X
تبلیغات
مودیسه

شوق کعبه عشق خانه (16)

یکشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 05:10 ب.ظ
سلام سلام سلامممممم
خوب هستین انشاءالله؟
منم خوبم شکر خدا. دیشب رسیدم. جانم براتون بگه که رفتم به یک ابرشهر که بیشتر مردمش به زبان خارجه ی آذری صحبت می کردن و من بلد نبودم. یک بیمارستان هم بود کنار یک برج عظیم که خودش اندازه ی یک شهر عظمت داشت! خلاصه که گمانم رفته بودم خارج!
جاتون که خالی نبود. انشاءالله هیچوقت گذارتون اون طرفها نیفته. چندین بار تو راهروهای طویل گم شدم و پیدا شدم
دیوارهای بخش زنان صورتی بود. گمانم ریحانه دستور رنگشون رو داده بود  دکورشونم خوب بود. ولی تابلوی کلاژ و نقاشی دیواری و کاشیهای رنگ به رنگ نداشتن طفلکیها! ولی منظره ی برج میلاد و شهر زیر پای آدم، مخصوصاً شبا دیدنی بود.
برای من که همه جا دنبال سوژه می گردم، پرستارها و نظافتچی ها و آسانسورچی ها و فیزیوتراپیست و نگهبانها و دختر چشم رنگی مسئول پخش غذا و صمد نظافتچی که تقریباً ریاست پخش رو به عهده داشت و همه ی دخترها کشته مرده اش بودن، همشون جالب بودن. پزشک خیلی کم می دیدم. اغلب پرشکا تا بعد از نیمه شب مشغول جراحی بودن و ویزیت بیماراشون رو ساعت سه صبح انجام می دادن! چند باری که دکتر آمده بود من خواب بودم.
ترافیک هم که گفتن نداره.... تنها چیزی که با هیچ تصور فانتزی ای نتونستم باهاش کنار بیام و تو هر مسیر تا برسم به مقصد دل و روده ام به گریه می افتادن.
احتمالاً داستان بعدی درباره ی بیمارستان باشه
فعلاً یه بخش کوچولو از حمید و ریحانه داشته باشین تا برگردم.

وسایل کلاژ را از مادر حمید گرفت. با بوم و رنگ و چسب و پارچه و نخ و غیره به اتاق برگشت. تخت را دور زد. وسایل را روی زمین کنار تخت حمید گذاشت و نفس راحتی کشید.

حمید دستش را زیر سرش گذاشت و با تفریح به او چشم دوخت.

ریحانه مداد را برداشت و طرحی فرضی کشید. یک حیاط و حوض و پنجره ها و داربست درخت انگور...

_: زدی تو خط نوستالوژی.

+: هوم. یهو دلم خواست اینجوری بکشم. روی تخت کنار حیاط عروسک درست کنم و یه سماور. کاش برم از مامانت فویل بگیرم سماور درست کنم.

_: یه کم فویل اینجا دارم. یادم نیست مال چی بود. تو کشوئه.

نیم خیز شد و چند تکه فویل از کشوی کنار تختش برداشت.

ریحانه هم مشغول شد. می برید و چسب میزد و رنگ میزد و حرف میزد. انگشتش به رنگ قرمز آغشته بود. بی هوا آن را به وسط پیشانیش زد.

حمید گفت: خال هندی گذاشتی؟

ریحانه خندید و خال را پررنگتر کرد. هر دو داشتند می خندیدند که در اتاق باز شد. مجید بود. در حال باز کردن در پرسید: پات چطوره حمید؟

با دیدن ریحانه دستپاچه شد و گفت: سلام ببخشید.

و بدون این که منتظر جواب بماند در را بست.

خنده از لب ریحانه پر کشید. غمگین به دستهای رنگیش چشم دوخت.

حمید تا به حال پشت به در به پهلو خوابیده بود و با ریحانه که پشت تختش روی زمین نشسته بود گپ میزد. با دیدن حال ریحانه، پوف کلافه ای کشید و خودش را به پشت روی بالش رها کرد. عصبانی به سقف چشم دوخت. دوباره رام کردن ریحانه کار آسانی به نظر نمی رسید. مجید از نامزدیشان خبر نداشت.

ریحانه سر به زیر و غمگین نالید: پاشو برو بهش بگو که نامزدیم. اگه ناراحت شد که تا حالا بهش نگفتین بگو تقصیر من بوده. پاشو دیگه. الان تو دلش میمونه که من اینجا چکار می کردم. همکاریم ولی دیگه اینقدر...

حمید نفس پرحرصی کشید و به زحمت برخاست. لنگ لنگان بیرون رفت.

ریحانه به بوم پیش رویش چشم دوخت. دست رنگیش روی بوم کشیده شده بود و طرحش را خراب کرده بود. با بغض رو گرداند.

حمید با یک شیشه ی کوچک در دستش اتاق برگشت.

_: مجید گفت بهت تبریک بگم.

ریحانه فقط سر تکان داد و حرفی نزد.

حمید به زحمت تخت را دور زد. از کنار وسایل ریحانه رد شد و شیشه را روی پا تختی گذاشت. لب تخت نشست و آه بلندی از درد کشید.

ریحانه با ناراحتی گفت: باید از پات عکس بگیری.

_: مجیدم همینو میگه. ولی درد اصلی رو مچم نیست. عصب سیاتیکه. گرفته ناجور. تمام عضله های دورشو قفل کرده. بی خیال. طوری نشده. مجید دهنش قرصه. خیالت راحت. به زنشم نمیگه. چه برسه بقیه.

ریحانه آهی کشید و گفت: نرگسم نمی دونه. باید بهش بگم؟ دیگه نمی دونم چی درسته چی غلطه.

_: چرا فلسفیش می کنی عزیز دلم؟ یه کمی پنبه به من بده.

ریحانه کیسه ی پنبه را به طرفش گرفت. حمید کمی پنبه برداشت. در شیشه را باز کرد و پنبه را به مایع درون آن آغشته کرد. در شیشه را با دقت بست و کنار گذاشت. بعد آرام و باحوصله مشغول پاک کردن قطرات رنگ روی صورت ریحانه و خال هندی اش! شد.

ریحانه به او که با دقت مشغول بود چشم دوخت. این همه نزدیکی او را می ترساند. اما حمید توجهی نداشت. مشغول کار خودش بود.

چند لحظه گذشت. کم کم ریحانه آرام گرفت. این روزها حمید را کم دیده بود و الان احساس دلتنگی عجیبی می کرد. مضحک بود. جلوی پای حمید نشسته بود و این همه دلتنگ بود!

نگاه حمید به چشمهایش رسید. لبخندی زد و باز به کارش ادامه داد.

لبخندی که تا عمق وجود ریحانه نفوذ کرد و چشمهایش را تر کرد.

حمید با نگرانی نگاهش کرد. دلش لرزید. نگرانی رفته رفته جایش را به تبسمی داد و زیر لب گفت: همیشه بمون.

ریحانه سر خم کرد و پیشانیش را روی زانوی او گذاشت. دلش نمی خواست گریه کند. نفسی کشید و سعی کرد اشکهایش را پس بزند.

حمید با لبخند به او چشم دوخت. شالش عقب رفته بود و دسته ای از موهایش روی پای حمید ریخته بود. آرام دست روی موها کشید و نفس عمیقی کشید.

صدای زنگ گوشی ریحانه هر دو را از حال خوششان بیرون کشید. ریحانه با بی حوصلگی سر برداشت. با وجود تلاش زیاد برای گریه نکردن، چشمهایش سرخ بودند. کیفش را پیش کشید و گوشی را در آورد. با صدایی گرفته گفت: سلام نرگس.

=: سلام. خوبی؟ چرا صدات گرفته؟

سینه ای صاف کرد و گفت: خوبم. تو خوبی؟

=: بد نیستم. امدم خونتون ولی هیچکس نیست. کجایین؟

+: مامان بابا رفتن دکتر، آزمایشهاشونو نشون بدن. فرهادم با رامش رفت بیرون. منم... پیش حمیدم.

=: بیمارستانی؟ شب شد بابا چقدر کار می کنی؟

+: نه. خونشونم. عصری با مامان جون و فرهاد امدیم دیدن حمید. پاش درد می کرد. اونا رفتن من موندم.

=: به چه مناسبت اون وقت؟ ببین همکار هستین باش ولی هرچیزی حد و حدودی داره.

+: منم موندم که حد و حدودشو مشخص کنم.

=: منظور؟

+: آقای صلاحی چند روزپیش  زنگ زد به بابا...

=: واقعاً؟! اون وقت تو الان باید به من بگی؟؟؟؟

+: خودم الان جواب دادم.

=: بقیه می دونن؟

+: نمی خوام کسی بدونه. من الان نمی تونم نامزدی بگیرم. فقط خونواده ها می دونن. بعد از مسافرت حرفشو می زنیم. تو هم به کسی نگو. خواهش می کنم.

=: باشه نمیگم. ولی وایییی... مبارکت باشه. اصلاً از اولشم معلوم بود این پسره چشمش دنبال توئه.

ریحانه زمزمه کرد: منم دوسش دارم.

حمید خندید، کف دستش را محکم بوسید و برایش فرستاد. ریحانه لبخند زد.

نرگس گفت: نه بابا! دخترای زمون ما یه حجب و حیایی داشتن. یادش بخیر. خب دیگه وقتتو نگیرم. حتماً یه ساعته رفتی تو اتاق حرف بزنی. برو پیش بقیه. خداحافظ.

+: خداحافظ.

قطع کرد. صدای بلندگوی گوشیش اینقدر بود که حمید که کنارش نشسته بود تمام حرفهای نرگس را شنیده بود. خندان گفت: اگه خواهرت می فهمید که حمید همینجا نشسته و تو اینا رو میگی که دور از جونش سکته می کرد.

ریحانه خندید. پنبه برداشت و مشغول زدودن رنگ از دستهایش شد. بعد هم برخاست و بیرون رفت. دستهایش را شست. فرهاد و رامش از راه رسیدند. کمی بعد با فرهاد به خانه برگشت.


سفر

جمعه 9 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 04:47 ب.ظ
سلام
خوبین؟
منم خوبم. مثل همیشه شلوغ....
فردا صبح مسافر تهرانم. دلم می خواست قبل از رفتن یه پست دیگه بنویسم ولی اصلاً وقت ندارم. مواظب حمید و ریحانه باشین تا برگردم :)
دوستتون دارم

شوق کعبه عشق خانه (15)

چهارشنبه 7 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 04:24 ب.ظ
سلام دوستام
خیلی کار دارمممم.... خونه که تمیز شد نشستم به نوشتن. خدا کنه بقیه ی کارام هم منظم و خوب بشن....

ریحانه بعد از خوردن نهار دوباره سر کارش برگشت. غرق فکر مشغول طرح زدن بود. نمی دانست دیگر چه اطمینانی باید به حمید بدهد.

مامان در اتاقش را باز کرد و پرسید: کلاس حج میری؟

سر برداشت و گفت: نه خیلی کار دارم. هیچ حرف تازه ای هم نمی زنن.

=: ولی مامان جون می خواد بره. تنهایه. حمیدم نمیاد. اگه سختته من باهاش برم.

لبش را گاز گرفت و به تابلوی نیمه کاره چشم دوخت. حواسش پیش حمید بود. کارش پیش نمی رفت. بالاخره برخاست و گفت: باشه میرم.

=: خدا اجرت بده.

پوزخندی زد و گفت: کاری نمی کنم.

آماده شد و به خانه ی مادربزرگ رفت. فرهاد آنها را تا تکیه رساند. ریحانه خواب خواب بود. بی حوصله به دنبال مادربزرگ رفت. مامان جون کنار دوستهای تازه اش نشست و ریحانه هم آخرین صندلی ردیف را کنار او اشغال کرد. سرش را به ستون کنارش تکیه داد و چشمهایش را بست.

بحث بر سر قوانین و داروهایی که مسافرین اجازه داشتند با خود ببرند و غیره بود. ریحانه نیمی از صحبتهایشان را می شنید. نفهمید کی صحبت به انتخاب هم اتاقیها رسید. آقای داورفر کارواندار گفت: طی این چند جلسه با هم سفریهاتون آشنا شدین انشاءالله. اتاقا چهار نفره ان. خودتون هم اتاقیهاتونو انتخاب کنین که به میل خودتون باشه. دیگه هرکی انتخابی نداشت آخر بار باهم میذاریم. بازم تا چند هفته وقت هست که جابجا کنین. ولی قبل از سفر باید معین باشه و روی چمدوناتون شماره اتاقتون باشه. چمدونا رو قبل از خودتون می برن کنار اتاقتون. لطفاً باهم صحبت کنین و تصمیم بگیرین، بعد بیاین اسماتونو به من بدین.

ولوله ای در جمع مسافران افتاد. همه مشغول صحبت و تصمیم گیری شدند. اما ریحانه باز هم سرش را بلند نکرد. حق انتخابی نداشت. نگرانش هم نبود. می دانست که باید با مادربزرگش هم اتاق باشد، دو نفر دیگر را هم مادربزرگ باید انتخاب می کرد.

صدای شاد و جوانی از بالای سرش گفت: سلام! خوابی شما؟

چشمهایش را باز کرد و سر برداشت. دختر روبرویش را تا بحال ندیده بود. یک دختر شاداب و خوش قیافه با چادر عربی.

خواب آلوده جواب سلامش را داد. نیم نگاهی به مادربزرگ انداخت که به شدت مشغول بحث با کناریهایش بود. آب دهانش را قورت داد و سعی کرد بیدار شود. مسئول پذیرایی با سینی چای جلویش رسید. خوشحال شد. یک استکان چای برداشت و به دختر که همچنان منتظر جلویش ایستاده بود گفت: بفرمایید. امری داشتین؟

دختر خندان گفت: خواهش می کنم. من رعنا میعاد هستم. از روز اول که شما رو اینجا دیدم عاشق چهره تون شدم.

ریحانه با تعجب گفت: شما لطف دارین. عجیبه که من تا حالا شما رو ندیدم.

=: ماشاءالله همه ی حواستون به مامان بزرگتونه. خدا حفظشون کنه.

+: سلامت باشین.

=: غرض از مزاحمت... شما حاضرین با ما هم اتاق بشین؟ ما یه یار کم داریم.

لبخند خواب آلوده ای زد و گفت: شما لطف دارین ولی من با مادربزرگم هم اتاقم.

مامان جون برگشت و پرسید: چی؟

+: هیچی دارن تعارف می کنن باهاشون هم اتاق بشم، میگم که با شما هم اتاقم.

=: بیخود! برای چی با من پیرزال هم اتاق بشی؟ ما خودمون چار تا همسن و سالیم می خوایم باهم باشیم. شما جوونا هم برین برای خودتون.

رعنا از لحن تند مامان بزرگ غش غش خندید و گفت: چه خوب. پس میشه بیای با ما؟ بیا بریم با بچه ها آشنا شو.

ریحانه دوباره نگاهی به مادربزرگ کرد. مادربزرگ گفت: خب برو دیگه.

با تردید از جا برخاست و به دنبال رعنا رفت. رعنا دو نفر را نشان داد و گفت: بچه ها اینم هم اتاقی خوشگل ما.

آن دو که مشغول حرف زدن بودند سر برداشتند. ریحانه متعجب به یکی از آنها و دوباره به رعنا نگاه کرد و پرسید: دو قلویین؟

رعنا خوشحال گفت: بلی! قل بنده ریحانه خانم و ایشونم لیلی بانو.

ریحانه با خنده گفت: منم ریحانه ام. خوشوقتم.

لیلی گفت: ای بابا چه شیر تو شیری شد! دو تا دوقلو دو تا هم اسم! آقا من میرم تو یه اتاق دیگه. مغزم نمیکشه اینا رو تفکیک کنم!

همه غش غش خندیدند. خواهر رعنا گفت: تو بیا با ما، من اسممو عوض می کنم.

لیلی باز معترضانه گفت: گیرم اسمتو عوض کردی، من چه جوری تو رو از این خواهرت تشخیص بدم؟

رعنا گفت: می خوای قبل از سفری برم دماغمو عمل کنم اونجا برات مشکل پیش نیاد.

لیلی سری تکان داد و جدی گفت: فکر خوبیه. مشکلاتم حل میشه.

ریحانه ها از خنده ریسه رفتند و رعنا با تاسف سرش را تکان داد.

بالاخره ریحانه پرسید: واقعاً علامت تشخیصتون چیه؟ خالی نشونه ای.... یه چیزی باید باشه دیگه.

لیلی گفت: حالا بقیه به کنار... شوهراتون چی؟ خداییش شما رو چه جوری تشخیص میدن؟ خیلی مصیبته که!

ریحانه میعاد خندید و گفت: شوهرامونم دو قلو ان. پسرخاله هامونن.

لیلی ابروهایش را بالا برد و گفت: پس اصلاً کلاً همه در خانواده ی شما دوقلو هستن.

رعنا گفت: نه بابا. همین دو تا. تازه شوهرامون همسان نیستن. اصلاً قیافه هاشون بهم هیچ ربطی نداره.

لیلی برخاست. توی جمع مردانه چشم گرداند و گفت: ببینمشون.

ریحانه میعاد یکی توی سر او زد و گفت: خجالت بکش. داری میری حج. چشمت دنبال شوهرای مردمه؟!

لیلی دستی به سرش کشید و گفت: ای بابا چه خشن! شوهر دارم مثل ماه! کی گفته چشمم دنبال شوهر شماست. می خواستم ببینم چه شکلین.

رعنا گفت: عجله نکن. کم کم باهاشون آشنا میشی.

لیلی از ریحانه پرسید: تو هم با شوهرتی؟

ریحانه گفت: من مجردم.

یاد حرف حمید افتاد که می گفت او را به نامزد بودن هم قبول ندارد!

با عجله افزود: البته نامزدم هست.

لیلی متعجب پرسید: کجا هست؟ مسافره؟

رعنا گفت: ها بابا هم کاروانیمونه. امروز نیومده. ولی هر بار با حاج خانم سه تایی باهم میان.

لیلی گفت: والا ما که ندیدیم. شمایی که چشمت عینهو پنکه گردون دائم داره تو جمعیت می چرخه.

رعنا هم یکی پس سر او زد و گفت: خودتی چشم چرون! من فقط می خوام با همسفریام آشنا بشم.

لیلی گفت: ای بابا ریحانه این دوقلوها بدجوری خشنن. بیا بریم دو تا هم اتاق دیگه برای خودمون پیدا کنیم.

رعنا گفت: دنبال بهانه می گرده که بره! از خداتم باشه که با ما باشی.

لیلی شکلکی در آورد و گفت: نیست. ولی چه کنیم بقیه دیگه از شما دو تا پیرتر! منم چه جووون! برم باهاشون دلم می گیره. حالا این یکی ریحانه به نظر کوچولو می زنه. چند سالته؟

+: بیست و دو!

ریحانه میعاد گفت: آخخخیییی نازی! فقط بیست و دو سالشه.

ریحانه پرسید: شما چند سالتونه؟

ریحانه میعاد خندان گفت: سی و دو.

+: اصلاً بهتون نمیاد!

=: ای جانم.

لیلی دوباره وسط پرید و گفت: اتفاقاً داشتم فکر می کردم سی و پنج سی و شیش می زنین ها! سی و دو هنوز دردش به طاقته! منم سی و سه سالمه. ولی می دونم سی ساله هم به نظر نمی رسم.

رعنا با خنده گفت: بابا اعتماد بنفس! پس تو مامان بزرگ اتاقی! بیاین بریم اسممونو بدیم به آقای داورفر.

=: مامان بزرگ خودتی!خجالت بکش. من به این جوانی و قشنگی!

همان طور که به شوخی و خنده ادامه می دادند پای میز آقای داورفر رفتند. مادربزرگ هم آنجا بود.

ریحانه روی میز خم شد و اسم مادربزرگش را روی لیست در کنار دوستانش دید. رعنا هم سرش را جلو آورد و گفت: آقای داورفر اسم ما رو هم یادداشت کنین. من و خواهرم و این ریحانه خانم و لیلی شکوری.

ریحانه گفت: اگه میشه اتاقمون اتاق کنار مامان بزرگم باشه.

آقای داورفر در حالی که اسمشان را می نوشت با خوشرویی گفت: بله حتماً. چرا که نه؟ امروز حمید نیومد. بهش بگو اگه کسی رو در نظر داره برای هم اتاقی یه زنگی به من بزنه.

+: چشم.

کارشان که تمام شد به فرهاد زنگ زد و او هم به دنبالشان آمد. تا وقت رسیدن فرهاد مشغول شوخی و گپ و گفت با دوستان جدیدش بود. خیلی زود و راحت باهم صمیمی شدند.

سوار ماشین که شد به حمید زنگ زد. می دانست که فرهاد خوشش نمی آید اما نگرانش بود.

حمید خواب آلوده جواب داد: جانم؟ سلام.

ریحانه با نگرانی پرسید: سلام. خوبی؟ پات بهتره؟

_: نه.... دردش میکشه تو کمرم افتضاح.... تکون نمی تونم بخورم. خدا کنه تو سفر از پا نیفتم.

+: ای وای! باید بری دکتر.

_: امروز نمی تونم. اصلاً نفسشو ندارم. فردا انشاءالله.

+: الان خونه ای؟

_: ها بابا از ظهر رسیدم افتادم.

+: انشاءالله بهتر باشی.

_: ممنون.

+: خدافظ.

_: خدافظ.

قطع کرد. حمید به گوشی نگاه کرد و غرغرکنان گفت: یه سر بیا منو ببین خب. ادای آدمای نگران رو درمیاره.

سرش را به بالش کوبید. خودش هم می دانست بداخلاق شده است. حساس و بی حوصله. دلش می خواست ریحانه نازش را بکشد. ریحانه هم که....

کلافه پوفی کشید و به سقف چشم دوخت.

مامان با یک لیوان شربت وارد اتاق شد و پرسید: بهتری؟

غرغر کنان گفت: خوبم. خوب خوب.

=: بیا یه شربت بخور.

_: هیچی نمی خوام مامان. می خوام بخوابم. مسکن خوردم هنوز گیجم.

مامان سری تکان داد و آرام بیرون رفت.

 

ریحانه قطع کرد و با ناراحتی به گوشی چشم دوخت. فرهاد پرسید: حمید چطوره؟

مامان جون گفت: طفلکی پاش هم پیچ خورده هم گرفته. ظهر زنگ زد بهم نفس نداشت از درد. الان چطور بود ریحانه؟

+: درد داشت.

مامان جون گفت: کاش بریم یه سر ببینیمش. فرهاد مادر یه جا نگهدار یه جعبه شکلاتی چیزی بخریم بریم دیدنش. طفلکی این روزا خیلی به ما لطف کرده.

فرهاد سری تکان داد و گفت: چشم. ریحانه یه زنگ بزن بهش بگو آمادگی داشته باشه.

مادربزرگ با عجله گفت: بگو مزاحمش نمیشیم. لباس عوض نکنه با این درد. یه دقه فقط می خوایم ببینیمش.

+: چشم.

دوباره شماره گرفت. حمید جواب داد: بله؟

اعصاب نداشت. ریحانه نفسی کشید و به پشت سر مامان جون که جلو نشسته بود نگاه کرد. اگر آنجا نبود جوابی به لحن تند حمید میداد. اما الان مجبور بود صبور باشد. پس با ملایمت جریان را گفت.

حمید هم آرام جواب داد: قدمشون بر چشم.

فرهاد جلوی یک مغازه توقف کرد. پیاده شد و کمی بعد با یک بسته کافی میکس برگشت. آن را به مادربزرگ داد و گفت: شکلات خوبی نداشت. قهوه خریدم.

مادربزرگ نگاهی به بسته انداخت و گفت: خوبه. ممنون. حسابش چقدر شد؟

=: حساب می کنیم مامان جون. عجله ای نیست.

=: بگو دیگه.

فرهاد آهی کشید و قیمت را گفت. مامان بزرگ هم مثل همیشه با عجله حساب کرد.

وقتی رسیدند با بی میلی پشت سر مادربزرگ و فرهاد وارد شد. هنوز از حمید دلگیر بود. می ترسید جلوی جمع گله ای بکند. اگر تنها بود حرفی نداشت. ولی الان...

حمید مثل یک فرشته رفتار کرد! اینقدر متین و باوقار و مهربان بود که ریحانه داشت شک می کرد که تمام آن بحثها را خواب ندیده باشد!

ریحانه هم می رفت و می آمد. چای آورد و پذیرایی کرد و سعی کرد تا می تواند خیال حمید را راحت کند.

مادربزرگ بعد از نیم ساعت برخاست و عزم رفتن کرد. ریحانه هم ایستاد.

حمید رو به ریحانه کرد و با لحن مظلومی پرسید: نمیمونی؟

ریحانه با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. حیف که معذوریت داشت و نمی توانست هرچه دلش می خواهد بگوید!

مادربزرگ متوجه ی آن نگاه خشن نشد. دست روی بازویش گذاشت و گفت: بمون مادر. طفلکی درد داره. بشین سرگرمش کن.

ریحانه لبهایش را بهم فشرد تا حرفی نزند. فرهاد هم انگار با موضوع کنار آمده بود که اعتراضی نکرد!

مادربزرگ با فرهاد رفت و ریحانه بدون جواب سر جایش ماند. در خانه که بسته شد، مادر حمید برگشت. در حالی که در اتاق حمید را می بست با لبخند گفت: راحت باشین.

ریحانه پوزخندی به خوش خیالی او زد. آهی کشید و روی صندلی گردان حمید نشست.

حمید با لبخند نگاهش کرد. بعد از چند لحظه گفت: قهرم باشی می خوامت.

ریحانه پوفی کرد و رو گرداند. بی حوصله پرسید: تو چته حمید؟

_: پام درد می کنه.

+: نه بابا! چون پات درد می کنه داری خون منو تو شیشه می کنی؟

_: از این که از دستت بدم می ترسم. خیلی می ترسم.

+: راهش اینه؟

_: اگه راهشو می دونستم که وضعم به از این بود!

ریحانه لبه ی پایین تختش نشست و به طنز گفت: خیلی بهتر! حتی پاتم دیگه درد نمی کرد.  

_: نه دیگه خوب خوب بودم.

ریحانه نفس عمیقی کشید و پرسید: به نظر تو من دختری هستم که با پسرا رفاقت کنم؟

حمید اخمی کرد و گفت: نه.

+: برادرم چی؟ آدمیه که براش مهم نباشه که خواهرش با کی رفت و آمد کنه؟

_: اوه! این گیر سه پیچ؟ چندین بار از زیر دستش شسته رفته در امدم.

+: بعد الان که دیدی.... با برادرم خداحافظی کردم و اینجا موندم.

_: خب؟

+: به جمالت! ببین خونوادم و خونوادت می دونن و همه راضین. دیگه چه تضمینی می خوای از من؟

حمید آرام گفت: هیچی. من معذرت می خوام.

ریحانه با بی حوصلگی برخاست.

_: قهر نکن ریحانه. ریحانه؟ آشتی؟

+: قهر نبودم. مگه من بچه ام که قهر کنم؟

حمید با لبخند پرسید: پس چرا بلند شدی؟

+: برم خونمون دیگه. می دونی که چقدر کار دارم.

_: تابلوهای کلاژ مامان به دردمون نمی خوره؟

+: تابلوهای مامانتو بدم بگم کار منه؟!

_: نه. میگیم کارای تو آماده نشد، خریدیم.

+: طفلکی مامانت.

_: خب واقعاً می خریم.

+: نه. اگه کاری نداری من برم. هان راستی... آقای داورفر گفت بهش زنگ بزنی. امروز هم اتاقیا رو تعیین می کردیم. تو نبودی. گفت اگه شخص خاصی رو در نظر داری بهش بگی.

_: ما قبلاً انتخاب کرده بودیم. بچه ها اسممو دادن. داریوش زنگ زد بهم گفت.

+: داریوش کیه؟

_: یکی از هم اتاقیام. تو چکار کردی؟ انتخاب کردی؟

ریحانه دوباره لب تخت نشست و با هیجان گفت: وای نمی دونی چه بامزه بود. یه خانمی امد گفت با من هم اتاق میشی؟ اسمشم رعنا بود. فامیلش یادم نیست. بعد دوقلو بود. اسم خواهرشم ریحانه. با یکی دیگه که اسمش لیلیه. خیلی بامزه بودن. یک ساعت داشتیم می خندیدیم. اون دو تا که دوقلو عین هم، بعد من و ریحانه هم هم اسم! اوضاعی بود.

حمید غش غش خندید و پرسید: حالا نمیشد با یه گروه دیگه باشی که اینقدر قاطی پاتی نباشه؟

+: نه دیگه نمیشد. میگم حمید... برم یه بوم و وسیله از مامانت بگیرم بیارم اینجا بشینم درست کنم؟

_: چه کار خوبی! برو بگیر.

+: ناراحت نمیشه وسیله هاشو بگیرم؟

_: برو بچه. تعارف بیجا موجب شره. زود بگیر بیا.


شوق کعبه عشق خانه (14)

دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 03:38 ب.ظ
سلام :)

ذهنم مشغوله نوشتنم نمیاد....

تمام راه در سکوت طی شد. هر دو در افکار خودشان غوطه ور بودند.

حمید جلوی خانه ی آقای بهاری توقف کرد. برگشت و با ناراحتی گفت: ریحانه یه جواب به من بده. حالم بده.

ریحانه در را باز کرد و بدون این که به او نگاه کند گفت: من قبلاً بهت جواب دادم.

_: تو به من جواب ندادی ریحانه. پاسم دادی به بعد از سفر. تاکیدم کردی بعد از سفر خواستگاری! این یعنی چی؟

ریحانه نگاه خسته ای به او انداخت و گفت: تو نشستی اینجا تا خطبه ی عقدم بخونی خیالت راحت بشه بعد بری بگیری بخوابی؟ من خسته ام حمید. خیلی خسته ام.

_: یک کلمه جواب خواستم.

ریحانه به او خیره شد و بعد از چند لحظه لبخندی به آن همه بی قراری زد.

حمید کلافه نفسش را رها کرد و پرسید: به چی می خندی حالا؟

 ریحانه با صدایی پر از خنده گفت: دارم فکر می کنم همین یک ماه پیش اگه کسی رو با این قیافه می دیدی کلی مسخرش می کردی. باورت میشد اینجوری گرفتار بشی؟

حمید چهره درهم کشید و به تندی گفت: پیاده شو.

ریحانه پیاده شد و با لبخند گفت: شب به خیر. لباسامم جا موند. هر وقت تونستی برام بیار. ممنون. خداحافظ.

حمید بی حوصله گفت: خداحافظ.

پا روی گاز گذاشت و راه آمده را برگشت. تکان بدی خورده بود. ریحانه راست می گفت. به همین زودی فراموش کرده بود که تا شب خواستگاری رامش چه اعتقادات سفت و سختی درباره ی عاشقی و ازدواج داشت.

ولی هنوز چند دقیقه نگذشته به خود گفت: خب که چی؟ آدمیزاده دیگه. اشتباه می کنه. حالا زبل خانم از من آتو داره سر کارم بذاره.

پشت چراغ قرمز گوشیش را چک کرد. ریحانه نوشته بود: یه چند روز نمیام بیمارستان. می خوام روی تابلوهای کلاژ کار کنم.

بی حوصله نوشت: می خوای منو نبینی. باشه. هرجور میلته.

+: نخیر این تصمیم رو از قبل گرفته بودم. برای این که بعد از امتحانا یه کم استراحت کنم.

_: باشه.

یک کلمه نوشت و گوشی را روی صندلی کنارش انداخت.

روز بعد دیگر انگیزه ای برای بلند شدن نداشت. هرچند مجبور بود. بی میل و بی حوصله آماده شد. بابا را سر کارش رساند و به بیمارستان رفت.

ریحانه برعکس صبح زود سر حال و شاداب برخاست. با تمام شدن امتحانات بار سنگینی از دوشش برداشته شده بود. تابلوی کلاژ برایش تفریح بود. وسایلش را کف اتاق پهن کرد و با یک لیوان بزرگ شیرقهوه ی سرد مشغول شد.

دم ظهر بود که پشتش را صاف کرد. گوشی را برای بار هزارم چک کرد. حمید زنگ که هیچ، پیام هم نداده بود.

زیر لب غر زد: پسره کینه ای!

شماره اش را گرفت.

 

حمید پله ی آخر را ندید. پایش را بد گذاشت و علاوه بر درد ناگهانیش، عضله ی رانش هم گرفت. نفسش از درد بند آمد. لب پله نشست. یکی از کارگرا پرسید: چی شد مهندس؟

نالید: هیچی پام گرفت.

گوشیش توی جیبش زنگ میزد. حتماً خانم دکتر بود. از صبح تا حالا چند بار زنگ زده بود و راجع به هر گوشه ی کار نظر داده بود و توضیح خواسته بود. دیگر حوصله ی حرف زدن نداشت. پایش را دراز کرد و عضله اش را فشرد. سعی کرد با کشیدنش گرفتگی اش را برطرف کند.

ریحانه با ناباوری به گوشیش که قطع شده بود نگاه کرد و گفت: ای بابا خب جواب بده آشتی می کنیم دیگه!

دوباره شماره گرفت. حمید بدون این که گوشی اش را در آورد دست توی جیبش برد و صدایش را قطع کرد. بعد از جا برخاست و لنگ لنگان راه افتاد. دستوراتی به کارگرها داد و یواش یواش خودش را به در ورودی رساند.

جلوی در به خانم دکتر برخورد کرد. آماده ی دفاع از خودش بابت جواب ندادن تلفنش شد. نفس عمیقی کشید و صاف ایستاد تا خانم دکتر جلو آمد.

خانم دکتر در حال حرف زدن با گوشیش نزدیک شد. چند لحظه گوشی را از گوشش دور کرد. گفت: سلام. از دور دیدمت می لنگیدی. طوری شده؟

_: سلام... نه... پام گرفته. پیچ هم خورد. درد می کنه.

=: برو از داروخونه یه ب کمپلکس و d3 بگیر ببر بزن. هفته آینده هم یه بار دیگه بزن. ضعیف شدی.

_: من خوبم.

دکتر به پای او اشاره کرد و گفت: دارم می بینم. برو.

خودش هم به طرف پله ها رفت و حرفش را با تلفن ادامه داد.

حمید آهی کشید. نمی دانست ضعیف شده یا نه. ولی بهرحال بد نبود که برای سفری که در پیش داشت بدنش را تقویت کند. فکر کرد ریحانه هم ضعیف شده است. از داروخانه برای هر دوشان آمپول تقویتی خرید.

توی ماشین نشست. نگاهی به گوشی انداخت. با تعجب سه تماس از دست رفته از طرف ریحانه را دید. نگران شد. شماره اش را گرفت.

ریحانه انگشت توی رنگ زده بود و برای شادی روحش مشغول نقاشی انگشتی روی تابلوی کلاژش بود. گوشی اش زنگ زد. سر کشید و نگاهش کرد. ابرویی بالا برد و گفت: چه عجب!

با دست آزادش گوشی را برداشت و تماس را برقرار کرد. هنوز الو نگفته بود که حمید با نگرانی پرسید: طوری شده ریحانه؟ خوبی؟

ریحانه متعجب به صدای نگران او گوش داد و بعد گفت: سلام. خوبم. تو خوبی؟

حمید از لحن آرام او خیالش راحت شد. نفس عمیقی کشید و با لحنی طلبکار گفت: سلام.

انگار تقصیر ریحانه بود که او نگران شده بود.

+: چته حمید؟ با خودتم دعوا داری.

_: من هیچیم نیست. خوب خوبم. چکار داشتی؟

+: هیچی. دیدم صداتو نشنوم روزم شب نمیشه.

_: برو یکی دیگه رو مسخره کن. اصلاً حوصله ندارم. پام هم پیچیده هم گرفته دارم از درد میمیرم.

+: وای! نشکسته باشه. کجا پیچیده.

_: دیگه فرق شکستن و پیچیدن رو سرم میشه. درد اصلی مال گرفتن عضله یه.

+: وای... برو خونه یه کم استراحت کن.

_: نه. فعلاً یه کاری دارم. دارم میام دنبالت باهم بریم.

+: کجا بریم؟

_: بیا پایین نزدیک خونتونم.

+: حمید...

_: بیا پایین.

+: دیکتاتور!

حمید پوزخندی زد و توی کوچه پیچید. از درد عرق سردی روی پشتش نشسته بود. جلوی در خانه ی ریحانه توقف کرد و آهی کشید.

ریحانه دستهایش را شست. غرغر کنان لباس عوض کرد و پایین رفت. در ماشین را باز کرد.  می خواست اعتراضی بکند اما با دیدن رنگ پریده ی حمید، پرسید: خوبی؟

حمید چشمهایش را از درد بست و از بین دندانهای بهم فشرده گفت: عالی! سوار شو.

ریحانه سوار شد و با احتیاط پرسید: کجا می خوایم بریم؟

_: تفریح.

+: حمید من خیلی کار دارم.

_: می دونم.

جلوی در درمانگاه ایستاد. کیسه داروها را برداشت و پیاده شد. لنگ لنگان راه افتاد.

ریحانه با عجله به دنبالش رفت و پرسید: اینجا چه خبره؟

_: دیدم من و تو گویا قراره تو همه چی مشترک بشیم، حیفه تنهایی درد بکشم.

+: یعنی من الان چکار کنم؟

حمید سرش را جلوی گیشه خم کرد و به متصدی گفت: چهار تا تزریق داریم.

ریحانه حیرتزده پرسید: تزریق چی؟

حمید کیسه را نشانش داد و گفت: تقویتی. نه هم نمیاری. برای سفر باید جون بگیری.

ریحانه متحیر آمپولها را بررسی کرد و گفت: باشه. من که حرفی ندارم ولی نمی فهمم چی شده به این نتیجه رسیدی.

حمید پول داد و فیش را گرفت. نفس پردردی کشید و گفت: خانم دکتر دید پام گرفته گفت ضعیف شدم.

+: خب تو ضعیف شدی من که...

_: تو بدتر از من. بیا.

جلوی در اتاق تزریقات ایستاد و پرسید: میری یا برم؟

+: فرقی نمی کنه. گمونم منتظر بودی از آمپول بترسم و یه دعوای دیگه سر اجباری بودنش راه بندازی.

حمید شکلکی در آورد و در را باز کرد. ریحانه کنار کشید و روی صندلی نشست تا حمید برگردد.

بعد از حمید او رفت و تقویت شد! بیرون که آمدند ریحانه گفت: لطف کردنتم تکه! گمونم اولین نفری باشی که نامزدتو بردی که آمپول تقویتی بزنه! اونم به زور!

حمید آینه را تنظیم کرد. پشت سرش را از توی آینه بررسی کرد و گفت: من کلاً آدم خاصیم.

ریحانه چینی به بینیش داد و رو گرداند.

_: نهار چی می خوری؟

+: هیچی. کلی کار دارم. نهارم مامانم مرغ تو فر گذاشته که عاشقشم. لطفاً منو برسون خونه.

_: ای کاش من مرغ تو فر بودم!

+: حمید دیگه داری شورشو در میاری. جمع کن! من چکار باید بکنم که نکردم؟

_: یه اطمینان به من بده. همین.

+: من سعی کردم بهت اطمینان دارم. خودت بیخودی شک داری.

_: میگم... چی میشه مکه عقد ببندیم؟ فقط عقد. کنار خونه ی خدا. خیلی قشنگه!

ریحانه نفسش را با حرص پف کرد و به بیرون چشم دوخت. حمید چون جوابی نگرفت، بعد از چند لحظه گفت: بهش فکر کن.

ریحانه باز هم جواب نداد.

حمید جلوی در خانه شان توقف کرد و گفت: عصری هم کلاس داریم.

+: من نمیام. خیلی کار دارم.

_: خانم مصطفوی چی؟

+: از خودشون بپرس.

_: باشه.

+: میای تو؟

_: نه زنگ می زنم. پام درد می کنه.

+: خب خودتم نرو. برو خونه استراحت کن. واجب نیست که هر جلسه شرکت کنی.

_: چشم. خداحافظ.

+: خداحافظ.

مثل همیشه صبر کرد تا ریحانه وارد شود بعد راه افتاد. هنوز از طرف ریحانه احساس تعلیق می کرد. و حال آن که برای خودش این که ریحانه همسرش باشد قطعی شده بود. از فکر این که ریحانه بگوید نه، به شدت می ترسید. اینقدر که تمام افکار و احساسات و برنامه هایش تحت الشعاع این جواب قرار گرفته بودند.


   1       2       3       4       5       ...       119    >>