X
تبلیغات
بازی تراوین

دوباره عشق (31)

یکشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 12:27 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
همه ی این روزها تو فکرتون بودم و اصلاً فرصتی دست نمی داد که بتونم بیام بنویسم روزهای اول هفته ی گذشته به آخرین بقایای خونه تکونی و جابجا کردن وسایل خونه به امید باز شدن کمی جا گذشت و روزهای آخر به فریزر پر کردن بهاره. لوبیا سبز و باقلا و بادمجون سرخ کرده... خلاصه که شلوغ بودم اساسی...
امروزم هنوز نهار نپختم و از صبح نشستم به نوشتن. گردنم درد گرفته. یک انگشتمم دیروز با پوست کن مصدوم شده و تایپ کردن سخته ولی خب شکر خدا چند صفحه ای نوشتم. هرچند با یک کلیک اشتباه فاصله ی خطوط بهم ریخت و هرکار کردم مرتب نشد که نشد :( ولی مهم نیست. فعلا داشته باشین من برم نهار بپزم که یک ساعت دیگه چند تا کودک گرسنه درسته قورتم میدن

وارد فرودگاه تهران که شدند مهراب گفت: میریم خونه ی رضوانه خانم، وسایلتو جمع می کنی خداحافظی می کنی میای خونه ی من.

مهشید با تعجب سر برداشت و تقریباً داد زد: چی؟!!!

مهراب ابرویی بالا برد و ناباورانه پرسید: چرا اینجوری منو نگاه می کنی؟ توقع زیادیه که بخوام زنم تو خونه ی خودم باشه؟!

مهشید با عصبانیت پرسید: مهراب می فهمی چی داری میگی؟ پدر مادرت اگه بفهمن سر به تن من نمی ذارن!

مهراب با آرامش پرسید: تو به من اعتماد نداری؟

مهشید با حرص رو گرداند. نفسش را رها کرد. بعد برگشت و پرسید: چه ربطی داره؟ یه وقت خونه نباشی، زنگ بزنن یا وارد بشن، چیکار کنم؟ کار تو هم که حساب کتاب نداره. میری سه روز بیمارستان نمیای. بذار برم سر خونه زندگی خودم. بنده خدا رضوانه خانم هم تنهاست.

_: اگه فقط مشکلت تنهایی رضوانه خانمه، من همین الان یه آدم قابل اعتماد سراغ دارم که به جای تو بره اونجا. یه خانم چهل پنجاه ساله ی تنهاست. مصاحب خوبی هم برای رضوانه خانم میشه.

مهشید با سرگشتگی گفت: من الان آمادگی ندارم. همه چی یهویی و درهم برهم شده. نمی تونم مهراب.

بدون این که منتظر جواب بشود به طرف ریل تحویل بار رفت. مهراب هم نفس عمیقی کشید و به دنبالش راه افتاد.

چمدانهایشان را برداشتند و به طرف ایستگاه تاکسی رفتند. شماره گرفتند و منتظر نوبتشان ماندند.

مهراب در سکوت انتظار می کشید و مهشید با بی قراری به صورت جدی او که هیچ حسی از آن خوانده نمی شد نگاه می کرد. تا رسیدن به خانه ی رضوانه خانم هم وضع تغییری نکرد. مهراب همچنان کاملاً جدی و ساکت بود و مهشید از شدت اضطراب لحظه ای آرام نداشت.

جلوی در خانه ی رضوانه خانم مهراب از راننده ی تاکسی خواست که منتظر بماند و خودش با مهشید پیاده شدند. مهشید به طرف صندوق عقب رفت و گفت: چمدونم...

مهراب آرام و محکم گفت: نمیشه.

مهشید با ناراحتی گفت: مهراب! من نمیام.

_: تو میای. کجا حلال تر از خونه ی من؟

رضوانه خانم که از خرید روزانه اش برمی گشت با دیدن آنها جلو آمد و گفت: سلام. خوش اومدین. بفرمایین.

مهراب تبسمی کرد و گفت: سلام. متشکرم.

مهشید هم با لحنی گرفته و دلخور گفت: سلام.

رضوانه خانم در خانه را باز کرد و تعارف کرد که وارد بشوند. مهراب جلو رفت و مهشید با پاهای که از حرص روی زمین می کوبید به دنبالش روان شد.

رضوانه خانم با تعجب پرسید: طوری شده مهشیدجون؟

مهشید لب برچید و طلبکارانه به مهراب نگاه کرد. مهراب مؤدبانه به رضوانه خانم گفت: اگر اجازه بدین می خوایم وسایل مهشید رو جمع کنیم و رفع زحمت کنه.

مهشید با حرص گفت: من مزاحم نیستم از قول خودت حرف بزن.

رضوانه خانم با حیرت پرسید: من نمی فهمم. چرا جمع کنه؟ کجا بره؟

مهراب محکم گفت: خونه ی من.

مهشید نالید: مزخرف میگه. ما هنوز نامزدیم. من نمیرم.

مهراب محکم گفت: تو زن منی. سند دارم.

مهشید با حرص گفت: بله برای سه ماه!

مهراب با خونسردی گفت: تو بگو یک روز! الان زن منی و اختیارتو دارم. بد میگم حاج خانم؟

رضوانه خانم چند لحظه با حیرت نگاهش کرد و بالاخره گفت: چی بگم والا؟

مهشید پا به زمین کوبید و گفت: بگین نمیشه. آخه چرا باید برم خونش؟ پدر مادرش پوستمو غلفتی می کنن.

مهراب بازهم خونسرد و قاطع گفت: جواب پدر و مادرم با خودم. نمی ذارم اذیتت کنن. بریم.

+: من نمیام.

رضوانه خانم لبهایش را بهم فشرد. بالاخره گفت: برو مهشیدجون. برو شر میشه.

مهشید داد زد: برم شر میشه. نرم شر میشه. چکار کنم آخه؟

رضوانه خانم دستپاچه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: برو مهشیدجون برو. من نمی تونم جواب مردمو بدم.

مهشید نالید: تنها می مونین.

_: تو نگران نباش. برو. برو جانم.

و با عجله در اتاق مهشید را با کلیدی از دسته کلید خودش باز کرد و پرسید: می خوای کمکت کنم جمع کنی؟

مهشید با بغض گفت: نه متشکرم.

سر برداشت تا نگاه پیروز و راضی مهراب را ببیند. اگر اینطور بود حتماً لگد محکمی نثار ساق پای او می کرد! اما مهراب مثل همیشه خونسرد و جدی بود.

باهم وسایلش را جمع کردند. رضوانه خانم چند کیسه و کارتن آورد تا کارشان راحتتر و سریعتر پیش برود. وسایل زیادی نداشت. خیلی زود جمع شدند. نگاهی به اتاق خالی انداخت و به رضوانه خانم گفت: می خواستم اقلاً یه جارو بزنم تحویلتون بدم. اینجوری کثیف...

رضوانه خانم با عجله گفت: اشکالی نداره. خوش اومدی. خوشبخت باشی. مبارکت باشه.

راننده ی تاکسی هنوز دم در بود. وسایل را توی صندوق و روی صندلی عقب جا دادند. مهشید کنار وسایلش و مهراب جلو نشست.

ماشین جلوی خانه ی مهراب توقف کرد. مهشید فقط کیف دستیش را برداشت و پیاده شد. مهراب در خانه را باز کرد و رفت تا با راننده ی تاکسی وسایل را پایین بگذارند.

مهشید به حالت قهر وارد شد و دکمه ی آسانسور را زد. به تنهایی بالا رفت. در پشت بام باز بود. یکی از همسایه ها داشت کولرش را درست می کرد. نگاه چپ چپی به مهشید کرد و بدون حرف به کارش ادامه داد. کولر راه افتاد. او هم از کنار مهشید رد شد و پایین رفت.

مهراب به تنهایی با وسیله ها بالا آمد. مهشید انتظار داشت طعنه ای بزند و از کمک نکردنش گلایه کند. اما هیچ نگفت و در خانه را باز کرد. وسایل را تو گذاشت و رفت تا بقیه را بیاورد.

مهشید لبهایش را بهم فشرد و با بی میلی وارد شد. نگاهی به در و دیوار خانه انداخت. خانه اش؟...! چنین حسی نداشت. هیچ حسی به جز سرخوردگی و ناامیدی نداشت.

روی اولین مبل نشست و به روبر چشم دوخت. مهراب وسایل را آورد و مشغول مرتب کردن وسایل خودش شد. در حالی که لباسهای توی کمدش را جابجا می کرد، گفت: تو کمد برای لباسات جا هست، یه کتابخونه هم برای کتابات میگیرم. برای درس خوندنم می تونی از میز تحریر من استفاده کنی.

مهشید جوابی نداد. مهراب از اتاق بیرون آمد. با تبسم مهربانی نگاهش کرد و گفت: مهشیدخانم با شما بودم ها!

مهشید نگاهش نکرد. اگر نگاه می کرد یا دلش می لرزید یا خنده اش می گرفت. فعلاً قهر بود. نباید کوتاه می آمد.

به رنگ گرفته و چرک مرده ی دیوار چشم دوخت و فکر کرد: کاش رنگش کنم!

یک وقتی اتاق خودش را رنگ کرده بود. آن وقتی که برای کنکور داشت می خواند! وقتهای آزادش رنگ میزد. رنگ کردن فکرش را سبک و راحت می کرد و بهتر می توانست روی درسهایش تمرکز کند.

در ذهنش کمی رنگ مشکی و قهوه ای به سفید اضافه کرد. خیلی کم. آنقدر که سفید خالص نباشد. نه این که رنگی بگیرد...

مهراب از اتاق بیرون آمد. آخرین چمدان را هم برداشت و گفت: دو تا کشو هم برات خالی کردم. بیا وسایلتو جا بده.

مهشید بازهم حرکتی نکرد. مهراب به طرف آشپزخانه رفت و پرسید: شام چی می خوری؟

در یخچال را باز کرد و خم شد. مهشید رو گرداند. توی هواپیما چیزی نخورده بود. میل نداشت. کیک و آبمیوه را توی کیفش گذاشته بود تا بعداً به جای شام بخورد. مهراب مال خودش را ضمن صحبت خورده بود.

حالا باید چکار می کرد؟ کیفش را باز می کرد و مشغول خوردن میشد؟ گرسنه اش بود. ضمناً میلی به کیک و آبمیوه نداشت. دلش غذا می خواست. یک شام درست و حسابی.

مهراب از یافتن غذا توی یخچال ناامید شد. درش را بست. بیرون آمد. کتش را از روی مبل برداشت و پرسید: چی می خوری بگیرم؟

مهشید بدون این که نگاهش کند گفت: همبرگر با قارچ و پنیر. سیب زمینیم می خوام.

مهراب کوتاه خندید. بی مقدمه به طرفش خم شد. بوسه ی محکمی از گونه اش ربود و با لحن جدی معمولش گفت: چشم. تو همینطوری قهر باش. مواظب باش آشتی نکنی. ملافه ها رو عوض کردم. اگه خواستی استراحت کن تا بیام. خداحافظ.

مهشید تکانی خورد. انتظارش را نداشت. اما قبل از آن که عکس العملی نشان بدهد مهراب رفته بود. با اخم به دری که پشت سر مهراب بسته شد نگاه کرد.

از جا برخاست. دست و رویش را شست. ناباورانه به تصویر توی آینه نگاه کرد. انگار خواب بود. نمی فهمید چی شده است. صدای زنگ تلفن باعث شد نگاهش را از آینه بگیرد. چند لحظه گوش داد. خیال نداشت گوشی را بردارد. همین تلفن را جواب داده بود که کارش به اینجا کشیده بود! راستی اگر آن روز وقت سحر، تلفن را جواب نداده بود، چه میشد؟

خسته تر از آن بود که به جواب سؤالش فکر کند. از دستشویی بیرون آمد. تلفن هنوز داشت زنگ میزد. شانه ای بالا انداخت و به طرف اتاق رفت. نگاهی به چمدانهایش انداخت. بر خلاف همیشه دست و دلش نمی رفت که آنها را باز کند. کلاً خوش سفر بود و همه جا سریع بومی میشد و وسایلش را پهن می کرد، اما حالا... هنوز باور نداشت. اصلاً باور نداشت.

لب تخت نشست و بی حوصله به چمدانهایش چشم دوخت. نفهمید چقدر گذشت تا وقتی که مهراب وارد شد و جدی و خونسرد گفت: سلام. تو هنوز لباساتم عوض نکردی؟! بیا شام.

به سنگینی از جا برخاست و به هال رفت. دوباره روی مبل نشست. مهراب کیسه ها را روی میز گذاشت و به آشپزخانه رفت. سینی و لیوان آورد و نشست. ساندویچها را توی سینی گذاشت و همه چیز را مرتب کرد.

مهشید به حرکات خونسرد و مطمئن او چشم دوخت. کاش او هم می توانست اینقدر راحت و بی تفاوت باشد.

مهراب در حالی که در نوشابه اش را باز می کرد، در مقابل سکوت او گفت: همه چی اولش سخته. خیلی زود عادت می کنی.

مهشید که چشم به دستهای او دوخته بود، جوابی نداد. مهراب ساندویچش را برداشت و گفت: شروع کن.

مهشید با حرص فکر کرد: زندگی غیر مشترک! برای همه چی تنهایی تصمیم می گیره!

به عقب تکیه داد و دستهایش را روی سینه گره زد. مهراب ساندویچش را گاز نزده پایین آورد و پرسید: چی شده؟

مهشید رو گرداند و تکرار کرد: چی شده؟! هیچی نشده. زندگی از این عاشقانه تر نمیشد.

_: مهشید چی داری میگی؟ دو دقیقه بذار خوش باشیم. شاممو بخورم میرم کشیک و تا صبح روی نحسمو نمی بینی. بخور دیگه.

مهشید نیم نگاهی به او انداخت. روی نحس؟! البته که نه! با تمام مشکلات اخیر هنوز هم دوستش داشت و چهره ی جدی و جذابش را تحسین می کرد. لعنتی نثار دل کم تحملش کرد و ساندویچ را برداشت.

مطمئن نبود از این که تنهایش می گذارد، خوشحال است یا ناراحت. لقمه را فرو داد و با تردید گفت: تو که می خواستی بری کشیک...

_: دلت می خواد بمونم؟

مهشید با عجله گفت: نه نه برو. نگران نباش. من تنهایی هیچیم نمیشه.... فقط تو اون خونه راحتتر بودم.

مهراب برخاست و گفت: اینجا هم خونه ی خودته. راحت باش.

مهشید نگاهی به ساندویچ او انداخت و پرسید: پس چرا نخوردی؟

مهراب کتش را پوشید. ساندویچ و نوشابه اش را توی کیسه گذاشت و گفت: تو بیمارستان می خورم. کلید پشت دره. درو قفل کن. شب بخیر.

مهشید مات به جای خالی ساندویچ روی میز نگاه کرد. باید اصرار می کرد بماند؟! هیچ حرفی به زبانش نیامد. مهراب کیفش را برداشت. کیسه را توی کیف گذاشت و ضمن خداحافظی از در بیرون رفت.

مهشید هم ساندویچش را روی میز رها کرد. دیگر میلی نداشت. از جا برخاست. لباس عوض کرد. با بی حوصلگی لباسهایش را توی کمد جا داد. لباسهای کثیف را هم جمع کرد و به آشپزخانه برد. برنامه ی ماشین رختشویی ساده بود. روشنش کرد و به اتاق برگشت. کتابهایش را در آورد و پشت پنجره چید. بقیه را هم توی کتابخانه ی مهراب جا داد. کیف دانشگاهش را مرتب کرد و به هال برگشت. همه جا را تی و دستمال کشید و بالاخره جلوی تلویزیون نشست. مشغول خوردن شامش شد. حالا احساس راحتی می کرد. سبک بود و در دل از این که کنار مهراب بود خوشحال بود.

 


دوباره عشق (30)

شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 10:38 ق.ظ
سلام سلام سلامممم
جای همگی خالی... شکر خدا زیارتی کردیم و دو سه روز پیش برگشتیم. دلم می خواست زودتر بیام بنویسم ولی مشقای نوروزی بچه ها و شلوغی و کارای بعد از سفر نشد دیگه... امروز شکر خدا کمی جمع و جور شدیم و بچه ها هم رفتند مدرسه و فرصت نوشتن یه پست کوتاه پیش اومد. اینو داشته باشین سعی می کنم زود برگردم

مهشید نگاهی به جمع که داشتند پراکنده می شدند انداخت و نفس عمیقی کشید. بازوی مهراب را محکمتر فشرد و بغضش را فرو داد. نباید گریه می کرد. سر برداشت و پرسید: حالا چکار کنیم؟

مهراب نگاهش کرد و با تبسم اطمینان بخشی گفت: درست میشه.

سر کوچه باهم از تاکسی پیاده شدند. مهراب گفت: من میرم دنبال بلیت برگشت.

مهشید با وحشت نگاهی به کوچه ی آشنا انداخت و پرسید: تنهام می ذاری؟

_: مهشید اونا پدر و مادرتن. باید باهاشون روبرو بشی. و به نظرم بهتره که الان تنها باهاشون حرف بزنی که احساس نکنن تو عوض شدی. که ببخشنت. هروقت بخوای من میام.

مهشید سری تکان داد و با قدمهایی مردد به طرف خانه راه افتاد.

کلید داشت. با بغض در را باز کرد. برای بار هزارم به خودش گفت: قوی باش.

 مامان تنها بود. توی آشپزخانه با حالتی عصبی مشغول کارهای عادی اش بود. مهشید توی درگاه ایستاد و گفت: سلام.

مامان بدون این که نگاهش کند با خشم جوابش را داد. مهشید سعی کرد لبخند بزند. با لحنی که سعی می کرد معترضانه نباشد و حتی کمی هم شوخ باشد، پرسید: خب اگه اینقدر ناراضی بودین چرا اجازه دادین؟

مامان بطر شیر را توی یخچال گذاشت و گفت: برای این که آبرو داریم. برای این که نگن دختره رفته درس بخونه معلوم نیست چه غلطی داره می کنه. برای این که اگه تقش در اومد بگیم یارو شوهرش بوده.

مهشید احساس کرد نفسش بند می آید. دست روی گلویش کشید و در حالی که به سختی سعی می کرد راه نفسش را باز یابد پرسید: یعنی... یعنی باور نمی کنین؟ یعنی فکر می کنین... مامان!

دست روی دهانش گذاشت و خود را توی دستشویی پرت کرد. از فرط عصبی شدن چند بار بالا آورد و بالاخره دست و رویش را شست. رنگ به صورتش نمانده بود. خسته و ضعیف بیرون آمد. مامان با لحنی سرزنش بار گفت: شاهد از غیب رسید!

مهشید لرزان روی مبل افتاد و پرسید: چه شاهدی؟ چرا حرفمو باور نمی کنین؟ من دو سال اونجا تنها بودم. مامان به پیر به پیغمبر دست از پا خطا نکردم. مهراب دیگه بدتر از من! تمام زندگیش بیمارستانه. اصلاً نمی دونم چی شد منو دید و خواستگاری کرد. هنوزم باورم نمیشه.

مامان به آشپزخانه برگشت. یک لیوان شربت درست کرد و در حالی که به او می داد با ملایمت گفت: من باور می کنم ولی حرف مردم چی؟

مهشید با گریه پرسید: چه حرفی؟ برای چی؟ اصلاً مگه حرفیم می مونه؟ ب بسم الله شوهرم دادین، دیگه چه حرفی؟ حتی اجازه ندادین چهار بار بیاد بره بشناسینش. ببینین که اشتباه نمی کنم. ببینین چقدر چشم پاکه. مهربونه. مودبه.

مامان در حالی که برمی خاست با غیظ گفت: اینا رو لازم نیست که بیست بار بیاد و بره تا بفهمیم. همون دیروز فهمیدیم. اگه اینقدر با شخصیت نبود که با حرفشون موافقت نمی کردیم. حرف ما سر خونوادشه. این که اینقدر ازت بدشون میاد. اینقدر با منت راهت دادن. مهشید لازم نیست صبر کنی این سه ماه تموم بشه. هروقت دیدی نمی تونی تمومش کن. بهرحال این پسره هر چقدر هم خوب، پسر این خونواده است. اونجا بزرگ شده. ما رو قابل نمی دونن. اذیتت می کنن. ولی الان بهت چی بگم که هرچی بگم فکر می کنی باهات دشمنی دارم.

به آشپزخانه برگشت. مهشید جرعه ای از شربت نوشید و لیوان را روی میز گذاشت. از جا برخاست. سرش گیج رفت. دوباره نشست.

بابا به خانه برگشت. هنوز توی راهرو بود و مهشید را ندیده بود. مامان به استقبالش رفت و پرسید: چی شد برگشتی؟

بابا بی حوصله گفت: دست و دلم به کار نمی رفت.

وارد هال شد. با دیدن مهشید نفس عمیقی کشید و حرفی نزد. مهشید برخاست و با کمی ترس گفت: سلام.

بابا در جواب سری تکان داد و زمزمه کرد: سلام.

و نگاهش را از او گرفت. مهشید با بغض جلو رفت و گفت: بابا...

دست روی شانه اش گذاشت. پدرش سر برداشت و نگاهش کرد. مگر می توانست نگاهش کند و نبخشد؟؟؟

در آغوشش کشید. مهشید گریه کنان گفت: بابا من نمی خواستم ناراحتتون کنم. بابا... من...

بعد چند لحظه بابا ضربه ای به پشتش زد و با لحنی دوستانه گفت: بسه دیگه دختره ی لوس!

و او را از خود جدا کرد و رو گرداند تا مهشید چشمهای خیسش را نبیند. مهشید ولی دید. خندید و لب به دندان گزید. نفس عمیقی کشید. مامان برای هردو شربت آورد و نالید: چکار بکنم از دست شماها!

بعد در حالی که گوشی تلفن را برمی داشت، گفت: بگم بچه ها ظهر بیان اینجا. تو هم پاشو به شوهرت زنگ بزن بیاد. بالاخره باید آشنا بشیم. حتی برای یه مدت کوتاه!

مهشید با غم نگاهش کرد. بعد از جا برخاست. اگر به دل می گرفت ناراحتیها تمام نمیشد. به مهراب زنگ زد. یک ساعتی بعد رسید. مهدی و نسترن هم آمدند. مینا کوچولو آن فضای متشنج را با بازیهای کودکانه اش تعدیل می کرد. همه سعی می کرد حضور مهراب را تحمل کنند.

مهراب برای عصر بلیت هواپیما گرفته بود. مهشید وسایلش را جمع کرد. سردتر از همیشه با خانواده اش خداحافظی کرد. مهدی تقریباً توی رودربایستی مجبور شد آنها را تا فرودگاه برساند.

مهراب وسایل را توی صندوق گذاشت و به مهدی که بی حوصله نگاهش می کرد، تبسم کرد. مهدی رو گرداند و سوار شد. مهشید در عقب را باز کرد. مهراب کنارش زمزمه کرد: جلو بشین. باهاش آشتی کن.

مهشید سر برداشت و با تعجب زمزمه کرد: ولی تو؟...

مهراب تبسمی کرد و با نگاهی شوخ نجوا کرد: من عقب تنهایی طوریم نمیشه. برو معطلش نکن.

مهشید در جلو را باز کرد و نشست. مهدی با تعجب نگاهش کرد. مهشید از گوشه ی چشم نگاهی به مهراب انداخت و رو به مهدی گفت: دلم برای داداشم تنگ شده...

مهراب با تبسم تاییدش کرد. مهشید نفس عمیقی کشید و با لبخند به مهدی چشم دوخت. مهدی به کوچه نگاه کرد و با فک کلید شده راه افتاد. بالاخره پرسید: واقعاً می خواین باهم زندگی کنین یا سر لج و لجبازی با بزرگتراست؟ زندگی بازی نیست که به شوخی گرفتینش.

مهراب با خونسردی گفت: ما هم به شوخی نگرفتیمش. می خوایم باهم زندگی کنیم.

مهشید باغصه و عصبانیت گفت: تو دیگه چرا مهدی؟ انتظار داشتم تو مثل همیشه پشت و پناهم باشی. برادرم، رفیقم... نمی دونم چرا باورم نداری؟ تو که...

نتوانست ادامه بدهد. رو گرداند. مهدی نفس عمیقی کشید و گفت: من از ادامه ی این زندگی می ترسم. همین. به خاطر خودت. به خاطر خواهرم که نمی خوام آسیب ببینه. نمی دونم چرا با این عجله گفتن عقد کنین. اگه دو روز صبر می کردن خودتون پشیمون می شدین.

مهراب و مهشید همزمان گفتند: پشیمون نمی شدیم.

مهدی ابرویی بالا برد و با لحنی که بوی تمسخر می داد، گفت: چه هم دلی ای!

مهشید با صدایی لرزان گفت: مهدی خواهش می کنم.

_: من به خاطر خودت می گم خواهر من! این خونواده ای که من دیدم درسته قورتت میدن!

مهراب محکم گفت: من نمی ذارم اتفاقی براش بیفته و تمام تلاشمو می کنم که آشتی شون بدم.

مهدی فرمان ماشین را توی دستهایش فشرد و گفت: این کار آسونی نیست. مهشید خیلی حساسه. اذیت میشه. نباید این کارو می کردین... نباید... باید اول راضیشون می کردین...

مهشید بی حوصله گفت: خب ما هم می خواستیم همین کار رو بکنیم. مگه گذاشتن؟ خودشون اینطوری خواستن... ضمناً منم شکستنی نیستم. اینقدر نگران نباش.

_: من فقط نگران خودم نیستم. نگران بابااینا هم هستم. من یه دختر دارم مهشید. می فهمم چه حالی دارن!

مهشید با بغض گفت: بابا منو بخشیده. مامانم همینطور.

_: بله ولی دلیل نمیشه که نگرانت نباشن.

+: خب میگی چکار کنم الان؟ غیر از اینه که اگه خوشبخت بشم خیالشون راحت میشه؟

مهدی سری تکان داد و طوری که انگار با خودش حرف می زند گفت: اگر خوشبخت بشی...

مهشید مستاصل به مهراب نگاه کرد. مهراب متبسم گفت: من تمام تلاشمو برای خوشبختیش می کنم.

مهدی غرید: وای به حالت اگر نکنی!

_: این گردن من از مو باریکتر. اگر اعتراضی داشت در اختیار شما.

مهدی بالاخره از لحن او خنده اش گرفت و دیگر ادامه نداد.

توی فرودگاه بارها را به قسمت بار دادند و با مهدی خداحافظی کردند. از گشت دوم که گذشتند مهراب دست دراز کرد و مهشید دستش را محکم گرفت. می دانست که می تواند به این دستها اعتماد کند.


دوباره عشق (29)

چهارشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 12:01 ق.ظ
سلام دوستام
نصف شبتون بخیر
اینم یه پست کوتاه دیگه. این روزا که طبعاً حسابی سرم شلوغ بوده، فردا هم اگر خدا بخواد و حضرت امام رضا علیه السلام طلبیده باشن عازم مشهدم. دیگه تا آخر تعطیلات نیستم. لپ تاپ احتمالاً هست ولی بعیده فرصت کنم بنویسم.
این پستم علاوه بر کم فرصتی من، بس که سراسر خشم و دلخوری بود، عمداً کوتاهش کردم که سریعتر از این مرحله بگذرن. انشاءالله از قسمت بعدی همه چی گل و بلبل میشه
شاد و سلامت باشین و التماس دعا. خیلی بهم ریخته ام. دعا کنین به آسونی همه چی جور بشه و بتونیم با خیر و عافیت بریم.

مهشید چشمهایش را بست و سرش را به پشتی تکیه داد. هنوز خوابش می آمد و نمی دانست در مقابل اعتراف به دوست داشتن مهراب چه عکس العملی نشان بدهد.

مهراب نگاهی به صفهای ماشینهای جلویش انداخت و در حالی که گوشیش را روشن می کرد، پرسید: شماره تلفن خونه یا گوشی بابات رو میدی؟

مهشید چشمهایش را باز کرد. چند لحظه به گوشی او خیره شد. انگار دوباره صدای فریاد پدرش را می شنید. لبهایش را بهم فشرد. بعد سر برداشت و هر دو شماره را گفت.

مهراب آنها را یادداشت و ارسال کرد. مهشید با لحنی بی تفاوت پرسید: ترسیدی زنگ بزنی دوباره داد بزنه؟ نترس من پُر پُرم! لبریزتر از این امکان نداره. هیچیم نمیشه.

مهراب تبسم تلخی کرد و گفت: جبران می کنم. تمام تلاشم رو می کنم که تو زندگی با من بهت سخت نگذره.

مهشید سری تکان داد و آرام گفت: می دونم.

بعد نفس عمیقی کشید و دوباره سرش را تکیه داد. با صدای خواب آلودی گفت: من هنوزم خوابم میاد. خداییش اشتباهی داروی بیهوشی نزدی؟

مهراب پوزخندی زد و گفت: بیهوشی بیست و چهار ساعته؟! نه! بگیر بخواب. بدنت هنوز احتیاج داره تا بتونه شوک رو رد کنه.

مهشید چشمهایش را باز کرد و پرسید: کی شوکه شده؟

مهراب خندید و گفت: هیشکی. بخواب.

مهشید دوباره خواب رفت. صداها را می شنید ولی حال باز کردن چشمهایش را نداشت.

بالاخره رسیدند. مهراب کیسه های خرید را برداشت و باهم وارد شدند. مهشید تلوتلوخوران وارد شد. روی اولین مبل افتاد و نالید: واقعاً خوابم میاد!

حتی جواب مهراب را نشنید. خواب رفته بود. مهراب صبحانه ی مفصلی تدارک دید و روی میز جلوی مبل چید. وقتی آب پرتقال گرفت و چای هم دم کشید، گفت: مهشید؟ مهشیدخانم؟ بیدار شو عزیزم. می خوام چایی بریزم.

مهشید لای چشمهایش را باز کرد و پرسید: حتماً باید بیدار شم؟

مهراب لبخندی زد و گفت: آره باید بیدار شی. پاشو صورتتو بشور و بیا یه چیزی بخور. نیمرو یخ می کنه.

مهشید نفس عمیقی کشید و به سنگینی برخاست. دست و رویش را شست و برگشت. نگاهی به سفره ی رنگین انداخت و با لبخند گفت: به زحمت افتادین.

مهراب با مهر خندید و گفت: خواهش می کنم. خوش اومدین.

صبحانه را در سکوت خوردند. هر دو غرق فکر بودند. تازه تمام شده بود که گوشی مهشید زنگ زد. مهشید با حوصله کیفش را باز کرد و گوشی را درآورد. نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت. روشنش کرد و گفت: سلام مهدی.

صدای مهدی سرد و جدی بود: سلام.

مهشید به پشتی تکیه داد و آماده ی دریافت آماج حملات برادرش شد. از غریبه خورده بود. از برادرش که دردی نداشت...

مهراب از جا برخاست و مشغول جمع کردن ظرفها شد. با نگرانی مهشید را می پایید. ولی ظاهراً حالش خوب بود.

تلفن مهراب هم زنگ زد. ولی زیاد طول نکشید. پدرش اطلاع داد که آخر هفته به خواستگاری می روند و قطع کرد. مهراب گوشی را توی مشتش فشرد و دوباره به مهشید چشم دوخت. مهشید هنوز داشت حرف میزد. مهراب به آشپزخانه رفت و کمی دور و بر را مرتب کرد. دوباره برگشت. مهشید قطع کرده بود و به نقطه ای نامعلوم نگاه می کرد.

مهراب کنارش نشست و با احتیاط پرسید: چی شد؟

مهشید بدون این که به او نگاه کند، غرق فکر گفت: آشنا در اومدن. زمون ارباب رعیتی، بابات پسر خان بوده و بابام رعیت زاده. اینم صحه ای شد بر بی اصل و نسب بودن من.

پوزخندی زد و سرش را بین دستهایش گرفت. مهراب لبهایش را بهم فشرد و بعد از چند لحظه گفت: به دل نگیر. خواهش می کنم. من همه ی تلاشمو برای خوشبختیت می کنم.

مهشید سر برداشت و گفت: می دونم. نمی دونم چی بهش گفتی. گفته آخر هفته میاییم خواستگاری. یه خطبه چند ماهه می خونیم تا اینا به گناه نیفتن. تا زمان خطبه هم تموم بشه از سر هر دوتاشون میفته و می فهمن که وصله ی هم نیستن.

مهراب سری تکان داد و گفت: آره صبحم همینو گفت. ولی من پشیمون نمیشم. مطمئن باش.

مهشید از جا برخاست. کیفش را روی شانه اش انداخت و پرسید: می تونی برام بلیت جور کنی؟

_: برای کی بگیرم؟ می خوای یه کوپه بگیرم راحت باشی؟

+: نه تنهایی حوصلم سر میره. با کسی دوست نمیشم ولی دلم نمی خواد تنها باشم.

مهراب سری تکان داد و گفت: باشه.

+: چهارشنبه عصر اگه بشه خوبه.

_: حتما. حالا کجا شال و کلاه کردی؟

+: برم دیگه....

_: وایسا ظرفا رو بشورم، می رسونمت. باید برم بیمارستان.

+: نمیشه بشینم؟

و با لبخند دوباره خودش را روی مبل رها کرد. ادامه داد: بعد از این اگه خواستی من ظرفا رو بشورم یادت باشه قبلش از این آمپولای پیل افکن بهم نزده باشی.

مهراب خندید و در حالی که شیر آب را باز می کرد گفت: به پیر به پیغمبر اینقدر قوی نبود. بدن خودت دستور خواب داده. اصلاً مگه من گفتم تو ظرف بشور؟

مهشید تبسمی کرد و گفت: الان دیگه اونقدرا خوابم نمیاد. فقط بی حالم.

_: خوب میشی.

مهشید به پشتی تکیه داد. دوباره تلفنش زنگ زد. این بار مادرش بود. چشمهایش را بست و گوشی را برداشت. تمام دعواها و حرص و جوشها و نگرانیهای مادرش را شنید و نشنید! سعی می کرد فکرش را از آن همه سروصدا دور نگه دارد. دیگر جا برای تنبیه و تحقیر نداشت. فقط قول داد آخر هفته خانه باشد تا تکلیفش معلوم شود.

 

پنجشنبه صبح که به خانه ی پدریش رسید دوباره تمام حرفها و بحثها و دعواها را از اول شنید. هیچ دفاعی نکرد. فقط اجازه داد هرچه می خواهند بگویند. در آخر فقط گفت: اینطوری نبوده. می تونین زنگ بزنین از سمانه بپرسین.

مهدی با حرص گفت: به روباه میگن شاهدت کیه میگه دمم! هه! همون سمانه خانم معرف این از دماغ فیل افتاده ها بوده.

بابا از همه عصبانی تر بود ولی حرف نمی زد. تمام عصبانیتش نگاههای آتشین و ترسناکی بود که به او می انداخت. مهشید آرزو می کرد او هم حرف بزند، داد بزند، حتی او را کتک بزند! اما اینطوری به او نگاه نکند. می ترسید با این همه فشار آخر سکته کند. نگران پدرش بود. خیلی نگران بود.

جمعه عصر راس ساعت مقرر آمدند. دو خانواده چنان خصمانه دو طرف اتاق نشسته بودند که انگار قصد جنگ دارند. همانطور که آقای افخمی از اول هم گفته بود قرار یک خطبه ی سه ماهه را گذاشتند که تا آخر امتحانات مهشید طول می کشید.

مهشید از گوشه ی چشم مهراب را پایید. سردتر و جدی تر از همیشه نشسته بود و کاملاً نفوذناپذیر می نمود.

به اصرار پدر مهشید صبح روز بعد به محضر رفتند و خطبه را رسماً جاری کردند. همین که آخرین امضا هم تمام شد مهشید سر برداشت. نگاهش به پدر مهراب رسید که خشمگین به او چشم دوخته بود. با نگرانی دست دور بازوی مهراب حلقه کرد. در مقابل این همه خشم دیگر هیچ پناهی نداشت. مهراب دست آزادش را روی دستش گذاشت و فشار اطمینان بخشی داد.

نگاه پدرش خشمگین تر شد. رو گرداند و با حرص گفت: خجالتم نمی کشن!

و از در بیرون رفت. به دنبال او بقیه هم بیرون رفتند. هیچ کس برایشان آرزوی خوشبختی نکرد. هیچ کس با لبخند راهیشان نکرد. آخرین نفرها عروس و داماد بودند که خارج شدند.


دوباره عشق (28)

جمعه 1 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 12:27 ق.ظ


سلامٌ قولاً من ربٍ رحیم

سلامٌ علی نوحٍ فی العالمین
سلامٌ علی ابراهیم
سلامٌ علی موسی و هارون
سلامٌ علی آل یاسین
سلامٌ علیکم طبتم فادخلوها خالدین
سلامٌ هی حتی مطلع الفجر


سلام دوستام. عیدتون مبارک با هفت سین یا هفت سلام قرآنی شروع کردم به امید سالی پر از سلامتی و دل خوش برای همه دوستانم

یه پست کوچولو هم داریم:

با صدای خشک باز شدن در خانه از خواب پرید. خواب آلوده فکر کرد: کاش به قفل و لولای این در روغن بزنن! چه صدایی میده!

کش و قوسی رفت و به سقف چشم دوخت. صدای حرف زدن ملایم دو نفر پشت در اتاقش را می شنید. هیچ کنجکاوی ای نداشت که کی هستند و چه می گویند. هنوز در خماری شیرینی بود. یادآوری شب قبل نیشتری به قلبش زد، اما انگار این اتفاق نه مال دیشب بلکه مربوط به ده سال پیش بود. احتمالاً هنوز آرامبخش کمی اثر داشت.

ضربه ای به در اتاقش خورد و صدای رضوانه خانم از پشت در به گوشش رسید: مهشیدجون عزیزم بیداری؟ آقای دکتر اومدن ببیننت.

خمار به در چشم دوخت. آقای دکتر خوش تیپ قد بلند اخموی جیگر!

به تصوراتش خندید. رضوانه خانم لای در را باز کرد و با لبخند گفت: سلام! بیدار شو دیگه خانمی! چایی حاضره. می خوری برات بیارم؟

سری به نفی بالا برد و با لبخند گفت: سلام. نه مرسی. به آقای دکتر بگین چند دقیقه صبر کنن.

از جا برخاست. رضوانه خانم و عروسش مانتو و شالش را در آورده بودند. اما تاپ مجلسی و شلوار کرپ هنوز تنش بود. لباس عوض کرد. مانتو شلوار اسپرتی پوشید. شالش را دور سرش پیچید و از در بیرون آمد.

مهراب در حالی که دستهایش را پشتش بهم گره زده بود توی راهرو انتظارش را می کشید. تعارف رضوانه خانم را هم برای نوشیدن چای رد کرده بود.

مهشید با چشمهایی پف دار و لحنی کشناک گفت: سلام. صبح بخیر.

لبخند تمسخرآمیزی گوشه لبش جا خوش کرده بود. اصلاً کل این ماجرا مسخره بود!

مهراب سر برداشت. چند لحظه نگاهش کرد و بعد با ملایمت گفت: سلام. حالت خوبه؟

+: خیلی خوبم! اگه صورتمو بشورم بهترم میشم. با اجازه.

و بدون توجه به مهراب به دستشویی روبروی اتاقش رفت. از درون می سوخت ولی بیشتر از آن سوخته بود که نشان بدهد. آب از سرش گذشته بود. به تصویر توی آینه نگاه کرد. این دختر را با این نگاه عجیب نمی شناخت. ولی اهمیتی هم نداشت!

بیرون آمد. به دیوار تکیه داد و خواب آلوده پرسید: کاری داشتی؟

مهراب لبش را گاز گرفت. آرام و حساب شده گفت: باید باهم حرف بزنیم. میای بریم بیرون نهار بخوریم؟

مهشید شانه ای بالا انداخت و گفت: من صبحونه می خوام. نون و پنیر... نیمرو... چایی شیرین... آب پرتقال!

مهراب لبخند ملایمی زد. نگاهش را از او برگرفت و گفت: هرچی تو بخوای. بیا بریم.

مهشید تنه اش را از دیوار جدا کرد. در اتاقش را گشود و گفت: باشه. وایسا کیفمو بیارم.

سوار ماشین شدند. مهشید به پشتی تکیه داد و چشمهایش را بست. در همان حال پرسید: ماشینو بردی کارواش؟

مهراب از بین دندانهای کلید شده گفت: شرمندم نکن مهشید.

چشمهایش را باز کرد و با لبخند پرسید: مثلاً شرمنده بشی چی میشه؟

مهراب از گوشه ی چشم نگاهی به چشمهای او انداخت. می فهمید و نمی فهمید چه می گوید. حمله ی عصبی را رد کرده بود اما هنوز به حال خودش برنگشته بود. مهراب لبهایش را بهم فشرد و جوابی نداد.

مهشید دوباره با همان لحن مستانه پرسید: ساعت چنده؟

مهراب بدون این که نگاهش کند، گفت: دو بعدازظهر.

+: دو؟! تا حالا خواب بودم؟! چه حالی داد! این خواب آوره پیل افکن بود ها! نگفتی بمیرم؟

مهراب لبش را گاز گرفت. نیم نگاهی به او انداخت و بعد گفت: خواب آوره قوی نبود. بیشتر خوابت عصبی بود.

+: عصبی؟ یعنی چی؟ آمپول زدی خوابیدم دیگه. نمی خوای بگی که توهم زدم!

_: نه بهت آمپول زدم. ولی بدنت هم دستور خواب داده بود.

مهشید عصبی خندید و گفت: چه بدن خوبی! واقعاً هم خوابم میومد. این چند وقت همش شبا بیدار می شدم. بد می خوابیدم.

مهراب لبهایش را بهم فشرد و حرفی نزد. جلوی یک سوپرمارکت توقف کرد. پرسید: پیاده میشی؟

+: نه واسه چی؟!

_: هیچی. گفتم شاید چیزی بخوای. پنیر چی دوست داری؟

مهشید با کلمات شمرده گفت: پنیر سفید صبحانه!

مهراب سری به تایید تکان داد و پیاده شد. کمی بعد با یک کیسه پر برگشت. از میوه فروشی هم پرتقال خرید و دوباره سوار شد. بعد بدون این که به مهشید نگاه کند پرسید: بریم خونه ی من صبحانه بخوریم؟

مهشید سری به تایید تکان داد و گفت: بریم.

مهراب آهی کشید و راه افتاد. بعد از چند لحظه گفت: رفتم خونه با بابام حرف زدم. گفتم ازت آدرس و شماره تلفن می گیرم زنگ بزنن خواستگاری کنن.

مهشید با پوزخند تمسخرآمیزی گفت: اوه چه عالی! قبول کردن؟ حتماً خیلی خوشحال شدن.

فک مهراب سخت شد. بعد از چند لحظه از بین دندانهای کلید شده گفت: فقط راضی شدن باهام بیان.

مهشید سر به زیر انداخت. کم کم بی حسی و منگی جایش را به غم عمیقی می داد. سر برداشت و پرسید: واقعاً دوستم داری یا الان تو رودربایستی موندی؟

مهراب با لبخندی پرمهر نگاهش کرد و گفت: واقعاً دوستت دارم.


   1       2       3       4       5       ...       90    >>