سلامی چو بوی خوش آشنایی
وه که چه بوی خوبیه این بوی آشنایی! چقدر این چند روز خوشحال شدم خدا می دونه. از داشتن این همه دوست خوب که ایییییینقدر به فکرمن و سلامتیم براشون مهمه... هییییی خدایا شکرت. امیدوارم لیاقت این همه مهربونی رو داشته باشم. از دعاها و راهنماییهاتون خیییییلی ممنونم. دستام خیلی بهترن خدا رو شکر. سعی می کنم بعد از این قصه ها رو حتماً سر میز تایپ کنم و کار سنگینم کمتر بکنم. البته تا بتونم... :دی می دونین که نمی تونم بیکار بشینم!
این قصه هم احتمالاً تموم شد. دوسش داشتم. خیلی. دلم نیومد امضا بزنم و بگم قسمت آخر... هرچند الهام بانو کلاً از اون خر مراد کذایی پیاده شده، روی مبل راحتی لمیده، پا رویهم انداخته، یه لیوان بزرگ آبمیوه هم گرفته دستش، خوش و خرم و از خودراضی! به نظر نمیاد هیچ علاقه ای به ادامه ی همکاری برای این قصه داشته باشه. منم عین بچه ای که چوب آب نبات چوبیشو به زور ازش گرفته باشن و انداخته باشن دور، که بابا تموم شد، نیست! همینجور به امید یه لیس دیگه تماشاش می کنم!
خل شدم؟ نه بابا. اینست ماجرای من و الهام بانو!
خوش باشین همیشه 
منوچهر گفت: نگفتی شام چی می خوری؟ اهل فست فودی یا چلو کباب؟ یا دلت می خواد دل و جیگر بزنی به بدن؟
_: اگه فکر نمی کنی خیلی بچه ام... سیب زمینی سرخ کرده.
_: موووووش موشک!
بهاره بدون فکر اعتراض کرد: اِه منووووچ!
_: ای جااااااااان!
بهاره که حسابی از رو رفته بود، با خجالت سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام.
_: برای چی؟
_: نباید اینجوری می گفتم.
_: خودم گفتم هرجور دلت می خواد بگو. غیر از اینه؟
بهاره جوابی نداد. منوچهر با خوش خلقی پرسید: چی شد؟
_: هیچی.
بعد از چند لحظه سکوت، منوچهر گفت: می دونی واقعاً دلم برای کیهان می سوزه. آدم بعد عمری یه دونه دخترشو پیدا کنه، بعد هنوز بهش عادت نکرده یه نفر به زور ازش بخوادش.
بهاره شانه ای بالا انداخت و گفت: اگه بتونم راضیش کنم، تا یکی دو ماه دیگه میره سر خونه زندگیش. سرش گرم میشه حساسیتش کم میشه. منم که خیال ندارم تا قبل از لیسانسم عروسی کنم.
_: جدی؟!!! نه بابا!!! ببخشین من اینجا برگ چغندرم؟
_: نه... ولی من هنوز خیلی بچه ام.
_: عاشق بچگیتم!
_: ولی برای یه بچه مسئولیت یه خونه آسون نیست.
_: مسئولیت خونه با خودم، تو فقط مهمون دلم باش.
_: میشه بسه؟ من نه ظرفیتشو دارم، نه باورم میشه... بذار کم کم باهاش کنار بیام.
_: باشه. هر جور میلته. اینجا رو ببین. سیب زمینی سرخ کرده ی خوشمزه ای داره. فقط جای پارک نداره. سمت راست تو اولین فرعی یکی دیگه هست به این خوبی نیست. می خوای تو سرما قدم بزنی، یا به یه درجه پایینتر راضی میشی؟
_: قدم می زنم.
ماشین را پارک کرد و قدم زنان به طرف رستوران راه افتادند. بهاره نگاهی به تفاوت قدشان انداخت. در حالی که از سرما می لرزید، گفت: مُرده ی این همه تناسبمونم! قد، هیکل، سن و سال، اخلاق!
_: ولی من قدتو دوست دارم. سنتم همینطور.
_: تازه دفعه ی پیش کفشم پاشنه داشت!
منوچهر تبسمی کرد و گفت: ببین اصلاً مهم نیست.
موبایل بهاره زنگ زد. این بار کیهان بود.
_: سلام.
_: سلام عزیزم. حالت خوبه؟ اوضاع احوال چطوره؟
_: ای بد نیست.
_: این بابا چرا موبایلش خاموشه؟
_: نمی دونم. کارش داری؟
_: آره گوشی رو بهش بده.
منوچهر گوشی را گرفت و گفت: سلام علیکم... جانم... نه... تو دفترمن... آره... نه قیمت همونه که گفتم... آره... اگه قسطی بخوای بیشتر میشه... هروقت بخوای... فردا؟... بعدازظهر یه جا قرار دارم ولی حدود پنج پنج و نیم میتونین بیاین....... اصلاً ببین کیهان... می خواین الان بیاین باهم شام می خوریم، بعد میریم دفتر من... نه یعنی تو الان فکر کردی منتظرم بیای تو حساب کنی؟ آره والا! باشه تو پیک فرنچ فرایز دخترتو بده! ... خسیس!!! خب نده. رو چشمم. من که قبلاً گفتم جهاز نمی خوام. نگاه کن حالا از کجا به کجا می رسه! ... چیه؟ ...باشه. منو رو ببینم بهت زنگ می زنم. فعلاً...
خندان قطع کرد و گوشی را به بهاره داد. با خنده گفت: هنوز امیدواره من پشیمون بشم!
_: یعنی امیدی نیست؟
_: بهاره!!! اذیت نکن دیگه! حالا کیهان یه چیزی میگه. دردشو می فهمم. هرچی بگه حق داره. ولی تو دیگه چرا؟!
بهاره با لحنی حق به جانب گفت: به هر حال من طرف بابامم. می دونی که!
_: ای خداااا... باشه. چی بگم دیگه؟
_: حالا چکار داشت؟
_: یه پروژه دارم روش کار می کنم، واحداشو با شرایط مناسبی پیش فروش می کنه. می خواستن با مهتاب خانم شریکی بخرن. البته اول می خوان نقشه ها رو ببینن.
در رستوران را برایش باز کرد و نگه داشت تا داخل شود. اول برایش یک پاکت سیب زمینی سرخ کرده گرفت و بعد آمد نشست.
بهاره با هیجانی کودکانه مشغول سس زدن به سیب زمینی ها شد. منوچهر با لبخند نگاهش می کرد. بهاره سر بلند کرد و ناگهان پرسید: به من می خندی؟
_: تو وقتی با تمام وجود لذت می بری نمی خندی؟
_: سیب زمینی رو من می خورم، کیفشو تو می کنی؟!
_: بهاره!
_: خیلی خب... خیلی خب... نگو این چقدر خنگه! ولی باور کن برام قبولش مشکله. آخه من چی دارم که اینقدر جذابه؟
_: نمی دونم. بهش فکر می کنم جوابتو میدم. فعلاً بذار به ابوی محترمت زنگ بزنم.
موبایلش را درآورد و مشغول شماره گرفتن شد. بهاره پرسید: موبایلت خاموش بود؟
_: آره... چطور مگه؟
_: کیا گفت زنگ زده خاموش بوده. چرا؟
_: نمی خواستم کسی مزاحم صحبتمون بشه... کیهان؟... سلام... ببین منوی اینجا... هان؟ آره... مواظب باش من ورشکست نشم. حواست باشه چی می خوری!... چی؟ آره هست... دو تا؟ وای چه عاشقانه!... آخ مردم از ترس. باشه بیا منو بزن قول میدم دفاع نکنم... باشه باشه... قربانت... خداحافظ.
بهاره با خنده گفت: هرکی ندونه فکر می کنه شما صد سال باهم رفیق بودین!
_: آره! چه جورم... تا همین چند روز پیش به خونم تشنه بود. کشتم خودمو تا الان می تونم یه کم سربسرش بذارم.
_: کیا خیلی دل نازکه. راحت میشه باهاش دوست شد. تو دانشگاه همه دوسش دارن.
_: آره تا وقتی که نگاه چپ به تو نکردن!
_: خب چپ چپ نیگا نکن!
_: باشه خانوم گل از این به بعد فقط راست راست نگات می کنم. بعد از فرنچ فرایز چی میل دارین خانم؟
_: فکر کنم سیر بشم.
_: بهاره؟!
_: چیه؟
_: سیب زمینی که نشد شام!
_: اگر خیلی گرسنم شد میگم دیگه. برای این که ناراحت نشی به غذای کیا و میتیم ناخونک می زنم.
_: پس من چی؟
_: حالا...
_: بگو چی دوس داری برای خودم سفارش بدم.
_: جای کیا خالی مسخره ات کنه!
_: الان میاد. خواستی بخندی براش تعریف کن. بگو دیگه می خوام سفارش بدم.
_: اوممم بذار ببینم... اگه دوس نداشتی چی؟
_: تقریباً همه رو دوس دارم. هیچ کدوم نیست نتونم بخورم. کلاً خیلی بدغذا نیستم.
_: چه خوب! پس اگه غذای نصف سوخته و نصف خام تحویلت دادم، مشکلی نیست.
_: نه البته که نیست!
_: یادم باشه ازت امضا بگیرم.
_: نه تو فکر می کنی با این بابای قلچماقت، جرات دارم بهت جسارت کنم؟
_: بابای چی چیم؟
_: من معذرت می خوام. حرفمو پس می گیرم. بذار برم سفارش اینا رو بدم، الان می رسن، میگن شام ما چی شد.
_: برای خودت کنتاکی سفارش بده.
_: باشه.
تازه برگشته بود که کیهان و مهتاب وارد شدند. منوچهر به استقبالشان رفت و مشغول گپ زدن با کیهان شد. مهتاب جلو آمد و با چشمکی پرسید: چه خبر؟
_: خبرا پیش شماست. می خواین خونه بخرین؟
_: هنوز که چیزی معلوم نیست. شاید اصلاً نقشه هاش خوب نباشه. شما چی؟ راضیت کرد؟
_: نمی دونم.
_: نمی دونی یا نمی خوای بگی؟ داشتیم بهاره؟ از کی تا حالا؟
_: از وقتی که کنار تو و کیا زیادی شدم.
_: بهاره چی میگی؟!!!
منوچهر و کیهان نشستند. کیهان با خوشرویی پرسید: چی میگه؟
مهتاب با دلخوری گفت: چه می دونم.
_: از راه نرسیده دعواتون شده؟
بهاره با تشویش نگاهی به کیهان انداخت و دوباره سر به زیر انداخت. کیهان پرسید: آخه یعنی چی؟ موضوع چیه؟
مهتاب با بی حوصلگی گفت: هیچی. ولش کن.
پیش خدمت غذاها را سر میز گذاشت. منوچهر مال خودش را جلوی بهاره گذاشت. بهاره اخم آلود آن را به طرف منوچهر هل داد و دست روی پیشانیش گذاشت.
کیهان با دلخوری پرسید: این مسخره بازیا چیه؟
بهاره با اخم گفت: مسخره بازیای یه بچه ی پنج ساله. می خوای کتکم بزن شاید خوب شم.
کیهان با حرص غذایش را عقب زد و پرسید: تا زهرمون نکنین راحت نمی شین؟ مهتاب چی میگه این؟
_: نمی دونم. باور کن نمی دونم.
بهاره برخاست و گفت: میرم یه آبی به صورتم بزنم.
دو سه مشت آب به صورتش زد. لبه ی شالش خیس شده بود. سردش بود. با حرص توی آینه نگاه کرد و پرسید: تو چته بهاره؟
ضربه ای به در دستشویی خورد. بهاره با دلخوری در را باز کرد تا نفر بعدی استفاده کند. اما با منوچهر مواجه شد. منوچهر آرام پرسید: حالت خوبه؟
بدون این که سر بلند کند، گفت: آره خوبم.
بعد نفس عمیقی کشید و به زحمت افکار مزاحمش را پس زد. سر بلند کرد و با لبخندی زورکی گفت: خوبم دیگه. بریم.
تلاش سختی کرد تا شامشان را به کامشان تلخ نکند. با کلی مسخره بازی به غذای همه ناخنک می زد و حاضر نبود برای خودش سفارش بدهد. البته غذاخوردنش هم بیشتر سر و صدا بود، تا خوردن...
بعد از غذا دوباره قدم زنان تا ماشین رفتند که به دفتر منوچهر بروند. این بار شوخیهایشان ته کشیده بود. منوچهر و کیهان خیلی جدی در مورد شرایط ساختمانی که می خواستند، نقشه هایش را ببینند حرف می زدند. مهتاب هم گاهی اظهارنظر یا سوالی می کرد. فقط بهاره بود که آخر صف و با کمی تاخیر می آمد.
بالاخره رسیدند. منوچهر در را برای بهاره باز کرد و صبر کرد تا دخترک مغموم سوار ماشین بشود. کیهان خندید و گفت: خوب تحویلش می گیری ها!
_: چرا نه؟ خیالت راحت باشه. دخترتو لای پر قو نگه می دارم.
کیهان آهی کشید و متبسم به طرف ماشین خودش رفت. مهتاب هم به دنبالش رفت.
منوچهر سوار شد و در حالی که کمربند می بست پرسید: به منم نمی خوای بگی چی شده؟ یا نه... صبر کن. من غریبه بودم که حرف نزدی؟ آره؟
_: نه. فقط نمی دونم چه جوری بگم. تازه نمی خواستم مزاحم غذاخوردنتون بشم.
_: دیدم. تلاش مذبوحانه ای برای مثلاً شاد بودن. ولی ما هممون فقط می خواستیم تو خوشحال باشی. شام خوردن یا نخوردن مساله ای نبود.
_: نمی خوام خودخواه باشم.
_: تو خودخواه نیستی. وقتی سه نفر خوشحالیشون اینه که تو خوشحال باشی، به جای غصه خوردن و تو دستشویی قایم شدن، مشکلتو بگو. مطمئن باش ما فکر نمی کنیم تو خودخواهی.
_: خب آخه مشکلم خودخواهی محضه! برای همینه که لازم نیست بگم. باید با خودم حلش کنم.
_: باشه. با خودت حلش کن کوچولوی لجباز.
_: من کوچولوی لجباز نیستم. فقط از خودراضیم که اونم مشکل خودمه. اصلاً چیز مهمی هم نیست که شماها اینقدر شلوغش کردین. موضوع اینه که من دلم می خواد کیا و میتی مال خودم باشن! فقط مال خودم! این که این روزا باهم صمیمین و کمتر فرصت توجه به منو دارن یا این که اشاره هایی بهم می کنن که من معنی شونو نمی فهمم عصبانیم می کنه. می دونم اشتباه می کنم. آره باید باهاش کنار بیام. اینقدر احمق نیستم که به خاطر خودم نذارم بهم برسن.
_: دلم می خواد ببینم وقتی یه خواهر یا برادر کوچولو هم واست بیارن، چیکار می کنی!!
_: اذیت نکن منوچهر! اعصاب ندارما!
_: الهی قربونت برم. یه جوری لب برمی چینی که آدم هوس می کنه سربسرت بذاره. لبات میشه عین نوک جوجه!
بهاره ادای عق زدن را درآورد و گفت: حوصله ی عشقولانه ندارم. من حالم خوب نیست، ولم کن.
_: باشه باشه... اصلاً بگو من چیکار باید بکنم که مقبول طبعتون باشه؟
_: هیچی... ولی ببین به کیا هیچی نگی ها!!! یه کلمه به گوشش برسه می زنه زیر همه چی و صد سال دیگه هم زن نمی گیره.
_: اصلاً یه پیشنهاد... من و کیهان تو یه روز عقد می کنیم و از همون تو مجلسم من و تو ازشون جدا میشیم و میریم یه ماه عسل دبش... تا بیای عادت کنی به این وضعیت، ماجرای اونام کهنه شده. برمی گردیم و خوش و خرم کنار هم زندگی می کنیم. خوبه دیگه.
_: نه! گفتم که من باید درسم تموم شه.
_: بهاره! من فکر کردم این مشکلو حل کردم.
_: نخیر تو هیچی رو حل نکردی. فقط مغشوش ترش کردی. حالا به تو هم باید فکر کنم.
_: ببین اصلاً مجبور نیستی به من فکر کنی ها!
_: چه خوب. پس وقتی کارشون تموم شد، من سوار ماشین کیا میشم و به خاطر گردش امروز ازت تشکر می کنم. دیدار به قیامت!
همان موقع رسیدند و هنوز منوچهر درست پارک نکرده بود که بهاره از ماشین پایین پرید.
_: وایسا بهاره...
منوچهر با عجله پارک کرد. کیهان هم کمی جلوتر پارک کرد و پیاده شد. منوچهر خودش را به بهاره رساند و پرسید: معنی این مسخره بازی چیه؟
_: معنی اون مسخره بازی چیه؟ دارم بهت میگم من هنوز با خودم کنار نیومدم، اومدی به زور خودتو جا کردی، توقع اضافیم داری؟
منوچهر آهی کشید و بدون جواب به طرف کیهان و مهتاب برگشت. در دفترش را باز کرد و کلید چراغ را زد. مهتاب وارد شد. کیهان قدمی تو گذاشت؛ بعد رو گرداند و به بهاره که توی تاریکی زیر درخت ایستاده بود، گفت: تو چرا اونجا وایسادی؟ بیا تو.
بهاره در حالی که با هر قدم محکم پایش را به زمین می کوبید، به دنبال او وارد شد. وقتی دم در رسید، کیهان بالای پله ها بود. منوچهر که هنوز پایین پله ها بود، زیر لب گفت: کوچولوی لجباز... تمومش کن.
بهاره با وجود این که حق را به او می داد، با چهره ای درهم وارد شد. منوچهر چراغها را عوض کرده بود. بهاره نگاهی کرد و گفت: می بینم یه کم پرنورتر شده.
_: هم لامپا قویتره، هم دیوارا سفید شدن.
_: میگم بوی رنگ میاد!
_: فقط به خاطر تو.
_: نه جدی به خودت بیشتر خوش نمی گذره؟
_: به یاد تو باشه چرا.
_: بسه منوچهر. خواهش می کنم.
_: باشه. برو بالا.
کیهان و مهتاب منتظر ایستاده بودند. منوچهر ضمن عذرخواهی به سرعت در دفتر را باز کرد و همگی وارد شدند. کیهان و مهتاب نشستند و بهاره کنار کتابخانه ای که بیشترش کتابهای تخصصی بود، ایستاد و خودش را سرگرم کرد. منوچهر نگاهی به او انداخت و در حالی که سعی می کرد جدی باشد، گفت: خواهش می کنم بفرمایید.
بهاره کتابی درباره ی پنجره ها برداشت و در حالی که ورق می زد، آرام گفت: همینجا راحتم.
کیهان برخاست. دست روی شانه اش گذاشت و پرسید: می خوای بریم تو ماشین حرف بزنیم؟
بهاره سری به نفی بالا برد و به تماشای کتاب ادامه داد.
منوچهر لبهایش را بهم فشرد و کلافه رو گرداند. در حالی که بین نقشه هایش می گشت، گفت: ولش کن کیهان. طوریش نیست. از من دلخوره.
بهاره متعجب سر برداشت. کیهان نگاهی به او انداخت و به بهاره گفت: منوچهر چی میگه؟ خب نمی خوای بگو نمی خوام.
_: باید همین امشب جواب بدم؟
کیهان سری تکان داد و گفت: نه می تونی دربارش فکر کنی.
_: ممنون.
کیهان سر جایش برگشت. بهاره کتاب پنجره ها را سر جایش گذاشت و دیوان حافظ را برداشت. منوچهر نقشه ها را پیدا کرد و آنها را جلوی کیهان و مهتاب روی میز گذاشت. به طرف دستگاه چای ساز رفت و پرسید: چای میل دارین یا قهوه؟
کیهان در حالی که نقشه ها را تماشا می کرد، گفت: من هیچی نمی خورم. خوابم نمی بره.
مهتاب گفت: منم امروز چایی خیلی خوردم.
منوچهر نگاهی به بهاره انداخت. بهاره با اخم آلود گفت: منم نمی خوام.
منوچهر چیزی نگفت. کنار کیهان نشست و مشغول توضیح دادن در مورد نقشه ها شد. کارشان که تمام شد، مهتاب گفت: بده ببینم اون دیوان خواجه حافظ رو...
بهاره بدون حرف کتاب را به مهتاب داد و کنار کیهان نشست. کیهان دست دور بازوهایش حلقه کرد و با مهربانی فشاری داد. بهاره تبسمی کرد.
مهتاب از منوچهر پرسید: اهل شعرم هستین؟
_: گاهی می خونم.
_: بذارین یه فال بگیریم ببینیم نتیجه ی تفکرات بهاره به کجا می رسه؟
چشمهایش را بست؛ زیر لب دعایی خواند و دیوان را باز کرد. لبخندی زد و در حالی که کتاب باز را به طرف منوچهر می گرفت، گفت: خودتون بخونین.
منوچهر دیوان را گرفت. نگاهی به شعر انداخت و بعد با صدای دلنشین و ملایمی شروع به خواندن کرد:
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی، آرد به دل پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می، با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او، باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام، زان طُرّه تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طَرّاری کند
پشمینه پوش تند خو، از عشق نشنیده است بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
چون من گدای بی نشان، مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان، با رند بازاری کند
زان طُرّه ی پر پیچ و خم، سهلست اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم، هرکس که عیاری کند
شد لشکر غم بی عدد، از بخت می خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد، باشد که غمخواری کند
با چشم پر نیرنگ او، حافظ مکن آهنگ او
کان طُرّه ی شبرنگ او، بسیار طَرّاری کند
سلامممممممممم
خوب هستین شما؟ هییییی چقدر دلم تنگ شده بود!!!
می دونین نوشتن سخته. خیلیم سخته. ولی ننوشتن سخت تره! اینقدر دلم تنگ شده بود که نگو. دست رو کیبورد می ذاشتم عین این که انگشتامو بذارم رو سوزن. تا سر شونه ام تیر می کشید. دیگه همش مچ بند بستم و مراقبت کردم تا امروز که دوباره با کلی سلام و صلوات شروع به نوشتن کردم و ده صفحه تایپ کردم. (کمک! الان سحر منو می زنه!!!) با کلی آداب لپ تاپ جان را بردم مثل دور از جان آدم نشستم سر میز و سعی کردم کمترین فشار رو به دستم بیارم. ولی برای نت دوباره برگشتم تو تخت. سیمش به میز نمی رسه. حالا هم اول اشتباهی صفحه ی خالی رو ارسال کردم. فحش نده پدرجان. دارم می نویسم!
نمایشگاه بالاخره به آخر رسید. روز بعد باز گروه چهارنفره برای جمع کردن سالن، به محل نمایشگاه رفتند. مهتاب هم آمد. بهاره و شایان و فرزانه با سر و صدا مشغول جمع کردن بودند. به شدت از این که این روزها به پایان رسیده بود، ناراحت بودند و سعی می کردند، روز آخر با شوخی و خنده خاطره انگیز تر بشود.
برعکس مهتاب و کیهان خیلی جدی کارشان را انجام می دادند و تمام مدت باهم پچ پچ می کردند. کم کم همه چیز مرتب شد. بهاره به طرف کیهان و مهتاب رفت و چون دید مهتاب می خندد، گفت: اگه جوک جالبی بود، بگین ما هم بخندیم.
_: نه این که کم خندیدین تا حالا!!! اگه سر کلاس بودین، کیهان تا حالا شیش بار بیرونتون کرده بود.
کیهان گفت: من غلط بکنم به این خانم بگم بالا چِشِت ابرو! چنان لب برمی چینه، انگار باباش مرده!
_: راستی بهتون گیر نمیدن باهم میرین دانشگاه؟ نمی پرسن چه نسبتی باهم دارین؟
_: دخترت با یه اعتماد بنفسی میگه خواهر ناتنی منه که بیا و تماشا کن. تازه بچه ها میگن از شباهتتون معلوم بود. حالا چرا اول انکار میکردین، خدا عالمه.
مهتاب با خنده گفت: خب می گفتی پسر خالمه مثلاً.
بهاره لب برچید و گفت: بابام که برادر ناتنی مو نشونم نمیده. من عقده دارم.
کیهان نگاه متعجبی به بهاره انداخت. مهتاب از جا پرید و پرسید: تو زن داری؟
کیهان به تندی از بهاره پرسید: چرا مزخرف میگی بچه؟
بهاره نگاهی شماتت بار به آنها انداخت و گفت: نگاشون کن. اون وقت میگن ما نمی خوایم عروسی کنیم! پس واسه چی اینقدر تعصب به خرج میدین؟ منو مسخره کردین؟
کیهان نگاه سردرگمی به مهتاب انداخت و گفت: ولی ما یه مسائلی داریم... اول باید اونا رو حل کنیم.
_: چه مسائلی؟
مهتاب خودش را وسط انداخت و با دستپاچگی گفت: آخه الکی که نیست عزیز من. ما باید راجع به خیلی چیزا به توافق برسیم.
بهاره با دلخوری گفت: مثلاً چی؟ بچه این؟ مشکل شغل دارین؟ درآمدتون کفاف اجاره خونه نمیده؟ کیا باید بره سربازی؟ همدیگه رو دوست ندارین؟ آخه دردتون چیه؟
کیهان خیلی جدی گفت: همه چی به این سادگی نیست.
_: هست! دارین برای خودتون سختش می کنین. مگه این که پشت پرده خبرای دیگه ای باشه. مثلاً تو واقعاً زن داشته باشی!
کیهان پوزخندی زد و گفت: من الان دو هفته است که بیست و چهار ساعت کنار تو بودم. زن دیدی همرام؟ تلفن مشکوکی داشتم؟ چرا توهم ایجاد می کنی؟ مشکل ما اصلاً این نیست!
_: مشکل شما چیه؟
مهتاب گفت: بهاره تمومش کن. هروقت لازم باشه بهت میگیم! بذار این مساله حل شه، قول میدم در مورد ازدواجم فکر کنیم.
_: حالا دیگه من غریبه ام؟
مهتاب گفت: نه غریبه نیستی، بچه ای. ما نمی خوایم زودتر از موعد آلوده ی زندگی بزرگترا بشی.
_: اوه اوه. این قدر فاضلانه با من حرف نزن! من نه این که بچه ام، نمی فهمم چی میگی! باشه بین خودتون حلش کنین.
رو گرداند و به قهر دور شد. مهتاب با عصبانیت به کیهان گفت: مجبور بودی حساسش کنی؟ خب هیچی نمی گفتی؛ چرا این مساله رو وسط کشیدی، که فکر کنه آیا چه خبره؟
کیهان دست توی جیبهای شلوارش فرو برد و با ناراحتی گفت: آخرش که چی؟
_: خودت جوابشو بده!
_: منم خواهش نکردم که تو جوابشو بدی.
_: نه به اون همه قسم و آیه دادن که مواظب باش بهاره نفهمه، نه...
_: بس کن مهتاب! من خودم اعصابم بهم ریخته اس، تو دیگه اینقدر تو سرم نزن!
بهاره چند قدم آن طرفتر پشت به آنها به ستونی تکیه داده بود و گوش میداد. دلش می خواست در مشکلات پدر و مادرش شریک باشد. آنها آنقدر با او فاصله ی سنی نداشتند که او را بچه بدانند؛ یا اقلاً تا به حال این طور نبود.
با غم سر بلند کرد و به آفتاب بی رمق پاییزی خیره شد. صدای خنده ی فرزانه و شایان به گوش می رسید. ولی بهاره آنجا نبود. انگار این صدا را از فاصله ای دور می شنید.
کیهان دست روی شانه اش گذاشت و گفت: بهاره؟ بریم.
نگاهی غمگین به او انداخت و به دنبالش روان شد.
از روز بعد گردشهای مشکوک کیهان و مهتاب شروع شد. هرروز که از دانشگاه برمی گشتند، بهاره را به خانه می رساند و خودش با مهتاب بیرون می رفت. حداقل سه چهار ساعت طول می کشید. ولی هیچ وقت نمی گفتند کجا می روند و چکار می کنند.
نزدیک دو هفته گذشت. آن روز جمعه بود. این بار گردششان از صبح زود و به اسم کوه رفتن شروع شده بود.
ظهر مادربزرگ تمام خانواده ی مهتاب را دعوت کرده بود. قرار بود مهتاب و کیهان نهار از رستوران بخرند و بیاورند. همه قبل از ساعت یک بعدازظهر آمدند، ولی مهتاب و کیهان حدود دو و نیم رسیدند.
با کلی عذرخواهی مشغول چیدن میز شدند. بهاره در حالی که تند تند روکش ظرفها را باز می کرد، غرغرکنان گفت: معلوم هست کجایین؟ از کله ی سحر رفتین بیرون، حالا میاین؟ این مشکلات مرموز چیه آخه؟
بعد ناگهان حدسی زد که با نگرانی سر بلند کرد. نگاه پریشانش بین کیهان و مهتاب چرخید و پرسید: ببینم کسی مریضه؟ یه مرض خطرناک؟ یکی از شماها؟
کیهان با عصبانیت گفت: زبونتو گاز بگیر بچه! این چه حرفیه!
مهتاب گفت: برای این که خوشحال بشی امروز تمام حرفمون راجع به ازدواج بود. حتی یه خونه هم بهمون نشونی داده بودن، رفتیم دیدیم. مشکل اصلی مون سر اینه که تو با کی زندگی کنی.
_: پوه! هفت هشت تا پدر مادر دارم، بازم نگران آوارگی منین؟ بیخیال. بهتون قول میدم که مزاحم زندگی تون نباشم. بالاخره یا اینجا، یا خونه ی دایی یا بابا زندگی می کنم دیگه! شما به فکر خودتون و مشکل مرموزتون باشین.
مهتاب سر به زیر انداخت. کیهان خودش با پر رومیزی سرگرم کرد. مادربزرگ جلو آمد و پرسید: همه چی حاضره؟
کیهان سر بلند کرد و گفت: بله. بفرمایید نهار.
همه سر میز بزرگ نهارخوری نشستند. بهاره حواسش به کیهان بود که با غذایش بازی می کرد. اصلاً انگار آنجا نبود. مهتاب حالش بهتر بود. می خورد و با بقیه حرف میزد، ولی او هم حواسش جمع نبود.
بعد از نهار باز سه تایی مشغول جمع کردن میز شدند. شایان هم چای ریخت و به اتاق برد. توی آشپزخانه کیهان داشت بشقابها را خالی می کرد و توی ماشین ظرفشویی می چید، مهتاب هم کمکش می کرد. بهاره سینی لیوانها را روی کابینت گذاشت و گفت: بالاخره می خواین بگین چی شده یا نه؟
مهتاب نگاهی به کیهان انداخت. کیهان گفت: تو بگو. این مسائل بین مادر دخترا حل بشه بهتره.
بهاره گفت: کشتین منو با این مساله مساله تون!!!! بگین دیگه.
مهتاب لبهایش را بهم فشرد. نفس عمیقی کشید و بالاخره گفت: برات خواستگار اومده.
شایان وارد آشپزخانه شد و در حالی که سینی خالی را کنار سماور می گذاشت، گفت: آخ جون داریم از شرش راحت میشیم!
کیهان با عصبانیت گفت: شایان حرف نزن. برو بیرون!
شایان با لودگی گفت: من معذرت می خوام عموجان. قصد استراق سمع نداشتم.
_: خیلی خب برو!
شایان تعظیم غرایی کرد و بیرون رفت.
بهاره نگاهی کرد و با بی توجهی پرسید: خب که چی؟ چرا حرفو می پیچونین؟ اون مساله چیه؟
کیهان گفت: مساله ی دیگه ای نیست. باور کن. شاید من خیلی کم ظرفیتم. باورم نمیشد که به این زودی بخوان دخترمو ازم بگیرن. خیلی زوده. خیلی زود.
رو گرداند و سعی کرد بغضش را فرو بخورد. مهتاب با ناراحتی لبش را می جوید.
بهاره با عصبانیت گفت: یعنی من باور کنم یه خواستگار!!! دو هفته اس شما رو علاف خودش کرده؟ خب مگه زوره؟ همون اول می گفتی نمی خوام.
مهتاب گفت: موبایلشو سوزونده بس که زنگ زده.
بهاره پوزخندی تمسخرآمیز زد و گفت: به جرم مزاحمت ازش شکایت کنین.
مهتاب باز گفت: کاش فقط این بود. باباش به بابای کیهان زنگ زده، به بابای من... به دایی... کلی التماس کردن. آخرین بهانه مون این بود که آشنا نیستیم. گفتن بیاین هرچی می خواین ببینین. این چند روز من و کیهان با تمام اعضای خانواده شون حرف زدیم. خونه هاشونو دیدیم. محل کارشون، همسایه هاشون. خداییش آدمای خوبین. فرهنگشون بهمون می خوره. حالا دیگه فقط نظر خودت مهمه. همه راضین.
بهاره نگاهی به کیهان انداخت و گفت: اگه رضایت اینه می خوام صد سال سیاه نباشه. رو دست بابام نموندم که! بهشون بگین من نمی خوام.
به طرف در رفت. کیهان صدایش زد: صبر کن بهاره... تو حتی نپرسیدی این عاشق شیفته که دست از سرت برنمی داره کیه!
_: چون برام مهم نیست. زنش که نمی خوام بشم. ولی اگه می خوای بگی، بگو.
کیهان نگاه تلخی به او انداخت و گفت: منوچهر صالح پور.
_: چی؟؟؟؟؟ کیا تو باورت شد که منو دوست داره؟ تو که می دونی، اون فقط می خواد سربسرم بذاره. انتقام بگیره.
_: مگه جرمت چی بوده که انتقام بگیره؟ نه بهاره بحث انتقام نیست. واقعاً دوستت داره.
_: مسخره اس. بهش بگین اگه آخرین مرد مجرد روی زمینم باشه، من زنش نمیشم.
مهتاب گفت: بریم تو اتاق.
بهاره با دلخوری به دنبال آنها رفت. بحث خواستگار بهاره، توی مهمانخانه بسیار داغتر بود. بهاره به هر زبان سعی کرد مخالفت کند. ولی فایده ای نداشت. هرکسی چیزی می گفت. پدر مهتاب گفت: باباجون اینا خیلی اصرار کردن. بذار حداقل یه بار بیان. شاید ببینیش نظرت عوض شه.
_: من دیدمش! ازش خوشم نمیاد.
عمه ی مهتاب، زنی که بهاره به عنوان مادر می شناخت، با لحنی دنیا دیده گفت: عزیز دلم همه چیز که به ظاهر نیست. ممکنه قیافش زشت باشه، ولی دل مهربونی داشته باشه.
بهاره خنده اش را فرو خورد و گفت: اون زشت نیست.
پدر کیهان گفت: من خودشو ندیدم. ولی پدرشو دیدم و کیهانم کلی تحقیق کرده. خونواده ی درستین. پسره اهل کاره. ممکنه اهل قرتی بازیای دختر پسند نباشه و ظاهرش معمولی باشه، ولی پسر خوبیه.
بهاره این بار واقعاً خنده اش گرفت و گفت: ولی بابابزرگ ظاهرش هیچ ایرادی نداره. برعکس انگار از لای مجله ی مد دراومده.
بعد زیر لب اضافه کرد: البته خودشم اینو می دونه.
پدر مهتاب پرسید: پس باباجون تو برای چی ناراحتی؟
_: ازش خوشم نمیاد. از خود راضیه.
_: شاید واقعاً این طور نباشه. تو که درست نمی شناسیش.
بهاره شانه ای بالا انداخت و گفت: شاید. علاقه ای هم ندارم که بشناسم.
_: خیلی اصرار کرده باباجون. کیهانم خیلی گشته تا بهانه ای برای رد کردنش پیدا کنه، اما واقعاً همه ی شرایطش مناسبه.
_: از من خیلی بزرگتره.
_: ما هم ده سال تفاوت سنی داریم.
بهاره دلیلی نمیدید که توضیح بدهد که او دوازده سال از منوچهر کوچکتر است؛ می ترسید اگر بگوید مجبور باشد اضافه کند که از کجا میداند! به هر حال فرقی هم نمی کرد. هرچه می گفت آنها حرف خودشان را می زدند.
_: بذار بیان باباجون. اونم تو رو نمی شناسه. باهم آشنا بشین. وقت برای مخالفت بسیاره.
فایده ای نداشت. بالاخره هم بزرگترها حرف خودشان را به کرسی نشاندند و از خانواده ی منوچهر دعوت کردند که عصر برای خواستگاری بیایند.
ساعت تازه چهار و نیم بود که آمدند. بهاره کلافه بود. اصلاً احساس یک دختر خجالتی که برای اولین بار برایش خواستگار می آمد را نداشت. فقط می خواست این مجلس هرچه زودتر بگذرد. اگر از بزرگترها نمی ترسید، کاری می کرد که مهمانها بروند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند. ولی فعلاً مجبور بود عاقل و مودب بنشیند. تنها کاری که موفق شد سر حرفش بماند، این بود که چایی نیاورد. شایان با هزار لودگی و متلک چای را ریخت و آورد.
بهاره با بی قراری نشسته بود. گاهی سوالی از او می کردند که سر بلند می کرد و با بی حوصلگی جواب می داد. نمی فهمید چه فرقی می کند که او چند سالش باشد یا چه رشته ای بخواند؟
منوچهر راضی و خشنود به نظر می رسید. از نظر بهاره مثل کسی بود که فتحی کرده باشد و مثل همیشه به خود می بالید. بهاره حرصش گرفته بود و در دل برایش خط و نشان می کشید: داغ این پیروزی رو به دلت می ذارم آغا منوچ! به من میگن بهاره نه برگ چغندر.
بزرگترها بدون هیچ تنشی خیلی عادی قرارهایشان را گذاشتند. در مورد همه چیز از کار و زندگی داماد گرفته تا مهریه و جهاز عروس حرف زدند. در آخر هم با احتیاط اضافه شد: در صورت رضایت طرفین!
بهاره دندان قروچه ای رفت. محال بود راضی شود. صحبتها به نتیجه رسیده بود و همه توافق کرده بودند، که منوچهر از پدر کیهان پرسید: اجازه میدین من و بهاره خانوم یک ساعتی بریم بیرون، باهم صحبت کنیم؟
بهاره با حرص نفسش را بیرون داد و ناخنهایش را کف دستهایش فرو کرد. سر به زیر انداخت و آرزو کرد که با این خواسته ی منوچهر مخالفت کنند. اما همه راضی بودند.
مهتاب دست روی پشت بهاره گذاشت و آرام گفت: پاشو حاضر شو. هر حرفی داری به خودش بگو.
بهاره از جا برخاست و زیر لب غرید: باشه. به خودش میگم.
از جا برخاست. چند دقیقه بعد حاضر و آماده دم در بود. شایان که داشت رد میشد، خندید و یواش گفت: چه عروس پا به رکابی!
_: شایان می کشمت. اذیت نکن. من فقط می خوام زودتر بهش بگم ازش متنفرم.
با گفتن این حرف بغض کرد. شایان جلو آمد و با مهربانی گفت: معذرت می خوام. برو. رو کمک منم حساب کن.
_: ممنون.
لبخندی زد و قدرشناسانه به شایان نگاه کرد. نگاهی که البته از دید منوچهر دور نماند و باعث شد کمی لب برچیند. بهاره خنده اش گرفت و سر به زیر انداخت. با خود گفت: اینجوریه آغا منوچ! از تو خوشم نمیاد، ولی شایان پسر عمومه. دوسش دارم. مهم نیست که فقط به اندازه ی پسرعمو یا برادر دوسش دارم، مهم این بود که تو حرصت در بیاد، که دراومد! من بردم!
سوار ماشین شدند. هنوز استارت نزده بود، که بهاره گفت: یه لحظه صبر کنین.
منوچهر دست از روی سوئیچ برداشت و پرسید: چیزی جا گذاشتی؟
_: نه. ولی جهت اطلاعتون، من هنوز احساسم راجع به شما عوض نشده. نمی فهمم چرا فکر کردین که ممکنه به این وصلت علاقمند باشم؟
منوچهر تبسمی کرد. ماشین را روشن کرد و در حالی که از پارک خارج میشد، گفت: اگر با دیگرانش بود میلی... سبویم را چرا بشکست لیلی؟
بهاره با عصبانیت پرسید: منو مسخره کردین؟
_: نه. ولی دخترا عادت دارن حرفشونو برعکس بزنن. همه چی رو باید بپیچونن و تحویل آدم بدن. فکر می کنن اینجوری جذابتره.
_: نخیر اینطوری نیست. یا حداقل در مورد من صدق نمی کنه!
_: آروم باش عزیز من. تو می خوای ناز کنی؟ باشه منم خریدارم.
بهاره با عصبانیت رو گرداند و از پنجره به بیرون خیره شد: پوففففف. به چه زبونی باید بگم؟ من _ از شُ ما_ مُ تِ نَ فِ رَ م! باور کنین! نه شوخی دارم، نه ناز می کنم.
_: ولی من تو رو دوست دارم.
_: این مسخره ترین حرفیه که تا حالا شنیدم. خیال می کنین نمی فهمم؟ از نظر شما اون به اصطلاح مناظره هنوز تموم نشده. هنوز می خواین سربسرم بذارین و برنده بشین. بازی تموم شد آغا! باید بگم غلط کردم؟ خیلی خب غلط کردم. خوشحال شدین؟ شما بردین؟ می تونین اون خنده ی مغرورانه تونو حفظ کنین و بگین یه موش رو که هوس کرده بود با دم شیر بازی کنه، چنان زمین زدم که این روزا هوس بلند شدن نکنه. باشه. شما برنده شدین. لطفاً منو برسونین خونه.
_: خیلی خب باشه. تو حرفاتو زدی. حالا میشه به حرفای منو گوش بدی؟ دیر نمیشه. می رسونمت.
بهاره نگاهی به او انداخت و دوباره رو گرداند. آرام گفت: می شنوم.
منوچهر نفسی تازه کرد. به عقب تکیه داد و ساعد چپش را روی فرمان گذاشت. همان طور که با دقت رانندگی می کرد، گفت: می دونی؟ با تمام تنفری که از من داری، بهم اعتماد داری. این برای من خیلی ارزشمنده. این که تو واقعاً خیالت راحته. احساسی هم نیست که من کاری براش کرده باشم. از همون اول که راضی شدی بیای تو دفترم، بدون هیچ سوال و جوابی...
بهاره با غیظ گفت: حماقت بچگانه ی منو به حساب محبت نذارین.
_: نذاشتم. گفتم اعتماد. تو هنوزم به من اعتماد داری، نداری؟
_: نمی دونم. چه اهمیتی داره؟
_: برای من خیلی مهمه! این که من بخوام محبت تو دلت ایجاد کنم خیلی راحتتره تا اعتماد. فرض کن برعکس بود. تو عاشق من بودی، اما اینقدر اعتماد نداشتی که سوار ماشینم بشی.
بهاره نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و گفت: در این صورت عاشق نمی شدم.
_: به هر حال فرضش ممکنه. ولی مهم نیست. فقط می خواستم بهت بگم که خیلی برام ارزش داره.
_: باشه. اینم به لیست افتخاراتتون اضافه کنین و باهاش پز بدین!
_: تو اعتقاد شدیدی داری که من از خود راضیم!
_: مگه غیر از اینه؟ با قدتون، با کت شلوارتون، با عینکتون، با ماشیتنون، با لفظ قلم حرف زدنتون دارین پز میدین! چه خبره؟ پیاده شین باهم بریم!
_: خیلی وقته تو منو پیاده کردی. وقتی گفتم به خاطر تو نمیرم خودمو بکشم دروغ گفتم. باورم نمیشد که از کار و زندگی بیفتم و به زمین و زمون التماس کنم. من؟ من که به قول تو همیشه از بالا به همه نگاه کرده بودم. نه منصف باش، اینطوریام نبود. سرم به کار خودم بود. حوصله ی درگیر شدن با اجتماع رو نداشتم. فقط می خواستم کارمو بکنم. معمولی. مثل بقیه. صبح برم، شب بیام. محاسبات ساختمان و مصالح و معمار بیشتر زندگیم بود. باقیشم خانواده. دلم به همینا خوش بود. هیچ وقت چیز بیشتری نخواستم و نداشتم. ولی بعد از اون روز همه چی فرق کرد. منی که کافی بود یه پروژه یه ذره پیشرفت کنه، یا مامانم یه لبخند بهم بزنه و دیگه دنیام رنگی میشد، شدم یه آدم بداخلاق گوشه گیر که به پر و پای همه می پیچم. نه حوصله ی کار دارم، نه لبخند زدن. کاری کردم که بابام به هر دری زده که بتونه خونواده ی تو رو راضی کنه. خودمم همه جوره با کیهان حرف زدم. روز اول می خواست سرمو ببُره. کم کم بهتر شد. حالام راضی راضی که نیست. حقم داره. دختر منم بودی به این راحتی ازت نمی گذشتم.
بهاره که بی اختیار نرم شده بود، برای پنهان کردن نرمشش، با عصبانیت گفت: تو و کیهانم خیلی شلوغش کردین. آخرش که چی؟ کیهان که بره سر خونه زندگیش من محاله باهاش همخونه بشم. حالا هی دخترم دخترم می کنه.
منوچهر با حیرت پرسید: از کیهانم بدت میاد؟ چرا؟!!!
_: نخیر. از کیا بدم نمیاد. در واقع عاشقش بودم. ولی وقتی فهمیدم پدرمه یهو همه چی بهم ریخت. خیلی طول کشید تا دوباره خودمو پیدا کنم.
_: کیهان همه چی رو برام گفت. نمی دونم. شاید به این امید که من منصرف بشم، که فایده ای نداشت. حالا چرا بهش میگی کیا؟
_: من همه ی اسما رو کوچیک می کنم. تو تحقیقاتتون به این نکته نرسیدین؟ کیا، میتی، نوشی، رامی، فری...
_: به من نگی منوچ، خیلی بدم میاد.
بهاره با حیرت پرسید: پس چی بگم؟
خودش متوجه نشد که با این جواب، موافقتش را سربسته اعلام کرده است. اما منوچهر لبخندی از سر آسودگی زد و گفت: اینم برای خودش بحثیه! جداً چی می خوای صدام کنی؟
بهاره سر به زیر انداخت و با ناراحتی گفت: هیچی.
_: آخه هیچی که نمیشه. هی، هوی، ایش، اوممم بالاخره یه چیزی باید بگی.
بهاره از پنجره به بیرون خیره شد و آرام پرسید: از کجا بدونم که راست میگین؟
_: چی رو؟ این که به یه اسمی باید صدام کنی؟ این یه امر بدیهیه خب! احتیاجی به تحقیق در مورد راست و دروغش نیست. از همون جا که می دونی ماست سفیده!
بهاره با دلخوری نگاهش کرد و بعد سر به زیر انداخت.
منوچهر با لبخندی مهربان گفت: آخه عزیز دلم، من اگه دوسِت نداشتم، مگه مرض داشتم خودم و یه ایل تبارو از کار و زندگی بندازم، که ملت بیاین کمک من دارم میمیرم؟ هان؟ خوشم میومد مضحکه ی مردم بشم؟ میگن یارو خله. سر سی سالگی عین بچه ی شونزده ساله عاشق شده! ناسلامتی آبرویی داشتیم برای خودمون.
بهاره به عنوان آخرین اعتراض، همان طور که سرش پایین بود، گفت: اگه خونه ات به اندازه ی دفترت دلگیر باشه، من محاله که پامو توش بذارم.
_: فدات شم خونه که خونه ی توئه و هرجور دوست داری تزئینش می کنی. دکور دفترم با خودت. هرچه امر بفرمایید می کنم. فقط خواهشاً خیلی اجق وجق دخترانه نباشه، به هر حال محل کاره دیگه، نه اتاق بازی!
بهاره از لحن جمله ی آخرش خنده اش گرفت و سر بلند کرد. منوچهر پرسید: آشتی؟
این بار بهاره خودش در داشبورد را باز کرد و چند لحظه بعد با ناراحتی گفت: اه؟ کیت کت نداری؟
منوچهر با لبخندی متعجب پرسید: دوست داری؟!
_: اگه منو با خواهرزاده ات مقایسه نکنی، خیلی!
جلوی یک سوپر توقف کرد و پرسید: قول میدم. دیگه چی می خوای؟
_: بستنی... مگنوم!
منوچهر یک سلام نظامی داد و با لبخند گفت: اطاعت.
چند دقیقه بعد با خریدهای مربوطه، به اضافه یک بطر آب برگشت و کیسه را به طرف بهاره گرفت. بهاره یک بستنی را برداشت و باز کرد. نگاهی به آن انداخت و بعد به طرف منوچهر گرفت.
منوچهر بستنی را گرفت و آرام گفت: این قشنگترین هدیه ای بود که تو عمرم گرفتم.
بهاره بستنی دوم را باز کرد و با خنده گفت: خیلی خوبه هدیه ای که خودت پولشو داده باشی، که از طرف من قبولش کنی.
_: باشه... هرچی تو بگی. راستی نگفتی می خوای چی صدام کنی.
_: منوچهر که خیلی طولانیه. خسته میشم!
منوچهر با لبخندی لبریز از عشق نگاهش کرد. بهاره سر به زیر انداخت و گفت: نمی دونم.
_: صالح چطوره؟
_: هومم. خوبه. ولی طول می کشه تا بهش عادت کنم.
منوچهر با ناامیدی آهی کشید و گفت: یعنی اگه بخوای بگی منوچ، الان راحت می تونی بگی؟
بهاره خندید و لقمه ای بزرگ از بستنی بلعید.
_: هی... باشه... برای این که باورت بشه همه جوره اسیرتم بگو منوچ! کشت منو!
موبایل بهاره زنگ زد. منوچهر با ناراحتی پرسید: کیهانه؟
_: نه. فری... سلام فری جون.
_: علیک سلام... ای خدا بگم چکارت کنه!!!!! فری که بخوره تو سرت! حالا دیگه من غریبه ام؟ برات خواستگار میاد به من نمی گی؟ کم مونده بود از عصبانیت به شایان لو بدم این خواستگار من بود، بهاره وسط راه قر زده!
_: نه می گفتی بهش! قیافه اش دیدنی میشد. می خوای من بهش بگم؟
_: مگه دستم بهت نرسه بهاره. منو بگو زنگ زدم دلداریت بدم!
_: دلداری؟
_: شایان بدبخت داشت از نگرانی می مرد. گفت فرزانه زنگ بزن چار کلمه با این حرف بزن، حالش خیلی بده. من گفتم برو بابا این اداشه. الان تو دلش عروسیه! گفت نه... داشت گریه اش می گرفت! یه زنگ بهش بزن. حالا که خوبی؟ می دونستم که گولش زدی.
_: همین جور می بری و می دوزی واسه خودت! نخیر. اصلاً این جوریا نیست.
_: خب چه جوریاس؟ رفتین بر نمی گردین؟ قراره شامم باهم بیرون باشین؟
_: بهم می رسیم فری! من یه صحبتی باهاش می کنم بهش میگم رو دیوار کی یادگاری نوشته!
_: جناب صالح پور رو میگی؟ آخی... بهش از قول منم تسلیت بگو با این انتخابش!
_: نخیر منظورم جناب افروز بود.
منوچهر گفت: راستی جناب افروز اجازه صادر کردن شام بیرون باشیم. چی می خوری؟
شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم. ببین فری بعداً صحبت می کنیم.
_: باشه. خوش بگذره. وای به حالت اگه همه شو برام تعریف نکنی.
_: آخه من چی دارم که برای تو تعریف کنم؟ گیری داده ها! برو از خودش بپرس.
_: اککهی... به تو هم میگن رفیق؟ باشه. از خودش می پرسم. حداقل شایان از تو بامرام تره!
_: خدا رو شکر. کاری نداری؟
_: نه. خداحافظ.
_: خداحافظ.
سلام
ببخشید. هم کوتاهه هم با تاخیر. انگشتام خیلی درد می کنه. نمی تونم زیاد تایپ کنم. همینم به چند نوبت نوشتم.
چند روز بعد کیهان با شرکای گالری اش تصمیم به برپایی یک نمایشگاه داشتند. اما بیشتر دوندگیها با کیهان بود. البته کورش سعی خودش را می کرد، اما به اندازه ی کیهان وقت آزاد نداشت. کتایون هم که ازدواج کرده و از کشور رفته بود. فخری هم بزرگترین هنرش تلفنهای پی در پی به کیهان بود و ریختن یک عالمه نگرانی بر سرش که بدجوری اعصاب کیهان را بهم می ریخت.
شایان و بهاره قول دادند که تا حد امکان کمکش کنند. آن روز سه شنبه بود. قرار بود بعد از دانشگاه به دنبال شایان بروند تا باهم برای آماده کردن سالنی که کیهان و کورش اجاره کرده بودند، بروند. صبح تا عصر بهاره توی دانشگاه و شایان بیرون، آگهی می چسباندند.
ماجرای تلخ هفته ی گذشته کم کم فراموش میشد، تنها چیزی که به جا مانده بود، قهر فرزانه بود که بهاره از هر راهی وارد شده بود، نتوانسته بود دلش را به دست بیاورد. آن روز هم با دو بسته شیر و کیک به طرف فرزانه که تنها روی نیمکت نشسته بود، رفت. کنارش نشست. فرزانه رو گرداند. بهاره کیسه ی خوراکی را وسط گذاشت و گفت: باشه قهر باش. ولی دلم برات تنگ شده. بیا حداقل هم سفره ام باش، دلم خوش باشه. تو اینقدر بد کینه نبودی. ببینم نکنه اون آقاهه چیزی به بابات گفته؟
فرزانه بدون این این که نگاهش کند، سری به نفی بالا برد. بهاره دوباره گفت: من اشتباه کردم. من غلط کردم. تاوان لحظه لحظه شو پس دادم. اینقدر تو و کیا و میتی رو اذیت کردم که از خودم بیزار شدم. ولی دیگه بسه دیگه! حتی اگه مرده بودم خاکم تا حالا سرد شده بود!
فرزانه نگاهی بی حوصله به او انداخت و دوباره رو گرداند. بهاره آهی کشید و به روبرو نگاه کرد. با دیدن شایان چشمانش درخشید. شاید شایان غیرمستقیم می توانست وساطت کند.
_: سلام عمه جون!
به فرزانه هم سلام کرد که فرزانه زیر لب جواب داد.
بهاره گفت: علیک سلام بابابزرگ! اینجا چیکار می کنی؟ این دانشگاه اینقدر بی در و پیکره که هرکی رد شد راش میدن؟
در واقع رویش به شایان نبود. داغ ماجرای هفته ی گذشته در دلش تازه شده بود.
_: نه بابا اتفاقاً تازگی خیلی سخت می گیرن. کارتم دم دست نبود، سه ساعت قسم خوردم که دانشجویم باز رام نداد، بالاخره گشتم کارت بی زبونو از هفت تا سوراخ کشیدم بیرون تا اجازه داد بیام تو!
_: تقصیر خودته. قیافت خیلی خلاف می زنه.
_: امروز از دنده ی چپ پا شدی ها! پاچه می گیری!
بهاره نگاهی ناامید به فرزانه انداخت و گفت: بعضیا اینقدر بدکینه ان که دل و دماغ واسه آدم نمی ذارن.
_: بی خیال... پاشو بریم، دو تا تابلو تراز کنی، حال و روزت میاد سر جاش!
_: فرزانه هم بیاد؟
_: اگه بیان که لطف می کنن. کلی کار داریم.
_: بیا دیگه فرزانه!
فرزانه نگاهی دلخور به بهاره انداخت. اما همراهی شایان اتفاقی نبود که هرروز برایش پیش بیاید. بنابراین برخاست و گفت: میام.
شایان گفت: باعث زحمتتونه.
_: نه چه زحمتی؟
بهاره با شوق بلند شد و باهم به دنبال کیهان رفتند. توی راه پرسید: تو اگه دانشجویی چرا من تا حالا اینجا ندیدمت؟
_: این ترم مرخصی گرفتم یه خورده کارامو راست و ریس کنم.
_: چوخوب.
دوباره نگاهی پر از لذت به فرزانه انداخت. خیلی از شایان ممنون بود. امیدوار بود آن دو حسابی باهم جور شوند.
کیهان نزدیک در منتظر آنها بود. باهم به سالن رفتند. چهار نفری مشغول مرتب کردن سالن و نصب تابلوها شدند. بهاره همانطور که کنار کیهان مشغول کار بود، در ذهنش به دنبال راهی می گشت که شایان و فرزانه را بیشتر بهم معرفی کند. تازه ده دقیقه بود که شروع کرده بودند. برگشت پیش شایان تا سوالی بپرسد که با تعجب دید آن دو چنان گرم شوخی هستند که انگار صد سال قوم و خویش درجه یک هم بوده اند!
_: هی این تابلو رو نگه دار.
_: خودت نگهش دار.
_: د بگیرش لوس نشو. حالا برو یه کم عقبتر...
_: می خورم تو دیوار.
_: طوری نیس. بلکه هیکل کج و کوله ات صاف شه!
_: من کج و کوله ام گامبو؟
_: من خیلیم باربی ام! دیگه این حرف زشتو به من نزن.
_: باشه باربی خانم. ولی به جان خودت این تراز نیست.
_: از جون خودت مایه بذار. خیلیم ترازه.
_: نیست. والا نیست. عمه جون یه کم برو عقبتر ببین ترازه؟
بهاره قدمی به عقب برداشت و منتقدانه به تابلو خیره شد.
_: هی عمه جون، نگفتم تابلو رو تفسیر کن. رفت تو بحر نقاشی! با تو ام. صافه؟
_: نه سمت راستشو یه کم بده بالا.
فرزانه گفت: هر چی کجی هست مال طرف خودته!
_: به شما توهین نکردم باربی خانم!
_: هی بگیرش نیفته.
بهاره لبخندی زد. خیالش راحت شد. سوالی که می خواست از شایان بپرسد یادش رفت. آن دو را به حال خود گذاشت و پیش کیهان برگشت.
آن روز به هر ترتیب سالن را آماده کردند. از روز بعد هم نمایشگاه آغاز شد و به مدت ده روز هم ادامه داشت. هرروز بهاره و کیهان و فرزانه از دانشگاه و شایان هم از هر جا بود، خودشان را به نمایشگاه می رساندند و تا ده شب از بازدید کنندگان استقبال می کردند. اگر خلوت بود، سر شب شایان، به خرج کیهان، ساندویچ می خرید و همان توی سالن می خوردند. اگر هم شلوغ بود، بعد از نمایشگاه شام می خوردند؛ بعد کیهان شایان و فرزانه را می رساند و با بهاره به خانه می رفت. وقتی می رسیدند، بهاره از خستگی بیهوش میشد.
یک هفته از شروع به کار نمایشگاه گذشته بود. آن شب نسبتاً خلوت بود. بهاره نزدیک شایان و فرزانه ایستاده بود و به شوخی های بی وقفه ی آنها می خندید.
شایان گفت: این عمه خانم که ولمون نمی کنه دو کلمه خصوصی اختلاط کنیم!
بهاره در حال خندیدن دو سه قدم عقب رفت و گفت: بفرمایید. راحت باشین!
ناگهان پایش سر خورد و اگر یک نفر مثل دیوار پشت سرش نایستاده بود، حتماً به پشت زمین می خورد. بهاره محکم به مرد پشت سرش برخورد کرد. محافظش لحظه ای او را دو دستی گرفت تا تعادلش را به دست آورد و بعد رهایش کرد.
بهاره هنوز داشت می خندید. در میان خنده گفت: ببخشید. خیلی ببخشید.
و برگشت تا رودررو از ناجی اش تشکر کند. اما با دیدن منوچهر صالح پور، خنده بر لبش ماسید. به دنبال کمکی سر به اطراف چرخاند. فرزانه جلو آمد و خیلی رسمی سلام و علیک کرد. بهاره با ناراحتی عقب کشید. اما منوچهر صدایش زد و گفت: صبر کنین خانم برومند. من می خوام یکی دو تا تابلو برای دفترم بخرم. میشه لطفاً راهنماییم کنین؟
بهاره به شدت سرش را تکان داد و در حالی که دور میشد، گفت: نه نه. از من نخواین.
کیهان دست روی شانه ی منوچهر گذاشت و گفت: میشه خواهش کنم از اینجا برین بیرون؟
منوچهر نگاهی به کیهان انداخت و بدون اعتراض خارج شد.

