X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

اسباب کشی

پنج‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 05:45 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
از خدا می خوام که حالتون خوب خوب باشه
خیلی وقته که سیستم نظردهی اینجا داره  اذیت می کنه. در و دیوار خونه اش نم کشیده انگار. با سیستم های اندروید و آی او اس و ویندوزفون کنار نمیاد...
از روزی که با وبلاگ آشنا شدم حس کردم بلاگ اسکای خونمه. سالها خونه ام بود ولی فعلاً مجبورم برم آپارتمان نشینی! میهن بلاگ به نسبت اینجا خیلی سریع و ساده تره ولی محدودیت فضا داره و زود حجم یه پست پر میشه. خیلی وراجی نمیشه کرد

فعلاً قسمتهای قبلی این قصه رو منتقل کردم اون طرف. نیمی از پست آخرش هم جدیده. لطفاً بخونین.

بقیه ی بار و بندیلم همین جا میمونه. خونه ی قدیمیم هست تا گاهی بهش سر بزنیم. اگر کسی قصه ای خواست بیاد برداره. کامنتاش که دنیایی خاطره ان برام بمونن. انشاءالله کامنت گذاری تو خونه ی جدید آسونتره و راحتتر باهم در ارتباطیم.
دوستتون دارم و از خدا می خوام که تو خونه ی جدید هم مهمونم باشین

گذر از سی (5)

دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:52 ب.ظ
سلام سلام
امیدوارم همگی خوب وخوش باشین و طاعاتتون قبول درگاه حق باشه.
و امیدوارم از قسمت بعدی کم کم این قصه شاد بشه. حوصله ی غمگین بازی ندارم اصلاً!
شاد باشید

آرام پیش رفت. گوشه ی انتهایی پنجره را انتخاب کرد و نشست. شایسته سر برداشت. لحظه ای با اضطراب نگاهش کرد و بعد دوباره نگاه از او برگرفت و از پنجره به حیاط قدیمی چشم دوخت.

هرمز لبخندی زد و پرسید: فکر می کردین یه دفتر وکالت این شکلی باشه؟

شایسته از سؤالش جا خورد. ناباور نگاهش کرد. بعد سر تکان داد و گفت: نه. اینجا... اینجا خیلی دنج و راحته ولی... من باید برم. الان باید چکار کنم؟

_: من می تونم درباره ی مراحل کارمون براتون توضیح بدم ولی اول می خوام بدونم که شما از چی ناراحتین که تو ذکر اون موارد احتیاط کنم.

شایسته کیفش را برداشت. با احتیاط از جا برخاست. لیوانی را که روی زمین افتاده بود برداشت و توی سطل زیر میز انداخت.

هرمز بدون حرف مراقبش بود. وسواس تمیزی اش را قبول و درک می کرد.

شایسته روی مبل تقریباً پشت به هرمز نشست و با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: فرشید برمی گرده. خودش باید این امضاها رو بکنه.

هرمز بدون رد کردن حرفش خیلی عادی جواب داد: ولی ما عجله داریم. اگه این امضاها نشن خدای نکرده عموجان به دردسر میفتن. شما برای همین اینجایین. درسته؟

شایسته ملتمسانه گفت: ولی اینا رو باید فرشید امضاء کنه. زمین به اسم اونه. مگه نه؟

برگشت و با التماس به هرمز نگاه کرد. هرمز تمام نیرویش را به کار گرفت تا عضلات صورت و بدن و چشمهایش کوچکترین عکس العمل غیرعادی ای نشان ندهند. با صدایی که مثل همیشه کاملاً عادی بود گفت: تا وقتی که اون نیست شما نماینده ی تام الاختیارشین. اونم که کارش ایجاب می کنه که بیشتر اوقات اینجا نباشه. پس وجود شما برای کمک به ما لازمه.

شایسته همانطور که به پشت چرخیده بود و به او نگاه می کرد چند بار پلک زد. می خواست سر هرمز داد بزند که اگر من دارم تظاهر می کنم تو نکن!

ولی توان داد زدن که هیچ... عکس العمل دیگری را هم در خود نمی دید.

منشی هرمز با مدارک و کپی ها برگشت. هرمز نگاهی به آنها انداخت و پوشه را روی میز جلوی شایسته گذاشت. گفت: اصل مدارک پیش خودتون باشه. البته بعضی جاها لازمشون داریم ولی نه همیشه.

خودش هم روی مبل روبروی شایسته نشست و مشغول مرتب کردن کپی ها شد.

تلفن زنگ زد. منشی جواب داد. بعد از گفتگوی کوتاهی دم در آمد و با لبخند گفت: از دادگاه بود. زن و شوهری که امروز وقت دادگاه داشتن آشتی کردن، وقتشونو کنسل کردن.

هرمز هم لبخند زد و گفت: از اولشم معلوم بود که دارن لجبازی می کنن.

برگشت و خطاب به شایسته گفت: خدا کنه همه ی دادگاها اینطوری کنسل بشه. اینم قسمت شما. اقلاً تا ظهر وقت داریم که به این زمین رسیدگی کنیم. شما وقت دارین؟

شایسته سر تکان داد. مطمئن نبود ولی نمی خواست مخالفت کند. گیج شده بود. هرمز مثل بقیه برای توهماتش دل نسوزانده بود. سعی هم نکرده بود که واقعیت را به زور به او اثبات کند.

به این برخورد عادت نداشت. اینقدر برخوردهای ناراحت کننده دیده بود که یاد گرفته بود که به راحتی درباره ی احساسش حرف نزند و وانمود کند که مثل بقیه فکر می کند. ولی حالا...

_: باید اول بریم دفترخونه... بعد بانک... بعد...

شایسته برخاست و گفت: پس بریم. ماشین من دم دره.

_: چه خوب. چون ماشین من تعمیرگاهه...

با قدمهای لرزان از پله ها پایین رفت. هرمز هم بعد از سفارشاتی که به منشیش کرد به دنبالش آمد.

شایسته در جلو را باز کرده بود ولی هرچه می کرد توان رانندگی در خودش نمی دید. با رسیدن هرمز در را بست. به طرف هرمز آمد. سوئیچ را به طرفش گرفت و پرسید: ممکنه شما رانندگی کنین؟ من... من نشونی رو بلد نیستم. حالم هم چندان خوب نیست.

هرمز کلید را گرفت و گفت: بله حتماً.

شایسته از سمت دیگر سوار شد. سرش را به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست. هرمز که نشست، شایسته گفت: متشکرم که قبول کردین.

هرمز با تعجب گفت: کار مهمی نکردم. حالتون خوبه؟ به چیزی احتیاج ندارین؟

شایسته سر به زیر انداخت و آرام گفت: چرا. به کمی زمان احتیاج دارم.

_: زمان؟ خب صبر می کنیم. چه اشکالی داره؟

ماشین را که تازه روشن کرده بود دوباره خاموش کرد.

+: راه بیفتین. منظورم این زمان نیست.

هرمز ماشین را روشن کرد و گفت: متوجه ی منظورتون نمیشم.

+: من سی سالمه... اگر زنده نمونم تکلیف بچه هام چی میشه؟ می دونم آقاجون و بقیه مراقبشونن ولی...

_: اتفاقی افتاده خانم؟

+: نه. فقط تازه متوجه شدم که به زودی سی سالم تموم میشه.

هرمز آهی کشید. به خاطر کارش کتابهای روانشناسی زیاد می خواند. می فهمید چه می گوید. با صدایی آرام و اطمینان بخش گفت: سی سالگی هنوز اوج جوونیه. کلی کارا می تونین بکنین.

شایسته کمی فکر کرد. بعد از چند لحظه آرام گفت: فکر نمی کنم وقتشو داشته باشم. من دو تا بچه دارم. از اون گذشته... من زندگی کردم درس خوندم ازدواج کردم بچه دار شدم همسرمو از دست دادم و الان که بچه ها از آب و گل در امدن... حس می کنم دیگه کسی بهم احتیاج نداره. خودمو گول می زنم که میگم بچه ها چی... بچه ها خیلی مستقلن. حقیقت اینه که به من احتیاج ندارن.

_: شما بیماری خاصی دارین؟ چیزی که مثلاً دکتر گفته باشه که زنده نمی مونین؟

+: نه نه...

_: پس چی؟ حتی اگه دکترم گفته باشه اهمیتی نداره. طول زندگی نیست که مهمه، کیفیتشه. شما یه زندگی خوب دارین. بچه های خوب، کار خوب، موقعیت اجتماعی خوب. پس زندگی کنین! چه اهمیتی داره که کی از این دنیا برین؟ همه میرن. مهم اینه که چطور زندگی کنیم.

+: مثلاً چکار کنم؟ دیگه الان کاری نمونده که انجام بدم. غیر از انتقال این زمین. اون هیچی... ولی هی میگن بیا برو انحصار وراثت... برای چی باید این کارو بکنم؟ که بهم ثابت کنن که دیگه فرشید نیست؟ برنمی گرده؟ که بهم لبخندای پر ترحم بزنن و بگن تو هنوز جوونی و باید زندگی کنی؟ کدوم زندگی؟

برگشت و عصبانی به هرمز نگاه کرد. هرمز اما با آرامش رانندگی می کرد. عصبانی پرسید: می شنوین چی میگم؟ بازم بگین عرض زندگی مهمه.

_: من گفتم کیفیتش مهمه.

+: حالا هرچی.

_: هیچوقت پیش مشاور رفتین؟

+: اون اوائل هی بردنم دکتر و مشاور... همه شون سعی می کردن خیلی مهربون باشن و لبخند احمقانه بزنن. ولی عملاً هیچ کار برات نمی کنن. از همه شون بدم میاد. وقتی اقوام دست از پرستاری برداشتن و گذاشتن خودم زندگیمو بکنم دیگه نرفتم.

_: چطوره یکی رو استخدام کنی بره همه شونو از دم تیغ بگذرونه؟ بعدش خودم وکالتتونو به عهده می گیرم نمیذارم خیلی بهتون سخت بگذره.

+: شما هم مطمئنین من دیوونه ام.

_: کی عاقله؟ کی می تونه ادعا کنه تو عمرش هیچ کار جنون آمیزی انجام نداده؟ شدت و ضعفش مهمه که جرم بودنش یا نبودنش رو معلوم می کنه. و الا همه ی ما تو زندگیمون خلاف کردیم.

جلوی در دفترخانه توقف کرد. شایسته پیاده شد. عذاب وجدان به سراغش آمده. ماشین را دور زد. سر به زیر به طرف هرمز رفت. هرمز سوئیچ را به طرفش گرفت. شایسته آرام گفت: ببخشید سرتون داد زدم.

هرمز کوتاه خندید و گفت: اهمیتی نداره.


گذر از سی (4)

چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 05:03 ب.ظ
سلام سلام
حلول ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم. خدایا با دست خالی امدیم. انشاءالله با دست پر و دل سبک این ماه رو بگذرونیم.
خیلی دلم می خواد بیشتر بنویسم ولی واقعاً نمی رسم.
پ.ن ارکیده جانم ناپیدایی... امیدوارم که حالت خوب باشه
پ.ن 2 دلم برای دوستای وبلاگی قدیمی تنگ شده


با صدای شماطه بیدار شد. دستی روی ساعت قدیمی کوبید. این ساعت را فرشید برای خودش خریده بود. اگر روی آن میزد فقط چند دقیقه صدایش قطع میشد و باز صدایش بلند میشد. باید دست می برد و شاسی کوچک پشتش را به راست می کشید تا قطع شود.

بار دوم دست برد و چشم بسته زنگش را قطع کرد. تلوتلو خوران برخاست. چشم بسته دست و رویش را شست و به آشپزخانه رفت. قرص تیروئیدش را خورد و فکر کرد از آخرین باری که آزمایش داده است بیش از شش ماه می گذرد. باید به لیست کارهای قبل از عیدش آزمایش را هم اضافه می کرد. کاش وقت گرفتن از فوق تخصص غدد اینقدر سخت نبود.

چایساز را روشن کرد و کمی چای توی صافی قوری ریخت. شبنم خواب آلوده به آشپزخانه آمد و سلام کرد. از این که خودش بیدار شده بود خوشحال شد ولی از این که آرامش اول صبحش بهم می ریخت خوشش نیامد. به خودش بود اول صبحانه می خورد و سرحال میشد بعد سراغ بچه ها می رفت.

وقتی فرشید بود چی؟ سعی کرد به خاطر بیاورد اما خاطره ی واضحی به یاد نیاورد. روزهای معدودی که فرشید خانه بود هرکدام یک طوری می گذشت، برنامه ی مشخصی نداشت.

شبنم صورتش را شست و دهانش را باز کرد! بلافاصله مثل یک پرنده ی شاد مشغول جیک جیک کردن شد. از همه چیز حرف میزد و شایسته نمی شنید. معمولاً سعی می کرد به حرفهای دخترها گوش بدهد ولی الان اصلاً حوصله اش را نداشت.

شبنم در حال حرف زدن قوطی شیرکاکائو را بهم زد و توی لیوان ریخت. روی کابینت کثیف شد. شایسته مثل یک ربات، پارچه برداشت و بدون حرف تمیزش کرد.

کمی چای نوشید و لقمه ای نان و پنیر آماده کرد. با صدای زنگ در خواب آلوده سر برداشت. آه کیوان!

در را باز کرد. سراغ شمیم رفت. داشت دیر میشد. دخترک چشم بسته را توی دستشویی برد و در را به رویش بست. برگشت. در آپارتمان را باز کرد. به آشپزخانه رفت و برای شمیم شیرکاکائو ریخت.

کیوان با سروصدا وارد شد: سلام سلام. صبح بخیر!

شبنم به گردنش آویزان شد و کمی بعد شمیم هم رسید. حال و احوالشان که تمام شد به طرف شایسته آمد که داشت لیوان چای را می شست. دست دور شانه هایش انداخت. گونه اش را بوسید و پرسید: احوال خانباجی چطوره؟ تحویل نمی گیری!

بوسه اش را کوتاه جواب داد و گفت: خوابم میاد.

=: یعنی اگه من نمیومدم می خوابیدی!

+: نه بابا. می بینی که باید بریم بیرون. بچه ها زود بخورین برین حاضر شین. سوغاتیا بمونه برای بعد از مدرسه.

#: مامان خواهش...

*: ماماااان.... همین الان یه نگاه می کنیم میریم.

کیوان چمدانش را کنار اتاق باز کرد و گفت: یه چی میگی شایسته! این طفلکا چه جوری طاقت بیارن!

برایشان دفتر سیمی طرح دار و مداد فانتزی خریده بود. باز خوب بود. به درد می خورد. نفسی کشید و تشکر کرد. صدای تشکرش بین هیاهوی شاد بچه هایش گم شد. کیوان بچه ها را به طرف اتاقشان برد و گفت: خیلی خب حالا اینا رو بذارین تو کیفاتون و زود برین حاضر شین.

*: دایی میشه ببریمشون مدرسه؟

#: دایی دفتر مشقم داره تموم میشه. امروز تو این بنویسم؟

*: دایی رکسانا مثل این مداد داره. اینقدر دلم می خواست منم داشتم!

#: دایی...

=: بدوین. زود باشین حاضر شین. بعله ببرین مدرسه و هرچی دوست دارین توشون بنویسین. فقط سریع آماده بشین.

در اتاق بسته شد. کیوان به طرف هال برگشت. روی صندلی بلند اپن نشست و توی لیوان چایی که شایسته برایش ریخت قند انداخت.

+: گفتی هشت... الان یادم امد. خوب شد زودتر رسیدی. دارم میرم جایی. اول وقت مهدکودک نیستم.

=: آره اشتباه کرده بودم. فکر کردم هشت میرسه. شش و نیم رسید. خوشبختانه تاکسی هم بود زود امدم.

+: خدا رو شکر. وای دیر شد. بچه ها بدوین! راستی کیوان کلید اضافه دم دره. خواستی بری بیرون برش دار.

خودش را توی اتاق انداخت و آماده شد. بچه ها را به مدرسه رساند. به مهدکودک زنگ زد و مرخصی ساعتی گرفت. با پریشانی به ساعتش نگاه کرد. شهر کوچک و راهها نزدیک بود. با این وجود به جای هفت و نیم، کمی قبل از هشت به دفتر هرمز رسید.

از در کوچک نیمه باز گذشت و از پله های موزاییکی قدیمی بالا رفت. نفس نفس زنان وارد دفتر شد. یک مرد جوان پشت میز رو به در، جلوی پنجره ای با قاب چوبی نشسته بود. هرمز هم جلوی میز ایستاده و پشتش به در بود که با ورود شایسته برگشت.

با دیدن او لبخندی زد و گفت: سلام. صبح بخیر.

شایسته به زحمت نفسی تازه کرد و گفت: سلام. ببخشید دیر شد.

هرمز با خونسردی چرخید. یک لیوان یک بار مصرف از کنار آبسردکن برداشت. در حالی که آن را پر می کرد گفت: هیچ اشکالی نداره.

لیوان را توی بشقابی گذاشت و جلوی او گرفت. شایسته با ناباوری به لیوان نگاه کرد و گفت: اوه متشکرم!

هرمز به در باز دفترش اشاره کرد و گفت: خواهش می کنم. بفرمایید.

شایسته جرعه ای نوشید و وارد دفتر شد. انتظار داشت یک دفتر با میز بزرگ مدیریتی ببیند با مبلهای اداری چرمی دسته چوبی.

اما با کمال ناباوری دو کاناپه ی دو نفره ی تمام پارچه ی مخمل خاکی قهوه ای روبروی هم دید. روبرویش هم کف تاق پنجره ی قدیمی با تشک و کوسنهای کرم قهوه ای مبله شده و فضای صمیمانه ای ساخته بود. گوشه سمت راست رو به در یک میز کار کوچک بود.

شایسته آرام وارد شد. خدا را شکر کرد که کف هر دو اتاق با کفپوش لمینت نرم پوشیده است و پاشنه هایش صدا نمی دهند. این کفشهایش را دوست داشت. قدش را بلندتر نشان می داد و اعتماد بنفسش را بیشتر می کرد. ولی احساس کرد اگر الان در این سکوت پاشنه هایش صدا می دادند دستپاچه میشد.

هرمز به کاناپه اشاره کرد و دوباره گفت: بفرمایید.

شایسته با تشویش نگاهش کرد. انگار می خواست سرش را ببرد! تجسم کرد که روی مبل می نشیند و هرمز می گوید سرش را روی میز جلوی مبل بگذارد تا با تبر قطعش کند!

نفسش جایی زیر گلویش گیر کرد و دیگر بالا نیامد. هرمز با نگرانی پرسید: حالتون خوبه خانم؟ یه کم آب بخورین.

تازه به یاد لیوان آبی که هنوز به دست داشت افتاد و کمی دیگر نوشید. بعد با تردید پرسید: میشه... میشه من اونجا توی پنجره بنشینم؟

هرمز نگاهی به پنجره انداخت. لبخند کمرنگی زد و گفت: بله حتماً. هرجا دوست دارین بشینین.

نفسی تازه کرد. به دنبال اعتماد به نفسش توی پستوی ذهنش را کاوید. سعی کرد قدمهایش را محکم کند اما فقط توانست از لرزش پاهایش جلوگیری کند. با احتیاط به طرف پنجره رفت. سر سه گوشه بیخ دیوار نشست و یک کوسن را روی کیفش گذاشت و هر دو را در آغوش گرفت.

هرمز جلو آمد. روی دسته ی مبل با فاصله ولی رو به او نشست و آرام پرسید: از چی اینقدر می ترسین؟

لیوان خالی آب را کنارش رها کرد. لیوان فقط لحظه ای ایستاد. بعد غلتید و کف اتاق افتاد. خواست برخیزد که هرمز گفت: راحت باشین.

با نوک پنجه ی کفشش لیوان را زیر میز کارش شوت کرد و لبخند زد. بعد شانه ای بالا انداخت و گفت: کی به کیه؟ بعدش برش می دارم. صبحانه خوردین؟ چیزی می خورین براتون بیارم؟

+: خوردم. باید چکار کنم؟ کجا رو امضاء کنم؟ راستی این مدارکم...

کوسن را کنار گذاشت و پوشه را از توی کیف بزرگش در آورد. کیف را خواهرش شیرین، سفر قبل که رفته بود تهران کادو داده بود. پرسیده بود کیف به این بزرگی برای چی خوبه و شیرین گفته بود مد شده. بگیر دستت شیک باشی!

تا امروز مصرفی برایش پیدا نکرده بود. ولی امروز که می خواست لباس بپوشد فکر کرده بود که توی آن "کیف شیک" پوشه اش جا می شود و خودش هم احتمالاً احساس اعتماد بنفس می کند. ولی نه کفش پاشنه هفت سانتی و نه کیف بزرگش فایده ای نکرده بود. تمام وجودش داشت می لرزید.

هرمز پوشه را گرفت و گفت: متشکرم.

بدون نگاه کردن به آن، آن را روی میز گذاشت و گفت: من واقعاً نمی خوام شما رو اذیت کنم. می تونین هر وقت که آمادگیشو داشتین بیاین.

+: می دونم که آقاجون سفارش کرده باهام مدارا کنین، ولی نه... هرچه زودتر تموم بشه بهتره.

_: هر جور میلتونه. من تمام سعیمو می کنم که زود تموم بشه. علاوه بر این آپارتمانتونم باید به اسمتون بشه و یه سری کارای دیگه.

سری به تأیید تکان داد و فکر کرد: و بعد... همه چی تموم میشه. دیگه فرشید نمیاد و اصرار همه برای این که چرا ازدواج نمی کنی شروع میشه. شاید مامانم دوباره اصرار کنه که پاشو بیا تهران... نمی دونه تهران با دو تا بچه چقدر خرج داره؟؟؟

هرمز مدارک را ورق زد. از جا برخاست و بیرون رفت. به منشیش گفت که برود و از مدارک کپی بگیرد.

دوباره با قدمهایی مقطع و آرام به اتاق برگشت. شایسته سرش پایین بود. همچنان درگیر و دار آرام کردن خودش بود و متوجه ی برگشتش نشد.

هرمز چند لحظه به او چشم دوخت. قبلاً چند باری توی مراسم مختلف او را دیده بود. عروسیش... ختم شوهرش... عیدها خانه ی پدرشوهرش و غیره... همیشه به نظرش یک زن سخت و نفوذ ناپذیر و لجباز می رسید. زنی مستقل و محکم که به احدی اجازه ی دخالت نمی داد. و حالا از دیدن زنی تا این حد پریشان حیران شده بود.


گذر از سی (3)

شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 11:16 ب.ظ
سلام سلام
اینم قسمت بعدی
نقد کنین. بگین چطور داره پیش میره.

به اتاق برگشت. نازنین وسط هال ایستاده بود. با ورود او گفت: خاله شایی وایسا یه عکس ازت بگیرم.

ایستاد و با لبخند به دوربین او چشم دوخت. بعد پرسید: چی شد؟ قیافم خیلی جوان و جذاب به نظر می رسه؟

صدایی در ذهنش گفت: قیافت شبیه یه مادر سی ساله ی خسته به نظر می رسه که دلش می خواد بچه ها رو اینجا جا بذاره و یکی دو ساعتی بره با خودش خلوت کنه.

نازنین شاد و پرانرژی گفت: البته! خیلی جوان و جذاب!

بعد نیم چرخی زد و گفت: عمه حمیده بشینین کنار همسر گرامی یه عکس عاشقانه ازتون بگیرم.

لبخندی روی لب شایسته نشست. صدای مزاحم ذهنش تکرار کرد: یه عکس عاشقانه. یعنی اگر فرشید اینجا بود الان عکس دو نفره ی عاشقانه می گرفتیم؟ شایدم امروز باهم دعوامون شده بود و سعی می کردیم به زور تو جمع کنار هم لبخند بزنیم. یا نزنیم. اصلاً فرشید خیلی لبخند نمیزنه. همیشه جدیه.

زمان حال! فرشید توی ذهنش زنده بود. البته معمولاً مراقب بود که این را بلند نگوید که اطرافیان به جنون متهمش نکنند.

از وسط هال گذشت. کارت هرمز را روی میز غذاخوری جلوی در آشپزخانه رها کرد. توی آشپزخانه یک لیوان آب برای خودش ریخت. دوباره به این که بدون بچه ها به خانه برگردد فکر کرد. اتفاقی نمیفتاد اما...

نفس عمیقی کشید. بیرون آمد. سری به بچه ها زد. توی اتاقی که معمولاً در آن بازی می کردند جمع شده بودند. شبنم و دانیال دور از هیاهوی اتاق بازی فکری می کردند. گوشه ای نشسته بودند. بازی را سه گوشه ی دیوار گذاشته بودند و خودشان پشت به جمع نشسته بودند که بچه های دیگر بازی را بهم نریزند. قیافه ی هر دو شان سخت متفکر بود. دانیال چنان صفحه ی مقوایی را بررسی می کرد که انگار باید مسئله ای بین المللی را حل کند. شبنم هم چنان به دانیال چشم دوخته بود که گویا سعی می کرد ذهنش را بخواند.

شمیم و نگار سر یک عروسک دعوا می کردند. دعوایشان خیلی جدی نبود. بدون توجه بیرون آمد.

از اتاق کناری که اتاق خواب آقاجون بود، اسم خودش را شنید. نمی خواست گوش بایستد ولی چون اسمش را بردند ایستاد.

فرشاد معترضانه گفت: خب به شایسته بگین.

آقاجون گفت: نمی خوام بهش فشار بیارم. هرمز خودش باهاش حرف می زنه.

فرشاد با حرص جواب داد: به هرمزم سفارش کردین اذیتش نکنه. اگه اون زمین به اسمتون نشه چکار می کنین؟ میرین زندان؟!

=: ساکت باش فرشاد. صداتو رو من بلند نکن. اینقدر خرفت نشدم که تو برام تصمیم بگیری.

نمی دانست از چی حرف می زنند ولی از ترس این که از لای در باز اتاق او را ببینند با عجله از جلوی اتاق گذشت.

چی می گفتند؟ یعنی شایسته چکار می توانست بکند؟ آیا با چند تا امضای او مشکل آقاجون حل میشد؟ این که مسئله ای نبود. اگر می توانست چرا که نه.

روی میز بین قندان و نمکدان و شکردان و جعبه ی قفل دار داروهای آقاجون و خانمجون دنبال کارت هرمز گشت. دستهایش می لرزید. نمی دانست چرا اینقدر پریشان شده است.

خانجون در حالی که از پشت سرش رد میشد پرسید: حالت خوبه شایسته؟ دنبال مسکّن می گردی؟

چرخید. خنده ای گناهکار به لب آورد و گفت: نه نه خوبم... خانجون ببخشید...

خانجون توی درگاه آشپزخانه مکث کرد. سؤالی نگاهش کرد.

+: میشه... میشه بچه ها یکی دو ساعتی اینجا باشن برم خونه؟ یه کم کار دارم. همه جا بهم ریخته. فردا هم فرشـ .... کیوان میاد.

خانجون با غصه نگاهش کرد. آرام گفت: برو. خیالت راحت باشه. حواسم بهشون هست.

بعد هم رو گرداند و به آشپزخانه رفت تا شایسته اشکش را نبیند. ولی شایسته متوجه شد. نفس عمیقی کشید و در دل به خودش تشر زد: حواست کجاست احمق! سی سالت شده هنوز نفهمیدی دل یه مادر رو نشکنی؟! خیلی خری!

چرخید. کارت را دید که از روی میز سر خورده بود و کنار دیوار روی زمین افتاده بود. خم شد برش داشت. نگاهی به آن اسم و شماره تلفن انداخت و توی جیب شلوار جینش گذاشت.

خداحافظی کوتاهی با جمع کرد و بیرون آمد. به خانه برگشت. مانتو و شالش را کناری انداخت و روی صندلی گهواره ای محبوبش نشست. چند لحظه از پنجره به آبی آسمان چشم دوخت. بالاخره کارت و گوشی را از جیبش بیرون کشید. علاوه بر شماره ی دفتر، شماره ی همراه هرمز هم روی آن درج شده بود.

شماره را گرفت و منتظر ماند. بعد از سه بوق هرمز جواب داد : بله بفرمایید.

+: سلام... من...

اسمش را باید می گفت؟ فامیلش؟ فامیل فرشید؟ ترجیح داد فامیل فرشید را بگوید.

+: اکملی هستم.

_: سلام خانم. در خدمتم.

+: زنگ زدم... بدونم... من چطور می تونم به آقاجون کمک کنم؟ من که به جز این آپارتمان چیزی ندارم. اینم که مال فرشیده. درست نمی دونم چقدر می ارزه. ولی اگه کمک می کنه... بدینش آقاجون.

اشکش آرام راه گرفت. اگر آپارتمان را می داد باید چه می کرد؟ می رفت خانه ی آقاجون؟ استقلالش را دوست داشت ولی نه به قیمت زندان رفتن آقاجون.

هرمز کوتاه خندید. بعد گفت: نه خانم به آپارتمان کاری نداریم. عموجان یک زمانی به دلایلی سند خونه ی پدریشون رو به اسم خدابیامرز فرشید کردند. اونم امضاء داده که هر موقع لازم بود مالکیت رو بهشون برگردونه. و الان... لازمه.

به پشتی تکیه داد. نفس عمیقی کشید. صندلی آرام تکان خورد. پس بی خانمان نمیشد.

آرام گفت: باشه. هر وقت بگین میام.

به نشانی نوشته شده روی کارت چشم دوخت.

_: فردا اول وقت توی دفترم هستم. ولی ساعت نه دادگاه دارم. ساعت هفت و نیم می تونین بیاین؟

+: با این همه عجله؟

_: می خواین بذاریم پس فردا؟

آهی کشید و گفت: نه. فردا میام.

_: لطف می کنین. مدارک شناسایی، قباله ی ازدواج و... گواهی فوت.... همراهتون باشه.

چشمهایش را بست. گواهی فوت را در انتهایی ترین نقطه ی کمد لباسی اش، جایی که عید به عید هم دستش نمیزد که با آن برخورد نکند گذاشته بود. شاید برای عید امسال گوشه ی کمد را هم باید تمیز می کرد. شاید وقتش بود که کلمه ی ترسناک "بیوه" را بپذیرد. کلمه ای که از نبود همسری که فرصت نشده بود او را بشناسد، ترسناکتر به نظر می رسید.

هرمز که جوابی نشنید با تردید پرسید: حالتون خوبه خانم؟ اگر... سخته...

+: نه نه. فردا میام. هرچی زودتر تموم بشه بهتره.

_: بله همینطوره.

+: پس... پس فعلاً خداحافظ.

_: خدانگهدار.

گوشی را کناری گذاشت و با عجله برخاست که بیشتر فکر نکند. تخت جلوی تلویزیون را برای کیوان آماده کرد. ملحفه را عوض کرد و دور و برش را مرتب کرد. خرگوش صورتی پشمالوی شمیم را زیر یکی از کوسنها پیدا کرد. دیشب دخترک در فراق خرگوشش یک ساعت بی وقفه اشک ریخته بود!

خرگوش را روی تخت شمیم گذاشت. اتاق دخترها را مرتب کرد. بلوز پشت و رویی را صاف کرد و سعی کرد قیافه ی فرشید را زنده و سلامت به خاطر بیاورد. ولی جز آنچه در عکسهایش میدید چیزی به یاد نیاورد. بلوز را توی سبد رخت چرک پرت کرد و به اتاقش رفت. با عجله در کمد را باز کرد و هرچه جلو بود بیرون ریخت. گواهی فوت را روی پاتختی گذاشت و بعد دوباره هرچه ریخته بود را توی کمد پرت کرد. با خودش گفت: وقت خونه تکونی مرتبش می کنم.

شناسنامه ها و قباله ی ازدواج توی آن یکی پاتختی بودند. باید تخت دو نفره را دور میزد. اتاق کوچک بود. پایش را محکم به تخت کوبید و فکر کرد: برای عید یه تخت یه نفره می گیرم.

از این فکر خودش جا خورد. برای چند لحظه ایستاد و ناباورانه به تصویر خودش توی آینه نگاه کرد. انگار برای اولین بار خودش را میدید. دستی به صورتش کشید و لبخند زد. به تصویر توی آینه گفت: به نظر نمیاد سی سالت باشه. خوب موندی. خیلی باشی بیست و پنج. البته اگه این موهای فلفل نمکی رو یه رنگ خوب بزنی. چطوره برای عید یه رنگ فانتزی جیغ بزنیم؟ ها؟ فرشید خوشش میاد یا عصبانی میشه؟ اگه بدش اومد عوضش می کنم.

هنوز درگیر بود. خودش هم می دانست. اصراری به تغییر ذهنش هم نداشت. مدارک را یک جا توی یک پوشه گذاشت و با عجله از اتاق بیرون رفت. انگار از چیزی فرار می کرد.

دوباره روی صندلی گهواره ایش نشست و مشغول تماشای تلویزیون شد. اواخر فیلم سینمایی بود که بچه ها رسیدند. با عمه آمنه آمده بودند. آمنه تا بالا آمد و آنها را تحویل داد.


   1       2       3       4       5       ...       123    >>