X
تبلیغات
نماشا

عشق دردانه است (3)

شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 02:00 ب.ظ
سلام دوستان خوبم
خوبین؟ خوشین؟ منم شکر خدا بد نیستم. هنوز یه کمی سرماخورده ام. رضا هم همینطور. زمستونه دیگه...

آبی نوشت: رضا رو که صدا می زنیم میگه اینجاست. هروقتم بگیم بگو رضا میگه اینجاست


خودشیفته نوشت: این پست رو دوست دارم


آقای بهمنی پرسید: چقدر از خدمتت مونده؟

بدون این که نگاهش کند، گفت: تازه ده روزه شروع کردم.

=: پس هنوز آموزشی هستی.

سر به تایید تکان داد و دوباره از پنجره بیرون را نگاه کرد.

آقای بهمنی که دید او میلی به صحبت ندارد گوشی موبایلش را در آورد. دفترچه ی کوچکی هم روی پایش گذاشت و با ماشین حساب گوشی مشغول حساب کتاب شد. آرمان کمی پایین خزید. چشمهایش را بست و به جبران کم خوابی چند روزه اش خیلی زود خوابش برد.

تا مقصد چند بار توقف کردند ولی چشمهایش را باز نکرد. بالاخره وقتی شاگرد راننده با صدای بلند اعلام کرد که رسیده اند، با بیحالی چشمهایش را باز کرد و نیم نگاهی به آقای بهمنی انداخت. آقای بهمنی با چهره ای متبسم از او خداحافظی کرد و پیاده شد.

خمیازه اش را خورد و جواب خداحافظی او را داد. از اتوبوس که پیاده شد، توی جیبهایش را گشت. پولهایش را شمرد. لعنتی! حتی به اندازه ی یک تاکسی ناقابل هم نبودند!

به ناچار تا ایستگاه اتوبوسهای داخل شهری پیاده رفت و خسته و گرسنه روی نیمکت نشست. سعی می کرد به سفر کیش مامان و بابا فکر نکند تا بیش از این آتش نگیرد. کاش اقلاً آرزو را نبرده بودند. آن طوری کمتر حرص می خورد.

اتوبوس رسید. نفسش را پف کرد و سوار شد. سعی کرد حواسش را به شکم گرسنه و خوراکیهای توی فریزر بدهد.

نزدیک خانه شان پیاده شد. بازهم ده دقیقه پیاده روی داشت. دیگر نمی کشید. خسته و عصبانی بود. هر طور بود خودش را تا خانه رساند. تازه یادش آمد کلید ندارد. وقتی که می رفت اصلاً به فکرش نرسیده بود بردارد. قرار نبود تنها برگردد. حتی اگر به هر دلیل تنها برمی گشت بهرحال مامان منتظر دردانه اش می ماند که در را به رویش باز کند.

باز نفسش را با حرص پف کرد و زنگ خانه ی همسایه را که بابا گفته بود کلید پیشش می گذارند را زد. نگاهی به چراغهای خاموش ساختمان انداخت. هوا تازه تاریک شده بود. دوباره زنگ زد. شکمش قار و قور می کرد. از بوی تنش هم خودش داشت حالش بهم می خورد.

زنگ را برای بار سوم و این بار طولانی تر فشرد. نخیر خانه نبودند. از این بهتر نمیشد.

برگشت و پاکشان از کوچه بیرون آمد. باید کجا می رفت؟ خانه ی عاطفه؟ اصلاً دلش نمی خواست به او رو بیندازد. دلش نمی خواست خواهرش بیچارگی اش را ببیند و دلش خنک شود. پول هم که نداشت. کلید هم نداشت. باید چکار می کرد؟

تابلوی نزدیکترین رستوران به خانه را دید. حاضر بود در مقابل شام ظرف بشوید اما خانه ی عاطفه نرود. ولی اینجا نه... این رستوران نزدیک بود و او را می شناختند. بهتر بود جای دیگری می رفت. کمی دورتر...

دوباره به ایستگاه اتوبوس رسید و بدون هدف سوار اولین اتوبوس شد. جای نشستن نبود. میله را گرفت و ایستاد. ایستگاه بعدی یک جا خالی شد. نشست. سرش را به عقب تکیه داد و خوابش برد. در حال خواب رفتن فکر کرد: چه حالی میده. تو که صدای بال مگس بیدارت می کرد و اهل خونه رو می کشتی که از خواب پریدی، الان تو اتوبوس عینهو تخت خواب پر قو خوابت می بره!!!

یک نفر به شانه اش زد و گفت: داداش ایستگاه آخره.

چشم باز کرد و خسته برخاست. پیاده شد و چشم گرداند. رستوران... شکمش بار دیگر اعلام وجود کرد. غرغرکنان گفت: خیلی خب دیگه تو هم! الان یه جایی پیدا می کنم.

تابلوی نئون ساندویچ بندری توجهش را جلب کرد. با خودش فکر کرد: به اندازه ی ساندویچ بندری پول دارم؟

دلش غذا می خواست. یک غذای درست و حسابی. کمی آن طرفتر تابلوی بزرگ و جذّاب "تالار و رستوران پریان" را دید. پوزخندی زد و فکر کرد: تو این یکی اجنّه غذا سرو می کنن؟!

بدون هدف راه افتاد و از در بزرگ تالار وارد شد. کیوسک نگهبانی دم در خالی بود. از بین باغچه های پر گل گذشت و به دفتر رئیس رسید. با خودش فکر کرد: پس این رستوران کجاست؟

وارد دفتر رئیس شد که بپرسد. ولی میز رئیس هم خالی بود. کم کم داشت باورش میشد که اینجا را پریها اداره می کنند! با دیدن یک جفت پای برهنه ی صورتی که از زیر میز در آمده بودند، لبخند بر لبش نشست. هیچوقت از بچه ها خوشش نمی آمد. ولی نفهمید چرا این یکی به نظرش دوست داشتنی رسید. زیر پاها دمپایی قرمز پلاستیکی بود ولی کف پاها رو به در بود. صاحب پاها سر برداشت و دوزانو نشست. یه دسته موی نرم و بلند توی پشتش ریخت و بیشتر دل آرمان را برد. ناباورانه به او که هنوز پشتش به در بود چشم دوخت.

دخترک خواست برخیزد. تمام عضلات آرمان منقبض شده بود. می ترسید سرش به لبه ی میز بخورد. اما نخورد و به سلامت برخاست. آرمان نفسی به راحتی کشید که باعث شد دخترک متوجه اش شود و برگردد.

تازه فهمید خیلی بچه نیست. ده دوازده ساله نشان میداد. با دیدن آرمان اخمی کرد و پرسید: با کی کار دارین؟

خم شد. شالی را که روی زمین افتاده بود برداشت و روی سرش کشید. آرمان لبخند زد. گرسنگی یادش رفته بود. قیافه ی داغان خودش را هم فراموش کرده بود.

دخترک شالش را مرتب کرد. قدمی به طرفش برداشت و به تندی پرسید: لال شدی؟ میگم چی می خوای؟

بالاخره به زبان آمد و گفت: دنبال رستوران می گردم.

+: این طرف نیست. اینجا تالاره. برگرد بیرون در قبل از تالار، تو زیر زمین.

سری به تأیید تکان داد و با همان لبخند ابلهانه گفت: باشه ممنون.

صدای زن جوانی از پشت سرش داد زد: پریناز؟ پریناز کجایی؟

پریناز غرغر کنان گفت: اینجام.

بعد به طرف آرمان که توی درگاه ایستاده بود آمد و گفت: آقا برو بیرون.

آرمان از آن همه تحکّمش خنده اش گرفت. قدمی به عقب برداشت و در حالی که چشم از او برنمی داشت، گفت: چشم خانم.

زن پشت سرش با عصبانیت گفت: بابا صد بار نگفت نیا این طرف؟ چته تو یک و دو اینجا ولویی؟

پریناز یک خودکار را بالا گرفت و گفت: خودکار تموم کرده بودیم. فردا کلاس زبان دارم. اگه رأی مامان اینا رو نزده بودی و می رفتم کلاس پیانو الان خودکار نمی خواستم.

=: خبه خبه... برو خودتو لوس نکن.

بعد رو به آرمان کرد و به تندی پرسید: شما اینجا چی می خوای؟

آرمان سری کج کرد و گفت: دنبال رستوران می گشتم، گفتن در قبلیه.

زن با دست به در خروجی اشاره کرد و گفت: بله بیرونه. بفرمایید.

از کنارش رد شد و با خودش فکر کرد: خواهر بدجنسه!

یاد عاطفه افتاد و با ناباوری حس کرد دلش برایش تنگ شده است. بد نبود فردا به دیدنش می رفت. اما الان با این قیافه نه! باید شام می خورد و تا برگشتن همسایه صبر می کرد. بعد هم کلید را می گرفت و به خانه می رفت. یک دوش حسابی و بعد هم تختخواب تمیز و دوست داشتنی خودش. هی هی هی...

با لبخند از پله های رستوران پایین رفت. بدون نگاه به چپ و راست، پشت اولین میز خالی نشست و منو را برداشت.

پیش خدمتی جلو آمد و پرسید: چی میل دارین؟

نگاهی به لیست مفصل غذاها و قیمتهایشان انداخت و فکر کرد: من که قراره در مقابلش کار کنم، پس بذار درست و حسابی سفارش بدم و کیفشو بکنم!

پس منو را روی میز گذاشت و با لبخند شیطنت آمیزی گفت: یک پرس چلوکباب سلطانی با سوپ و سالاد و دوغ، برای دسر هم کرم کارامل می خوام.

پیش خدمت یادداشت کرد. منو را برداشت و پرسید: ترشی؟

گردنی عقب داد و با اعتماد به نفس پرسید: چی دارین؟

مرد نگاهی به لیستش انداخت و گفت: هم شور هست هم ترشی مخلوط.

_: شور بذارین. یه آب معدنی هم می خوام.

مرد سری خم کرد و گفت: چشم آقا.

آرمان هم سری تکان داد و با خوشی فکر کرد: سلام زندگی!

تا آماده شدن غذا برخاست و به دستشویی رفت. نگاهی به کاشیهای شسته و تمیز انداخت و آهی کشید. گروهبان نامرد بدجنس!

دست و صورتش را تا حد امکان تمیز و خشک کرد و بیرون آمد. سوپ و سالاد و دوغ و آب و شور روی میز بودند.

کمی آب نوشید. یک تکه گل کلم شور توی دهانش گذاشت و کاسه ی سوپ را پیش کشید. کمی بعد غذایش هم رسید و با لذت مشغول شد. توی عمرش هیچ غذایی اینقدر به نظرش خوشمزه نیامده بود.

وقتی همه را تمام کرد عقب کشید. نفسش را رها کرد و تقریباً بلند گفت: خدایا متشکرم!

بعد با اعتماد به نفس برخاست و به طرف میز رئیس رفت تا بگوید که می خواهد در مقابل غذایش ظرف بشوید.

با دیدن رئیس که داشت با تلفن حرف میزد، خشکش زد. ناباورانه به او که داشت با تلفن حرف میزد، چشم دوخت. زمزمه کرد: آقای بهمنی...

آقای بهمنی گوشی را گذاشت. دست به طرفش دراز کرد و با خوشرویی گفت: به به سلام آرمان جان! خوش اومدی. از غذا راضی بودی؟

بار دیگر دست آقای بهمنی را فشرد. از شدت تعجب صدایش بالا نمی آمد. باز زمزمه کرد: سلام... خیلی عالی بود. ممنون.

=: نوش جان نوش جان. مهمون ما باش.

دستی به سرش کشید و با خجالت گفت: راستش آقای بهمنی...

=: بگو جانم. چی شده؟

_: خونوادم خونه نبودن، در رو برام باز نکردن. اینه که الان پول همرام نیست. ولی حاضرم در مقابل شامم ظرف بشورم.

=: این چه حرفیه پسرجان؟ برو هروقت پول داشتی بیار.

توی ذهنش قیمت غذاهایی که خورده بود را جمع زد. خنده اش را فرو خورد. لبش را گاز گرفت و بالاخره باز گفت: نه. اگه اجازه بدین ظرف بشورم.

=: از صداقتت خوشم اومد. همینطور از غیرت و جربزه ات. بیا بریم ببینم کاری برات پیدا میشه؟

از جا برخاست و با او به آشپزخانه رفت. از بوی غذا و چربی حالش بهم می خورد. آب دهانش را قورت داد و به خودش گفت: آرمان جان این سوسول بازیا مال قبل از سربازی بود. حالا خفه شو ظرفتو بشور.

آقای بهمنی با سرآشپز صحبت کرد. بعد به طرف او برگشت و گفت: بیا پیش باباحیدر. ببین چه کار برات داره.

با محبت دستی سر شانه اش زد و بیرون رفت. به طرف باباحیدر رفت. باباحیدر نگاهی به چند سینک خالی انداخت و گفت: ظرف که هست ولی اگر اول این سینکا و کاشیهای بالاش رو با ضدعفونی کننده بسابی خیلی بهتره. می تونی بابا؟

می توانست؟ البته که می توانست. از ضد عفونی کردن کاشیهای سرویسهای پادگان که بهتر بود! هرچند که ترجیح می داد ظرف بشوید ولی حرفی نزد و مشغول شد. سفیدکننده را روی اسکاچ ریخت و به دیوار کشید. روی برق کاشیهای خیس چهره ی دخترک توی دفتر رئیس پیش چشمش جان گرفت. یعنی پریناز دختر آقای بهمنی بود؟ ای وای من!

روی کاشیها آب ریخت تا حواس خودش را پرت کند. به خودش غر زد: چشماتو درویش کن بچه. هنوز یه وجب بچه ای عاشق شدنت به چی میره؟

صدای باباحیدر او را به خود آورد: چقدر می سابی باباجون! تمیز شد. دستت درد نکنه.

برگشت. تبسمی کرد و گفت: خواهش می کنم.

پیش خدمت درشت هیکلی یک دسته بشقاب کثیف را توی سینک گذاشت. آرمان برگشت و شیر را باز کرد که بشوید. اما باباحیدر گفت: برو باباجون. بسه. شامت حلال. آقای بهمنی گفت بیست دقیقه کار کنی. برو بسلامت.

ناباورانه نگاهی به بشقابهای کثیف انداخت و گفت: نه خب اینارم میشورم.

=: نه باباجون. بیا برو. دیروقته مادرت چشم براهه. بچه ها هستن. میشورن.

غم به دلش ریخت. گرفته گفت: نه باباحیدر کسی چشم به راهم نیست. مامان بابام مسافرتن. میشورم بعد میرم.

باباحیدر نگاهی کرد و با لبخند گفت: باشه. خدا خیرت بده. بشور پولشم بگیر. امشب یکی از بچه ها نیومده. کمکمون باشی خوشحال میشیم.

لبخندی به آن همه مهربانی اش زد. از فکر پول نیشش بازتر شد. با خوشحالی گفت: منم خوشحال میشم.

با انرژی مشغول کار شد. دوباره چهره ی دخترک حواسش را پرت کرد. اگر می توانست اینجا ماندگار شود خیلی بهتر بود. ولی الان... نمی توانست که فقط پنجشنبه جمعه ها کار کند. دوباره با یادآوری سرباز بودنش حرص خورد. ولی به یاد آورد که اگر سرباز نبود الان با این وضعیت اینجا نبود و شاید هیچوقت دخترک را نمی دید....

رستوران ساعت یازده ونیم تعطیل شد. تا نیمه شب با کمک بقیه، همه ی ظرفها را شست. از دیدن آن همه ظرف شسته شده، لبخند راضی ای زد. سر تا پایش خیس شده بود. توی چکمه هایش هم پر از آب بود ولی ایرادی نداشت. تازه نصف ظرفها را هم ماشینهای ظرفشویی شسته بودند.

باباحیدر گفت: خسته نباشی باباجون. در اون یکی ماشینم باز بذار، ظرفا تا صبح بوی نم نگیرن.

لبخندی زد. از بوی نم ظرف خیلی بدش می آمد. چشم بلند بالایی گفت و در ماشین را باز کرد.

بعد همراه بقیه از آشپزخانه خارج شد. آقای بهمنی پشت میزش نشسته بود. با دیدن او لبخندی زد و گفت: خسته نباشی آرمان جان. خیلی بهت زحمت دادیم امشب.

تبسمی کرد و با خجالت گفت: نه آقاجان چه زحمتی؟

=: بیا ببینم حساب کتابت چقدر شد.

_: نه حالا باشه. من که کاری نکردم.

=: بیا پسر حرف نزن. زودباش الان بچه ها میرن. مسیرت کدوم طرفیه؟

بدون این که منظور او را فهمیده باشد، مسیرش را گفت. آقای بهمنی چند اسکناس شمرد و به طرفش گرفت. گفت: باباحیدرم همون طرفی میره. برو تا نرفته. نصف شبی تنها نرو.

پول زیادی نبود ولی اولین پولی بود که برایش زحمت کشیده بود و حسابی به دلش چسبید.

بیرون رفت و باباحیدر را پیدا کرد. کنار یک ماشین آژانس ایستاده بود و می خواست سوار شود. مسیرش را به او گفت و باباحیدر هم با خوشرویی گفت: سوار شو.

عقب دو تا از خانمهای خدماتی هم بودند. سوار شد و خودش را به در چسباند تا مزاحمشان نباشد.

خانمها اول پیاده شدند و پول خودشان را دادند. بعد نوبت به باباحیدر رسید که به اصرار می خواست مهمانش کند.

=: پدر و مادرت نیستن. بیا خونه ی ما.

از فکر این که با این که با تن و بدن کثیف به مهمانی برود حالش بد شد.

_: نه باباحیدر میرم خونه دوش بگیرم و بخوابم. مزاحمتون نمیشم. دیروقته.

=: هرجور راحتی. بهرحال تعارف نکن. آقا چقدر شد؟ پول این پسرمونم حساب کن.

_: نه باباحیدر نه! پول که دارم. شما بفرمایید.

=: امشب خیلی زحمتت دادیم. اینو بذار به حساب تشکر. نمیای پایین؟

_: نه باباحیدر خیلی متشکرم.

آهی کشید و تکیه داد. ماشین راه افتاد و جلوی خانه شان پیاده شد. ساعت دوازده ونیم شب و چراغهای همسایه روشن بودند. با خودش فکر کرد: این وقت شب چه جوری در خونه شون زنگ بزنم؟

هنوز با خودش درگیر بود که در گاراژی خانه باز شد و پسر همسایه بیرون آمد که ماشین را توی گاراژ بگذارد.

با دیدن او گفت: سلام آرمان. سربازی خوش می گذره؟

با دیدن او نزدیک بود از شوق گریه کند! با خوشحالی گفت: سلام. کلید اضافی ما انگار خونه ی شماست. میشه بهم بدی؟

=: ای بابا بیچاره از ظهر اومدی پشت در موندی؟ وایسا برات بیارم.

خیلی معطل نشد. کلید را گرفت و خودش را توی خانه پرت کرد. اول یک حمام مفصل کرد و با لذت خودش را شست. بعد از توی اینترنت طرز کار ماشین لباسشویی شان را پیدا کرد و تمام لباسها را به ماشین سپرد تا یک برنامه ی کامل بشوید.

ریش چند روزه اش را کامل تراشید. بعد هم برای اولین بار در زندگی چای دم کرد و جلوی تلویزیون ولو شد. مسابقه ی فوتبال که تمام شد خوشحال و راضی برخاست. لباسهای شسته را توی حیاط پهن کرد و با سرخوشی فکر کرد: یه پا کدبانو شدی پسر!

به اتاق برگشت. نگاهی به لیوان خالی چایش انداخت و فکر کرد: اینم باید بشورم؟ وایییی....

حوصله نداشت. فقط از وسط راه برش داشت و به آشپزخانه برد. سبد لباس را هم سرجایش گذاشت و به رختخواب رفت. کمی بعد به خواب عمیقی فرو رفت. با توهم صدای زنگ بیدارباش پادگان از خواب پرید. لبخندی زد و دوباره دراز کشید. سرش را توی بالش فرو برد و با لذت ملحفه ی تمیز را بو کشید. دوباره خواب رفت.

سر ظهر از گرسنگی بیدار شد. دست و رویی صفا داد و به آشپزخانه رفت. توی یخچال و فریزر را جستجو کرد و بعد نتیجه گرفت باز هم به رستوران برود. این بار تیشرت شلوار جین مرتبی پوشید. دستبند چرمش را هم بست. اما از ذهنش گذشت: شاید آقای بهمنی خوشش نیاد!

دستبند را روی میز گذاشت و با گردنبند ستش عقب زد. دستی به موهای زبر و کوتاهش کشید و گفت: هی زندگی! کی باشه دوباره مو بلند بذاریم!

تلفن زنگ زد. عاطفه بود. احوالش را پرسید و گفت اگر خودش مهمان نبود دعوتش می کرد ولی باید به خانه ی مادرشوهرش می رفت.

سری تکان داد و گفت: اشکالی نداره. مامان برام غذا گذاشته. الانم می خوام برم بیرون. کاری نداری؟

=: نه برو بسلامت. خداحافظ. کاری داشتی زنگ بزن.

_: ممنون. خداحافظ.

گوشی را گذاشت. ابرویی بالا انداخت و گفت: به تو یکی رو نمیندازم.

کفشهای ورزشی اش را پوشید. پولی که دیروز آقای بهمنی داده بود، به اضافه مقداری از پولی که بابا برایش توی اتاقش گذاشته بود را به همراه کلیدش برداشت و از خانه خارج شد.


عشق دردانه است (2)

پنج‌شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 04:13 ب.ظ
سلام سلامممم
این الهام بانو دید این دفعه دیگه این تو بمیری، از اون تو بمیریا نیست و من می خوام یه حال اساسی از آرمان جان بگیرم اینه که سریع پست جدید رو تحویل داد که یه وقت کلاهمون تو هم نره اساسی هم حال پسرک رو گرفت. یعنی یه ذره نزدیک بود احساسات مادرانم شکوفا بشه دلم براش بسوزه که نذاشتم این اتفاق بیفته


با صدای زنگ بیدار باش، آرمان فحشی داد و پتوی نازک را روی سرش کشید. با حرص غرید: اول صبحی تو این هتل چارستارتون چه خبره که بیدار شیم آخه!!!!

از سرمای صبح زود توی خودش جمع شد و عطسه ای زد. سر و صدای هم اتاقیها بلند شده بود. همه از ترس گروهبان بداخلاقشان، تند تند مشغول مرتب کردن تختها و لباس پوشیدن بودند.

یک نفر سر شانه اش زد و دستپاچه گفت: پاشو پاشو گروهبان داره میاد.

آرمان چنگی به گونه ی زبرش کشید و نالید: خوابم میاد.

توی تخت نشست و چشمهایش را مالید. گروهبان وارد شد و با دیدن او داد زد: تو هنوز تو تختی؟؟؟؟

جوابش فقط ناله ای بود. از جا برخاست. لباس پوشید. تخت را مرتب کرد و آخر صف ورزش صبحگاهی ایستاد. بعد هم برای بار سوم در ده روز اخیر، محکوم به شستن سرویسهای بهداشتی شد.

فقط ده روز از شروع دوره ی آموزشی اش گذشته بود و آرزوی مرگ می کرد!

وارد دستشویی که شد از شدت بوی بد اول بالا آورد. بعد برگشت و مشغول شستن صورتش شد. از توی آینه پسرک جنوبی خوشحالی را دید که یک سطل آب، کف دستشویی ریخت. با سرخوشی گفت: نبینم حالت گرفته باشه کاکو!

بی حوصله اسمش را از روی لباسش خواند: عمار حاصبی.

گروهبان در دستشویی را باز کرد و با دیدن او که ایستاده بود، داد زد: چرا وایسادی؟ اون ضدعفونی کننده رو بردار و مشغول شو. اگه جایی کثیف بمونه آخر هفته رو مهمون مایی. دیوارا از بالا تا پایین باید ضدعفونی و جرمگیری بشن. زمین و سنگای توالت و دستشوییم جای خود دارن. وقتی برمی گردم اینجا باید بوی گل بده. حالیتونه؟

پسرک جنوبی گفت: چشم قربان.

آرمان سر تکان داد و به زحمت گفت: بله.

لبش را گاز گرفت تا حرف دیگر نزند. تجربه ثابت کرده بود که این گروهبان عقده ای جز بله و چشم قربان، حرفی برای شنیدن نمی خواهد و هر کلمه ی اضافی مساوی با جریمه است. مخصوصاً که حاضرجوابی روز اول آرمان هم باعث شده بود که به طور خاص با او بدتر از بقیه رفتار کند و دائم در صدد راهی برای آتو گرفتن از او باشد.

بطری جرمگیر را برداشت. در توالت را باز کرد و در حالی که سعی می کرد، نفس نکشد مایع ضدعفونی کننده را روی کاشیهای دیوارها پاشید. دستکش پیدا نمیشد. مجبور بود با دست بسابد. اسکاچ کهنه ای برداشت و مشغول شد. گروهبان دفعه های قبل به طور مشروح این کار نفرت انگیز را به او آموزش داده بود.

در حالی که دیوار را می سابید در دل گفت: که نفرینم نکردی عاطفه! اگه این نفرین نیست پس چیه؟ الان دارم خوش می گذرونم! عشق و حاله دیگه!

صدای آواز خواندن عمار را می شنید و به دل خوشیش غبطه می خورد. چطور می توانست خوشحال باشد؟ اصلاً چطور می توانست وسط این بوی گند دهانش را باز کند و آواز بخواند؟؟؟ اققققق....

سرش را به دیوار شسته تکیه داد. باز داشت حالش بهم می خورد. لبش را گاز گرفت و سعی کرد سریعتر کار کند بلکه زودتر تمام بشود.

اولی که تمام شد بیرون آمد. عمار هم از توالت دیگری بیرون آمد و با لبخند عریضی گفت: خسته نباشی کاکو!

آرام و بی میل گفت: سلامت باشی.

مکثی کرد و از عمار که وارد توالت بعدی شده بود، پرسید: چطور می تونی بخندی؟

عمار از توی توالت صدایش را به تقلید از گروهبان کلفت کرد و گفت: سرت به کارت باشه کاکو. الان ارباب بیاد ببینه وایسادی حسابت با کرام الکاتبینه.

در توالت بعدی را باز کرد. به بو عادت کرده بود و کمی راحتتر می توانست تحمل کند. به سرعت مشغول شد و از پای دیوار کوتاه به عمار گفت: دلت خوشه ها!

=: چرا خوش نباشه؟ پنجشنبه است دارم میرم ولایت دیدن یارم! قول داده برام قلیه ماهی بپزه.

_: زن داری؟!

=: عقد کردیم. سربازی تموم بشه میریم سر خونه زندگیمون ایشششالا.

_: اووه! تازه آموشیه. طاقت میاره دو سال صبر کنه؟

=: دلش گیره کاکو! از من بهتر کجا می خواد پیدا کنه؟

آرمان پوزخندی زد و سر تکان داد. در حالی که به دستهایش سرعت بیشتری میداد، گفت: بابا اعتماد به نفستو شکر.

=: نه خداوکیلی... چی می خواد مگه؟ یه دل عاشق می خواد که مو داریم. بابامم یه بقالی داره که وایمیستم کنار دستش و خرج خورد و خوراکمون در میاد. قرار نیست که تو خونم گشنه بمونه که! هروقتم دلش گرفت می برمش قایق سواری. شکر خدا هردومون عاشق دریاییم.

آهی کشید و سر تکان داد. چقدر زندگیش ساده بود و دل خوشیهایش ساده تر! به آرزوهای خودش فکر کرد. به سوئد سردسیر و کشورهایی که در نظر داشت بعد از آن برود. همین جا تو مرکز کشورش، وسط تابستان، اول صبح از سرما یخ میزد. نزدیک قطب اگر یک شب، فقط یک شب وسایل گرمایشی درست کار نمی کردند، یا کمی دیر به خانه می رسید و مجبور میشد مدتی توی خیابان بدود تا به خانه برسد، چه خاکی باید به سرش می ریخت؟

سرش را محکم تکان داد و دستش را محکمتر روی دیوار کشید. بعد هم خم شد و دستهایش را شست و برس را برداشت. دستهایش از سوزش اسید قرمز شده بودند. لب برچید و دست آزادش را مشت کرد. بند انگشتش از خشکی شکافت و قطره ای خون چکید. آه پرسوزی کشید. مامان چند بار تا حالا با اسید دستش را سوزانده بود که سرویسهای بهداشتی خانه همیشه مثل گل بودند؟ همیشه که دستکش نمی پوشید، می پوشید؟

عمار دوباره مشغول آواز خواندن شده بود. صدای گرمی داشت ولی آوازش را با لهجه می خواند و آرمان نصفش را نمی فهمید.

از توالت بعدی که بیرون آمداز عمار پرسید: تو واقعاً از این کار حالت بهم نمی خوره؟

عمار شلنگ آب را برداشت و گفت: به آب بازیش فکر کن کاکو. وسط تابستون می چسبه. خوب بود مجبورمون می کرد تو ظلّ آفتاب وسط حیاط کلاغ پر و سینه خیز بریم؟ آب بازی خیلیم خوبه. حال میده. یارم یارم... دلتنگتم...

دوباره داشت آواز می خواند. بیراه هم نمی گفت. آرمان هم نفسش را پف کرد و سعی کرد از آب بازی و صدای گرم عمار لذت ببرد.

کارشان که تمام شد با وسواس سر و صورتش را تمیز کرد. دلش یک حمام عالی می خواست ولی لباس تمیز نداشت.

لباس کثیفهایش را جمع کرد و فکر کرد: تو خونه میندازم تو ماشین.

با یادآوری روز قبل آه از نهادش برآمد. بابا تلفن زده بود و گفته بود با مامان و آرزو دارند می روند کیش. مامان که گوشی را گرفت کلی عذرخواهی کرد. آن طور که می گفت یک موقعیت استثنائی بود و سفرشان خیلی ارزان در می آمد. اینقدر که نمی توانستند به خاطر عزیزدرادنه شان از آن بگذرند!

مامان برایش چند جور غذا توی فریزر گذاشته بود و فقط باید توی ماکروفر گرمشان می کرد. احتمالاً طرز کار ماشین لباسشویی را هم باید زنگ میزد و می پرسید. از این کار نفرت داشت. دلش می خواست توی خانه همچنان پادشاه بماند. اما حالا نه تنها از پادشاهی خبری نبود، بلکه برای اولین بار بدون او به سفر رفته بودند. آن هم کیش که اینقدر آرزوی دیدنش را داشت و بابا همیشه می گفت که پول ندارد.

لعنتی! وارد غذاخوری شد. از همان دم در از بوی چربی حالش بد شد و برگشت. از سروصدای جمع فهمید که ماهی بدمزه ای دارند. دیگر بدتر از این نمیشد. صد رحمت به غذای فریزری مامان. می رفت خانه و همان را می خورد.

حالا چطور باید می رفت؟ دفعه ی اول بابا او را رسانده بود. پنج شنبه ی قبل هم باز بابا دنبالش آمده بود ولی دیروز که صحبت سفر شد، قرار شد با تاکسی برگردد.

با تاکسی! قیمت را از بقیه بود. سه چهار ساعت راه کم نمیشد. او هم که بیشتر پولش را داده بود به هم خدمتیها که به جایش شب تا صبح سر برج نگهبانی کشیک بدهند. همش دو شب بود ولی شب بیداری خرج داشت.

یک شب نوبتش بود و یک شب جریمه اش. هر دو شب را هم خریده و دور از چشم گروهبان خوابیده بود.

موجودی اش را زیر و رو کرد. چاره ای نبود. باید با اتوبوس می رفت. از در پادگان بیرون آمد و نشانی ترمینال را پرسید.

چند بار راه را اشتباه رفت و بالاخره بعد از نیم ساعت به ترمینال رسید. بلیت را خرید و همین که اتوبوس رسید سوار شد. گرسنه اش بود. عصبانی بود. چرا بدون او رفته بودند؟ این همه گفته بود کیش و حالا یکهو بدون او رفتند؟ دستشان درد نکند! نمیشد زودتر بگویند تا بتواند مرخصی بگیرد؟ گویا نمیشد. خودشان هم همان دیروز خبر شده بود و گروهبان جباری هم که محال بود برای پسرک یاغی مرخصی رد کند.

لبش را گاز گرفت و مشت ملایمی روی شیشه زد.

مرد جاافتاده ای سوار شد و کنارش نشست. آرام سلام کرد. آرمان بی حوصله سر برداشت و جواب داد.

مرد برخاست. کتش را در آورد و بالای سرشان گذاشت. دوباره نشست. دکمه های مچ و بالای یقه اش را باز کرد و گفت: گرمه.

آرمان سری تکان داد و گفت: خیلی.

مرد دست به طرفش دراز کرد و گفت: قراره چند ساعت کنار هم باشیم. خوشحال میشم که آشنا بشیم. بهمنی هستم.

آرمان بی تفاوت به دست او نگاه کرد. دستش روی دست او گذاشت و گفت: آرمانم. ناصحی.

آقای بهمنی دستش را محکم فشرد و گفت: خوشوقتم.

آرمان هم جویده جویده جوابش را داد و از گوشه ی چشم به پنجره و مسافرانی که سوار می شدند نگاه کرد.






عشق دردانه است (1)

چهارشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 11:39 ب.ظ
سلام سلام سلامممممم
خوب هستین انشاءالله؟ خوشتان می گذره؟

اینم از قصه ی جدید. هرچی دوست داشتین بهش فحش بدین که خودم هنوز با الهام جان سر این شخصیت دلچسسسب درگیرم! یعنی تا حالا سه بار عصبانی از پشت پی سی پا شدم و به زور الهام جان برگشتم ادامه دادم! باور کنین! می فرمایند قراره از قسمت بعدی شخصیت ایشون کمی ساخته و پرداخته و تأدیب بشه! الهی آمین!
فعلاً همین رو داشته باشین که الهام جان تشریف بردن بخوابن. منم بی خوابی زده به سرم برم کتابی قصه ای پیدا کنم سرم گرم شه بلکه خواب برم. یه کمی هم سرما خوردم افقی که میشم دیگه نمی تونم نفس بکشم.




عشق دردانه است

 

پدر عینک مطالعه اش را زده، روی مبل لمیده بود و با دل خوش از روی دیوان حافظ می خواند: عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده...

اما صدای جیغ تیز عاطفه شعر خواندنش را قطع کرد.

_: پسره ی دردونه ی از خودراضی ننر! خودت برو برای خودت آب بریز!

آرمان چشم و ابرویی توی آینه آمد. ریش کوچک وسط چانه اش را با قیچی مرتب کرد و گفت: یه لیوان آب خواستیما! خب نیار! آرزووووووو.... یه لیوان آب بده!

عاطفه پاکوبان از اتاق بیرون آمد و به مامان که توی آشپزخانه مشغول بود گفت: این پسره دیگه شورشو در آورده.

آرزو به آشپزخانه آمد و بدون حرف یک لیوان آب ریخت و برای برادرش برد. این بار آرمان با تیغ مشغول اصلاح ابرویش بود. لیوان را گرفت. بو کشید و گفت: کثیفه. عوضش کن.

آرزو چهره درهم کشید و آرام گفت: تمیز بود از تو کابینت ورداشتم.

آرمان محو جمال خودش در آینه با چندش گفت: بو سار میده.

آرزو لب برچید و بدون حرف لیوان را برد تا عوض کند. بابا شعر را تمام کرده بود. دیوان را بست و از جا برخاست. کتش را برداشت و گفت: من یه سر میرم...

آرمان از توی اتاق داد زد: بابا وایسا منم تا یه جایی برسون.

بابا آرام گفت: باشه.

و دوباره نشست.

آرمان تیشرت وصله پینه شده ی یقه هفتش را پوشید. یقه اش را از دو طرف کشید و با لذت توی آینه نگاه کرد. احساس خوش تیپی بی اندازه ای می کرد. هرچند هنوز آنقدر رشد نکرده بود. ولی در برنامه داشت که همین روزها در باشگاه ثبت نام کند و به هر ترتیب که شده هیکلی بهم بزند. فعلاً که نه قد و بالایی داشت و نه آنقدر پهنای شانه.

موهای قهوه ای خوشرنگش را با ژل مثل خروس حالت داد و توی آینه چشمکی زد. دستبند ترکیب چرم و فلزش را دور مچش بست.

آرزو با لیوان دیگری برگشت. دوباره بو کشید. این یکی را لطف کرد و نوشید ولی بعد گفت: گرم بود!

آرزو نفس عمیقی کشید و بدون حرف بیرون رفت.

بابا صدایش زد: آرمان؟ میای؟

_: الان میام بابا.

کمی بعد بالاخره دل از آینه کند و همراه بابا از خانه بیرون رفت.

یک ساعتی بعد برگشت. کیف پولش را فراموش کرده بود و با دست خالی نمیشد خوش گذراند!

وارد که شد با سلام سرسری ای به طرف اتاقش رفت. کیفش را از توی اتاق شلوغش پیدا نمی کرد. کف اتاق تقریباً دیده نمیشد. مشغول گشتن توی جیبهای شلوارهای دور و بر ریخته بود که عاطفه به اتاقش آمد.

بدون این که سر بردارد پرسید: مگه طویله اس سرتو میندازی میای تو؟

عاطفه نگاه شماتت باری دور اتاق انداخت و گفت: تا جایی که من دارم می بینم بله!

چشمانش از خشم درخشیدند. سر برداشت و غضبناک پرسید: تو چی گفتی؟

عاطفه با دلخوری گفت: یکی گفتی یکی هم شنیدی. ساکت باش.

آرمان قدمی به طرف او برداشت و با لحنی تهدیدآمیز گفت: چی؟ یه بار دیگه تکرار کن...

عاطفه بی حوصله جواب داد: من مامان و آرزو نیستم که ازت بترسم.

آرمان با حرص گفت: ببین خوش ندارم دست رو ضعیفه بلند کنم. خودت برو بیرون.

عاطفه به دیوار تکیه داد. دستها را روی سینه گره کرد و پا روی هم انداخت. گفت: خدا رو شکر اینقدر مرام ته وجودت مونده که دست رو زن بلند نکنی.

_: رو اعصاب من راه نرو. قول نمیدم همیشه اینقدر مهربون بمونم.

+: تا کی می خوای با زور کارتو پیش ببری؟ تا کجا؟

آرمان بلوزش را پیش کشید و از گرما تکان داد. با حرص گفت: برو بیرون.  

بعد داد زد: مامان! کولرو روشن کن دارم کباب میشم. اهه! چه وضعیه هی خاموشش می کنین!

مامان بدون جواب کولر را روشن کرد و به آشپزخانه برگشت.

عاطفه چند تا لباس و یک گوشی هندزفری را از روی لبه ی تخت کنار زد و نشست. گفت: ببین می خوام باهم جدی حرف بزنیم.

آرمان رو گرداند و در حالی که باز مشغول جستجو شده بود، پرسید: مگه تا حالا داشتیم شوخی می کردیم؟ این کیف پول منو ندیدی؟

عاطفه سر برداشت و از گوشه ی چشم کیف پول او را زیر رادیاتور شوفاژ دید. پرسید: دست من داده بودی؟

آرمان یک شلوار را با پا پرت کرد. جلوی رادیاتور افتاد و کیف پول را به کلی از نظر محو کرد. با حرص گفت: پاشو برو اعصاب ندارم.

+: تو هیچ وقت اعصاب نداری. این که چیز تازه ای نیست. هر سازی زدی برات رقصیدن. عمراً نه نشنیدی. اینطوری می خوای زندگی کنی؟ یه خونواده رو بچرخونی؟ وای به زنی که تو شوهرش باشی!

_: فعلاً که زن ندارم خواهر من! سنگ کی رو به سینه می زنی؟ اصلاً واسه چی زن بگیرم؟ خودمم اینجا زیادیم. معافیمو که گرفتم میرم اون ور آب روحت شاد شه.

+: فکر می کنی اون ور آب بهشته؟ زندگی آسونه؟ همین قدر که پات رسید اون ور امکانات همه جوره برات فراهمه؟ نه برادر من! باید جون بکنی تا به جایی برسی. هم درس بخونی هم به پست ترین مشاغل تن بدی تا کسی بشی. و الا در نهایتش میشی یه بدبخت کارتن خواب.

_: فکر همه جاشو کردم. پرهام بود همکلاسیم... الان با خونوادش سوئد زندگی می کنن. سوئد راحت ویزا میده، امکانات زیادیم برای مهاجرین داره. میرم اونجا پیشش می مونم یه کم که پول جمع کردم میرم یه کشور بهتر.

عاطفه رو گرداند و بی حوصله گفت: من میگم نره این میگه بدوش.

_: من و تو حرف همو نمی فهمیم. هیچوقت نفهمیدیم. اون دور و برتو بگرد ببین کیفم اونجا نیست؟

عاطفه بدون عکس العمل پرسید: برای سربازیت چکار کردی؟

آرمان در کمدش را باز کرد. لباسهایی که کف کمد ریخته بودند را بیرون ریخت و گفت: چه می دونم با بابا دنبال معافی هستیم. هنوز که جور نشده. این رفیق بابا هیچ غلطی نمی کنه. بعد از چه همه این در و اون در زدن میگه نهایت بتونم کاری بکنم که همین جا بری سربازی. تازه برای آموزشی قول نمیدم. بابا هم میگه اگه پول بدم و به هر ترتیب بخرمش، دیگه پول خارج رفتنت رو نمی تونم جور کنم. مسخره!

در کمد را با حرص بهم کوبید و به عاطفه نگاه کرد. پرسید: چیه نشستی بدبختی منو تماشا می کنی؟ حرف جدیت همین بود؟

+: حرف جدیم این بود که داری خیلی مامان و بابا و آرزو رو اذیت می کنی. آرمان این کارا جواب پس دادن داره. یه کمی... فقط یه کمی به خونوادت هم فکر کن.

_: ببینم تو نمی خوای به خونوادت فکر کنی؟ شوهرت نهار نمی خواد از صبح تا حالا نشستی ور دل مامان و الانم که تریپ نصیحت برداشتی؟ پاشو گمشو برو خونتون.

عاطفه آهی کشید و برخاست. گفت: نفرینت نمی کنم. برادرمی. تو گوشمم بزنی دوستت دارم. ولی... از خدا می خوام... کمی به خودت بیای.

سر به زیر انداخت و از در بیرون رفت. از دم در برگشت و به آرامی گفت: کیف پولتم زیر رادیاتوره.

ارمان شیرجه زد و کیفش را برداشت. در همان حال پرسید: می مردی زودتر بگی؟

کیفش را را باز کرد و محتویاتش را بررسی کرد. غرغرکنان گفت: لعنتی! این که خالیه!

بعد سر برداشت و داد زد: مامان یه کمی پول به من بده.

عاطفه بیرون آمد. مانتویش را از روی مبل برداشت و با غضب به مامان که می رفت که برای آرمان پول بیاورد نگاه کرد.

به چهارچوب درگاه تکیه داد و ملتمسانه گفت: اینقدر لی لی به لالاش نذارین. به خاطر خودش... به خاطر خودتون...

مامان اسکناس به دست از کنارش رد شد. در همان حال لب برچید و گفت: بچمه... دلم نمیاد.

عاطفه پوف کلافه ای کشید و ضمن خداحافظی از در بیرون رفت. چند لحظه بعد آرمان هم از خانه خارج شد.

 

 

 

 آبی نوشت: تو لهجه ی ما به بوی زُهم میگن سار. گفتم شاید براتون مسئله پیش بیاد.

 

 


طبقه ی وسط (پایان)

شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 01:57 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
دلم براتون تنگ شده بود. درگیر چند تا سوژه ی جدید شدم ننشستم اینو تموم کنم بالاخره نتیجه گرفتم سوژه ها رو باهم مخلوط کنم و یه قصه ی بلند از توش دربیارم حالا تا خدا چی بخواد. فعلاً هنوز به نتایج قطعی نرسیدم ولی سعی می کنم زود بیام. اینم یه پست کوچولو به عنوان حسن ختام طبقه ی وسط.

آبی نوشت: این طرفا هیچ موجود فداکار بیکاری پیدا نمیشه قصه ی دوباره عشق رو از رو وبلاگ قسمت قسمت برای من کپی کنه و فایل وردشو یک جا برام بفرسته؟ فایلش خراب شده و نمی تونم پی دی افش کنم. البته وقت و فرصت این کار رو هم ندارم. ولی اگه موجود باشه سعی می کنم کم کم همه ی کسری ها رو بذارم.
قبلاً بهانه ام این بود که بلد نیستم حالا بلدم و وقت نمی کنم


بنفش نوشت: خوب و خوش باشید همگی

صدای توپ سال تحویل با صدای "مبارک باشد" عاقد از پای تلفن و صدای کل کشیدن بهناز هم زمان شد.

فرشته پای سفره ی عقد نفسی به راحتی کشید. بهراد آه بلندی کشید و زمزمه کرد: کشتی ما رو!

فرشته خنده اش گرفت و زمزمه کرد: قربون عاشقانه هات برم!

صدایش توی هیاهوی جمع گم شد و بهراد نشنید. سرش را جلوتر آورد و پرسید: چی؟

فرشته سر تکان داد و گفت: هیچی بابا. باشه بعد.

همه مشغول تبریک گفتن و هدیه دادن شدند. بهراد چند بار به همه اعلام کرد که باید دوبله کادو بدهند، هم عیدی هم هدیه ی سر عقد که باعث خنده ی جمع شد.

پدر فرشته دستش را توی دست بهراد گذاشت و محکم بهراد را در آغوش کشید. با بغض گفت: خوشحالم که دخترم رو دست آدم امینی می سپرم.

بهراد نفس عمیقی کشید و  آرام گفت: ممنونم.

بهناز جلو آمد و فرشته را بوسید. بعد به طرف بهراد برگشت. بهراد با نارضایتی طنزآمیزی گفت: هرجور بود خودتو رسوندی! حالا نمیومدی هم مجلس برگزار میشد ها!

بهناز دو تا نیشگون محکم از بازوهای برادرش کند و گفت: نه بابا. تو لطف داری. یعنی سر عقد یه دونه داداشمم نباشم! دستتون درست.

_: فعلاً که دستامونو خراب کردی. فردا آستین کوتاه بپوشم ملت کبودیها رو میندازن گردن فرشته بیچاره! نمی دونن خواهر داریم فرشته!!!!

فرشته غرق در خجالت لبش را گاز گرفت و سر به زیر انداخت. بهناز خندید و گفت: نگاش کن آبش کردی.

بهراد با خونسردی گفت: این خودش آماده ی آب شدنه.

سهند جلو آمد و در حالی که بهراد را چپ و راست می بوسید، پرسید: کی؟ من؟

_: هیشکی دیگه هم نه، همین تو! ولم کن خیس تفم کردی اهههه....

=: خب این آبجیمو نمی تونم ببوسم مجبورم سر توی اکبیری خالی کنم. آبجی فرشته بعداً تحویلشون بگیر.

فرشته دوباره لبش را محکم گاز گرفت و احساس کرد از این سرختر نمی تواند بشود. دل بهراد غش رفت برای آن همه حیای دخترانه...

تبریک و شلوغی و سرو صدا ادامه داشت و کم کم نوبت به عکسهای خانوادگی رسید و یکی یکی عکس گرفتن و شاخ گذاشتن سهند برای بهراد و ریسه رفتن سارا و فرشته از خنده...

ساعتی بعد ورود علی رضا مشهود چشمهای فرشته را گرد کرد. علی رضا جلو آمد و صمیمانه به هر دو تبریک گفت، هدیه هم داد و به میان جمع برگشت.

فرشته زل زده به بسته ی کوچک توی دست بهراد پرسید: این اینجا چکار می کرد؟

_: کی؟ علی رضا؟

+: این همین دادستانه نبود؟

_: دادستانه اسم داره. علی رضا مشهود. جلوی سپیده نگی دادستانه که حسابت با کرام الکاتبینه.

فرشته متعجب گفت: تو دادگاه می خواست سپیده رو بکشه!!!

_: اتفاقاً بیرون دادگاه بدجوری دنبال سرش موس موس می کنه. بالاخره هم سپیده خر شد و پریروز از ذوق موفقیتش بعد از دادگاه بهش جواب مثبت داد.

+: مگه میشه؟!!!

_: حالا که شده. از این عجیبتر نیست که تو جفت پا کردی تو یه کفش که وقت سال تحویل عقد کنیم!

+: بده می خواستم که سالمون قشنگ شروع بشه؟

_: نه بد نیست ولی دارم از خستگی هلاک میشم.

+: تو؟! خوبه همه ی خرحمالی ها رو سهند کرد!

_: یعنی این داداشتو هی نکوبی تو سر ما نمیشه؟

+: نه! باید بشه؟ ضمناً فراموش نکنی که همونطور که خودت به بقیه یادآوری کردی عیدی و هدیه ی سر عقد دو تاست. سالهای بعد هم اینو به خاطر داشته باش.

_: فرشته من الان از خستگی آمادگی خفه کردن تو رو دارم دیگه گیر نده!

+: خیلی بی رحمی. یعنی فقط همین قدر دوسم داری؟!

_: همینقدر؟ یعنی چه قدر؟ بابا ما یه خبطی کردیم حالا هی به رومون نیار!

سهند جلو آمد و گفت: چقدر حرف می زنین شما دو تا! بقیه هم آدمن ها! بیاین تو جمع بابا!

بهراد نگاهی به جمعیت انداخت و متعجب گفت: حالا نه این که تنهامون گذاشته بودین!! مگه ما کجاییم الان؟

=: تو آسمون هفتم! چه می دونم. خوش می گذرونین با خودتون! جمع کنین دیگه! عقدکنون تموم شد. الان مجلس دیده بوسی عیده. برین به بزرگترا تبریک بگین. عیدی هم گرفتین بدین من براتون نگه می دارم. خوب نیست پول دست بچه ها بمونه. یه وقت گمش می کنین.

_: چشم! یعنی ما اگه بزرگتر نداشتیم از کجا می فهمیدیم پولامونو چکار کنیم!

=: همینه دیگه! به جای این که بزنی به زخم زندگی میری اون ماشین لکنته رو می خری و بعدم میندازی پشت قباله ی آبجی ما! یعنی من جای بابای فرشته بودم عمراً دختر به تو نمی دادم!

_: به ماشین من توهین نکنا!

=: یعنی من مرده ی غیرت تو ام! الان درباره ی ماشینت نگران شدی؟! حافظه هم که نداری. مگه ننداختی پشت قباله ی آبجیم؟ حالا ماشینم ماشینم می زنی؟

فرشته خندید و گفت: دست از سرش بردار!

سهند آهی از سر لاعلاجی کشید و گفت: این آبجی ما هم عاشقه ها! زندگی کردن با این هیولا علاوه بر عشق جربزه می خواد که شکر خدا تو داری. مبارکت باشه.

فرشته غش غش خندید و به بازوی بهراد چنگ زد.

سهند گفت: آره اون یکی دستتم بذار روش، دو دستی بچسب این تحفه رو. مبارک باشه.

بهراد چشم و ابرویی آمد و گفت: سهند نذار دهنم باز بشه ها!

=: آبجی غریبه نیست. زنته! دهنتو باز کن هرچی می خوای بگو. راحت باش گلم!

بهناز جلو آمد و گفت: چی میگین شما سه تا همش باهم؟! با سپیده و نامزدش عکس گرفتین؟

سهند اخم کرد و گفت: لازم نکرده. هنوز نه باره نه به داره. عکس شریکی نمی خواد. بگو سپیده بیاد با من، با عروس دوماد عکس می گیریم.

بهناز ابرویی بالا انداخت و گفت: یعنی رو رو برم! تو نصف عکسا شما حضور داشتی. بسه دیگه. برو رد کارت عقده ای دوربین ندیده!

بهناز هرطور بود سهند را از آنها دور کرد. این بار علی رضا جلو آمد و به فرشته گفت: امیدوارم منو حلال کنین و ببخشین. رفتارم اون روزم تو دادگاه اجباری بود. باید همه چیز کاملاً اثبات میشد. البته قبلاً با سپیده خانم هماهنگ کرده بودیم و حرفی نمی زدم که بر علیه پدرتون تموم بشه ولی خب... شما رو ناراحت کردم. معذرت می خوام.

فرشته لبخندی زد و عذرخواهی او را پذیرفت. سر برداشت. پدرش در کنار پدر سهند گرم خوش و بش بودند.

علی رضا کنار بهراد ایستاد. بهراد سر کشید و پرسید: حالا این سبلان کو؟

علی رضا خندید و گفت: بابا تو خیلی گردن کلفتی! یه بار از روی تو بهش گفتم سبلان نزدیک بود دو شقه ام کنه!

بهراد خندید و گفت: ما رو دست کم گرفتی.

بهناز با سپیده برگشت و باهم عکس گرفتند. سهند عصبانی جلو آمد و به بهناز گفت: حالا منو می فرستی دنبال نخود سیاه! نخود سیاهی نشونت بدم که...

بهناز گفت: خاک به سرم بچه ام داره گریه می کنه. بعداً حتماً نشونم بده. من تا حالا نخود سیاه ندیدم.

مجلس گرم و کوچکشان تا پاسی از شب ادامه داشت. آخر شب همگی دوباره تبریک عید و عقدشان را گفتند و رفتند تا عروس و داماد سالی جدید را در کنار هم آغاز کنند....

 

تمام شد

چهارم بهمن 93

شاذّه


   1       2       3       4       5       ...       102    >>