X
تبلیغات
سامانه پیام کوتاه

شوق کعبه عشق خانه (پایان)

پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 05:56 ب.ظ
سلام بر دوستان عزیزم
این هم قسمت آخر داستان. اون چه که از دست و دل من بر می آمد همین بود. خیلی دلم می خواست خیلی عمیقتر و بهتر بنویسم. نشد. ولی برای همین قدر هم که تونستم و نوشتم هم خدا رو شاکرم. خیلی دلم می خواست بنویسم. الهی شکر.
انشاءالله خیلی زود سوژه ی بعدی پیدا بشه و بیام.
دوستتون دارم

صبح روز بعد ریحانه خواب آلوده چشم باز کرد. غلطی زد و گوشیش را از روی پاتختی برداشت. ساعت را که دید، جیغ کوتاهی کشید و گفت: حمید ساعت هشته! مادرجون!

حمید بالش را روی سرش کشید و غرغرکنان گفت: چرا جیغ می زنی؟ خب هشت باشه. مادرجونت شوهر داره. به ما چه؟ سراغش بریم یه کتکم می خوریم. بگیر بخواب.

ریحانه بالشش را برداشت و آن را به پشت حمید کوبید. در همان حال گفت: پاشو بچه. دیر بریم از گرما می پزیم. کاش با یکی همراه بشیم. میگن به خانما خیلی سخت می گیرن تا اجازه بدن برن تو روضه.

حمید غلتید و چشم بسته گفت: اینجا به اندازه ی مکه گرم و مرطوب نیست. هیچی نمیشه. بذار بخوابم.

+: اککهی! من میرم یه دوش می گیرم. آماده شدی که شدی. نشدی میرم پایین یه همراه پیدا می کنم.

_: ریحااان!

+: من رفتم تو حموم. گوشامم از این درازتر نمیشه. بیدار شو!

البته تا بیرون بیاید، حمید نیم ساعتی وقت داشت تا به بقیه ی خوابش برسد. بعد هم آرام برخاست و توی حمام رفت. ساعت نزدیک نه بود که بالاخره آماده شدند. تصمیم گرفتند که اول صبحانه بخورند.

ریحانه با دیدن مادرجون توی رستوران خوشحال شد. به طرفش رفت. از پشت خم شد و گونه ی مادرجون را بوسید. بعد گفت: سلام بر عروس خانم خوشگل لوند!

=: علیک سلام. برو خودتو مسخره کن بچه.

ریحانه صندلی کناری را کشید و در حالی که می نشست گفت: من مسخره نکردم! چایی بریزم براتون؟

=: نه مادر. تپش دارم. نمی تونم بخورم.

+: خوب میشین. بعد از صبحانه بریم حرم؟

=: ساعت خواب! خوب خوابیدی مادر؟ ما بعد از نماز صبح رفتیم و الان برگشتیم.

+: وای! با آقای فرازمهر رفتین؟

مادربزرگ با ابروهای بالا رفته پرسید: نباید می رفتم؟!

ریحانه با دستپاچگی گفت: نه نه خب. خوب کردین. فقط ویلچر روندن براشون سخت بود حتماً! بعد تو حرم چکار کردین؟

=: ویلچر نبردیم. با تاکسی رفتیم نزدیک حرم پیاده شدیم. خیلی راهی نبود. ولی خب خسته شدم. صندلی تاشو داشتیم. هی وسط راه می نشستیم.

+: فردا بیاین باهم بریم. خودم تو حرم ویلچر رو می رونم.

=: نه مادر. به اندازه ی کافی بهتون زحمت دادم. خودمون میریم.

+: حالا دیگه ما مزاحمیم؟

=: چی میگی دختر؟ می خوام اذیتتون نکنم. شما دو تا جوونین. برین دنبال گردش و تفریح و زیارت خودتون. منم که دیگه تنها نیستم.

+: شکر خدا که تنها نیستین. پس من برم حمید منتظرمه. به آقای فرازمهرم سلام برسونین.

=: جلوش نگی فرازمهر! بگو آقاجون. بچه هاشم آقاجون صداش می کنن. تو رو هم اندازه ی بچه هاش دوست داره.

ریحانه با لبخند عریضی گفت: منم آقاجونو دوست دارم. عرض ارادت بسیار من رو بهشون برسونین. خداحافظ.  

=: خداحافظ مادر. التماس دعا.

حمید توی لابی با مادرش تماس تصویری گرفته بود. گوشی را به طرف ریحانه گرفت. او هم سلام و علیک گرمی کرد و بعد از چند لحظه قطع شد. حمید لب برچید و حرصی گفت: امان از اینترنت کم سرعت. صد بار گرفتم تا تونستم دو دقه ببینمشون.

+: جوش نخور. بریم.

_: حرص نخورم یا جوش نزنم؟

+: منظورم هر دوش بود دیگه!

_: اون بالا چکار می کردی؟ دو ساعت صبحونه می خوردی؟

+: اولاً که دو ساعت نشد، در ثانی در جوار مادربزرگ جان بودم دلم نیومد زود بیام.

_: هوم. آقای فرازمهر گفت صبح زود رفتن حرم. بدون ویلچر. ماشاءالله انرژیشون ده برابر شده هر دوشون! خیلی براشون خوشحالم.

+: منم همینطور! مادرجون سفارش کرده دیگه نگم آقای فرازمهر. بگم آقاجون.

_: خوبه. بریم.

تا حرم راهی نبود. راه میانبر از میان کوچه ای شلوغ می گذشت که دو طرفش دست فروشها بساط پهن کرده بودند. بیشترین چیزی که عرضه می کردند چمدان بود. انواع لباس، اسباب بازی، لوازم آرایش، کفش و غیره هم بود. کمی بالاتر، نزدیک حرم آب زمزم می فروختند. دبه هایی در حجم های مختلف که بسته به حجمشان قیمت داشتند.

با نزدیک شدن به گنبد خضراء تاب رفتنشان کم شد. رو به قبله توی کوچه ایستادند. سمت راستشان مسجد النبی صل الله علیه و آله، سمت چپشان قبرستان بقیع... غربت بقیع دلگیر بود. قلبشان را می فشرد.

چشم گرداندند. جایی که بهترینهای خلق خدا بر زمینش گام زده بودند. راستی... قبر بانوی دوعالم کجا بود؟ اینجا چرا اینقدر غم داشت؟

حمید با اشاره به بقیع آرام گفت: همین جا زیارت کن. خانما رو بالای پله ها راه نمیدن.

ریحانه در جواب فقط آه بلندی کشید. بعد آرام گفت: میرم تو حرم زیارت می کنم بعد برمی گردم اینجا.

_: باشه. منم ان شاءالله هر دو جا رو زیارت می کنم و برمی گردم همین جا.

حمید تا کنار ورودی زنانه همراهی اش کرد. از باب علی ابن ابی طالب، که بر سردرش نوشته بود "اُدخُلوها  بسلامٍ آمنین" وارد شد. حیرتزده به ستونهای سیاه و سفید که شبیه بناهای مصر باستان به نظر می رسید نگاه کرد. سقفهای رنگی زیبا.... همه جا خیلی تماشایی بود. به طوری که برای چند دقیقه فقط تماشا کرد. بعد به خود آمد. کمی دیگر پیش رفت. با دیدن رعنا و ریحانه به طرفشان رفت. بعد از سلام و علیک گرمی، ریحانه میعاد گفت: بشین اینجا تا اون در رو باز کنن.

کنارشان نشست و مشغول قرآن خواندن شد. نزدیک یک ساعت نشستند تا بالاخره در اول باز شد. تا نزدیک روضه رفتند، اما باز باید منتظر می ماندند. اما دیگر طاقت انتظار نداشتند. یواشکی با یک گروه پاکستانی وارد شدند.

رعنا توضیح داد: اون فرشای سبز محل روضه است. مابین منبر و قبر حضرت رسول ص. نماز خوندن اونجا خیلی فضیلت داره.

سری به تأیید تکان داد. اینها را می دانست. توی کلاسهای حج به تفصیل شرح داده بودند. یادش بود.

تا نمازی بخواند و کمی دعا کند، زنهای نگهبان سیاهپوشی که صورتهایشان هم با روبنده پوشیده بود، همگی را بیرون راندند تا گروه بعدی وارد شوند. دلش را جا گذاشت و آرام آرام رفت. وقتی به کوچه رسید حمید هنوز نیامده بود. روی زمین کنار دیوار رو به قبله نشست و چشم به پنجره های بقیع دوخت. اشکهایش به پهنای صورتش جاری شدند. زیر لب دعا می خواند و ذکر می گفت.

با بغضی سنگین به کبوترهایی که بر فراز حرم و بقیع پرواز می کردند را نگاه کرد. با حسرت آرزو کرد که کاش می توانست مثل آنها پرواز کند و برود آن چهار سنگ تنها و غریب را از نزدیک با حال زار زیارت کند و از جفای زمانه اشک بریزد.

حمید که رسید، حرفی نزد. گذاشت توی حال خودش بماند. آرام کنارش نشست و چشم به بقیع دوخت. نیم ساعتی نگذشته بود که دو مرد نگهبان پوشیده در دشداشه سفید و چفیه ی قرمز سفید، اشاره کردند که برخیزند و بروند.

جای بحث نبود. دلشکسته برخاستند و رفتند. نزدیک ظهر شده بود. حمید گفت: نشونی یه جا رو گرفتم که حتماً دوست داری بری.

+: چه خوب! بریم. حالا کجا هست؟

_: خیابون سلطانه.

+: چه خبره تو خیابون سلطانه؟

_: بیا بریم ببین چه خبره.

ریحانه شانه بالا انداخت و به دنبال او روان شد. حمید تاکسی گرفت و باهم به خیابان سلطانه رفتند. اواخر مسیر بالاخره ریحانه فهمید مقصدشان مسجد ذوقبلتین است. جایی که قبله ی مسلمین از بیت المقدس به بیت الله الحرام تغییر یافته بود.

وقتی رسیدند نماز ظهر تازه تمام شده بود و نمازگزاران مشغول بیرون آمدن از مسجد بودند. ریحانه با کنجکاوی به آن نمای سفید زیبا نگاه می کرد. مثل خانه های قصه ها بود. کوچک و دوست داشتنی! در و پنجره های چوبی داشت. طبقه ی اول مخصوص آقایان و طبقه ی دوم زنانه بود.

وارد شد. ولی با دیدن پله برقی آه از نهادش برآمد. با کمی جستجو آسانسور را پیدا کرد و بالا رفت. داخل مسجد غرفه غرفه و بسیار دیدنی بود. خیلی بزرگتر از آنچه از بیرون دیده میشد به نظر می رسید. با لذت و حیرت همه جا را تماشا کرد. نمازش را خواند و دوباره با نگاهی غرق شگفتی به اطرافش چشم دوخت. بین غرفه ها چرخید. کولرها مشغول کار و هوا بسیار مطبوع بود. اصلاً دلش نمی خواست بیرون برود. ولی حمید منتظرش بود. بی میل به طرف خروجی رفت. کفشهایش را از جاکفشی برداشت و بیرون آمد.

راه افتادند. توی اولین اغذیه فروشی نهار خوردند. دوباره پیاده به راه افتادند. هوا گرم و خسته کننده بود. ریحانه خواب آلوده پرسید: تا هتل می خوای پیاده بری؟ خیلی راه هست ها!

حمید در جستجوی چیزی سر کشید. بدون این که به او جواب بدهد پیش رفت و از یک نفر چیزی پرسید. ریحانه نشنید که چه گفت. مرد به چند قدم آن طرفتر اشاره کرد و دوباره راه افتادند.

بالاخره به جایی که می خواست رسید. لبخندی به ریحانه زد و گفت: اینم سورپریز شما!

ریحانه با شگفتی به فروشگاه جریر نگاه کرد و گفت: وای حمید عاشقتم!

فکرش را نمی کرد که دوباره فرصتی برای گشتن بین آن همه وسایل دوست داشتنی بیابد. تا وقت نماز عصر گشتند و خرید کردند. وقت اذان که مغازه بسته شد بیرون آمدند. به زحمت یک تاکسی پیدا کردند و به هتل برگشتند.

دو سه ساعتی استراحت کردند. سر شب حمید زنگ زد. آقای فرازمهر برای شام دعوتشان کرده بود. باهم به یک رستوان خیلی شیک رفتند و شام خوردند.

روز بعد همراه با کاروان به دیدن مساجد سبعه رفتند. همه دیدنی بودند ولی ریحانه بازهم مسجد ذوقبلتین را بیشتر از بقیه دوست داشت.

روزهای سفر مدینه خیلی سریع و کوتاه گذشت. تا چشم بهم بگذارند توی فرودگاه مدینه بودند و در حال برگشتن.

با همسفرها کلی عکس یادگاری گرفتند. هواپیما نیم ساعتی تاخیر داشت ولی بالاخره رسید و وقت رفتن شد. باز کنار حمید نشست، مادرجون هم کنار آقای فرازمهر جا گرفت. حس و حال این پرواز هیچ شباهتی به یک ماه قبلش نداشت. دیگر نگران نبود. باری سنگین از دوشش برداشته شده بود. قلبش لبریز از آرامش و پر از تجربه های تازه بود.

همین که کمربندش را بست، سرش را روی شانه ی حمید گذاشت و چشمهایش را بست. خسته بود. حمید دستش را گرفت. سرش را روی سرش گذاشت و از پنجره ی کنار ریحانه به بیرون چشم دوخت. داشتند شهر عزیزی را ترک می کردند. فرصت نشده بود سیر زیارت کند. با این حال لبخندی بر لبش نشست. هرچه شکر می کرد باز جای شکر داشت.

 

 

تمام شد

شاذّه

30 اردیبهشت 95


شوق کعبه عشق خانه (26)

چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 12:25 ق.ظ
سلام به روی ماهتون
به چشمون قشنگتون
تقدیم با عشق:

ریحانه با بی قراری توی لابی قدم میزد. بعد از کلی پرس و جو از داریوش و بقیه ی همسفرها فهمیده بود که حال مادرجون بهم خورده است. بالاخره هم مادرجون رسید؛ در حالی که حمید زیر بغلش را گرفته بود و آقای فرازمهر داروها و وسایلش را می آورد.

حالش از آن چه که ریحانه فکر می کرد بهتر بود. ریحانه نفس عمیقی کشید. با رنگ پریده و پاهای لرزان پیش رفت و پرسید: سلام چی شده؟

مادرجون با لبخند گفت: هیچی مادر. سلام. طوریم نشده بود. الکی شلوغش کردن بردنم بیمارستان. مزاحم آقایونم شدم. می بینی که هیچیم نیست.

اشکهای ریحانه بی اختیار روی صورتش جاری شدند. مادرجون برای رفع خستگی روی اولین مبل لابی نشست و ادامه داد: چرا گریه می کنی مادر؟ من حالم خوبه. طوری نشده. یه سرم بهم وصل کردن. گفتن کم آب شدی. همینجا هم می تونستن بهم بزنن. احتیاطی بردنم بیمارستان. حالم خوبه.

ولی ریحانه آنقدر بهوش نماند که همه ی حرفش را بشنود. پیش پایش روی زمین غش کرد. حمید دست از بازوی مادرجون برداشت و با یک حرکت سریع ریحانه را گرفت که سرش به میز نخورد. او را هم روی مبل نشاند و تند تند گفت: هیچی نیست مادرجون. نگران نشین. حتماً ریحانه هم کم آب شده. ریحانه خوبی؟

داشت از ترس میمرد! اگر پزشک کاروان نمی رسید، خودش هم غش می کرد.

دکتر روی مبل خم شد. ریحانه نیمه بیهوش بود. دکتر گفت: بیارینش درمونگاه. بعد از اعمال ضعف کرده. یه سرم بهش می زنیم خوب میشه.

حمید دست زیر زانوها و پشت ریحانه برد و با یک حرکت بلندش کرد. ریحانه گیج و منگ نالید: حمید زشته... چکار می کنی؟

صدایش به زمزمه بیشتر شبیه بود. حمید غرید: اگه می تونی خودت راه بیا! پوف! زشته!

ولی او را تا رسیدن به درمانگاه زمین نگذاشت. مادرجون و آقافرازمهر و دوقلوهای هم اتاقی ریحانه هم همراهشان آمدند. ولی دکتر همه را بیرون کرد. فقط حمید ماند.

رعنا و ریحانه مادرجون را به اتاقش رساندند و به هم اتاقیهایش سفارش کردند که مراقبش باشند.

نیم ساعتی بعد حال ریحانه خوب بود و با بی قراری انتظار تمام شدن سرمش را می کشید.

در حالی که به قطرات سرم که دانه دانه می چکید نگاه می کرد، پرسید: آقای فرازمهرم امد بیمارستان؟

حمید دستی به چشمهای خسته اش کشید و از بین لبهای بسته گفت: هوم.

ریحانه متفکرانه پرسید: مطمئنی که بینشون هیچی نیست؟

حمید چند بار پلک زد و به او نگاه کرد. بالاخره گفت: هست. ولی از بچه هاشون می ترسن. مخصوصاً مادرجون خیلی نگرانه که تو ناراحت بشی. نشد به آقای فرازمهر بگم تو از خودشون مشتاقتری به این وصلت!

فروخورده خندید و دست ریحانه را نوازش کرد. ریحانه با ناباوری از جا پرید و هیجان زده پرسید: راست میگی حمید؟!

_: بگیر بخواب بچه. سرم میره زیر پوستت. دروغم چیه؟ خود آقای فرازمهر گفت. ولی فکر نمی کنم آخرشم به جایی برسن. نمی خوان بچه هاشون ناراحت بشن.

+: اگه بچه هاشون مقابل عمل انجام شده قرار بگیرن دیگه هیچی نمی تونن بگن.

_: چرا نمی تونن بگن؟ هر نیش و کنایه ای آزاردهنده یه.

+: وقتی همدیگه رو داشته باشن دیگه مهم نیست. ولی اگه قرار باشه اجازه بگیرن و هی حرف بشنون خب اذیت میشن دیگه.

_: اینم حرفیه. چه می دونم.

+: بذار به مادرجون زنگ بزنم.

_: چرا زنگ بزنی؟ صبر کن سرمت تموم بشه میری پیشش.

+: اوووه! هنوز کو تا تموم بشه؟ نصفم نشده. چرا اینقدر یواش میره؟ نمیشه تندترش کنن؟

_: لابد اینجوری بهتره برات.

+: خیلی خب بذار زنگ بزنم.

شماره را گرفت. مادرجون با اولین بوق جواب داد: الو ریحانه؟ خوبی مادر؟

+: سلام به مادرجون خوشگل خودم. عروس خانم ما غریبه بودیم که هیچی نگفتین؟

=: چی میگی دختر؟ این حرفا چیه؟

+: حمید با آقای فرازمهر حرف زده.

=: اونم برداشته همه چی رو گفته؟! نه مادر نمیشه. شدنی نیست.

+: اِه! مامان جون! میشه. چرا نه؟ شما به این خوشگلی! خوبی!

=: نه درست نیست مادر.

+: چی درست نیست؟ حلال خدا رو چرا حرومش می کنین؟ هیچ اشکالیم نداره. خیلی هم خوبه. مبارکه.

مادرجون مکثی کرد و بعد پرسید: تو جواب همه رو میدی؟ مامان بابات... بقیه...

+: خب معلومه که میدم! همه رو بسپارین به من. اصلاً خانواده ی فهیم ما خیلی هم خوشحال میشن که شما از تنهایی در بیایین. شما همین جا عقد کنین دیگه هیشکی هیچی نمی تونه بگه!

=: دیگه چی؟ با این عجله؟

+: عجله کدومه مادر من؟ چکار دارین؟ جهازتون تکمیل نیست؟!

=: چی بگم... اینجوری که نمیشه....

+: من با آقای فرازمهر حرف می زنم. می بینین که میشه.

آقای فرازمهر از پشت پاراوان جلو آمد و پرسید: اسم منو بردی دخترم؟

+: بیا! حلال زاده! آقای فرازمهر اینجاست. فعلاً خدافظ. بعدش بهتون زنگ می زنم.

آقای فرازمهر قدمی پیش گذاشت. در حالی که از شرمندگی نمی دانست به کجا نگاه کند، گفت: قصد گوش وایسادن نداشتم ولی حرفاتو شنیدم. امدم فشار خونمو بگیرم. یه کم سرم گیج میره. گفتم یه وقت از پا نیفتم.

ریحانه روی تخت درمانگاه نشست و با نگاهی درخشان گفت: چه خوب! کار ما رو راحت کردین. حالا فشارتون خوب بود؟

حمید از روی صندلی برخاست و صندلی را کمی عقب برد تا آقای فرازمهر بنشیند. او هم نشست و با سرگشتگی گفت: ای بد نبود. یه کم بالا رفته. گفتن طبیعیه. باید آب بیشتر بخورم.

+: می خواین من بشینم رو صندلی شما دراز بکشین؟ من خوبم.

=: نه باباجون بخواب. راحت باش.

+: من راحتم. خب... حالا شما که شنیدین نظرتون چیه؟ بد میگم؟ اگه مقابل عمل انجام شده قرار بگیرن دیگه هرچی بگن مهم نیست.

آقای فرازمهر غرق فکر گفت: بچه ها کلی بهم سپرده بودن که برو اونجا دعا کن یه زن خوب برات پیدا کنیم. یکی که از عهده ی کارای خونه بربیاد و شام و نهارتو بپزه. در واقع کارگری که بیاد تو خونه. ولی من یه همدم می خوام. خونه ی به اون بزرگی رو می تونم بذارم کنار و برم تو یه آپارتمان. به شرطی که کسی کنارم باشه که مونسم باشه.

ریحانه شانه ای بالا انداخت و گفت: خب بیاین تو آپارتمان مادرجون. با ما همسایه میشین.

حمید ابرویی بالا انداخت و گفت: البته فعلاً. بعدش تو از اونجا میری.

=: خودم آپارتمان دارم.

+: ای بابا چکاریه مادرجونو جابجا کنین؟ آپارتمانتونو اجاره بدین به ما.

و با شوق به حمید نگاه کرد.

حمید لب به دندان گزید و با تشر گفت: ریحانه!

آقای فرازمهر خندید و گفت: حالا اون که مال بعدشه. ببینیم از خوان اول رد میشیم یا نه.

+: رد میشین ایشالا! بذارین من به مادرجون زنگ بزنم. اصلاً بیاین خودتون باهاشون حرف بزنین. مادرجون سلام. گوشی گوشی....

و گوشی را به طرف آقای فرازمهر گرفت.

حمید زمزمه کرد: خوبه غش کردی و زبونت چهل و چار گز کار می کنه! اگه سر حال بودی چه می کردی؟!

+: نه بابا من الان سرحال سرحالم. بریم پیش روحانی کاروان؟

_: بشین بچه. دو تا بزرگترن هرکار صلاح بدونن می کنن. تو هرکار می تونستی کردی. خیلی ممنون.

آقای فرازمهر کمی حرف زد. گوشی را به ریحانه برگرداند و بعد از کلی تشکر خداحافظی کرد.

نیم ساعتی بعد ریحانه که حوصله اش سر رفته بود داشت غرغر می کرد که آقای فرازمهر برگشت. توی یک کیسه آبمیوه و بستنی و و کمپوت و چیپس خریده بود و با لبخند خجولی گفت: نمی دونستم چی دوست داری باباجون.

+: وای مرسی آقای فرازمهر. شما خیلی خوبین!

=: خواهش می کنم. فعلاً خداحافظ.

آقای فرازمهر که رفت، حمید بستنی ای برداشت و گفت: کم مونده بود بپری ماچش کنی.

+: صبر کن مادرجونو عقد کنه، ماچشم می کنم.

حمید سری از روی تأسف تکان داد و لقمه ی بزرگی از بستنی بلعید.

زیارت وداع از کعبه ی عشق، با مراسم عقد مادرجون و آقای فرازمهر هم زمان شد. ریحانه با ذوق و شوق شیرینی و شکلاتهایی که اقای فرازمهر خریده بود را پخش کرد. همین که خطبه خوانده شد، طبق حرفی که زده بود، پرید و اقای فرازمهر را بوسید. مادرجون را هم بغل کرد و صد بار بوسید و تبریک گفت. تا بالاخره حمید او را عقب کشید و گفت: بسه دیگه. لهشون کردی!

برای بار آخر طواف کردند. ریحانه کمی توی مسعی هم قدم زد و با شوق نفس کشید. از ته دل از خدا خواست تا به زودی بیایند و حج خودشان را هم به جا بیاورند. با دستهای باز از شوق چرخید و چشم بسته دعا کرد. حمید بازویش را گرفت و گفت: میشه چشماتو باز کنی و معمولی باشی؟ همه دارن نگامون می کنن.

ریحانه خندید و به آن همه رنگ و نژاد که با تعجب از کنارشان رد می شدند و هروله کنان سعیشان را می کردند نگاه کرد. به مهتابی های سبز محل هروله، به دیوارها و طاقیها و سنگهای مرمر، به سیاه پوستها و سفید پوستها و زرد پوستها نگاه کرد و لبخند زد. بعد به آرامی به طرف خانه ی کعبه برگشت و با حمید دوباره وداعی کوتاه کردند.

هم غرق شوق و شکر بود هم نرفته دلتنگ! با آهی بلند برای آخرین بار خانه را دیدند و رفتند.

بعدازظهر به قصد مدینه منوره سوار اتوبوس شدند. این بار زن و مرد کنار هم بودند. ریحانه کنار پنجره نشست و حمید کنارش جا گرفت. صندلی جلوی ریحانه مادرجون نشست و آقای فرازمهر هم کنارش. نگاههایشان اینقدر شوق داشت که انگار ده سال جوان شده بودند!

آقای داورفر وعده کرده بود که مدینه چون اتاق بیشتر دارند دو اتاق دو نفره به عروس و دامادها هدیه می دهد. رعنا و ریحانه و لیلی کلی سربسر ریحانه گذاشته بودند و به بی وفایی اش غر زده بودند که تنهایشان می گذارد. هم اتاقیهای حمید هم بی نصیبش نگذاشته بودند.

اتوبوس راه افتاد. خانه های شهر مکه را یکی یکی گذراند. از خیابانها گذشت و از شهر خارج شد. از بیابانها... از نخلستانها گذشتند. غروب کنار یک مسجد توقف کردند. نماز خواندند و دوباره راه افتادند. سر شب بود که رسیدند. شام خوردند ولی تقسیم اتاقها تا دیروقت طول کشید. بالاخره همگی خسته و مانده به اتاقهایشان رسیدند.

این یکی هتل کهنه و قدیمی بود. اتاقها هرکدام یک کلید معمولی داشتند که باید قبل از خروج تحویلش می دادند. کف راهروها موکت بود. قاب پنجره ها چوبهای مشبک قدیمی طرح عربی. ریحانه با کنجکاوی همه چیز را تماشا می کرد. از آسانسورهای بزرگ سی ساله ی انگلیسی گرفته تا راهروهای طویل با موکت فرش شده.

لیلی در حالی که به طرف اتاق خودشان می رفت، غر زد: وای چقد کهنه و قدیمیه! اینم شد هتل؟ الان می ریزه پایین!

ریحانه با شوق گفت: نه به نظر میاد از اون ساختمانای محکم و مهندسی ساز قدیمیه. یه عالمه رمز و راز و خاطره داره. این دیوارا با آدم حرف می زنن! نگاشون کن!

لیلی با دهانی باز از حیرت به او نگاه کرد و بالاخره به حمید گفت: اینو ببر دکتر! حالش خوب نیست.

ریحانه معترضانه گفت: لیلی فقط یه هفته اینجاییم! خیلیها آرزو دارن الان به جای ما باشن. به جای این که لذت ببریم، بیایم بگیم هتلمون کهنه است؟ بعد اگه بگیم چیزی عوض میشه؟ نه. من ترجیح میدم ازش لذت ببرم و زیباییاشو ببینم.

لیلی بینیش را چین داد و پرسید: آخه چه چیز زیبایی تو این خراب شده می بینی؟ نگاه کن. حتی کلیدم به تعداد صادر نکردن. اتاقی یک کلید. باز شما دو تا دونفرین. ما سه نفریم با سه تا مسیر و یک کلید. ساختمونم که... کهنه... داغون!

ریحانه شانه ای بالا انداخت و گفت: من ازش لذت می برم. صمیمیه. آشناست. پر از خاطره است. انگار قبلاً هم امدم. حس خوبی داره.

لیلی سری از روی تأسف تکان داد و گفت: نه واقعاً حالش خوب نیست. هرکی ندونه فکر می کنه باکینگهام پلسیم!

+: باکینگهام پلس اینقدر صمیمی نیست. مطمئنم. این ساختمان معماریش شرقیه. به فرهنگ ما شبیهه که میگم آشناست.

لیلی دستی به سرش کشید. جلوی در اتاقشان رسیده بود. در حالی که در میزد، گفت: نصف شبی حالی داره که به معماری فکر می کنه. شب بخیر. حمید آقا هوای زن خوشگلتو داشته باش. با این همه خوشبینی رو هوا می برنش.

حمید لبخندی زد و گفت: چشم. شب بخیر.

چمدانهایشان را از بین چمدانهای ردیف کنار راهرو پیدا کردند و به اتاقشان بردند. ریحانه نفس عمیقی کشید و گفت: وای چه اتاق بزرگ و خوشگلی!

حمید خندید و گفت: جای رفیقت خالی که بگه کجاش خوشگله! ولی راست میگی خوب بزرگه. بعد از اون اتاق چهارنفره ی تنگ که به زور جا برای نماز خوندن توش پیدا میشد، اینجا مثل یه قصره.

ریحانه به طرف پنجره رفت. بازش کرد و روی چوبهای مشبک کاری پشت شیشه دست کشید. با شوق گفت: یه قصر شرقی. من و تو هم پادشاه و ملکه ایم. یه چراغ جادو هم داریم!

_: یه کم دور و بر رو بگرد پیداش کن که کلی لازمش دارم.

ریحانه به طرف او برگشت و با لبخندی درخشان گفت: گم نشده که دنبالش بگردم. همین جاست. این همه اتفاق خوب که برامون افتاده رو تو خوابم نمی دیدیم! می دیدیم؟

دست دور گردنش انداخت. پیشانی بر پیشانی حمید گذاشت و با لبخند گفت: دروغ میگم بگو دروغ میگی.

حمید دست دور کمرش انداخت و گفت: راست میگی. قطعاً همینطوره.


شوق کعبه عشق خانه (25)

سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 04:59 ب.ظ
سلام دوستام
خوب و خوشین انشاءالله؟
حس نوشتن منو ندیدین؟ همین دوروبر بود! هرچی می گردم نمی بینمش...

مادرجون بعد از منا کمی مریض احوال بود. روز بعد هم نتوانست به حرم بیاید. حمید و ریحانه به حرم رفتند و حمید به نیابت از او اعمال را انجام داد. ریحانه هم یک طواف را به نیت مستحب با حمید همراه شد و باقی زمانی که حمید مشغول سعی و طواف بود، روبروی کعبه نشست و چشم از آن جمال بی مثال برنداشت.

حمید که اعمالش را تمام کرد، به مادرجون زنگ زد و خبر داد که اعمالش انجام شده است. مادرجون هم کلی دعای خیر برایش کرد.

بعد از تماسش نگاهی به ریحانه انداخت و پرسید: می خوای بری گردش؟ نا ندارم دیگه تکون بخورم.

+: نه بابا بریم هتل.

اتوبوسها به خاطر شلوغی ایام حج تعطیل بودند. خسته بودند ولی پیاده راه افتادند. از مغازه های دوریالی و سه ریالی توی راه، خرده ریزهای جالبی برای سوغات پیدا کردند و خریدند.

بالاخره به هتل رسیدند. مادرجون توی لابی نشسته بود و مثل چند روز قبل از سفر منا، آقای فرازمهر، یکی از همسفرها کنارش نشسته بود و حرف می زدند.

حمید با ابروهای بالا رفته گفت: مادرجون خوب با آقای فرازمهر رفیق شدن ها!

ریحانه با خوشی گفت: خوشم میاد ازش. خوش تیپه. از اون پیرمردای با کلاس!

_: جان؟! پسندیدین الان؟ چشم دلم روشن.

+: واسه خودم نمیگم که! نود سال از من بزرگتره. چی میگی تو!

_: نود سال؟! بابا بنده خدا هفتاد سال به زحمت داره.

+: نه بابا بیشتره حتماً!

_: چی بگم؟ چه فرقی می کنه؟

+: خب خیلی فرق می کنه. به نظرت قضیه جدیه؟

_: ریحانه؟؟؟ خوابی یا بیدار عزیز دلم؟ بابا یه پیرمرد و پیرزن تو این سفر طولانی حوصلشون سر رفته تو لابی نشستن گپ می زنن. چه قضیه ای؟

+: اگه عروسی کنن روحیه شون خیلی بهتر میشه. هردوتاشون از تنهایی در میان.

_: اصلاً شاید بنده خدا فرازمهر مجرد نباشه.

+: خودش داشت برای مادرجون تعریف می کرد که زنش سرطان داشت و فوت کرده. جوون بوده بیچاره. چقدر پرستاریشو کرده. بنده خدا زندگی سختی داشته.

_: خب حالا هرچی. شلوغش نکن دیگه. یه داستان عجیب غریب از توش در میاد همه ناراحت میشن. ولش کن. هیچ ماجرایی نیست. بیا بریم.

باهم وارد آسانسور شلوغ مردانه شدند. چون آسانسور زنانه شلوغتر بود و به این زودیها نمی رسید. تا جلوی در اتاق حمید باهم رفتند.

_: بیا یه مقدار از وسایلت بدم بذار تو چمدون خودت. من دیگه جا ندارم.

ریحانه که لخ لخ کنان دنبالش می رفت در جواب فقط نفس عمیقی کشید.

حمید در اتاق را باز کرد. نگاهی توی اتاق کرد. توی دستشویی هم سر کشید و بعد با خوشی گفت: بیا تو هیشکی نیست.

ریحانه با چهره ای درهم گفت: الان میان حالمونو می گیرن.

_: بیا بابا لوس نشو.

در را بست و از تو قفل کرد. دست و رویی صفا داد و کتری برقی را روشن کرد.

+: پاستیل نداریم؟

_: چرا فکر کنم کنار وسایلی که از جریر خریدیم باشه.

ریحانه جلوی چمدان زانو زد و مشغول گشتن شد. بسته ی پاستیل را که پیدا کرد، یک نفر در زد. با بی حوصلگی سر برداشت و گفت: بفرما. امدن.

_: نه بابا بچه ها که کلید دارن. ولش کن هرکی می خواد باشه.

دوباره چند ضربه به در خورد و یک نفر گفت: حمید باز کن کارت دارم.

حمید پوفی کشید و از جا برخاست. در را باز کرد. داریوش بود. کمی پا بپا کرد و بعد به نجوا گفت: خانمتو مرخص کن بیا پایین. حال مادربزرگش بهم خورده، دارن می برنش بیمارستان.

رنگ از روی حمید پرید. آب دهانش را به زحمت فرو داد. سر تکان داد و برگشت. به زحمت گفت: یه.... یه مشکلی برای داریوش پیش امده باید برم. خیلی معذرت می خوام.

ریحانه با نگرانی به او چشم دوخت و پرسید: چه مشکلی؟ چرا رنگت پریده؟

_: من... من خوبم. بیا برو. بعداً بهت خبر میدم.

+: چرا نمیگی چی شده؟

_: گفتم که. باید با داریوش برم. ببخشید.

ریحانه سر تکان داد. می فهمید که فقط این نیست ولی نمی توانست حدس بزند که چه اتفاقی افتاده است. به اتاقش برگشت و دراز کشید. خیلی خسته بود و زود خوابش برد.

حمید با عجله پایین رفت. آمبولانس رسیده بود. آقای فرازمهر با نگرانی با دکتر حرف میزد. حمید توی آمبولانس سوار شد. آقای فرازمهر هم تاکسی گرفت و با آنها آمد.

توی بیمارستان مشکل را کمبود آب و املاح تشخیص دادند که باعث غلیظ شدن خون و ضعف شدید شده بود. قلب هم دچار مشکلات مختصری شده بود که با دارو و سرم حل شد.

وقتی وضعیتش تثبیت شد، حمید و آقای فرازمهر خسته از تقلا و نگرانی کناری نشستند. خانم مصطفوی، خواب بود.

آقای فرازمهر نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی نگران بودم.

حمید سری تکان داد و گفت: منم همینطور. اگر اتفاقی میفتاد نمی دونم باید چه جوابی به ریحانه می دادم.

=: اونم ریحانه خانم! سوگلی حاج خانم!

_: بله. خیلی بهم وابسته ان.

=: به تو هم خیلی علاقه دارن.

_: لطف دارن. البته دو جانبه است. منم خیلی دوستشون دارم.

=: چند روز پیش یه صحبتی باهم داشتیم... بیشتر از همه نگران ریحانه خانم بودن.

_: چرا؟

=: بحث امر خیر بود. می گفتن بچه هام هرکدوم زندگی خودشونو دارن. نمی دونم نظرشون چی باشه. اما... بیشتر از همه از ریحانه خجالت می کشم. بس که دوستش دارم نمی خوام نظرش درباره ی من عوض بشه.

آقای فرازمهر که تا حالا به روبرو خیره شده بود و حرف میزد، به طرف حمید برگشت و پرسید: می تونی باهاش صحبت کنی؟ شاید اگه تو توجیهش کنی نظرش درباره ی مادربزرگش عوض نشه. ما هر دو تا سنی ازمون گذشته. تنهاییم. حرف همدیگه رو می فهمیم. بچه ها چقدر می تونن بهمون رسیدگی کنن؟ ما هم نیاز داریم که یکی کنارمون باشه و درکمون کنه.

حمید با چشمهای گرد شده به پیرمرد خوش پوش و مرتب کنارش چشم دوخت. طوری که آقای فرازمهر آهی کشید و با ناراحتی گفت: مثل این که تو هم نظر مساعدی نداری.

حمید با دستپاچگی گفت: نه نه. من اصلاً نظری ندارم. به من که چه ربطی داره؟ فقط... تعجب کردم. حالا باید به ریحانه چی بگم؟

آقای فرازمهر آهی کشید و در حالی که برمی خاست گفت: هیچی... چیزی نمی خواد بگی. ماها... باید بشینیم تو خونه ببینیم نظر بچه هامون چیه. دست از پا خطا نکنیم حرف هم نزنیم. مدتیه که بچه ها می خوان برام زن بگیرن. ولی می دونم اگه بگم خودم انتخاب کردم بلوا میشه. چون می خوان یه زن از طبقه ی پایین فرهنگی با سن کم بگیرن که از عهده ی کارهای خونه ام بربیاد. ولی من یه همدم می خوام نه کارگر. اینو نمی فهمن.

برگشت و به حمید چشم دوخت. با تأسف سری تکان داد و ادامه داد: ببخش. دلم پر بود سرریز کرد. نشنیده بگیر. چند روز دیگه این سفر هم تموم میشه و اگه عمری باشه هممون برمی گردیم سر خونه زندگیمون. مثل این که حاج خانم بیدار شده. برم یه خداحافظی کنم و برگردم هتل.

حمید حیرتزده به او چشم دوخت. آن چه می شنید را نمی توانست هضم کند. با صدای زنگ گوشی اش نفس عمیقی کشید و جواب داد: جانم ریحانه؟

+: سلام حمید خوبی؟ چه خبر؟

_: سلام. خوبم. خبری نیست.

+: حمید از مادرجون خبری نداری؟ نه پایین هستن نه تو اتاقشون. هم اتاقیا هم نمی دونن کجاین.

هنوز جواب نداده بود که دکتر جلو آمد و گفت: سرمشون تموم شده. می تونین ببرینشون. یه سری دارو هم دادم که این چند روز باید طبق دستور مصرف کنن.

سری تکان داد و گفت: چشم.

بعد خطاب به ریحانه گفت: مادرجون حالشون خوبه. امدیم بیرون یه کاری داشتن. داریم برمی گردیم.

+: چی داری میگی حمید؟

_: ببین من الان کار دارم. بعدش بهت زنگ می زنم.

قطع کرد و به دنبال کارهای ترخیص رفت. آقای فرازمهر هم همراهش شد و تا حد امکان کمک کرد. بعد هم تاکسی گرفت و باهم به هتل برگشتند.  

شوق کعبه عشق خانه (24)

یکشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 11:34 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
عید گذشته تون مبارک

یه پست کوتاه ولی بسیار سخت و نفسگیر. نوشتنش خیلی سخت بود. خدا کنه اشتباه ننوشته باشم. خیلی جستجو کردم. انشاءالله درست باشه. خوندنش هم احتمالاً سخته. همون سخت و شیرینی که اول داستان مادرجون می گفت. البته اگر تونسته باشم حق مطلب رو ادا کنم.

موفق باشید در پناه امیرالمؤمنین علیه السلام....

چهار روز بعد بالاخره روزی که از اول سفر با شوق و التهاب منتظرش بودند از راه رسید. روز هشتم ذی الحجه، روز ترویه.

صبح کمی بیش از معمول توی حرم ماندند. دلها هوای ماندن داشت. نزدیک ظهر بود که بیرون آمدند و با مادربزرگ به هتل برگشتند. بعد از استراحتی کوتاه نهار خوردند و نماز خواندند. بعد نوبت به غسل احرام رسید و دوباره محرم شدند.

ساعت چهار و نیم بعدازظهر، مردها با اتوبوسهای بدون سقف و زنها با اتوبوس عادی به طرف صحرای عرفات راه افتادند.

ریحانه کنار پنجره ی اتوبوس نشسته بود و غرق فکر بیرون را تماشا می کرد. مادربزرگ که کنارش بود، تند تند لبیک می گفت و صلوات می فرستاد. ریحانه هم گاهی زیر لب لبیک می گفت، گاهی قطره اشکی آرام روی گونه اش راه می گرفت.

روی جاده های صاف و صیقلی از بیابانها و نخلستانها گذشتند و ساعتی بعد به عرفات رسیدند. آنطورها هم که فکر می کردند صحرا نبود. جابجا درختهای مقاوم به گرما کاشته بودند و سبز بود. دور محل استقرار چادرها با نرده و توری فلزی از جاده و پیاده روی کنارش جدا شده بود. چادرهای برزنتی زرد و قرمز و نارنجی بودند و اغلب یکی دو دیوار کم داشتند. ساختمانی نبود به جز سرویسهای بهداشتی که اغلب سازه های پیش ساخته بودند با منبعهای آب روی سقف یا کنارشان که توی آفتاب تند، آبشان حسابی داغ شده بود و دستشویی رفتن را سخت می کرد.

اتوبوس جلوی دروازه ای که با همان نرده ها و توریها ساخته شده بود ایستاد. مسافرین خسته ی سفید پوش یکی یکی پیاده شدند.

ریحانه بین مردها به دنبال حمید گشت. او را با صورتی سرخ شده از گرما، خیس عرق پیدا کرد. یک بطر آب دستش بود و کم کم می نوشید. با نگرانی جلو رفت و گفت: سلام خوبی؟

حمید جرعه ای دیگر نوشید. نفسی گرفت و با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: خیلی خوبم. او آر اس بزن.

+: نوش جان. خودت بخور! واقعاً چه جوری می تونی بخوریش؟ از فکرشم حالم بهم می خوره.

_: بگیر بخور. این سوسول بازیا رو بذار تو شهر خودمون. اینجا او آر اس نخوری گرما کله پات می کنه. بگیر. شانس اوردیم که عموم یه جعبه همرام کرد و به اندازه کافی دارم.

ریحانه جرعه ای نوشید. آنقدرها هم بد نبود. بطری را به او برگرداند و گفت: من که زیر کولر بودم خوبم. تو بخور داری میمیری.

حمید بطری را سر کشید و توی اولین سطل زباله انداخت. باهم از راه باریک بین چادرها گذشتند و به چادرهای خودشان رسیدند که دم درشان روی کاغذی اسم کارواندار و شماره کاروان نوشته شده بود.

از هم جدا شدند و به چادرهایشان رفتند. چادرها بزرگ ولی تعداد افراد هم زیاد بود. به هرکسی به اندازه ای که به پهلو روی زمین بخوابد و ساکش را زیر سرش بگذارد جا می رسید. به زحمت جا گرفتند و نشستند. ریحانه قرار نداشت. گرما و رطوبت خفه کننده بین جمعیت کلافه اش کرده بود. بیرون آمد. چند تایی از همسفرها بیرون چادر، سجاده پهن کرده و مشغول عبادت بودند.

حمید هم بیرون بود. کمی آن طرفتر زیر یک درخت ایستاده و با داریوش حرف میزد. با دیدن ریحانه جلو آمد و گفت: سلام حاج خانم.

ریحانه نگاهی به او که حوله ی روی شانه هایش را مرتب می کرد انداخت و گفت: سلام آقاخوش تیپه!

_: هی خانم چشماتو درویش کن. درسته که خوش تیپی من انکار ناپذیره ولی شما هم مُحرِمی.

ریحانه دستی توی هوا تکان داد و گفت: اوه هو! کی میره این همه راه رو! با این سر و زلف پریشون و حوله ای که هنوز باهاش درگیری، خیلی هم دیدنی هستی!

رو گرداند و با قهری ساختگی به راه افتاد. حمید بالاخره دست از حوله اش برداشت. با او همقدم شد و پرسید: حالا کجا میری؟

+: می خوام برم پشت چادرا قدم بزنم و برای خودم دعا کنم.

_: قدم بزنی دعا کنی؟! خب بشین پیش خانما دعا کن.

+: حالم خوب نیست. قرار ندارم. می خوام راه برم. نگران نباش. جای دوری نمیرم گم نمیشم. همین پشتم.

_: خیلی خب باهم میریم.                                                                                     

کنار هم راه افتادند. هردو غرق فکر. گاهی زیر لب ذکری می گفتند. گاهی باهم از آرزوها و دعاهای مشترکشان حرف می زدند. گاهی هم به اصرار حمید کمی او آر اس می نوشیدند. ساعتها راه رفتند و فکر کردند و حرف زدند. ساعتهایی پر از آرامش و حس خوب.

غروب نماز جماعت بود و بعد هم سفره های یکبار مصرف برای شام پهن شدند. غذاهای بسته بندی شده توی ظرفهای یک بار مصرف از مکه آورده بودند. بازهم زوج عاشق توی چادر نماندند. هیچکدام زیاد میل نداشتند. یک غذا گرفتند و بیرون زیر درخت باهم خوردند. بعد همان جا مشغول مناجات شدند. تا صبح گاهی خواب و گاهی بیدار بودند. در حال و هوایی عجیب و ماورای حال و روز زمین.

بعد از نماز صبح هر دو خسته از پیاده روی طولانی و شب بیداریشان به چادرها رفتند. به زحمت زیر نور آفتاب تندی که از بین پارچه های سقف می تابید، خوابیدند.

گرما بیداد می کرد. همسفریها یکی یکی از حال می رفتند. پزشک کاروان و بقیه مرتب مشغول رسیدگی بودند. چند نفر کارشان به سرم رسید و بقیه با او آر اس کمی بهتر شدند. ریحانه هم بین خواب و بیداری، کم کم بطری او آر اسی که حمید داده و سفارش اکید کرده بود که حتماً بنوشد را می نوشید. حالش از آن چه که انتظار داشت بهتر بود. حمید اجازه نداده بود قند و املاح خونش پایین بیفتد.

دعای عرفه را باهم خواندند. بقیه ی روز هم به استراحت و عبادت گذشت. سر شب دوباره سوار اتوبوسها شدند و به طرف مشعر راه افتادند. در مشعر آقایان پیاده شدند تا شب را وقوف کنند و خانمها فقط با توقفی کوتاه همان توی اتوبوس نیت وقوف در مشعر را کردند و گذشتند.

ساعت نه شب بود که به منا رسیدند. منا با هزاران چادر سفید بهم پیوسته و منظم. جلوی دروازه ی آهنین توقف کردند. با راهنمایی ایرانمنش و محبی که به نمایندگی از کارواندار به همراه خانمها آمده بودند، به چادرهایشان رسیدند. خسته و گرفته. اینجا هم جا خیلی کم بود. به زحمت کنار هم جایی برای خوابیدن پیدا کردند. چادرها کولر داشتند ولی اصلاً کفاف آن گرما و ازدحام جمعیت را نمیداد. داستان سرویسهای بهداشتی با آب جوش و جمعیت توی صف اینجا هم ادامه داشت. سیاه پوستها هم از بیرون می آمدند و استفاده از سرویسها سختتر میشد. ولی بهرحال هرچه بود اینجا منا بود و باید اینگونه میبود. امتحانی برای خودسازی.

برای شام غذای گرم نبود. نفری یک قوطی ماست و دو تا خیار و نان و نعنا خشک با کمی گردو و کشمش. شام ساده و سبکشان را خوردند و مثل ماهی ساردین توی قوطی کنسرو، کنار هم خوابیدند.

روز بعد عید قربان بود. آقایان پای پیاده به همراه سیل جمعیت از هر رنگ و نژاد از مشعر به منا راه افتادند. شب را در صحرای مشعر روی زمینهای سخت و ناهموار و کثیف، زیرانداز انداخته و به هر زحمت دراز کشیده بودند. حمید که تا صبح با قلوه سنگهای زیر پایش و پشه های روی سرش و گرمای وحشتناک کشتی گرفته بود و نتوانست بخوابد. بقیه هم حال بهتری نداشتند.

به منا که رسیدند، توی چادرها استراحت کوتاهی کردند و بعد خبر قربانی گوسفندهایشان را دریافت کردند. حالا نوبت تقصیر بود. مردها برای تراشیدن سرهایشان رفتند و زنها کمی از موی و ناخنشان را چیدند و توی خاک گوشه ی چادر دفن کردند.

مردها یکی یکی با سرهای تراشیده و زخم شده برگشتند. ریحانه با دیدن حمید حالش منقلب شد و به چادر برگشت. حمید هم به چادر رفت. تقریباً محل شده بودند. فقط طیب و نساء حرام بودند که بعد از انجام سعی و طوافها حلال می شدند. فعلاً می توانست لباس عوض کند و لباس عادی بپوشد که خیلی خوشحال بود. لباس عوض کرد. استراحت کوتاهی کرد. بعد ریحانه را صدا زد. از مادربزرگ که نمی توانست راه دراز تا کنار جمرات را بپیماید، وکالت گرفتند و برای رمی جمرات رفتند.

راه طولانی و خاکی و گرم بود. باز هم با کمک بطریهای آب غنی شده با او آر اس رفتند. سالن بزرگ سه طبقه ای که دور جمرات ساخته بودند بیشتر به یک تالار باشکوه شباهت داشت تا محلی برای رمی جمرات! صدای تق تق های بی وقفه ی سنگهایی که به نماد شیطان بزرگ می خورد، سالن را پر کرده بود.

از بین جمعیت گذشتند و کنار دیواره ی کوتاهی که جلوی ستون شیطان کشیده بودند ایستادند. ستون که نه.... ستون هم تبدیل به دیواری عظیم شده بود.

سنگ زدن کار خنده داری بود. مثل بازی بچه ها میماند. فقط باید با قدرت می زدند که سنگهایشان را از دست ندهند. باید به قدر روزهای بعد هم سنگ میماند. سنگ ریزه هایی که از کوههای مکه جمع کرده و به دقت نگهداری کرده بودند. بهتر بود که از مشعر جمع کنند ولی سخت بود. همان مکه جمع کرده بودند.

ریحانه هفت سنگ را با چهار خطا زد. جمعاً یازده سنگ از دست داد. اشکالی نداشت. اینقدرها را اضافه جمع کرده بود. حمید اما با افتخار فقط هفت سنگ زد و هر هفت تا به هدف خوردند. کلی سر این داستان خندیدند. بعد نوبت به سنگهای مادربزرگ رسید. حمید که وکالت داشت آنها را هم زد. این بار با سه خطا! ریحانه کلی خندید و سربسرش گذاشت.

موقع برگشتن خوش خوشک و سرحال رفتند. از دکه ای برای خودشان قهوه فرانسه و بیسکوییت خریدند. توی آن گرما و خستگی خیلی چسبید. راه می رفتند و مردم را تماشا می کردند. درباره ی هرکدام حرف می زدند و خیال پردازی می کردند. کم کم به نزدیک چادرها رسیدند. دستفروشهای سیاه پوست همه جا نشسته بودند. انواع شال و روسری و لباس و بدلیجات و لوازم آرایشی که زیر آفتاب داغ معلوم نبود چی از وجودشان بماند را عرضه می کردند.

ریحانه یک شال خوشرنگ سرخ و زرد خرید و روی چادر احرامش انداخت. لباس عوض نکرده بود. احتیاجی نمی دید. مردها بودند که حوله پوشیدن برایشان سخت بود. ولی برای زنها توی آن گرما همین لباس سفید خیلی بهتر بود.

به حمید خندان نگاه کرد. حمید با گوشی از او عکس گرفت. ریحانه هم چندین عکس از راه خاکی و سیاهپوستها و دور و برش گرفت.

بالاخره به چادرها رسیدند. تا شب استراحت کردند. بعضیها برای انجام اعمالشان به شهر مکه می رفتند. اما راه سخت و طولانی بود. ریحانه و حمید نرفتند. هنوز وقت بود. بعد از برگشتن از منا انجام می دادند.

ریحانه سر شب از خواب بیدار شد. مادرجون جون روی صندلی تاشویش نشسته بود و تسبیح می گرداند و ذکر می گفت. با لبخند سلامش گفت. ریحانه هم خواب آلوده سلام کرد و برخاست.

حمید هم حسابی خوابیده بود. بیدار که شد، دم چادر زنانه آمد و ریحانه را صدا زد. باهم برای قدم زدن و گردش بین چادرها رفتند. مرتب برای خود نشانه می گذاشتند که چادرهایشان را گم نکنند. تا دیروقت باهم بودند. وقتی برگشتند همه خواب بودند. هرکدام توی چادر خودشان به زحمت جای کوچکی برای خوابیدن پیدا کردند و دراز کشیدند.

صبح روز بعد دوباره برای سنگ زدن رفتند. این بار به هر سه شیطان باید سنگ می زدند. سالن بزرگ، بسیار شلوغ و سنگ زدن خیلی سخت بود. با زحمت سنگهایشان را زدند. برگشتن ریحانه ضعف کرد و افتاد. آبشان تمام شده بود. حمید با کلی زحمت آب پیدا کرد و با کمی نمک که توی جیبش داشت به او داد. بهتر که شد راه افتادند. یک مطعم پیدا کردند و ساندویچ و سیب زمینی سرخ کرده خریدند. بعد از غذا راه افتادند ولی گم شدند. ساعتها دور خودشان گشتند. از این و آن نشانی پرسیدند. با کلی زحمت به آقای داورفر زنگ زدند. آنتن کم بود و هی قطع میشد. داورفر هم نتوانست راهنماییشان کند. چون نمی دانستند کجا هستند. نزدیک غروب بود که بالاخره به چادرهایشان رسیدند. بیچاره مادربزرگ هم از نگرانی گم شدن آنها حالش بد شده بود. دکتر کاروان به دادش رسیده بود و با آرامبخش و قرص قلبی، وضعیتش عادی شده بود. ریحانه و حمید را که دید او هم آرام گرفت و هر سه از خستگی تقریباً بیهوش شدند.

روز بعد باز باید برای سنگ زدن می رفتند. این بار با گروهی از همسفرها همراه شدند و به سلامت رفتند و برگشتند. ظهر بعد از نماز اتوبوسها یکی یکی رسیدند و همگی عازم مکه شدند.

وقتی به اتاقشان رسیدند همگی از شوق یک اتاق و سرویس بهداشتی تمیز و جای راحت برای خوابیدن ذوق زده بودند. امتحان سختشان با موفقیت تمام شده بود. رعنا و ریحانه میعاد اعمالشان را هم انجام داده بودند. ولی ریحانه و لیلی بعد از یک حمام عالی و استراحت، آخر شب به حرم رفتند. طواف واجب، نماز پشت مقام ابراهیم (ع) ، سعی، طواف نساء، نماز و تمام...

تمام آنچه که برایش این همه سختی به جان خریده بودند. ریحانه و حمید در کنار هم سجده ی شکر به جا آوردند. باور نمی کردند که توانسته باشند که اعمالشان را تمام کنند. می ماند طوافهای مادرجون جون که حمید روز بعد می کرد.


   1       2       3       4       5       ...       122    >>