X
تبلیغات
شیکسون

طبقه ی وسط (11)

جمعه 30 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 01:31 ق.ظ
سلام به روی ماه همگی
یه پست بعد از نیمه شبی دیگه
اعتراف می کنم حتی یه بازخونی هم نکردم! بس نشستم گردنم درد گرفته میخوام برم بخوابم. غلطاشو بگین بعداً اصلاح می کنم انشاءالله....
شبتون پر از رویاهای طلایی

بعدازظهر پستچی بسته ای آورد. فرشته پایین رفت. پست سفارشی بود. امضا کرد و تحویل گرفت. در حالی که روی بسته را می خواند خوش خوشک پله ها را بالا رفت.

همان طور که سعی می کرد به شدت در نقش شاد همیشگی اش باشد، گفت: بابا خارجی! بسته تون از آلمان اومده! چی هست حالا؟ مال کیه؟

بهراد سر برداشت و ابروهایش را بالا برد. با صدایی که شنیده نمیشد گفت: چه عجب! بالاخره رسید؟ بار الاغ کرده بودن گمونم!

فرشته که حرفهایش را نصفه نیمه متوجه شده بود، خندید و پرسید: چی میگین؟ من که نمی فهمم! بفرمایین.

بهراد به ته خنده ای اشاره کرد: مهم نیست.

بسته را گرفت و با تیغ چسبهایش را برید و باز کرد. چند جور ارّه بود. با رضایت ارّه های باریک در سایزهای مختلف را یکی یکی تماشا کرد. بعد بسته را بست و روی کاغذ نوشت: اینا رو می تونی ببری مغازه ی بابا؟ بعدم می تونی از اون طرف بری خونه. دیگه کاری ندارم.

فرشته لبخند زد. پدری که معرّق کاری می کرد! حتماً از دیدن ارّه ها خوشحال میشد. با خوشرویی گفت: حتماً می برم. نشونی رو مرحمت کنین. بعدم پیغومی حرفی چیزی هم باید بگم یا فقط سلام برسونم؟

بهراد سری تکان داد و نوشت: نه هیچی نمی خواد بگی. بگو خودم بعداً توضیح میدم. فعلاً صدا ندارم. می ترسم هم خودم ببرم تو سرما بدتر بشم. بگو صدام باز شد حتماً یه سری بهشون می زنم.

فرشته روی دستش سر کشید و نوشته ها را خواند. سری تکان داد و گفت: چشم حتماً.

بهراد نشانی را نوشت و اضافه کرد: راه دور و هوا سرده. به خرج من آژانس بگیر. دم مغازه نگهش دار بعدم باهاش برو خونه.

فرشته از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. ناگهان جیغی از خوشی کشید و گفت: نه داره برف می باره! واسه چی با آژانس برم؟ حیف نیست؟ مگه اینجا چقدر برف میاد که همینم از دست بدم؟ کار دیگه ای با من ندارین؟

بهراد گوشهایش را گرفت و لب زد: یواشتر!

فرشته خندید و گفت: شرمنده! یادتون نره که شب مهمون خاله بلقیس هستین! خوب خودتونو بپوشونین که بدتر نشین. خواهشاً یه دکترم برین. دیگه همینا. کاری با من نداشتین؟

بهراد کاغذ نشانی را به طرفش گرفت. خنده اش گرفته بود! این دختر واقعاً مشکل داشت! سری تکان داد و لب زد: برو به سلامت.

فرشته کاغذ را گرفت. بسته را برداشت و با سرخوشی گفت: ممنون. خدانگهدار.

از در بیرون رفت. بیشتر راه را پیاده رفت. فقط قسمتی از مسیر اتوبوس می خورد که با اتوبوس رفت. وقتی به مغازه ی پدر بهراد رسید تقریباً یخ زده بود. به سختی تابلو را خواند و وارد شد. از این که پیشنهاد آژانس را رد کرده بود به شدت پشیمان شده بود. خیلی سردش بود.

مردی که پشت میز مخصوص، مشغول ارّه کردن تخته بود، سر برداشت. با دیدن او از جا برخاست و با کنجکاوی گفت: سلام. بفرمایید.

جوانتر از آن به نظر می رسید که پدر بهراد باشد.

فرشته با بدنی لرزان به بخاری علاءالدین وسط مغازه نزدیک شد و بریده بریده گفت: با... آقای... جم کار... دارم.

مرد صندلی کهنه ای کنار بخاری گذاشت و با ته خنده ای حاکی از درک نکردن، گفت: بشین دخترم.

فرشته از خدا خواسته، بسته را روی میز کار رها کرد و روی صندلی نشست. دستهای یخ زده اش را بالای بخاری گرفت و بوی نفت سوخته را به مشام کشید.

مرد از کتری روی بخاری برایش چای ریخت و گفت: بگیر بخور یخت باز شه.

با صدایی لرزان خندید و گفت: ممنون.

چای را که نوشید کم کم مغزش هم بیدار شد. نگاهی به بسته انداخت و پرسید: مغازه رو اشتباه اومدم؟ اینجا بازم معرق کاری هست؟ یا این که همین جاست و آقای جم امروز نیومده؟

مرد تبسمی کرد و گفت: من جم هستم. امرتون چیه؟

فرشته سر برداشت و گیج نگاهش کرد. با شک پرسید: شما برادر آقابهراد هستین؟

مرد سری تکان داد و با لبخند گفت: نه پدرشم. چطور؟

فرشته عقب نشست و با چشمهای گرد شده گفت: واقعاً؟!!! ماشاءالله! اصلاً بهتون نمیاد!

مرد خندید و گفت: متشکرم.

فرشته سر به زیر انداخت و گفت: اخلاقشم به شما نرفته.

مرد بیشتر خندید و پرسید: چرا؟

فرشته خجالت زده برخاست. بسته را به طرف او گرفت و گفت: هیچی همین طوری... اینو دادن که بدم بهتون.

مرد متعجب به بسته نگاه کرد و پرسید: چی هست؟ چرا باز شده؟

فرشته مدافعانه گفت: آقابهراد خودش بازش کرد! به جون مادرم من دست نزدم. از پستچی تحویل گرفتم صاف تحویلشون دادم. اونم لابد می خواست ببینه سفارشیش درسته یا نه. توشو نگاه کرد و بعد گفت بیارم برای شما. خودش سرما خورده بود عذرخواهی کرد. گفت همین که صدام باز شد خودم بهتون سر می زنم و توضیح میدم براتون.

مرد ابرویی بالا انداخت... سری تکان داد و گفت: پس دختری که استخدام کرده تویی! ممنون از زحمتت.

فرشته برخاست و نفسی به راحتی کشید. تبسمی کرد و گفت: خواهش می کنم.

مرد غرق فکر پرسید: باز لارانژیت شده؟

+: چی چی ژیت؟ سرما خورده. صداش رفته. یه همسایه داشتیم اونم همیشه از اول زمستون تا آخرش اینجوری بود. دور از جون پسر شما البته...

مرد سری به تایید تکان داد و حرفی نزد. حالتهای بهراد خیلی به او شبیه بود. ولی قیافه اش خیلی شباهت نداشت.

یک زن جوان و خوش قیافه وارد مغازه شد. اول فرشته را ندید. به مرد گفت: من میرم یه کم میوه بخرم. یه پوشه هم باید برای آیدا بگیرم. مقنعه شم...

با دیدن فرشته حرفش را نیمه تمام گذاشت و لبخند عذرخواهانه ای زد.

آقای جم از جا برخاست و گفت: خانم منشی بهراد هستن. میشه زحمت بکشی تا حوالی دفتر بهراد برسونیشون؟ هوا خیلی سرده.

زن لبخندی زد و گفت: حتماً.

مرد دستی سر شانه اش زد و گفت: ممنون. خیلی مواظب باش. زمینا لغزنده ان.

زن قول داد مواظب باشد و با خوشرویی خداحافظی کرد. بعد هم به فرشته تعارف کرد سوار ماشینش شود. فرشته با خوشحالی تشکر کرد و سوار شد.


طبقه ی وسط (10)

دوشنبه 26 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 02:24 ق.ظ
سلام به روی ماه همگی
دو سه ساعته دارم با الهام بانو کلنجار میرم یه پست تحویلم بده!
این قدر طول کشید که حتی ارکیده جونم خوابیده به نظرم :)
شبتون به خیر و شادی


صبح روز بعد طبق پیش بینی هواشناسی هوا چند درجه سردتر از دیروز و حسابی یخ زده بود. فرشته که بیدار شد، حاضر بود نصف حقوقش را بدهد ولی رختخواب گرمش را ترک نکند.

با صدایی از آشپزخانه از جا پرید. هوا نیمه تاریک بود. خود را به آشپزخانه رساند. با دیدن گربه ای که به پنجره زد و فرار کرد، آهی کشید. خوابش پریده بود. آبی به صورتش زد و آماده ی رفتن شد. ولی سردش بود. با ژاکت آن هم پای پیاده طاقت نمی آورد. پتوی کهنه ی پشمی مسافرتی را محکم دورش پیچید و راه افتاد. با خودش گفت: حالا باز یه چی میگه مسخرم می کنه! چیکار کنم؟ سرما شوخی برنمی داره!

پا تند کرد. هرجا که زمین یخ زده نبود می دوید. بالاخره رسید و با دستهایی که دیگر حس نداشت زنگ زد. در بدون سوال باز شد. پله ها را دوان دوان بالا دوید که از گوشه چشم چیزی توجهش را جلب کرد.

سر برداشت و با کنجکاوی به بهراد که روی پله هایی که به طرف بالا می رفت، نشسته بود نگاه کرد. چشمهایش تا حد امکان گرد شد!

بهراد یک آدم فوق العاده خوش لباس و شیک نبود ولی این قیافه هم نبود! یک سویشرت و شلوار ست صورتی کهنه با نوارهایی روی آستینها و کنار شلوار، که گویا روزی سفید بودند. یک کلاه بافتنی کهنه ی راه راه چند رنگ هم سرش بود. نوک بینی و چشمهایش حسابی قرمز بودند و قیافه اش رقت انگیزتر از آن بود که فرشته بتواند بخندد.

اشاره کرد: سرما خوردم. صدا ندارم.

یک کاغذ به طرفش گرفت. با ماژیک سبز نوشته بود: وقتی مغازه ها باز شدن یک کیلو شلغم برام بخر.

نگاهی به کاغذ و نگاهی به بهراد انداخت. دوباره به بهراد چشم دوخت. چرا اینقدر تنها بود؟

با ناراحتی گفت: حالا تا اون وقت... وسیله ای ندارین که باهاش سوپ بپزم؟

بهراد در حالی که برمی خاست، اشاره کرد: نمی دونم.

و به طرف خانه اش رفت. فرشته دوان دوان به دنبالش رفت. خانه ی مجردی همانطور که حدس میزد بهم ریخته بود. نه خیلی زیاد... ولی به هرحال مرتب هم نبود.

بهراد بدون توجه به او وارد شد و به طرف تخت خوابش رفت.

فرشته کلافه پرسید: مسکن خوردین؟

بهراد سری به تایید تکان داد و دراز کشید. گوشه ی اتاق یک کابینت و یک گاز دو شعله و یک یخچال کوچک، آشپزخانه را تشکیل می دادند.

توی یخچال را گشت. آه در بساط نداشت. یک دانه تخم مرغ، کمی پنیر خشک شده و کمی کاهو ته یک بوته.

توی جایخی هم فقط کمی گوشت چرخی بود. خیلی کم. سبد سیب زمینی و پیاز هم وضع بهتری نداشت. هرچه که از سبزیجات قابل خوردن بود توی قابلمه ریخت و با آب گذاشت بپزند. گوشت را هم جدا کمی تفت داد. توی کابینت را گشت. کمی بلغور ته یک کیسه پیدا کرد و توی قابلمه ریخت. فلفل قرمز و مرزنجوش هم پیدا کرد. تخم مرغ را هم آخر بار شکست و هم زد. گوشت هم ریخت و بالاخره سوپ را آماده کرد و یک کاسه کنار دست بهراد گذاشت.

بهراد بالاخره لبخند زد و با اشاره تشکر کرد.

همین که بعد از آن مصیبت و این سرما خوردگی توانسته بود لبخند کوچکی بزند برای فرشته کافی بود.

بعد مشغول مرتب کردن دور و بر شد. با عجله همه چیز را جا داد. ناراحت بود و احساس می کرد که بودنش در آنجا درست نیست ولی تا بهراد سوپش را نمی خورد خیالش راحت نمیشد که برود.

نگاهی به اطراف انداخت. کمی مرتب شده بود. بهراد نیمی از سوپش را خورده بود.

فرشته لبخندی زد و گفت: من میرم پایین. در طبقه وسطی بازه؟

بهراد به کلید که به جا کلیدی دم در بود اشاره کرد. فرشته کلید را برداشت و گفت: کاری داشتین زنگ بزنین میام بالا. بهتر باشین.

بالاخره وقتی به دفتر رسید خنده اش را رها کرد. روی مبل نشست و در حالی که می خندید زیر لب گفت: من نگران پتویی که دورم پیچیدم بودم، والا از این قیافه ی تو خیلی خوش تیپ تر بودم! این لباسای عهد دقیانوس چی بودن آخه!!! صورتی!!!! خیلی مسخره بود!!! اون کلاهشو بگو! مامان باف با ته نخای توی خونه...

این را که گفت، خنده اش کم کم فرو نشست... شاید واقعاً کلاهشو مادرش بافته بود. طفلکی... دلش واسه مامانش تنگ شده... کاش خاله بلقیس می تونست بیاد پیشش. حیف که از این همه پله نمی تونه بیاد بالا.

تا نزدیک ظهر مشغول کار بود که ناگهان یادش افتاد که بهراد شلغم خواسته بود. بی سروصدا سری بالا زد. لای در را باز گذاشته بود. نگاهی تو انداخت. بهراد خواب بود. دسته کلیدش را از روی جاکلیدی دم در برداشت و بیرون رفت.

میوه فروشی خیلی نزدیک نبود. با یک کورس تاکسی به اولین میوه فروشی رسید و علاوه بر شلغم کمی مرکبات هم برایش خرید. مقداری هم مواد غذایی از بقالی خرید و با دست سنگین برگشت.

وقتی برگشت بهراد توی دفتر پشت میزش بود. بالاخره لباسش را عوض کرده بود. دم در ایستاد و با نگاهی درخشان گفت: سلام. بهترین؟

بهراد سر برداشت. با تبسم کمرنگی لب زد: ممنون. خیلی بهترم.

هنوز صدایش بالا نمی آمد. فرشته کیسه ها را بالا گرفت و گفت: براتون یه کم خرید کردم. در بالا بازه؟

بهراد دوباره تشکر کرد، سری به تایید تکان داد و باز به لپ تاپش چشم دوخت.

فرشته بالا رفت. شلغم ها را تمیز کرد و چند تایی گذاشت که بپزد. بقیه خریدهایش را هم آماده مصرف کرد و جا داد. برگشت پایین.

فبلت را برداشت. روی مبل نشست و در حالی که چشم به گوشی دوخته بود، تند تند گزارش داد: آقای نوروزی صبح زنگ زد. گفت بالاخره بستش رسیده. بعد گفت که اون گلیمم فرستاده برای خواهرزادش تاجیکستان. پولشو ریخته به حسابتون. خانم مفاخر هم گفت همون صندوق عتیقه ای که عکسشو فرستادین خوبه. اگر جفتم ازش داشته باشه فبها... هر دو تاشو می خواد. بعد خاله بلقیسم گفت که یه بسته دارن هروقت می رفتین پستخونه بگیرین ببرین پست کنین. حالتونم پرسیدن، گفتم سرما خوردین. گفتن براتون آش می پزن شام برین اونجا. بعد راستی میوه ها تو یخچالتون شسته اس، می تونین بخورین. می خواین الان براتون بیارم؟

بالاخره سر برداشت. بهراد سری به نفی تکان داد و بی صدا پرسید: چقدر خرج کردی؟

فرشته دستی توی هوا تکان داد و گفت: بی خیال... رو گرداند و دوباره پیامها را زیر و بالا کرد. ناگهان چیزی به خاطر آورد. سر برداشت و با خنده گفت: به جای پولش برین یه سویشرت و شلوار نو واسه خودتون بخرین. چی بودن اینا؟

بهراد رو گرداند و جوابی نداد. چهره اش دوباره سرد و سخت شده بود. فرشته سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام.

ساکت شد. شر و شورش دوباره ته کشیده بود. وقتی بهراد اینقدر سخت و نفوذناپذیر میشد احساس عذاب وجدان می کرد.

چند دقیقه در سکوت گذشت. بالاخره آهی کشید. برخاست. چای دم کرد و دوباره برگشت نشست. بهراد کاغذی پیش کشید. چیزی نوشت و به طرف او هل داد.

فرشته با فکر این که دستور دیگری دارد کاغذ را برداشت. نوشته بود: آخرین هدیه ی تولدم از طرف مامانم بود. سر یه شوخی برام صورتی خرید. کلاهم وقتی مریض شد برام بافت.

فرشته به کاغذ چشم دوخت. بغض ناخوانده ای گلویش را فشرد. سر برداشت و به بهراد نگاه کرد. بهراد اما نگاهش نمی کرد. همچنان چشم به لپ تاپش دوخته بود ولی هیچی نمی دید. آنجا نبود...

فرشته سعی کرد بغضش را فرو بدهد. دوباره به نوشته چشم دوخت و فکر کرد: چقدر تنها و دلتنگ بوده...

سر برداشت و لبش را گاز گرفت. نگاه بهراد روی او چرخید. چهره درهم کشید. لب زد: جمع کن این اداها رو. پاشو یه چایی بریز.

تند تند سرش را به تایید تکان داد و سعی کرد اشکهایش را پس بزند. چای را ریخت و گفت: وای قند تموم شده. الان میرم از سهند می گیرم.

بدو از در بیرون رفت و لب زدن بهراد که می گفت با شکر می خورد را ندید. توی خنکی راه پله نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: گریه نکن فرشته. خواهش می کنم گریه نکن.

از در بیرون رفت. سهند مشتری نداشت. داشت میزها را تمیز می کرد و آهنگی با سوت می نواخت. با دیدن فرشته لبخندی زد و پر انرژی گفت: سلام.

فرشته به زحمت لبخند زد و گفت: سلام. یه کم قند به ما قرض میدی؟ وقتی خریدیم میارم برات.

سهند خندید. کاغذی را به شکل قیف پیچید و توی آن را با حبه قند پر کرد. سرش را بست. در حالی که آن را به فرشته میداد، گفت: نمی خواد بیاری. منم کیسه فریزرم تموم شده به روش پنجاه سال پیش تو کاغذ می پیچم. بهراد چطوره؟

فرشته سری تکان داد و نگاهش را دزدید. آرام گفت: خوبه. یعنی خوب نیست. سرما خورده. صدا نداره.

سر برداشت و به تندی گفت: ممنون از قند. خداحافظ.

سهند سری تکان داد و گفت: خواهش می کنم. بهش سلام برسون.

اما فرشته رفته بود. قند را روی میز جلوی بهراد  گذاشت و با شادی مصنوعی گفت: هه! ببینین اینو! کیسه فریزرش تموم شده بود تو کاغذ پیچید.

بهراد به سردی به قیف کاغذی چشم دوخت و لب زد: حالا واجب بود؟

فرشته لحظه ای لبهایش را بهم فشرد و بعد گفت: خب با قند... خوشمزه تره. سهندم سلام رسوند.

بهراد سری تکان داد و قیف کاغذی را باز کرد. قندی در دهان گذاشت و استکانش را برداشت.

فرشته آهی کشید. توی پنجره نشست و با لبخند گفت: این لونه ی پرنده رو دیدین؟ خیلی خوشگلن.

چون بهراد توجهی نکرد او هم ادامه نداد و همان لب پنجره مشغول کارش شد.

طبقه ی وسط (9)

چهارشنبه 21 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 02:23 ب.ظ
سلام
نوشتنم نمیاد شرمنده... این کوچولو رو داشته باشین تا بعد...

سهیلا برگشت و با دلخوری گفت: می فهمی بچه ی مریض یعنی چی؟ من عاشق مادر شدنم. اگه با اون ازدواج کنم بچه هام مریض میشن. تالاسمی میشن. هزار تا بلای دیگه بر اثر کم خونی به سرشون میاد. محاله باهاش ازدواج کنم.

فرشته نفسش را با آه بلندی رها کرد و حیران به او چشم دوخت. نمی دانست چه بگوید.

سهیلا آخرین بسته را هم روی کیسه های خرید گذاشت که غلتید و پایین افتاد. ولی توجهی نکرد و به طرف ماشینش برگشت. در را باز کرد و به فرشته که همینطور غمگین به او چشم دوخته بود، نگاهی انداخت و گفت: اون لیاقتش کسی بهتر از منه.

در را بست و راه افتاد. فرشته برگشت تو. راه پله باریک بود و کیسه ها توی راه بودند. کمی روی پله ها مرتبشان کرد. سنگینی نگاه بهراد را حس کرد. سر برداشت. بهراد به سردی پرسید: می تونی سر به نیستشون کنی؟

فرشته با بدبختی به کیسه ها نگاه کرد و جوابی نداد.

بهراد رو گرداند و گفت: خواهش می کنم.

فرشته سری به تایید تکان داد و گفت: باشه. فعلاً برم یه سوال از خاله بلقیس می کنم بعد میام می برمشون.

_: باشه.

بهراد به دفترش برگشت و فرشته بیرون رفت. در خانه ی خاله بلقیس زنگ زد. از توی حیاط صدای آب پاشی و صدای ملایم ترانه خواندن به گوش می رسید. کلون در را کوبید. کمی بعد در باز شد. فرشته با خوشی سلام کرد. خاله بلقیس هم با خوشرویی پذیرایش شد. مثل دفعه ی قبل روی سکو نشستند و خاله بلقیس برایش چای ریخت.

+: راستی خاله... این ژاکت رو آقابهراد پیدا نکرد. اگه نخ پشم بخرم بدم همسایمون ببافه چی میشه؟ ماشین داره. دو روزه می بافه.

_: اتفاقاً خودمم نخ دارم ولی نه که مشکیه دیگه چشمم سو نداره ببافم.

+: خیلی هم خوب. بدین میگم براتون ببافه. اندازه و مدلشم بدین.

_: باشه. بیا بریم تو. سرده اینجا.

به دنبال پیرزن وارد شد و با تردید گفت: خاله... آقابهراد و سهیلاخانوم... بهم زدن.

خاله بلقیس آهی کشید. سری تکان داد و گفت: خدا به خیر کنه. بهراد خیلی دوسش داره. آشتی می کنن.

فرشته غم گرفته گفت: نه آشتی نمی کنن. سهیلاخانم گفت اگه عروسی کنن بچشون تالاسمی میشه. همه چی رو بهم زد و رفت...حتی هدیه هاشم اورد...

خاله بلقیس چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد. بعد رو گرداند و گفت: خدا به بهراد رحم کنه... بچم... دلش گیره...

فرشته با حواس پرتی سر تکان داد و گفت: ها... بعد... بعد آقابهراد به من گفته ببر کادوهاشو سر به نیست کن. من چکارشون کنم؟

_: نمی دونم... مستحقی... کسی...

فرشته با بدبختی گفت: نمی دونم اصلاً به دلم نیست توشونو نگاه کنم.

_: خیلی خب مادر. طلاهاشو بده به خودش بقیشو بیار اینجا. یه فکری براشون می کنم.

+: چشم. متشکرم.

_: اگه زیادن دم در یه چرخ باربری هست ببر بارشون کن بیار.

فرشته با خوشحالی گفت: چشم. یک دنیا ممنونم.

برگشت. زنگ زد. با خوشحالی از پله ها بالا رفت و نفس نفس زنان گفت. خاله بلقیس گفت...

بهراد با خونسردی گفت: حالا یه نفس بگیر! دیر نمیشه.

فرشته نفسی کشید. کیسه ی نخ را بالا گرفت و گفت: خودش نخ داد بدم براش ببافن. بعد گفت مستحق می شناسه. هدیه ها رو می تونه بده به کسایی که نیاز دارن. فقط طلاها رو بدم به شما بقیه رو ببرم.

بهراد سر به زیر انداخت و حرفی نزد.

فرشته با تردید پرسید: خوبه؟

بهراد سری به تایید تکان داد اما بازهم جوابی نداد.

برگشت. طلاها را جدا گذاشته بود. آنها را برداشت و بالا برد. گوشه ی میز بهراد گذاشت و با عجله بیرون رفت.

خاله بلقیس منتظرش بود. او را به اتاقی برد که دور تا دور کیسه ها و بسته های مختلف بود. فرشته با حیرت به بسته ها نگاه کرد.

خاله بلقیس تعجب او را که دید گفت: فکر کردم می دونی که به من مراجعه کردی.

+: نه نمی دونم! چی رو باید بدونم؟

خاله بلقیس نگاهی به اطراف انداخت و گفت: دوست و آشناها می دونن هرکی بخواد کمکی بکنه، کهنه و نو هرچی که به کاری بیاد میاره اینجا. مشتریشو دارم. میان می برن.

فرشته لبخندی زد و گفت: خدا خیرتون بده.

_: زنده باشی.


طبقه ی وسط (8)

شنبه 17 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 04:37 ب.ظ
سلام
امیدوارم همگی خوب خوب باشین


سهیلاجونم چند وقته ازت بی خبرم. امیدوارم تو هم خوب باشی

فرشته تا عصر به کارها رسیدگی کرد. بهراد دیگر پایین نیامد. ساعت پنج شد. می خواست برود. کمی پابپا کرد. از بهراد خبری نبود. بالاخره بی خبر رفت.

تا صبح کلافه بود. می ترسید که بهرحال اگر تمامش هم نه، بالاخره گوشه ای از مشکل بهراد و سهیلا به او مربوط باشد. شب بد خوابید و صبح زودتر از معمول از در بیرون زد. هوا تاریک و روشن بود که به در دفتر رسید. با تردید نگاهی به زنگ انداخت. بهراد معمولاً این ساعت بیدار بود. ولی اشکالی نداشت که الان زنگ بزند؟!

نگاهی به اطراف انداخت. خیابان خلوت و سرد بود. پاهایش یخ زده بودند و توان این که به خانه برگردد را در خود نمی دید. اصلاً چرا اینقدر زود آمده بود؟

کلافه زنگ را فشرد و فکر کرد: عذاب وجدان لعنتی! حالا مثلاً با این نیم ساعت زود امدن می خوای چی رو ثابت کنی؟ خیلی گلی حالا؟

در باز شد. داشت از سرما یخ میزد. پله ها را با عجله بالا رفت تا زودتر به بخاری برسد. با دیدن بهراد که داشت برای خودش چای می ریخت سلام سرما زده ی سریعی کرد و به بخاری چسبید.

بهراد نیم نگاهی به او انداخت و با لحنی سرد و بی تفاوت گفت: علیک. زود امدی.

فرشته سر برداشت و با ناامیدی نگاهش کرد. بهراد به طرف میزش چرخید و رفت که بنشیند. حالا پشت به او داشت. صدایش سردتر از همیشه و شانه هایش فروافتاده به نظر می رسیدند.

فرشته در دل نالید: بمیرم برات!

دوباره به طرف بخاری چرخید. دستهایش را که کمی گرم شده بودند به گونه هایش کشید.

بهراد غرغرکنان پرسید: یه مساعده بدم برای خودت پالتو بخری؟

فرشته با خوشرویی گفت: نه می خوام یه کاپشن بنفش بخرم!

و به امید لبخندی به صورت درهم بهراد چشم دوخت. اما بهراد اخم آلود گفت: مزه نریز.

فرشته وا رفت. جلو رفت و فبلت را برداشت. پیامهای وایبر را چک کرد و جواب داد.

از گوشه ی چشم بهراد را می پایید. گاهی سوالی می پرسید که بهراد سرد و بی تفاوت جواب می داد. تمام مدت هم با اخمهای درهم به صفحه ی لپ تاپش چشم دوخته بود. فرشته شک داشت که اصلاً چیزی را می خواند یا فقط غرق فکر است. چنان درهم و گرفته بود که دستش می زدی اشکش در می آمد.

غصه به گلوی فرشته پنچه کشید. با ناراحتی دست روی گلویش گذاشت و با صدایی که به زحمت بالا می آمد، گفت: آقای جم...

بهراد با اخم و غرغر بدون این که نگاهش کند، گفت: فکر کنم یه بار دیگه گفتم که حوصله ندارم به فامیل صدام کنی.

بله گفته بود. ولی آن روز حالش خیلی بهتر از الان بود و فرشته به حساب اخم و تخم همیشگی اش بلافاصله فراموش کرده بود. معمولاً هم یادش نمی آمد اسمش را ببرد. فقط اگر سوالی داشت همان را می پرسید.

زبانش روی لبش کشید و با احتیاط گفت: بله گفته بودین.

بهراد بی حوصله روی کلید پاور زد و در لپ تاپ را بست. از جا برخاست و قهوه ساز را روشن کرد.

فرشته روی مبل بود و هر دو پشت به هم داشتند. این طوری راحتتر می توانست حرف بزند. با عجله گفت: حتماً یه ذره اش تقصیر منه خب! اینجوری که نمیشه. من باید برم براشون توضیح بدم که بین ما هیچی نبوده و نیست.

بهراد فنجان کوچکی اسپرسو ریخت. روی پشتی مبل کنار فرشته نشست و قهوه را بو کشید. اخم آلود گفت: چرا هر حرفی رو باید ده بار بزنم؟ بهت گفتم که به تو هیچ ربطی نداشته. دلیلی هم نداره که نگرانم باشی.

مکثی کرد. چرخید و به طرف میزش برگشت. فنجان را روی میز گذاشت و آرام گفت: خودم خوب میشم.

نگاهش روی حلقه اش که از دیروز روی میز مانده بود ثابت ماند.

فرشته لبش را گاز گرفت و بعد دوباره تلاش کرد: خب پس برین از دلش در بیارین. برین باهاش آشتی کنین. نذارین یه غرور بیجا اینقدر غصه تون بده. خواهش می کنم.

بهراد غرید: میشه خفه شی؟

فنجان را برداشت و قهوه را ته حلقش خالی کرد. فرشته از جا پرید و شکلات جلویش گرفت. بهراد سری عقب برد و گفت: نمی خوام.

از جا برخاست. کتش را برداشت و گفت: چند جا کار دارم میرم بیرون. اگه کار مهمی پیش امد به گوشیم زنگ بزن.

فرشته سر به زیر انداخت و آرام گفت: چشم.

بهراد دو قدم مانده به در را طی کرد و در را گشود. برگشت و از روی شانه نگاهش کرد. واقعاً ناراحت بود. ولی چرا؟

آرام گفت: فرشته...

فرشته سر برداشت و غمگین نگاهش کرد. بهراد ادامه داد: این نگرانیهای بی منطق مخصوص مادراست. نگه دار واسه بچه هات خرج کن. من همیشه گلیممو خودم از آب کشیدم بیرون. احتیاج به کمک ندارم.

بدون این که منتظر جواب بشود از در بیرون رفت و کمی بعد صدای باز و بسته شدن در پایین هم آمد.

فرشته آه بلندی کشید و نالید: چرا اینقدر خوبی؟ چرا ولت کرد رفت؟ چرا؟...

فبلت را برداشت. پیام هومن را خواند. از شوخیهای بی موردش منزجر بود. جوابش را نداد. اما واتس آپ بود و هومن میدید که پیامش خوانده شده است. چند پیام دیگر هم فرستاد که فرشته نخواند. وایبر و تانگو و لاین و کاکائو تاک را هم امتحان کرد. فرشته کلافه به گوشی چشم دوخت. سعی می کرد با پیامها و تلفنهای دیگران خودش را سرگرم کند و اهمیتی ندهد اما نمیشد. یک بار برایش نوشت آقا خواهش می کنم سربسرم نذارین.

اما هومن باز جواب دیگری داد. کلافه و بی حوصله از جا برخاست. لیوانی آب ریخت و نوشید. صدای باز شدن در پایین را شنید. شالش را مرتب کرد. بهراد بالا آمد. سلام کرد و جواب کوتاهی شنید.

فبلت زنگ زد. فرشته به اسم نقش بسته روی آن چشم دوخت و از ناراحتی چشمهایش را بست. گوشی را روی مبل انداخت و به حالت بچه ای خطاکار به بهراد که کتش را آویزان کرد و می رفت که بنشیند چشم دوخت.

بهراد نشست. به او که هنوز ایستاده بود و دستهایش را درهم قفل کرده بود نگاه کرد و پرسید: چی شده؟ چرا جواب نمیدی؟

با غم گفت: هومنه.

باید می گفت آقاهومن؟ اینقدر دلخور بود که اصلاً شایسته ی احترامش نمیدید.

بهراد پرسید: جریان چیه؟

فرشته غمزده گفت: هیچی.

_: بدش ببینم.

فرشته با ترس گوشی را به طرفش دراز کرد. زنگش قطع شد. ولی لحظه ای بعد دوباره شروع به زنگ زدن کرد. بهراد آن را روی میز گذاشت. تماس را برقرار کرد و روی اسپیکر گذاشت.

صدای هومن پخش شد: چرا صحبت نمی کنی خانم خوشگله؟ حالا دیگه واسه ما کلاس می ذاری؟

بهراد با ملایمت گفت: هومن میشه خفه شی؟ لطفاً! این خانم کارمند منه نه اسباب بازی تو.

=: بههه! آقابهراد گل بلبل! کجا بودی شما؟ خوب هستی؟ سهیلاخانم خوبه؟ خوب باهم خوشین و دیگه یاد رفقای قدیمی نمی کنی!

_: بهت گفتم خفه شو. اگر کار آدمیزادی داشتی تماس بگیر. و الا نه وقت منو بگیر نه خودتو.

=: چرا عصبانی...

بهراد تماس را قطع کرد. بی حوصله آن را روی میز رها کرد. بدون این که سر بردارد گفت: خاله بلقیس یه ژاکت مشکی پشمی می خواد. یا حداقل نیمه پشم. بهش قول دادم براش پیدا کنم. صبحی چند جا گشتم ندیدم. می تونی بری براش پیدا کنی؟ یقه بسته، تا حد امکان هم بلند باشه.

+: سخته پیدا کردنش... همسایمون با ماشین می بافه. فقط یکی دو روز طول می کشه. می خواین نخ بخرم سفارش بدم؟

بهراد دستی روی صورتش کشید و گفت: نمی دونم. از خودش بپرس.

با صدای زنگ آیفون از جا برخاست و جواب داد: بله؟

صدای زنانه ای گفت: سلام. بهراد هست؟

+: بله هستن.

در را باز کرد و با عجله به بهراد گفت: پس من میرم از خاله بلقیس بپرسم.

_: کی بود دم در؟

اما فرشته جوابی نداد. شتابان پایین رفت تا کمترین برخورد را با سهیلا داشته باشد. اما با دیدن کیسه های بزرگ خریدی که دم در بود، حیران ماند. فکر کرد شاید اشتباه کرده است و اینها سفارشات مشتریان بهراد است. اما در نیمه باز دوباره گشوده شد و سهیلا با دیدن او گفت: سلام به بهراد بگو...

بغض کرد و نتوانست حرفش را ادامه بدهد. در حالی که بیرون می رفت، تند گفت: نمی خواد هیچی بهش بگی.

فرشته به دنبالش رفت و گفت: صبر کنین سهیلاخانم... صبر کنین. چرا این کار رو می کنین؟ اون عاشقتونه! داغون شده از دیروز. خواهش می کنم بهش یه فرصت دیگه بدین. التماس می کنم.


   1       2       3       4       5       ...       97    >>