ماه نو

داستان دنباله دار


درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سلام سلام سلاممممممممم
اینم قسمت بعدی داستان. امیدوارم لذت ببرین


آبی نوشت بی ربط: می دونین الان چی دلم می خواد؟ یه آرشیو کامل از مجله های زن روز و اطلاعات بانوان و اطلاعات هفتگی دهه ی چهل و پنج تا پنجاه و پنج که غرق بشم تو نوستالوژیها! جالب اینجاست که من متولد سال 59 هستم و عملاً اینا خاطرات من نیست ولی دوست دارم بخونمشون.


استاد مریم را پای تخته خواند و سؤالی از او پرسید. آیدا زیر گوش ثنا گفت: وای تو رو خدا ببین. کم مونده شلوارشو خیس کنه. این بچه اصلاً اعتماد بنفس نداره.

_: نه که خودت خیلی داری!

_: از مریم بهترم!

مریم نتوانست جواب بدهد. رنگ به رو نداشت. آیدا با ناراحتی گفت: بلد بود. دستپاچه شد نتونست بگه.

استاد نگاهی به آیدا انداخت و گفت: خانم شما... بفرمایین این مسئله رو حل کنین.

آیدا غرید: ایییی... بخت نامراد!

با بی میلی از جا برخاست و جلو رفت. ثنا نفس عمیقی کشید و نگاهی به حامی انداخت. حامی هم برگشت و متبسم نگاهش کرد. صدای عصبانی استاد باعث شد نگاهشان را برگیرند و به استاد که داشت همه را شماتت می کرد، نگاه کنند. استاد کلی دعوا کرد و بالاخره باز مشغول توضیح درسهای قبلی شد.

بعد از تمام شدن زمان کلاس، تا کلاس بعد یک ساعت وقت آزاد داشتند. ثنا از دانشگاه بیرون زد و بدون هدف راه افتاد. آیدا از پشت سرش داد زد: هی... یه ساعت دیگه برگردی ها! کلاس داریم.

_: شایدم نیام. منتظرم نشو.

_: چته؟

_: خوب نیستم. می خوام قدم بزنم.

_: بیام باهات؟

ثنا لحظه ای مکث کرد. اگر همین چند هفته پیش بود از همراهی اش خوشحال میشد. اما الان فکری روی دلش سنگینی می کرد که دل در میان گذاشتن آن با آیدا را نداشت. همراهیش فقط بارش را سنگینتر می کرد.

با صدایی گرفته گفت: نه. متشکرم. می خوام تنها باشم.

بعد کولی اش را روی شانه هایش جا انداخت و دستهایش را توی جیبهای مانتو اش فرو برد. سر به زیر و دل گرفته راه افتاد. داشت به سنگریزه ای لگد می زد که کفش مردانه ی بزرگی کنار پایش دید. برای لحظه ای دلش فرو ریخت و از ترس غصه اش را فراموش کرد. با نگرانی سر برداشت و نگاهی به مرد انداخت. با دیدن حامی نفس فرو رفته اش را رها کرد، دوباره سر به زیر انداخت و با دلخوری گفت: اَه... ترسیدم.

_: معذرت می خوام. نمی خواستم بترسونمت. می خواستم بگم زنگ زدم به صاحبکارم. بهش گفتم عصر دیرتر میام. گوشی ای که می خوای انتخاب کردی؟

_: نه. اصلاً نمی خوام بخرم.

_: ولی...

_: آره. خودم گفتم می خوام بخرم. ولی حالا نظرم عوض شد. نمی خوام.

_: چی شده؟

_: هیچی نشده. فقط نظرم عوض شده.

_: این که بغض کردن نداره.

ثنا با حرص گفت: من که بغض نکردم.

_: پس صدای منه که داره می لرزه.

_: خب شاید.

_: روتو برم! می خوای یه فصل اشکم بریزم بلکه دلت خنک شه.

_: دل من با این چیزا خنک نمیشه.

_: با چی خنک میشه؟

_: اگه بابام اون یکی زنشو طلاق بده و برگرده سر خونه زندگی خودمون... اگه به اندازه ی تمام دلتنگیام پیشم بمونه... شاید... شاید دلم خنک بشه.

_: طلاقش بده؟! گناه دارن بچه هاش! اونا هم به اندازه ی تو باباشونو دوست دارن.

ثنا باوجود آن که انتظارش را داشت، ولی از این جواب به شدت جا خورد. سر جایش توقف کرد و ناباورانه به حامی چشم دوخت.

حامی نگاهی عذرخواهانه به او انداخت و گفت: خب... چیزی درباره ی خواهر برادرات نمی دونستی؟...

ثنا چند لحظه فکر کرد. بعد دوباره راه افتاد و گفت: ترجیح می دادم بهش فکر نکنم. فکر می کردم... فکر می کردم شاید بچه نداره. مثلاً... مثلاً با یه بیوه ی پیر ازدواج کرده.

_: یا یه بیوه ی جوون... حداقل اون موقعی که ازدواج کردن سنّی نداشت.

_: چند سالش بود؟

_: بیست و پنج. الان چهل سالشه.

_: یعنی پونزده ساله که ازدواج کردن؟

_: بله...

_: و من تا حالا شک هم نبرده بودم.

_: یا ترجیح می دادی نبری.

ثنا سری به تایید تکان داد و بدون این که به او نگاه کند، متفکرانه پرسید: اون وقت تو کی هستی؟ پسر اون بیوه ی جوان، برادرش، یا صرفاً یه رهگذر؟

_: الان که رهگذرم... و برادر برادرت... و پسر اون خانم.

ثنا به طرف او برگشت و با تمسخر تلخی پرسید: فلسفه می بافی؟ تو برادر منی؟

_: من فقط سعی کردم همونطوری که سؤال کردی جواب بدم. و نه؛ برادرت هم نیستم.

_: چرا گیجم می کنی؟ الان نگفتی برادرت؟

_: گفتم برادر برادرت.

_: خب این چه فرقی می کنه؟

_: این خیلی فرق می کنه.

_: خب میشه برادر ناتنی.

_: نخیر. برادر ناتنی من، برادر ناتنی تو هم میشه. ولی من برادر تو نیستم.

_: اهههه...

_: وایسا. حرص نخور.

ثنا که چند قدم پیش افتاده بود، عصبانی به طرف او برگشت. حامی خندان نگاهش کرد. چیزی در دل ثنا فرو ریخت. انگار یک مادّه ی مذاب بود که با جاذبه ی زمین پایین می آمد. ثنا ناامیدانه سعی می کرد نگاهش را برگیرد و با چنگ و دندان دلش را آرام کند. اما نمیشد.

قدمی به عقب برداشت. به نرده ی دیوار پشت سرش چنگ انداخت و سعی کرد بر زمین نیفتد.

حامی قدمی به طرف او برداشت و پرسید: چی شده؟ اگه حالت خوب نیست یه ماشین بگیرم؟ یا می خوای برگردی دانشگاه؟

ثنا سری به نفی تکان داد. سر به زیر انداخت و به کفشهای چرم قهوه ای خاک گرفته ی حامی چشم دوخت. به سختی نرده را رها کرد و راه افتاد. کولی اش رو دوشش سنگینی می کرد. احساس می کرد جای دلش، حفره ای خالی شده است که دیگر هرگز پر نمی شود.

حامی به زحمت قدمهای بلندش را با قدمهای خسته و کوتاه او هماهنگ کرد و با لحنی دلجویانه گفت: بابات خیلی دوستت داره. همیشه میگه. نه سهیل رو اینقدر دوست داره، نه بچه های مامان. دردونه اش تویی... یه ثنا میگه، صد تا از دهنش می ریزه. حتی بقیه رو هم اشتباهی ثنا صدا می کنه.

ثنا لگدی به قوطی کنسروی که جلوی پایش بود زد.

حامی ادامه داد: یه عکس ازت رو تلویزیونه، یکی تو اتاق خوابش، یکی تو کیف پولش، یکی تو اتاق بچه ها، یه کوچولو هم تو قاب به آینه ی ماشینش آویزونه. عشق از این بیشتر؟ انگار فقط یه دونه دختر داره و دیگه هیچ! من جای مادر و خواهرام بودم از حسودی میمردم.

_: خواهرات؟ چند تان؟

_: دو تا خواهر دارم دو تا برادر. یا بهتره بگم دو تا خواهر داریم دو تا برادر.

_: من سه تا برادر دارم... با سهیل.

_: بله. این یکی رو مشترک نیستیم.

_: اسمشون چیه؟ چند سالشونه؟

_: سما و سُها، بر وزن ثنا. پسرا هم هادی و هاشم.

ثنا تقلید کرد: بر وزن حامی!

_: هادی رو مامان گذاشت.

_: هاشم هم که اسم بابای بابا بوده.

_: و اسم پدر من...

_: واقعاً؟! اونوقت... اونوقت مامانت ناراحت نمیشه؟

_: بهترین دوست بابات بود.

_: دروغ میگی!

_: دروغم چیه؟ بهش قول داده بود که مراقب زن و بچه اش باشه.

_: بابات... چی شد؟

_: مریض بود. خیلی سخت. نزدیک هفده سال پیش...

_: خدا بیامرزدش.

حامی به تندی گفت: درباره ی یه چیز دیگه حرف بزنیم.

_: باشه... سُها چند سالشه؟ عکسی ازشون داری؟

_: سُها چهارسالشه. کوچولوی خوردنی خونه. هلاکشم! اینم عکسش.

گوشی اش را به طرف او گرفت. ثنا ناباورانه به کودک چشم آبی چشم دوخت و گفت: چشماش مثل توئه!

_: رنگش آره. ولی خاله ام میگه ترکیب چشما و صورتش مثل باباته. فقط رنگ آبیش مثل مامانه.

_: مامانت چشماش آبیه؟

_: عجیبه؟ بالاخره من از یکی ارث بردم دیگه!

_: اونوقت همینقدرم... هیکلیه؟

حامی خندید و گفت: نه بابا. مامانم نصف منه! اصلاً خانوادشون همشون ظریف کوچولوئن. من به بابام رفتم. اینا... این مامانمه بازم با سُها. این یکی هم کنار باباته قدش مشخصه.

ثنا گوشی را گرفت و گوشه ای توی سایه ایستاد تا تصویر گوشی تار نشود. ناباورانه به عکس پدرش در کنار آن زن جوان غریبه و کودک در آغوشش چشم دوخت.

حامی گفت: البته این عکس مال خیلی وقت پیشه. این بچه سمائه. الان 9 سالشه.

ثنا سر بلند کرد و با دست لرزان گوشی را پس داد. حامی بدون توجه دوباره گشتی توی عکسهایش زد و گفت: اینم همه ی بچه ها کنار هم. تقریباً جدیده. تابستون که میومدم گرفتم.

ثنا بدون این که نگاه کند با دست گوشی را پس زد و با اضطراب گفت: باشه برای بعد.

_: تو حالت خوب نیست؟

_: باید خوب باشم؟

_: ثناخانم من کار پدرتو تایید نمی کنم. ولی اونی که باید معترض باشه، تو نیستی؛ مادرته. بهت گفتم که. پدرت تو این سالها نه توجهش به تو کم شده نه علاقه اش.

_: بس کن. داره حالم بهم می خوره.

_: تو بس کن. بیخودی داری پیچیده اش می کنی.

_: حامیییییییییی....

_: چرا داد می زنی؟ سرتو بیار بالا ببینم.... تو واقعاً می خوای بالا بیاری؟

_: خیلی دلم می خواد. ولی وسط خیابون خوشم نمیاد این کارو بکنم. امیدوارم بتونم جلوشو بگیرم.

_: یه آبمیوه برات بگیرم؟

_: نه.

_: ماشین بگیرم برسونمت خونه؟

_: نه. حالم بده. نمی تونم بشینم تو ماشین. با مامانمم نمی خوام روبرو بشم.

حامی به یک بلوک سیمانی کمی آن طرف تر اشاره کرد و گفت: بیا اینجا بشین. چند تا نفس عمیق بکش. کولیتم بده من.

ثنا با خستگی کولی اش را از شانه اش آزاد کرد و به او سپرد. روی بلوک نشست و به سختی نفسی کشید.

_: یه نوشابه بگیرم برات؟

_: نه.

چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. بوی ادوکلن حامی که نزدیکش ایستاده بود مشامش را پر کرد. دوباره دلش پر کشید. قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید. با نوک انگشت آن را گرفت.

حامی آرام گفت: من نمیگم کارش درسته. نه. اصلاً تاییدش نمی کنم. ولی... کاریه که شده. برو خدا رو شکر کن که بابات هست.

کلافه رو گرداند. بعد افزود: معذرت می خوام. نمی خوام بگم بهت حسودی میکنم. نه. بابات واقعاً برام پدری کرده. ولی...

ثنا چشم بسته گفت: ولی دلت برای بابای خودت تنگ شده.

_: خب...... آره.

چند لحظه در سکوتی سخت و سنگین گذشت. حامی به جاده چشم دوخته بود و ثنا به کفشهای او نگاه می کرد. بالاخره کمی آرام گرفت. از جا برخاست. کولی اش را از دست او کند و در حالی که دوباره آن را روی پشتش می انداخت، گفت: باشه. تسلیم. دیگه هیچی نمیگم.

_: کولیتو بده. من نگفتم حرف نزن. بدش دیگه.

_: می خوای چکار؟

_: سنگینه. بدش من. حالت خوب نیست.

_: من حالم خوبه.

_: بدش دیگه. الان مردم فکر می کنن می خوام کیفتو بدزدم!

_: خب داری می دزدیش دیگه!

_: کاش اقلاً جزوه ی بدردبخوری داشتی؛ حالا که دارم می دزدمش. دو کلمه هم ننوشتی امروز.

ثنا بالاخره کولی را رها کرد و گفت: حسش نبود. بعداً از آیدا میگیرم.

_: اینا رو ولش کن. گوشی چی می خوای؟

ثنا ناگهان حس کرد که از اتاقی شلوغ به بیرون پرتاب می شود. به دنیای امروز صبح که هنوز در خیال گوشی بود و ازدواج مجدد بابا را باور نکرده بود و خبری از چهار خواهر و برادرش نداشت.

نگاهی به کولی اش روی دست حامی انداخت و دوباره گیج و منگ روبرویش را نگاه کن.

_: هی... جلوی پاتو بپا.

_: کجا؟

_: داشتی میفتادی تو چاله. کجایی؟

به زحمت حواسش را جمع کرد و گفت: همینجا.

بعد نگاهی به دست حامی انداخت و گفت: تو عمرم اینقدر احساس قد کوتاهی نکرده بودم.

_: اونقدرا قد کوتاه نیستی.

_: تا حالا فکر می کردم نسبتاً قد بلندم.

حامی لبخندی زد و پرسید: قدت چنده؟

_: 168

_: کم نیست. از مامانم که خیلی بلند تری. اون صد و چهل و هشته.

_: هااااان؟ بعد نمرده تو رو به دنیا آورده؟

_: از اولش که اینقدری نبودم. تازه هفتیم به دنیا اومدم، نارس، دو کیلو هم نبودم. بعد می دونی؟ از همون موقع خوب رشد نکردم دیگه.

_: آخ بمیرم! اگه می خواستی خوب رشد کنی چیکار می کردی؟

_: شاید به جای دو متر سه متر می شدم. اون وقت می تونستم تو گینس اسممو ثبت کنم.

_: حیف شد ها!

حامی با خنده گفت: خیلی!

صدای خنده اش به قلب ثنا چنگ می زد. دیوانه اش می کرد. ثنا صورتش را با دستهایش پوشاند. وسط این شلوغی این حس دیگر از کجا آمده بود؟

حامی پرسید: حالت خوب نیست؟ می خوای بازم بشینی؟

_: نه نمی خوام. میشه چند لحظه هیچی نگی؟

حامی بدون جواب، چند قدم دیگر همراهش رفت. بالاخره ثنا دستهایش را از روی صورتش برداشت و ناامیدانه گفت: نه. فایده نداره.

_: چی فایده نداره؟

_: نمی تونم وانمود کنم که وجود نداری.

_: نه یعنی می خوای منو با دو متر هیکل انکار کنی؟ که چی اونوقت؟

ثنا به دست و پا افتاد تا نیمه اعترافش را جمع و جور کند. لب به دندان گزید و گفت: خب... می خواستم... می خواستم فکر کنم همه ی حرفاتو خواب دیدم. سما و سُها و ... اسم پسرا چی بود؟

_: هادی و هاشم.

_: هان. چند سالشونه؟

_: سُها چهار سالشه. سما نه سالشه. هادی چهارده سال و هاشم هم یازده سالشه.

_: دوست دارم ببینمشون.

_: چی شد؟ تو الان می خواستی منم حذف کنی. حالا می خوای ببینیشون؟

_: هنوزم می خوام حذفت کنم چون....

بقیه ی حرفش را فرو خورد. چرا اینقدر گیج می زد؟ همه چی قاطی شده بود.

_: چون چی؟ مگه تقصیر منه؟

_: خب معلومه.

_: چی معلومه؟ یکی دیگه با یکی دیگه ازدواج کرده. به من چی ربطی داره؟ چکار باید می کردم؟ من اون موقع فقط نه سالم بود. هیچ کس هم نظر منو نپرسید. دستت به بابات نمی رسه، می خوای منو تنبیه کنی؟ که یه روز به سرم نزنه دو تا زن بگیرم؟

ثنا با این جمله از جا پرید. با عصبانیت به طرف او برگشت و گفت: همتون مثل همین. هوسباز و دیوونه. مگه زن اول چه بدی بهتون کرده که....

_: هی... هی... آروم باش وسط خیابون داد نزن. من زن اولم کجا بوده که زن دوم بگیرم؟ چی داری میگی؟ چته؟

ثنا شرمنده سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام. من... من خب... دلم خیلی از بابا پره.

_: تقصیر من چیه؟

ثنا شانه ای بالا انداخت. نگفت تقصیر تو این است که دل از من ربودی و ناگهان بیچاره ام کردی. نگفت دلم را می خواهم همین.

فقط ناامیدانه به آن دستهای بزرگ و قابل اطمینان نگاه کرد، بلکه دلش را در آنجا بیابد و بی سر و صدا آن را برباید و سر جایش بگذارد.

حامی کولی اش را روی دستش جابجا کرد و گفت: بی خیال. یه کافی شاپ یه کم بالاتر هست، جای دنجیه. فضاش یه جوریه. من یاد دریا میفتم. خوشم میاد.

_: باید یه بار دریا رو ببینم.

_: حتماً.

در کافی شاپ را باز کرد و کنار ایستاد تا ثنا وارد شود. ثنا آرام از در رد شد و برگشت نگاهش کرد. بغضی بی مقدمه بر گلویش نشست.

هیچ مشتری ای توی مغازه نبود. به طرف آخرین میز رفت و گوشه ی دیوار نشست. حامی روبرویش نشست. کولی ثنا و کیف خودش را روی صندلی گذاشت و گفت: باز که بغض کردی. اگه می خوای اینقدر غصه بخوری نمی برمت.

ثنا با نوک انگشتهایش تند تند اشکهایش را پاک کرد و گفت: نه خوبم. میام.

حامی خندید و پرسید: چی می خوری؟

_: نمی دونم. فرقی نمی کنه.

_: کافه گلاسه دوست داری؟

_: خوبه.

حامی سفارش داد و برگشت روبروی ثنا نشست. ثنا عصبی مشغول جویدن گوشه های ناخنهایش شد. حامی آستینش را کشید و گفت: نخور. کثیفه.

ثنا دستهایش را روی صورتش گرفت و سعی کرد گریه نکند.

_: آروم باش. می خوای چکار کنم؟ برم طلاق مامانمو بگیرم؟ اون وقت تکلیف اون بچه ها چی میشه؟ من درد بی پدری کشیدم. نمی تونم. دلم نمیاد.

ثنا دستهایش را روی میز گذاشت و به او چشم دوخت. با ناراحتی فکر کرد: به مامان چی بگم؟ مامان این ناپسری باباست که عاشقشم؟

عصبی رو گرداند. حامی برخاست. دو لیوان کافه گلاسه را گرفت و برگشت. یکی را جلوی ثنا گذاشت و گفت: یه کمی بخور. آروم باش.

ثنا جرعه ای نوشید و با صدایی لرزان گفت: قهوه برام اضطراب میاره.

حامی لیوانش را به طرف خودش کشید و گفت: لازم نیست بخوری. چی بگیرم؟ بستنی ساده می خوری یا یه چیز دیگه؟

_: بستنی قیفی.

حامی لبخندی زد و گفت: گمونم یه بستنی قیفی بهت بدهکارم.

از جا برخاست و یک لیوان آب پرتقال تازه و یک بستنی قیفی سفارش داد. هر دو را گرفت و آورد.

_: آب پرتقالم بخور خنک شی.

ثنا خندید و جرعه ای نوشید. حامی بستنی اش را توی شیر قهوه نرم کرد و گفت: روز اول خیلی بهم برخورد که فکر کردی دارم برات بستنی میگیرم. یعنی برای من مهم نبود. می دونستم دختر حاجی هستی و انگار برای خواهرم بستنی بگیرم. ولی این که تو این رو یه توهین و مزاحمت بدونی خیلی زور داشت.

خندید و به او نگاه کرد. گوشه های چشمهایش کمی چین خورد. ثنا سر بزیر انداخت و گفت: فکر کردم تعقیبم کردی.

_: تعقیبت کردم. برای این که می خواستم بپرسم خونتون کجاست. ولی با اون برخورد، فکر کردم اگه نشونی بپرسم تکه بزرگم گوشمه.

ثنا خندید و گفت: معذرت می خوام.

_: خواهش می کنم. تقصیر تو نیست. تقصیر مزاحماییه که این روزا تعدادشون خیلی زیاد شده.

ثنا لقمه ی بزرگی بستنی بلعید. چرا قلبش آرام نمی گرفت؟ همچنان به شدت می کوبید.

حامی لیوان اول را خالی کرد و دومی را پیش کشید. نگاهی به دستهای ثنا انداخت و پرسید: دستات از اضطراب می لرزه یا گرسنته؟

_: از اضطرابه.

حامی کمی به جلو خم شد و با صدایی که به زحمت به گوش می رسید، ولی لحن محکم و جدی گفت: تمومش کن. زندگی تو با دیروز هیچ فرقی نکرده. این که بخوای با افکارت خرابش کنی یا بهتر بسازیش دست خودته. نه آمد و رفت پدرت فرقی کرده، نه رفتار مادرت و نه حتی من.

ثنا مثل کودک تنبیه شده ای لب برچید و گفت: تو فرق کردی.

حامی به پشتی تکیه داد. آه بلندی کشید و گفت: نه. من همون همکلاسی دیروزیم. همون کاکاسیاه که زمون برده داری نوکرت بود.

_: بس کن. دیگه نگو. من شوخی کردم. چند بار تنبیهم می کنی؟

حامی لبخندی دلجویانه زد و گفت: آروم باش ثنا. بسه. می خواستم یادت بیارم که همین چند روز پیش به هیچی اعتنا نداشتی و برای خودت خوش بودی. بستنی تو بخور. آب شد.

ثنا به زحمت بستنی را تمام کرد. از جا برخاست. دستهایش را شست و پرسید: خانم چقدر شد؟

حامی از پشت سرش گفت: برو دیگه ضایعم کردی. خانم خیلی ممنون.

+ تاریخ شنبه 8 بهمن ماه سال 1390ساعت 10:44 AM نویسنده شاذه 20 نظر>
سلام سلاممممم
اول که این ایام رو تسلیت میگم و از خدا می خوام این روزهای آخر ماه بلا به خیر و عافیت بگذره.
بعدم بالاخره ده صفحه نوشتم. انشاالله که لذت ببرین.

بعداً نوشت: داشتم قیافه ی ثنا رو توضیح میدادم، تو یه سایت چشمم افتاد به این عکس دیدم شبیه تصوریه که از ثنا دارم. گفتم لینکشو برای شما هم بذارم.

بعد بعداً نوشت! اینم عکس حامی. البته چشماشو آبی تر تصور کنین. این تقریباً عسلیه. ولی اگه black skin blue eye رو تو گوگل سرچ کنین یه بچه هست با چشمای خیلی آبی! خیلی نازه. 
بازم بعدش! امیدوارم الان دیگه مشکل عکس حامی حل شده باشه.



ثنا همانطور که به استاد چشم دوخته بود، با خودکار به پیشانیش میزد. مریم و آیدا که حوصله شان سر رفته بود مشغول نقاشی بودند. خیلی باهم جور شده بودند. ثنا نگاهی به آن دو انداخت. هنوز هم صمیمی بودند ولی انگار آیدا با مریم راحتتر بود. ثنا هم سعی می کرد در حاشیه بماند.

آهی کشید و رو گرداند. حامی اشاره کرد: چیه؟

ثنا شانه ای بالا انداخت و توی کیفش به جستجو پرداخت. یک بسته آدامس درآورد. حامی نگاهش کرد. ثنا هم بی حوصله یکی برداشت و نگاهی ته جلد کاغذی انداخت. هنوز یکی بود. بدون این که برگردد، آن را روی میز حامی گذاشت. حامی خندید و زمزمه کرد: مرسی.

کلاس خیلی خواب آور شده بود. طعم تند آدامس کمی بیدارش کرد. دقیقه ها کش می آمدند و خیال تمام شدن نداشتند. بعد از هزارسال بالاخره استاد گفت خسته نباشین.

این را گفت و قبل از بقیه بیرون رفت. ثنا بی حوصله و پکر کولی اش را باز کرد. آیدا به پایش زد و گفت: خانم سدّ معبر کردی. بوق بوق. پاشو.

_: خب بذار جمع کنم.

_: نمیشه. کار داریم باید بریم.

_: خب باهم میریم.

_: پیر میشم تا تو جمع کنی.

_: خیلی ننری.

پاهایش را جمع کرد. آیدا و به دنبال او مریم با خنده ی ریزی رد شدند.

حامی در حالی که وسایلش را جمع می کرد، گفت: بابات گفت می خوای گوشیتو عوض کنی.

نگاهی به او انداخت. دیگر به قیافه اش عادت کرده بود. جا نمی خورد. ولی هنوز هم وقتی نگاهش به چشمانش می رسید، به سختی می توانست رو بگرداند.

چند لحظه چشم در چشمش دوخت. بعد دوباره سر بزیر انداخت و در حالی که دفترش را توی کیفش جا میداد، گفت: آره. خیلی داغونه.

_: گفت باهات بیام.

ثنا برخاست و پرسید: کجا؟

حامی هم پشت سرش بلند شد و گفت: موبایل فروشی.

ثنا پشت به او با اخم گفت: اگه بخوام تنها برم چی؟

با خود فکر کرد: آیدا هم که دیگه بعیده باهام بیاد. هم درسا سنگینه، هم انگار با مریم بیشتر بهش خوش میگذره.

حامی گفت: نمی دونم. مشکلی داری با خودش صحبت کن.

ثنا ناگهان به طرف او برگشت و به تندی گفت: همین کار رو می کنم.

حامی که انتظار این حرکت ناگهانی را نداشت، تکانی خورد. بعد از مکثی پرسید: کسی تا حالا بهت گفته چشمات سگ داره؟

ثنا چشمهایش گرد شد. با تعجب و غیظ گفت: نخیر.

حامی پوزخندی زد و گفت: گفتم که بدونی.

بعد از کنارش رد شد و از کلاس بیرون رفت.

ثنا که انگار ضربه ای به سرش خورده باشد، گیج و منگ بیرون آمد. متفکرانه راه اولین دستشویی را پیش گرفت و توی آینه به خودش خیره شد. کسی تا حالا چنین حرفی به او نزده بود. دستی به چشمهای میشی اش کشید و دوباره نگاه کرد. چشمهایش به نظر خودش کاملاً معمولی بودند. نه خیلی ریز نه خیلی درشت با مژه های پر و مرتب. ابروهایش پر ولی کوتاه بودند. مدلشان بود. همینطوری هم مرتبشان کرده بود. بینی اش هم متوسط بود. نقطه ی قوت صورتش به گمان خودش لبهای خوش فرمش بود.

لبهایش را بهم فشرد و دوباره به چشمهایش خیره شد. صبح دیر بیدار شده بود و همان مختصر آرایش معمولش را هم نداشت. دختری که کنارش ایستاده بود و داشت با دقت رژ لب میزد، پرسید: چیزی شده؟

ثنا چند لحظه نگاهش کرد. بعد سری به نفی تکان داد. دستهایش را شست و بیرون آمد.

توی محوطه آیدا و مریم داشتند بستنی می خوردند. آیدا گفت: می خواستیم برای تو هم بگیریم، ترسیدیم تا پیدات کنیم آب شه.

_: نوش جون. نمی خوام.

_: چته؟ روبراه نیستی.

_: نه یه کمی...

سر بلند کرد. آن طرفتر حامی با دوستانش ایستاده بود. قیافه ی متفکر، چشمان آبی، نگاه جدی...

ثنا با حرص فکر کرد: به چی فکر می کنی؟

آیدا گفت: چشم آبیه...

_: دیگه اگه دربارش حرف بزنی من می دونم و تو. بین من و اون هیچی نیست. اون فقط یه کم عجیب غریبه که خودتم قبول داری. همین. می فهمی؟

_: خیلی خب! چته پاچه میگیری؟

مریم گفت: اگه من مزاحمم...

آیدا بازویش را گرفت و گفت: نه بشین این تکلیفش با خودشم معلوم نیست. کاری به تو نداره.

ثنا سری به تایید تکان داد و دور شد. به طرف بوفه رفت. یک کافی میکس گرفت و نشست. دستهایش را دور لیوان کاغذی حلقه کرد و متفکر به روبرو چشم دوخت.

حامی و دوستانش در حال شوخی و خنده وارد شدند. حامی بلند گفت: آقا من سور میدم. نفری یه شیرکاکائو مهمون من.

یکی از دوستانش گفت: حاتم بخشی می کنی! فقط یه شیرکاکائو؟

_: آره دیگه دانشجوئیه و جیب خالی و هزار تا مصیبت. همینم ناز کنی نمی دم بهت.

_: بده بابا. پُتی از خرس غنیمته!

_: من خرسم؟! دارم برات! آقا به این نده.

_: بیخود کرده. بده. خودشم حساب می کنه.

_: با من شاخ به شاخ نشو فرشید. صرف نداره برات!

_: تو اصلاً بلدی دعوا کنی؟

_: زورم می رسه.

_: می دونم. ولی اهلش نیستی.

_: از کی تا حالا آدم شناس شدی؟

_: بودم! همیشه.

_: اوه! نه بابا...

ثنا غرق فکر به آنها چشم دوخته بود. بقیه ی روز هم ذهنش درگیر بود. بالاخره بعدازظهر کلاسهایشان تمام شد و سوار اتوبوس شدند.

باز نزدیک حامی ایستاد. این بار عمدی بود. ولی خودش هم نمی دانست چرا. فقط ترجیح میداد که نزدیکش باشد. آیدا بلند گفت: ثنا میای بریم خوابگاه پیش مریم اینا؟

حامی زمزمه کرد: بگو نه. دارم میرم خونه.

اخمی به حامی کرد و زیر لب پرسید: به شما چه؟

نگاهی به آیدا انداخت. با احساساتش درگیر بود. دلش می خواست بداند که آیدا هنوز هم به اندازه ی قبل دوستش دارد یا نه؟ احساس می کرد تغییر کرده است. اما هرچه بود امروز دلش می خواست تنها باشد. باید فکر می کرد.

دوباره نگاهی به حامی انداخت. بین لجبازی و نظر خودش گیر کرده بود.

آیدا گفت: بیا دیگه خوش میگذره. می خوایم باهم درس بخونیم و بعدشم کلی بگیم و بخندیم. هم اتاقیش یه عالمه فیلمم داره.

فکر کرد: حالا چرا وسط اتوبوس داد می زنی؟ قرار نیست که همه بدونن.

بعد سر برداشت و گفت: نمیام. کار دارم.

_: یعنی چی که کار دارم؟ چرا ناز می کنی؟ این روزا حالت خوب نیستا.

اخم کرد. چرا نمی فهمید؟ چه ربطی به بقیه داشت که حالش خوب نیست؟ سر بزیر انداخت بلکه دیگر ادامه ندهد. خوشبختانه یک نفر آیدا را صدا زد و او هم مشغول حرف زدن با پشت سری اش شد. ثنا آهی کشید و پیشانیش را روی میله ی خنک فشرد.

حامی پرسید: سرت درد می کنه؟

بدون این که سر بلند کند، آرام گفت: یه کمی.

اتوبوس ایستاد. ثنا پیاده شد و خسته راه افتاد. کمی بعد حامی خودش را به او رساند و گفت: کلاً اعصاب نداری.

_: نه ندارم. شما مشکلی دارین؟

_: چی شده؟

_: باید به شما بگم؟

_: می تونین بگین.

_: چرا؟

_: شاید بتونم کمکی بکنم. شایدم فقط یه گوش بخواین برای شنیدن.

_: آقای مشعوف، شما کی هستین؟

_: مهمه؟

_: خیلی.

_: خانم میلادی... دونستنش خوشحالت نمی کنه. پیگیر نشو.

_: میشه بسه؟ شبا خوابم نمیبره از بس که فکر و خیال می کنم.

_: چه فرقی می کنه؟ منم یه آدمم. مثل بقیه.

_: می خوام بدونم.

_: باشه برای بعد.

_: نه همین الان.

بعد بدون این که منتظر جواب حامی بشود، به طرف پارکی که توی مسیرشان بود چرخید و روی یک صندلی سیمانی، زیر سایه ی چند درخت نشست، کولی اش را روی یک صندلی دیگر گذاشت و با حالت منتظر، ساعدهایش را روی میز ستون بدنش کرد.

نگاه خیره اش اینقدر عصبانی بود که حامی با خنده گفت: نزن بابا. میگم.

او هم کیفش را گذاشت و خودش روبروی ثنا نشست. چند لحظه بدون حرف با نگاهی پرمهر چشم به او دوخت. ثنا برای اولین بار خیلی زود شرمنده شدو سر بزیر انداخت.

حامی آرام گفت: چیزی رو که می خوای بدونی، من نباید بهت بگم.

ثنا با حرص گفت: می دونم. ولی بابا هیچی بهم نمیگه.

_: می تونی از مامانت بپرسی.

ثنا با تعجب پرسید: از مامانم؟ اون اگه از کارای بابا خبر داشت، اینقدر همیشه جنجال راه نمینداخت.

حامی با لحنی شمرده پرسید: سر این که نمی دونه بابات چیکار می کنه، دعوا راه میندازه؟

_: من چه میدونم. سر همه چی. اصلاً دلیلش مهم نیست. کلاً دعوا دارن.

_: می دونم. ولی این یه موردم صحبتش هست؟

_: چی بگم؟ شما از کجا می دونی؟

حامی پوزخندی زد و سر بزیر انداخت. بعد آرام سر برداشت و دوباره گفت: از مامانت بپرس.

_: نمی تونم. لابد باز باهام دعوا می کنه. هیچکس تو اون خونه منو آدم حساب نمی کنه.

_: حالا یه امتحان بکن.

ثنا بی حوصله برخاست. کولی اش را برداشت و گفت: خیلی از کمکتون ممنونم.

_: خواهش می کنم. فقط یه سؤال...

_: نه این که شما خیلی به سؤالای من جواب دادین!

حامی باز خندید و گفت: فقط می خوام بدونم برای گوشی چقدر پول می خوای بدم. ظاهراً که خوش ندارین من باهاتون بیام.

_: باید خوشم بیاد؟

_: نه فقط حمل پول نقد کار جالبی نیست. من می خواستم بیام کارت بکشم.

_: شما که اینقدر روی بابا نفوذ دارین، میشه ازش خواهش کنین، یه حساب بانکی برای من باز کنه؟

_: من نفوذی ندارم. ولی چشم. میگم بهش.

_: ممنون.

_: خواهش می کنم.

رو گرداند که برود. ولی حامی آرام گفت: ثناخانم...

ایستاد. بدون این که برگردد. دلش نمی خواست دوباره اسیر نگاهش بشود.

حامی قدمی پیش آمد و گفت: اگر به هر دلیل باعث ناراحتیتون شدم معذرت می خوام. عمدی نبوده.

ثنا با حرص برگشت و پرسید: پس سهویه که حاضر نیستین حرف بزنین؟

چشمانش تر شدند. از این که ضعفش را نشان بدهد متنفر بود. رو گرداند که حامی اشکش را نبیند.

_: قبول کنین که قشنگ نبود که مسئله ای که به من ربطی نداره رو بهتون بگم.

_: من فقط پرسیدم شما کی هستین.

_: و واقعاً اهمیت داشت؟ شما نمی خواستین اینو بدونین. اگر واقعاً مشکلتون فقط اینه می تونم شجره ناممو براتون زیر و رو کنم.

_: نه متشکرم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

پریشان تر از قبل به خانه رسید. سهیل داشت فیلم می دید و مامان با تلفن حرف می زد. سلام و علیک کوتاهی کرد و به اتاقش رفت. لباس  عوض کرد و دست و رویی صفا داد. به هال برگشت. مامان نبود. کمی چرخید. توی اتاقش بود. دراز کشیده بود و مجله می خواند. ثنا چند لحظه فکر کرد. اصلاً نمی دانست چطور باید مقدمه چینی کند و به سؤالی که می خواست بپرسد برسد. به آرامی وارد شد و لب تخت نشست. مامان از پشت مجله پرسید: طوری شده؟

_: نه.

_: نهار خوردی؟

_: نه.

_: برو گرم کن بخور.

_: میل ندارم.

_: میوه هم هست.

_: نه نمی خوام.

چند لحظه سکوت کرد و بالاخره دل به دریا زد. با تردید پرسید: مامان، بابا زن داره؟

دست مامان که داشت صفحه ای را ورق می زد، چند لحظه بی حرکت ماند. بعد ورق زد و بدون این که حالتش عوض شود پرسید: چرا می پرسی؟

_: کمی... کنجکاو شدم. این همه وقت قشم چکار می کنه؟

_: خب تجارت...

_: می دونم ولی بقیش چی؟

_: اهمیتی داره؟

_: یعنی نداره؟

_: نه.

_: مامان! اون شوهرته! حتماً مهمه. شاید به خاطر همینه که باهم اینقدر مشکل دارین.

_: نه به خاطر این نیست.

_: مامان خواهش می کنم.

مامان آهی کشید و مجله را کنار گذاشت. عینکش را برداشت و پرسید: تو چت شده؟ کسی چیزی بهت گفته؟ خواب نما شدی؟

_: نه. فقط ... فقط خودم به این نتیجه رسیدم.

_: فراموشش کن. برای من که مهم نیست. تو سنگ چی رو به سینه می زنی؟

_: خب بابامه!

_: این همه سال جنگیدم که بابات بمونه. بابای تو و سهیل. دیگه چه طلبی داری؟

_: من... من طلبی ندارم. فقط می خوام بدونم تو جزیره چکار می کنه؟

_: خودت می دونی که تجارت می کنه.

_: یعنی یه لقمه نون تو شهر خودمون نبود؟

_: خودش می خواست بره. ماجراجوییش اینجا نمی گنجید.

_: ولی من فکر می کنم اونجا زن داره. شمام هرچی ادعا کنی که برات مهم نیست، برای اینه که منو آروم کنی. مگه میشه مهم نباشه؟

مامان آهی کشید و بالشش را پشت سرش گذاشت. کمی عقب رفت و نیم خیز دراز کشید. بعد آرام گفت: مثل این که دست بردار نیستی.

_: نه.

_: درو ببند. سهیل تو این باغا نیست. ولی بشنوه هم براش خوب نیست. تو سن بدیه و ممکنه فکرای بیخودی بکنه.

ثنا با خوشحالی در را بست و خودش را روی تخت پرت کرد.

_: هی! یواش! شکستیش.

ثنا خندان چهارزانو نشست و گفت: نه. طوری نشد. بگین دیگه. همه چی رو.

مان سری تکان داد و با ملایمت گفت: من بچه ی طلاق بودم. سالها زیر دست نامادری بزرگ شدم. وقتیم می رفتم خونه ی مامان وضع بهتری نبود. شوهر اونم دل خوشی از من نداشت. می دونی اونا آدمای بدی نبودن. ولی خب... بچه های خودشونو بیشتر دوست داشتن. مامان و بابا هم بعد از شکست اولشون دلشون نمی خواست یه بار دیگه زندگیشونو بهم بزنن. تازه نامادری و ناپدری دشمنی علنی ای با من نمی کردن که پدر و مادرم ببینن و ازم دفاع کنن. ولی پشت سر همه جور نیش و آزار بود.

برای همین با اولین خواستگارم عروسی کردم که از خونه ی پدری فرار کنم. خدا خواست که بابات آدم بدی نبود. ولی ما زمین تا آسمون باهم فرق داشتیم. همه چیزمون از فرهنگ خونوادگی تا علایق و عادتهامون باهم فرق داشت و هیچکدومم نمی خواستیم تغییر کنیم. سعی کردم اونی که می خواد باشم، ولی پاک بهم ریختم. مثل اون کلاغ که نه تنها راه رفتن کبک رو یاد نگرفت، راه رفتن خودشم یادش رفت. منم همونطوری... بعدشم خیلی زود تو و سهیل پیدا شدین.

همون وقتام این کار قشم جور شد و بابات رفت. با دو تا بچه ی کوچیک تنهایی سخت بود برام. داغون بودم. ولی همین قدر که خرجیمو می داد راضی بودم. وقتیم می رسید که دعوا داشتیم. تا یه وقتی گفت بیا طلاقت بدم هر دومون راحت شیم. تا که گفت طلاق، مو به تنم راست شد. محال بود بذارم بچه هام گذشته ی منو تکرار کنم. گفتم طلاق نه. ولی اگه می تونی زندگی بهتری برای خودت بسازی بساز. فقط بذار اسمت بالای سر بچه هام بمونه. بچه ی طلاق نباشن.

اونم فقط به این شرط که از طلاق بگذره و خرجیمونم سر جاش باشه ، ازم اجازه ی عقد گرفت. یه شرط دیگه هم کردم. گفتم زنشو نیاره اینجا. فامیل هیچی ندونن. دوست و آشنا فقط من و شماها رو بشناسن. اونم قبول کرد. الانم زن داره. می دونم. ولی نه هیچوقت پرسیدم زنش کیه، نه میدونم ازش بچه داره یا نه. خودمو عادت دادم به این فکر که برام مهم نباشه. سرنوشت شماها برام از همه چی مهمتره. وقتی رفتین سر خونه زندگیتون، اگه عمری بود طلاق میگیرم.

ثنا دستش را گرفت. با بغض بوسه ای بر آن نشاند و گفت: چرا اینا رو به من نگفته بودین؟

_: نمی خواستم بدونی. قرار نبود بدونی. می خواستم با آرامش به درست برسی. حالا هم بهش فکر نکن. چیزی عوض نشده. برو. حالا که همه چی رو فهمیدی. برو نهارتو بخور.

ثنا با بی میلی برخاست. به نظر می رسید اگر بماند مامان ناراحت شود. به آرامی به اتاقش رفت و در را بست.

گوشی اش زنگ زد. آیدا بود. حوصله اش را نداشت. بدون جواب ردّ تماس کرد.

 

 

روز بعد وارد کلاس شد. حامی صندلی جلویش را هل داده بود و پاهایش را جلویش دراز کرده بود. مچهایش را رویهم انداخته بود و روی کاغذی خط خطی می کرد. ثنا همانطور که نگاهش می کرد، جلو رفت و نشست. حامی از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: سلام.

_: سلام.

کولی اش را روی پشتی صندلی جلویش گذاشت. گوشی اش را به حالت سکوت درآورد و جزوه و کتابش را آماده کرد.

نفس عمیقی کشید. نگاهی به حامی انداخت و آرام پرسید: عصری وقت داری بریم گوشی بخریم؟

_: مطمئن نیستم.

یک کارت از جیبش درآورد. پشتش شماره تلفنی نوشت و گفت: عصرا تو این مغازه کار می کنم. فرصت کردی سری بزن. دور و برش موبایل فروشی زیاده. اگه بتونم باهات میام.

کارت را گرفت و توی جیب کولی اش گذاشت. آیدا و مریم وارد شدند. در حالی که می خندیدند، از جلوی پایش رد شدند و نشستند. آیدا گفت: دیشب جات خالی بود.

_: واقعاً؟

_: آره بابا. دروغم چیه؟ خیلی خوش گذشت. مگه نه مریم؟

_: آره. کلی خندیدیم. نبودی فیلم ترسناک نگاه کردن آیدا رو ببینی. داستان کمدی شده بود کلاً! وای چقدر خندیدیم.

_: بدجنسا هی بهم میگن بی جنبه. اگه اینقدر جیغ جیغ نمی کردن که من داشتم تماشا می کردم!

_: تو داشتی تماشا می کردی؟ با اون کوسن جلوی چشمت؟

مریم این را گفت و غش غش خندید. با ورود استاد خنده اش را فرو خورد و از گوشه ی چشم به ثنا که بی تفاوت نگاهشان می کرد، نگاه کرد. ثنا رو گرداند و به استاد چشم دوخت.

+ تاریخ شنبه 1 بهمن ماه سال 1390ساعت 3:59 PM نویسنده شاذه 58 نظر>
سلام دوستان
اربعین حسینی بر همگی عزاداران آن حضرت تسلیت باد.


اینم پنج صفحه نتیجه ی کشتی گرفتن من با قوه ی الهام فراری... نمی دونم چرا نمی خواد همکاری کنه. ظاهراً باز تشریف بردن تعطیلات! مگه گیرش نیارم...

اگه دنبال قصه ی خنده دار و پر از کل کل و دعوایین به سایت این دوستم سر بزنین.

با آیدا توی کتابفروشی بودند. از آن کتابفروشیها شلوغ بهم ریخته که کلی باید می گشتند تا کتابی که استاد گفته بود را پیدا می کردند. آیدا یکی پیدا کرد و بعد از مدتی ثنا هم یکی دیگر زیر دسته ی بلندی از کتاب یافت. پشت به آیدا روی زمین سر پا نشست و در حالی که سعی می کرد، کتاب را بیرون بکشد، گفت: آیدا؟ دلم می خواد اون یکی کتابم بخرم. استاد گفت واجب نیست، ولی یکی می خریم برای هر دو تامون. داشته باشیم بهتره مگه نه؟

احساسی می گفت آیدا دیگر پشت سرش نیست؛ ولی توجهی نکرد. به زحمت کتاب را بیرون کشید و گفت: ولی من الان پول ندارم. تو داری؟ قرض؟

دستی دسته ی کتابها را گرفت تا روی سر ثنا نریزند. و صدای آشنایی گفت: بله دارم.

ثنا چشمهایش را بست و فکر کرد: لعنتی! داشتم فکر می کردم بوی ادکلنش توهّمه!

از جا برخاست و با آشفتگی نگاهی به حامی انداخت. بعد چرخید و با نگاه آیدا را جُست. آیدا از آن طرف مغازه دستی تکان داد و با اشاره گفت: خوش بگذره. بای.

ثنا بی حوصله گفت: زهرمار!

اما آیدا بدون دیدن نگاه خشمگین او از مغازه بیرون رفت. ثنا هم از روی دسته ای کتاب رد شد تا به طرف صندوق برود.

حامی پرسید: چقدر می خوای؟

ثنا با حرص به دسته ی کتاب که بر اثر برخورد پایش روی زمین ریخته بودند، نگاه کرد و پرسید: چی چقدر می خوام؟

دوباره سر پا نشست، کتابی که می خواست بخرد را روی پایش گذاشت، کوله اش را عقب زد و مشغول دسته کردن کتابها شد. حامی هم جلویش نشست و در حالی که کمکش می کرد، گفت: پول، برای کتاب.

یک دسته مو از زیر مقنعه اش بیرون ریخت. آنها را زیر مقنعه راند و گفت: نمی خوام. می خواستم با آیدا شریکی بخریم.

حامی کتابهای دسته شده را از توی راه کنار زد و ایستاد. ثنا هم برخاست. حامی گفت: گفتی قرض می خوای. میدم بهت، بعد با حاجی حساب می کنم.

ثنا به دکمه ی پیراهنش نگاه کرد و فکر کرد: تو عمرم اینقدر احساس کوتولگی نکرده بودم.

بعد به آرامی گفت: نه متشکرم. عجله ای نیست.

بعد ادایش را درآورد و محکم گفت: خودم از حاجی می گیرم.

گوشی اش را بیرون کشید و در حالی که دوباره توی انبوه کتابها جستجو می کرد، شماره گرفت.

_: سلام بابا.

_: سلـــــــــــــام دختر بابا. خوبی؟ خوش می گذره خانم دانشجو؟

_: ممنون. شما خوبین؟

_: خدا رو شکر. خوبم.

_: این هفته میاین؟

_: معلوم نیست. چرا؟

_: یه خورده پول می خواستم. برای کتاب. کم آوردم.

_: از حامی بگیر. من باهاش حساب دارم.

_: نه خب پس باشه عجله ای نیست.

_: نه باباجون هروقت خواستی از حامی بگیر. مشکلی نیست. باهم حساب می کنیم.

_: ولی آخه...

_: آخه چی؟ نگران نباش. من بهش اعتماد دارم. کاری نداری؟ باید برم.

_: نه ممنون.

_: پس میگی به حامی.

_: چشم.

_: خداحافظ.

_: خداحافظ.

ثنا قطع کرد. کلافه نفسش را بیرون داد و به حامی نگاه کرد. حامی که دو قدم آن طرف داشت کتابی را ورق میزد، با لبخندی پیروزمندانه سر برداشت. از توی جیب بغلش یک چک پول در آورد و به طعنه انگشت زیر بینیش کشید. بعد چک پول را به طرف او گرفت.

ثنا با حرص پرسید: میشه به من بگین شما کی هستین؟

_: فکر می کردم قبلاً بهم معرفی شدیم.

_: نخیر. هنوز خیلی مونده که من شما رو بشناسم. پولم نمی خوام. ممنون. میشه اجازه بدین رد شم؟

حامی عقب رفت و گفت: بفرمایین.

ثنا عصبانی کتابی را که برداشته بود حساب کرد و بیرون رفت. حامی هم کمی بعد بیرون آمد. با قدمهای بلند خودش را به او رساند و کتاب دوم را به طرفش گرفت.

ثنا رو گرداند و گفت: نمی خوام.

_: صدقه که نمیدم. پولشو از بابات می گیرم.

_: تا ندونم چه رابطه ای بین شما و باباست هیچی ازتون نمی گیرم.

_: چرا شلوغش می کنی خانم میلادی؟ حاجی که توضیح داد.

_: حاجی گفتن بین من و ایشون یک همکاریهایی هست. شما بودین به این جمله شک نمی کردین؟

حامی خندید و گفت: چه شکی؟ شما به پدر خودتونم اعتماد ندارین؟

_: نمی دونم. نه. اینطوری نیست. ولی آخه من تا حالا اسم شما رو هم نشنیده بودم. بعد حالا یک دفعه اینقدر...

_: اینقدر چی؟

_: خیلی صمیمی هستین.

_: اشکالی داره؟

_: نه ولی... چه همکاریهایی؟

_: پدر شما تاجره. خب ما یه مقدار همکاریهای تجاری داشتیم.

_: یه کمی؟

_: خب بیشتر از یه کمی. اینقدر که به من اعتماد داشته باشن.

_: پس چرا اسمتونو نشنیده بودم تا حالا؟

_: چی بگم؟ لابد قابل ندونستن.

_: این که حرف مفته. بابا آدم کم حرفی نیست.

_: زنگ بزنین از خودشون بپرسین.

_: نمی خوام. اگه بابا نگفته بهم، حتماً دلیلی داشته.

_: قربون آدم چیز فهم.

ثنا در حالی که با ناراحتی پیش پایش را نگاه می کرد و مستقیم به جلو می رفت، گفت: تا وقتی که بتونم دلایل کاراشو بفهمم پیر شدم.

مکثی کرد. بعد به طرف حامی برگشت و با ناراحتی گفت: حتماً شما خیلی بهتر از من می شناسینش.

_: چی بگم.

_: بهم بگین اونجا چکار می کنه؟ با کی میره میاد؟ خونه اش چه جوریه؟ خورد و خوراکش مرتبه؟ البته می دونم آشپزیش خوبه ولی...

حامی آهی کشید و گفت: خیلی ببخشید. جسارته ولی... حاجی اگه به من اعتماد داره، به خاطر اینه که خیالش راحته که دهن من چفت و بست داره. از من نخواین که حرفی بزنم. اگه لازم بود چیزی بدونین خودش می گفت بهتون.

_: ولی آخه چرا؟ اونجا چه خبره؟ چرا ما رو هیچوقت نمی بره؟ نکنه داره یه کار غیر قانونی می کنه؟

حامی با لبخندی دلجویانه گفت: نه خانم این چه حرفیه؟ حاجی مرد شریفیه.

ثنا با تردید پرسید: اونجا... زن داره؟

حامی با بی حوصلگی پرسید: چرا اینا رو از خودش نمی پرسین؟

_: نمی تونم. ما... ما اینقدرا باهم صمیمی نیستیم. از وقتی یادم میاد همیشه قشم بوده. دو هفته یه بار گاهی میشه ماهی یه بار میاد اونم یکی دو روز. چی بشه که سه روز بمونه. فرصتی نبوده.

به سر خیابان رسیدند. حامی دوباره کتاب را به طرفش گرفت و گفت: متاسفم. من نمی تونم جوابی بهتون بدم. بفرمایید.

ثنا کتاب را گرفت و به جلدش چشم دوخت. آرام پرسید: با بابا حساب می کنین؟

_: بله. خیالتون راحت باشه.

_: ممنون.

_: خواهش می کنم.

ثنا سر بلند کرد و گفت: فقط یه چی رو بهم بگین. بابا اونجا خوشبخته؟

حامی ملتمسانه گفت: ثنا خانم... خواهش می کنم. من هرچی بدونم از دل حاجی خبر ندارم.

ثنا سری به تایید تکان داد و آرام خداحافظی کرد.

وقتی به خانه رسید، بلند سلام کرد. مامان توی آشپزخانه بود و با موزیک ملایمی آشپزی می کرد.

ثنا جلو رفت. توی درگاه ایستاد و سلام کرد. مامان رو گرداند و با لبخند گفت: سلام. بی سر و صدا میای.

_: شما سرتون گرم بود.

مامان لبخندی زد. گوجه های خرد شده را توی روغن داغ ریخت. صدای جلز ولز روغن بلند شد. ثنا آرام گفت: امروز با بابا حرف زدم.

مامان بدون عکس العمل به کارش ادامه داد. ثنا مکثی کرد تا تاثیری ببیند. بعد ادامه داد: پول می خواستم. برای کتاب.

_: مگه این روزا قراره بیاد؟

_: نه. برای همین گفت از همکلاسیم بگیرم. اسمش حامیه. حامی مشعوف. بابا رو میشناسه.

_: خب؟

_: عجیب نیست؟

_: چی؟ این که باباتو می شناسه یا این که گفته ازش پول بگیری؟

_: هر دوتاش. پسره سیاه پوسته.

_: خب لابد جنوبیه.

_: ولی آخه...

_: تو نمی خوای لباستو عوض کنی؟

_: تو چیزی می دونی مامان؟

_: من هیچی نمی دونم. و علاقه ای هم ندارم که بدونم.

_: همین بی توجهی ها رو می کنین دیگه...

_: برو دختر. برو لباستو عوض کن الان نهار حاضر میشه. من بی توجه نیستم، فقط مثل تو فضول نیستم. دماغتو از زندگی مردم بکش بیرون.

_: زندگی مردم؟ زندگی بابامه!

_: زندگی باباته یا این همکلاسی سیاه پوست؟ چرا شلوغش کردی؟ بابات با هزار نفر ارتباط داره. خب لابد یه حسابایی با این بنده خدا داشته که پولتو بهش حواله کرده. چرا شلوغش می کنی؟

_: چقدر شما باهم تفاهم دارین! اونم همش میگه چرا شلوغش می کنی؟

_: کی؟ بابات؟

_: نه همکلاسیم.

_: برو لباستو عوض کن.

_: چشم.

آیدا تلفن زد. ثنا در حالی دکمه های مانتویش را باز می کرد، گفت: سلام. معلوم هست کجا ول کردی رفتی یه دفعه؟

_: علیک سلام. بمونم چکار کنم؟ تو که چشم آبیتو دیده بودی و از دل و دین افتادی. دیگه آیدا کدوم خریه؟

_: می کشمت آیدا. یعنی چی این حرفا؟ بین من و اون هیچی نیست.

_: خب الان هیچی نیست. ولی باید بالاخره به جوونا کمک کرد. منم دارم برات موقعیت سازی می کنم دیگه! دستم درد نکنه.

_: ای نمیری آیدا. این مزخرفا چیه میگی؟

_: بالاخره تکلیف منو معلوم کن. می کشی منو؟ بمیرم؟ نمیرم؟ من یه لنگه پا موندم این وسط بالاخره وصیتنامه بنویسم یا نه؟

_: تو بنویس چیکار داری؟ یه بار دیگه منو با این غول ول کنی، کشتمت.

_: چیه؟ نکنه چشم آبیه اذیتت کرده؟

_: نه ولی آخری پسرخاله شد و بهم گفت ثناخانم. می خواستم بزنمش.

_: جااااان؟ پس خیلی خاطرتو می خواد. مبارکه.

_: چی چی رو مبارکه؟ همش تقصیر توئه. ضمناً اون یکی کتابه رو که استاد گفتم خریدم. نصف پولشو باید بدی. تنهایی جیبم درد می گیره.

_: خریدیش؟! با کدوم پول؟ تو نبودی داشتی فحش می دادی کتاب گرونه و برای همون اولی پول خردای ته جیبتو جمع و جور می کردی؟ از کجا پول آوردی؟

_: از غول چراغ جادو قرض کردم. چون تو رفتی گم شدی. اونم فهمید پول می خوام.

_: بهتر. چون من که پول نداشتم. از این غولت بپرس ببین می تونه برای من یه چارچرخه ی باکلاس گیر بیاره؟ همچین شاسی بلندم باشه بیشتر دوست دارم.

_: ای بنازم اشتهاتو! عزیزم چیز دیگه ای نمی خوای؟ خونه ای؟ ویلایی؟ گردش اروپایی؟

_: خب الان که وسط ترمه. برای تعطیلات میان ترم اگه یه تور دو هفته ای برم اروپا بدم نمیاد. می دونی؟ من آدم قانعی هستم.

_: ای جانم! فدای اون قناعتت بشم من. نری تو رویا نصف پول کتاب یادت بره! از تو حلقومت می کشم بیرون.

_: خسته نباشی. حالا نه که خودت پول دادی، از تو حلقوم منم می خواد بکشه بیرون. ببین به این پسر خالت بگو رفیقم حالشو نداره پول بده. شما خودت بقیشو با پول نهار حساب کن.

_: نه دیگه. اومدی نسازی. مامان داره صدام می کنه. باید برم. ولی یادت نره.

_: حالا بذار من رنگ اون کتاب رو ببینم. اگه ارزششو داشت، پولم میدم.

_: هوم. باشه. فعلاً.

+ تاریخ شنبه 24 دی ماه سال 1390ساعت 01:10 AM نویسنده شاذه 43 نظر>
سلام دوستان مهربانم
الان من نمی دونم چی بگم یا چه جوری عذرخواهی کنم. هیچوقت شده ذهنتون سفید سفید باشه؟ من تمام ساعتهایی که طول هفته ی گذشته وقتی برای نوشتن پیدا کردم اینجوری بودم. کلی وبلاگ و داستان خوندم بلکه ایده ای به ذهنم برسه اما دریغ! موضوع کلی رو می دونم. ولی خرده ریز هیچی تو ذهنم نیست. خیییییلی کار داشتم، کلی مهمونداری و برنامه که همچنان هم ادامه داره و ذهنم رو حسابی درگیر خودش کرده. دو سه صفحه هم نوشته بودم که امروز وقتی خوندم دیدم خیلی عصبی و درهم برهمه. معلوم بود که اصلاً وقت نوشتنش حواسی نداشتم. همه رو پاک کردم. به زحمت یکی دو صفحه نوشتم که همونو براتون میذارم. اگر تونستم و کارهای مهمونی بعدی اجازه داد، سعی می کنم تو این هفته یه قسمت بنویسم. اگر نه هم که خیلی معذرت می خوام.

با ناراحتی به طرف بوفه رفت. یک قوطی شیرکاکائو گرفت و در حالی که می نوشید، به کتابخانه پیش دوستانش رفت.

آیدا دستش را پیش کشید و جرعه ای از نی نوشید. مریم خندید. ثنا اخم کرد و غرغر کنان پرسید: حالا من شکموئم؟

_: ناخوشی ها! چیه؟ چشم آبیه تحویلت نگرفته؟

_: برو بابا...

_: کجا برم؟

ثنا با حرص سری تکان داد و پرسید: این چشم آبیه واقعاً کیه؟

یک نفر از میز کناری با اخم گفت: هیس! اینجا کتابخونه اس.

ثنا دستی توی هوا تکان داد و به فکر فرو رفت. آیدا پرسید: منظورت چیه؟

_: هیچی بابا. خودمم نمی دونم.

جزوه ای باز کرد و از روی جزوه ی مریم مشغول تکمیل کردن آن شد. آیدا گفت: مال منم هست.

_: مال تو؟ خط تو رو که نمیشه خوند.

_: خیلیم دلت بخواد.

_: حالا که نمی خواد.

آیدا رو به مریم زمزمه کرد: نه واقعاً حالش خوب نیست.

مریم آرام گفت: اذیتش نکن. خودش خوب میشه.

آیدا شانه ای بالا انداخت و حرفی نزد.

کلاس بعدی شروع شد. استاد هنوز وارد نشده، مشغول جزوه گفتن شد و خیلی هم اصرار داشت که همه بنویسند و از بقیه کپی نگیرند.

ثنا داشت تند تند می نوشت که ناگهان خودکارش از دستش ول شد، غلتید و زیر صندلی اش گم شد. ثنا خم شد و با پریشانی نگاهی دور و بر انداخت.

استاد گفت: خانم زیر صندلی چکار می کنی؟

بی حوصله سر برداشت. قبل از این که توضیحی بدهد، حامی که مثل او اولین صندلی ردیف سوم، کنار راه عبور نشسته بود، یک خودکار روی میزش گذاشت. ثنا خودکار را گرفت و زیر لب تشکر کرد. حامی اما جدی نگاهش کرد و زمزمه کرد: بنویس.

ثنا به سرعت مشغول شد. در مکثی که استاد کرد تا دنبال جمله ی بعدی بگردد، خودکار را نزدیک بینیش برد. بوی ادکلن حامی عالی بود. لبخندی بر لبش نشست. آیدا که اصلاً متوجه ی ماجرا نشده بود، به پهلویش زد و پرسید: چته؟ خودکارت عطریه؟

ثنا جدی گفت: آره خیلی خوشبوئه.

دوباره به نوشتن ادامه داد. بالاخره بعد از سه ربع ساعت استاد دست برداشت و مشغول درس پرسیدن شد. از روی حروف الفبا می پرسید و باز اولین نفر آیدا بود که اینقدر دستپاچه شد که جواب نداد. نزدیک بود استاد سراغ نفر بعدی برود که بالاخره یادش آمد و با صدایی لرزان جواب صحیح را داد. استاد با حرص نفسش را بیرون داد و گفت: درسته.

یکی یکی پرسید. ثنا با دقت به او خیره شده بود. با آن نگاه ترسناکش همه را عصبی می کرد. چشمهای گرد و ریز و سیاهش، چنان به مخاطب خیره میشد، انگار می تواند عمق وجود او را مثل کتابی باز بخواند.

نوبت به حامی رسید. راست نشست و با آرامش به استاد چشم دوخت. ثنا خنده اش گرفت. آن هیکل با ابهت که احساس قدرت را القاء می کرد و آن چشمهای آبی که انگار آتش هر نفرتی را خنک می کرد، آشکارا موضع قدرت استاد را کم کرد. در حالی که به سختی سعی می کرد حالتش را عوض نکند، دنبال سؤال سختی گشت. وقتی سؤال را پرسید، ثنا با ناراحتی آهی کشید و فکر کرد: بالاخره زهر خودشو ریخت.

اما حامی با خونسردی جواب را داد و ثنا لبخندی پیروزمندانه زد. استاد لب به دندان گزید و به دفتر نگاه کرد. با اخم گفت: ثنا میلادی.

_: بله؟

سر بلند کرد و به سرعت سؤالی پرسید. ثنا با نگرانی توی ذهنش دنبال جواب گشت، می دانست، ولی حضور ذهن نداشت. استاد با بی صبری گفت: یک کلمه است. بگو.

حامی دفترش را بالا گرفت و جواب را نوشت. بعد هم مشغول خط خطی کردن دورش شد. ثنا از گوشه ی چشم جواب را دید و بلند خواند. استاد سری تکان داد و گفت: نفر بعد.

ثنا زمزمه کرد: یکی طلبت.

حامی نیم نگاهی به او انداخت و گفت: دو تا.

ثنا بدون فکر گفت: خیلی رو داری.

ولی بلافاصله شرمنده شد. انگشت به دندان گزید و سر بزیر انداخت. حامی بی صدا خندید. خنده ی حامی باعث شد تمام توضیحی که می خواست به عنوان عذرخواهی ارائه کند را فراموش کند. دزدانه از گوشه ی چشم نگاهش کرد. اما او دید و به زحمت خنده اش را فرو خورد که استاد نبیند. ثنا هم سر بزیر انداخت و لب به دندان گزید که نخندد.

+ تاریخ شنبه 17 دی ماه سال 1390ساعت 7:44 PM نویسنده شاذه 42 نظر>
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>