X
تبلیغات
بازی تراوین

آدمی و پری (12)

پنج‌شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 05:04 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
بالاخره رسیدیم به عروسی پریها :)

شیدا در ماشین را باز کرد و پرسید: سر حرفت هستی؟ باهام میای؟

شاهد نگاهی به ساعت انداخت و گفت: یه کم کار دارم. عروسی که پیش از غروب نیست، هست؟ میرم انجام میدم دم غروب میام.

شیدا نگاهی به در خانه ی عمو انداخت و آرام گفت: عروسی نه... عمو گفت سر شبه... ولی...

_: ولی چی؟ از این که دربارش حرف بزنی هم می ترسی؟

شیدا به تندی سر تکان داد و گفت: نه. از پریها نمی ترسم. ولی... راستش خجالت می کشم. من تا حالا تنها خونه ی عمو نرفتم. میای باهام؟

شاهد با تردید پرسید: مشکلی هست؟

شیدا کلافه نالید: نه... ولی عمو همه چی رو درباره ی من و تو می دونه. تنهایی خجالت می کشم.

_: می دونه؟!

شیدا آهی کشید و گفت: آره. پریها بهش گفتن. اون بود که اومد بابا رو راضی کرد. و الا بابا به این راحتی کوتاه نمیومد.

شاهد خندید و گفت: اوه اوه سخت شد. نفس بکشیم این پریها به گوش عموجان می رسونن.

شیدا چشم ابرویی آمد و گفت: آره مواظب باش خلاف نکنی.

_: ما تو کار خلاف ملاف نیستیم. خیالت تخت. حالا نمیری تو؟

شیدا ملتمسانه پرسید: تو نمیای؟

شاهد آهی کشید و گفت: باشه. پس بشین دو سه تا تلفن بزنم. یا این که برو تو تا من بیام.

+: نه صبر می کنم باهم بریم.

شاهد گوشی اش را در آورد. داشت توی دفتر تلفنش می گشت که شیدا پرسید: یه چی بپرسم؟

شاهد بدون این که سر بردارد، گفت: بپرس.

+: چرا باز گوشیتو بهم دادی؟ هنوزم نمی خوای شمارمو داشته باشی؟ از من می ترسی؟

شاهد گوشی را دم گوشش گرفت و گفت: بهم تک زنگ بزن شمارت بیفته. تو اون یکی گوشی هم سیوش کن... سلام... ببین من یه کاری پیش اومده برام، نمی تونم بیام... نه تا آخر شب درگیرم... باشه. ایمیل کن وقتی رسیدم خونه بررسی می کنم... فرقی نمی کنه... نه... باشه... ممنون. لطف می کنی. خداحافظ.

قطع کرد و به شیدا نگاه کرد. شیدا لب برچید و نگاهش را پاسخ گفت.

شاهد بی حوصله پرسید: باز چیه؟

+: نگفتی چرا این کار رو کردی؟

_: ای بابا! خب قبلش یادم نیومد، آخر شبم یه کم مضحک بود جلوی همه بگم هی شمارتو ندادی! سه پیچ کردی ها.

دوباره مشغول گشتن توی دفتر تلفنش شد. شیدا سر به زیر انداخت و سعی کرد منطقی باشد. شاهد مشغول حرف زدن با تلفن شد. کارش طول کشید. شیدا به ساعت نگاه کرد. ده دقیقه بود که داشت حرف میزد. شیدا با شرمندگی فکر کرد: بدجوری مزاحم کارش شدم.

ده دقیقه دیگر هم گذشت تا بالاخره قطع کرد. نفسی کشید و گفت: یکی دیگه هم مونده. ولی کوتاهه. می خوای برو تو. تا سلام و علیک بکنی رسیدم.

شیدا با تردید در را باز کرد. هوا داشت تاریک میشد و می ترسید نتواند قبل از آن آمادگی ذهنی برای عروسی پریها را پیدا کند.

یواش یواش جلو رفت. زنگ خانه ی عمو را فشرد. به شاهد که داشت پیاده میشد و در حین حرف زدن درهای ماشین را قفل می کرد نگاه کرد. در خانه بدون سؤال و جواب باز شد. شیدا باز مکث کرد. بالاخره حرف شاهد تمام شد و کنارش رسید. دست روی شانه اش گذاشت و با لبخند گفت: خب می رفتی تو.

باهم وارد شدند. عمو با خوشرویی به استقبالشان آمد و گفت: به به سلام! خیلی خوش اومدین. خبر می دادین گاوی گوسفندی آماده می کردم برای عروس و داماد! خیلی تبریک میگم.

با هردو روبوسی کرد و آنها را به طرف تخت فرش شده ی کنار حیاط راهنمایی کرد. برایشان از چایسازی که گوشه ی تخت گذاشته بود چای ریخت و گفت: چایساز و چای کیسه ای، هیچوقت کار سماور ذغالی و چایی لاهیجان رو نمی کنن، ولی بسوزه پدر تنبلی نسل امروز... برای همه کار عجله داریم. حتی وقتی که هیچ عجله ای نیست.

شاهد استکان کمر باریک را بالا گرفت و گفت: ولی چایی تو این استکانا خاطره انگیزه. خوبه.

عمو لبخندی زد و گفت: این یکی زحمتی نداشت. هرچند اول صبح تو اینا مزه نمیده. دلم می خواد لیوانی بخورم. یا سر عصر... ولی بقیش تو اینا می خورم.

شاهد با لبخند گفت: نوش جان.

شیدا که معلوم بود نگران است و اصلاً حواسش آنجا نیست، پرسید: حالا کجا باید بریم؟

عمو جرعه ای چای نوشید و پرسید: چه عجله ای داری؟ چاییتو بخور عمو.

شاهد پرسید: اشکالی نداره منم بیام؟

عمو شانه ای بالا انداخت و گفت: بیا. قدمت سر چشم شاهپر!

شیدا پرسید: ترسناک نیست؟ فکر می کنم دارم میرم تو قفس شیرا!

عمو خندید و پرسید: شیر کجا بوده؟ تو که دیدیشون. ترس ندارن.

+: من فقط دو سه تاشونو یه جا دیدم. نه یک جماعت باهم!

_: نترس.

+: باید اونجا چیکار کنیم؟

_: مردم میرم عروسی که چیکار کنن؟ تبریک میگیم و میفتیم به سورچرونی!

خودش و شاهد به شوخیش خندیدند اما شیدا فقط با نگرانی نگاهشان کرد. عمو وسط خنده پرسید: چیه؟ بابا سخت نگیر. یه عروسی رفتن که اینقدر نگرانی نداره. تازه دو تا بادیگاردم باهاتن. با تمام اینا میتونی نیای. من و شاهد میریم بعد میاییم برات تعریف می کنیم.

شیدا لب برچید و سر به زیر انداخت. با وجود آن همه ترس و نگرانی ولی باز هم کنجکاوی امانش نمی داد. دلش می خواست برود. بالاخره سر برداشت و آرام گفت: میام.

عمو برخاست و در حالی که استکانها را جمع می کرد، گفت: خوبه. من برم یه هندوونه بیارم دور هم بخوریم و غروب که شد بریم. کلی قسمشون دادم که مجلس رو زود بگیرن.

شاهد نگاهی به رنگ پریده ی شیدا انداخت و با خنده گفت: ولی راست میگن. اگه ناراحتی نیا.

شیدا نگاهی به عمو که وارد اتاق میشد انداخت و با حرص زمزمه کرد: همین مونده تو بهم بخندی!

شاهد خندید و پرسید: مگه من چی کم دارم که نتونم به تو بخندم؟

شیدا مشتی روی پای او زد که باعث شد بیشتر بخندد. یکی دیگر هم حواله اش کرد که این دفعه سر زانویش خورد و به جای این که پای شاهد درد بگیرد، دست مشت شده ی شیدا درد گرفت و شاهد بازهم خندید.

شیدا با ناراحتی مشتش را توی دست دیگرش گرفت و غرید: هرهر خوش خنده.

عمو با هندوانه ی خنک به حیاط آمد. مشغول خوردن شدند. شیدا از ترس این که باز بهش بخندند دیگر درباره ی پریها حرف نزد. فقط گاه گاه با نگرانی به آفتاب که می رفت که غروب کند نگاه می کرد.

غروب که شد شیدا ظرفها را به اتاق برد. توی اتاق با پریشانی دور و بر را پایید. می ترسید چند تایی از پریها همان دور و بر باشند. ظرفها را لب اولین کابینت رها کرد و به حیاط برگشت.

هوا تازه تاریک شده بود که عمو برخاست و گفت: خب... بریم.

شیدا از ترس به بازوی شاهد چنگ زد و برای اولین بار دید که او هم نگران به نظر می رسد.

شاهد قدمی به طرف در برداشت و با تردید گفت: ماشین من... دم دره... می تونیم باهم بریم.

عمو هم برخاست. با خونسردی لبخندی زد و گفت: ماشین نمی خواد. بریم زیرزمین.

شیدا با چشمهایی گرد شده از وحشت، پرسید: عروسی همین جاست؟ تو زیرزمین؟

عمو ادای حمله کردن در آورد و با لحن مضحکی گفت: آره و یه عالمه پری اونجان که درسته قورتت بدن!

بعد خندید. ضربه ای به پشت او زد و گفت: نترس بابا خبری نیست. اگه ازشون نترسی خیلی هم موجودات سرگرم کننده ای هستن.

شیدا بین عموپرویز و شاهد با قدمهایی لرزان به طرف زیرزمین رفت. عمو قفل خاک گرفته را با کلید باز کرد و کنار رفت. گفت: بفرمایید.

شاهد سری به نفی تکان داد و در حالی که سعی می کرد، قوی و مطمئن به نظر برسد، گفت: نه خواهش می کنم. شما بفرمایین.

عمو پوزخندی تمسخرآمیز زد و در حالی که وارد زیرزمین میشد گفت: جوونای روغن نباتی خور ترسو!

شاهد در حالی که دست شیدا را محکم گرفته بود، پشت سر عمو وارد شد و گفت: ما که نمی ترسیم.

عمو ابرویی بالا انداخت و گفت: آره جون همین دختره.

_: ای بابا آقاپرویز تقصیر شیدا چیه؟

عمو با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: همش تقصیر شیدائه دیگه. نیست؟ اگه یواشکی نیومده بود اینجا... آینه ی نازنین منو نشکسته بود، تو رو سر ما آوار می شدی؟ د نمی شدی دیگه!

شاهد غش غش خندید و گفت: خسارت آینه تون با من. هرچی باشه تقدیم می کنم. اصلاً خوب کرد که شکست!

عمو سری تکان داد و گفت: بایدم اینو بگی. جرأت داری حرف دیگه ای بزنی. اونم تو این زیرزمین که اگه بلایی سرت بیاد عمراً صدات به جایی برسه.

شیدا خندید و گفت: عمو نترسونش!

بعد چرخید و گفت: اوا! این آینه که درسته! من خودم شکستمش! مطمئنم!

عمو گفت: نه بابا! باور کنم یعنی؟! دانشمند این یه آینه ی جدید معمولیه. اونی که تو شکستی یه آینه ی فرد اعلای نود و چند ساله بود. مال مادرم...

بعد بدون این که به او مهلت جواب بدهد، دست آزادش را گرفت. بین شاهد و شیدا ایستاد. دست شاهد را هم گرفت. از پشت سر او شاهد دست شیدا را فشرد و هر دو به سختی نفسی کشیدند و به آینه چشم دوختند.

لحظه ای بعد به جای زیرزمین خاک گرفته توی یک باغ بودند. عمو دستهایشان را رها کرد و گفت: برین به سلامت. خوش بگذره.

شیدا وحشتزده گفت: عمو تنهامون نذار.

_: ای بابا چیزی نمیشه که! برین خوش باشین. وقتی خواستم برم صداتون می کنم.

شیدا با ترس پرسید: اگه پیدامون نکردین چی؟ اینجا خیلی بزرگه.

_: نگران نباش. پیداتون می کنم.

شاهد دستش را دور کمر شیدا انداخت و او را محکمتر گرفت. شیدا نفس عمیقی کشید و با بی میلی به رفتن عمو رضایت داد.

شاهد سر خم کرد. گونه اش را روی روسری او کشید و زمزمه کرد: اینجا خیلی قشنگه. عروسیمونو اینجا بگیریم؟

شیدا هم نجواکنان گفت: خیلی قشنگ و یه کمی ترسناکه...

باغ بزرگ و پر از درخت بود. روی زمین با برگهای زرد و سرخ و نارنجی پاییزی پوشیده شده بود. هوا مه گرفته و مرطوب بود. برگها هم نم داشتند و خش خش نمی کردند.

درختها قاعدتاً می بایست حال و هوای پاییز و زمستان را داشته باشند اما غرق در شکوفه های سفید و صورتی بودند. بدون هیچ جوانه ی سبزی!

آسمان دیده نمیشد. فقط مه بود و سفیدی. نه خورشید بود نه ماه... هوا روشن بود ولی منبع روشنایی دیده نمیشد. همه جا نور یک دست ملایمی داشت.

موزیک عجیبی در جایی نامعلوم نواخته میشد. شاهد و شیدا صدای موزیک را از درون خود حس می کردند. اما به گوش نمی شنیدند. انگار صدای خارجی ای نبود.

پریهای دود مانند آبی رنگ در رفت آمد بودند. هربار که اتفاقاً از بین بدن شاهد یا شیدا می گذشتند، سرما ستون فقراتشان را به لرزه می انداخت. دسته ای از آنها دور هم جمع شده بودند و همراه با موزیک حرکات موزون خاصی را اجرا می کردند.

شیدا با کنجکاوی به آنها نگاه کرد. شاهد جهت دیگری را نشان داد و پرسید: این عروس و داماد هستن؟

اما احتیاجی به جواب نشد. همین که شیدا برگشت، شاهپر و گل عنبر جلو آمدند. گل عنبر در لباس عروس سفید نرم و لطیف می خرامید. پایین دامنش یک ردیف گل ریز رز صورتی بود. همین طور یک تاج زیبا از همان گلها داشت. موهایش نیمی جمع شده و نیم دیگر روی شانه اش به زیبایی رها شده بود. نفس شیدا از آن همه زیبایی رویاگونه بند آمده بود.

شاهپر با خوشحالی گفت: به به خیلی خیلی خوش اومدین. منوّر کردین مجلس ما رو. خیلی خوشحالم کردین که تشریف آوردین.

شیدا در جوابش فقط لبخند زد. اینقدر بهت زده بود که نمی توانست حرف بزند. شاهد اما تشکر کرد و عذر خواست که بی دعوت آمده است.

گل عنبر با تبسمی بی نقص گفت: شما خیلی لطف کردین که شیداجان رو همراهی کردین.

لبخند شیدا جمع شد. خودش را می کشت هم نمی توانست نصف گل عنبر زیبا شود. بازوی شاهد را فشرد.

شاهپر میزی را نشان داد و گفت: بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین. خواهش می کنم. ظاهرش شاید عجیب باشه ولی خوراکیاش معمولین. خیالتون راحت.

گل عنبر ابرویی بالا انداخت و گفت: خوراکیاش خوشمزه ان!

شاهپر به تندی گفت: بله البته خیلی خوشمزه ان. این یه جشن فوق العاده است با طراحی یک عروس فوق العاده! اگر یک طراح بسیار با سلیقه و هنرمند برای جشن عروسیتون خواستین حتماً به ما مراجعه کنین.

شاهد لبخندی زد و گفت: البته این جشن فوق العاده است ولی متاسفانه اقوام و دوستان ما به عروسی پری گونه عادت ندارن و ممکنه...

کلمه ی مناسبی برای تمام کردن جمله اش نیافت. شاهپر بلند خندید و دوباره گفت: بفرمایید از خودتون پذیرایی کنین.  

عروس و داماد خرامان از جلویشان رد شدند و رفتند. شیدا به میز باشکوه پذیرایی چشم دوخت و با ناراحتی پرسید: داره بهت خوش می گذره؟

شاهد قدمی به طرف میز برداشت و با لبخند گفت: آره چطور مگه؟ خیلی جالبه.

چهره ی شیدا بیشتر درهم رفت و گفت: خب همه قشنگی رو دوست دارن. هیشکی هم خوشش نمیاد دماغش مثل خرطوم فیل باشه و پوستشم به نرمی برگ گل نباشه.

شاهد به طرف او چرخید و با خنده و نگاهی استفهام آمیز پرسید: موضوع چیه؟

شیدا با حرص پرسید: گل عنبر خیلی خوشگل بود نه؟

شاهد ابروهایش را بالا برد و پرسید: گل عنبر کیه؟

شیدا غرید: همین عروس خانم. البته زیباییش خیالیه. می دونی که. جنّا این شکلی نیست. اون فقط یه تصویر بود.

شاهد به پریهای دور و برش اشاره کرد و گفت: می دونم جنّا چه شکلین ولی نمی فهمم مشکل تو چیه.

شیدا نالید: من خیلی زشتم؟

شاهد خندید و او را در آغوش کشید. روی موهایش را بو*سید و گفت: نخیر. تو خانم قشنگ منی.

شیدا خودش را از آغوش بیرون کشید. با نگرانی دور و بر را نگاه کرد. عموپرویز را ندید. ولی غرغرکنان گفت: زشته جلوی همه.

شاهد نگاهی به پریهای در حال رفت و آمد و گپ زدن انداخت و گفت: کسی کاری به ما نداره. بیا بریم یه چیزی بخوریم. خیلی دلم می خواد ببینم تو اون جام بزرگ که داره ازش بخار بلند میشه چیه.

شیدا نگاهی به جام انداخت. جامی به اندازه ی یک تشت، که روی آن با زیباترین طرحهای گل تزئین شده بود.

شاهپر این بار تنها سر رسید و گفت: این مایع یه آب پرتقال معمولیه. کاملاً خنک. بخاراش افکت تصویرین. خیالتون راحت. ربطی به حرارتش ندارن.

شاهد خندید و گفت: خوبه. بی زحمت یه لیوان مرحمت کنین.

شیدا به کیکهای خامه ای و شیرینیهای فوق العاده و یک عالمه میوه ی برش خورده ی زیبا نگاه کرد و با احتیاط یک تمشک را برداشت و به دهان برد. شیرین و خوش طعم بود.

شاهپر دو لیوان آب پرتقال برایشان ریخت و ضمن تعارف مجدد، از آنها جدا شد.

شاهد لیوان را به طرف او گرفت و گفت: بگیر گلوتو تازه کن.

خودش هم جرعه ای نوشید و گفت: واقعاً آب پرتقاله! کاملاً تازه و خوشمزه!

شیدا برای خودش کمی کیک کشید. خوشمزه ترین کیکی بود که به عمرش امتحان کرده بود! لطیف و معطر...

شاهد گفت: اوه همشون خوشمزه ان! این شیرینی هم خیلی جالبه... به نظرم بادومیه... یه کمی امتحان کن.

شیدا لبخندی زد و گفت: نه متشکرم. به بادوم حساسیت دارم.

شاهد خندید و گفت: نه پس نخور. اینجا هم دوا دکتری نیست حسابی گیر میفتیم.

شیدا اما نخندید. رو گرداند و با حسرت به گل عنبر که خیلی دورتر بین جمع پریها می خرامید نگاه کرد.

شاهد رد نگاهش را گرفت. جلو آمد. با دو انگشت سر بینی او را گرفت و گفت: حسود خانم، من هیچ وقت عاشق یه پری نمیشم. بهت قول میدم.

شیدا با لحنی غمگین گفت: نمی تونی ادعا کنی منو از اون بیشتر دوست داری. یعنی خیلی باید احمق باشی که از من بیشتر خوشت بیاد.

_: دست شما درد نکنه. صاف و پوست کنده به شعور ما هم توهین کردی دیگه! عزیز من مگه خودت نمیگی این فقط یه تصویره؟ یه خیاله؟ من واقعیت به این قشنگی رو ول کنم بیام عاشق یه رویا بشم؟!

شیدا رو گرداند و نالید: کی گفته من قشنگم؟ اصلاً... اصلاً... حتی بنفشه هم از من قشنگتره.

شاهد با حرص گفت: شیدا!!!! بسه. باز شروع نکن. جشنمونو بهم نریز. اومدیم یه کم خوش بگذرونیم. همین.

شیدا با نگرانی نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت و پرسید: دیر نشه؟ این ساعتم باز خوابیده.

شاهد شانه ای بالا انداخت و در حالی که خوشه ی انگوری را از روی میوه ها برمی داشت گفت: دیر نمی شه. زمان عالم مثال ربطی به عالم حقیقی نداره. مطمئن باش.

شیدا با حیرت پرسید: یعنی ما الان تو عالم مثال هستیم؟

شاهد نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: تو همچو باغی رو تو عالم طبیعی می تونی تصوّر کنی؟

+: یعنی خوابیم؟

_: آره. تقریباً همینطوره.

شیدا سری تکان داد و آرام میوه ی دیگری برداشت.

کمی دیگر دور باغ چرخیدند. رقص و آواز و شادی کردن پریها را تماشا کردند. شام مفصلی هم اعم از انواع گوشتهای بریان و سالادهای رنگین و زیبا خوردند.

هرچند که شب نشده بود. یعنی آن نور عجیب هیچ تغییری نکرده بود. امّا به نظر شیدا ساعتها گذشته بود. با شاهد از زمین و زمان حرف زده بود و حالا احساس نزدیکی و محبّت خیلی بیشتری نسبت به او حس می کرد.

در حال گردش بود که به یک طاق گل رسیدند. زیر طاق آینه ای بزرگ با قاب زیبایی بود. شیدا نگاهی به آینه انداخت. در کنار انعکاس تصویر خودش و شاهد، عکس عموپرویز را دید. عمو لبخندی زد و پرسید: بریم؟

برگشت. عمو پشت سرشان بود. شاهپر و گل عنبر هم بودند. به گرمی خداحافظی کردند و تبریک گفتند. به طرف آینه رفتند و کمی بعد در زیرزمین خانه ی عموپرویز بودند. شیدا به آینه ی مادربزرگ که تصویری جز انعکاس خودشان در آن نبود چشم دوخت و گفت: خیلی عجیب بود. ساعت چنده؟

شاهد نگاهی پشت دستش انداخت و گفت: هشت و ربع.

شیدا با حیرت پرسید: فقط ده دقیقه طول کشید؟ ما به اندازه ی یه عمر حرف زدیم!!!

شاهد لبخندی زد و همگی از پله ها بالا رفتند. عموپرویز گفت: بفرمایید تو. شام در خدمت باشیم.

شاهد خندید و گفت: من مطمئنم بیشتر از قوت یک هفته ام تو این جشن خوردم!

عمو تبسمی کرد و گفت: همش خیاله. مطمئن باش چیزی به شکمت نرسیده. بیاین تو. یه میرزاقاسمی بهتون بدم انگشتاتونم بخورین.

شیدا با نگرانی گفت: می ترسم دیر بشه.

عمو دست روی پشت او گذاشت و در حالی که به طرف اتاقها راهنمایی اش می کرد، گفت: نترس جانم. قول میدم سریع آماده بشه.

در کنار عمو شام خوردند و باهم ظرفها را شستند. و بالاخره ساعت حدود نه شب بود که از خانه ی عمو بیرون رفتند.


آدمی و پری (11)

جمعه 24 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:19 ب.ظ
سلام سلام
واقعاً ببخشید... کلاً از حس نوشتن رفتم. نت ورک خونه هم خراب شده و خیلی وقته نت نداریم. الانم با کلی کشتی گرفتن به جی پی آر اس گوشی وصل شدم که اینم سرعتش توپه! یعنی خدا بیامرزه اینترنتای دایال آپ! این جی پی آر اس فقط اون بیق بیقای کانکت شدن اونو نداره. ولی سرعتش عین همونه :دی
این قسمت هیچ حرف خاصی نداره. هرکار کردم اقلاً برسم به عروسی پریها یا موضوع جالب دیگه ای نشد که نشد... باید عجولانه جمعش می کردم که دیدم خوشتون نمیاد. پس رهاش کردم تا وقتی که کمی خلوت تر بشم و الهام بانو مجال ظهور پیدا کنه. البته الهام جان خیلی کاری به کارهای من نداره. یهو می بینی وسط فشرده ترین برنامه هام از راه می رسه و دو تا پاشو می کنه تو یه کفش که بنویس! ولی فعلاً که گویا به خواب تابستونی رفته! پیداش نیست.
اینه که کمال عذرخواهی مرا بپذیرید و دعا کنین الهام جان برگرده و الا در بین هیاهوی مسئولیتهام به کلی گم میشم...
شبتون به خیر و شادی

سر میز شام دو صندلی خالی باقی مانده بود که کنار هم بودند. شاهد بین پدرش و شیدا نشست، شیدا هم کنار بنفشه جا گرفت. زیر چشمی به بنفشه نگاه می کرد که چنگالش را توی بشقاب شوهرش زد و با لبخندی عشوه گر لقمه ای خورد.

شاهد پرسید: چی بکشم برات؟

به خود آمد. دست از فضولی برداشت. بشقابش را از دست شاهد گرفت و گفت: خودم می کشم ممنون.

بنفشه با چهره ای متبسم چشمکی زد و گفت: شاهد برات بکشه خوشمزه تره.

شیدا خوشش نیامد. نفسش را با حرص بیرون داد و آرام گفت: ترجیح میدم خودم بکشم.

بشقابش را آماده کرد و مشغول شد. نسرین خانم هم از آن طرف میز هوایش را داشت و همه جوره پذیرایی می کرد. شیدا احساس خفقان می کرد. به شدّت سعی می کرد توجّه اش را به غذایش معطوف کند اما نمیشد. از این که پدرش و شاهد خیلی به این وصلت راضی نبودند ناراحت بود. از این که نسرین خانم دست برنمی داشت مدام در این باره حرف میزد ناراحت بود. از که مامان دل به دل نسرین خانم می داد و مرتّب تعارف می کرد ناراحت بود. حتی از این که مادربزرگها آشکارا از این ماجرا خوشحال بودند و موضوع را تمام شده می دانستند هم ناراحت بود! تازه گوشه ی ذهنش نگران عروسی پریها هم بود که فردا شب باید می رفت!

شام را که اصلاً نفهمید چی خورد. بالاخره آن دقایق سخت هم سپری شدند و توانست خورده و نخورده برخیزد و به دنبال بقیه برود. امّا قبل از آن که قدمی دور بشود، شاهد بازویش را گرفت و گفت: هیچی نخوردی. نگی نفهمیدم.

بی حوصله آهی کشید و رو گرداند. بعد نگاهی به او کرد و سرزنشگرانه زمزمه گفت: دستمو ول کن زشته جلو همه. سیر شدم ممنون.

شاهد دستش را رها کرد و استفهام آمیز به او چشم دوخت. بعد از چند لحظه پرسید: چی شده؟

سری تکان داد و آرام گفت: هیچی.

کمی بعد همه عزم رفتن کردند. دم در بین شلوغی شاهد خودش به شیدا رساند. گوشی دوّمش را توی دست او گذاشت و گفت: هروقت تونستی زنگ بزن.

شیدا نگاهی به گوشی کرد و گفت: خب چه کاریه؟ با گوشی خودم زنگ می زنم!

اما همان موقع بابا صدایش کرد و فرصت نشد که توضیح شاهد را بشنود. با عجله خداحافظی کرد و رفت.

توی ماشین که سوار شدند مادربزرگ گفت: ماشاءالله ماشاءالله چه قیافه ی گرم و شیرینی داره این پسر. الهی به پای هم پیر بشن.

شیوا گفت: قیافش که عین شیدا بود!

مامان بزرگ با لحنی که بوی سرزنش می داد گفت: خب شیدا هم خیلی گرم و مهربونه قیافش.

شیوا با حرص گفت: فقط قیافش!

مامان به تندی گفت: شیوا! این چه طرز حرف زدنه؟!

شیوا نالید: همیشه شیدا خوبه ولی من...

بابا به تندی گفت: بسّه دیگه شیوا! هر دوتون خوبین. فرقی ندارین.

 

 

آخر شب شیدا دراز کشید تا بخوابد. با صدای خش خشی از جا پرید. نشست و بی حوصله زمزمه کرد: شاهپر تویی؟

اما جوابی نیامد. به دیوار تکیه داد و به صدا که دیگر قطع شده بود گوش سپرد. حوصله نداشت چراغ را روشن کند. شاید جانوری بود ولی اهمیتی نداشت. ذهنش مشغول تر از آن بود که توجه کند.

به رویاهای کودکانه اش در کنار خشایار فکر کرد، به نوشین که بی خبر از همه جا عشقش را ربوده بود، به شاهد که آمده بود تا کنارش باشد و به بنفشه که روزگاری زندگی شاهد بود... یعنی شاهد می توانست از بنفشه دل بکند؟ هیچوقت می توانست شیدا را مثل بنفشه دوست داشته باشد؟ شیدا دلش نمی خواست به اجبار کنار هم بمانند.

نفهمید چقدر گذشته است. ذهنش پر از سؤال بود و نمی توانست بخوابد. گوشی شاهد را از کنار تختش برداشت و بدون توجه به ساعت شماره ی "خودم" را گرفت. برایش جالب بود که توانست بدون لحظه ای فکر کردن رمز صحیح را وارد کند.

بعد از چهار پنج بوق صدای خواب آلوده ی شاهد توی گوشی پیچید: چی شده شیدا؟

شیدا با کمی شرمندگی آرام گفت: هیچی من فقط زنگ زدم... اممم... می خواستم بدونم...

_: بگو.

+: تو... هنوزم بنفشه رو دوست داری؟

_: به خاطر خدا شیدا! ساعت سه و نیم بعد از نصف شبه! بی خواب شدی واسه این؟!!! ما درباره ی این موضوع خیلی حرف زدیم. بازم حرف می زنیم. امّا الان نه.

+: باشه. فقط یه سؤال دیگه... فکر می کنی بتونی منو اندازه ی بنفشه دوست داشته باشی؟

_: اگه بذاری بخوابم آره. شب بخیر.

+: شب بخیر. ببخشید بیدارت کردم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

و بلافاصله تماس قطع شد. لب برچید و به گوشی خیره شد. به دخترپسرهایی که شب تا صبح تلفنی حرف می زدند و هرروز عاشقتر از قبل می شدند فکر کرد. به خشایار با آن هیکل چهارشانه و قوی... و به شاهد که خسته بود و می خواست بخوابد...

دم بدم صبح بود که دلگرفته خوابش برد.

با صدای زنگ کوتاهی از خواب پرید. گوشی شاهد بود. پیام را باز کرد. شاهد نوشته بود: ببخشید اگه بد حرف زدم. خیلی خسته بودم. دوستت دارم.

نگاهی به ساعت انداخت. هشت صبح بود. گوشی را خاموش کرد و دوباره خوابید.

با صدای زنگ در بار دیگر بیدار شد. این بار ساعت ده ونیم بود.  کمی صبر کرد. یک زنگ... دو زنگ... ظاهراً کسی نبود که جواب بدهد. برخاست. خواب آلوده پرسید: کیه؟

_: شاهد.

دکمه ی درب بازکن را زد و رفت تا دست و صورتش را بشوید. وقتی برگشت شاهد با یک دسته گل توی درگاه هال ایستاده بود.

لبخندی زد و گفت: سلام.

و نگاه شرمنده ای به تیشرت و شلوارک خوابش انداخت و دستی به موهایش کشید.

شاهد آهی کشید و با لبخند ولی لحن سرزنشگرانه گفت: علیک سلام. فکر کردم قهری! نگو خانم خوابش گرفته، گوشی رو خاموش کرده راحت بخوابه!

شیدا سر به زیر لبش را گاز گرفت. بدون آن که سر بردارد، گفت: معذرت می خوام. میشه برم لباسمو عوض کنم؟

شاهد خم شد دسته گل را روی اولین مبل گذاشت و گفت: زحمت نکش. دارم میرم. مرخصی ساعتی گرفتم باید برگردم.

شیدا سر برداشت و با شگفتی پرسید: به خاطر این که گوشیت خاموش بود، مرخصی گرفتی؟!!

شاهد نفسش را پف کرد و گفت: به خاطر این که دست از این فکرای مسخرت برداری مرخصی گرفتم. ولی ظاهراً بیخودی بوده و مشکلت حل شده شکر خدا.

شیدا با شرمندگی به دسته گل نگاه کرد. جلو رفت و آن را از روی مبل برداشت. در حالی که به گلها چشم دوخته بود، آرام گفت: خیلی حرفا هست که دلم می خواد باهم بزنیم.

شاهد پایش را جابجا کرد. کمی راحتتر ایستاد و گفت: برای سه جمله وقت دارم.

شیدا نفسش را با حرص رها کرد و در حالی که هنوز از نگاه کردن به او اجتناب می کرد، به تندی گفت: بذار برم گوشیتو بیارم.

_: باشه پیشت. حرفتو بزن.

بالاخره شیدا سر برداشت. چشم توی چشمهای او دوخت و با دلخوری پرسید: چرا باید پیشم باشه؟ هنوزم می ترسی شماره ی منو داشته باشی؟ معنی این حرفا چیه؟ بهت گفتم نمی خوام دوباره دل ببندم و دل بکنم. اگه نمی خوای بمونی... از همین حالا برو...

مکثی کرد و طلبکارانه افزود: ببخشید از سه جمله بیشتر شد.

شاهد با خونسردی گفت: شمارمو که داری. یه تک زنگ بزن شمارت بیفته. من نیومدم که برم. فقط گفتم یه کم طول می کشه تا هر دومون عادت کنیم. اگه آروم باشی... این مدت راحتتر و سریعتر طی میشه.

لبخندی هم ضمیمه ی جمله اش کرد و پرسید: اجازه ی مرخصی میدین؟

شیدا آهی کشید. شاهد راه هر بحث و جدلی را بسته بود. آرزومندانه گفت: دلم می خواست...

ولی جمله اش را تمام نکرد. شاهد با کم صبری پرسید: چی دلت می خواست؟

+: هیچی برو. دیرت شده.

_: شیدا؟ بگو دیگه.

شیدا آهی کشید و خندید. برای آن خنده اش... برای این شیدا گفتنش جان میداد. ولی حاضر نبود به عشقش اعتراف کند. پس جمله اش را با لبخند تکمیل کرد و گفت: دلم می خواست یه کم عاشقانه تر شروع می کردیم. نه این که هرکدوم دلمون جای دیگه باشه.

لبخند کم کم از لبش رفت. نگاه شاهد عذاب وجدان به جانش ریخت. از شرمندگی سر به زیر انداخت.

شاهد آهی کشید و گفت: نخیر. حرف حالیش نمیشه. انگار بازم باید منت رئیس محترم رو بکشم و مرخصی بگیرم. مثلاً می خواستم مرخصیامو نگه دارم... واسه جشن نامزدی... واسه درس... واسه... بی خیال...

گوشی اش را در آورد. اما قبل از این که زنگ بزند شیدا به تندی گفت: نه برو به کارت برس. عصر حرف می زنیم.

شاهد گوشی اش را پایین آورد و با بی حوصلگی گفت: ببین تکلیف منو روشن کن. تو می خوای کنار من بمونی یا نه؟ چرا با دست می کشی با پا پس می زنی؟ شایدم کلاً داری پس می زنی و من خوش خیال فکر می کنم می خوای بمونی!

شیدا لب مبل نشست. به دسته گل که هنوز توی دستش بود چشم دوخت و با ناراحتی گفت: نمی دونم. خیلی حرفا هست که باید باهم بزنیم. نمیشه که تو چند ساعت تصمیم گرفت...

شاهد نفس عمیقی کشید و آرام گفت: نه نمیشه... اشکالی نداره بیام تو؟ به نظرم تنهایی.

شیدا از جا برخاست و در حالی که به طرف آشپزخانه می رفت، گفت: بشین. گلا رو بذارم تو آب، میرم حاضر میشم بریم بیرون.

در حالی که گلها را توی گلدان مرتب می کرد، صدای شاهد را می شنید که تلفنی مرخصی اش را تمدید می کرد.

گلدان را روی پیش بخاری گذاشت و به اتاقش رفت. چند لحظه ای دور خودش چرخید و بالاخره اولین لباسی که به نظر مناسب آمد را پوشید. چشمها و گونه هایش را سریع و مختصر آرایش کرد و از خیر رژ لب گذشت.

نفس عمیقی کشید و از اتاقش بیرون آمد. شاهد مشغول تایپ توی گوشی اش بود. سر برداشت و بدون این که چشم از گوشی برگیرد، پرسید: بریم؟

شیدا سر به زیر انداخت و آرام گفت: ببخشید از کار و زندگی انداختمت.

شاهد از جا برخاست. گوشی را توی جلد کمری اش گذاشت و گفت: از کار بله ولی زندگی نه. باید تکلیفشو روشن کنیم. خوشم نمیاد پا در هوا بمونم. مامانم میگه زیادی قاطعم و این خوشایند خانمها نیست. نمی دونم. تا نظر تو چی باشه.

شیدا سر به زیر انداخت و با تردید گفت: منم... خوشم نمیاد پا در هوا بمونم.

ناگهان چیزی به خاطر آورد. سر برداشت و پرسید: صبحانه خوردی؟

_: میریم یه چیزی می خوریم.

+: نه نه. چند دقیقه صبر کن. نون ساندویچی داریم. الان حاضر می کنم.

با عجله به آشپزخانه رفت. ساندویچ کره پنیر گردو درست کرد. شاهد هم جلو آمد. به چهار چوب در آشپزخانه تکیه داد و گفت: زحمتت شد.

شیدا در حالی که ظرفهای کره و پنیر را توی یخچال می گذاشت با شوق گفت: نه چه زحمتی؟ آماده بود. آبمیوه هم داریم. هورااا!

و دو پاکت آبمیوه را از توی یخچال برداشت. همه را توی یک پاکت جا داد و با خوشحالی گفت: من حاضرم.

به چشمهای شاهد که در سکوت به دستهای او دوخته شده بود نگاه کرد. دلش لرزید. سر به زیر انداخت.

شاهد تکیه اش را از چهار چوب گرفت. راست ایستاد و به طرف هال چرخید.

توی ماشین شاهد گفت: خب... شروع کن.

شیدا سر به زیر انداخت. جرأت نداشت از آن همه احساسات مختلف توی ذهنش بگوید. از عکس العمل شاهد می ترسید. کاش شاهد خودش می فهمید و بدون سؤال جواب میداد. اما شاهد همچنان منتظر بود که شیدا بپرسد.

بعد از چند لحظه با ترس و تردید گفت: می ترسم... می ترسم عصبانی بشی.

شاهد ابرویی بالا انداخت و پرسید: عصبانی بشم؟! چرا؟

+: خب شاید از سؤالام خوشت نیاد. از دیشب تا حالا هرچی گفتم حوصلتو سر بردم. عصبانیت کردم.

_: احتمالاً باید عذرخواهی کنم! خب معذرت می خوام. سعی می کنم دیگه عصبانی نشم. تو هم یه سؤال رو ده بار نپرس. جواب من همون اولیه. باور کن. نه بهت دروغ میگم نه شکّی تو جوابام دارم.

+: ولی من یه عالمه شک دارم. من نمی دونم چکار می خوام بکنم. نمی دونم بابام واقعاً از ته دلش راضیه یا نه؟ هیچی نمیگه ولی می ترسم ناراضی باشه. نمی دونم نظر مامانت همیشه درباره ی من اینقدر مثبت میمونه یا نه... وقتی که خیالش از جانب بنفشه و مامانش راحت شد حوصلش ازم سر میره...

_: این چه حرفیه؟ یعنی چی حوصلش ازت سر میره؟ مگه قراره دلشو بزنی؟

+: نمی دونم. شاید بزنم... اونی که با یه نظر دیدن عاشقم شده، با دو تا اشتباه هم ممکنه ازم متنفر بشه.

_: شیدا!

لبخند زد. حتی شیدا گفتن با عصبانیتش را هم دوست داشت! واقعاً چرا؟

لبخندش را به زحمت جمع کرد و گفت: بیا. نمیشه که باهات حرف زد. عصبانی میشی.

شاهد با لبخند گفت: عصبانی نشدم. حالا به چی داری می خندی؟ عصبانیت خنده داره؟

+: نه شیدا گفتنت خنده داره. یعنی خنده دار نیست...

_: بابا عجب ماجرایی شده این شیدا گفتن! دیروز بغض کردی، امروز می خندی! میشه بگی ماجرا چیه؟ اصلاً من باید چی صدات کنم؟ بگم عسلم خوبه؟!

شیدا خندید و به تندی گفت: نه نه همون شیدا خوبه.

سر به زیر انداخت و با خجالت گفت: شیدا گفتنت رو دوست دارم. یه جور خاص صدام می کنی. هیشکی اینجوری نمیگه شیدا.

شاهد خندید. نگاهش کرد و با شگفتی پرسید: مگه چه جوری میگم؟

چون جوابی نشنید رو گرداند. غرق فکر به چراغ قرمز چشم دوخت. دستش را روی دست شیدا گذاشت و آرام فشرد. شیدا دستش را گرفت و محکم فشار داد. شاهد خندید و از گوشه ی چشم نگاهش کرد. دستش را پس کشید و دنده را عوض کرد. چراغ سبز شده بود. راه افتاد.

آرام و محکم گفت: بابات اول صبح اومد محل کارم. باهم حرف زدیم. ناراضی نبود. خب... البته خیلیم خوشحال نبود که یه غریبه از راه برسه و یه شبه دخترشو بقاپه. اما در کل با من مخالف نبود. فقط گفت باید بیشتر آشنا بشیم.

شیدا با خوشحالی و شگفتی پرسید: واقعاً؟؟؟ مطمئنی ناراحت نبود؟

_: ناراحت؟ نه ناراحت نبود. ولی مثل من عقیده داشت نباید اینقدر سریع پیش بریم. گاماس گاماس.

شیدا نفس بلندی به راحتی کشید و با لبخند گفت: چه خوب!

شاهد با چهره ای متبسم پرسید: دیگه به چی شک داری؟

+: نمی دونم... وای شاهد... اگه بدونی امشب باید کجا برم...

شاهد جلوی یک پارک توقف کرد و پرسید: کجا باید بری؟

شیدا با بدختی نگاهش کرد و نالید: عروسی شاهپر.

_: شاهپر کیه؟ هان صبر کن... همون پری که سربسرت می گذاشت... آره؟

شیدا سری به تأیید تکان داد و همچنان با ناراحتی به او چشم دوخت. شاهد نفسش را رها کرد و گفت: پیاده شو.

شیدا لب برچید و پیاده شد. به دنبال شاهد رفت و پرسید: اصلاً برات مهم نیست؟

شاهد ابرویی بالا انداخت و پرسید: باید نسبت به یه پری هم غیرتی بشم؟ من همون خشایار رو تحمل کنم از سرم زیاده.

شیدا رنجیده اخم کرد و گفت: من که نمیگم تحملش کنی! دارم مثلاً برات درد دل می کنم!

شاهد خندید. دست دور شانه های او انداخت و گفت: می دونم عزیزم. فقط می خواستم حواستو از اصل مطلب پرت کنم. به نظرت هیچ کاریش نمیشه کرد؟ اگه نری اذیتت می کنن؟ اگه بری چطور؟

شیدا دست او را پس زد و با اخم گفت: نکن جلوی مردم! الان پلیس بیاد بگه باهم چه نسبتی دارین چی میگی؟

شاهد شانه ای بالا انداخت و با خونسردی گفت: راستشو میگم.

شیدا با حرص گفت: اونم میگه ا چه خوب! تبریک میگم!

شاهد سری تکان داد و گفت: ممکنه.

+: برو بابا...

روی یک نیمکت نزدیک حوض نشست. ساندویچها را کنارش گذاشت و در حالی که چشم به فواره ها دوخته بود، نالید: امشبو چیکار کنم؟

شاهد کنارش نشست. دستش را روی پشتی نیمکت گذاشت. با دست دیگر یک ساندویچ برداشت و گفت: ته دلت چیه؟ می خوای چکار کنی؟

شیدا آهی کشید و گفت: می خوام برم. عمو پرویزم میاد. یعنی دلم به عمو قرصه اما...

سر برداشت. به شاهد چشم دوخت و گفت: اما مثل این میمونه که آدم بره وسط گله ی شیرا! عمو حتی اگه رام کننده ی شیرم باشه، با یه گله که نمی تونه کنار بیاد. می تونه؟

شاهد لقمه ای خورد و گفت: اگه عموت فکر می کنه می تونه، حتماً می تونه.

شیدا سر به زیر انداخت. لبش را جوید و با کمی مکث پرسید: شاهد... تو هم میای؟

_: من بیام؟ والا من هیچ سررشته ای در باره ی اجنه ندارم که بتونم مواظبت باشم!

شیدا آهی کشید و حرفی نزد. شاهد گفت: خیلی خب. اگه دلت می خواد باشم میام.

شیدا سر برداشت و با نگاهی پر از قدرشناسی به او چشم دوخت. شاهد تبسمی کرد و چیزی نگفت.

 

تاظهر قدم زدند و حرف زدند. شیدا باور نمی کرد که اینقدر کنار او راحت باشد و مثل یک دوست قدیمی از همه چیز و همه کس برایش بگوید. برای نهار به یک رستوران سنتی رفتند. بعد از نهار شیدا سیر و خسته لم داد و گفت: وای چه همه خوردم!

شاهد خندید و گفت: خیلی نخوردی.

+: چرا! خیلی بود.

_: شیدا...

شیدا چشمهایش را بست و جوابی نداد. شاهد تکرار کرد: شیدا؟

چشمهایش را باز کرد و متبسم به او چشم دوخت. شاهد پرسید: هنوزم می خوای فکر کنی؟

شیدا راست نشست و پرسید: درباره ی چی؟

_: من.

شیدا نفس عمیقی کشید.

شاهد گفت: از صبح تا حالا تمام نظرات و عقایدم رو برات تشریح کردم. تو هم همه چی رو گفتی. فکر نمی کنم حرف نگفته ای مونده باشه. حالا هنوز باید فکر کنی یا می تونی تصمیم بگیری؟

+: راستشو بگم؟

_: البته!

+: تو... دوست خیلی خیلی خوبی هستی. ولی خودت می دونی که نه من آمادگی دارم و نه تو که بهم دیگه به چشم نامزد نگاه کنیم.

_: حرف آخرت رو بگو.

+: به نظرم می تونیم رسمیش کنیم. اما نباید از هم توقع یه نامزدی رمانتیک داشته باشیم. و این... خیلی ناامید کننده است.

_: شیدا؟

+: دهه! تو هم نقطه ضعف گیر آوردی! کاش بهت نمی گفتم تو خماریش می موندی هی نمی گفتی شیدا! من دارم جدی حرف می زنم سربسرم نذار!

_:منم جدّیم شیدا! آخه تو چه تصوری از نامزدی داری که فکر می کنی ما به اندازه ی کافی رمانتیک نیستیم؟

شیدا رو گرداند و غمگین گفت: خودت می دونی چه تصوری دارم.

شاهد نفسش را با حرص فوت کرد و گفت: تمومش کن شیدا. اگه دائم بخوای منو با خشایار مقایسه کنی من نیستم. نمی کشم.

شیدا سر به زیر انداخت و گفت: من نمی خوام مقایسه کنم... می خوام سعی کنم کنار بیام. کمکم می کنی؟

شاهد نفس عمیقی کشید. از جا برخاست و گفت: من که از اولم همینو گفتم. این همه بحث نداشت!

حساب نهار را کرد و باهم بیرون رفتند. شاهد پرسید: برای تکمیل روزمون سینما بریم؟

شیدا لبخندی زد و گفت: بریم.

بعد از دیدن فیلم نشانی خانه ی عموپرویز را داد و شاهد او را رساند. شاهد جلوی خانه ی عمو توقف کرد و پرسید: خیلی زود نیست؟

+: می خوام یه کم با عمو حرف بزنم. از نگرانی دارم میمیرم. لباس شب و آرایش که نمی خواد. همینجوری میرم.

شاهد پوزخندی زد و گفت: شاهپرجان ناراحت نشه.

شیدا با حرص گفت: نه بابا!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


آدمی و پری (10)

چهارشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:07 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام
 

شاهد جلوی در آشپزخانه ایستاد و گفت: مامان، شیدا می خواد بره. میرم برسونمش.

مادرش معترضانه گفت: نمیشه که اینجوری! نهار ده دقیقه دیگه حاضره.

شیدا با لحنی توجیه کننده گفت: ممنونم. باید برم. کار دارم. شب مزاحم میشم.

نسرین خانم لبخند زد و گفت: مراحمی! خوشحال میشم که بیای. الانم می موندی خوب بود. ولی اصرار نمی کنم. هر جور راحتی.

شیدا نفسی به راحتی کشید و گفت: متشکرم. لطف دارین. خداحافظ.

_: خداحافظ عزیزم.

جلو آمد گونه اش را بوسید و راهی اش کرد. شیدا ابرویی بالا انداخت و طوری که او نبیند شکلکی برای شاهد در آورد. شاهد خندید و سر به زیر انداخت.

باهم از در بیرون رفتند. همین که سوار شدند شاهد دوباره پرسید: نمی خوای بگی می خوای چیکار کنی؟

+: اوّل من یه سؤال دارم. تو اصلاً تعجّب نکردی که یه پری زاده داره سربسر من می ذاره و همه ی این اتّفاقات تقصیر اونه؟!

شاهد شانه ای بالا انداخت و گفت: یه لشکر از این موجودات تو خونه ی مادربزرگم زندگی می کنن. اینقدر چیزای عجیب غریب اونجا دیدم که اصلاً تعجّب نمی کنم. مامان بزرگم حسابی باهاشون رفیقه. میگه اینا محافظامن.

+: واقعاً؟!

_: چیه؟ نکنه باورت نمیشه؟ مثل مامان... میگه من باور نمی کنم. باور می کنه ها. یعنی نمیشه باور نکرد ولی نمی خواد اقرار کنه. خاله مینا هم همینطور. میگه مامانم خرافاتیه. بنفشه هم بدتر از همه اصلاً حاضر نیست پاشو اونجا بذاره. هروقت دلش تنگ بشه باید مامان بزرگ رو احضار کنه خونشون، بیچاره با اون پادردش هرجوری هست پا میشه میره دیدن دردونش!

+: خونه مادربزرگ پدری منم پره. این یارو هم از همون جا اومده. عموم حبسش کرده بود تو آینه. منم عین یک احمق رفتم آزادش کردم و حالا شده بلای جونم. کاش عمو زودتر دوباره اسیرش کنه.

شاهد خندید و با خوشرویی گفت: کاشکی! حالا نگفتی می خوای امشب چیکار کنی؟ فکر نکن من یادم میره!

شیدا خندید. متفکّرانه گفت: اممم... می خوام بهش بگم که خیلی وقته آشناییم... مثلاً... مثلاً از سه سال پیش...

شاهد ابرویی بالا انداخت و پرسید: اون وقت نمی گه این چه دودره بازی بوده و تو دلتو به کی خوش کردی؟!

+: اممم... نه... یه جوری نمی گم که اینجوری فکر کنه. مثلاً فقط آشنا بودیم. من می دونستم بنفشه رو دوست داری و حاضر بودم خواهرانه هر کمکی که بتونم بهت بکنم. اونم... اونم خیلی نفهمه که نفهمیده چه جواهری رو از دست داده.

_: اوهو! نفهمه چیه؟ مراقب باش. داری درباره ی بنفشه حرف می زنی!

+: جانم؟! مگه قرار نبود دیگه غریبه باشه؟ شاهد اون شوهر داره. یادت که نرفته؟ ضمناً این حرفا همش به خاطر توئه. من هیچ خصومت شخصی ای با بنفشه ندارم. این نقش بازی کردنم وقتی که واقعاً نمی خوام به آینده فکر کنم کلاً مسخره است.

چهره ی شاهد سخت شد. در حالی که با اخم به روبرویش چشم دوخته بود، گفت: نه احتیاج به کمک دارم نه دلسوزی. متشکرم.

شیدا چند لحظه نگاهش کرد. بعد سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام. تند رفتم... ولی...

_: لازم نیست توضیح بدی.

+: نه باید یه چیزی رو توضیح بدم. مهم نیست که شاهپر چیکار کرده یا مامانت چی فکر می کنه... تو دیشب به من کمک کردی که با یه فاجعه کنار بیام و بتونم از کنارش خیلی سریعتر و راحتتر از اونی که فکر می کردم رد شم. اینو بهت بدهکارم.

_: تو هم همین کمک رو دیشب بهم کردی. یک یک مساوی. بدهی ای بهم نداری.

+: تو ازش رد نشدی. هنوز درگیری.

_: تو رد شدی؟! الان حاضری اون پسره رو دست تو دست رفیق قدیمیت ببینی و یه ذره هم به قلبت فشار نیاد؟ نه واقعاً بگو حاضری؟

شیدا لب به دندان گزید. سر به زیر انداخت و با سرگشتگی گفت: نه هنوز نمی تونم... ولی... ولی وقتی تو اون موقعیت نیستم می تونم فراموشش کنم.

شاهد پوزخندی زد و گفت: دستخوش! آفرین! اینو که منم می تونم. همون دیروزم می تونستم. همون وقتی که درگیر دماغ عملی تو بودم به هیچی دیگه فکر نمی کردم! راستی دردت چطوره؟ بهتری؟

شیدا سرزنش گرانه نگاهش کرد و پرسید: کوچه علی چپ بن بسته. بیا بیرون آقا. ما می خوایم مشکلمونو با کمک هم حل کنیم. حقیقتش من اگه امشب به تو کمک کنم خودمم خوشحالترم! انگاری... انگاری جای بنفشه و شوهرش... خشایار و نوشینن...

_: اسم این پسره رو نیار که ازش ندید بدم میاد.

شیدا قاه قاه خندید و پرسید: چرا ازش بدت میاد؟ خوبه منم مثل تو الان جبهه بگیرم که راجع به پسرعموم درست صحبت کن؟

_: نگفته بودی پسرعموته... هرچند فرقیم نمی کنه.

+: نگفته بودم؟! فکر می کردم گفتم ولی به قول تو فرقی نمی کنه.

شمرده شمرده افزود: اون دیشب برای دوستم شیرینی خورده و من می خوام اینو تو کلّه ی پوک خودم فرو کنم!

شاهد خندید و گفت: نگو اینطوری شیدا!

شیدا حرصی از دست دلش که گرفتار آن "شیدا" گفتنش بود، تکرار کرد: تو هم نگو اینطوری شیدا!

شاهد خندید و به شوخی پرسید: من چی گفتم شیدا؟

شیدا نالید: گفتی شیدا!

_: بگم شاهد؟!

شیدا سر به زیر انداخت و غرق فکر با صدایی غمگین گفت: نه.

_: ببینمت دختر؟! سرتو بیار بالا... الان از چی ناراحتی؟ بی حرمتی کردم اسمتو بردم؟ معذرت می خوام. بگم خانم شفیعی خوبه؟

شیدا با چشمهای به اشک نشسته سر برداشت و نگاهش کرد. چقدر وقتی که مهربان میشد دوست داشتنی بود!

سرش را به نفی بالا برد.

شاهد آهی کشید و پرسید: آخه چت شد یهو؟!

رسیده بودند. شیدا در ماشین را باز کرد و گفت: هیچی... ممنون که رسوندیم.

_: وایسا! تا نگی چی شده نمی ذارم بری.

+: برو شاهد. الان یکی برسه برام بد میشه.

شاهد لبهایش را بهم فشرد و عصبانی نگاهش کرد.

یک ماشین جلوی ماشین او مقابل در گاراژی خانه ی پدری شیدا توقّف کرد. شیدا محکم توی صورتش کوبید و گفت: عموم!

و خم شد بلکه عمویش او را نبیند.

شاهد آهی کشید و گفت: چرا شلوغش می کنی؟ مامان بابات که می دونن خونه ی ما بودی. خب طبیعیه که من برسونمت.

چون شیدا جواب نداد، مکثی کرد و ادامه داد: این بابایی که از ماشین پیاده شد خیلی جوونه. مطمئنی عموته؟

شیدا با تردید سر برداشت و با دیدن خشایار کف دستش را گاز گرفت و گفت: خاک به سرم. خشایاره!

شاهد ابرویی بالا انداخت و گفت: خیلی دلم می خواست روی ماهشونو زیارت کنم.

شیدا ملتمسانه نگاهش کرد و با تردید از ماشین پیاده شد. شاهد هم پیاده شد و در راننده را بست. با چهره ای سخت و جدّی به خشایار نگاه کرد.

خشایار ابروهایش را بالا برد و متعجّب به آن دو چشم دوخت. قدمی جلو گذاشت. شیدا با ترس گفت: سلام.

_: علیک سلام. آقا رو معرّفی نمی کنی؟

شاهد به طرف او رفت و گفت: از خودم بپرس. آدم زنده وکیل وصی نمی خواد. شاهد شهابی هستم.

خشایار با تعجّب گفت: عجب رویی داره! با اجازه ی کی با دختر عموی من...

_: پدرش... مادرش... مادربزرگش... نمی دونستم باید از پسرعموشم اجازه بگیرم!

بعد رو به شیدا که مثل بید می لرزید کرد و با ملایمت گفت: شیداجان؟ عزیزم... وایستادی چی رو نگاه می کنی؟ نگران نباش. دعوا نمی کنیم. من دارم میرم. عصر بهت زنگ می زنم.

شیداجان؟!!! عزیزم؟!!! شیدا و خشایار به یک اندازه متعجّب به نظر می رسیدند. شیدا که اینقدر جا خورده بود که اصلاً نمی دانست که باید چکار کند.

در خانه باز شد. شیوا یک پاکت را به طرف خشایار گرفت و متحیّر به جمع سه نفره ی آنها چشم دوخت.

شاهد با چشم به در باز اشاره کرد و آرام گفت: برو تو.

خشایار پاکت را از شیوا گرفت و مثل شیر زخمی عصبانی به طرف ماشین پدرش چرخید و سوار شد. شاهد هم با قدمهای مقطّع برگشت و در ماشینش را باز کرد. شیدا نفسی به راحتی کشید. برای شاهد سری تکان داد و در را بست.

شیوا جیغ جیغ کنان پرسید: این یارو کی بود؟

شیدا غرق فکر گفت: به تو ربطی نداره.

وارد راهرو که شدند صدای پدر از هال می آمد. داد زد: یعنی چی که بریم خونشون؟ می خوای این داستان مسخره رو باور کنم؟!! دلم خوش بود دو تا دختر پاک دارم. معلوم نیست از کی تا حالا با یارو رفیق بوده که مادر خوشحالتر از خودش زنگ زده دعوتمون کرده؟!

شیوا با چشمهای گرد شده به شیدا نگاه کرد و زمزمه کرد: چی شده؟

شیدا با حرص غرید: هیچی...

شیوا دوباره زمزمه کرد: باور کن من فقط دو بار بهش زنگ زدم. دوست نبودیم. مامانشم نمی دونست. حالا از کجا فهمیده؟

شیدا از سادگی او خنده اش گرفت. قاطعانه زمزمه کرد: شمارشو پاک می کنی دیگه هم بهش زنگ نمی زنی.

شیوا تند تند سرش را تکان داد و نجوا کنان گفت: آره همین کار رو می کنم. غلط کردم.

بعد به طرف حیاط برگشت و در حالی که سعی می کرد صدایش بالا نرود، با ترس گفت: من میرم تو حیاط. وقتی اوضاع آروم شد صدام کن.

شیدا سری به تأیید تکان داد و بدون این که اشتباه او را تصحیح کند اجازه داد که برود. بهتر بود همین حالا می ترسید نه وقتی که کار از کار می گذشت...

خودش هم به دیوار تکیه داد. لبش را گاز گرفت و کفشهایش را در آورد. مامان داشت سعی می کرد بابا را آرام کند.

شیدا بیرون رفت. شیوا گوشه ی حیاط سنگر گرفته بود. شیدا دور از او گوشی اش را در آورد و به عموپرویز زنگ زد.

با اوّلین زنگ عمو جواب داد و گفت: جانم عمو؟ بگو! بهتره یه دلیل درست و حسابی برای پروندن خواب بعدازظهر من داشته باشی.

شیدا از استقبال نه چندان گرم او خنده اش گرفت. گفت: سلام.

_: علیک سلام. حرفتو بزن تا درست و حسابی نپریده.

+: شاهپر کلی خرابکاری کرده.

_: این که حرف تازه ای نیست. من هنوز گیرش نیاوردم اسیرش کنم.

+: آبرو برام نذاشته. بابا می خواد منو بکشه. به دادم برس.

عمو جدی شد و پرسید: چیکار کرده؟

+: چی بگم؟ از اون موجودات مزخرف بپرس... خواهش می کنم کمکم کن...

عمو آهی کشید و گفت: باشه. گوشی رو بذار ببینم چه خبره بعد به بابات زنگ می زنم.

+: ممنون.

شیوا با ترس از پشت بوته ها بیرون آمد. فاصله اش زیاد بود. حرفهایش را نشنیده بود.

شیدا به طرفش رفت و باهم روی نیمکت سنگی انتهای حیاط نشستند. شیوا با بغض گفت: کارم خیلی احمقانه بود. خیلی!

شیدا با همدردی دست دور شانه های او انداخت و حرفی نزد.

شیوا دماغش بالا کشید و گفت: تو چه جوری همیشه کار درست رو انجام میدی؟ هیچ وقت اشتباه نمی کنی... همیشه باعث افتخاری. عوضش من...

شیدا دلش سوخت. با ناراحتی گفت: اینطوری نیست... اصلاً... اصلاً بابا که اسمی نبرد. شاید داشت درباره ی من حرف میزد...

شیوا از جا پرید و حیرتزده پرسید: یعنی چی؟! بذار ببینم... نکنه... نکنه... اون یارو که دم در بود...

شیدا با اخم گفت: نه... میگم شاید اشتباهی شده.

_: پس... پس اون کی بود؟

+: همونی که دیروز زد به دماغم.

و دستی روی بینی دردناکش کشید.

شیوا با خوشحالی از جا پرید و گفت: آره! مامانش زنگ زد گفت اشتباهی از خونشون سر در آوردی و نهار میمونی. ببینم نهار چی خوردین؟

شیدا غرغر کنان گفت: نهار نخوردم.

با باز شدن در خانه از جا برخاست. شیوا حیرتزده زمزمه کرد: عموپرویز؟ این وقت روز؟ یعنی چی شده؟

عموپرویز بدون دیدن آن دو با قدمهایی مصمم وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

شیوا که جوابی از شیدا نشنید شانه ای بالا انداخت و به طرف نیمکت برگشت. شیدا ولی با پریشانی مشغول قدم زدن شد. بالاخره هم طاقت نیاورد و بی سروصدا وارد راهرو شد.

بابا داشت می گفت: خیلی خب برادر من خیلی خب... اینقدر اصرار نکن. باشه. هرچی تو بگی. دختر من پاکتر از برگ گل. ولی من نخوام این رابطه ادامه دار بشه کی رو باید ببینم؟

+: اونا قصدشون خیره خان داداش! برین امشب باهم آشنا شین. چی میشه مگه؟

_: اگه قصد امر خیر دارن اونا باید پاشن بیان. یعنی که چی من پاشم برم؟

شیدا توی راهرو ملتمسانه دستهایش را بهم مالید. خدا خدا می کرد که ماجرا ختم به خیر بشود.

+: حالا دعوت کردن. روشونو زمین نندازین. تازه حاج خانمم که باهاشون آشناست و می خواد بره. مشکلت چیه شما؟

_: مادر خانمم با خواهر این خانم آشناست. همسایه ان... دوستن... چه می دونم. با خودش کاری نداره.

+: حالا هرچی... مگه قبول نکرده بیاد؟ برین دیگه. اینطور که من شنیدم فرهنگ خونواده هاتون باهم جوره. چی میشه یه دوست جدید پیدا کنین؟ خیلیم خوبه...

_: برو بابا... تو هم با اون اجنّه ی فضول و بی سر و پات.... فرهنگمون شبیهه! هه! این حرفا رو کی یاد پریهات داده؟

عمو خندید و گفت: نمی دونم. می شنون دیگه. یاد گرفتن. حالا بیاین برین. هم فاله هم تماشا. از اون گذشته... بهتره این ماجرا به جای یه داستان مرموز و غلط مخفیانه یه رابطه ی رسمی علنی تحت نظر خانواده ها باشه.

_: هی پرویز داری تند میری ها! مگه من دیوانه ام دخترمو همین جور الکی الکی بدم به کسی که نه می دونم پدرش کیه نه مادرش؟!

+: خب منم همینو میگم برادر من! برین باهم آشنا شین.

_: و اگه نخوایم؟

+: پسره دلش گیره. بالاخره پا میشن میان. خب چه ایرادی داره که شما امشب برین؟

_: هر وقت پا شدن اومدن اون وقت باهم آشنا میشیم. دخترم که رو دستم نمونده برم دو دستی تقدیمش کنم.

+: نگران نباش. با این رفتن دخترت کوچیک نمیشه. یه آشنایی سادست. چیزی نیست که.

شیدا آهی کشید. نگران بود. دیگر نمی توانست تحمل کند. بی صدا به حیاط برگشت. شیوا با نگرانی جلو آمد و پرسید: چی شده؟ عمو پرویز برای چی اومده؟ فهمیده من تلفن زدم؟ غلط نکنم اون جن و پریهاش براش خبر بردن. خاک به سرم آبروم رفت....

شیدا به تندی گفت: نه آبروی تو نرفته. کسی هم نفهمیده. ولی به همین سادگی ممکنه بفهمن. پس قبل از این که دیر بشه خودتو جمع کن.

شیوا با پریشانی پرسید: پس دعوا سر چیه؟ بابا هنوز داره داد می کشه.

شیدا با بی حوصلگی گفت: سر همین بابایی که زده به دماغ من. ول می کنی یا نه؟

چشمهای شیوا درخشید. پرسید: دوسش داری؟

سرزنشگرانه گفت: شیواااا!

_: خب چیه؟ فقط پرسیدم.

+: بین ما هیچی نیست. بشین سر جات.

رو گرداند و کلافه از او دور شد. عمو از در بیرون آمد و خطاب به بابا گفت: شما بفرمایین خودم میرم. خداحافظ.

بابا بیرون نیامد. شیدا به دنبال عمو تا دم در رفت و با پریشانی پرسید: چی شد عمو؟

عمو از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: بهتره سعی کنی با این پسره خوشبخت بشی تا فکر نکنم بی خودی تو روی برادر بزرگم وایسادم. ضمناً فردا شب عروسی دعوتیم. کلّی کل کل کردم تا راضی شدن سر شب برگزارش کنن. به بابات گفتم فردا شب میای خونمون باهات حرف بزنم آدم شی! قبل از غروب بیا.

شیدا با چشمهای گرد شده پرسید: عروسی؟

عمو طوری نگاهش کرد که فوراً به خاطر آورد! با شگفتی و دلخوری گفت: عمو! این پسره خیلی به من لطف کرده پاشم عروسیشم برم؟!!!!! عمراً!!!! خواهشاً اسیرش کن.

عمو گردنش را کج کرد و با لحن مضحکی پرسید: دلت میاد؟ جوون ناکام رو اسیر کنم؟

شیدا که از حرص خون خونش را می خورد، غرّید: آخی طفلک ناکام! بره بمیره با این آبرویی که از من برده!

عمو با ملایمت انگشتی روی بینی او کشید و گفت: جیگر عمو، با همه شوخی با مام شوخی؟ من که خبر ندارم که چه جوری دلت غنج می زنه واسه شیدا گفتن یارو. برو یکی دیگه رو سیاه کن ما خودمون ذغالیم. خداحافظ.

و بدون این که منتظر شرمندگی بی اندازه ی شیدا بشود از در بیرون رفت و در را پشت سرش بست. نفس شیدا از خجالت بند آمده بود. احساس می کرد تمام خون سرش توی صورتش جمع شده است. برگشت. امیدوار بود شیوا حرفهایشان را نشنیده باشد. نگاهی به اطراف انداخت. او را ندید. نفس عمیقی کشید. چند دقیقه دیگر در حیاط ماند و بالاخره با ترس و لرز وارد خانه شد.

توی هال سر کشید. شیوا جلوی تلویزیون نشسته بود. نیم نگاهی به او انداخت و دوباره به تلویزیون چشم دوخت. وارد شد. بابا دور و بر نبود. به سرعت به اتاقش رفت و در را بست. خسته و له روی تخت نشست. نالید: شاهپر لعنتی لعنتی.... یه جو آبرو پیش عموم داشتم...

به سنگینی از جا برخاست. لباس عوض کرد. با کلّی احتیاط بیرون رفت و دست و رویش را شست. بابا ظاهراً رفته بود بخوابد. نفس عمیقی کشید و با عجله به اتاقش برگشت. روی تخت نشست. پاهایش را توی شکمش جمع کرد و به دیوار تکیه داد. سرش پر از فکر و خیال بود و یک دنیا شرمندگی...

اینقدر درگیری ذهنی داشت که نفهمید کی شب شد. مامان در اتاقش را باز کرد و گفت: زود باش حاضر شو می خوایم بریم. زود باش تا بابات پشیمون نشده. می خوام ببینم اینا کین که این همه قشقرق سرشون راه افتاده.

سری به تأیید تکان داد و بدون حرف برخاست. در کمدش را باز کرد و پرسید: چی بپوشم؟

مامان در حالی که در را می بست غرغرکنان گفت: خرس گنده من باید بگم چی بپوشی؟ خب یه چی بپوش دیگه.

آهی کشید. بهترین مانتویش همان بود که دیروز پوشیده بود و کثیف شده بود. بقیه ی لباسهایش را توی کمد ورق زد. بالاخره لباس ساده ای انتخاب کرد و خواست بپوشد، اما یادش آمد که باید روی بنفشه را کم کند. پوفی کشید. بابا معمولاً به لباس او توجّه نمی کرد. ولی اگر استثناءً همین یک شب متوجه میشد زیادی به خودش رسیده است چی؟

هنوز درگیر بود که مامان در را باز کرد و با عصبانیت پرسید: تو هنوز نپوشیدی؟ بهت میگم زود باش. اگه امشب نریم من از کجا بفهمم اینا کی بودن؟ نگرانتم. بفهم اینو!

با همان سرعت در را بست و رفت. شیدا لپهایش را باد کرد و پف کرد. یک مانتوی خنک مجلسی زرشکی آجری با نواردوزیهای طلایی و قهوه ای برداشت. برای زیرش شلوار لی کشی قهوه ای پوشید و یک شال قهوه ای با نقشهای طلایی هم به سر کشید. کمی آرایش کرد و از در بیرون آمد.

بابا همان موقع حاضر شده بود. عصبانی بود و به او نگاه نمی کرد. بدون حرف راه افتادند. اوّل دنبال مامان بزرگ رفتند و بعد به طرف نشانی ای که مامان روی کاغذ یادداشت کرده بود راه افتادند.

توی کوچه دنبال در خانه می گشتند و شیدا اینقدر از غضب پدرش ترسیده بود که جرأت نمی کرد نشانی بدهد. بالاخره مامان یادش آمد که شیدا می داند و پرسید: شیدا همین کوچه بود؟

شیدا با ترس گفت: بله.

_: کدوم خونه؟

+: همون در چوبی که جلوش پلّه داره.

به بابا چشم دوخت تا عکس العملش را ببیند. امّا از چهره ی سخت و سنگی او احساسی خوانده نمیشد. کنار خانه پارک کرد و پیاده شدند.

شاهد و پدر و مادرش با استقبال گرمی به آنها خوش آمد گفتند. دخترها هم کمی بعد جلو آمدند و آشنا شدند. همگی به اتاق پذیرایی هدایت شدند.

خاله مینا از جا برخاست و اوّل همه کلّی مادربزرگ را تحویل گرفت. مادرش هم که گویا آشنایی قبلی با مادربزرگ داشت جلو آمد.

شیدا با لبخند به پیرزنی که با پریها زندگی می کرد چشم دوخت.

بالاخره نشستند. بنفشه و همسرش هنوز نیامده بودند. قیافه ی بابا نرم تر از قبل بود. مشخّص بود از این که با یک خانواده ی آبرومند روبرو شده است، خاطرش کمی آرام گرفته است.

نسرین خانم با هیجان گفت: قسمتو می بینین؟ اینقدر این آشنایی بچه ها به نظرم بامزه و جالب بود که خدا می دونه. البتّه منهای بینی ضربه خورده ی شیداجون... اصلاً قیافه هاشونو ببینین! کپی هم! دو تا خواهر و برادر اینقدر به هم شبیه نیستن! والا! انگاری برای هم ساخته شدن.

نگاه و لبخند پرمهری نثار شیدا کرد و دوباره رو به طرف پدر و مادرش کرد و ادامه داد: واقعاً لطف کردین که تشریف آوردین. خیلی دلم می خواست که باهم بیشتر آشنا بشیم و اگر خدا بخواد برای امر خیر خدمت برسیم.

بابا نفس عمیقی کشید ولی حرفی نزد. مامان هم لبخند خجولی زد و سر به زیر انداخت. شاهد با سینی چای وارد اتاق شد و مائده بشقاب گذاشت و شیرینی تعارف کرد.

شیوا توی پهلوی شیدا زد و زمزمه کرد: خونواده ی خوبین. پسره هم به نظر خوب میاد.

شاهد که همان موقع جلوی شیدا خم شده بود، ابرویی بالا انداخت و گفت: متشکرم!

شیدا سقلمه ی محکمی به شیوا زد و در مقابل تعارف چای شاهد، گفت: ممنون. نمی خورم.

بلافاصله هم پشیمان شد ولی رویش نشد حرفی بزند. فقط نفس عمیقی کشید و عطر خوش چای تازه دم را به مشام کشید.

مائده که همسن و سال شیوا بود، او را به اتاق خودش برد تا راحتتر باشند.

بنفشه و شوهرش از راه رسیدند. شیدا با نگرانی شاهد را پایید که در مقابل تعارف و خوش و بش بنفشه با چهره ای سرد و جدی به آنها خوش آمد گفت و راهنمایی شان کرد. 

بنفشه با اطوار روی مبل دو نفره کنار شوهرش نشست و دست او را در دست گرفت.

شیدا نفس عمیقی کشید و سر برداشت. شاهد هم همان موقع نفسش را رها کرد و به شیدا نگاه کرد. از این تلاقی و فکر مشابهی که از ذهنشان گذشته بود، هر دو لبخندی زدند که متأسفانه بلافاصله مچشان گرفته شد! نسرین خانم با خوشحالی گفت: ای جانم! به جان خودم اینا همدیگه رو می خوان. سخت نگیرین آقای شفیعی! شاهد هم درسشو خونده، هم سربازی رفته، هم کار می کنه. پونصد سکّه هم مهر می کنیم. چطوره؟

ابروهای شیدا بالا پرید. همه از این همه عجله تعجّب کرده بودند. پدر شیدا گفت: ما هنوز چایی هم نخوردیم خانم! اجازه بدین باهم بیشتر آشنا بشیم.

نسرین خانم با همان هیجان دخترانه اش جیغ جیغ کنان ادامه داد: البتّه که آشنا میشیم. حتماً تحقیق کنین، محلّ کار شاهد، تو محلّه ی خودمون... همه جا. ولی کلّاً از قدیم گفتن جنگ اوّل به از صلح آخر. شما با پونصد سکّه موافقین؟

آقای شفیعی به پشتی مبل تکیه داد و محکم گفت: نع!

نسرین خانم جا خورد و سعی کرد باز حرفی بزند که آقای شفیعی توضیح داد: زیاده! آدم یه قولی میده که از عهده اش بربیاد. مگه در آمد پسر شما چقدره؟

آقای شهابی که تا حالا خیلی حرفی نزده بود، در مقابل نگاه ملتمسانه ی همسرش گفت: اصلاً از اوّل قسط بندیش می کنیم. ما هم کمکش می کنیم. مهریه حقّ عروسه. هر ماه یه سکّه می پردازه تا وقتی که تموم بشه.

شاهد نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت. پدرش رو به او کرد و گفت: تو هم که موافقی بابا؟

شیدا پوزخندی زد و فکر کرد: جرأت داری مخالفت کن!

شاهد سر برداشت و گفت: بله.

بعد از جا برخاست و ظرف میوه را دور گرداند. مادربزرگش با سرخوشی گفت: الان باید نقل و نبات بگیری دهنمونو شیرین کنیم نه میوه!

شاهد تبسم بی رنگی کرد و جوابی نداد. چهره اش خوشحال نبود. شیدا لب برچید و با نگرانی نگاهش کرد. نسرین خانم هنوز هم داشت بازار گرمی می کرد. اینقدر حرف زد تا پدر شیدا اجازه داد که دختر و پسر به حیاط بروند تا باهم صحبت کنند.

شیدا با خجالت از جا برخاست و بدون این که به هیچ کس نگاه کند به دنبال شاهد از اتاق بیرون رفت. تا وقتی که روی تشکچه های گلدار صندلی های فلزی حیاط ننشسته بودند، هیچ کدام حرفی نزدند. ولی به محض این که جاگیر شدند و خیال شیدا از تنها بودنشان راحت شد، به سرعت گفت: این دیگه خیلیه! من می دونم تو هنوز آمادگی نداری! لازم نیست قبول کنی! بعداً با مامانت حرف بزن. راستشو بهش بگو. قرار بود روی بنفشه کم بشه که شد.

شاهد که دو انگشتش را روی چانه اش گذاشته بود، پوزخندی زد و بدون این که به شیدا نگاه کند، با لحنی که بوی تمسخر می داد، گفت: بله! حسابی روش کم شد. مامان خانم هر تلاشی می کنه که به خواهر و خواهرزادش بفهمونه خیلی هم خوب کردن که مخالفت کردن! ما اصلاً خیلی هم خوشحالیم!

شیدا جهت نگاه او را تعقیب کرد. به بوته ی گل رز رسید. در حالی که به گلهای قشنگ رز خیره شده بود، با بدبینی پرسید: منظور؟

شاهد دست دراز کرد. گلی را که کاملاً شکفته و رو به خشک شدن بود بدون شاخه چید و مشغول پرپر کردنش شد. آرام گفت: مهریه ی بنفشه سیصد و پنجاه سکّه است. خاله خیلی دلش می خواست چهارصد تا باشه ولی خانواده ی داماد رضایت ندادن. مامان خانم هم ب ی بسم الله پیشنهاد پونصد تا داد که همه رو بچزونه! خاله... بنفشه... داماد بخت برگشته. 

آهی کشید و از جا برخاست. با صدایی غم گرفته گفت: از این گیس و گیس کشی ها متنفّرم. بین من و بنفشه هرچی بوده گذشته. نمی خوام میونه ی دو تا خواهر بهم بخوره.

شیدا به پرهای گل که روی شیشه ی میز ریخته بود چشم دوخت و گفت: حق با توئه. اصلاً میریم تو میگیم به توافق نرسیدیم. اینجوری دل خاله ات هم سر این مهریه کمتر می سوزه و شاید دوباره باهم خوب بشن. تو هم که کلاً نمی خوای... با خیال راحت میری سر درس و مشقت.

شاهد بالای سر او ایستاد و گفت: این ماجرا یه طرفه نیست. نظر تو چیه؟

شیدا به میز چشم دوخت و با کمی دستپاچگی از حضور نزدیک او گفت: نظر من؟ ا... خب... منم می خوام درس بخونم... گفتم که... کلاس شنا هم می خوام برم.

شاهد تبسّمی کرد و با ملایمت گفت: لحنت بیشتر بوی بهانه جویی میده.

از پشت سرش به کنارش آمد و سعی کرد نگاه شیدا را شکار کند.

شیدا رو گرداند و با اخم گفت: ما باهم حرف زده بودیم. قرار نبود به اینجا برسه.

_: حالا که رسید. تقصیر من و تو و حتی اون پری سرخوشت هم نبوده.

شیدا از جا برخاست. پشت به او قدمی برداشت و در حالی که سعی می کرد، صدایش محکم باشد، تند تند گفت: هنوز نه به باره نه به داره. میگیم نمی خوایم و تموم میشه.

دست شاهد روی شانه اش نشست. گفت: شیدا؟

قلب شیدا فرو ریخت! نه تحمّل شیدا گفتنش را داشت و نه دستی که روی شانه اش بود. قفل شده بود. نه می توانست قدمی بردارد نه حرفی بزند. در دل به بی دست و پایی خودش لعنت فرستاد.

شاهد بدون این که دستش را بردارد جلو آمد و آرام گفت: ما باهم یه قراری داشتیم.

شیدا متعجّب پرسید: قرار؟

_: به همدیگه کمک کنیم. به همین زودی یادت رفت؟

شیدا به طرفش برگشت. سعی کرد با حرکتی دست او را جدا کند امّا موفّق نشد. با صدایی که به زحمت خونسرد و طبیعی نگهش داشته بود، به تندی گفت: خب کمکت کردم دیگه! کار بیشتری از دستم برنمیاد شرمنده! اگه دلت می خواد صبر کن مهمونا برن، بعد بگو به توافق نرسیدیم.

شاهد با ملایمت گفت: می تونیم تا بعد از نامزدی خشایار صبر کنیم.

شیدا بالاخره دست دراز کرد. دست او را از سر شانه اش پس زد و در حالی که راه می افتاد گفت: لازم نیست. من حالم خوبه. می تونم کنار هم ببینمشون.

امّا صدایش بغض داشت.

شاهد با ملایمت پرسید: مطمئنی؟

شیدا با حرص از بغضی که بی اجازه بروز کرده بود، عصبانی گفت: نه مطمئن نیستم. ولی باید باهاش کنار بیام دیگه! مسخره است که بخوام برای کنار اومدن با اون به تو پناه بیارم، بعدم تو بذاری بری، من بمونم مثل اون کلاغ که اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره، راه رفتن خودشم یادش رفت.

شاهد آرام گفت: ما فقط به یه کمی زمان نیاز داریم تا با احساسات دو گانه مون کنار بیاییم. اینم وقتی که همدیگه رو درک می کنیم مشکلی نیست.

شیدا با تمسخر گفت: اه؟! تا حالا که نظرت این نبود!

امیدوار بود که شاهد در تاریکی حیاط برق اشکی که از چشمش چکیده بود را نبیند.

_: می بینی که مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم. هنوز هم میگم خیلی خوشحالتر بودم اگر این ماجرا خیلی ملایمتر پیش می رفت و فرصت می کردم هضمش کنم. ما تازه دیروز باهم آشنا شدیم!

شیدا با پشت دست اشکش را پس زد و با حرص گفت: خوب شد گفتی! یادم نبود کی آشنا شدیم!

شاهد شانه های او را گرفت و رویش را به طرف خود برگرداند. با لحنی که بوی خنده داشت، گفت: هی هی وایسا ببینم! الان می خوری تو دیوار! تو از چی دلخوری؟

شیدا این بار با کف هر دو دست به صورتش کشید و اشکهایی که با سرعت بیشتری جاری می شدند را زدود. عصبانی گفت: دلخور؟ دلخور نیستم. خیلی هم خوشحالم!

شاهد او را طرف خود کشید و با گونه اش سرش را نوازش کرد. با ملایمت گفت: آروم باش. چیزی نشده. من اگه زمان می خوام معنیش این نیست که تو رو نمی خوام.

غرور شکسته ی شیدا می خواست با تمام قدرت او را پس بزند. امّا دل بی منطقش تازه آرام گرفته بود. هرچند که اشکهایش هنوز جاری بودند و هق هق می کرد.

شاهد دست روی پشت او کشید و گفت: درست میشه. غصّه نخور.

با لحن یک کودک بهانه جو پرسید: بنفشه هم تا گریه میشد بغلش می کردی؟

شاهد او را کمی جدا کرد. با نگاهی که هم لبخند داشت و هم سرزنش گفت: نخیر. من تا حالا بغلش نکردم. سر همین حرفاست که میگم ما زمان می خوایم. دشمنی که باهات ندارم. هنوز هر دو تامون حسّاسیم. داغمون تازه است. و الا... دوستت دارم شیدا. باور کن.

و دوباره او را به خود فشرد و در حالی که آرام تابش می داد گفت: همه چی درست میشه.

در حیاط با سر و صدا باز شد. شیده داد زد: شاهد؟ شاهد کجایین؟ چرا چراغا رو روشن نکردین؟

و دو سه تا از چراغها را روشن کرد. شاهد قدمی از شیدا فاصله گرفت و با خنده گفت: ای خروس بی محل...

شیده سر کشید و وقتی آنها را دید گفت: بیاین شام. می خواین براتون بیارم تو حیاط؟

شاهد گفت: نه داریم میایم.

دست شیدا را گرفت و آرام پرسید: می خوای اوّل صورتتو بشوری؟ دستشویی اونجاست.

دست و رویش را شست. توی آینه با تأسف بینی متورّمش را بررسی کرد و آهی کشید. شالش را مرتّب کرد و در دستشویی را باز کرد.

شاهد شاخه ی یک غنچه ی رز را توی جا دکمه ی مانتویش فرو کرد و گفت: البتّه همه ی این حرفا دلیل نمیشه قضیه ی ادامه تحصیل رو بی خیال شیم.

شیدا با لبخند بی رمقی به گل چشم دوخت و تأیید کرد: نه دلیل نمیشه. می خوام بشینم بخونم برای کارشناسی.

_: خب کارشناس محترم بفرمایین شام!


آدمی و پری (9)

چهارشنبه 18 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 12:13 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام

همیشه شلوغم، ماه مبارک رمضان شلوغتر. خلاصه که اگه کم می نویسم و به وبلاگهاتون کم سر می زنم شرمنده... اصلاً وقت نمی کنم

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق باشه انشاءالله...

صبح روز بعد با احساسات مختلف و درهم برهمی از خواب بیدار شد. دردش کمتر شده بود اما غمی عمیق در قلبش حس می کرد. غمی که دقیقاً دلیلش را نمی فهمید. می دانست که کمتر از دیروز افسوس از دست دادن خشایار را دارد. ولی بقیه اش چی؟ بی حوصله بود. با کلافگی گوشی را روشن کرد و بدون این که حواسش باشد به دنبال شماره ی "خودم" گشت. چند لحظه بعد که به خاطر آورد این شماره را اصلاً ندارد، لب برچید و گوشی را روی تخت رها کرد.

یک نصف روز باهم بودند و اینقدر به او عادت کرده بود؟؟؟ دقیقاً همین بود. عادت کرده بود. مطمئن بود که عاشقش نیست. اصلاً چرا باید عاشقش میشد؟ نه آنقدر خوش تیپ بود نه خیلی خوش قیافه. نه عطر مست کننده ای زده بود و نه کلام مسحور کننده ای داشت! صرفاً یک رفیق شفیق معمولی بود. ولی کاش بود...

عصبانی به خودش تشر زد که دلتنگی برای یک رفیق نصف روزه اصلاً معنی ندارد! از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت. مامان داشت حاضر میشد که برود. سلامی کرد و خواب آلوده به طرف دستشویی رفت.

مامان جواب سلامش را داد و در حالی که وسایلش را مرتب می کرد پرسید: دردت بهتره؟

+: بله خوبم.

_: تا ظهر دو تا کلاس دارم. خورش تو آرامپزه. برنجم خیس کردم. اگه دم ظهر حالت خوب بود دمش کن. اگه نه خودم میام.

+: چشم.

_: کاری داشتی زنگ بزن. خداحافظ.

+: چشم. خداحافظ.

صورتش را شست و توی آینه بینیش را بررسی کرد. از دیشب ورمش بیشتر شده بود. با ناراحتی به دو طرفش دست کشید. غرغرکنان گفت: من از دست تو چیکار کنم شاهپر؟ خودم چه لعبتی بودم دیگه حالا با این دماغ گنده چی شدم!

عصبانی از دستشویی بیرون زد. امّا با دیدن تصویر سه بعدی یک زن فوق العاده زیبا وسط هال ماتش برد! شاهپر با همان قیافه ی ابری آبی اش ظاهر شد و با لحن شادی گفت: معرّفی می کنم: بانو گل عنبر خوشبو و معطّر! عشق بنده! البتّه خودشون افتخار ندادن، تصویرشون رو فرستادن. خداییش فوق العاده نیست؟!

شیدا حیرتزده به آن تصویر سه بعدی که به اندازه ی ابعاد یک آدم معمولی وسط زمین و هوا معلّق بود خیره شد. اینقدر متعجّب بود که زبانش بند آمده بود. زیباترین زنی بود که در تصورّش می گنجید. شبیه نقّاشیهای مینیاتور بود ولی خیلی زیباتر از آنها! صورتی مهتابی رنگ و چشمهای درشت مخمور مشکی... موهای بلند و خوش حالت به رنگ شب، لبهای سرخ کوچک و گونه های صورتی... اندامی زیبا و پیراهنی بلند با گلهای ریز شبیه نقش قالی... یک نقش بسیار زیبا و خوشرنگ... با رایحه ای خنک و خوشایند که به هیچ بویی که شیدا قبلاً استشمام کرده بود شباهت نداشت.

تصویر پایینتر آمد و روی مبل روبروی شیدا نشست و پاهای خوش تراشش را که تا مچ از زیر دامن بلندش در آمده بود را روی هم انداخت. چنان خوش ادا و جذّاب بود که شیدا وقتی بالاخره توانست حرف بزند، با صدایی که به زحمت از گلویش خارج شد گفت: شاهپر دیوونه ای که منو با این حوری یکی می کنی؟؟؟؟

شاهپر دستهایش را روی سینه گره زد و گفت: من شما دو تا رو یکی نکردم. از تو یه جور خوشم میاد از اون یه جور دیگه...

+: پوفففف! امان از شما مردها!

تصویر گل عنبر لبخند شیرینی به عصبانیت شیدا زد. شاهپر شانه ای بالا انداخت و گفت: ببین مسائل فیزیولوژی رو قاطی بحث نکن. بشین با این خانم صحبت کن ببین حرف حسابش چیه؟

شیدا با تعجّب پرسید: بشینم چی بگم؟

_: نمی دونم! خودت گفتی باهاش حرف می زنی. قول دادی.

+: ولی تو به قولت عمل نکردی!

_: من نیمه ی گمشده تو پیدا کردم خودت نخواستی. انگاری سیبی که از وسط نصف شده!

+: قیافه ی شبیه به هم که دلیل نمیشه! معیارهای خیلی مهمتری وجود داره.

_: من معیار پعیار سرم نمیشه. عاشق این خانمم. دستم به دامنت!

شیدا آهی کشید و روبروی آن تصویر زیبای لمیده بر مبل نشست. لبش را گاز گرفت و بعد از چند لحظه گفت: سلام.

تصویر لبخند زیبای دیگری زد و گفت: سلام.

+: چرا... چرا شاهپر رو قبول نمی کنی؟

گل عنبر بازهم به دستپاچگی او لبخند زد و گفت: ازش خوشم نمیاد.

شاهپر معترضانه پرسید: آخه چراااا؟!

شیدا دستش را بالا برد و سرفه ی کوتاهی کرد. به شاهپر گفت: شاهپر میشه ما رو تنها بذاری؟ یه سر برو اون ور دنیا و وقتی حرفامون تموم شد بیا!

_: باشه چشم. سوغاتی چیزی از غرب وحشی نمی خوای؟

+: چرا. برام یه کلاه مکزیکی بیار. خداحافظ.

_: خداحافظ.

شاهپر غیب شد و شیدا به پشتی صندلی تکیه داد. نفس عمیقی کشید. از این که بالاخره به خودش مسلّط شده بود خوشحال بود. هرچند ته دلش کمی از ترس می لرزید و همچنان مجذوب آن همه زیبایی گل عنبر مانده بود.

چیزی به خاطرش رسید. لبخندی زد و گفت: این که قیافه ی واقعیت نیست نه؟ منظورم اینه که پریها این شکلی نیستن.

گل عنبر با تبسّم گفت: نه ولی این چهره ایه که ازش خوشم میاد. خرج و دردی هم نداره. برعکس شما آدما که میرین هزار جور عمل جراحی پر از خرج و درد می کنین که ظاهرتون بشه اونی که دوست دارین.

+: خب ما هم اگه می تونستیم به این راحتی برای خودمون یه تصویر فوق العاده زیبا بسازیم حتماً این کار رو می کردیم. خودآزاری که نداریم که الکی بریم زیر تیغ جرّاحی! حالا این حرفا به کنار... مشکلت با این پسره چیه؟

_: مشکلی باهاش ندارم. می خواستم یه کمی اذیّتش کنم.

+: یه کمی؟؟؟ هزار سال مدّت کمیه؟

_: هزار سال نیست. بی خودی شلوغش کرده. همش چهارصد و بیست و سه سال پیش بود که باهم آشنا شدیم.

+: اوه! آخییی! همش!!!

_: خب که چی؟ تو عالم شماها عجیبه. بین ما عجیب نیست. تازه حوصلم سر رفته. همین روزا باهاش عروسی می کنم.

شیدا ابرویی بالا برد و پرسید: واقعاً؟! این عالیه! خیلی براتون خوشحالم.

_: ممنون. عروسیمون میای؟

+: اوه نه مرسی! فقط همینم مونده. نمیام. از همین جا صمیمانه تبریک میگم.

_: باید بیای! دارم رسماً دعوتت می کنم.

+: میگم نمیام! همین حالاشم زیادی با شماها قاطی شدم. نمیشه. متشکّرم.

گل عنبر ابرویی بالا برد و با غمزه پرسید: می ترسی؟

+: خب معلومه که می ترسم! انگاری ولم کنی وسط یه گلّه شیر گرسنه! چه کاریه؟

گل عنبر چهره درهم کشید و گفت: آدمی از هرچی حیوون و پریه پست تره! آدمه که ترس داره نه ماها!

شیدا آهی کشید و گفت: هرچی تو میگی. ما رو به خیر و شما رو به سلامت. برو. مبارکتون باشه.

ناگهان یک کلاه بزرگ مکزیکی روی سرش افتاد و جلوی دیدش را گرفت. با عصبانیت آن را از روی صورتش برداشت و پرسید: چیکار می کنی شاهپر؟!

_: متشکرم متشکرم. این هم هدیه ی سفارشی شما از غرب وحشی! شما مهمان ویژه هستین. اگه نیای ناراحت میشیم.

+: من نمیام. اگه لطف کنی و دست از سرم برداری خیلی خوشحال تر میشم. خواهش می کنم شاهپر. خدا نگه دار.

از جا برخاست و بی حوصله به آشپزخانه رفت. در یخچال را باز کرد و یک لیوان شیر ریخت. پشت میز نشست و جرعه ای نوشید و غرق فکر به صندلی خالی روبرویش چشم دوخت. اگر ناگهان یک موجود عجیب روی آن صندلی ظاهر میشد هیچ تعجّب نمی کرد. فقط آماده بود تا شاهپر را به باد ناسزا بگیرد و هرچه از دهانش در می آید را نثارش کند.

پوفی کشید. خسته بود. نه حوصله ی دنیای آدمیان را داشت و نه پریان!

شیر را نوشید. لیوان را توی سینک رها کرد و از در بیرون رفت. با دیدن شیوا تکان بدی خورد. فکر می کرد خانه نیست. با تته پته پرسید: تو... تو کجا بودی؟

شیوا شانه ای بالا انداخت و گفت: داشتم نقّاشی می کردم و آهنگ گوش می دادم. چرا؟

+: صدای آهنگ نمیومد...

شیوا در حالی که از کنارش رد میشد و به آشپزخانه می رفت، گفت: آی کیو! یه تکنولوژی به اسم هدفون تازگیا اختراع شده و چون حضرت عالی خواب تشریف داشتین، مامان خانوم سفارش کرد ازش استفاده کنم تا درد دماغ شما رو تازه نکنم.

شیدا آهی از آسودگی کشید و گفت: خیلیم بهتره! صداها تو گوشت استریو میشه و حسابی کیفشو می بری!

شیوا بطری آب را سر کشید و گفت: ولی من دوست دارم صداش تو خونه پخش بشه. با هدفون احساس خفگی می کنم.

شیدا چهره درهم کشید و گفت: اه چندش! اون بطری رو دم دهنت نذار! لیوانم یه تکنولوژیه که تازگی اختراع شده!

شیوا بی توجّه به او بطری را توی یخچال گذاشت و گفت: آب خوردن از بطری کیفش بیشتره. تو از اون یکی بطری بخور.

شیدا نفسش را با حرص رها کرد. شیوا با خونسردی از کنارش رد شد و به اتاقش رفت. چند لحظه بعد صدای آهنگش بلند شد.

شیدا روی مبل افتاد و چشمهایش را بست. پایش به چیزی خورد. خم شد و زیر مبل را نگاه کرد. کلاه مکزیکی زیر مبل بود. با بی حوصلگی گفت: اینو کجای دلم جا بدم؟

صدای شاد شاهپر توی سرش پیچید: خانوم گل! اون کلاهه! میذارن سرشون نه دلشون!

کلاه را برداشت و بررسی کرد. بی شباهت به کلاه حصیری های موجود در بازار نبود ولی خب فرق داشت. بزرگتر بود با لبه ی برگشته. جنس اصل مکزیک!

آن را گوشه ای پرت کرد و نالید: شاهپر اینو ببر بذار سر جاش. هر مزخرفی که من گفتم لازم نیست تو عمل کنی!

_: این هدیه است خانومی. پس نمی گیرم.

+: پس می گیری. حوصله ی توضیح دادن برای اهل منزل رو ندارم. ببرش!

شاهپر نالید: هی.... مطمئنی؟

+: ای بابا مثل این برنامه های کامپیوتری صد بار باید اوکی کنم؟! آره ببرش تا شیوا پیداش نشده.

_: امر امر شماست بانو!

+: آره جون عمّه ات!

لحظه ای بعد کلاه غیب شد. شیدا نفسی به راحتی کشید و با لحنی تأیید کننده زمزمه کرد: متشکّرم.

دوباره دستش به طرف گوشیش رفت تا به شاهد زنگ بزند. هنوز روشنش نکرده بود که به خاطر آورد که اصلاً شماره اش را ندارد. با حرص از جا برخاست و فکر کرد: آخه چرا؟؟؟ اصلاً نمی خوام بهش زنگ بزنم! پسره ی از خودراضی دپرس!

صدای شاهپر توی گوشش گفت: ولی دوستت داره ها!

شیدا مانتویش را روی تخت انداخت و گفت: کی گفته؟ عاشق دختر خالشه...

_: آره... ولی جریان همون فیزیولوژی مردها! دیشب که تو دم به ساعت لب برمی چیدی می خواست درسته قورتت بده. جوانمردی کرد که هیچی به روی خودش نیاورد! ضمناً داشت سعی می کرد که دختر خالشو فراموش کنه. این بود که به تو توجّه ویژه می کرد.

+: مزخرف نگو! اون... اون اینجوری نیست.  

_: چه دفاعیم ازش می کنه!

+: شاهپر برو! خواهش می کنم.

_: شماره تلفنشو می خوای؟ می خوای شماره گوشی دوّمیشو بدم که هیشکی نداره؟

+: نخیر. نمی خوام! اصلاً شاهد خیلی معمولیه. انگشت کوچیکه ی خشایارم نمیشه. فقط یه دوست خیلی خوبه. منم که اهل دوست پسر نیستم. پس هیچی. بذار همین جا تموم بشه. حالا هم برو می خوام لباس عوض کنم.

_: چشم بانو! من که اصلاً ظاهر نشدم!

+: صداتم نمی خوام بشنوم. برو.

_: اینم به روی چشم.

آهی کشید و نگاهی به فضای خالی انداخت. با ناراحتی و عجله لباس عوض کرد و از اتاق بیرون آمد. عکس رادیولوژی را برداشت و به شیوا گفت: من میرم دکتر. خداحافظ.

شیوا از پشت بوم نقاشی سر کشید و گفت: باشه. خداحافظ.

از در که بیرون رفت زمزمه کرد: شاهپر یه کار مفید در زندگی هزار ساله ات بکن و بگرد برای من یه دکتر خوب پیدا کن که صبحها هم کار کنه. دکترا معمولاً عصرا میرن مطب. ولی درد دارم نمی خوام تا عصر صبر کنم.

شاهپر با شادی جواب داد: ای به چشم. شما جون بخواه!

+: جون تو به درد من نمی خوره.

_: اونجا رو ببین! اون پسره که از روبرو داره میاد خوش تیپ نیست؟

+: نخیر با اون ریش نخودی روی چونش و ابروهای برداشتش خیلیم زشته. میشه لطفاً دیگه برای من دنبال کیس مناسب نگردی؟

_: نه نمیشه! تو نباید تو نامزدی خشایار نمک نشناس مثل بدبختا به نظر بیای!

+: من بدبخت نیستم. ولم کن. دکتر پیدا کن.

_: آهان. خیلی خب. جلوی این تاکسی دست نگه دار تا بگم.

شیدا دستش را جلوی راننده تاکسی بالا برد و گفت: دربست.

خم شد توی ماشین و نشانی ای را که شاهپر همان لحظه توی گوشش گفت را تکرار کرد. راننده سری تکان داد و شیدا در عقب را باز کرد و سوار شد.

شاهپر دوباره گفت: راننده تاکسیه هم خوبه ها! دانشجوی دکتراست. اینجوری نگاش نکن. ماشین مال داییشه. روزای بیکاریش به عنوان کمک خرج قرضش می کنه.

زیر لب غرّید: شاهپر... خفه شو!

جلوی درمانگاه پیاده شد. پول را داد و به طرف پلّه های ورودی رفت. بالای پلّه ها یک نگهبان ایستاده بود.

شاهپر گفت: شیدا... شیدا ببین چقدر تو لباس نگهبانی خوش تیپه! خوش قد و بالا خوش هیکل!

شیدا با حرص سر برداشت. راست می گفت. واقعاً خوش تیپ بود. ولی این که دلیل نمیشد. با حرص غرّشی کرد و از کنار نگهبان رد شد.

چند قدم جلوتر نظافتچی درمانگاه با لباس کار یکسره مشغول تی کشیدن راهرو بود. شاهپر گفت: ببین این پسره چقدر قیافش بانمکه! گوگوری مگوری!

شیدا عصبانی از کنار نظافتچی رد شد. صورتش را با دست پوشاند و در سر خودش فریاد کشید: شاهپر ولم کن! شوهر نمی خوام!

امّا همان موقع تنه ی محکمی به کسی که از روبرو می آمد زد. دست از روی چشمهایش برداشت و با ناراحتی گفت: آقا معذرت می خوام!

مرد تبسّمی کرد و گفت: خواهش می کنم.

شاهپر دوباره پارازیت داد: به جان خودم این یکی خوش تیپه ها! رزیدنت اطفالم هست! وضع باباشم توپه!

شیدا پا تند کرد و در حالی که تقریباً می دوید، در ذهنش گفت: دست از سرم بردار. فقط بگو این دکتره کجاست؟

شاهپر با خونسردی گفت: خب تو این راهرو که نیست. برگرد دم ورودی برو تو راهروی سمت راست.

شیدا ناله ای کرد و راه رفته را برگشت. رزیدنت اطفال دم در ایستاده بود و لبخند مکش مرگمایی تحویلش داد. شیدا با حرص نفسش را فوت کرد و به طرف راهروی سمت راست رفت. به راه پلّه رسید. شاهپر گفت: طبقه ی سوّم.

+: اوه خدا. آسانسور کجاست؟

_: شلوغه. از پلّه برو.

شیدا غرغرکنان از پلّه ها بالا رفت. اگر دستش به شاهپر می رسید قطعه قطعه اش می کرد!

مطب را پیدا کرد و وارد شد. منشی پسرک جوانی بود که با ورود شیدا سر برداشت و با بی علاقگی پرسید: فرمایش؟

شاهپر گفت: به این اخلاق گند دماغش نگاه نکن. تیم محبوبش باخته دپرسه. و الا پسر خوبیه جون تو!

دندان قروچه ای رفت و پرسید: می تونم عکسمو نشون دکتر بدم؟

شاهپر دوباره پارازیت داد: عکس شناسنامه ای یا با لباس مجلسی؟ خوشگل باشه ها!

شیدا نزدیک بود جیغ بزند. نشنید منشی چی گفت. فقط از اشاره اش حدس زد که باید بنشیند.

برگشت و روی یک صندلی نشست. شاهپر با خوشی پرسید: چرا ناراحت میشی عشق من؟ هدف من خوشبختی توئه!

دهان باز کرد و زیر لب گفت: شاهپر... بمیر!

زن چاقی که کنارش نشسته بود با تعجّب نگاهش کرد. شیدا لبش را گاز گرفت و رو گرداند. منشی گفت: خانم شما... دفتر بیمه هم دارین؟

از جا برخاست. دفترش را نشان داد و ویزیت را پرداخت. کمی بعد نوبتش شد و به طرف اتاق دکتر رفت. در را باز کرد. دکتر سر برداشت و با لبخند گفت: سلام بفرمایید.

 شاهپر گفت: بوذرجمهر پارسی، متخصص ارتوپد، سی و پنج ساله، مجرّد، خوش تیپ، خوش چهره، اخلاقش یه نمه...

شیدا نفس عمیق پر از حرصی کشید و عکس و دفتر بیمه را روی میز دکتر گذاشت. از بین دندانهای بهم فشرده سلام کرد و توضیح مختصری درباره ی مشکلش داد.

دکتر عکس را جلوی چراغ گذاشت و متفکّرانه به آن چشم دوخت.

شاهپر گفت: نمی ذاری که حرف بزنم.... یه ذرّه دختربازه. ایرادی نداره. اگه پابندش کنی اسیرت میشه. اون قدرا بد نیست. از یارو دکتره تو اورژانس خیلی بهتره!

شیدا سرش را بین دستهایش گرفت. و در دل غرّید: خفه شو. خواهش می کنم.

دکتر گفت: یه ترک کوچیکه. اگه بتونی کاملاً مراقبش باشی و ضربه ی دیگه ای نخوره خودش خوب میشه. ولی اگه ناراحتی گچش می گیریم. برای دردت مسکّن می نویسم.

و دفتر بیمه اش را پیش کشید. شیدا سر برداشت و با صدای گرفته ای گفت: متشکّرم. گچ نمی خواد.

از جا برخاست. دفتر و عکس را برداشت و ضمن تشکّر از در بیرون رفت.

بینیش و سرش درد می کردند. به دنبال جایی که بتواند یک بطر آب معدنی تهیّه کند تا قرصش را بخورد چشم گرداند. امّا نبود. کمی آن طرف تر چشمش به ایستگاه اتوبوس افتاد. جلو رفت. مسیر اتوبوسها را پرسید. کمی پابپا کرد. تشنه و خسته بود و درد داشت. بالاخره سوار شد. نشست و سرش را به شیشه تکیه داد و چشمهایش را بست. خوابش برد. شاید فقط چند دقیقه خوابیده بود. با توقّف اتوبوس چشم باز کرد و به خیابانی که نمی شناخت چشم دوخت. از زنی که کنارش نشسته بود پرسید: اینجا کجاست؟

زن با بی تفاوتی اسم خیابان را گفت. شیدا فکر کرد اشتباه شنیده است. پرسید: ایستگاه آخرش کجاست؟

زن باز جوابش را داد. شیدا چشمهایش را بست و نالید: اوه خدا اشتباهی سوار شدم.

زن با خونسردی گفت: خب بشین. رسید به ایستگاه آخر برمی گرده.

+: نه باید برم.

از جا پرید و درست در آخرین لحظه که داشت در اتوبوس بسته میشد پایین پرید. غرغرکنان گفت: شاهپر لعنتی هزار تا نوتیفیکیشن مزخرف و به درد نخور میدی یک کلمه نمی تونی بگی اتوبوس عوضی سوار شدی؟ آخه من از دست تو چیکار کنم؟ با این سردرد و گرما و حال بد چه جوری تا خونه برم؟ کلّی پول ویزیت دکتر و تاکسی دربست دادم. دوباره بخوام دربست بگیرم می دونی چقدر میشه؟

یک نفر پرسید: شیدا؟ شیدا خوبی؟

اینقدر عصبانی بود که سر بلند نکرد و صاف به طرف او رفت. محکم به او خورد. خوشحال بود که سرش پایین بود و بینیش ضربه ی دیگری نخورد. امّا بازهم از انعکاس ضربه توی سرش درد بینیش بیشتر شد. دست روی دماغش گذاشت و با ناراحتی سر برداشت.

شاهد شانه هایش را نگه داشت و کمی از او فاصله گرفت. دوباره با نگرانی پرسید: خوبی؟ دماغت خوبه؟

شیدا سر برداشت و نگاهش کرد. از ناراحتی گریه اش گرفته بود. با بغض گفت: نه خوب نیستم. آب می خوام.

نگاهی به سوپرمارکت آن طرف خیابان انداخت و پرسید: یه بطر آب معدنی برام می گیری؟

شاهد شانه هایش را رها کرد. به کوچه ی کنارش اشاره کرد و گفت: بیا بریم خونه یه شربت بهت بدم. مامان و خواهرا هستن. بیا. همین جاست.

شیدا نگاه سرگشته ای به کوچه انداخت و پرسید: خونتون اینجاست؟

شاهد در حالی که به طرف کوچه می رفت، گفت: آره بیا. بیا خیلی راهی نیست.

به دنبالش راه افتاد و نالید: شاهپر لعنتی لعنتی لعنتی!

_: با منی؟!

+: نه با شاهپرم! می خواستم برم خونه. گیجم کرد اتوبوس عوضی سوار شدم. باید به عمو بگم یه فکر اساسی براش بکنه. داره دیوونم می کنه.

شاهد خندید و گفت: خیلی خب حالا! به غریبی که نیفتادی. بیا الان می رسیم.

توی اوّلین فرعی پیچید و تا آخر کوچه ی بن بست رفت. شیدا با خستگی فکر کرد: عجیبه که این قدر بهش اعتماد دارم!

تک پلّه جلوی یک خانه را بالا رفت. در را با کلید باز کرد و بلند گفت: صابخونه یاالله. مهمون داریم.

بعد کنار رفت. رو به شیدا کرد و گفت: بفرمایین.

شیدا نالید: نه بابا نمیام زشته. فقط یه لیوان آب به من بده. بعدم اگه میشه یه آژانس برام بگیر باید برم.

_: با این حالت عمراً بذارم. بیا تو وایسادی تو آفتاب چیکار می کنی؟ دارم میگم مامان اینا هستن. از چی می ترسی؟

+: نه نمیام. فقط یه لیوان آب بهم بده.

شاهد چند لحظه نگاهش کرد. چشم روی هم گذاشت و آرام گفت: میرم مامانو صدا می کنم.

شیدا جیغ زد: نهههه!

شاهد برگشت و نگاهش کرد. شیدا دوباره نالید: یه لیوان آب بهم بده. اینقدر بحث نداره.

در هال به راهرو باز شد و زنی با چادر نماز پرسید: کیه شاهد؟ چرا نمیاین تو؟

شاهد سربرداشت و سلام کرد. شیدا هم غرق خجالت سلامی زیر لب گفت. مادر شاهد با تعجّب نگاهش کرد و سلامشان را پاسخ گفت.

شاهد توضیح داد: شیدا نوه ی پوران خانم همسایه ی خاله میناست. همون که دیروز با در ماشین زدم تو دماغش.

زن دست روی صورتش گذاشت و گفت: اوه خدای من! چه بلایی سرت آورده! بیا تو! بیا!

مائده که از شنیدن سر و صدا کنجکاو شده بود توی راهرو سر کشید و با خوشحالی گفت: اوا این که شیدائه! سلام شیداجون. بیا تو.

یک دختر دیگر هم جلو آمد. خوش قیافه ی و شیرین بود. ده دوازده ساله به نظر می رسید. با لبخند مهربانی سلام کرد.

شیدا ناگزیر وارد شد و جواب سلام دخترها را با خجالت داد.

مائده معرفی کرد: خواهرم شیده و مامانم نسرین خانوم!

وارد هال شد و روی مبل نرم قدیمی نشست. شیده کنارش نشست و با دلسوزی پرسید: خیلی درد می کنه؟

نگاهش کرد و آرام گفت: یه کمی...

از کنارش برخاست و پرسید: می خوای دراز بکشی؟

+: نه نه خوبم.

شاهد به دنبال مادرش به آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد با یک لیوان شربت تگری به اتاق برگشت.

در حالی که جلوی او خم میشد پرسید: مسکّن داری یا بیارم؟

شیدا دستپاچه گفت: ممنون. هست.

قرص را از کیفش در آورد و با شربت خورد. نسرین خانم یک ظرف میوه روی میز گذاشت و با خوشرویی گفت: خب شیدا خانم از این ورا؟ خیلی خوش اومدی. راه گم کردی؟

شیدا سری تکان داد و با شرمندگی گفت: واقعاً راه گم کردم. رفته بودم دکتر، بعد اومدم بیرون اتوبوس اشتباهی سوار شدم. بعدم... آقاشاهد رو دیدم و... هرچی گفتم مزاحم نمیشم.... اصرار کردن.... من... ببخشید.... اگه لطف کنین یه آژانس برام بگیرین رفع زحمت می کنم.

نسرین خانم به سرعت گفت: نه نه برای چی بری؟!! تازه اومدی خیلی هم خوش اومدی. حالا که راه رو یاد گرفتی باید مرتّب بیای. الانم زنگ بزن به خونواده خبر بده که نهار میمونی. شیده بیسیم رو بده به شیداجون.

شیدا با عذاب وجدان گفت: نه نه تعارف نمی کنم باید برم. دیر وقته. اصلاً... اصلاً...

به دنبال کمک به شاهد که هنوز ایستاده بود نگاه کرد. شاهد لبخندی زد و نشست. گفت: حالا یه نفس تازه کن... می رسونمت.

مادرش با عشق سر تا پای او را نگاه کرد. بعد دوباره رو به شیدا کرد و گفت: قسمتو می بینی تو رو خدا؟ شاهد دیروز باید راه گم کنه و از جلوی خونه ی شما سر در بیاره، تو هم امروز راه گم کنی و به اینجا برسی!

شیدا با حرص فکر کرد: دست تقدیر و کمک اون شاهپر از خدا بی خبر دیوونه!

نسرین خانم ادامه داد: خداییش قشنگه. البتّه منهای بینی ضربه دیده ی تو. راستی دکتر چی گفت؟

شیدا که بالاخره تسلیم شده بود، آهی کشید و گفت: گفت یه ترک مختصره. مراقبش باشم تا خوب بشه.

مائده با اخم گفت: ولی ورمش از دیشب بیشتر شده.

شیدا با حرص گفت: آره شده قد یه خرطوم.

شاهد به تندی گفت: مائده!

مائده دستپاچه گفت: قصد ایراد گرفتن نداشتم! میگم... یعنی واقعاً فقط یه ترک کوچیکه؟

مکثی کرد و با نگاه عذرخواهانه ای افزود: خدا کنه اینطور باشه.

نسرین خانم تبسمی کرد و گفت: انشاءالله که همینطوره. زود خوب میشه و ورمشم می خوابه. شیده برو به درست برس. ساعت سه کلاس داری.

رو به شیدا کرد و با لبخند گفت: نمی دونم چه سرّیه که همیشه درس و مشق باید بمونن برای آخرین لحظه!

شیدا در جواب تبسّمی کرد. همین که شیده با اتاقش رفت، نسرین خانم هم برخاست و گفت: مائده بیا سالاد درست کن.

باهم به آشپزخانه رفتند و شیدا و شاهد را تنها گذاشتند.

شاهد دستهایش را به نشانه ی چه کنم بالا برد و لبخند زد.

شیدا اخمی کرد و با صدایی که می کوشید به آشپزخانه نرسد، پرسید: اصلاً چرا بهشون گفتی؟ من که شکایتی نمی کردم که دنباله ای داشته باشه.

_: من نگفتم. مائده گفت. مامانم نگران شد و مجبور شدم همش رو بگم.

+: خب چرا به مائده گفتی؟

_: دیشب نگرانت بودم. اگه یه وقت وسط مجلس دوباره میفتاد به خونریزی باید یه کاری می کردم. خودم که اونجا نبودم. به مائده گفتم حواسش بهت باشه. تو چی؟ تو خونه نگفتی؟

+: چرا. ولی این دلیل نمیشه که الان زنگ بزنم بگم نهار اینجام. تو رو خدا یه آژانس بگیر برم.

نسرین خانم به اتاق برگشت و در حالی که یک ظرف شکلات روی میز می گذاشت پرسید: چی شده شیداجون؟ چرا ناراحتی؟

شاهد توضیح داد: نمی تونه زنگ بزنه خونه.

خندید و اضافه کرد: نه خداییش چی بگه؟ باورشون میشه که همش اتّفاقی بوده؟

نسرین خانم لبخندی زد. بیسیم را از جلوی شیدا برداشت و گفت: شماره بده خودم توضیح میدم.

شیدا با بدبختی به شاهد نگاه کرد. شاهد گفت: نه مامان ناراحته. می رسونمش.

_: اوا مگه من میذارم اینجوری؟! شماره رو بگو!

شیدا لب به دندان گزید و با ناراحتی شماره ی خانه را داد. خداخدا می کرد که آبرویش نرود.

نسرین خانم شماره را گرفت و پرسید: فامیلت چیه عزیزم؟

شیدا آهی کشید و جوابی نداد. شاهد گفت: شفیعی.

لحظه ای بعد نسرین خانم با خوشحالی به مخاطب تلفنیش گفت: منزل آقای شفیعی؟

به آشپزخانه رفت. ولی بلند حرف میزد و صدایش به راحتی به گوش آنها می رسید. چنان با آب و تاب قصّه ی راه گم کردن شاهد و شیدا را تعریف کرد که انگار هیچ اتفاقی از این هیجان انگیزتر نیست. بعد هم شروع به دادن نشانی خانه شان کرد. و بالاخره با کلی تعارف و تشکر قطع کرد.

به هال برگشت و با خوشحالی گفت: اینم از این. خیالت راحت باشه. مامانت اینا عصر میان دنبالت. اصلاً نگران نباش. یه شربت دیگه می خوری؟

_: نه متشکّرم.

به آشپزخانه برگشت و دوباره تنهایشان گذاشت. چند لحظه بعد با یک کشف تازه برگشت. از شاهد پرسید: چطوره بگم برای شام بیان؟ خاله مینا و بنفشه که میان. میگیم پوران خانم و خانواده ی شیداجونم بیان. مهمونی پاگشای بنفشه سنگین تر بشه بهتره.

شاهد سری تکان داد و گفت: هرجور میلتونه.

_: شماره ی مادربزرگتو میدی عزیزم؟

شیدا با بیچارگی نگاهش کرد و فکر کرد: شاهپر من مردم و موندم تو رو می کشم و داغ این گل عنبر خانم رو به دلت میذارم!

_: چیه یادت نیست شمارشونو؟ عیب نداره زنگ می زنم از مینا می پرسم.

و بلافاصله شماره ی خواهرش را گرفت و به آشپزخانه برگشت. کمی بعد دوباره داشت داستان آشنایی شیدا و شاهد را با کلی شاخ و برگ و هیجان برای مینا تعریف می کرد.

شیدا دلجویانه به شاهد نگاه کرد و پرسید: چه جوری می خوای باهاش روبرو بشی؟

شاهد خیاری برداشت و در حالی که سر به زیر پوست می کند گفت: نمی دونم.

شیدا هم سر به زیر انداخت و زیر لب پرسید: مامانت... از علاقه ی بین شما خبر نداشت... نه؟

شاهد خیار پوست کنده را نمک زد و به طرف او گرفت و گفت: چرا. می دونه.

شیدا بدون فکر خیار را گرفت و پرسید: پس چرا... دعوتشون کرده؟

شاهد خیار دیگری برداشت. شانه ای بالا انداخت و گفت: نمیشد خواهرزادشو پاگشا نکنه. فقط برای این که من خیلی غصّه نخورم مهمون دیگه ای دعوت نکرده بود.

شیدا نگاهی به خیار انداخت و ناگهان گفت: اینو برای خودت پوست کنده بودی!

شاهد خندید و گفت: بخور. دستامو شسته بودم.

شیدا گازی به خیار زد و بعد از چند لحظه متفکّرانه پرسید: پس حالا چرا... منظورتو از غصه نخوردن نمی فهمم... اگه از مهمون ناراحت می شدی چرا ما رو دعوت کرد؟

شاهد تکیه داد و بازوهایش را روی پشتی مبل گذاشت. با چهره ای متبسم گفت: مامان فکر می کنه تو رو خدا از آسمون فرستاده. امروز وقتی فهمید هیچ شماره تلفنی ازت نگرفتم می خواست منو بکشه! اگه امروز نمیومدی فردا در خونتون بود.

+: خب؟

دستهایش را دوباره کنارش رها کرد. چهره اش سخت شد و آرام گفت: خب همه ی فامیل می دونستن بین من و بنفشه چی گذشته... دلش نمی خواست همه بیان و منو به چشم یه شکست خورده ببینن. ولی مورد تو و خونوادت فرق می کنه. هیچ خبری هم که نباشه بازم حضورت برای اعتماد بنفس مامان جلوی خاله خوبه.

+: ولی خودت دیشب گفتی... آمادگی نداری... منم ندارم. اصلاً... اصلاً دلم نمی خواست به اینجا بکشه. آخه....

_: حق با توئه. ولی همه ی این برنامه ها رو مامان داره می چینه.

شیدا با غیظ گفت: تو هم که بدت نمیاد. یه مترسک دماغ گنده بگیر جلوی بنفشه فکر نکنه بدبختی!

_: شیدا!

ای کاش اینطوری نمی گفت شیدا! چشمهایش را باریک کرد و به او چشم دوخت. شیدا گفتنش را دوست داشت.

بعد از چند لحظه سر به زیر انداخت و گفت: باشه. ولی من دلم می خواد مهره های این بازی رو خودم بچینم.

_: بچین. فقط با من هماهنگ کن که سوتی ندم.

شیدا برخاست. کیفش را روی شانه اش انداخت. پاکت عکس رادیوگرافی را هم برداشت و گفت: الان باید برم خونه. شب میام.

شاهد برخاست و گفت: هرجور میلته ولی... چکار می خوای بکنی؟

+: نگران نباش سوتی نمیدی. زنگ می زنی به آژانس؟

_: می رسونمت.

+: ممنون.



   1       2       3       4       5       ...       93    >>