X
تبلیغات
نماشا

طبقه ی وسط (12)

دوشنبه 3 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 03:55 ب.ظ
سلام سلام سلامممم
انشاءالله همگی خوب و خوش باشین :)
این الهام بانوی ما هم یه چیزیش میشه ها! میگه اسم نامادری بهرادم باشه فرشته! هرچی میگم قاطی میشه میگه نخیر! همینه که هست!
عوضش چون بچه ی خوبی شدم و اسم رو عوض نکردم یه پست بلند بالا تحویلم داد

آبی نوشت: آبان بانوی عزیز حق المشاوره تون رو بنویسین اومدین ولایت پرداخت کنم.  تشکر

سوار که شدند زن دستش را به طرف او دراز کرد و گفت: من فرشته ام. اسم تو چیه؟

فرشته با چشمهای گرد شده خندید و در حالی که با او دست میداد گفت: منم فرشته ام!

زن بلند و راحت خندید و گفت: چه تفاهمی! خوشوقتم.

فرشته هم خوشحال گفت: منم خوشبختم.

به سر خیابان اصلی رسیده بودند. فرشته نگاهی به دو طرف انداخت و پرسید: میری رفتر بهراد؟ اگه جای دیگه کار داری تعارف نکن. من یکی دو ساعتی از هفت دولت آزادم. خواهرم اومده پیش بچه ها.

فرشته خندید و نگاهش کرد. این زن جوان و شاداب بود. بهراد حق داشت که خجالت بکشد و خانه ی پدری را ترک کند.

سری تکان داد و گفت: راستش میرم خونه. آقابهراد مرخصم کرد. ولی تقریباً همون مسیره. سمت چپ اگه میشه برین.

_: چرا نمیشه؟ بهراد چطوره؟

+: خوبه... یعنی سرما خورده. صدا نداره.

فرشته لبهایش را بهم فشرد. سری به تأیید تکان داد و گفت: خیلی اینجوری میشه. حاضرم نیست حداقل وقت مریضیش بیاد خونه.

فرشته با احتیاط زمزمه کرد: شاید دیدن جای خالی مادرش براش سخته.

نامادری بهراد به آرامی گفت: حتماً سخته. ولی... من هیچوقت سعی نکردم جای مادرش رو بگیرم. قاب عکساش هنوز تو خونه ان. وسایلش... اصلاً حضور داره... بهش قول دادم مراقب همسرش باشم. خیلی دوسش داشت. می ترسید از پا بیفته.

فرشته با ناباوری پرسید: مادر بهراد؟ می شناختینش؟

_: آره... اول معلمم بود... می دونی زن و شوهر هر دوشون دبیر بودن. چهار سال دبیرستان معلمم بود. معلم فیزیک. از فیزیک بدم میومد. سخت یاد می گرفتم. پیشنهاد کرد تو خونش بهم خصوصی درس بده. رفت و آمدم زیاد شد. کم کم دوست شدیم. وقتی مریض شد وصیت کرد، سفارش کرد... به همه سپرد که من بشم زن شوهرش. فکر می کرد من می تونم خوشبختش کنم.

+: حالا خوشبختین؟

فرشته نگاهش کرد. تبسمی کرد و گفت: نمی دونم. من راضیم. بهرام مرد خوبیه. هیچی کم نمیذاره. دو تا دخترم دارم. آیدا پیش دبستانیه، دریا هم یازده ماهشه. فقط به خاطر بهراد دلتنگم. دلم نمی خواست از خونه بره. اینجوری بهرام زن و پسرشو باهم از دست داد. البته دور از جون بهراد. ولی خب بنده خدا بهرام خیلی دلش تنگ میشه. اگه حداقل خونش کنارمون بود، می تونست هرروز سر بزنه خوب بود. ولی اونجا... خودشم... اینطوری... دیدیش که... حریم خصوصیش براش مهمه. دلش نمی خواد وقت و بی وقت بهش سر بزنیم.

فرشته سری به تأیید تکان داد و گفت: خیلی حساسه و خیلی تنها...

نامادریش زمزمه کرد: آره دیشب بهرام بهش تلفن زد. خیلی عادی وسط حرف گفت: سهیلا رفته. دلم براش کباب شد.

فرشته آرام گفت: داغون شده.

نشانی را گفت. جلوی در خانه شان پیاده شد و تشکر کرد.

وارد شد. مامان با فخری زن صاحبخانه مشغول صحبت بود. اخم کرد. فخری بی دلیل به آنها سر نمیزد. سلامی کرد و به اتاق رفت. ولی حرفهایشان را می شنید.

_: به خدا گلی خانوم جون... مجبورم... منم چاره ای ندارم... این روزا وضع زندگیا رو که دیدین...

نفس عمیقی کشید و لبش را گاز گرفت. نالید: خدایا یه مصیبت دیگه. تازه داره بدهیاش صاف میشه. باز چی میگه؟

فخری رفت. از مامان نپرسید چی می گفت. دل شنیدنش را نداشت. سر شام بودند که مامان بدون این که نگاهش کند، گفت: فردا ملاقاته. تو برو.

نفس عمیقی کشید و سر تکان داد. حرف دیگری نزد.

روز بعد بهراد معمولی شده بود. صدایش گرفته بود اما شنیده میشد. غم نگاهش هم کمتر از قبل شده بود. فرشته نفسی به راحتی کشید و مشغول کارش شد. همه جا را مرتب کرد. یک قهوه فرانسه برای بهراد درست کرد. یک لیوان چای برای خودش ریخت و پشت سر بهراد توی پنجره نشست.

بهراد غرغرکنان گفت: به خاطر خدا فرشته امروز نه بارون میاد نه آفتاب دلچسبیه. این هوای گرفته چی داره که میشینی اونجا؟

فرشته به پشت سر او که داشت کم پشت میشد نگاه کرد و گفت: حرص نخورین. موهاتون می ریزه کچل میشین زشت میشین. چه فرقی می کنه من کجا بشینم؟ دارم کارمو می کنم دیگه! تازه این توتوها خیلی خوشگلن. ضمن کار باهم گپ می زنیم. بیسکوییتم تموم شد. اگه داشتیم براشون می ریختم.

بهراد همان طور که به صفحه ی لپ تاپ چشم دوخته بود غرغر کرد: خودآزاری داری به خدا. مبل نرم رو ول کرده نشسته تو پنجره ی سرد.

+: من خوبم. نگران نباشین.

_: نگران تو نیستم نگران فبلتم که با این وضعیت نامتعادل آخرش میندازیش.

فرشته لب گزید و خنده اش را فرو خورد. نگفته بود که یکی دو بار آن را زمین زده است. خوشحال بود که پشت سر بهراد است و صورتش را نمی بیند.

بهراد هم دیگر حرفی نزد و به کارش ادامه داد.

کمی بعد فرشته پرسید: امروز می تونم زودتر برم؟

بهراد از جا برخاست. در حالی که چشمش به کاغذی که داشت مطالعه می کرد بود، پرسید: کجا؟

فرشته لب گزید و به زحمت گفت: ملاقات بابام...

می دانست که حبیب همه چیز را گفته است.

بهراد سر برداشت. حواسش هنوز پرت بود. بعد از چند ثانیه پرسید: با مادرت میری؟

فرشته پاهایش را بیشتر توی شکمش جمع کرد. جویده گفت: نه... راش نمیدن... فقط یه نفر... دفعه قبلی اون رفته.

بهراد دوباره چشم به کاغذ دوخت و گفت: با آژانس برو. هم سرده هم اون محله امن نیست.

فرشته دست دراز کرد و با بی حوصلگی نالید: چیزی نمیشه. خودم میرم.

بهراد سر برداشت و با اخم گفت: حرف حالیت نمیشه. واسه خودت میگم!

فرشته ملتمسانه گفت: حالیم میشه. دستتون درد نکنه که به فکرین. ولی من از عهده ی خودم برمیام. حالا میشه برم؟

بهراد پوف بی حوصله ای کشید. کاغذ را روی میز پرت کرد و گفت: می برمت.

پالتویش را از روی جالباسی برداشت و بدون این که منتظر فرشته شود از در بیرون رفت.

فرشته دستپاچه دنبالش دوید و گفت: آقابهراد! وایسین. یعنی چی؟

ولی بهراد از در بیرون رفت. فرشته برگشت. با عجله کیف و وسایلش را برداشت. ژاکتش را به تن کشید. فرصت نبود از پله پایین برود. روی نرده نشست و سر خورد. پاهایش که به زمین خورد لبخند سرخوشی زد و بیرون دوید. بهراد را ندید. کلافه دور و بر را نگاه کرد.

سهند بیرون آمد. سطل آب کثیفی را توی جو خالی کرد و گفت: سلام.

فرشته برگشت و گیج و ویج گفت: سلام بهرادو ندیدین؟

لب به دندان گزید و دستپاچه تصحیح کرد: آقابهراد.

سهند خندید و گفت: چرا دیدمش. به نظرم رفت خونه خاله بلقیس.

فرشته کلافه پرسید: اونجا چرا؟

سهند شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم. شایدم اونجا نرفت. از این طرف رفت من فکر کردم رفته پیش خاله.

فرشته لبش را گاز گرفت. به مسیری که سهند می گفت بهراد رفته نگاه کرد و پرسید: خاله بلقیس خالتونه؟

سهند با لحنی بدیهی گفت: خاله ی هر دوتامونه. من و بهراد.

فرشته با چشمهای گرد شده گفت: نهههه! مگه پسرخاله این؟!!!

سهند خندید و پرسید: اینقدر عجیبه؟

فرشته شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچ ربطی بهم ندارین.

ماشین اسپورت شاسی بلندی از کوچه بیرون پیچید. سهند به آن اشاره کرد و گفت: اینم گمشده ی شما.

فرشته بدون این که منظورش را متوجه شود خندید و گفت: نه والا ما از این گمشده ها نداشتیم.

ماشین جلوی پایش توقف کرد. بهراد در کنار راننده را باز کرد و گفت: زود سوار شو سرده.

فرشته با ناباوری به ماشین نگاه کرد. جلو رفت. لب به دندان گزید. از سهند خجالت می کشید. در ماشین را گرفت و گفت: آقابهراد به خدا تعارف نمی کنم. خودم میرم. خواهش می کنم.

بهراد رو گرداند و به روبرو خیره شد. با دلخوری گفت: اگه تا سی ثانیه دیگه نیای بالا دوباره صدام میره. خیلی سرده.

+: آره سرده. برین بالا استراحت کنین. شما هنوز مریضین. باید...

بهراد نیم نگاهی به او انداخت و به تندی گفت: خودت مریضی بیا بالا!

سهند خندید و گفت: سوار شو. این مرغش مادرزاد یه پا داره. حالا کجا می خواین برین؟

فرشته با بی میلی از ماشین بالا رفت و سوار شد.

بهراد نگاهی به سهند کرد و با لحنی جدی گفت: میریم یه کافی شاپ درست حسابی!

سهند غش غش خندید و گفت: خوش بگذره.

فرشته در را بست و ملتمسانه گفت: به خدا زشته آقابهراد. واقعاً الان آقاسهند چی فکر می کنه؟ اونم درست دو روز بعد از...

_: میشه خفه شی؟ سهند هیچ فکری نمی کنه. این قدرا منو می شناسه.

کلافه به پشتی تکیه زد و با ملتمسانه ترین نگاهش به بهراد چشم دوخت. بهراد یقه ی پالتویش را بالا کشید. بخاری را زیاد کرد و با چهره ی جدی اخم آلود راه افتاد.

فرشته بعد از این که دید نه حرفش و نه نگاهش خریداری ندارد، آرام گرفت. نفس عمیقی کشید و کمربندش را بست. غرق فکر انگشتی روی در کشید و پرسید: ماشین خودتونه؟

بهراد به تندی گفت: نه ماشین عممه.

فرشته تبسمی کرد و پرسید: شاسی بلند برای عمتون سخت نیست؟

_: میشه خفه شی؟ حوصله ندارم.

آرنجش را توی قاب پنجره و سر انگشتانش را روی پیشانیش گذاشت. با نگاهی گرفته به خیابان چشم دوخته بود.

فرشته با شرمندگی سر به زیر انداخت و گفت: من فقط... فقط نمی خواستم... مزاحمتون بشم. خودم می تونستم برم.

بهراد نه جوابی داد و نه حالت چهره اش عوض شد.

فرشته چند لحظه صبر کرد. بعد نفسش را محکم رها کرد و پرسید: حالا چرا عصبانی هستین؟ من که سوار شدم. رئیسم شمایین. دعوا سر چیه؟

حالت چهره ی بهراد کمی نرمتر شد. ولی بازهم بدون این که نگاهش کند، گفت: حوصله ندارم. ساکت باش.

فرشته لب به دندان گزید و سعی کرد ساکت باشد. حدود دو دقیقه هم طاقت آورد. بعد گفت: راستی آقای مشقت بالاخره زنگ زد. گفت سفارشتون آماده اس. با تیپاکس می فرسته.

بهراد عکس العملی نشان نداد.

فرشته لبهایش را بهم فشرد. مکثی کرد و بعد گفت: اون گلیما رو هم از طرقبه سفارش داده بودیم یارو گفت هنوز حاضر نیستن... یه کم طول میکشه...

بهراد باز هم جوابی نداد.

فرشته نفسی گرفت و دوباره گفت: قندم بخرین. باید مال آقاسهندم پس بدم.

سکوت...

+: تو خونتونم رب گوجه نداشتین. مصرف ندارین یا تموم کردین؟ من خیلی خوشم نمیاد ولی مامانم خیلی مصرف می کنه.

....

+: دیروز فرشته خانمو دیدم. باباتون گفت تا خونه برسونتم. خدا خیرش بده. چه زن نازنینیه.

_: فرشته! ساکت میشی یا اون شال رو بپیچم دور دهنت دیگه صدات بالا نیاد. دو دقه زبون به دهن بگیر. خسته ام می خوام آروم شم.

این بار واقعاً فرشته ترسید و زمزمه کرد: چشم.

تا خود زندان صدایش در نیامد. وقتی رسیدند با ترس گفت: خیلی ممنون. لطف کردین. برگشتنی خودم میرم. شما بفرمایین. خداحافظ.

چند لحظه هم صبر کرد. اما بهراد جواب نداد. ناچار در را بست و رفت.

جلوی در کارت شناسایی اش را نشان داد. محتویات کیفش هم بررسی شد و اجازه ی ورود گرفت. بعد از مدتها بابا را دید. در آغوشش که گرفت هر دو به گریه افتادند. بعد از چند لحظه بابا کنار کشید و گفت: بسه بسه بشین. خوب هستی؟ مادرت خوبه؟ همه چی مرتبه؟

نشست. دستهای پدر را در دست گرفت و گفت: خوبیم. همه چی خوبه. داریم سعی می کنیم بیاریمت بیرون. دوباره دور هم جمع میشیم و همه چی خوب میشه.

بابا سری تکان داد و آرام گفت: خودتونو اذیت نکنین. راضی نیستم. اینجا... اونقدرا هم بد نیست. غیر از دلتنگی بقیه اش قابل تحمله...

فرشته آهی کشید و سر به زیر انداخت تا بابا اشکهایش را نبیند. لبش را گاز گرفت و محکم نفس کشید تا بغضش را پس بزند. بالاخره موفق شد. سر برداشت و با لبخند به بابا نگاه کرد.

کمی دیگر حرف زدند. وقت ملاقات زودتر از انتظارش تمام شد و با بی میلی از هم جدا شدند.

طبقه ی وسط (11)

جمعه 30 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 01:31 ق.ظ
سلام به روی ماه همگی
یه پست بعد از نیمه شبی دیگه
اعتراف می کنم حتی یه بازخونی هم نکردم! بس نشستم گردنم درد گرفته میخوام برم بخوابم. غلطاشو بگین بعداً اصلاح می کنم انشاءالله....
شبتون پر از رویاهای طلایی

بعدازظهر پستچی بسته ای آورد. فرشته پایین رفت. پست سفارشی بود. امضا کرد و تحویل گرفت. در حالی که روی بسته را می خواند خوش خوشک پله ها را بالا رفت.

همان طور که سعی می کرد به شدت در نقش شاد همیشگی اش باشد، گفت: بابا خارجی! بسته تون از آلمان اومده! چی هست حالا؟ مال کیه؟

بهراد سر برداشت و ابروهایش را بالا برد. با صدایی که شنیده نمیشد گفت: چه عجب! بالاخره رسید؟ بار الاغ کرده بودن گمونم!

فرشته که حرفهایش را نصفه نیمه متوجه شده بود، خندید و پرسید: چی میگین؟ من که نمی فهمم! بفرمایین.

بهراد به ته خنده ای اشاره کرد: مهم نیست.

بسته را گرفت و با تیغ چسبهایش را برید و باز کرد. چند جور ارّه بود. با رضایت ارّه های باریک در سایزهای مختلف را یکی یکی تماشا کرد. بعد بسته را بست و روی کاغذ نوشت: اینا رو می تونی ببری مغازه ی بابا؟ بعدم می تونی از اون طرف بری خونه. دیگه کاری ندارم.

فرشته لبخند زد. پدری که معرّق کاری می کرد! حتماً از دیدن ارّه ها خوشحال میشد. با خوشرویی گفت: حتماً می برم. نشونی رو مرحمت کنین. بعدم پیغومی حرفی چیزی هم باید بگم یا فقط سلام برسونم؟

بهراد سری تکان داد و نوشت: نه هیچی نمی خواد بگی. بگو خودم بعداً توضیح میدم. فعلاً صدا ندارم. می ترسم هم خودم ببرم تو سرما بدتر بشم. بگو صدام باز شد حتماً یه سری بهشون می زنم.

فرشته روی دستش سر کشید و نوشته ها را خواند. سری تکان داد و گفت: چشم حتماً.

بهراد نشانی را نوشت و اضافه کرد: راه دور و هوا سرده. به خرج من آژانس بگیر. دم مغازه نگهش دار بعدم باهاش برو خونه.

فرشته از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. ناگهان جیغی از خوشی کشید و گفت: نه داره برف می باره! واسه چی با آژانس برم؟ حیف نیست؟ مگه اینجا چقدر برف میاد که همینم از دست بدم؟ کار دیگه ای با من ندارین؟

بهراد گوشهایش را گرفت و لب زد: یواشتر!

فرشته خندید و گفت: شرمنده! یادتون نره که شب مهمون خاله بلقیس هستین! خوب خودتونو بپوشونین که بدتر نشین. خواهشاً یه دکترم برین. دیگه همینا. کاری با من نداشتین؟

بهراد کاغذ نشانی را به طرفش گرفت. خنده اش گرفته بود! این دختر واقعاً مشکل داشت! سری تکان داد و لب زد: برو به سلامت.

فرشته کاغذ را گرفت. بسته را برداشت و با سرخوشی گفت: ممنون. خدانگهدار.

از در بیرون رفت. بیشتر راه را پیاده رفت. فقط قسمتی از مسیر اتوبوس می خورد که با اتوبوس رفت. وقتی به مغازه ی پدر بهراد رسید تقریباً یخ زده بود. به سختی تابلو را خواند و وارد شد. از این که پیشنهاد آژانس را رد کرده بود به شدت پشیمان شده بود. خیلی سردش بود.

مردی که پشت میز مخصوص، مشغول ارّه کردن تخته بود، سر برداشت. با دیدن او از جا برخاست و با کنجکاوی گفت: سلام. بفرمایید.

جوانتر از آن به نظر می رسید که پدر بهراد باشد.

فرشته با بدنی لرزان به بخاری علاءالدین وسط مغازه نزدیک شد و بریده بریده گفت: با... آقای... جم کار... دارم.

مرد صندلی کهنه ای کنار بخاری گذاشت و با ته خنده ای حاکی از درک نکردن، گفت: بشین دخترم.

فرشته از خدا خواسته، بسته را روی میز کار رها کرد و روی صندلی نشست. دستهای یخ زده اش را بالای بخاری گرفت و بوی نفت سوخته را به مشام کشید.

مرد از کتری روی بخاری برایش چای ریخت و گفت: بگیر بخور یخت باز شه.

با صدایی لرزان خندید و گفت: ممنون.

چای را که نوشید کم کم مغزش هم بیدار شد. نگاهی به بسته انداخت و پرسید: مغازه رو اشتباه اومدم؟ اینجا بازم معرق کاری هست؟ یا این که همین جاست و آقای جم امروز نیومده؟

مرد تبسمی کرد و گفت: من جم هستم. امرتون چیه؟

فرشته سر برداشت و گیج نگاهش کرد. با شک پرسید: شما برادر آقابهراد هستین؟

مرد سری تکان داد و با لبخند گفت: نه پدرشم. چطور؟

فرشته عقب نشست و با چشمهای گرد شده گفت: واقعاً؟!!! ماشاءالله! اصلاً بهتون نمیاد!

مرد خندید و گفت: متشکرم.

فرشته سر به زیر انداخت و گفت: اخلاقشم به شما نرفته.

مرد بیشتر خندید و پرسید: چرا؟

فرشته خجالت زده برخاست. بسته را به طرف او گرفت و گفت: هیچی همین طوری... اینو دادن که بدم بهتون.

مرد متعجب به بسته نگاه کرد و پرسید: چی هست؟ چرا باز شده؟

فرشته مدافعانه گفت: آقابهراد خودش بازش کرد! به جون مادرم من دست نزدم. از پستچی تحویل گرفتم صاف تحویلشون دادم. اونم لابد می خواست ببینه سفارشیش درسته یا نه. توشو نگاه کرد و بعد گفت بیارم برای شما. خودش سرما خورده بود عذرخواهی کرد. گفت همین که صدام باز شد خودم بهتون سر می زنم و توضیح میدم براتون.

مرد ابرویی بالا انداخت... سری تکان داد و گفت: پس دختری که استخدام کرده تویی! ممنون از زحمتت.

فرشته برخاست و نفسی به راحتی کشید. تبسمی کرد و گفت: خواهش می کنم.

مرد غرق فکر پرسید: باز لارانژیت شده؟

+: چی چی ژیت؟ سرما خورده. صداش رفته. یه همسایه داشتیم اونم همیشه از اول زمستون تا آخرش اینجوری بود. دور از جون پسر شما البته...

مرد سری به تایید تکان داد و حرفی نزد. حالتهای بهراد خیلی به او شبیه بود. ولی قیافه اش خیلی شباهت نداشت.

یک زن جوان و خوش قیافه وارد مغازه شد. اول فرشته را ندید. به مرد گفت: من میرم یه کم میوه بخرم. یه پوشه هم باید برای آیدا بگیرم. مقنعه شم...

با دیدن فرشته حرفش را نیمه تمام گذاشت و لبخند عذرخواهانه ای زد.

آقای جم از جا برخاست و گفت: خانم منشی بهراد هستن. میشه زحمت بکشی تا حوالی دفتر بهراد برسونیشون؟ هوا خیلی سرده.

زن لبخندی زد و گفت: حتماً.

مرد دستی سر شانه اش زد و گفت: ممنون. خیلی مواظب باش. زمینا لغزنده ان.

زن قول داد مواظب باشد و با خوشرویی خداحافظی کرد. بعد هم به فرشته تعارف کرد سوار ماشینش شود. فرشته با خوشحالی تشکر کرد و سوار شد.


طبقه ی وسط (10)

دوشنبه 26 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 02:24 ق.ظ
سلام به روی ماه همگی
دو سه ساعته دارم با الهام بانو کلنجار میرم یه پست تحویلم بده!
این قدر طول کشید که حتی ارکیده جونم خوابیده به نظرم :)
شبتون به خیر و شادی


صبح روز بعد طبق پیش بینی هواشناسی هوا چند درجه سردتر از دیروز و حسابی یخ زده بود. فرشته که بیدار شد، حاضر بود نصف حقوقش را بدهد ولی رختخواب گرمش را ترک نکند.

با صدایی از آشپزخانه از جا پرید. هوا نیمه تاریک بود. خود را به آشپزخانه رساند. با دیدن گربه ای که به پنجره زد و فرار کرد، آهی کشید. خوابش پریده بود. آبی به صورتش زد و آماده ی رفتن شد. ولی سردش بود. با ژاکت آن هم پای پیاده طاقت نمی آورد. پتوی کهنه ی پشمی مسافرتی را محکم دورش پیچید و راه افتاد. با خودش گفت: حالا باز یه چی میگه مسخرم می کنه! چیکار کنم؟ سرما شوخی برنمی داره!

پا تند کرد. هرجا که زمین یخ زده نبود می دوید. بالاخره رسید و با دستهایی که دیگر حس نداشت زنگ زد. در بدون سوال باز شد. پله ها را دوان دوان بالا دوید که از گوشه چشم چیزی توجهش را جلب کرد.

سر برداشت و با کنجکاوی به بهراد که روی پله هایی که به طرف بالا می رفت، نشسته بود نگاه کرد. چشمهایش تا حد امکان گرد شد!

بهراد یک آدم فوق العاده خوش لباس و شیک نبود ولی این قیافه هم نبود! یک سویشرت و شلوار ست صورتی کهنه با نوارهایی روی آستینها و کنار شلوار، که گویا روزی سفید بودند. یک کلاه بافتنی کهنه ی راه راه چند رنگ هم سرش بود. نوک بینی و چشمهایش حسابی قرمز بودند و قیافه اش رقت انگیزتر از آن بود که فرشته بتواند بخندد.

اشاره کرد: سرما خوردم. صدا ندارم.

یک کاغذ به طرفش گرفت. با ماژیک سبز نوشته بود: وقتی مغازه ها باز شدن یک کیلو شلغم برام بخر.

نگاهی به کاغذ و نگاهی به بهراد انداخت. دوباره به بهراد چشم دوخت. چرا اینقدر تنها بود؟

با ناراحتی گفت: حالا تا اون وقت... وسیله ای ندارین که باهاش سوپ بپزم؟

بهراد در حالی که برمی خاست، اشاره کرد: نمی دونم.

و به طرف خانه اش رفت. فرشته دوان دوان به دنبالش رفت. خانه ی مجردی همانطور که حدس میزد بهم ریخته بود. نه خیلی زیاد... ولی به هرحال مرتب هم نبود.

بهراد بدون توجه به او وارد شد و به طرف تخت خوابش رفت.

فرشته کلافه پرسید: مسکن خوردین؟

بهراد سری به تایید تکان داد و دراز کشید. گوشه ی اتاق یک کابینت و یک گاز دو شعله و یک یخچال کوچک، آشپزخانه را تشکیل می دادند.

توی یخچال را گشت. آه در بساط نداشت. یک دانه تخم مرغ، کمی پنیر خشک شده و کمی کاهو ته یک بوته.

توی جایخی هم فقط کمی گوشت چرخی بود. خیلی کم. سبد سیب زمینی و پیاز هم وضع بهتری نداشت. هرچه که از سبزیجات قابل خوردن بود توی قابلمه ریخت و با آب گذاشت بپزند. گوشت را هم جدا کمی تفت داد. توی کابینت را گشت. کمی بلغور ته یک کیسه پیدا کرد و توی قابلمه ریخت. فلفل قرمز و مرزنجوش هم پیدا کرد. تخم مرغ را هم آخر بار شکست و هم زد. گوشت هم ریخت و بالاخره سوپ را آماده کرد و یک کاسه کنار دست بهراد گذاشت.

بهراد بالاخره لبخند زد و با اشاره تشکر کرد.

همین که بعد از آن مصیبت و این سرما خوردگی توانسته بود لبخند کوچکی بزند برای فرشته کافی بود.

بعد مشغول مرتب کردن دور و بر شد. با عجله همه چیز را جا داد. ناراحت بود و احساس می کرد که بودنش در آنجا درست نیست ولی تا بهراد سوپش را نمی خورد خیالش راحت نمیشد که برود.

نگاهی به اطراف انداخت. کمی مرتب شده بود. بهراد نیمی از سوپش را خورده بود.

فرشته لبخندی زد و گفت: من میرم پایین. در طبقه وسطی بازه؟

بهراد به کلید که به جا کلیدی دم در بود اشاره کرد. فرشته کلید را برداشت و گفت: کاری داشتین زنگ بزنین میام بالا. بهتر باشین.

بالاخره وقتی به دفتر رسید خنده اش را رها کرد. روی مبل نشست و در حالی که می خندید زیر لب گفت: من نگران پتویی که دورم پیچیدم بودم، والا از این قیافه ی تو خیلی خوش تیپ تر بودم! این لباسای عهد دقیانوس چی بودن آخه!!! صورتی!!!! خیلی مسخره بود!!! اون کلاهشو بگو! مامان باف با ته نخای توی خونه...

این را که گفت، خنده اش کم کم فرو نشست... شاید واقعاً کلاهشو مادرش بافته بود. طفلکی... دلش واسه مامانش تنگ شده... کاش خاله بلقیس می تونست بیاد پیشش. حیف که از این همه پله نمی تونه بیاد بالا.

تا نزدیک ظهر مشغول کار بود که ناگهان یادش افتاد که بهراد شلغم خواسته بود. بی سروصدا سری بالا زد. لای در را باز گذاشته بود. نگاهی تو انداخت. بهراد خواب بود. دسته کلیدش را از روی جاکلیدی دم در برداشت و بیرون رفت.

میوه فروشی خیلی نزدیک نبود. با یک کورس تاکسی به اولین میوه فروشی رسید و علاوه بر شلغم کمی مرکبات هم برایش خرید. مقداری هم مواد غذایی از بقالی خرید و با دست سنگین برگشت.

وقتی برگشت بهراد توی دفتر پشت میزش بود. بالاخره لباسش را عوض کرده بود. دم در ایستاد و با نگاهی درخشان گفت: سلام. بهترین؟

بهراد سر برداشت. با تبسم کمرنگی لب زد: ممنون. خیلی بهترم.

هنوز صدایش بالا نمی آمد. فرشته کیسه ها را بالا گرفت و گفت: براتون یه کم خرید کردم. در بالا بازه؟

بهراد دوباره تشکر کرد، سری به تایید تکان داد و باز به لپ تاپش چشم دوخت.

فرشته بالا رفت. شلغم ها را تمیز کرد و چند تایی گذاشت که بپزد. بقیه خریدهایش را هم آماده مصرف کرد و جا داد. برگشت پایین.

فبلت را برداشت. روی مبل نشست و در حالی که چشم به گوشی دوخته بود، تند تند گزارش داد: آقای نوروزی صبح زنگ زد. گفت بالاخره بستش رسیده. بعد گفت که اون گلیمم فرستاده برای خواهرزادش تاجیکستان. پولشو ریخته به حسابتون. خانم مفاخر هم گفت همون صندوق عتیقه ای که عکسشو فرستادین خوبه. اگر جفتم ازش داشته باشه فبها... هر دو تاشو می خواد. بعد خاله بلقیسم گفت که یه بسته دارن هروقت می رفتین پستخونه بگیرین ببرین پست کنین. حالتونم پرسیدن، گفتم سرما خوردین. گفتن براتون آش می پزن شام برین اونجا. بعد راستی میوه ها تو یخچالتون شسته اس، می تونین بخورین. می خواین الان براتون بیارم؟

بالاخره سر برداشت. بهراد سری به نفی تکان داد و بی صدا پرسید: چقدر خرج کردی؟

فرشته دستی توی هوا تکان داد و گفت: بی خیال... رو گرداند و دوباره پیامها را زیر و بالا کرد. ناگهان چیزی به خاطر آورد. سر برداشت و با خنده گفت: به جای پولش برین یه سویشرت و شلوار نو واسه خودتون بخرین. چی بودن اینا؟

بهراد رو گرداند و جوابی نداد. چهره اش دوباره سرد و سخت شده بود. فرشته سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام.

ساکت شد. شر و شورش دوباره ته کشیده بود. وقتی بهراد اینقدر سخت و نفوذناپذیر میشد احساس عذاب وجدان می کرد.

چند دقیقه در سکوت گذشت. بالاخره آهی کشید. برخاست. چای دم کرد و دوباره برگشت نشست. بهراد کاغذی پیش کشید. چیزی نوشت و به طرف او هل داد.

فرشته با فکر این که دستور دیگری دارد کاغذ را برداشت. نوشته بود: آخرین هدیه ی تولدم از طرف مامانم بود. سر یه شوخی برام صورتی خرید. کلاهم وقتی مریض شد برام بافت.

فرشته به کاغذ چشم دوخت. بغض ناخوانده ای گلویش را فشرد. سر برداشت و به بهراد نگاه کرد. بهراد اما نگاهش نمی کرد. همچنان چشم به لپ تاپش دوخته بود ولی هیچی نمی دید. آنجا نبود...

فرشته سعی کرد بغضش را فرو بدهد. دوباره به نوشته چشم دوخت و فکر کرد: چقدر تنها و دلتنگ بوده...

سر برداشت و لبش را گاز گرفت. نگاه بهراد روی او چرخید. چهره درهم کشید. لب زد: جمع کن این اداها رو. پاشو یه چایی بریز.

تند تند سرش را به تایید تکان داد و سعی کرد اشکهایش را پس بزند. چای را ریخت و گفت: وای قند تموم شده. الان میرم از سهند می گیرم.

بدو از در بیرون رفت و لب زدن بهراد که می گفت با شکر می خورد را ندید. توی خنکی راه پله نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: گریه نکن فرشته. خواهش می کنم گریه نکن.

از در بیرون رفت. سهند مشتری نداشت. داشت میزها را تمیز می کرد و آهنگی با سوت می نواخت. با دیدن فرشته لبخندی زد و پر انرژی گفت: سلام.

فرشته به زحمت لبخند زد و گفت: سلام. یه کم قند به ما قرض میدی؟ وقتی خریدیم میارم برات.

سهند خندید. کاغذی را به شکل قیف پیچید و توی آن را با حبه قند پر کرد. سرش را بست. در حالی که آن را به فرشته میداد، گفت: نمی خواد بیاری. منم کیسه فریزرم تموم شده به روش پنجاه سال پیش تو کاغذ می پیچم. بهراد چطوره؟

فرشته سری تکان داد و نگاهش را دزدید. آرام گفت: خوبه. یعنی خوب نیست. سرما خورده. صدا نداره.

سر برداشت و به تندی گفت: ممنون از قند. خداحافظ.

سهند سری تکان داد و گفت: خواهش می کنم. بهش سلام برسون.

اما فرشته رفته بود. قند را روی میز جلوی بهراد  گذاشت و با شادی مصنوعی گفت: هه! ببینین اینو! کیسه فریزرش تموم شده بود تو کاغذ پیچید.

بهراد به سردی به قیف کاغذی چشم دوخت و لب زد: حالا واجب بود؟

فرشته لحظه ای لبهایش را بهم فشرد و بعد گفت: خب با قند... خوشمزه تره. سهندم سلام رسوند.

بهراد سری تکان داد و قیف کاغذی را باز کرد. قندی در دهان گذاشت و استکانش را برداشت.

فرشته آهی کشید. توی پنجره نشست و با لبخند گفت: این لونه ی پرنده رو دیدین؟ خیلی خوشگلن.

چون بهراد توجهی نکرد او هم ادامه نداد و همان لب پنجره مشغول کارش شد.

طبقه ی وسط (9)

چهارشنبه 21 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 02:23 ب.ظ
سلام
نوشتنم نمیاد شرمنده... این کوچولو رو داشته باشین تا بعد...

سهیلا برگشت و با دلخوری گفت: می فهمی بچه ی مریض یعنی چی؟ من عاشق مادر شدنم. اگه با اون ازدواج کنم بچه هام مریض میشن. تالاسمی میشن. هزار تا بلای دیگه بر اثر کم خونی به سرشون میاد. محاله باهاش ازدواج کنم.

فرشته نفسش را با آه بلندی رها کرد و حیران به او چشم دوخت. نمی دانست چه بگوید.

سهیلا آخرین بسته را هم روی کیسه های خرید گذاشت که غلتید و پایین افتاد. ولی توجهی نکرد و به طرف ماشینش برگشت. در را باز کرد و به فرشته که همینطور غمگین به او چشم دوخته بود، نگاهی انداخت و گفت: اون لیاقتش کسی بهتر از منه.

در را بست و راه افتاد. فرشته برگشت تو. راه پله باریک بود و کیسه ها توی راه بودند. کمی روی پله ها مرتبشان کرد. سنگینی نگاه بهراد را حس کرد. سر برداشت. بهراد به سردی پرسید: می تونی سر به نیستشون کنی؟

فرشته با بدبختی به کیسه ها نگاه کرد و جوابی نداد.

بهراد رو گرداند و گفت: خواهش می کنم.

فرشته سری به تایید تکان داد و گفت: باشه. فعلاً برم یه سوال از خاله بلقیس می کنم بعد میام می برمشون.

_: باشه.

بهراد به دفترش برگشت و فرشته بیرون رفت. در خانه ی خاله بلقیس زنگ زد. از توی حیاط صدای آب پاشی و صدای ملایم ترانه خواندن به گوش می رسید. کلون در را کوبید. کمی بعد در باز شد. فرشته با خوشی سلام کرد. خاله بلقیس هم با خوشرویی پذیرایش شد. مثل دفعه ی قبل روی سکو نشستند و خاله بلقیس برایش چای ریخت.

+: راستی خاله... این ژاکت رو آقابهراد پیدا نکرد. اگه نخ پشم بخرم بدم همسایمون ببافه چی میشه؟ ماشین داره. دو روزه می بافه.

_: اتفاقاً خودمم نخ دارم ولی نه که مشکیه دیگه چشمم سو نداره ببافم.

+: خیلی هم خوب. بدین میگم براتون ببافه. اندازه و مدلشم بدین.

_: باشه. بیا بریم تو. سرده اینجا.

به دنبال پیرزن وارد شد و با تردید گفت: خاله... آقابهراد و سهیلاخانوم... بهم زدن.

خاله بلقیس آهی کشید. سری تکان داد و گفت: خدا به خیر کنه. بهراد خیلی دوسش داره. آشتی می کنن.

فرشته غم گرفته گفت: نه آشتی نمی کنن. سهیلاخانم گفت اگه عروسی کنن بچشون تالاسمی میشه. همه چی رو بهم زد و رفت...حتی هدیه هاشم اورد...

خاله بلقیس چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بعد رو گرداند و گفت: خدا به بهراد رحم کنه... بچم... دلش گیره...

فرشته با حواس پرتی سر تکان داد و گفت: ها... بعد... بعد آقابهراد به من گفته ببر کادوهاشو سر به نیست کن. من چکارشون کنم؟

_: نمی دونم... مستحقی... کسی...

فرشته با بدبختی گفت: نمی دونم اصلاً به دلم نیست توشونو نگاه کنم.

_: خیلی خب مادر. طلاهاشو بده به خودش بقیشو بیار اینجا. یه فکری براشون می کنم.

+: چشم. متشکرم.

_: اگه زیادن دم در یه چرخ باربری هست ببر بارشون کن بیار.

فرشته با خوشحالی گفت: چشم. یک دنیا ممنونم.

برگشت. زنگ زد. با خوشحالی از پله ها بالا رفت و نفس نفس زنان گفت. خاله بلقیس گفت...

بهراد با خونسردی گفت: حالا یه نفس بگیر! دیر نمیشه.

فرشته نفسی کشید. کیسه ی نخ را بالا گرفت و گفت: خودش نخ داد بدم براش ببافن. بعد گفت مستحق می شناسه. هدیه ها رو می تونه بده به کسایی که نیاز دارن. فقط طلاها رو بدم به شما بقیه رو ببرم.

بهراد سر به زیر انداخت و حرفی نزد.

فرشته با تردید پرسید: خوبه؟

بهراد سری به تایید تکان داد اما بازهم جوابی نداد.

برگشت. طلاها را جدا گذاشته بود. آنها را برداشت و بالا برد. گوشه ی میز بهراد گذاشت و با عجله بیرون رفت.

خاله بلقیس منتظرش بود. او را به اتاقی برد که دور تا دور کیسه ها و بسته های مختلف بود. فرشته با حیرت به بسته ها نگاه کرد.

خاله بلقیس تعجب او را که دید گفت: فکر کردم می دونی که به من مراجعه کردی.

+: نه نمی دونم! چی رو باید بدونم؟

خاله بلقیس نگاهی به اطراف انداخت و گفت: دوست و آشناها می دونن هرکی بخواد کمکی بکنه، کهنه و نو هرچی که به کاری بیاد میاره اینجا. مشتریشو دارم. میان می برن.

فرشته لبخندی زد و گفت: خدا خیرتون بده.

_: زنده باشی.


   1       2       3       4       5       ...       97    >>