X
تبلیغات
نماشا

عشق دردانه است (40)

پنج‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 01:23 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام
عیدتون مبارک :)
عصر داشتم تقویم ورق می زدم دیدم فردا عیده کلی شاد شدم. گفتم به مناسبت عید هم که شده باید حتماً امشب بنویسم. شکر خدا موفق شدم.
بازم عیدتون مبارک :)


پیتزاها که رسید مامان هم از اتاق خوابش بیرون آمد و سعی کرد عادی باشد. انگار نه انگار که پریناز به جمعشان اضافه شده است. خیلی معمولی شام خورد و به بچه ها گفت سر درسشان برگردند و خودش با کمک بابا سفره را جمع کردند.

پریناز لب به دندان گزید و دوباره به ناخنهای پایش چشم دوخت. دو ناخن شستش را زرد آفتابی رنگ کرده بود، مثل بلوزش...  بقیه آبی قرمز سبز و بنفش بودند.

سر برداشت و به آرمان که مسیر نگاه او را دنبال کرده بود، زیر لب گفت: کاش لاک نزده بودم.

آرمان سر شانه اش زد و با خنده گفت: ای بابا! خیلیم قشنگه! بشین ببینم. اگه خسته ای برو بخواب.

+: مشقام تموم شد. درسم صبح زود می خونم. کجا بخوابم؟

_: تو تخت من. من یه کم دیگه تست می زنم بعدش میام پیشت رو زمین می خوابم.

+: مامانت ناراحت نشه. برم تو اتاق آرزو بهتر نیست؟

آرزو جلو آمد و گفت: بیای خوشحال میشم.

_: لازم نکرده. میری تو اتاق خودم.

بعد هم سر میز برگشت. ساعت مچی اش را نگاه کرد و مشغول تست زدن شد.

نیمه های شب بود که خسته و خواب آلود برخاست. مسواک زد و به اتاقش رفت. چراغ اتاق روشن بود. پریناز روی تخت دراز کشیده بود و داشت درس می خواند. با ورود او سر برداشت و لبخند زد.

کنارش نشست و پرسید: چرا نخوابیدی؟

+: همینطوری... خوابم نبرد گفتم یه کم درس بخونم. معمولاً تا که کتاب درسی دستم می گیرم خواب میرم.

و خندید. آرمان هم خندید. باز هم کش موهایش را باز کرد و آنها را بهم ریخت. سرش را توی موهایش فرو برد. نرمی موها و بوی شامپویش را دوست داشت.

کتاب را از دست او گرفت. چراغ را خاموش کرد و دراز کشید. سر دخترک را روی بازویش گذاشت.

+: نیفتی آرمان!

_: وقتی خواب رفتی میرم پایین. با اون مشت و لگدایی که تو توی خواب می زنی، تخت یک نفره که هیچ، دو نفره هم کمه! همون پایین تخت امنیتش بیشتره.

+: بدجنس! من فقط یه بار دستم خورد تو دماغت! تازه عمدی هم نبود. طوری هم نشد.

_: از شما به ما خیلی رسیده. ولی نگرانش نباش. بگیر بخواب.

+: آرمان؟

_: جونم؟

+: مامانت...

_: هیشش... بخواب دیگه. همه خوابیدن. آروم باش.

اینقدر موهایش را نوازش کرد تا خواب رفت. بر خلاف تهدیدش همان جا ماند و تا صبح بین افتادن و نیفتادن هرطوری بود خوابید.

با صدای زنگ شماطه اش خواب آلود دست دراز کرد و خاموشش کرد. دخترک تکان نخورد. دستش زیر سر پریناز مانده و بی حس شده بود. آرام آن را بیرون کشید و بالش را زیر سرش مرتب کرد. پیشانیش را بوسید. بینیش، گونه هایش، تا کم کم بیدارش کرد.

پریناز نشست و همانطور نشسته به دیوار تکیه داد و دوباره خوابش برد. آرمان خندید. چقدر دلش برای این لحظه ها تنگ شده بود!

وسایلش را آماده کرد. بیرون رفت. صبحانه را چید. مامان هم بیدار شد و مشغول چای دم کردن شد. در حالی که کتری را پر می کرد، پرسید: سختت نیست؟

آرمان ظرف کره را روی میز گذاشت و پرسید: چی؟

=: تازه بیست سالته. دلت می خواست بری خارج. درس بخونی... خرج دو نفر زیاده. بابات نمی تونه بده.

_: دیگه نمی خوام برم. اگه دردونه ی آقای بهمنی رو ازش دور کنم به شش قطعه ی مساوی تقسیمم می کنه.

مامان پوزخندی به شوخیش زد و با لحنی حسرت بار پرسید: آرزوهات چی؟ پس فردا دعواتون شد عقده نشه برات که به خاطرش از آرزوهات گذشتی.

_: مامان آرزوی من الان پرینازه. زندگیمه. نمی تونم ولش کن. بگین دستتو ببر بذار اینجا برو. اونم دستی که باهاش می نویسی! والا آسونتره! عقده نمیشه برام. بهتون قول میدم. تمام استقلالی که دلم می خواست برم خارج و داشته باشم، تو کیش داشتم. خیلی هم بهم خوش گذشت. اگه بازم خیلی دلم خواست برای ارشد می خونم تهران قبول شم که با پریناز بریم. ولی برای کارشناسی همین جا هستم تا پریناز دیپلم بگیره.

مامان سر به زیر انداخت و آرام گفت: من با پریناز مشکلی ندارم. نگران تو ام. بفهم اینو.

آرمان لبخندی زد و گفت: منم با پریناز مشکلی ندارم. خیالتون راحت باشه.

جلو رفت. مادرش را بوسید و گفت: من خوبم. شما ببخشید.  

مامان به زحمت خندید و سر تکان داد. زیر لب گفت: باشه.

آرمان هم خندید. قدمی به طرف در آشپزخانه برداشت. آرزو از دستشویی بیرون آمد. بابا هم داشت به آشپزخانه می آمد.

صدا زد: پریناز! بدو مدرسه ات دیر شد.

پریناز در اتاقش را باز کرد و با پریشانی لب به دندان گزید. مانتو شلوار سورمه ای مدرسه پوشیده بود با مقنعه. کیفش هم دستش بود. یواش گفت: من صبحونه نمی خوام. ممنون. بریم دیگه.

_: مگه میشه صبحونه نخوری؟ بدو بیا ببینم.

با ناراحتی زمزمه کرد: زشته.

جلو رفت. دستش را کشید و گفت: زشت اینه که گشنه بری مدرسه! بیا ببینمت.

کشان کشان او را تا آشپزخانه برد. مامان برای اولین بار لبخند پر مهری به رویش زد و گفت: سلام. صبح به خیر.

پریناز با چشمهای گرد به شهین خانم نگاه کرد و بالاخره با خجالت گفت: سلام.

آرمان صندلی را با دست آزادش عقب کشید. شانه های او را گرفت و گفت: بشین.

مامان گفت: اذیتش نکن آرمان.

_: اذیت نمی کنم. ولش کنم صبحونه نمی خوره. بعد یه ساعت دیگه میفته به غش و ضعف! ما هر صبح همین مراسم رو داریم. اون ساندویچ نون و پنیر که با خودم می برم سهم ایشونه.

پریناز داشت از خجالت آب میشد. لقمه ای که آرمان برایش گرفته بود توی گلویش مانده بود و پایین نمی رفت. نصف لیوان چای را نوشید تا توانست آن را فرو بدهد. با اصرار آرمان کمی دیگر خورد و بعد برخاست. بقیه هم برخاستند و هرکدام با عجله به دنبال کار خود رفتند.

بابا آرمان و پریناز و آرزو را رساند و خودش سر کارش رفت. طبق معمول آرمان بعد از یک ساعت به خانه برگشت. مامان مشغول آشپزی بود. پرسید: پریناز ظهر میاد اینجا؟

آرمان یک لیوان آب ریخت و گفت: فکر نمی کنم. آقای بهمنی تا ظهر برمی گرده.

مامان در حالی که از نگاه کردن به او اجتناب می کرد، گفت: دختر شیرینیه.

آرمان خنده اش را فرو خورد و سر به زیر انداخت.

مامان با نگرانی ادامه داد: خدا کنه پشیمون نشین. هیچ کدومتون.

_: خوشحالم که دوستش دارین.

=: دوستش دارم ولی برای اونم دلم میسوزه. خیلی زوده که بیفته تو زندگی.

_: به ما که بد نمی گذره. نگران چی هستین؟

=: زندگی که فقط مهمونی بازی و خوشگذرونی نیست. خرج داره. گرفتاری داره. زحمت داره. مسئولیت داره.

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: فعلاً که نمی خوایم مستقل بشیم. اگه کاری ندارین برم سر درسام.

مامان آهی کشید و گفت: برو. منم میرم فروشگاه.

مامان سهام دار یک فروشگاه زنجیره ای بود و هفته ای سه چهار بار در جلسه ی مدیران و سهامداران شرکت می کرد.

نزدیک ظهر بود که گوشی آرمان زنگ زد. شماره ناشناس بود. جواب داد: بله؟

=: آرمان؟

_: سلام فریباخانم.

=: سلام. خوبه که هنوز اینقدر صمیمی نیستی که به من بگی مامان.

نگاهش را به سقف دوخت و در دل گفت: خدایا خودت رحم کن.

_: معذرت می خوام. خطایی از من سر زده؟

=: نه ولی دوست دارم ببینمت. یه صحبت خصوصی. اگر لطف کنی کسی رو در جریان نذاری ممنون میشم.

_: خواهش می کنم. هرجور میلتونه. کی و کجا؟

=: می تونی تا نیم ساعت دیگه بیای اینجایی که میگم؟ نزدیک محل کارمه.

_: بله حتماً. بفرمایین. یادداشت می کنم.

بعد از قطع تماس از جا برخاست. بیرون سر کشید. مامان هنوز نیامده بود. لباس عوض کرد و از در بیرون رفت.

وارد کافی شاپ که شد فریباخانم هنوز نیامده بود. نفسش را به راحتی رها کرد. می توانست تا آمدنش کمی بر خود مسلط شود.

میزی کنار پنجره انتخاب کرد و نشست. هنوز پیش خدمت برای گرفتن سفارش نیامده بود که فریباخانم رسید. به احترامش برخاست و سلام کرد.

فریبا خانم جدی و رسمی جوابش را داد و نشست. اینقدر رسمی بود که آرمان نزدیک بود دستش را هم برای دست دادن پیش ببرد اما به موقع پس کشید. اشکالی نداشت ولی عکس العمل فریباخانم را نمی توانست پیش بینی کند.

پیش خدمت جلو آمد. فریباخانم قهوه ترک سفارش داد و آرمان دم نوش آرامبخش.

پیش خدمت که رفت فریباخانم ابرویی بالا انداخت و پرسید: مضطربی؟

_: چی؟ نه... فقط چند وقتیه دارم سعی می کنم کافئین کمتر بخورم.

=: خوبه. خب... من خیلی وقت ندارم. امدم ازت بپرسم پریناز رو چقدر دوست داری؟

آرمان سر برداشت. از روی شانه ی فریباخانم به دیوار انتهای مغازه که با آجر نما تزئین شده بود چشم دوخت. نفس عمیقی کشید و پرسید: واحد شمارش دوست داشتن چیه؟

فریباخانم دستهایش را روی میز گذاشت. کمی به جلو خم شد و سعی کرد نگاه آرمان را شکار کند. پرسید: از عشق چی می دونی؟

آرمان دستی به گردنش کشید. احساس خفگی می کرد. باز هم سعی کرد نفس بکشد. معامله با آقای بهمنی خیلی ساده تر بود. البته اسم رابطه اش با پریناز را معامله نمی گذاشت. ولی در کل با آقای بهمنی راحتتر کنار می آمد. برخوردهایش تا حدودی قابل پیش بینی بود.

فریباخانم چون جوابی نگرفت، ادامه داد: حاضری براش چکار کنی؟

چشمهایش را بست و باز کرد. سعی کرد تمرکز کند. بالاخره گفت: شما می خواین برای دخترتون بهترین تحصیلات، بهترین زندگی و بهترین آینده رو فراهم کنین. من سعی می کنم... با تمام وجودم تلاش می کنم که همه ی اینا رو بهش بدم. همون طوری که تا حالا سعی کردم.

فریباخانم حرفش را قطع کرد و گفت: خبر دارم که کیش خیلی بهتون خوش گذشته! تفریحی هم موند که نرفته باشین؟

سر تکان داد. گیج شده بود. منظور فریباخانم از لحن تندش را نمی فهمید.

رسیدن قهوه و دم نوش وقفه ای بین صحبتهایشان انداخت.

بعد از رفتن پیش خدمت، فریباخانم با لحنی تهاجمی ادامه داد: تو این بچه رو لوسش می کنی. فکر می کنی زندگی فقط بازیه. این همه خرج کردی که چی بشه؟ خودتم هنوز بچه ای! اون پول می تونست یه سرمایه باشه. خونه ای ماشینی سهامی... تو که اینقدر سریع می خوای بیفتی تو جاده ی زندگی چرا تمام پولتو بر باد دادی؟

آرمان نفس عمیقی کشید. دستی به فنجان دم نوشش گرفت و آن را توی نعلبکی چرخاند. همان طور که چشم به رنگ ملایم مایع درون فنجان دوخته بود گفت: این فرصت شاید دیگه برای ما پیش نیاد. به قول میفتیم تو زندگی و همه چی جدی میشه. دلم می خواست از سفرمون لذت ببریم. من برای ذره ذره ی اون پول زحمت کشیده بودم. بادآورده نبود که ندونم چکار دارم می کنم.

فریباخانم دستهایش را از هم باز کرد و با لحنی که یک درجه ملایمتر شده بود اما هنوز تند بود، جواب داد: بله ولی تو قصد زندگی داری! اگه خوش گذرونیتون به همین جا ختم میشد و الان صیغه رو فسخ می کردی یه حرفی! ولی وقتی تا قرون آخرتو خرج کردی چکار می خوای بکنی؟ حتی یه حلقه ی ناقابلم نمی تونی بخری.

سر برداشت و برای اولین بار جرأت کرد توی چشمهای مادری که شبیه یک ماده شیر خشمگین شده بود نگاه کند.

گفت: اگر شما اجازه بدین رسمیش کنیم همین امروز میرم دنبال وام برای خرید جواهر. مطمئن باشین عروسمو دست خالی نمی ذارم.

=: اگر اون پول رو خرج نکرده بودی...

آرمان دستش را بالا آورد و حرف فریباخانم را قطع کرد.

محکم گفت: من به اندازه ی سر سوزنی از خرج کردن اون پول پشیمون نیستم. ما از لحظه لحظه اش لذت بردیم و فکر می کنم... اینه که ارزش داره.

فریباخانم ناباورانه به او نگاه کرد. انتظار نداشت از یک الف بچه برای بار دوم رو دست بخورد! این پسر از رو نمی رفت!

آرمان دستش را پایین آورد. آرام گفت: من درک می کنم که شما هم به اندازه ی من... بیشتر از من... گفتم که واحد دوست داشتن رو نمی دونم که براش مقدار تعیین کنم. ولی هرچی که هست هر دوی ما عاشقانه پریناز رو دوست داریم. مطمئن باشین من کاری نمی کنم که بهش سخت بگذره.

=: لازم نیست کاری بکنی. همین مسئولیت زندگی خودش فشار بزرگیه.

_: من سه سال صبر می کنم. تا اون موقع می تونم سرمایه ای هم جمع کنم. درس هم بخونم. پریناز هم بزرگتر میشه.

=: سه سال دیگه تازه هفده سالش تموم میشه. خیلی کمه.

آرمان آهی کشید و معامله گرانه گفت: چهار سال.

=: نمیشه. زوده.

این بار نوبت آرمان بود که دستهایش را روی میز بگذارد و به جلو خم شود تا روی صورت فریباخانم تمرکز کند.

با صدایی آرام ولی برنده گفت: ما داریم درباره ی یک آدم حرف می زنیم که حق تصمیم گیری داره. بهتر نیست این جلسه رو به وقتی موکول کنیم که خودش هم حضور داشته باشه؟ و البته لطف کنین به خودش هم حق نظردهی بدین.

فریباخانم این بار واقعاً خلع سلاح شد. عقب کشید. فنجان قهوه اش را که سرد شده بود برداشت و کمی نوشید. آرام گفت: ما دشمن نیستیم.

آرمان لبخندی زد. او هم جرعه ای از دم نوشش نوشید و گفت: قطعاً همین طوره. فقط به اشتراک به کسی دل بستیم که سخته باهم تقسیمش کنیم. ولی دلیلی نداره پریناز تقسیم بشه. اون دختر شماست و همسر من. این دو تا باهم منافاتی ندارن. همون طور که شما هم همسرین هم مادر هم دختر پدر و مادرتون...

فریباخانم با ناراحتی گفت: ولی برای پریناز خیلی زوده که همه ی اینها رو به عهده بگیره. زندگی ساده نیست.

آرمان جرعه ای دیگر از دمنوش را نوشید که فریاد نزند. ولی آرام نشد. یک جرعه ی دیگر هم نوشید. بالاخره گفت: من از پریناز دست نمی کشم.

فریباخانم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: من باید برگردم سر کارم. ولی حرفام تموم نشده. بهتره این بحث رو در حضور پریناز ادامه بدیم. عصر قبل از این که بری سر کار بیا خونه حرف بزنیم.

آرمان چشمهایش را در حدقه چرخاند تا یادآوری نکند که این پیشنهاد خودش بوده است! نفسی کشید و گفت: چشم. میام.

فریباخانم سر برداشت و به پیش خدمت اشاره کرد صورت حساب بیاورد. آرمان دست برد که کاغذ را بردارد اما فریباخانم اجازه نداد. آرام گفت: جلوی بزرگترت مؤدب باش.

خودش برخاست و رفت حساب کرد. آرمان کنار میز ایستاده بود و به حرکات با صلابت و مطمئن او چشم دوخته بود. پریناز مثل مادرش نبود. مثل آقای بهمنی هم نبود. پریناز فقط پریناز بود. لبخندی روی لب آرمان نشست. دلش برای پرینازش تنگ شد.




بعداً نوشت: من حالم خوبه ولی نمی دونم این الهام بانو با کی دعوا داره که خشن شده؟  D:

عشق دردانه است (39)

جمعه 5 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 03:45 ب.ظ
سلام سلام
روز تعطیل و ماه مبارک رمضان و همسر سر کار و بچه های روزه دار و تابستانی که کش می آید...

یادم امد مشکل کجاست! جمعه ها ظهر شیفتم بود. هی روزگار...
به خود نگیرین کم کم سعی می کنم دیگه یادآوری نکنم...


بابا هم تا راهرو آمد و صورت عروسش را بوسید. وارد هال شدند. مامان بلاتکلیف آن وسط ایستاده بود. انگار نمی دانست اخم کند، لبخند بزند، جلو بیاید، نیاید...

بالاخره سری تکان داد و به زحمت گفت: سلام. خوش اومدی.

پریناز هم سر به زیر انداخت، با خجالت و ناراحتی گفت: سلام. ببخشید مزاحم شدم. من گفتم میرم خونه ی خواهرم...

به امید کمکی سر برداشت و به آرمان نگاه کرد. آرمان دست روی شانه اش گذاشت.

بابا گفت: اینجا هم خونه ی خودته باباجون. راحت باش.

آرزو در حالی که به شدت سعی می کرد همه چیز عادی به نظر برسد، با خوشحالی پرسید: می خوای بریم تو اتاق من؟

آرمان اخمی کرد و به آرامی او را به طرف اتاق خودش هل داد. گفت: نه میاد تو اتاق خودم. می خوایم درس بخونیم.

در را پشت سرشان بست.

پریناز با غصه گفت: وای آرمان کاش نمیومد. خیلی بد شد. مامانت ناراحته.

آرمان خم شد. بوسه ای طولانی از او گرفت و آرام گفت: اگه نیای سختتر عادت می کنه.

شالش را برداشت و روی جالباسی گذاشت. کش موهایش را باز کرد و با لذت به چشمهایش چشم دوخت. پریناز لب به دندان گزید و گفت: وای بد شد. بیا بریم بیرون.

_: کجا بریم؟ من کلی درس دارم. تو هم همینطور.

+: منظورم تو هال بود. درسامو میارم همون جا.

آرمان پوف کلافه ای کشید. موهایش را با دست بهم ریخت و گفت: سخت می گیری.

پریناز نشست. چمدانش را باز کرد. برسش را در آورد و گفت: الان فکر می کنن سه هفته است موهام برس ندیده.

آرمان غش غش خندید و به او که تند تند سر و وضعش را مرتب می کرد چشم دوخت. موهایش را دوباره بست. بلوزش را صاف کرد و از آرمان پرسید: خوبم؟ زشت نیست جلوی بابات؟

آرمان تبسمی کرد. بلوز آستین سه ربع زرد خوشرنگی پوشیده بود با شلوار جین.

_: خیلی هم قشنگ. جوراباتم در بیار راحت باش.

پریناز دست پاچه گفت: وای نه زشته. بریم.

_: چی زشته؟ خونه ی خودته. مامان اینو قبول داره که تو اهل خونه ای فقط نتونسته باهاش کنار بیاد.

+: ناراحت نمیشه جورابامو در بیارم؟

_: نه ناراحت نمیشه.

پریناز یک لنگه را در آورد. وحشتزده به ناخنهایش نگاه کرد و لب به دندان گزید.

+: وای نه. اینجوری زشته جلوی مامانت.

آرمان غش غش خندید و به ناخنهای پنج رنگ پایش چشم دوخت. خودش لنگه ی دیگر را بیرون کشید و گفت: خیلی هم خوبه.

پریناز کیف مدرسه اش را برداشت و با پریشانی پرسید: مطمئنی؟ پس بریم.

آرمان آهی کشید و گفت: البته حقیقتیه اگه تو اتاق بمونیم درس خوندن مشکله.

برخاست. جزوه هایش را برداشت و باهم بیرون آمدند. حواسش به پریناز بود که با خجالت ناخنهای پایش را جمع می کرد که کمتر دیده شوند.

بابا سر از روی کتابی که می خواند برداشت و با تبسم از بالای عینک مطالعه نگاهشان کرد.

پریناز لبخند شرمگینی زد و به دنبال آرمان رفت. آرمان کتابهایش را روی میز نهارخوری پهن کرد و گفت: راحت باش. چیزی می خوری؟

+: نه ممنون.

دو طرف میز نشستند با کلی کتاب و دفتر و درس جدی.

مامان می رفت و می آمد. تمام حواسش پیش آن دو بود. بالاخره بی حوصله نشست و بافتنی اش را برداشت.

آرزو هم کتابهایش را آورد و پرسید: اینجا کتابخونه ی مرکزیه؟ میشه منم بشینم؟

آرمان خندید و گفت: اگه ساکت باشی میشه.

بابا یک بشقاب میوه پوست کند و جلویشان گذاشت. کنار مامان که برگشت، مامان زیر لب غر زد: خب میوه رو میزه. هرکی می خواد خودش برداره بخوره.

بابا با تبسم گفت: آروم باش خانم.

آرمان به موهایش چنگ زد. به ساعت مچی اش که کنار کتابش گذاشته بود نگاه کرد. چشم و ابرو آمدن مامان را می دید و زمزمه هایش را می شنید. حواسش جمع نمیشد. خوب بود که پریناز غرق در نوشتن شده بود و حواسش نبود. آرزو هم یک چشمش به مامان بود و یک چشمش به کتاب. گاهی هم نگاهی به آرمان می انداخت. آرمان آهی کشید و سر تکان داد.

مامان بافتنی را کنار گذاشت و گفت: سرم درد می کنه. میرم یه کم دراز بکشم.

آرمان نفسی کشید و دوباره شروع به تست زدن کرد. سه ربع ساعت بعد چشمهایش را مالید. از جا برخاست و به اشپزخانه رفت. یک پارچ شربت درست کرد و با چند لیوان به اتاق برگشت. اول یک لیوان برای بابا ریخت و بعد کنار پریناز نشست. سه لیوان را پر کرد و یکی را به طرف آرزو دراز کرد. پریناز لیوان خودش را برداشت و جرعه ای نوشید. زیرلب پرسید: مامانت از دیدن من سرش درد گرفت؟

آرمان با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد. پوزخندی زد و جرعه ای نوشید. سرش را روی شانه ی پریناز گذاشت و گفت: چشمام درد می کنه. باید برم دکتر.

+: ضعیف نشده باشه!

_: چه می دونم. شایدم شده. زیاد که می خونم سردرد میشم.

+: منم عینک دارم ولی نمی زنم! برای دوره. باید سر کلاس بزنم ولی حوصله ندارم. دماغمم غلغلک میشه. تخته رو هیچ وقت نمی بینم. از رو دست کناریهام می نویسم.

_: خاطرم هست که عینکت فقط مال تو جلدشه! اینجوری نمره ات میره بالا.

+: تا حالا که نرفته.

_: حالا هی لج کن.

آرزو ملتمسانه گفت: دعوا نکنین.

آرمان خندید و گفت: دعوا ندیدی! این یه مکالمه ی کاملاً دوستانه است. بریم سر درسمان!

برخاست و سر جای قبلی اش نشست.

آرزو پرسید: چرا بلند شدی؟

آرمان کاغذهای جلویش را مرتب کرد و گفت: کنار پریناز نمی تونم تمرکز کنم.

آرزو با ابروهای بالا رفته گفت: وا! نگو ناراحت میشه!

آرمان سر برداشت و در حالی که نیمی از حواسش به درسش بود پرسید: مگه حرف بدی زدم؟

پریناز خندید و گفت: همون جا بشین آرمان. جات خوبه. من هنوز کلی مشق دارم.

و در نهایت با قیافه ی زاری به نوشتن ادامه داد.

سه ربع ساعت بعد آرمان دوباره زنگ تفریح زد. برخاست و پرسید: آرزو شام چی داریم؟

آرزو از جا پرید و گفت: وای خدا! الان درست می کنم.

بابا گفت: بشین سر درست بابا. پرینازجان با پیتزا چطوری؟

چشمهای پریناز برق زد. سر برداشت و با لبخند گفت: دوست دارم.

آرمان لبخندی زد و یاد اولین پیتزایی که باهم خورده بودند افتاد. سفره عقد آبی و پیتزای یواشکی و ... چقدر خوب بود که الان پریناز هم دوستش داشت!

عشق دردانه است (38)

پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 03:21 ب.ظ
سلام دوستام
طاعات و عباداتتون قبول
این چند روز همه اش درگیر بودم. یه مقدار نوشته بودم اما فایل قصه خراب شد و همه اش پرید. پسرک گشت و یک کپی از فایل پیدا کرد، اما چند قسمت آخری و اون مقداری که جدید نوشته بودم آخرش نبود. بعدم نت نبود و موبایلم لج کرده بود با پی سی کانکت نمیشد. خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند که تا الان نشه آپ کنم. اینو داشته باشین اگر خدا بخواد زود میام. 


پ.ن امروز تولد مامان بزرگمه. یه صلوات برای شادی روحشون بفرستین.



بالاخره هم سینی چایی را که پریناز ریخته بود برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت.

پریناز به دنبالش وارد پذیرایی شد و خجالت زده زمزمه کرد: بده من بگیرم.

آرمان بلند پرسید: مگه خواستگاریه که تو بگیری؟ خودم می گیرم بشین.

عباس شوهر عاطفه پرسید: اگه خواستگاری نیست دقیقاً این چه مجلسیه آرمان جان؟

_: والا اسمشو نمی دونم. ولی فکر نمی کنم کسی بعد از عقد بره خواستگاری.

همه از لحن طنزآمیزش خندیدند و پریناز خجالت زده سر به زیر انداخت. آرمان از گوشه ی چشم نگاهش کرد. عاشق این دخترک با لپهای گل انداخته بود. خیلی زشت بود سینی را روی میز رها کند و برود جفت گونه هایش را ببوسد؟!

آب دهانش را به سختی فرو داد و نگاهش را به استکانهای توی سینی دوخت. بالاخره چایها را گرفت و روی صندلی نهارخوری کنار پریناز نشست و دستش را روی پشتی صندلی پریناز گذاشت.

فریباخانم که برای چند لحظه بیرون رفته بود به اتاق برگشت و رو به آرمان و پریناز متعجب زمزمه کرد: رفتین حرف بزنین یا آشپزخونه تمیز کنین شما دو تا؟!

پریناز سر به زیر و با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: آرمان جمع کرد.

ابروهای فریباخانم بیشتر بالا رفت و با همان صدای پایینش جواب داد: ها... از تو بعید بود. ولی آرمان چرا؟

آرمان به آرامی گفت: خواستم کمکی بکنم. مهمون ناخونده زحمت داره.

فریباخانم لبهایش را بهم فشرد و بالاخره انگار مجبور شد بگوید: متشکرم.

و رفت و نشست. شهین خانم پرسید: طوری شده؟

فریبا خانم سری تکان داد و گفت: نه طوری نشده.

و نیم نگاه خصمانه ای به آرمان انداخت.

پریناز در حالی که سعی می کرد خنده اش را فرو بخورد، زیر گوش آرمان نجوا کرد: متأسفم ولی شیرین کاریت جواب نداد.

آرمان هم با بی خیالی خندید و گفت: مهم نیست.

کم کم همه عزم رفتن کردند. غیر از پریرخ و خانواده اش که مسافر بودند و همان جا منزل داشتند.

مشغول خداحافظی بودند که پریرخ به پریسا گفت: نمیشه بمونی؟ کم دیدمت. فردا باید برگردیم.

سپهر گفت: من که می مونم. باید حساب این خاله پریناز دروغگو رو برسم.

آرمان ابرویی بالا انداخت و گفت: اگه تو بمونی منم باید بمونم از زنم دفاع کنم.

ناصر به طعنه گفت: گفتم که پیژامه شو گذاشته تو ماشین!

آرمان خندید و پرسید: تو کدوم ماشین ناصرخان؟ من که سر کار بودم!

سپهر در را به آرمان نشان داد و پرسید: حالا نمی خواین برین؟ من با پریناز کار دارم.

_: اوه اوه چه خطرناک! ترسیدم. پریناز بیا بریم خونه ی ما. اینجا امنیت جانی نداری.

سپهر با لحنی بزرگوارانه گفت: نترس نمی کشمش. فقط یه کم گوشمالیش میدم که لازم داره.

بالاخره با بی میلی از هم جدا شدند و حتی نشد یک خداحافظی خصوصی بکنند. از وقتی هم بیرون آمدند هرچه که آرمان زنگ زد و پیام داد کسی جوابش را نداد. یا گوشی گم شده بود یا پریناز سرش به خواهرهایش گرم بود که یادی از همسرش نمی کرد.

ساعت نزدیک دو بعد از نیمه شب بود که آرمان بالاخره گوشی را رها کرد و خوابید.

ساعت پنج صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پرید. خواب آلوده گوشی را برداشت و با دیدن اسم پریناز لبخند زد.

_: جانم پری گلی؟ سلام.

+: سلام آرمان ببخشید. سپهر گوشی رو قایم کرده بود. نیم ساعت پیش بالاخره خواب رفت. کلی گشتم تا پیداش کردم. نگران شدی؟ معذرت می خوام.

_: ممنون که زنگ زدی.

+: خواب بودی؟ ببخشین.

_: می دونی خیلی دوستت دارم؟

پریناز با صدایی که به سختی به گوش می رسید زمزمه کرد: می دونم. منم دوستت دارم.

_: مامانامونم بالاخره راضی میشن.

+: مامان دیشب آخر شب هم عصبانی بود که آشپزخونه رو جمع کردی هم خوشحال بود. از اون وقتایی که نمی دونست دلش می خواد کتکت بزنه یا تشکر کنه.

آرمان با خنده گفت: همون تشکر پرمهر کاملاً گویا بود.

+: صبح میای رستوران؟

_: ها یه ساعتی میام. بعد باید برگردم درس بخونم.

+: می بینمت؟

_: میام.

+: مرسی. قبلش زنگ بزن. دارم خواب میرم. شب نخوابیدم.

_: زنگ می زنم. بخواب فعلاً. خداحافظ.

+: خداحافظ.

گوشی را گذاشت و به پشت دراز کشید. بازویش را کنارش رها کرد و به سقف چشم دوخت. دلش سنگینی سر پریناز روی بازویش را می خواست و نوازش موهایش که خیلی زود خوابش می کرد. جایش خیلی خیلی خالی بود.

کمی بعد برخاست. دیگر تحمل جای خالیش را نداشت. صبحانه خورد، لباس عوض کرد و به رستوران رفت.

هنوز کسی نیامده بود ولی از وقتی که از کیش برگشته بودند کلید داشت. در پشتی را باز کرد و وارد رستوران شد. کار کردن آرامش می کرد و از فکر و خیال دور میشد. کار هم که تمامی نداشت. مشغول شد. سالن رستوران آخر شب تمیز شده بود ولی هنوز تا استانداردهای آقای بهمنی خیلی مانده بود. جرم گیر و دستمال و تی و وسایل دیگر را برداشت و به جان در و دیوار و زمینها افتاد. اینقدر سابید تا خیس عرق شد.

کم کم بقیه هم می آمدند و دستور دادنهایش به کار کردنش اضافه شد. وقتی خیالش از همه چیز راحت شد، خداحافظی کرد و به طرف در خانه ی آقای بهمنی رفت. توی شیشه ی ورودی تالار زنانه نگاهی به قیافه اش انداخت و آهی کشید.

به پریناز زنگ زد. بعد از دو سه بوق صدای خواب آلوده اش را شنید: الو؟

_: پری گلم دم درم.

به دیوار تکیه داد. خسته و خیس عرق و بی حوصله بود.

پریناز در را باز کرد و یواش گفت: سلام بیا تو.

قدمی تو گذاشت و گفت: سلام. فقط چون گفته بودم میام امدم. و الا هم خیس عرقم، هم ریشمو نزدم هم کلاً داغونم. نزدیک نشوید.

پریناز دست دور گردنش انداخت. صورتش را بوسید و گفت: دیوونه.

با خنده و خستگی گفت: برو عقب پری. حالم داره از خودم بهم می خوره. این قیافه دیدن نداره.

پریناز نه به خاطر حرف آرمان، از ترس این که از پنجره ها دیده بشوند قدمی عقب گذاشت. نگاه محتاطانه ای به شیشه ها انداخت و گفت: حالا نه این که من الان از آرایشگاه امدم!

آرمان خندید و با دست موهای ژولیده ی او را بهم ریخت و یقه ی بلوز راحتی صورتی گل گلی اش را صاف کرد.

_: امری نیست؟ برم دیگه.

پریناز آهی کشید که جگرش را آتش زد. قدمی عقبتر رفت و گفت: خداحافظ.

آرمان دستش را روی در گذاشت. با این قیافه ی پریناز پایش پیش نمی رفت که برود. به سختی از جا کند. زیر لب خداحافظی کرد و بیرون رفت.

توی خانه دوش گرفت و اصلاح کرد و مشغول درس خواندن شد. سر ظهر به پریناز زنگ زد. احوالی گرفت. پریناز گفت: پریرخ اینا با مامان بابا دارن میرن پیش مامان بزرگ. احتمالاً شب نمیان.

آرمان با یادآوری دوره ی آموزشی و شهر محل اقامت مادر آقای بهمنی لبخند زد.

_: تو چرا نمیری؟

+: من فردا مدرسه دارم. کلی هم درس دارم. این چند روز که پریرخ اینا اینجا بودن اصلاً نرسیدم بخونم. یه عالمه مشقم دارم. حوصله هم ندارم.

_: اجازه میدن شب خونه ی ما باشی یا من بیام پیشت؟

+: مامان گفت نمیشه آرمان بیاد ولی تو می تونی بری خونشون. به شرطی که شهین خانم راضی باشه. و الا باید بری خونه ی پریسا. سپهرم کلی خط و نشون کشیده که اگه به جای خونه ی ما بری پیش شوهرجونت دیگه نه من نه تو!

خندید و پرسید: اوه چه رقیب عشقی ترسناکی دارم! بهش بگو هر حرفی داره بیاد با خودم بزنه با تو کاری نداشته باشه.

+: دیشب تا صبح مغزمو جویده. هنوزم خوابم میاد. ولی کلی مشق دارم. اینا هم دارن جمع می کنن که برن نمیذارن به درسام برسم. اوه اوه سپهرم امد. الان میاد گوشی رو می گیره. فعلاً خداحافظ.

و بدون این که منتظر خداحافظی آرمان بشود قطع کرد.

آرمان از جا برخاست و به هال رفت. مامان جلوی تلویزیون نشسته بود و برای نهار سالاد خرد می کرد. بابا هم مشغول تعمیر شیر آب ظرفشویی بود.

روی مبل نشست و گفت: پریناز امشب تنهاست. میشه بیاد اینجا؟

مامان برای چند لحظه وانمود کرد که نمی شنود. بعد بدون این که نگاهش را از تلویزیون بگیرد، پرسید: مگه نباید بری سر کار؟

_: می تونم الان برم به جاش شب خونه باشم.

=: بله می تونی. به خاطر پریناز خانم.

_: مامان جان شمشیر از رو بستین ها! من نصف کارمو تعطیل کردم که درس بخونم. پرینازم درس داره که همراه مامان باباش نمیره. باهم می شینیم می خونیم. سعی می کنیم مزاحمتی براتون ایجاد نکنیم.

=: چرا توجیه می کنی؟ مگه من می تونم بگم زنتو تو خونه نیار؟

_: آخه اینجوریم بخواین استقبال کنین...

=: چه جوری؟ توقع داری اندازه ی آرزو دوستش داشته باشم؟ یه کم به من وقت بده آرمان.

آرمان برخاست و با ناامیدی گفت: باشه. راحت باشین. میره خونه ی خواهرش. هم اون پسرک خوشحال میشه هم شما. من و پرینازم که... مهم نیستیم.

=: لوس نشو آرمان. بیارش. فقط...

_: فقط چی؟

=: هیچی. بیارش. شام چی دوست داره براش بپزم؟

تبسم تلخی کرد و گفت: فرقی نمی کنه. همه چی می خوره.

بعد رو گرداند و به اتاقش رفت. دلش نمی خواست اینطوری پریناز را بیاورد. قلبش فشرده میشد وقتی مامان نمی توانست قبولش کند. با این حال به رستوران رفت و بعد از این که کارهایش را سر و سامان داد، دنبال پریناز رفت.

پریناز خانه مانده و منتظرش بود. ماشین نداشت. پیاده راه افتادند و چمدان کوچک چرخدار پریناز را به دنبالش کشید.

_: چه کار کردی با سپهر؟

+: هیچی. بهش گفتم نمیام. یه کمی بهش برخورد. ولی دیگه باید عادت کنه. نه؟

_: هوم.

+: مامانت چی گفت؟ می دونه؟

_: می دونه.

+: خوبی آرمان؟ اگه ناراحتی من هنوزم می تونم برم خونه ی پریسا.

_: دلم برات تنگ شده. ولی اگه مامان چیزی گفت به دل نگیر. باشه؟

+: باشه.

سر خیابان تاکسی گرفت. هوا رو به تاریکی می رفت که باهم وارد خانه شدند. آرزو جلو آمد و به گرمی از پریناز استقبال کرد.

عشق دردانه است (37)

جمعه 29 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:18 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
از خدا می خوام که ماه مبارک رمضان براتون سرشار از برکت باشه.


خیلی سعی کردم این پست رو اصلاح کنم ولی حسش نبود. خوابم میاد. الهام جان هم فرمودن همین خوبه!

در طول هفته ی بعد عاطفه با مامان حرف زده بود. از هر دری که فکر می کرد ممکن باشد که مامان راضی بشود وارد شده بود و در نهایت پنج شنبه شب تیر خلاص را رها کرد و گفت: آرمان زن داره!

طوفان به پا شد. مامان با هیاهو و خشم به رستوران آمد. آرمان داشت با احمد حرف میزد که از گوشه ی چشم ورود مادرش را دید. چیزی توی دلش فرو ریخت. توی عمرش مامان را اینطوری ندیده بود. ترسید که سکته کند!

خواست جلو برود ولی قبل از آن که بتواند حرکتی بکند مامان به میز آقای بهمنی رسید. کف دستهایش را روی میز کوبید و خشمناک گفت: دست شما درد نکنه. پدری رو در حق این بچه تموم کردین!

آقای بهمنی برخاست. آرمان با نگرانی به مشتریهای رستوران نگاه کرد. آقای بهمنی مادر آرمان را به طرف بیرون هدایت کرد و گفت: خواهش می کنم تشریف بیارین خانم. باهم صحبت می کنیم.

عاطفه پشت سر مامان؛ و بابا بعد از او رسید. باهم از در اصلی تالار وارد شدند. آقای بهمنی در دفترش را باز کرد و مؤدبانه خواهش کرد داخل شوند. ولی مامان با عصبانیت گفت: نخیر می خوام بیام خونه تون. باید خانمتونم ببینم. اونم باید بدونه چه کلاه گشادی سرش رفته!

پدر آرمان با ناراحتی گفت: چه کلاهی خانم؟ آروم باش! خواهش می کنم.

=: تو حرف نزن! تو حرف نزن! تو حرف نزن که از همه بیشتر از تو شاکیم. این بچه عقل نداشت. تو که پدرشی نباید جلوشو می گرفتی؟

بابا آهی کشید و گفت: چرا باید جلوشو می گرفتم؟ چه اشتباهی بود؟

=: باز میگه چه اشتباهی بود!!! دد سر تا پاش اشتباه بود! بریم آقای بهمنی! بریم که می خوام این مژده رو خودم به خانمت بدم.

آقای بهمنی نفس آرامی کشید. زیر لب گفت: تو خونه مهمون داریم.

=: اشکال نداره! با مهموناتونم آشنا میشیم!

=: میشه خواهش کنم فردا عصر تشریف بیارین؟

مامان غضبناک گفت: نخیر همین الان باید خانمتونو ببینم.

آرمان عقب کشید. به پریناز زنگ زد. پریناز گوشی را برداشت و گفت: الو آرزو؟

آرمان از بین دندانهای بهم فشرده پرسید: مهمون دارین؟ می تونی ردشون کنی برن؟

+: منظورت چیه؟ پریرخ از ارومیه امده. پریسا و سپهرم هستن.

آرمان نفسی کشید و گفت: پس غریبه نیست. اشکالی نداره. شوهراشونم هستن؟

مادرش صدایش زد. پریناز گفت: الان میام.

خطاب به آرمان ادامه داد: نه نیستن. مامان کارم داره. دارم شام می پزم. بعداً بهت زنگ می زنم.

قطع کرد. آرمان برگشت. آرزو را تازه دید که با پریشانی نگاهش می کرد. بقیه هنوز مشغول بحث و جدل بودند که آرزو گریه کنان خودش را در آغوش آرمان انداخت.

آرمان عصبی خندید و گفت: ای بابا چته تو؟ هر وقت داداشت مرد زار بزن. با این طوفان پیش امده، احتمالاً به زودی به قتل می رسم.

آرزو به بازویش چنگ زد و گریه کنان گفت: نگووو... کاش مامان آروم بگیره...

آن چه که آرمان آن را طوفان خوانده بود مقدمه ی یک زلزله ی درست و حسابی در خانه ی آقای بهمنی بود! همه ایستاده بودند و داد می زدند. صدا به صدا نمی رسید. پریناز آب آورد تا بنوشند و کمی آرام بگیرند، اما لیوان اول و دوم و سوم شکست!

کم کم راضی شدند که بنشینند. آب بنوشند و به بحثشان ادامه بدهند. آرزو تند تند خرده شیشه ها را جارو می کرد و عاطفه برای خواهرهای پریناز ماجرا را توضیح میداد. سپهر گوشه ای چهره درهم کشیده بود. پریناز با پریشانی می رفت و می آمد. آرمان هم همانطور سر پا ایستاده بود تا هربار آماج حملات بزرگترها او را نشانه گرفت، گردن کج کند و بگوید حق با شماست!

وسط این هیاهو فقط حضور دامادهای آقای بهمنی کم بود که آنها هم باهم وارد شدند و بحث داغتر از قبل ادامه یافت. عاطفه هم به همسرش خبر داد که بچه ها را پیش مادرشوهرش بگذارد و او هم بیاید. بچه های پریرخ هم خانه ی یکی از دوستانش مهمانی بودند و قرار بود آخر شب برگردند.

پریناز هنوز می رفت و می آمد. یک صندلی از پشت میز نهارخوری عقب کشید و پیش آورد. پشت سر آرمان گذاشت. بازویش را گرفت و زمزمه کرد: بشین.

آرمان با گیجی نگاهی به او و نگاهی به صندلی انداخت. بالاخره کوتاه خندید و گفت: متشکرم.

نشست و حواسش را به مادر پریناز داد. فریباخانم قاطعانه گفت: همین الان فسخش کنین!

شهین خانم مادر آرمان به پشتی مبل تکیه داد. دستهایش را روی دسته های چوبی کوبید و محکم گفت: موافقم! همین الان!

آرمان پوزخندی زد و به آن دو چشم دوخت. همه در سکوت منتظر جواب آرمان بودند. آرمان چشم گرداند و به نگاههای منتظر نگاه کرد. پریناز و آرزو منتظر جرقه ای برای گریه کردن بودند. تا همان وقت هم کلی گریه کرده بودند و چشمهای هر دوشان سرخ بود.

آرمان خطاب به جمع گفت: این همه زوج اینجاست. چرا من باید طلاق بدم؟

شهین خانم با عصبانیت پرسید: مسخره می کنی؟

آرمان با خونسردی گفت: نه.

فریباخانم گفت: دلم نمی خواد دخترم صیغه باشه.

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: این که ناراحتی نداره. من به خاطر مدرسه اش صیغه رو تمدید کردم. اگر شما با تحصیل غیر حضوریش مشکلی ندارین، فردا میرم دنبال کارهای عقد دائم.

فریباخانم با عصبانیت داد زد: من میگم نره این میگه بدوش! میگم فسخ کن میگه عقد دائم می کنم!

شهین خانم هم داد زد: داری آینده تو تباه می کنی آرمان!

آرمان آهی کشید. سری تکان داد. رو به پریناز کرد و گفت: احتمالاً همینطوره! بوی کربن خالص میاد. شامی که داشتی می پختی همین بود؟

خودش هم از تسلطی که داشت متعجب بود. البته همه اش را اول مدیون آرامش پدرش و بعد منطقی و محکم بودن آقای بهمنی می دانست که زیر دست آن دو اینطور تربیت شده بود.

پریناز از جا پرید. دو دستی توی صورتش کوبید و گفت: وای شام!

خونسردی آرمان و عکس العمل پریناز که به طرف آشپزخانه پرواز کرد، باعث خنده ی بلند جمع و در پی آن آرامشی که کم کم به فضا جاری میشد شد.

پریناز زیر غذاهای سوخته را خاموش کرد و به اتاق برگشت.

شهین خانم این بار آرامتر پرسید: می خوای چکار کنی؟

آرمان ابروهایش را بالا برد و با لحنی متعجب گفت: توقع ندارین که به خاطر سوختن شام زنمو طلاق بدم؟!

فریباخانم با لحنی عصبی گفت: تو همه چی رو به شوخی گرفتی!

جهانگیر شوهر پریسا، زیر گوش ناصر شوهر پریرخ گفت: نگاش کن نصف توئه! اگه تو هم روز اول اینقدر جربزه نشون داده بودی خیلی زودتر زن می گرفتی.

البته اینقدر یواش نگفته بود که کسی نشنود و آرمان و چند نفر دیگر را به خنده انداخت.

فریباخانم که بیشتر عصبی شده بود با صدایی لرزان گفت: یه جربزه ای نشونش بدم...

آرمان دستهایش را باز کرد و صلح جویانه گفت: من مخلص شما و مادر عزیزم هم هستم. با کسی هم سر جنگ ندارم. مادرجان می خوان من درسمو بخونم که قول دادم بخونم. شما هم قطعاً چیزی به جز خوشبختی برای دخترتون نمی خواین که اونم قسم می خورم که هرچه در توانم باشه فروگذار نکنم.

آقای بهمنی لبخندی زد و گفت: روی همو ببوسین و تمومش کنین. آرمان بابا منوی امشب رستوران چی بود؟ بگو... هرچی میل دارن سفارش بده.

فریباخانم جاخورده و عصبانی پرسید: به همین راحتی؟!

آقای ناصحی پدر آرمان هم گفت: منم موافقم. بقیه ی بحث رو بعد از شام ادامه بدیم. البته ما قصد مزاحمت نداشتیم.

آقای بهمنی گفت: خواهش می کنم آقا. این چه حرفیه؟ خیلی خوش اومدین.

شهین خانم گفت: ولی من هنوزم...

آقای ناصحی گفت: خواهش می کنم خانم.

آقای بهمنی گفت: امشب کنجه بود و کوبیده و دیگه چی آرمان؟

آرمان با اعتماد به نفس یک مدیر در برابر رئیسش گفت: ماهی کباب اعلایی داریم با خورش فسنجون و قیمه بادمجون. سالاد سزار و سالاد شیرازی. سبزی پلو و چلو. دسر هم پاناکوتا، پودینگ کارامل، ژله بستنی و چیزکیک.

عباس شوهر عاطفه از لحن محکم آرمان خنده اش گرفت و گفت: با یه اعتماد به نفسی میگه انگار همه رو خودش پخته.

همه خندیدند. آرمان هم با لبخند گفت: حاضرم بپزم فقط کمی دیر میشه. تو رستوران آماده است.

فریباخانم آهی کشید. بالاخره کوتاه آمده بود. هرچه بود مهمان را نمی توانست بیرون کند. با تعارف بیشتر آقای بهمنی یکی یکی سفارشهایشان را دادند و آرمان نوشت.

آقای بهمنی گفت: آرمان بابا خودت برو یه سر بزن ببین همه چی مرتبه، سفارشم بگیر بیار.

پریناز با لحنی امیدوار پرسید: منم برم بابا؟

آقای بهمنی با لحنی غلیظ و محکم گفت: نخیر.

آرمان خنده اش فرو خورد و رو گرداند.

عباس گفت: اگه کمک می خوای من بیام...

ناصر برخاست و گفت: خب ما هم بریم ببینیم چه خبره؟ شاید یه چیز خوشمزه ترم باشه لو نداده باشه. از باجناق هیچی بعید نیست!

جهانگیر گفت: نه بابا! دیگه چی؟

همه خندیدند غیر از فریباخانم و شهین خانم که ناراضی به همدیگر نگاه کردند و چیزی نگفتند.

آرمان با عباس و ناصر وارد آشپزخانه شد. سفارش را داد. وارد رستوران شد. کمی دور و بر چرخید. بر همه چیز نظارت کرد. به آشپزخانه برگشت. دستوراتی داد و غذاها را تحویل گرفت. احمد یواش پرسید: ببینم موضوع چیه؟

_: شام با خانواده مهمون آقای بهمنی هستیم.

=: رو چه حساب اون وقت؟

_: احمد؟

=: خیلی خب خیلی خب. این که پرسیدن نداره. شما نورچشمی آقای بهمنی هستی. البته زحمتشو کشیدی. نوش جونت. خوش بگذره. فقط... اون خانم کی بود؟

_: سرت به کار خودت باشه رفیق.

دستی سر شانه ی احمد زد و با ناصر و عباس به خانه ی آقای بهمنی برگشت.

آرزو و پریناز سفره انداخته بودند. بچه های پریرخ هم برگشته بودند. دو دختر سه و پنج ساله بودند.

فضا سر سفره کمی سنگین بود. مادرها همچنان ناراضی بودند ولی ظاهراً دیگر کاری از عهده شان بر نمی آمد. مخصوصاً از وقتی فهمیده بودند که آرمان و پریناز کیش هم باهم بودند حسابی غمگین شده بودند. چیزی که آرمان و پریناز هرگز نمی خواستند شکستن دل مادرانشان بود.

بعد از شام بزرگترها دوباره به پذیرایی برگشتند و نشستند. جوانترها سفره را جمع کردند. دوباره همه کم کم کنار هم نشستند.

آرمان دم در ایستاده بود. مکثی کرد. نگاهش را روی جمع چرخاند. جلو رفت. جلوی پای مادرش زانو زد و دستش را بین دو دستش گرفت. گفت: من هیچوقت نمی خواستم ناراحتتون کنم. متاسفم که اینطوری دل باختم. خواهش می کنم حلالم کنین.

و خم شد و دست مادرش را بوسید. همه کف زدند. شهین خانم لب به دندان گزید. سابقه نداشت که آرمان جلوی پایش زانو بزند و اینطور التماس کند. مگر یک مادر چقدر می توانست طاقت بیاورد؟ بغض کرد و پسرش را در آغوش گرفت. رویش را بوسید و رهایش کرد.

آرمان برخاست. این بار جلوی فریباخانم زانو زد. دست او را هم بوسید و گفت: من از شما هم معذرت می خوام. نباید دل به جگر گوشه تون می دادم و دادم. قسم می خورم تا پای جون مراقبش باشم و تمام تلاشم رو برای خوشبختیش بکنم. حلالم کنین.

پوسته ی سنگین و سخت فریباخانم هم شکست. اشکهایش با سر انگشت پاک کرد و گفت: پاشو پسرجون. پاشو. من که حرفی ندارم. فقط میگم پریناز خیلی بچه اس. حداقل تا دیپلمش صبر کن.

آرمان برخاست و با لبخندی مطمئن گفت: صبر می کنم.

پریناز هم با خجالت جلو آمد. اول شهین خانم او را بوسید و بعد مادرش محکم در آغوشش گرفت.

بعد از چند لحظه ای با چهره ای خیس از اشک به طرف آرمان چرخید. آرمان حمایت گرانه دست دور شانه هایش انداخت و لبخند زد.

آرزو جلو آمد و هیجان زده گفت: وای داداش خیلی برات خوشحالم.

آرمان خندید و بعد از این که آرزو را بوسید، دست دیگرش را هم دور شانه های آرزو حلقه کرد.

عاطفه عکس می گرفت و همه خوشحال بودند.

ناصر پرسید: ببینم داداش تو از اونایی هستی که وقت خواستگاری رفتن یه پیژامه میذارن تو ماشین؟

آرمان خندید و گفت: والا چی بگم؟ من تا حالا خواستگاری نرفتم!

=: آخه از راه نرسیده همچین زنتو بغل کردی انگار...

آرمان باز خندید و گفت: انگار چی؟ زنمه. اگه لازمه برم خونه سند و مدرک بیارم.

بعد هم پریناز و آرزو را رها کرد و نشست.

آقای ناصحی پرسید: عروس خانم حالا یه چایی به ما میدی؟

پریناز دست پاچه برخاست و گفت: آماده نیست. الان دم می کنم.

=: اگه نیست ولش کن. دیگه رفع زحمت کنیم.

آقای بهمنی گفت: چه زحمتی آقا؟ تازه سر شبه. نه باباجون برو دم کن. آرمان تو هم برو تو باهاش تا چایی دم بکشه حرفاتونو بزنین. بلکه شرط و شروطی داشته باشی که هنوز نگفته باشی.

آرمان با خجالت خندید و به دنبال پریناز بیرون رفت.

شهین خانم با ابروهای بالا رفته پرسید: بعد از چهار ماه هنوز حرفیم مونده؟

آقای ناصحی میانه را گرفت و گفت: سخت نگیرین خانم.

آرمان در آشپزخانه را بست. برگشت و گفت: اوه منفجر شده اینجا!

پریناز در حالی که کتری برقی را آب می کرد گفت: شام مهمون داشتیم.

آرمان آستینهای خود را بالا زد و گفت: بذار یه کم خود شیرین بازی کنم بلکه پسندیده بشم.

پریناز کتری را روشن کرد و با خنده گفت: ولش کن آرمان.

آرمان در قابلمه را برداشت و گفت: اوه اوه کربن خالص! چی بودن اینا؟

+: چکار داری تو؟

_: هیچ کار.

بعد با خونسردی مشغول تراشیدن سوخته ها و روانه کردنشان به سطل آشغالی شد. در ادامه دور آشپزخانه را کامل مرتب کرد. ظرفها را توی ماشین ظرفشویی چید و باقیمانده ها را شست. روی میز دستمال کشید و به جیغ و ویغ سرشار از خجالت پریناز توجهی نکرد.

بالاخره هم سینی چایی را که پریناز ریخته بود برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت.


   1       2       3       4       5       ...       111    >>