عشق دردانه است (پایان)

جمعه 26 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 03:15 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
طاعات و عباداتتون قبول
عید فرداتون مبارکککک

اینم یه پایان کوتاه برای قصه ی بلند ما! اولین قصه ای بود که از دویست صفحه بیشتر شد!

آبی نوشت: کمی استراحت می کنم. ان شاءالله به زودی با قصه ی بعدی میام. بستگی داره الهام جان چقدر همکاری بکنه. دعا کنین کارام کمی مرتب بشن به سلامتی. کلی دوخت و دوز دارم که هی بهشون نمی رسم. اگه خدا بخواد این چند روز ردیفشون کنم و بعد بیام.

وارد اتاقش که شد خسته بود. با رسمی شدن نامزدی اش باید باری از دوشش برداشته میشد. جشن هم که خیلی شلوغ نبود. اما بی اندازه خسته بود.

کتش را در آورد. گوشیش زنگ زد. شک نداشت که پریناز است. نیم نگاهی به شماره انداخت و گفت: جانم پریناز؟ سلام.

پریناز شاد و پرانرژی سلام کرد. آرمان خسته لب تخت نشست. کاش الان پیشش بود و با آن همه شر و شورش خستگی اش را رفع می کرد.

دراز کشید و آرام گفت: کاش الان اینجا بودی.

پریناز آه سوزناکی کشید و گفت: کااااش...

بعد با سرخوشی ادامه داد: ولی نیستم دیگه! الانم می خوام برم بخوابم. ولی برات از بابا مرخصی گرفتم. فردا عصر بریم گردش. باشه؟ هان راستی وانتم می تونیم ببریم.

لبخندی زد و آرام گفت: باشه. کجا می خوای بری؟

+: نمی دونم. تو بیا بعدش بهش فکر می کنیم. فعلاً شب به خیر. دارم خواب میرم. هنوزم مسواک نزدم.

_: شب خوش. خداحافظ.

پریناز جوابش را نداد. احتمالاً خواب رفته بود. آرمان لبخند زد. گوشی را کنار گذاشت و خوابید. صبح را مرخصی نداشت. ولی بدون آن که از جایش بلند شود به آقای بهمنی زنگ زد و گفت نمی آید. مدرسه پریناز تعطیل بود و کار دیگری هم نداشت. البته کار همیشه بود ولی حالش را نداشت. یک ساعت اضافه خوابید و بعد از جا برخاست تا به درسهایش برسد.

داشت با رخوت برای خودش صبحانه آماده می کرد که مامان پرسید: چطوری شاه داماد؟ امروز نرفتی سر کار؟

خواب آلوده گفت: نه خسته بودم. پرینازم مدرسه نداشت که برم دنبالش، زنگ زدم از آقای بهمنی مرخصی گرفتم.  

مامان مشغول مرتب کردن دور آشپزخانه شد. در همان حال با کمی من و من گفت: میگم... می خوای یه امروز که پرینازم خونه است باهم باشین... بالاخره... اممم.... اگه می خواد بیاد اینجا یا باهم برین بیرون... ولی فقط همین امروز!

با ابروهای بالا رفته سر برداشت. نگاه متعجبی به مامان انداخت و بعد آرام گفت: ممنون.

از جا برخاست. میز را جمع کرد و به اتاقش رفت. با وجود اجازه ی مامان کتابهایش را برداشت. به خانه ی آقای بهمنی رفت. خود آقای بهمنی در را باز کرد و گفت: خوش اومدی. عروس تنبلت هنوز خوابه. منم اتفاقی امدم یه چیزی بردارم. اگه نبودم پشت در مونده بودی!

آرمان خندید. آقای بهمنی هم خداحافظی کرد و رفت. آرمان به اتاق صورتی و دخترانه ی پریناز رفت. کوله پشتی اش را کنار میز تحریر گذاشت و با لبخند به دخترک غرق در خواب چشم دوخت.

پریناز غلتی زد. موهای آبشار مانندش توی صورتش ریختند. چشمهایش را باز کرد و بست. بعد دوباره چشم باز کرد و ناباورانه پرسید: واقعاً اینجایی؟!

آرمان خندید. قدمی به جلو برداشت و گفت: واقعاً! سلام خانم خوشگله. مهمون نمی خواین؟

پریناز خندید. چشمهایش را بست و خواب آلوده گفت: سلام.

آرمان کنار تختش نشست. با دست موهایش را بهم ریخت و گفت: پاشو دیگه تنبل بانو!

پریناز چشم بسته پرسید: آرمان؟

_: جون آرمان؟

+: امدی بمونی؟

_: تا به چی بگی موندن.

پریناز چشمهایش را باز کرد و گفت: اذیت نکن. نمی خوای که ضد حال بزنی الان پا شی بری!

_: نه نمی خوام.

+: مجبورم نیستی.

_: نه نیستم.

+: مامانت چی؟

_: خودش گفت امروز برو پیش پریناز. منم عذاب وجدان گرفتم با درسام امدم.

+: چه مامان خوبی! نمیشه هرروز بیای پیش پریناز؟ هرروز، هر شب، همیشه؟

_: بذار عرق لباس نامزدیت خشک بشه! چشم. میام... ببینم تو نبودی می گفتی برو ده سال دیگه بیا؟

پریناز برخاست و غرغرکنان گفت: حالا هی منّت بذار.

آرمان خندید و گفت: منّت چیه؟ حالا چرا قهر می کنی؟ کجا میری؟

+: قهر نیستم. دارم میرم دستشویی.

آرمان خندید. سری تکان داد. پشت میز تحریر پریناز نشست. کتابها و دفترهای پراکنده روی میز را دسته کرد. کیفش را باز کرد و وسایلش را بیرون آورد.

هنوز شروع نکرده بود که پریناز برگشت. جلوی آینه نشست و در حالی که موهایش را شانه میزد پرسید: صبحانه خوردی؟

_: ها.

+: یعنی نمی خوای به من صبحانه ی خارجی بدی؟

_: فرهنگ داشته باش پریناز. من امدم خونتون مهمونی!

+: اگه مهمونی بود با درسات نمیومدی. امدی بمونی.

آرمان زمزمه کرد: امدم بمونم.

سر برداشت و به دخترک که موهایش را محکم پشت سرش می بست نگاه کرد. از راهی که طی کرده بود با تمام فراز و نشیبهایش راضی بود. خیلی راضی بود.

پریناز بدون آن که بداند که او به چی فکر می کند، پرسید: آرمان اگه برگردی عقب... اگه دوباره منو زیر میز بابا ببینی... اگه بدونی بیای جلو چی میشه... بازم میای؟

_: اگه صد بار دیگه هم تکرار بشه بازم من عاشق اون پاهای صورتی و صاحبشونم.

پریناز به طرفش رفت. روی پایش نشست و گفت: منم تا همیشه عاشق اون سرباز خسته ی کچلم.

آرمان خندید و گفت: پس نگران ریختن موهام نباشم.

پریناز هم خندید و گفت: نه نباش.

آرمان لب بر لبش گذاشت تا شروعی باشد برای پیوند همیشگی شان...

 

تمام شد

26 تیرماه 1394

شاذّه


عشق دردانه است (41)

جمعه 19 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 05:18 ب.ظ
سلام!
من قرمز آبی دارم هورا!

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه الهی باشه انشاءالله

این پست خیلی طول کشید. شرمنده. دو تا پسرا آبله مرغون داشتند. شبهای قدر هم بود. مشغول خونه تکونی هم بودم و خلاصه... نشد که زودتر بیام.

هنوز چند روز از این ماه پر برکت مونده. التماس دعا دارم

به خانه برگشت و سعی کرد دوباره حواسش را به درسهایش بدهد. این کنکور فقط کنکور نبود. یکی از خوانهای رسیدن به پریناز بود. باید خودش را هم به مامان ثابت می کرد هم فریباخانم.

بعدازظهر کمی زودتر از معمول آماده شد. از اتاق که بیرون آمد، مامان نیم نگاهی به ساعت و نگاهی به او که داشت زودتر می رفت انداخت. آرمان لبهایش را بهم فشرد. لزومی نمی دید که توضیح بدهد. ترسید با توضیح مشکلش با فریباخانم روابط دو خانواده سختتر بشود.

پس فقط سری تکان داد و گفت: بااجازه. خداحافظ.

مامان با نارضایتی جوابش را داد و راهی اش کرد.

از در تالار وارد شد. سر به زیر و غرق فکر مستقیم به طرف در حیاط آقای بهمنی رفت. آقاپدرام که مرد درشت هیکلی بود و وقت مراسم مسئول ریختن چای، صدایش زد: آرمان...

سر برداشت و گفت: سلام. بله؟

=: علیک سلام. دیدم باز داری اون وری میری. این روزا خیلی مسیرت اون طرف میفته. خبریه؟

رو گرداند و نفسش را رها کرد. از فضولی و شایعه سازی خیلی بدش می آمد.

_: خبری نیست. بفرمایین به کارتون برسین.

دوباره برگشت. دستش را تا کنار زنگ بالا آورد و فکر کرد در آن محیط کوچک هیچ چیز از دید همکاران پنهان نمی ماند. کاش زودتر رسمیش می کردند.

نگاهی به ساعت انداخت. شاید آقای بهمنی خواب بود. گوشی اش را در آورد و شماره ی پریناز را گرفت.

پریناز نفس نفس زنان جواب داد: سلام عزیزم. عاشقتم!

خنده اش گرفت و گفت: علیک سلام. چی می خوای؟

+: تو زنگ زدی. من چی می خوام؟!!!

_: من تو یکی رو نشناسم به درد لای جرز می خورم. قربون صدقه ی الکی تو برنامه ات نیست. چی می خوای؟ چرا نفس نفس می زنی؟ داری می دوی؟

+: نه الان دیگه وایسادم. از دم سالن تا بیرون مدرسه دویدم. نمیشد گوشی رو تو مدرسه در بیارم. ممنوعه. خیلی دلت می خواد بیای دنبال من؟ کلاس فوق العاده داشتیم. دارم از خستگی میمیرم. نهارم نخوردم. گشنمهههه...

آرمان چرخید. به سنگریزه ای لگد زد و آرام گفت: فکر می کردم خونه ای.

+: نه خانم فرحی یه دفعه بی خبر گفت کلاس فوق العاده. رفتیم تو دفتر یکی یکی به مامان باباها زنگ زدیم گفتیم نمیاییم. به تو نمی تونستم زنگ بزنم. هم اعتبار ندارم هم گوشیم تو جورابم بود. میاوردم بیرون می گرفتنش!

و خبیثانه خندید. آرمان هم خندید و گفت: اگه سوئیچ وانت رو پیدا کردم میام دنبالت. اگه نه با تاکسی میام. فعلاً خداحافظ.

به طرف دفتر آقای بهمنی رفت. فکر نمی کرد آنجا باشد. ولی گاهی یاسر توی دفتر می ماند و کار می کرد. می توانست سوئیچ را از او بگیرد.

با دیدن آقای بهمنی پشت میزش با تعجب گفت: سلام آقا.

آقای بهمنی سر برداشت و با صدای گرفته ای گفت: سلام. خانم منتظرت بود. بیا سوئیچ بگیر برو دنبال پریناز، بیاین بشینین باهم صحبت کنین.

_: طوری شده آقا؟ حالتون خوبه؟

=: نه چیزی نیست. یه کم خسته ام. برو به کارت برس.

_: اگر کاری داشتین...

=: بهت زنگ می زنم. برو.

_: خداحافظ.

=: در پناه خدا.

نزدیک مدرسه پریناز را دید که با دو سه تا از همکلاسی هایش ایستاده بود. پریناز هم با دیدن وانت آبی با عجله از دوستانش خداحافظی کرد و به طرف ماشین دوید. هنوز کاملاً ترمز نکرده بود که پریناز سوار شد.

_: یواش دختر! فرار نمی کنم!

+: شایدم فرار کنی. گشنمه! بریم یه جا باهم نهار بخوریم. من یه کمی پول دارم.

_: پولتو بذار جیبت. باید بریم خونتون. مامانت می خواد باهامون حرف بزنه.

+: وای خدا! چرا تمومش نمی کنن!

_: تازه اول راهه! شوخی که نیست. می خوام پاره ی جگرشو ازش بگیرم.

+: دیشب تا دیروقت داشتن با بابا بحث می کردن. مامان می گفت که اشتباه کرده، بابا می گفت به تو اطمینان داره. منم اونجا نقش هویج رو داشتم. بود و نبودم خیلی فرقی نمی کرد. مگر بعضی وقتا که مامان خیلی حرصی میشد برگرده یه گازی بهم بزنه. نه یعنی یه دادی سرم بزنه! هیچی نمی گفتم ها! ولی طفلک بابا خیلی ناراحت شد. البته مامانم حق داره ولی... نباید اونطوری با بابا حرف میزد. از دیشب بابا همه اش سردرده. عصبی شدن براش خوب نیست. مامانم می دونه ولی بازم...

با غصه آه بلندی کشید.

آرمان زمزمه کرد: الان هم زیاد حالش خوب نبود.

پریناز با بغض گفت: ها... طول می کشه تا خوب بشه. وایییی گشنمه. اول بریم نهار. اینجوری مامان بهت بگه بالا چشمت ابرو من می شینم زار زار گریه می کنم. فکر نکنی از عشقه. از گشنگیه! به جون آرمان راست میگم.

آرمان خندید. لپ او را کشید و گفت: می شناسمت خوشگل خوردنی. ولی شرمنده. باید زودتر بریم مامانت منتظره.

پریناز آه بلندی کشید و گفت: باشه. تو رستوران نهار چی داریم؟ مامان دیشب کتلت درست کرد. خیلی دوست ندارم.

آرمان با لبخندی مطمئن پرسید: بزقورمه خوبه؟ برای دسرم کرم پنیر با مربای آلبالو داریم.

+: وای آرمان عاشقتم!

_: می دونم. ولی بزقورمه و کرم پنیر رو یه کمی بیشتر از من دوست داری!

+: خببب... می دونی چاره ای نیست آخه! من الان دارم از گشنگی میمیرم! قبول کن که فکر کردن به بزقورمه خیلی جذاب تره! نون سنگکم داریم؟

_: نون سنگکم هست.

+: ای جان! منو جلوی رستوران پیاده کن!

_: تو رو جلوی خونه تون پیاده می کنم. باید زودتر به مامانت برسیم. زنگ بزن هرچی می خوای از رستوران برات بیارن.

+: خیلی بی رحمی آرمان. اصلاً به احساسات من توجه نمی کنی! دیگه دوستت ندارم.

آرمان ابرویی بالا انداخت و پرسید: مگه تا حالا داشتی؟

+: خب یه ذره!

آرمان نگاهش کرد و خندید. دلش می خواست درسته قورتش بدهد. حاضر بود هر تضمینی که فریباخانم بخواهد بدهد اما زنش را از او نگیرند.

+: داریم می رسیم. گوشیتو بده زنگ بزنم. اعتبار ندارم.

آرمان گوشی را به طرفش گرفت و دخترک به رستوران زنگ زد و سفارشاتش را داد. وقتی قطع کرد، پرسید: تو نهار خورده بودی؟ فقط برای خودم سفارش دادم. اگه می خوای زنگ بزنم بگم دو تا بفرسته.

آرمان از ماشین پیاده شد و گفت: من خوردم.

درها را قفل کرد. پریناز در پشتی خانه که جدا از تالار و رستوران بود را با کلید باز کرد و وارد شد. کنار ایستاد تا آرمان هم بیاید.

آرمان در خانه را پشت سرش بست و گفت: برو تو به مامانت خبر بده که امدم.

پریناز با کمی ناراحتی گفت: آرمان... اگه مامان چیزی گفت ناراحت نشی ها! نگرانمه. و الا تو دلش هیچی نیست. با تو هم دشمنی نداره. ولی... لج کرده دیگه.

دستی سر شانه ی او کشید و گفت: نگران نباش. من پوستم کلفتتر از این حرفاست. برو تو.

اما فریباخانم خودش با حالتی سرد و رسمی به استقبالشان آمد. وارد هال شدند و نشستند.

هنوز درست جا نگرفته بودند که دم در زنگ زدند و سفارش پریناز را آوردند. آرمان تحویل گرفت و به اتاق برگشت. مامان چشم غره ای به پریناز رفت و پرسید: تو باز زنگ زدی رستوران؟ بچه های مردم بزرگ میشن عاقل میشن. تو هر روز بیشتر لوس میشی. با این وضع می خوای شوهر کنی؟!

پریناز سینی غذایش را روی عسلی جلوی مبل گذاشت و با ناراحتی گفت: مشکل آرمانه.

بعد سر به زیر انداخت و مشغول خرد کردن نان توی کاسه ی بزقورمه شد.

آرمان لبخندی زد و گفت: من مشکلی ندارم.

فریباخانم با غیظ گفت: بله الان که هنوز داغی و همه کارش به نظرت بامزه است مشکلی نداری. پس فردا که رفتین سر خونه زندگیتون، یه روز این لوس بازیا رو طاقت میاری، دو روز طاقت میاری. روز سوم هرچی از دهنت در میاد بار من می کنی که این چه وضع بچه تربیت کردن بود.

_: من اشتباهات پریناز رو پای تربیت کردن شما نمی نویسم. اینقدر بزرگ شده که خودش تصمیم بگیره.

فریباخانم مثل ترقه از جا پرید و داد زد: بزرگ شده؟؟؟ فقط چهارده سالشه!

آرمان خیلی آرام گفت: تا روزی که بریم سر خونه زندگیمون بزرگ میشه.

=: هیجده سالگی از نظر قانون شاید سن خوبی باشه ولی از نظر من هنوزم بچه است.

آرمان تکیه داد. پا روی هم انداخت و با اطمینان گفت: قطعاً همین طوره. بچه ها برای پدر و مادرشون هیچ وقت بزرگ نمیشن. هفتاد ساله هم که بشن بازم نگاه نگران پدر و مادرشون پشت سرشونه.

=: برای من فلسفه نباف آرمان! من مادر واقع بینیم. پریناز بچه است. همین و والسلام! تا دلبستگی بیشتری پیش نیومده تمومش کنین. الان سنی نداره. می تونه فراموش کنه. ولی هرچی بیشتر بگذره سختتر میشه و بیشتر ضربه می خوره.

آرمان چشمهایش را باریک کرد و با نگاهی تیز به مادر همسرش چشم دوخت. جوابی نداد.

فریباخانم با حرص گفت: با تو ام آرمان!

آرمان پلک نزد. از گوشه ی چشم می دید که پریناز غذایش را تمام کرده بود و با حالتی عصبی و دستهای لرزان ظرف دسرش را پیش کشید.

حواسش پرت شد. بدون این که چشم از فریباخانم بگیرد به تندی گفت: بسه پریناز. دسر رو بذار بعد بخور.

پریناز با ناراحتی لب برچید و قاشق پر را نخورده به کاسه برگرداند.

فریباخانم با اخم گفت: بفرما. طاقت یه لقمه زیادی خوردنش رو نداری. خوبه که مال باباشه. وای به وقتی که از جیب تو باشه.

چشمهایش را بست و باز کرد. نفس عمیقی کشید. آرام گفت: چه ربطی به جیب داره؟! نون و کشک و کرم پنیر و مربای آلبالو... همه اش رو باهم بخوره دلدرد میشه. همین!

پریناز از جا برخاست و کاسه ی دسرش را به آشپزخانه برد. توی یخچال گذاشت و بعد هم همان جا پشت میز نشست.

فریباخانم با چشم به آشپزخانه اشاره کرد و گفت: می خوای این بچه رو تو بحث شرکت بدی؟

آرمان از جا برخاست و گفت: بچه ی شما همسر منه خانم.

به آشپزخانه رفت. دست روی شانه ی پریناز گذاشت و با ملایمت گفت: بیا تو اتاق.

پریناز با صدای گرفته ای پرسید: تو طرف منی یا مامان؟ اینجوری که دعوا می کنی معلومه که تو ام منو هیچی حساب نمی کنی.

آرمان نجوا کرد: به جای این که حرف بزنی نشستی مثل قحطی زده ها می خوری! زبونت فقط برای من درازه. عزیز دلم من چقدر کشتی بگیرم؟ یه کم کمکم کن. بذار باور کنن که بزرگ شدی.

پریناز لب برچید و همان طور که به میز چشم دوخته بود گفت: بزرگ نشدم. فقط می خوام نامزدیمون رسمی بشه.

آرمان پوف کلافه ای کشید و گفت: باید بزرگ باشی که قبول کنن.

+: مگه می خوای چکار کنی؟ من تو خونه ی خودمونم، تو تو خونه ی خودتون. من فقط می خوام برای هر بار تلفن زدن و دیدنت سر تا پام از گناه نکرده نلرزه. خواسته ی زیادیه؟

فریباخانم از دم در گفت: خواسته ی زیادی نیست. ولی تو هنوز بچه ای. تو رو چه به این حرفا!

آرمان دستهایش را مشت کرد که حرفی نزند.

پریناز با گریه داد زد: دوستش دارم. چکار کنم؟

فریباخانم ناباورانه به او چشم دوخت. حتی آرمان هم از اعترافش جا خورد. مشتهای گره کرده اش باز شدند و آرام مشغول نوازش دخترک گریان شد.

فریباخانم چند لحظه به آنها چشم دوخت و بعد در سکوت عقب نشینی کرد. چند لحظه بعد پریناز هم برخاست. شانه اش محکم به بازوی آرمان خورد. زیر لب عذرخواهی کرد و از کنارش رد شد. بدون حرف دیگری به اتاقش رفت.

آرمان چند دقیقه ای مات و بی حرکت ماند. بالاخره نفس عمیقی کشید و با قدمهایی سنگین از آشپزخانه خارج شد.

فریباخانم توی هال روی مبل نشسته بود. بدون این که سر بردارد گفت: تو بردی. یه جشن کوچیک... خیلی کوچیک تو تالار می گیریم. حتی لازم نیست مجلس مردونه داشته باشه. یه جشن مختصر برای اعلام نامزدیتون به کارمندای تالار و اقوام نزدیک که دیگه حرفی پشتش نباشه. ولی فقط همین. معاشرتتون در حد معقول... رفت و آمد الکی هم ندارین.

سری تکان داد و آرام گفت: چشم.

موفقیتش به دلش نچسبیده بود. حواسش پیش پریناز بود که هنوز توی اتاقش مانده بود. ولی باید می رفت. کلی کار داشت. تا همین الان هم دیر کرده بود.

بیرون آمد. با وانت از در اصلی تالار وارد شد و گوشه ای پارک کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد حواسش را روی برنامه ی امروزش متمرکز کند. باید سالنها را آماده می کرد. فردا شب یک مجلس ولیمه ی حج داشتند. همین که تزئینات خاصی نمی خواست جای شکرش باقی بود. الان اصلاً حوصله ی نوار و روبان و طراحی را نداشت.

هنوز دو قدم نرفته بود که گوشی اش زنگ خورد. نگاهی انداخت. شماره ی خانه ی آقای بهمنی. لب برچید. فریباخانم چه بهانه ی تازه ای تراشیده بود؟

سرد و جدی جواب داد: بله؟

پریناز جیغ جیغ کنان گفت: وای آرمان یه سفره عقد بی نظیر می خوام.

نمی دانست در جوابش بخندد یا گریه کند! آهی کشید و گفت: تو اشکاتو پاک کن... به سفره عقدم می رسیم. ولی امروز نه. من کلی کار دارم. بعداً بهت زنگ می زنم.

+: آرماااان...

_: جان آرمان؟ عزیزم... فعلاً کار دارم. خداحافظ.

+: خیلی بدی!

نفسش را بی حوصله رها کرد. به طرف آشپزخانه ی رستوران پا تند کرد و دوباره گفت: خداحافظ.

بدون آن که منتظر جوابش بشود قطع کرد. نگاهی به گوشی انداخت. در حالت سکوت بود. خیالش راحت شد و آن را توی جیبش سر داد.

البته پریناز دست برنداشت. جشنشان شش روز بعد برگزار شد و فقط پنجاه نفر مهمان داشتند. ولی برای سفره ی عقد بیچاره شد! تازه عقدی هم در کار نبود! توی کیش خطبه خوانده شده بود و قصد تغییرش را نداشتند. فقط چون پریناز دوست داشت سفره عقد چیدند و سالن را تا حد امکان تزئین کردند.

مادر آرمان خرید جواهراتش را تقبل کرد و البته آرمان قول داد که حتماً پولش را برگرداند.

آرایشش خیلی ملایم و خیلی دخترانه بود. در واقع تغییر خاصی نکرده بود. فقط کمی گریم شده بود. لباسش هم یک پیراهن پرنسسی صورتی روشن با آستینهای کوتاه پفی بود.

فیلم بردار مال خود تالار بود. توی آرایشگاه دوربین را روی صورت پریناز تنظیم کرد و به آرمان گفت: حالا شما وارد شو، سلام کن، گل رو تقدیم کن و دست عروس خانم رو ببوس.

آرمان خسته از تشریفات دستی به موهای ژل زده اش کشید و آرام گفت: چشم.

پریناز خنده اش گرفت و گفت: آرمان با موی فرفری خیلی باحال شدی! از این به بعد همیشه ژل بزن.

فیلم بردار تذکر داد: عروس خانم آروم باش. فقط یه لبخند ملیح. به دوربینم نگاه نکن. چشمت به آقای داماد باشه.

+: وا! مگه می دزدنش؟

=: پرینازخانم!

پریناز خندید. رو گرداند و گفت: خیلی خب بذار من بخندم. وقتی آروم شدم شروع کن.

کمی خندید. آرمان هم لب به دندان گزید و خنده اش را فرو خورد. بالاخره پریناز آرام گرفت. نفس عمیقی کشید و به فیلم بردار اشاره کرد شروع کند. با لبخندی ظریف به در ورودی آرایشگاه چشم دوخت.

آرمان هم بیرون رفت و دوباره وارد شد. سلام کرد. پریناز خنده اش گرفت. سر به زیر انداخت و سعی کرد خنده اش را به سرفه تبدیل کند. دستش را جلوی دهانش گرفته بود و می خندید.

آرمان دست آزادش را گرفت. خم شد و آن را بوسید.

فیلم بردار کارش را قطع کرد و گفت: چکار می کنی پریناز خانم؟ آرمان خان دسته گل کو؟

آرمان با گیجی نگاهی به اطراف انداخت. دسته گل را دم در روی میز گذاشته بود. آن را برداشت و گفت: فکر کنم تو هیجده تا برداشت بالاخره بتونیم بگیریمش. دوباره برم بیرون؟

=: بله لطفاً.

_: جان من نخند پریناز. تو ماشین تا خود تالار فرصت داری بخندی.

پریناز سری تکان داد و گفت: باشه سعی می کنم.

برداشت بعدی هم ناموفق بود. آرمان و پریناز نسبتاً خوب عمل کردند. اما تلفن آرایشگاه زنگ زد و بچه ی همسایه هم جیغ زنان از جلوی در رد شد!

بالاخره پریناز آرام گرفت. آرمان باز هم بیرون رفت و با دسته گل برگشت. دست پریناز را بوسید. نه آنطور که فیلم بردار خواسته بود عاشقانه... اما با رضایت توی چشمهایش نگاه کرد و زیر لب گفت: خوبه که خیلی آرایشت نکردن.

پریناز هم یواش پرسید: خوب شدم؟

آرمان لب زد: عالی!

باهم از آرایشگاه بیرون رفتند و سوار ماشین گل زده ی پدر آرمان شدند. پریناز ناامیدانه گفت: ایشش دیگه خنده ام نمیاد!

آرمان خندید و دستش را فشرد. خیس عرق بود. با تعجب پرسید: چرا اینقدر عرق کردی؟

+: دارم از نگرانی میمیرم. همه چی خوب شده؟ آرایشم ضایع نیست؟ اصلاً مثل عروسا نیستم! سفره عقدمون خیلی بچه گونه نباشه!

_: آرایشت خیلی هم خوبه. سفره عقدم که گفتی دوستش داری. بسه دیگه!

+: می ترسم بعداً پشیمون بشم. حتماً کلی ایده های بهتر به ذهنم می رسه. الان وقتم کم بود.

_: ایده هاتو نگه دار برای سه سال دیگه وقت عقد دائممون. تا اون وقت کلی فرصت فکر کردن داری.

+: وای راست میگی! اصلاً یادم نبود که یه بار دیگه می تونم سفره بندازم! چقدر خوب!

آرمان چشمهایش را در حدقه چرخاند و گفت: امیدوارم سر سفره عقد بعدی منو دیوانه نکنی!

+: اهه آرمان! فکر می کردم همین یه باره. می خواستم تمام انرژیمو براش بذارم!

_: نه بابا! کاش زودتر یادم امده بود که بهت یادآوری کنم که بازم فرصت داری!

بالاخره رسیدند و با سلام و صلوات و کل کشیدن و هیاهو وارد شدند. بین تبریکها کلی دلسوزی و بعضاً غر و لند و نصیحت به خاطر سن کمشان دریافت کردند و بالاخره جلوی سفره عقد نشستند.

تمام حواس آرمان به درست برگزار شدن جشن و پذیرایی و مسائل حاشیه ای بود. تا به خود بیاید جشن تمام شده بود. همه چیز عالی برگزار شد. شام و شیرینیها خیلی خوب بود و به مهمانها هم خوش گذشت.

نشد با پریناز خصوصی خداحافظی کند. هرکار کرد فرصتش دست نداد. خیلی کوتاه دستش را فشرد و همراه پدر و مادرش به خانه برگشت.


عشق دردانه است (40)

پنج‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 01:23 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام
عیدتون مبارک :)
عصر داشتم تقویم ورق می زدم دیدم فردا عیده کلی شاد شدم. گفتم به مناسبت عید هم که شده باید حتماً امشب بنویسم. شکر خدا موفق شدم.
بازم عیدتون مبارک :)


پیتزاها که رسید مامان هم از اتاق خوابش بیرون آمد و سعی کرد عادی باشد. انگار نه انگار که پریناز به جمعشان اضافه شده است. خیلی معمولی شام خورد و به بچه ها گفت سر درسشان برگردند و خودش با کمک بابا سفره را جمع کردند.

پریناز لب به دندان گزید و دوباره به ناخنهای پایش چشم دوخت. دو ناخن شستش را زرد آفتابی رنگ کرده بود، مثل بلوزش...  بقیه آبی قرمز سبز و بنفش بودند.

سر برداشت و به آرمان که مسیر نگاه او را دنبال کرده بود، زیر لب گفت: کاش لاک نزده بودم.

آرمان سر شانه اش زد و با خنده گفت: ای بابا! خیلیم قشنگه! بشین ببینم. اگه خسته ای برو بخواب.

+: مشقام تموم شد. درسم صبح زود می خونم. کجا بخوابم؟

_: تو تخت من. من یه کم دیگه تست می زنم بعدش میام پیشت رو زمین می خوابم.

+: مامانت ناراحت نشه. برم تو اتاق آرزو بهتر نیست؟

آرزو جلو آمد و گفت: بیای خوشحال میشم.

_: لازم نکرده. میری تو اتاق خودم.

بعد هم سر میز برگشت. ساعت مچی اش را نگاه کرد و مشغول تست زدن شد.

نیمه های شب بود که خسته و خواب آلود برخاست. مسواک زد و به اتاقش رفت. چراغ اتاق روشن بود. پریناز روی تخت دراز کشیده بود و داشت درس می خواند. با ورود او سر برداشت و لبخند زد.

کنارش نشست و پرسید: چرا نخوابیدی؟

+: همینطوری... خوابم نبرد گفتم یه کم درس بخونم. معمولاً تا که کتاب درسی دستم می گیرم خواب میرم.

و خندید. آرمان هم خندید. باز هم کش موهایش را باز کرد و آنها را بهم ریخت. سرش را توی موهایش فرو برد. نرمی موها و بوی شامپویش را دوست داشت.

کتاب را از دست او گرفت. چراغ را خاموش کرد و دراز کشید. سر دخترک را روی بازویش گذاشت.

+: نیفتی آرمان!

_: وقتی خواب رفتی میرم پایین. با اون مشت و لگدایی که تو توی خواب می زنی، تخت یک نفره که هیچ، دو نفره هم کمه! همون پایین تخت امنیتش بیشتره.

+: بدجنس! من فقط یه بار دستم خورد تو دماغت! تازه عمدی هم نبود. طوری هم نشد.

_: از شما به ما خیلی رسیده. ولی نگرانش نباش. بگیر بخواب.

+: آرمان؟

_: جونم؟

+: مامانت...

_: هیشش... بخواب دیگه. همه خوابیدن. آروم باش.

اینقدر موهایش را نوازش کرد تا خواب رفت. بر خلاف تهدیدش همان جا ماند و تا صبح بین افتادن و نیفتادن هرطوری بود خوابید.

با صدای زنگ شماطه اش خواب آلود دست دراز کرد و خاموشش کرد. دخترک تکان نخورد. دستش زیر سر پریناز مانده و بی حس شده بود. آرام آن را بیرون کشید و بالش را زیر سرش مرتب کرد. پیشانیش را بوسید. بینیش، گونه هایش، تا کم کم بیدارش کرد.

پریناز نشست و همانطور نشسته به دیوار تکیه داد و دوباره خوابش برد. آرمان خندید. چقدر دلش برای این لحظه ها تنگ شده بود!

وسایلش را آماده کرد. بیرون رفت. صبحانه را چید. مامان هم بیدار شد و مشغول چای دم کردن شد. در حالی که کتری را پر می کرد، پرسید: سختت نیست؟

آرمان ظرف کره را روی میز گذاشت و پرسید: چی؟

=: تازه بیست سالته. دلت می خواست بری خارج. درس بخونی... خرج دو نفر زیاده. بابات نمی تونه بده.

_: دیگه نمی خوام برم. اگه دردونه ی آقای بهمنی رو ازش دور کنم به شش قطعه ی مساوی تقسیمم می کنه.

مامان پوزخندی به شوخیش زد و با لحنی حسرت بار پرسید: آرزوهات چی؟ پس فردا دعواتون شد عقده نشه برات که به خاطرش از آرزوهات گذشتی.

_: مامان آرزوی من الان پرینازه. زندگیمه. نمی تونم ولش کن. بگین دستتو ببر بذار اینجا برو. اونم دستی که باهاش می نویسی! والا آسونتره! عقده نمیشه برام. بهتون قول میدم. تمام استقلالی که دلم می خواست برم خارج و داشته باشم، تو کیش داشتم. خیلی هم بهم خوش گذشت. اگه بازم خیلی دلم خواست برای ارشد می خونم تهران قبول شم که با پریناز بریم. ولی برای کارشناسی همین جا هستم تا پریناز دیپلم بگیره.

مامان سر به زیر انداخت و آرام گفت: من با پریناز مشکلی ندارم. نگران تو ام. بفهم اینو.

آرمان لبخندی زد و گفت: منم با پریناز مشکلی ندارم. خیالتون راحت باشه.

جلو رفت. مادرش را بوسید و گفت: من خوبم. شما ببخشید.  

مامان به زحمت خندید و سر تکان داد. زیر لب گفت: باشه.

آرمان هم خندید. قدمی به طرف در آشپزخانه برداشت. آرزو از دستشویی بیرون آمد. بابا هم داشت به آشپزخانه می آمد.

صدا زد: پریناز! بدو مدرسه ات دیر شد.

پریناز در اتاقش را باز کرد و با پریشانی لب به دندان گزید. مانتو شلوار سورمه ای مدرسه پوشیده بود با مقنعه. کیفش هم دستش بود. یواش گفت: من صبحونه نمی خوام. ممنون. بریم دیگه.

_: مگه میشه صبحونه نخوری؟ بدو بیا ببینم.

با ناراحتی زمزمه کرد: زشته.

جلو رفت. دستش را کشید و گفت: زشت اینه که گشنه بری مدرسه! بیا ببینمت.

کشان کشان او را تا آشپزخانه برد. مامان برای اولین بار لبخند پر مهری به رویش زد و گفت: سلام. صبح به خیر.

پریناز با چشمهای گرد به شهین خانم نگاه کرد و بالاخره با خجالت گفت: سلام.

آرمان صندلی را با دست آزادش عقب کشید. شانه های او را گرفت و گفت: بشین.

مامان گفت: اذیتش نکن آرمان.

_: اذیت نمی کنم. ولش کنم صبحونه نمی خوره. بعد یه ساعت دیگه میفته به غش و ضعف! ما هر صبح همین مراسم رو داریم. اون ساندویچ نون و پنیر که با خودم می برم سهم ایشونه.

پریناز داشت از خجالت آب میشد. لقمه ای که آرمان برایش گرفته بود توی گلویش مانده بود و پایین نمی رفت. نصف لیوان چای را نوشید تا توانست آن را فرو بدهد. با اصرار آرمان کمی دیگر خورد و بعد برخاست. بقیه هم برخاستند و هرکدام با عجله به دنبال کار خود رفتند.

بابا آرمان و پریناز و آرزو را رساند و خودش سر کارش رفت. طبق معمول آرمان بعد از یک ساعت به خانه برگشت. مامان مشغول آشپزی بود. پرسید: پریناز ظهر میاد اینجا؟

آرمان یک لیوان آب ریخت و گفت: فکر نمی کنم. آقای بهمنی تا ظهر برمی گرده.

مامان در حالی که از نگاه کردن به او اجتناب می کرد، گفت: دختر شیرینیه.

آرمان خنده اش را فرو خورد و سر به زیر انداخت.

مامان با نگرانی ادامه داد: خدا کنه پشیمون نشین. هیچ کدومتون.

_: خوشحالم که دوستش دارین.

=: دوستش دارم ولی برای اونم دلم میسوزه. خیلی زوده که بیفته تو زندگی.

_: به ما که بد نمی گذره. نگران چی هستین؟

=: زندگی که فقط مهمونی بازی و خوشگذرونی نیست. خرج داره. گرفتاری داره. زحمت داره. مسئولیت داره.

آرمان شانه ای بالا انداخت و گفت: فعلاً که نمی خوایم مستقل بشیم. اگه کاری ندارین برم سر درسام.

مامان آهی کشید و گفت: برو. منم میرم فروشگاه.

مامان سهام دار یک فروشگاه زنجیره ای بود و هفته ای سه چهار بار در جلسه ی مدیران و سهامداران شرکت می کرد.

نزدیک ظهر بود که گوشی آرمان زنگ زد. شماره ناشناس بود. جواب داد: بله؟

=: آرمان؟

_: سلام فریباخانم.

=: سلام. خوبه که هنوز اینقدر صمیمی نیستی که به من بگی مامان.

نگاهش را به سقف دوخت و در دل گفت: خدایا خودت رحم کن.

_: معذرت می خوام. خطایی از من سر زده؟

=: نه ولی دوست دارم ببینمت. یه صحبت خصوصی. اگر لطف کنی کسی رو در جریان نذاری ممنون میشم.

_: خواهش می کنم. هرجور میلتونه. کی و کجا؟

=: می تونی تا نیم ساعت دیگه بیای اینجایی که میگم؟ نزدیک محل کارمه.

_: بله حتماً. بفرمایین. یادداشت می کنم.

بعد از قطع تماس از جا برخاست. بیرون سر کشید. مامان هنوز نیامده بود. لباس عوض کرد و از در بیرون رفت.

وارد کافی شاپ که شد فریباخانم هنوز نیامده بود. نفسش را به راحتی رها کرد. می توانست تا آمدنش کمی بر خود مسلط شود.

میزی کنار پنجره انتخاب کرد و نشست. هنوز پیش خدمت برای گرفتن سفارش نیامده بود که فریباخانم رسید. به احترامش برخاست و سلام کرد.

فریبا خانم جدی و رسمی جوابش را داد و نشست. اینقدر رسمی بود که آرمان نزدیک بود دستش را هم برای دست دادن پیش ببرد اما به موقع پس کشید. اشکالی نداشت ولی عکس العمل فریباخانم را نمی توانست پیش بینی کند.

پیش خدمت جلو آمد. فریباخانم قهوه ترک سفارش داد و آرمان دم نوش آرامبخش.

پیش خدمت که رفت فریباخانم ابرویی بالا انداخت و پرسید: مضطربی؟

_: چی؟ نه... فقط چند وقتیه دارم سعی می کنم کافئین کمتر بخورم.

=: خوبه. خب... من خیلی وقت ندارم. امدم ازت بپرسم پریناز رو چقدر دوست داری؟

آرمان سر برداشت. از روی شانه ی فریباخانم به دیوار انتهای مغازه که با آجر نما تزئین شده بود چشم دوخت. نفس عمیقی کشید و پرسید: واحد شمارش دوست داشتن چیه؟

فریباخانم دستهایش را روی میز گذاشت. کمی به جلو خم شد و سعی کرد نگاه آرمان را شکار کند. پرسید: از عشق چی می دونی؟

آرمان دستی به گردنش کشید. احساس خفگی می کرد. باز هم سعی کرد نفس بکشد. معامله با آقای بهمنی خیلی ساده تر بود. البته اسم رابطه اش با پریناز را معامله نمی گذاشت. ولی در کل با آقای بهمنی راحتتر کنار می آمد. برخوردهایش تا حدودی قابل پیش بینی بود.

فریباخانم چون جوابی نگرفت، ادامه داد: حاضری براش چکار کنی؟

چشمهایش را بست و باز کرد. سعی کرد تمرکز کند. بالاخره گفت: شما می خواین برای دخترتون بهترین تحصیلات، بهترین زندگی و بهترین آینده رو فراهم کنین. من سعی می کنم... با تمام وجودم تلاش می کنم که همه ی اینا رو بهش بدم. همون طوری که تا حالا سعی کردم.

فریباخانم حرفش را قطع کرد و گفت: خبر دارم که کیش خیلی بهتون خوش گذشته! تفریحی هم موند که نرفته باشین؟

سر تکان داد. گیج شده بود. منظور فریباخانم از لحن تندش را نمی فهمید.

رسیدن قهوه و دم نوش وقفه ای بین صحبتهایشان انداخت.

بعد از رفتن پیش خدمت، فریباخانم با لحنی تهاجمی ادامه داد: تو این بچه رو لوسش می کنی. فکر می کنی زندگی فقط بازیه. این همه خرج کردی که چی بشه؟ خودتم هنوز بچه ای! اون پول می تونست یه سرمایه باشه. خونه ای ماشینی سهامی... تو که اینقدر سریع می خوای بیفتی تو جاده ی زندگی چرا تمام پولتو بر باد دادی؟

آرمان نفس عمیقی کشید. دستی به فنجان دم نوشش گرفت و آن را توی نعلبکی چرخاند. همان طور که چشم به رنگ ملایم مایع درون فنجان دوخته بود گفت: این فرصت شاید دیگه برای ما پیش نیاد. به قول میفتیم تو زندگی و همه چی جدی میشه. دلم می خواست از سفرمون لذت ببریم. من برای ذره ذره ی اون پول زحمت کشیده بودم. بادآورده نبود که ندونم چکار دارم می کنم.

فریباخانم دستهایش را از هم باز کرد و با لحنی که یک درجه ملایمتر شده بود اما هنوز تند بود، جواب داد: بله ولی تو قصد زندگی داری! اگه خوش گذرونیتون به همین جا ختم میشد و الان صیغه رو فسخ می کردی یه حرفی! ولی وقتی تا قرون آخرتو خرج کردی چکار می خوای بکنی؟ حتی یه حلقه ی ناقابلم نمی تونی بخری.

سر برداشت و برای اولین بار جرأت کرد توی چشمهای مادری که شبیه یک ماده شیر خشمگین شده بود نگاه کند.

گفت: اگر شما اجازه بدین رسمیش کنیم همین امروز میرم دنبال وام برای خرید جواهر. مطمئن باشین عروسمو دست خالی نمی ذارم.

=: اگر اون پول رو خرج نکرده بودی...

آرمان دستش را بالا آورد و حرف فریباخانم را قطع کرد.

محکم گفت: من به اندازه ی سر سوزنی از خرج کردن اون پول پشیمون نیستم. ما از لحظه لحظه اش لذت بردیم و فکر می کنم... اینه که ارزش داره.

فریباخانم ناباورانه به او نگاه کرد. انتظار نداشت از یک الف بچه برای بار دوم رو دست بخورد! این پسر از رو نمی رفت!

آرمان دستش را پایین آورد. آرام گفت: من درک می کنم که شما هم به اندازه ی من... بیشتر از من... گفتم که واحد دوست داشتن رو نمی دونم که براش مقدار تعیین کنم. ولی هرچی که هست هر دوی ما عاشقانه پریناز رو دوست داریم. مطمئن باشین من کاری نمی کنم که بهش سخت بگذره.

=: لازم نیست کاری بکنی. همین مسئولیت زندگی خودش فشار بزرگیه.

_: من سه سال صبر می کنم. تا اون موقع می تونم سرمایه ای هم جمع کنم. درس هم بخونم. پریناز هم بزرگتر میشه.

=: سه سال دیگه تازه هفده سالش تموم میشه. خیلی کمه.

آرمان آهی کشید و معامله گرانه گفت: چهار سال.

=: نمیشه. زوده.

این بار نوبت آرمان بود که دستهایش را روی میز بگذارد و به جلو خم شود تا روی صورت فریباخانم تمرکز کند.

با صدایی آرام ولی برنده گفت: ما داریم درباره ی یک آدم حرف می زنیم که حق تصمیم گیری داره. بهتر نیست این جلسه رو به وقتی موکول کنیم که خودش هم حضور داشته باشه؟ و البته لطف کنین به خودش هم حق نظردهی بدین.

فریباخانم این بار واقعاً خلع سلاح شد. عقب کشید. فنجان قهوه اش را که سرد شده بود برداشت و کمی نوشید. آرام گفت: ما دشمن نیستیم.

آرمان لبخندی زد. او هم جرعه ای از دم نوشش نوشید و گفت: قطعاً همین طوره. فقط به اشتراک به کسی دل بستیم که سخته باهم تقسیمش کنیم. ولی دلیلی نداره پریناز تقسیم بشه. اون دختر شماست و همسر من. این دو تا باهم منافاتی ندارن. همون طور که شما هم همسرین هم مادر هم دختر پدر و مادرتون...

فریباخانم با ناراحتی گفت: ولی برای پریناز خیلی زوده که همه ی اینها رو به عهده بگیره. زندگی ساده نیست.

آرمان جرعه ای دیگر از دمنوش را نوشید که فریاد نزند. ولی آرام نشد. یک جرعه ی دیگر هم نوشید. بالاخره گفت: من از پریناز دست نمی کشم.

فریباخانم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: من باید برگردم سر کارم. ولی حرفام تموم نشده. بهتره این بحث رو در حضور پریناز ادامه بدیم. عصر قبل از این که بری سر کار بیا خونه حرف بزنیم.

آرمان چشمهایش را در حدقه چرخاند تا یادآوری نکند که این پیشنهاد خودش بوده است! نفسی کشید و گفت: چشم. میام.

فریباخانم سر برداشت و به پیش خدمت اشاره کرد صورت حساب بیاورد. آرمان دست برد که کاغذ را بردارد اما فریباخانم اجازه نداد. آرام گفت: جلوی بزرگترت مؤدب باش.

خودش برخاست و رفت حساب کرد. آرمان کنار میز ایستاده بود و به حرکات با صلابت و مطمئن او چشم دوخته بود. پریناز مثل مادرش نبود. مثل آقای بهمنی هم نبود. پریناز فقط پریناز بود. لبخندی روی لب آرمان نشست. دلش برای پرینازش تنگ شد.




بعداً نوشت: من حالم خوبه ولی نمی دونم این الهام بانو با کی دعوا داره که خشن شده؟  D:

عشق دردانه است (39)

جمعه 5 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 03:45 ب.ظ
سلام سلام
روز تعطیل و ماه مبارک رمضان و همسر سر کار و بچه های روزه دار و تابستانی که کش می آید...

یادم امد مشکل کجاست! جمعه ها ظهر شیفتم بود. هی روزگار...
به خود نگیرین کم کم سعی می کنم دیگه یادآوری نکنم...


بابا هم تا راهرو آمد و صورت عروسش را بوسید. وارد هال شدند. مامان بلاتکلیف آن وسط ایستاده بود. انگار نمی دانست اخم کند، لبخند بزند، جلو بیاید، نیاید...

بالاخره سری تکان داد و به زحمت گفت: سلام. خوش اومدی.

پریناز هم سر به زیر انداخت، با خجالت و ناراحتی گفت: سلام. ببخشید مزاحم شدم. من گفتم میرم خونه ی خواهرم...

به امید کمکی سر برداشت و به آرمان نگاه کرد. آرمان دست روی شانه اش گذاشت.

بابا گفت: اینجا هم خونه ی خودته باباجون. راحت باش.

آرزو در حالی که به شدت سعی می کرد همه چیز عادی به نظر برسد، با خوشحالی پرسید: می خوای بریم تو اتاق من؟

آرمان اخمی کرد و به آرامی او را به طرف اتاق خودش هل داد. گفت: نه میاد تو اتاق خودم. می خوایم درس بخونیم.

در را پشت سرشان بست.

پریناز با غصه گفت: وای آرمان کاش نمیومد. خیلی بد شد. مامانت ناراحته.

آرمان خم شد. بوسه ای طولانی از او گرفت و آرام گفت: اگه نیای سختتر عادت می کنه.

شالش را برداشت و روی جالباسی گذاشت. کش موهایش را باز کرد و با لذت به چشمهایش چشم دوخت. پریناز لب به دندان گزید و گفت: وای بد شد. بیا بریم بیرون.

_: کجا بریم؟ من کلی درس دارم. تو هم همینطور.

+: منظورم تو هال بود. درسامو میارم همون جا.

آرمان پوف کلافه ای کشید. موهایش را با دست بهم ریخت و گفت: سخت می گیری.

پریناز نشست. چمدانش را باز کرد. برسش را در آورد و گفت: الان فکر می کنن سه هفته است موهام برس ندیده.

آرمان غش غش خندید و به او که تند تند سر و وضعش را مرتب می کرد چشم دوخت. موهایش را دوباره بست. بلوزش را صاف کرد و از آرمان پرسید: خوبم؟ زشت نیست جلوی بابات؟

آرمان تبسمی کرد. بلوز آستین سه ربع زرد خوشرنگی پوشیده بود با شلوار جین.

_: خیلی هم قشنگ. جوراباتم در بیار راحت باش.

پریناز دست پاچه گفت: وای نه زشته. بریم.

_: چی زشته؟ خونه ی خودته. مامان اینو قبول داره که تو اهل خونه ای فقط نتونسته باهاش کنار بیاد.

+: ناراحت نمیشه جورابامو در بیارم؟

_: نه ناراحت نمیشه.

پریناز یک لنگه را در آورد. وحشتزده به ناخنهایش نگاه کرد و لب به دندان گزید.

+: وای نه. اینجوری زشته جلوی مامانت.

آرمان غش غش خندید و به ناخنهای پنج رنگ پایش چشم دوخت. خودش لنگه ی دیگر را بیرون کشید و گفت: خیلی هم خوبه.

پریناز کیف مدرسه اش را برداشت و با پریشانی پرسید: مطمئنی؟ پس بریم.

آرمان آهی کشید و گفت: البته حقیقتیه اگه تو اتاق بمونیم درس خوندن مشکله.

برخاست. جزوه هایش را برداشت و باهم بیرون آمدند. حواسش به پریناز بود که با خجالت ناخنهای پایش را جمع می کرد که کمتر دیده شوند.

بابا سر از روی کتابی که می خواند برداشت و با تبسم از بالای عینک مطالعه نگاهشان کرد.

پریناز لبخند شرمگینی زد و به دنبال آرمان رفت. آرمان کتابهایش را روی میز نهارخوری پهن کرد و گفت: راحت باش. چیزی می خوری؟

+: نه ممنون.

دو طرف میز نشستند با کلی کتاب و دفتر و درس جدی.

مامان می رفت و می آمد. تمام حواسش پیش آن دو بود. بالاخره بی حوصله نشست و بافتنی اش را برداشت.

آرزو هم کتابهایش را آورد و پرسید: اینجا کتابخونه ی مرکزیه؟ میشه منم بشینم؟

آرمان خندید و گفت: اگه ساکت باشی میشه.

بابا یک بشقاب میوه پوست کند و جلویشان گذاشت. کنار مامان که برگشت، مامان زیر لب غر زد: خب میوه رو میزه. هرکی می خواد خودش برداره بخوره.

بابا با تبسم گفت: آروم باش خانم.

آرمان به موهایش چنگ زد. به ساعت مچی اش که کنار کتابش گذاشته بود نگاه کرد. چشم و ابرو آمدن مامان را می دید و زمزمه هایش را می شنید. حواسش جمع نمیشد. خوب بود که پریناز غرق در نوشتن شده بود و حواسش نبود. آرزو هم یک چشمش به مامان بود و یک چشمش به کتاب. گاهی هم نگاهی به آرمان می انداخت. آرمان آهی کشید و سر تکان داد.

مامان بافتنی را کنار گذاشت و گفت: سرم درد می کنه. میرم یه کم دراز بکشم.

آرمان نفسی کشید و دوباره شروع به تست زدن کرد. سه ربع ساعت بعد چشمهایش را مالید. از جا برخاست و به اشپزخانه رفت. یک پارچ شربت درست کرد و با چند لیوان به اتاق برگشت. اول یک لیوان برای بابا ریخت و بعد کنار پریناز نشست. سه لیوان را پر کرد و یکی را به طرف آرزو دراز کرد. پریناز لیوان خودش را برداشت و جرعه ای نوشید. زیرلب پرسید: مامانت از دیدن من سرش درد گرفت؟

آرمان با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد. پوزخندی زد و جرعه ای نوشید. سرش را روی شانه ی پریناز گذاشت و گفت: چشمام درد می کنه. باید برم دکتر.

+: ضعیف نشده باشه!

_: چه می دونم. شایدم شده. زیاد که می خونم سردرد میشم.

+: منم عینک دارم ولی نمی زنم! برای دوره. باید سر کلاس بزنم ولی حوصله ندارم. دماغمم غلغلک میشه. تخته رو هیچ وقت نمی بینم. از رو دست کناریهام می نویسم.

_: خاطرم هست که عینکت فقط مال تو جلدشه! اینجوری نمره ات میره بالا.

+: تا حالا که نرفته.

_: حالا هی لج کن.

آرزو ملتمسانه گفت: دعوا نکنین.

آرمان خندید و گفت: دعوا ندیدی! این یه مکالمه ی کاملاً دوستانه است. بریم سر درسمان!

برخاست و سر جای قبلی اش نشست.

آرزو پرسید: چرا بلند شدی؟

آرمان کاغذهای جلویش را مرتب کرد و گفت: کنار پریناز نمی تونم تمرکز کنم.

آرزو با ابروهای بالا رفته گفت: وا! نگو ناراحت میشه!

آرمان سر برداشت و در حالی که نیمی از حواسش به درسش بود پرسید: مگه حرف بدی زدم؟

پریناز خندید و گفت: همون جا بشین آرمان. جات خوبه. من هنوز کلی مشق دارم.

و در نهایت با قیافه ی زاری به نوشتن ادامه داد.

سه ربع ساعت بعد آرمان دوباره زنگ تفریح زد. برخاست و پرسید: آرزو شام چی داریم؟

آرزو از جا پرید و گفت: وای خدا! الان درست می کنم.

بابا گفت: بشین سر درست بابا. پرینازجان با پیتزا چطوری؟

چشمهای پریناز برق زد. سر برداشت و با لبخند گفت: دوست دارم.

آرمان لبخندی زد و یاد اولین پیتزایی که باهم خورده بودند افتاد. سفره عقد آبی و پیتزای یواشکی و ... چقدر خوب بود که الان پریناز هم دوستش داشت!

   1       2       3       4       5       ...       112    >>