X
تبلیغات
شیپور

عشق دردانه است (32)

دوشنبه 4 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:24 ق.ظ
سلام دوستام :)
سحرگاهتون به خیر و شادی
دیشب شیفت بودم و صبح خوابیدم حالا بی خواب شدم و نشستم به قصه نوشتن :)
دیگه کم کم برم تلاش کنم یه کم بخوابم :zzzzzz

صبح روز بعد که بیدار شد، قبل از این که چشمهایش را باز کند، خواب آلوده با دست دنبال موهای پریشان پریناز گشت که مثل هر صبح کمی نوازشش کند، آنها را از زیر دستش کنار بزند و برخیزد.

با یادآوری این که توی اتاق خانه ی پدری است و پریناز هم نیست غم عالم به دلش ریخت. بی حوصله برخاست. نگاهی به ساعت انداخت. زود بود. هنوز پریناز بیدار نشده بود. آخ که چقدر دلش هوایش کرده بود!

از در اتاق بیرون زد. توی دستشویی وقتی داشت اصلاح می کرد کمی صورتش را برید. هم زمان یک قطره اشک هم جاری شد و همراه با یک قطره خون روی صورتش راه گرفت. نفسش را با حرص رها کرد. صورتش را شست و بیرون آمد. به اتاقش برگشت. لباس عوض کرد و به آشپزخانه رفت.

مامان پشت به او مشغول بود. سلام کرد و جواب شنید. مامان برایش چای ریخت و برگشت. با دیدنش اخمهایش توی هم رفت و ناراحت پرسید: صورتتو بریدی؟

بی حوصله گفت: یه خراش ناقابله. ممنون از چای.

مامان نشست و با نگرانی گفت: تو عوض شدی آرمان. چی اذیتت می کنه؟ تو کیش اتفاقی افتاده؟

بی حوصله به مامان نگاه کرد. لقمه نانی کند. با شنیدن صدای زنگ گوشیش تمام تنش آتش شد. با نگاهی درخشان گوشی را از جیبش در آورد و با دیدن اسم احمد وا رفت. آهی کشید و خیلی عادی جواب داد: سلام احمد... ها دارم میام... نه کاری ندارم... نه بذارین خودم میام درستش می کنم. باشه باشه. می بینمت. خدافظ.

مامان که با چشمهای ریز شده و دقیق او را می پایید، پرسید: منتظر تلفن دیگه ای بودی؟

باید می گفت؟ متفکرانه به مامان چشم دوخت و جرعه ای چای نوشید. پرسید: چطور؟

=: یه جوری چشمات برق زد که انگار...

حرفش را ادامه نداد. شاید حتی بردن اسمش هم خطرناک بود!

آرمان لقمه ای گرفت. با حوصله جوید و خورد. جرعه ای چای نوشید و پرسید: انگار چی؟

=: هیچی انگار منتظر بودی.

_: منتظر نه. امیدوار بودم. ولی حتماً الان خوابه.

بدون توضیح دیگری برخاست. مامان با عجله به دنبالش رفت و به تندی گفت: آرمان!

وسط راه ایستاد. برگشت و جدی به مادرش نگاه کرد. مامان با پریشانی گفت: آرمان ارزش تو بیشتر از اونیه که به هر بی سر و پایی دل ببندی. من می دونم تو الان نیاز داری. طبیعیه. اما حواستو جمع کن. نه با کسی بازی کن... نه به ازدواج فکر کن. هنوز خیلی زوده.

ناامید شد. پوزخندی زد و سر تکان داد.

=: اینجوری برای من قیافه نگیر. این کار بیخود رو بذار کنار و به درس و دانشگاه فکر کن. بسه هرچی تفریح می خواستی بکنی. حالا دیگه فقط باید بری دنبال یه رشته ی درست و حسابی که پس فردا بتونی سرتو تو اجتماع بالا بگیری. اگر می خوای بری خارج هم هنوز دیر نشده. خودم کمکت می کنم که بری و فرداروز با یه عنوان درست حسابی برگردی.

ابرویی بالا انداخت و پرسید: چه عنوانی؟

=: من که آرزوم برای تو پزشکیه ولی تو دوست نداری. حداقل باید مهندس بشی. لیسانسم نه چون این روزا به درد نمی خوره. حداقل با یه فوق لیسانس مهندسی باید برگردی. خوش ندارم به پسرم بگن کافه چی.

آرمان لبهایش را بهم فشرد تا حرفی نزند. مامان با لحن دلسوزانه ای ادامه داد: هرکار که از دستم بربیاد برات می کنم تا آینده ی خوبی داشته باشی.

سری تکان داد و آرام گفت: ممنون.

بعد راه افتاد و با نهایت تلاش برای نشون ندادن هیچ عکس العملی، به اتاقش برگشت. کیف پولش را توی جیب عقب شلوارش گذاشت. دست پریناز را حس کرد که کیفش را خندان بیرون می کشید و می گفت: خودم پول بدم!

لبش را گاز گرفت. از در بیرون آمد و به پریناز زنگ زد. چندین زنگ خورد اما بیدار نشد. دوباره زنگ زد. مادرش جواب داد و گفت: سلام آرمیتاجان... پریناز الان خوابه. بیدار شد میگم بهت زنگ بزنه.

چشمهایش را بست. روز آخر دوباره آرمیتا شده بود! اوائل آرمان بود. بعد جانم... باز آرمیتا.

چشم باز کرد. آرزو توی حیاط داشت باغچه آب می داد. بعضی روزها مثل امروز صبح زود بیدار میشد. با دیدن آرمان از دور لبخند زد و سر تکان داد.

آرمان جلو رفت. روی دهانی گوشی را گرفت و به آرزو گفت: گوشی رو بگیر و بگو اشکال نداره. بعداً دوباره زنگ می زنم.

آرزو با تعجب ابرویی بالا انداخت. ولی سریع گوشی را گرفت و همان جمله ها را گفت. جوابش را شنید و مؤدبانه خداحافظی کرد. بعد لبخندی خجول زد، گوشی را پس داد و بدون سؤال به آب پاشی ادامه داد.

بوی خاک نم خورده... حال خوب اول صبح... آرمان لبخندی زد. باید توضیح می داد...

دست روی شانه ی آرزو گذاشت و آرام گفت: زنمه. بابا و باباش در جریانن. مامان و مامانش مخالفن... کم کم راضیشون می کنیم.

آرزو شگفت زده دهانش را با دست پوشاند. چشمهایش گرد شده بود. خوشحال زمزمه کرد: من می تونم باهاش آشنا بشم؟

لبخندی زد و گفت: حتماً. البته قبلاً دیدیش. دختر آقای بهمنیه. پریناز.

آرزو متفکرانه پرسید: پریناز؟ اون که... از منم کوچیکتره. نیست؟ یا من اشتباه می کنم. فکر کردم باید همسن و سال خودت باشه.

آرمان سری به نفی تکان داد و گفت: نه. چهارده سالشه. از تو کوچیکتره. برای همین عجله ای نداریم. فعلاً چیزی به کسی نگو. ولی اگه دیدی میشه یه جوری زمینه چینی کرد که مامان راضی بشه یه کاریش بکن.

گوشیش زنگ زد. آرزو با خوشحالی پرسید: پرینازه؟

آرمان نگاهی به گوشی انداخت و بی تفاوت گفت: نه. احمد. باید برم سر کار. خداحافظ. ممنون از کمکت.

آرزو با شوق از اولین رازی که با برادرش شریک شده بود، خندید و گفت: خواهش می کنم. خداحافظ.

وارد رستوران که شد، مثل سابق، با سروصدا با همه خوش و بش کرد. واقعاً دلش برایشان تنگ شده بود. حتی برای آشپزخانه و دیگهای غذا! اینجا خانه ی دومش شده بود.

بدون آن که تکلیفی برایش معین کنند سریع مشغول کار شد. جاهایی که معمولاً تمیز کردنشان فراموش میشد، سفید کننده و دستمال کشید. دور و بر را مرتب کرد و به هرکسی دستوری داد.

احمد به شوخی گفت: ای بابا تا نبودی داشتیم نفسی می کشیدیم! برگشتی بدترم شدی!

ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت: نذار دهنم باز بشه!

باباحیدر گفت: بیخود میگه باباجون. تمام تابستون عروسی و ولیمه داشتیم شکر خدا خیلی خوب بود ولی بدجوری جات خالی بود. دست تنها بودیم.

خندید و گفت: بازم شکر. حالا دیگه امدم بمونم.

سر دیگ را با کمک بابا حیدر گرفت و آن را روی اجاق گذاشت. کمی دیگر دور و بر چرخید و از دری که به راهروی منتهی به تالار زنانه میشد، بیرون رفت.

وارد تالار که شد نفس عمیقی کشید. تزئینات سالن را از نظر گذراند. کلی ایده ی جدید داشت. گوشیش زنگ خورد. پریناز با شرمندگی گفت: سلام آرمیتاجون... ببخشید... خواب بودم.

_: سلام عشق من.

صدایش توی تالار خالی طنین انداخت. لبخندی زد و آرامتر ادامه داد: میشه اسممو بذاری آرزو؟ حداقل اینطوری می تونم با آرزو هماهنگ کنم گاهی کمکم کنه.

+: باشه چشم حتماً. چطوری؟ خوب هستی؟

روی یکی از صندلیها نشست. دستش را روی پشتی صندلی کنار گذاشت و گفت: خوبم. تو تالارم.

پریناز زمزمه کرد: وای اینجایی؟ آخخخ...

آرمان با لبخند پرسید: چرا آخ؟

پریناز با صدایی که پایینتر هم آمده بود جواب داد: چون نمی تونم بیام بیرون. چون هلاک یه دقه دیدنتم. دیشب... دیشب بازم کابوس شدم.

صدایش گرفت. آرمان دستش را از روی پشتی برداشت. نفس عمیقی کشید و پرسید: همون کابوس همیشگی؟

شبهای آخر مرتب کابوس میشد. کابوس این که آرمان تنهایش می گذارد.

جوابش فقط نفس کوتاهی بود.

آرمان آرام آرام گفت: عزیز من، جان من، من تنهات نمی ذارم. مگر این که زنده نباشم. الانم همینجام و همین جا هم میمونم. هروقت تونستی یه سر بیا بیرون.

پریناز نفس عمیقی کشید و با بغض گفت: باشه. خداحافظ.

_: خداحافظ.

آهی کشید و تماس را قطع کرد. از جا برخاست. مثل همیشه کلی کار برای انجام دادن داشت. آن هم وقتی که سه ماه نبود و غیبتش کاملاً محسوس بود. دوباره مدیریت نانوشته اش را به دست گرفت و مشغول کار شد.

داشت برای مجلسی که همان شب برگزار میشد، قاشق چنگال می شمرد و ضمناً هرکدام را که لکه داشتند دوباره برق می انداخت که صدای پایی لبخند بر لبش نشاند. راه رفتنش خاص بود. بدون این که قصدی داشته باشد ناز داشت. لطیف بود و به دل می نشست.

شماره قاشقها را به خاطر سپرد. زیر لب گفت: سیصد و شصت و پنج...

پارچه و قاشقها را رها کرد و برگشت. سالن طویل غذاخوری خالی بود. پریناز نیم نگاه نگرانی به اطراف انداخت. بعد دوان دوان خود را به او رساند و از گردنش آویزان شد. آرمان بوسه ی محکمی از او گرفت و بعد او را زمین گذاشت و از خود جدا کرد.

با لبخند گفت: اینجا محل کار منه عزیز دل. الان یکی میاد.

سر برداشت و با دیدن قیافه ی جدی و خشن یاسر لب به دندان گزید. پریناز هم رد نگاه او را گرفت و با دیدن یاسر رنگ از رویش پرید. با ترس قدمی عقب رفت. آرمان دست روی شانه اش گذاشت و زمزمه کرد: یاسر می دونه. نگران نباش.

بعد از کنارش رد شد و به طرف یاسر رفت. یاسر بدون این که اشاره به چیزی که دیده بود بکند، کاغذی به طرفش گرفت و با لحن خشک و جدی معمولش گفت: منوی امشب. ظرفاشو آماده کن.

آرمان سری تکان داد و آرام گفت: چشم.

یاسر رفت و پریناز نفس بلندی کشید. گفت: نزدیک بود از ترس شلوارمو خیس کنم.

آرمان خندید. لپش را محکم کشید و گفت: تا تو باشی. درسته که خونه ی باباته و صاحب اختیاری ولی... بازم شرمنده.

به طرف انباری کوچکی انتهای سالن رفت. کلیدش را از جیبش در آورد و در را باز کرد. پریناز پرسید: برم قاشق چنگالا رو بشمارم؟ یا هرکار دیگه ای که بتونم اینجا بمونم.

چند پایه مخصوص گرم نگه داشتن غذا از روی طبقه برداشت و به طرف او گرفت.

_: کنار من باشی بیکار نمی مونی. اینجا مشهورم که چوب جارو رو هم فرمون میدم. آدما که جای خود دارن.

پریناز پایه ها را گرفت. آرمان هم دسته ی دیگری برداشت و باهم بیرون آمدند. پایه ها را با فاصله ی حساب شده روی میز چید و گفت: فسنجون... قرمه سبزی... کوبیده... پلو و چلو هم که تو دیس می کشن وارمر نمی خواد.

پریناز لب برچید و گفت: من شیشلیک می خوام.

آرمان در حالی که به شدت مشغول تنظیم میز بود گفت: برای عروسی تو شیشلیک میدم. فقط دعا کن تا اون موقع پولدار بشم که الان ته حسابم جارو شده.

+: من الان شیشلیک می خوام. کاری هم به حساب تو ندارم. میگم باباحیدر برام بپزه.

_: سیصد و هفتاد و سه.... بگو بپزه. ولی امروز نه. تو منومون نیست. برای شبم خیلی کار داریم. خیلی لوسه که وسط کاراش بخواد یه سیخ شیشلیک سفارشی مخصوص دردونه ی حاجی درست کنه.

+: تو طرف منی یا باباحیدر؟

_: چهارصد. طرف حق و حقیقت! بزن چینار بچه. اون چنگالا رو بشمر چهارصد تا باشه. هرکدوم لکه داشت تمیزش کن.

به سرعت به طرف دیگر میز رفت. دسته ای بشقاب را برداشت و گوشه ی دیگری گذاشت. با چشم تعدادشان را تخمین زد. چند بار دیگر هم رفت و برگشت تا حدس زد که به اندازه ی کافی آورده است. بعد ایستاد و مشغول شمردن شد.

+: آرررماااان... این کار خیلی لوسه. من از شمردن خوشم نمیاد. سفره عقد نمیشه بچینم؟

_: صد و بیست و چهار... سفره عقدشون چیز خاصی نیست. از تو آلبوم انتخاب کردن. یه طرح قدیمیه. صد و بیست و پنج...

+: چه بی ذوق!

جلو آمد و دستش را روی بازوی آرمان گذاشت. آرمان از گوشه ی چشم نگاهش کرد و پرسید: نشمردی؟

+: نه. هی شمردم. هی اشتباه شد.

_: دستتو بردار.

+: اینجا که کسی نیست.

آرمان نفس عمیقی کشید. چند لحظه نگاهش کرد تا افکارش منظم شدند. بعد گفت: نه کسی نیست ولی بذار به کارم برسم. می خوای من چنگالا رو بشمارم بعد تو تزئینشون کنی؟

پریناز دستهایش را بهم کوفت و با شوق گفت: تزئین دوست دارم.

آرمان سری تکان داد و گفت: قاشق و کاسه های دسرخوری رو قبلاً شمردم. برو بچینشون. رو همون میز گوشه ای.

پریناز مشغول تزئین شد. بی سر و صدا کار نمی کرد. آرمان برای بار سوم چنگالها رو شمرد و لب به دندان گزید. اگر یکی از خدمه ی زیر دستش اینقدر حواس پرت بود که سه بار وقت صرف شمردن چنگالها می کرد، دودمانش را به باد می داد و حالا خودش!...

سر برداشت و نگاهی به پریناز انداخت. چند قدم از میز فاصله گرفته بود. توی هرکدام از دستهایش چند قاشق بود و با نگاهی درخشان دنبال طرحی تازه می گشت.

آرمان نفسش را پف کرد و پرسید: تموم نشد؟

+: نه هرچی فکر می کنم اونی که می خوام در نمیاد.

پشت سرش ایستاد. شانه هایش را گرفت و با لحنی که سعی می کرد به اندازه ی کافی محکم باشد گفت: فدات شم بذار خودم درستش کنم. تو هم برو خونتون وسایلت رو حاضر کن فردا مدرسه داری.

پریناز سر برداشت و با لبخند گفت: مؤدبانه داری بیرونم می کنی دیگه!

وای که برای این مژه ها جان می داد! آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: اینجا باشی حواسمو نمی فهمم. برو خونتون خودم یه سیخ شیشلیک سفارشی برات حاضر می کنم میدم بچه ها ظهر برات بیارن.

صدای پایی باعث شد از هم فاصله بگیرند. آرمان نفس عمیقی کشید و به طرف تازه وارد رفت. مادر پریناز!

فریباخانم با حالتی نه چندان خوشایند سر تا پای آرمان را نگاه کرد بعد رو به پریناز کرد و پرسید: اینجا چکار می کنی؟

پریناز قاشقهای مرباخوری توی دستهایش را بالا گرفت و گفت: می خوام اینا رو بچینم. سه ماه درس خوندم برای همینا دیگه!

فریباخانم به سردی گفت: سه ماه درس خوندی برای این که اصرار داشتی با دوستات باشی. تفریح و گردش تموم شد. بیا خونه چمدون و وسایلت رو مرتب کن.

پریناز آهی کشید و قاشقها را روی میز گذاشت. نگاه غمزده ای به آرمان انداخت و از کنارش رد شد. آرمان سر به زیر و از گوشه ی چشم رفتنش را تماشا کرد. با خودش فکر کرد: کِی بهت عادت می کنم؟ کِی؟

عشق دردانه است (31)

جمعه 1 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:25 ب.ظ
سلاااام
عیدتون مبارککککک :******
اعیاد شعبانیه همشون مبارک :******

ما دیگه خسته شدیم از کیش برگشتیم :دی گرم بود!


تازه خواب رفته بود که با صدای پریناز از خواب پرید: آرمان پاشو باید بریم کلاس. آرمااااان.

سر جایش نشست. چشمهایش را مالید و خواب آلوده گفت: تا صبح خوابم نبرد.

پریناز متعجب گفت: وا! چرا؟

داشت چای می ریخت. موهایش را پشت سرش بافته بود و تاپ و شلوار جین داشت. آرمان شانه ای بالا انداخت و در حالی که برمی خاست گفت: چه می دونم.

پریناز با خجالت پرسید: من لگد می زدم؟ شایدم خرپف می کردم...

خندید. لپش را کشید و گفت: نه. همون حضورت برای بی خواب کردن آدم کفایته.

بعد بدون این که منتظر جوابش بماند به طرف دستشویی رفت.

پریناز پشت سرش اعتراض کرد: از خداتم باشه!

قبل از این که در را پشت سرش ببندد گفت: هست.

خواب آلوده مسواک زد و اصلاح کرد. وقتی بیرون آمد، پریناز پرسید: چاییتو عوض کنم؟

جرعه ای نوشید و گفت: نه خوبه.

+: امروز بریم بانانا؟ با بچه ها...

_: بریم. ولی چهار نفره است. همه باهم جا نمیشیم.

+: اشکال نداره. لیدا گفت نمیاد. دفعه ی قبلی خیلی ترسیده بود.

_: تو چی؟ حالت بد نمیشه؟

+: میشه. ولی دلم می خواد امتحانش کنم. تو باشی نمی ترسم.

لبخندی زد و لقمه ای خورد.

+: زود باش بخور دیر شد. الان خانم قهرمانی غیبت رد می کنه.

_: باشه.

یکی دو لقمه ی دیگر هم خورد. چای را سر کشید و برخاست. لباس برداشت و به اتاق رفت. داشت دکمه هایش را می بست که پریناز در را باز کرد و کلافه گفت: بدو آرمان! چکار می کنی؟

_: تموم شد. امدم.

خواست از کنارش رد بشود که پریناز با ملایمتی بی مقدمه لبخند زد و گفت: یه لحظه فقط...

برگشت و به او که هنوز که توی درگاه ایستاده بود نگاه کرد. پریناز روی پنجه ی پایش ایستاد. دست روی شانه ی او گذاشت. گونه اش را محکم بوسید و گفت: آخیش! نرم بود!

بعد مثل فشنگ به طرف در خروجی دوید و گفت: بدو!

آرمان خندید و سر تکان داد. داشت صندلهایش را می پوشید که پریناز گفت: آسانسور امد. زود باش.

در اتاق را با حوصله قفل کرد و وارد اتاقک آسانسور شد. پریناز کلافه پرسید: چقدر طولش میدی؟

آرمان بدون توجه به سؤال او با لبخندی رویایی دست به صورت خودش کشید و پرسید: روزی سه بار اصلاح کنم خوبه؟ جواب میده؟

پریناز خندید و مشتی به بازوی او کوبید.

بعد هم باهم از آسانسور بیرون آمدند. از هتل تا محل برگزاری کلاسشان دویدند و خندیدند و بالاخره چند لحظه قبل از رسیدن خانم قهرمانی وارد کلاس شدند. هنوز داشتند نفس نفس می زدند که خانم قهرمانی هم رسید و مشغول حضور غیاب شد.

بعد از ظهر برای سوارشدن موز تفریحی رفتند و روزهای بعد هم به استفاده از جت اسکی و شاتل و باگی و سافاری و بقیه ی تفریحات و دیدنیهای کیش گذشت. عملاً تمام پس انداز دو ساله ی آرمان خرج شد ولی صدایش در نیامد چون دقیقاً به همین عشق پس انداز کرده بود J

تا به خود بیایند روزهای آخر تابستان رسید. هنوز نرفته هر دو به شدت پریشان و دلتنگ بودند. پریناز هر شب قول می گرفت که آرمان بماند و آرمان بارها و بارها قول داد که ترکش نکند. امتحانهای کلاسهایشان را با موفقیت دادند و همه چیز تمام شد. باید کوله بار خاطرات و وسایلشان را جمع می کردند و می رفتند.

عملاً چیز زیادی به وسایلشان اضافه نشده بود. غیر از پنج کفش پریناز و مقدار خرت و پرت دیگر با کمی سوغاتی. روزهایشان فقط به تفریح گذشته بود.

سی شهریور بود که صیغه نامه و شناسنامه ها را از هتل گرفتند و به اولین دفتر عقد و ازدواج مراجعه کردند. عاقد ظاهر ساده ای داشت. روحانی نبود. پیراهن سفید و شلوار پارچه ای پوشیده بود. به دقت صیغه نامه را بررسی کرد. برای اطمینان با عاقد قبلی تماس گرفت و او هم صحت عقد را تأیید کرد. بعد هم از آرمان شماره ی آقای بهمنی را گرفت و با او هم صحبت کرد.

بعد گوشی را گذاشت و پرسید: چه کمکی از من برمیاد؟

آرمان گفت: عرض کردم. می خوایم تمدیدش کنیم.

=: دائم یا موقّت؟

_: موقّت.

=: برای چه مدّت؟

پریناز با نگرانی زمزمه کرد: تا وقتی که مامانا راضی بشن.

آرمان در جوابش زمزمه کرد: تا آخر مدرسه ات.

بعد بلند و قاطع گفت: سه سال.

پریناز دست پاچه نگاهش کرد. عاقد چیزی روی کاغذ نوشت. شرایط قانونی را به طور مشروح توضیح داد و بالاخره بعد از یک ساعت که از همه چیز مطمئن شد، از پریناز پرسید: دوشیزه ی محترمه وکیلم؟

پریناز در حالی که سر تا می لرزید و دست خیس از عرق آرمان را بین دستهایش می چلاند، گفت: بله.

آرمان دستش را بالا آورد و بوسه ی ملایمی بر آن زد. با لبخند گفت: آروم باش.

برعکس پریناز، آرمان کاملاً آرام و مسلط بود. سخت ترین امتحان زندگیش را با موفقیت پشت سر گذاشته بود و امانتی آقای بهمنی را صحیح و سالم پس می داد. هرچند که کاملاً پس نمی داد و صیغه را تمدید کرده بود.

بیرون که آمدند، پریناز عصبی گفت: اوففف چقدر معطل کرد! دو دقه خطبه خوند، دو ساعت حرف و تلفن! احساس خلاف کار بودن بهم دست داد. فکر کردم الان دیگه پلیس خبر می کنه.

آرمان دست دور شانه های او انداخت و با خوشی پرسید: چه خلافی مثلاً؟

+: چه می دونم! هی همه چی رو زیر و رو می کرد. از این بپرس از اون بپرس. مردم از خجالت. اقققق... دفعه ی بعدی من نمیام همرات. حالم بد شد. نباشم خیلی بهتره.

_: دفعه ی بعدی عقد دائمه. و تقریباً حضورتون الزامیه. ولی دیگه قول میدم بار آخر باشه.

و خوشحال خندید. ناگهان پریناز برگشت و ترسیده پرسید: اگه تو این سه سالم راضی نشدن چی؟

_: راضی میشن. سه ساله! بالاخره راهشو پیدا می کنیم. مهمتر از همه این که باباها راضین و کلی به نفعمونه.

+: ببین این اولش هیچی نگیم. من هنوز هیجان زده ام می ترسم. بذار یه کم بگذره. کم کم میگیم.

_: باشه. برای گفتنش عجله ای نیست. ولی برای رفتن دیر شده. اگه عجله نکنیم به پرواز نمی رسیم.

چمدانهایشان را از قبل بسته بودند. وقتی به هتل رسیدند آخرین بررسی ها را هم کردند. همه جا را گشتند که چیزی جا نگذاشته باشند.

آرمان آخرین نگاه را دور اتاق انداخت و با رضایت گفت: خب... فصل گرم ما هم تموم شد.

برگشت و آغوش به روی پریناز گشود. برای چند دقیقه او را محکم به خود فشرد و زمزمه کرد: دلم برات تنگ میشه... خیلی...

پریناز به جای جواب بغض کرد و بینیش را بالا کشید.

آرمان موهایش را نوازش کرد و با لحنی شوخ گفت: دهه! قرار نشد آبغوره بگیری! تو گریه کنی منم می زنم زیر گریه و بعد بیا جمعش کن. تازه به پروازم نمی رسیم.

+: بهتر! بمونیم همین جا! تازه داره هوا خوب میشه.

_: راست می گیا! چرا به فکر خودم نرسید؟

کلی شوخی کردند و بالاخره با بی میلی از هم جدا شدند تا به پرواز برسند. در آخرین لحظات قبل از بسته شدن پرواز به فرودگاه رسیدند و بارهایشان را تحویل دادند.

سوار که شدند آرمان پرسید: قرص نمی خوری؟

پریناز با غم گفت: قرص بخورم خواب میرم. فقط یه ساعت دیگه می تونم بدون نگرانی کنارت باشم.

آرمان دست دور شانه های او انداخت و پرسید: چرا آیه ی یأس می خونی دختر خوب؟ یه عمر وقت داریم برای باهم بودن. قرص بخور. سرتو بذار اینجا راحت بخواب.

+: قرص نمی خورم ولی تکون نخور بذار سرم رو شونت باشه.

آرمان بازویش را فشرد و زمزمه کرد: باشه.

بسیار خوشوقت بود که دوستان خل مشنگ پریناز نیمه ی تابستان جا زده و یکی یکی برگشته بودند و این بار در طول پرواز همراهشان نبودند.

در  تمام طول پرواز بی حرکت نشست. حتی نفسهایش را هم آرام می کشید که پریناز اذیت نشود.

وقتی هواپیما شروع به فرود آمدن کرد بالاخره حال پریناز بهم خورد. آرمان پاکت را با یک دست برایش نگه داشت و صبورانه با دست دیگر پشتش را می مالید. کم کم دخترک آرام گرفت. هواپیما هم فرود آمد.

پریناز نشسته بود. اشکش دوباره راه گرفته بود و از گوشه ی چشمهایش جاری بود. آرمان سعی می کرد کمی خوراکی به او بدهد. ولی پریناز نمی خورد. حرف هم نمی زد. ولی دیگر لازم نبود حرفی بزند تا آرمان بداند که این اشکها بیشتر از آن که ناشی از ضعف بعد از تهوع باشند از دلتنگی قبل از موعد هستند.

بالاخره وقتی همه پیاده شدند، با تذکر مهماندار از جا برخاستند و آرام آرام به طرف سالن فرودگاه رفتند.

با دیدن آقای بهمنی که با نگرانی دنبال دخترش می گشت، پریناز جان تازه ای گرفت. به طرف پدرش دوید و خودش را در آغوشش انداخت. آرمان این بار از ته دل لبخند زد. دیگر حسرتی نداشت. دخترک بارها برای لطفهایش اینطوری تشکر کرده بود.

دستی سر شانه اش خورد. تکانی خورد. برگشت. بابا بود. مردانه در آغوشش گرفت و سلام و علیک گرمی باهم کردند.

بابا با چشم به پریناز اشاره کرد و گفت: اینقدر غرق جمال خانومتی که ما رو اصلاً نمی بینی.

_: من مخلص شما هم هستم.

آقای بهمنی دست در دست پریناز جلو آمدند. با آرمان دست داد و در آغوشش گرفت. گفت: بالاخره نتونستی دل بکنی!

_: نشد که بشه آقا!

بعد سر کشید و با خوشی پنهان در صدایش پرسید: خانمتون نیومدن؟

=: نه خیلی سردرد بود نتونست بیاد. گفتم بمونه خونه. ماشین سواری اذیتش می کرد. این یک ساعت این طرف و اون طرف فرقی نمی کنه. میریم پریناز رو می بینه.

پدر آرمان دست به طرف پریناز دراز کرد و با خوشرویی گفت: ببینم عروس گلم رو!

پریناز سرخ از خجالت روبوسی سریعی با پدر شوهر کرد و عقب کشید. آرمان غرق شوق از دخترانه هایش دست روی شانه ی او گذاشت و خندید.

آقای بهمنی با لبخند گفت: دیگه دل بکَن آرمان جان. باید بریم خونه. مادرش چشم به راهه.

_: سخته ولی چشم...

پریناز لب به دندان گزید و با چشمهای تر به او نگاه کرد. آرمان به سختی نفس عمیقی کشید و به رویش لبخند زد. زمزمه کرد: زود میام.

آقای بهمنی گفت: ها باباجون. به خاطر تو هم که شده فردا اول وقت سر کارشه.

پریناز با بغض گفت: فردا باید برم مدرسه.

آرمان با لبخند گفت: پس فردا. فردا سی و یکمه. ولی کلاً من زود میام. قبل از این که بری مدرسه.

چمدانهایشان را گرفتند و تا کنار ماشینها دست در دست هم رفتند. پریناز واقعاً طاقت جدا شدن نداشت و آرمان بهتر از هرکسی بی قراریش را حس می کرد. بالاخره نه دل و نه جان از هم جدا شدند و رفتند.

آرمان اینقدر ایستاد تا ماشین آقای بهمنی از دیدرسش خارج شد. آه بلندی کشید و به طرف ماشین پدرش رفت. بابا با لبخند نگاهش کرد و گفت: حالت خرابتر از این حرفایه...

لبش را گاز گرفت. حالا می توانست بغض کند. دیگر مجبور نبود جلوی پریناز حفظ ظاهر کند. با صدای گرفته ای گفت: دلم براش تنگ میشه.

سوار ماشین شد. بابا با لحنی شوخ گفت: چه خبره؟ مرد که گریه نمی کنه!

نفس کشید. چشمهایش تر نشده بودند. فقط بغض داشت. با همان صدای گرفته گفت: گریه نمی کنم. ولی چرا بهتر نمیشه بابا... دل آدم چقدر جا داره؟ فکر می کردم این سه ماه بهش عادت می کنم. یا حتی از دستش کلافه میشم و دیگه نمی خوامش. ولی الان خیلی بدتر شده... دیگه طاقت دوریشو ندارم. یعنی یه روز میشه که منم عادت کنم و وقتی کنارشم و وقتی ازش دورم اینقدر دست  و دلم نلرزه؟

بابا لبخندی زد و به شوخی گفت: نه مثل این که واقعاً حالت خرابه. بهتره اول بریم دکتر.

آرمان بین گریه خندید. سر تکان داد و گفت: بریم.

ساعت چهار بعدازظهر بود که به خانه رسیدند. تازه فهمید که چقدر دلتنگ خانه و اهل خانه بوده است. عاطفه برایش کیک پخته بود. آرزو تزئین کرده بود و مامان شام مفصلی تدارک دیده بود.

سوغاتیهایی که با پریناز انتخاب و خریده بودند را به آنها داد. تا آخر شب دور هم بودند و حرف می زدند. از کیش گفت، از کلاسها و تفریحاتش و خیلی سخت بود نگفتن از پریناز که انگار توی همه ی لحظه هایش جاری بود.

ساعت یازده شب بود که عاطفه و همسرش برخاستند. آرمان هم بلند شد و پرسید: میشه منو تا دم رستوران برسونین؟

مامان با تعجب پرسید: این وقت شب؟

_: بچه ها تا دوازده هستن. میرم یه سر می بینمشون میام.

=: آخه چه کاریه؟ تو که فردا می خوای بری سر کار! بمون یه امشب رو استراحت کن فردا برو.

عاطفه هم با اخم گفت: راست میگه مامان. چه خبره آخر شبی؟

_: یه کاری دارم. باید همین امشب برم.

=: چه کاریه که نصف شبی باید بری؟!

_: مامان تا نصف شب یک ساعت مونده. من قول میدم نصف شب خونه باشم.

بابا هم تمام مدت فقط با لبخند شاهد مکالمه شان بود. بالاخره اینقدر اصرار کرد که مامان و عاطفه رضایت دادند و همسر عاطفه او را تا رستوران رساند.

عاطفه با لحنی تهدید آمیز گفت: ما همین جا میمونیم. برو هر کار داری زود انجام بده می رسونیمت خونه.

_: چرا وایسین اینجا خواهر من؟ خب خودم آخر شب با بچه ها میام.

=: لازم نکرده. زود بیا.

_: خیلی خب اقلاً بیاین تو. دم در بده. بشینین تو کافی شاپ یه چیزی بخورین تا من بیام.

بالاخره شوهر عاطفه وساطت کرد و گفت: بس کن عاطفه. بچه که نیست اینقدر به پر و پاش می پیچی. خودش میره خونه.

=: آخه...

=: بریم عزیز من. دیروقته... من صبح زود باید برم سر کار. شب به خیر آرمان.

سری تکان داد و با لبخند گفت: شب به خیر.

نفسش را با حرص پف کرد. ساعت یازده و نیم شده بود. بی سر و صدا از در تالار وارد شد. امیدوار بود کسی دور و بر نباشد که مچش را بگیرد. چشمش فقط دنبال یک نفر بود. از پشت درختها مثل یک گربه بی صدا دوید و تا جلوی در حیاط آقای بهمنی رفت. گوشی اش را در آورد و شماره گرفت. خدا خدا می کرد که پریناز خواب نباشد.

+: الو آرمان...

آرمان نفسی به راحتی کشید و با احتیاط زمزمه کرد: سلام.

پریناز هم یواش گفت: سلام. داشتم ناامید می شدم. فکر می کردم دیگه زنگ نمی زنی.

_: باید زنگ می زدم؟!

+: توقع یه شب به خیرم نداشته باشم؟

_: چرا! اون که البته. ولی حضوری. می تونی بیای دم در؟

+: دم در؟ امدی اینجا؟

_: ها...

+: در تالار یا خیابون؟

_: تالار. زود بیا.

+: امدم. میگم آرمان... کسی دور و بر نیست؟

_: نه... امشب عروسی نداریم. خلوته.

+: بابا گفت فردا شب عروسی داریم. میای که؟

_: میام.

در باز شد. هم زمان گوشی ها را قطع کردند. آرمان نگاهی پشت سرش کرد و وارد حیاط شد. در را پشت سرش نیمه باز گذاشت و به زمزمه پرسید: مامانت بیداره؟

+: نه سردرد بود زود خوابید. ولی بابا تو رستورانه.

خندید. موهای پریشانش را با دست بهم ریخت. بغلش زد و از زمین بلندش کرد. چند بار او را بوسید و بالاخره گفت: شب به خیر. باید برم. مامان بیدار نشسته که من برگردم.

پریناز ترسیده پرسید: گفتی میای پیش من؟

خندید و گفت: نه گفتم یه کار خیلی مهم دارم میرم رستوران. کلی چونه زدم تا راضی شد بیام. قول دادم قبل از نصف شب خونه باشم.

پریناز خندید و گفت: مثل سیندرلا.

آرمان پایش را بالا گرفت و گفت: با کفشای بلوری!

+: وای آرمان هنوز عاشق کفشامم.

_: خدا رو شکر که این کفشا پیدا شدن و بهانه ای شد که دلت با ما راه بیاد.

پریناز مشتی به بازوی او زد و معترضانه گفت: به خاطر کفشا نبود.

_: بالاخره بی تاثیرم نبود. خب خوشگل خانم کاری باری؟ من باید برم.

صدای ملایم آقای بهمنی هر دو را از جا پراند: نصف شبی با چی میری آرمان؟

آرمان از خجالت خندید. لبش را گاز گرفت و عقب کشید. پریناز هم خجالت زده توی تاریکی خزید و صورتش را با دستهایش پوشاند.

آقای بهمنی خندید و گفت: خیلی خب دیگه. برو آرمان الان سرویس بچه ها می رسه. باهاشون برو.

_: نه آقا خودم میرم. الان برم بهشون بگم اینجا چکار می کنم؟

=: دیگه هرکی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه.

پریناز معترضانه پرسید: یعنی من خربزه ام بابا؟!!!

=: نه تو هندونه ای. برو آرمان. الان حاج خانم بیدار بشه جواب پس دادن داری. شب به خیر.

بعد بدون این که منتظر جواب بشود به طرف اتاق رفت. آرمان به طرف پریناز برگشت. در که پشت سر آقای بهمنی بسته شد، یک بار دیگر در آغوشش گرفت، شب به خیر گفت و با بی میلی از در بیرون رفت.

دم در به چند تا از همکارانش رسید. تظاهر کرد که همان موقع آمده است که آنها را ببیند. سلام و علیک کوتاهی کرد و با باباحیدر سوار ماشین شد.

وقتی بی سر و صدا وارد خانه شد، صدای مامان میخکوبش کرد: ده دقیقه از دوازده گذشته آرمان!

نفسش را رها کرد و آرام گفت: سلام. ببخشید. سعی کردم زودتر بیام. نشد. شبتون به خیر.

=: شب به خیر.


عشق دردانه است (30)

سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 11:09 ق.ظ
سلام عزیزام
نزدیک ظهرتون به خیر و شادی
از صبح تا حالا دارم به یک قورباغه ی بزرگ برای قورت دادن فکر می کنم و به جاش نشستم قصه نوشتم :دی
خب یک پست شیرین شیرین نوشتم و حالا چاره ای ندارم جز این که برم به قورباغه ی خوشگلم برسم :|
هیجده تا پیراهن آماده ی اتو کردن! داوطلبی نبود؟؟؟ خودم برم؟ هییییی.... رفتم. ویش می لاک!



کمی بعد برخاست. حوصله ی آشپزی نداشت. نان و پنیر آماده کرد و چای گذاشت. گوجه خیار حلقه کرد و به دقت تزئین کرد. با خود فکر کرد: دو سال پیش اگه بهت می گفتن درست بعد از سربازی زن می گیری و بعدم اینقدر آشپز با سلیقه ای میشی که از ادویه و تزئینات رو دست هنرمندترین خانمهای فامیل می زنی حتماً فک طرف رو پایین میاوردی!

سر برداشت. گرم بود. کولر را روشن کرد و فکر کرد وقتی پریناز آمد خاموشش می کند. دو سال پیش فکر می کرد این موقع سوئد باشد و از سرمای مفرح تابستانی سوئد لذت ببرد!

سر تکان داد و فکر کرد: چه خوب که نشد. اینجوری خیلی بهتره.  

نگاهی به در حمام انداخت. هنوز صدای آب می آمد. پریناز را با دنیا عوض نمی کرد! لبخندی زد. دو سه ضربه پشت در کوبید و پرسید: نمیای پریناز؟

+: چرا الان تموم میشه. لباس بپوشم میام.

_: چی تموم میشه؟ تو که هنوز داری آب می ریزی!

+: الان الان... میگم آرمان...

بالاخره شیر را بست.

_: جانم؟

لای در را باز کرد. سرش را بین شکاف در خم کرد و گفت: من گفته بودم شام می پزم...

_: خب؟

پریناز که نمی دانست چطور بگوید زبان روی لبهایش کشید. لبهایش برق می زدند.

آرمان به زحمت نفسی کشید و در دل به خودش گفت: هیچی نیست. آروم باش.

پریناز از حالت نفس کشیدن او دستپاچه شد و تند تند گفت: خب می پزم ولی... یعنی خیلی خسته ام... یعنی میشه امشب...

آرمان بی حوصله گفت: برو تو کولر روشنه یخ می کنی. نون پنیر می خوریم. چایی هم هست.

+: آخ جون آرمان! مرسی!

آرمان بی حوصله به طرف خیار گوجه هایش برگشت و فکر کرد: اگه چند پر نعناع داشتم خوب بود.

چند میلی متر خیار گوجه ها را جا به جا کرد و نفس عمیقی کشید.

بعد از ده دقیقه بالاخره دخترک بیرون آمد. آرمان بدون این که به او نگاه کند کولر را خاموش کرد و پشت میز نشست. چند دقیقه ای بود که چای را ریخته بود. توی  ارتفاع کم جزیره به این راحتی ها سرد نمیشد.

جرعه ای نوشید. پریناز نشست و گفت: وایییی چه کرده شوهرم!

آرمان پوزخندی زد. این همان دختری بود که از اسم شوهر هم حالش بد میشد؟!

پریناز بشقاب خیار گوجه را پیش کشید و در حالی که با لذت تماشا می کرد گفت: ای جاااان! بابا ببینه بهت افتخار می کنه!

بازهم آرمان جوابی نداد. حالش گرفته بود. فقط نگاهش می کرد و سعی می کرد خودش را قانع کند که این دختر معمولی با تیشرت شلوار خواب گل گلی و حوله ی دور موهایش اصلاً هم موجود جذابی نیست!

ولی نمیشد!

پریناز سر برداشت. مژه های پرش هنوز تر بودند و نگاهش می درخشید. پرسید: طوری شده؟

آرمان نفس عمیقی کشید. لقمه ای نان برداشت؛ در حالی که رویش پنیر می گذاشت، گفت: نه طوری نشده. مگه بابات قراره ببینه که افتخار کنه؟ گفتی که دیگه نیام رستوران.

پریناز وا رفت. چند لحظه گیج نگاهش کرد و بالاخره معترضانه زمزمه کرد: آرمان...

_: چاییتو بخور سرد شد.

خودش هم جرعه ای نوشید.

پریناز لبش را گاز گرفت و با پریشانی به او چشم دوخت.

آرمان سر برداشت و پرسید: چی شده؟ چرا نمی خوری؟

+: تو... تو واقعاً می خوای ول کنی بری؟

بغض کرده بود!

آرمان به زحمت نفس حبس شده اش را رها کرد. به خودش گفت: محکم باش آرمان. الان وقت وا دادن نیست. یا الان یا هیچوقت!

با تظاهر به خونسردی توی چشمهایش نگاه کرد و گفت: خودت گفتی... نگفتی؟

پریناز سر به زیر انداخت. یک قطره اشک روی میز چکید. تمام عضلات آرمان منقبض شده بودند. همه ی سلولهایش برای عکس العمل فریاد می زدند اما روحش به شدت مقاومت می کرد.

پریناز دوباره لب گزید و سر برداشت. مژه هایش خیس خیس بودند. آرمان نگاهش را به بشقاب جلویش دوخت تا دیوار مقاومتش فرو نریزد.

صدای بغض آلود پریناز را شنید: تو گفتی... گفتی هرجور من بخوام... هرچی من روز آخر بگم...

آرمان به زحمت نفسی کشید. لقمه ی دیگری برای خودش آماده کرد و گفت: هنوز دو ماه تا روز آخر مونده.

+: نمیشه الان بگم؟

_: نه. چه عجله ایه؟

+: از من... از من بدت میاد؟

آرمان به موهایش چنگ انداخت. دیگر نمی توانست. سر برداشت و گفت: نه! کی گفته بدم میاد؟ بیا اینجا ببینمت دختر! چرا گریه می کنی؟

پریناز برخاست. با یک قدم خودش را به او رساند. روی پایش نشست. سرش را روی شانه ی او گذاشت و زار زار گریست.

آرمان به شدت از خودش عصبانی بود. مقاومت کردی؟ هنر کردی! طفلک رو ترسوندی! واقعاً لطف کردی! چی رو می خواستی ثابت کنی؟ هان؟

او را نوازش کرد. سر و شانه هایش را بارها بوسید و بالاخره لب بر لبش گذاشت. بعد از بوسه ای آرام و طولانی دخترک بالاخره نفس عمیقی کشید. توی چشمهای او نگاه کرد و ملتمسانه گفت: هرچی تو بگی. بگو نمیری.

خندید. سرش را دوباره روی شانه اش گذاشت. در حالی که با گونه، گونه اش را نوازش میداد گفت: نمیرم.

+: آخ آرمان! سیخ سیخی! خارپشت!

هر دو غش غش خندیدند. آرمان او را پس زد و  گفت: پاشو پاشو چایی بریز. اینا که یخ کرد! پاشو گشنمه. چایی نریزی می خورمت.

پریناز برخاست و با عشوه گفت: اههه زورگو!

آرمان سرش را عقب برد و لبخند آه بلندی کشید. آرام گفت: همیشه بمون. همینجوری بمون.

پریناز  لیوانهای چای را از روی میز برداشت و با خوشی گفت: چشم میمونم. ولی اگه مامانا راضی نشدن چکار می کنی؟ منو می دزدی؟ بعد کجا فرار کنیم؟ خونه ی شما که نمیشه خونه ی ما هم که نمیشه. کیشم گرمه. بریم یه جای دیگه.

آرمان سر برداشت و خندان نگاهش کرد. گفت: میریم خونه ی خودمون. بابام و بابات کمکمون می کنن. ولی قبلش حتماً مامانها رو راضی می کنم. نمیشه که برات عروسی نگیرم.

پریناز با هیجان گفت: آخ جون عروسی! سفره عقدم می چینیم؟!

آرمان با آرامش تایید کرد: یه سفره عقد می چینیم که دومی نداشته باشه!

+: وای آرمان!

_: وای پریناز! چایی بریز. هنوز تا سفره عقد خیلی مونده. امشب منو از گشنگی نکش.

پریناز در حال چای ریختن گفت: همه ی تزئینات عروسی رو خودمون بکنیم باشه؟ همه چی ست باشه. میگم تو چه مایه رنگ باشه که خیلی جدید باشه؟ بعد آرمان...

لیوان چای را جلوی آرمان گذاشت. آرمان پوزخندی زد و در حالی که توی چای قند می ریخت به بقیه ی ابراز هیجانات دخترک گوش داد. تا بعد از نیمه شب هنوز داشت سفره عقد طراحی می کرد. بالاخره آرمان ملتمسانه گفت: دارم از خواب میمیرم پریناز. بقیه شو بذار برای بعد.

سه دقیقه بعد دخترک خواب خواب بود و آرمان بی خواب شده تا صبح به سقف چشم دوخت.


عشق دردانه است (29)

شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 06:12 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
بعد از چند وقت یه پست پر و پیمون داریم :)
هرروز یک کمی نوشتم، امروز بیشتر. دیشب شیفت بودم. صبح رسیدم دوش گرفتم و قهوه خوردم و نشستم به نوشتن. بعدازظهر کمی خوابیدم و دوباره نشستم به نوشتن. امیدوارم لذت ببرین.
وضعیت مامان بزرگ فرقی نکرده ولی بازم خدا رو شکر. ممنون از دعاها و لطفهاتون :*)

صبحانه که آماده شد کنارش زانو زد. دستهایش را دو طرف بدن پریناز ستون بدنش کرد و به دخترک غرق خواب چشم دوخت. چند روز بود که او را نبوسیده بود؟ چقدر دیگر باید باج میداد که راضی شود؟ دیگر تحمل نداشت. نفس عمیقی کشید. دخترک غلتی زد و موهایش دست آرمان را نوازش دادند. دلش زیر و رو شد. سرش را خم کرد. گونه اش را آرام بوسید. یک بار دیگر...

دخترک با دست او را پس زد و بدون این که چشمهایش را باز کند، خواب آلوده گفت: نکن آرمان.

اما لحنش چندان معترضانه نبود. انگار توی خواب حرف میزد. و همین آرمان را شجاعتر کرد. این بار محکم گوشه ی لبش را بوسید و با خوشی گفت: صبحانه حاضره. پاشو تا نخوردمت.

و خودش با عجله برخاست که بیش از این پیش نرود. پریناز نشست. صورتش را با دستهایش پوشاند و نالید: آرمان...

آرمان در حالی که پشت به او چای می ریخت، گفت: جان آرمان؟ قرار بود نبوسمت؟ تو دیروز این کارو کردی من هیچ اعتراضی کردم؟ بابا منم دل دارم!

و برگشت نگاهی به او که هنوز صورتش را با دستهایش پوشانده و نشسته بود انداخت. لیوانهای چای را روی میز گذاشت و تند تند ادامه داد: پاشو خوشگله! هزار ماشاءالله عینهو شیر ژیان! ببین من چه دل شیری دارم که صبح تا صبح این قیافه رو می بینم و سکته هه رو نمی زنم! والا اگه قیافه ی خودم این شکلی بود، اولین باری که خودمو تو آینه می دیدم در جا میمردم.

بالاخره پریناز دستهایش را پایین انداخت. ناباورانه به آرمان نگاه کرد. نمی دانست بخندد یا ناراحت شود. دست دراز کرد، کش مویش را از روی عسلی کنارش برداشت و دور موهایش پیچید. بعد هم آرام و سر به زیر به طرف دستشویی رفت. قبل از این که برسد، آرمان دست دراز کرد و راه را بر او بست. چند لحظه نگاهش کرد و بعد زیر لب گفت: معذرت می خوام.

پریناز دستش را بی حوصله بالا آورد و خواب آلوده گفت: برو بابا.

بعد رفت تا صورتش را بشوید.

آرمان هم نشست. توی چای قند انداخت و متفکرانه مشغول بهم زدن شد. ولی خیلی زود افسار افکارش را کشید و به خودش گفت: دم غنیمته. به بعدش فکر نکن.

پریناز خواب آلوده روبرویش نشست و مشغول شد. نگاهش نمی کرد. آرمان گهگاه با نگرانی نگاهش می کرد. ناراحت بود؟ به نظر نمی آمد ناراحت باشد. تعارف هم که نداشت. تا به حال هرچه دلش خواسته بود به آرمان گفته بود. الان هم اگر اعتراضی داشت می گفت. ولی الان فرق کرده بود.

آرمان با لقمه نانی بازی کرد و پرسید: امروز کجا بریم؟ جت اسکی؟ شاتل؟ بانانا؟ غواصی؟ سافاری؟ اصلاً چطوره پرواز کنیم؟

پریناز بی تفاوت گفت: فرقی نمی کنه.

هنوز نگاهش را می دزدید. آرمان نگران شد. دستش را روی دست او گذاشت. محکم گرفت و زمزمه کرد: پریناز؟

پریناز دستش را عقب کشید. از جا برخاست. به طرف اتاق رفت و گفت: گفتم که فرقی نمی کنه. امروز تو انتخاب کن.

آرمان به دنبالش رفت و گفت: بابا تو خوشگل هلو جگر! یه چیزی گفتم... ببخش ما رو.

+: من اینقدر نازنازی نیستم که با یک کلمه بهم بر بخوره. حالا برو بیرون می خوام لباس عوض کنم.

_: تا نگی چی شده نمیرم.

+: هیچی نیست آرمان. هیچی نیست. برو.

_: هیچی نیست؟ نه صبحانه خوردی نه حاضری به من نگاه کنی. وقتی با من حرف می زنی تو چشمام نگاه کن.

پریناز پشت به او مشغول مرتب کردن اتاق شد و غرغر کرد: چقدر اینجا شلوغ شده. شتر با بارش گم میشه.

_: پریناز؟

+: برو دیگه آرمان. من حالم خوبه.

بعد سر برداشت و در حالی که سعی می کرد عادی باشد، پرسید: اصلاً چطوره بریم شتر سواری؟

ولی عادی نبود. آرمان با نگرانی به نگاه او چشم دوخت. زیر لب پرسید: از چی می ترسی؟

پریناز بلوزی را که تا زده بود روی تخت انداخت. به طرف آرمان که توی درگاه اتاق ایستاده بود و نمی رفت آمد و گفت: من از چیزی نمی ترسم. برو بیرون.

او را هل داد تا برود. ولی آرمان همچنان نگاهش می کرد و تکان نمی خورد. بالاخره پریناز دست دور گردن او حلقه کرد و صورتش را توی گودی گردنش فشرد. به زحمت نفسی کشید. انگار سعی می کرد گریه نکند.

آرمان دست دور کمر او حلقه کرد و با حرص گفت: تو که منو جون به لب کردی دختر. چته آخه؟

پریناز صورتش را بیشتر فشار داد و گفت: هیچی نیست. هیچی. فقط ولم کن برو بیرون. زودتر حاضر شم بریم.

_: ولت کنم؟! تو منو گرفتی! بابا داری منو می کشی. بگو چی شده؟

+: ها من گرفتمت. فقط چند دقه طاقت بیار. خوب میشم.

_: ای بابا! تو بگو تا آخر عمر می خوام اینجا باشم. من که از خدامه! فقط بگو چی شده؟

پریناز چانه اش را تا روی شانه ی آرمان بالا آورد. نفس عمیقی کشید و دوباره گفت: خوبم.

آرمان نوازشش کرد و گفت: اگه می خوای می تونیم هیچ جا نریم.

پریناز خودش را عقب کشید. در حالی که هنوز به شدت خجالت می کشید، رو گرداند و تند تند گفت: نه بریم. برو بذار در رو ببندم.

آرمان قدمی عقب رفت و در بلافاصله به رویش بسته شد. چنگی توی موهای تازه کوتاه شده اش زد و پرسید: چی شد آخه؟

هرچه فکر کرد به جایی نرسید. صبحانه را جمع کرد. ظرفها را شست و آماده شد تا پریناز هم بالاخره از اتاق بیرون آمد. دوباره سعی کرده بود خودش باشد. شلوار سفید پوشیده بود. جلوی ردیف صندلهایش ایستاد و پرسید: وای خداجونم کدومو بپوشم؟

یک لنگه بنفش و یک لنگه قرمز پوشید. رو به آرمان کرد و با خوشی پرسید: کدومش بهتره؟ اصلاً چطوره سبز بپوشم؟

ولی شادیش مصنوعی بود. بعد از این همه همنشینی اینقدرها را آرمان می فهمید. فقط نمی فهمید مشکل کجاست. متفکرانه به او چشم دوخت. سعی کرد آرام باشد. دوباره پرسید: نمی خوای بگی چی شده؟

پریناز نگاهش را بین کفشها چرخاند و با لودگی گفت: بگو چی نشده؟ خب من حالا چی بپوشم؟ انتخاب سخت شده خب! بعد کجا بریم؟ خیلی دلم می خواد برم سافاری. ولی از گرما نمی پزیم؟ بعد بانانا هم خیلی دوست دارم برم. بعد همشونو بخوایم بریم که خیلی گرون میشه. بعد...

_: پریناز به من نگاه کن.

پریناز ناگهان سر برداشت. مثل کودکی گناهکار که مچش را وقت خرابکاری گرفته باشند به او نگاه کرد. بعد دوباره سر به زیر انداخت و گفت: هیچی نشده. نگفتی کدومو بپوشم. بنفش می پوشم... نه نه قرمز. سبز بهتر نیست؟ یا سفید؟ نه سفید با شلوار سفید خوب نمیشه.

آرمان روی مبل نشست. کنترل تلویزیون را برداشت و در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد، گفت: تا نگی چی شده هیچ جا نمیریم.

پریناز صندلهای دو رنگ را در آورد. کف دستهایش را بهم کوبید و گفت: آخ جون! چی بریم بیرون گرما! همین جا می شینیم. فقط پاشو. پاشو یه کم خوراکی بخر بیار. خدا کنه تلویزیون یه فیلم جالب نشون بده.

بعد روی مبل نشست و پاهایش را روی هم انداخت.

آرمان دو سه کانال را عوض کرد. بعد تلویزیون را خاموش کرد. کنترل را کنار گذاشت و گفت: می شنوم.

پریناز به تندی گفت: چی رو می شنوی؟ اهه چرا خاموشش کردی؟ کنترل رو بده به من. پاشو یه کم خوراکی بخر.

گوشی پریناز زنگ زد. فرح گل بود. مدتی باهم حرف زدند و بالاخره گفت: ببین من بهت زنگ می زنم جواب میدم.

تماس را قطع کرد و گفت: بچه ها می خوان برن غواصی. منم باهاشون برم؟

_: برو.

+: پولش...

_: میدم.

+: مطمئنی که بابا اینقدر اجازه میده خرج کنم؟

_: تفریحاتت پای خودمه. نگران نباش.

+: دیگه بدتر!

_: چی بدتر؟ شوهرت برات خرج نکنه کی بکنه؟ پاشو وسایلتو حاضر کن. حوله. شامپو. لباس اضافه هم شاید بخوای.

+: مگه لباس نمیدن بپوشیم؟

_: چرا میدن. ولی احتیاطاً بردار.

+: آرمان ناراحتی؟

_: بله ناراحتم. دلخورم که هنوز منو اینقدر نزدیک نمی دونی که بهم بگی دردت چیه. پاشو برو حاضر شو.

پریناز کنار مبل آرمان خم شد. دستهایش را روی شانه های او گذاشت و از پشت سرش آرام گونه اش را بوسید. زمزمه کرد: ناراحت نباش. خب؟

آرمان دست او را گرفت و گفت: حالا که پشت سرمی. چشم تو چشم نمیشیم. بگو چی شده.

+: بالاخره که چشم تو چشم میشیم. از خجالت میمیرم.

آرمان عصبانی به طرفش برگشت و گفت: ای بابا پریناز! یعنی چی؟ این اداها چیه؟ تو زن منی. زنم! می فهمی؟ به من نگی به کی بگی؟ به اون دوستای ناز و لطیفت؟! بله البته اونا از من نزدیکترن. برای همینم فوری باهاشون قرار گذاشتی که بری درد دل کنی.

نفسش را با حرص رها کرد و رو گرداند.

پریناز خندید و پرسید: آخه زیر آب چه درد دلی بکنم؟

_: همش چند دقیقه زیر آبین. باقیش کنار هم هستین که براشون توضیح بدی شوهر وحشیت چه بلاها که سرت نمیاره.

پریناز خم شد. شانه ی او را گاز گرفت و گفت: شوهر وحشی من فقط نمی ذاره به حال خودم باشم. چیزیش نیست.

و به طرف اتاق برگشت تا وسایلش را آماده کند.

آرمان در دل به خودش غر زد: خب راست میگه. بذار به حال خودش باشه. هی گیر دادی چته چته...

وسایلش را آماده کرد و بیرون آمد. نگاهی به آرمان انداخت. این بار آرمان بود که نگاهش را می دزدید. کیف پولش را از جیب عقب شلوار جینش بیرون کشید و مقداری پول شمرد. به طرف او دراز کرد. سر برداشت و سرد پرسید: می خوای همرات بیام؟

+: نه بابا بچه ها همین سر خیابونن. بعدشم باهم میریم نهار و احتمالاً خرید.

آرمان چند اسکناس دیگر بیرون کشید و گفت: پس اینا رم داشته باش.

پریناز دستش را پس زد و گفت: نمی خواد. کافیه. همینا خوبه.

_: بگیر لوس نشو.

+: لوس نمیشم. نمی خوام.

_: ببین پول بابات و پول من هیچ فرقی نمی کنه. هر دومون به یه اندازه مسئولیم. تازه من بیشتر. هرچی باشه الان شوهرتم.

پریناز خم شد. گونه ی او را گاز کوچکی گرفت و گفت: قبول آقای شوهر. ولی بیشتر نمی خوام. زیادی تو جیبم باشه بیخودی خرج می کنم. باشه پیشت بعداً می گیرم.

جای گازش را بوسید و در حالی که به طرف در می رفت خداحافظی کرد.

آرمان گیج و پریشان دستی روی گونه اش کشید. این دختر پاک زیر و رو شده بود و او نمی فهمید چه اتفاقی افتاده است. سرش را محکم تکان داد بلکه از افکار پریشان خلاص بشود. بهتر بود که او هم برای غواصی می رفت تا شاید دنیای زیر آب کمی از فشار افکارش رهایش کند.

مربی غواصی آموزشهای لازم را داد و آرمان را زیر آب فرستاد. آرمان بین مرجانها و ماهی های رنگارنگ می چرخید و شگفت زده به مخلوقات زیبای خداوند نگاه می کرد. هنوز فرصت نکرده بود که درست و حسابی لذت ببرد که وقتش تمام شد. روی آب آمد. ماسکش را عقب زد و حسرت زده به عمق آب نگاه کرد. دنیای بی نظیری بود. دنیای زیبایی ورای تصوراتش. با خودش فکر کرد: حتماً باز هم برای غواصی میام. حتماً!

به پریناز زنگ زد. جواب نمی داد. لابد گوشی را تحویل داده بود و برای غواصی رفته بود. کمی کنار ساحل چرخید. بالاخره به طرف پلاژ رفت. داغ کرده بود. هوا گرم بود ولی آرمان پریشانتر از آن بود که توجهی داشته باشد. شاید با شنا می توانست کمتر فکر کند.

گوشیش زنگ زد. پریناز بود. به سرعت جواب داد: جانم پریناز؟

+: سلام.

_: سلام. خوبی؟

+: خوبم. طوری شده؟ زنگ زده بودی.

_: نه نه طوری نشده. فقط می خواستم ببینم چطوری.

+: ای بابا خوبم! غواصی هم خیلی عالی بود. خیلی ممنون. فقط می ترسم کم کم ورشکستت کنم.

_: نترس. خوش باش. پول کم نداری؟

+: نه کافیه. کاری نداری؟

_: دارم میرم شنا. اگه زنگ زدی جواب ندادم، نگران نباش.

+: باشه. خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

قطع کرد. باز گوشی و وسایلش را تحویل داد و برای شنا رفت. وقتی بیرون آمد حسابی کوفته بود. گوشیش را روشن کرد. با دیدن تماس بی پاسخ پریناز بلافاصله به او زنگ زد.

+: سلام آرمان.

_: سلام. کاری داشتی؟

+: با بچه ها داریم میریم رستوران. فکر کردم تو هم به فراز بگی بیاد باهم باشیم.

صدای اعتراض دوستانش بلافاصله بلند شد: یعنی چی پریناز؟ اصلاً لازم نیست آرمان بیاد. می خوایم دخترونه باشیم. چه وضعیه همش چسبیدی به این پسره؟ چشم مامانت روشن!

پریناز غرغرکنان گفت: نه که شماها پاک و منزه هستین!

صدای لیدا را شنید که گفت: راست میگه. لازم نیست بیان. کیان که نیست. شما دو تا خوش باشین من و فرح تک؟ اصلاً! نیای آرمان!

احتمالاً سرش را جلوی میکروفون گوشی آورده بود که آرمان به خوبی بشنود. آرمان بی حوصله سر تکان داد و گفت: باشه نمیام. خوبی؟ چیزی لازم نداری؟

+: نه همه چی خوبه... فقط...

_: فقط چی؟

+: دلم می خواست تو باشی.

صدای دخترها بلند شد: اههه پریناز دیگه گندشو در آوردی. مزخرف میگه آرمان. پا نشی بیای! این همه پیش تو بوده یه روز با ما باشه. مثلاً قرار بود همراه ما باشه. تو راه قرش زدی!

_: نمیام. ولی مطمئنی همه چی خوبه؟

+: همه چی خوبه. عصر می بینمت.

دوباره اعتراض دوستانش را شنید: اههه! عصر چیه؟ یه روز امدیم تفریح ها! همش آرمان آرمان! امروزه رو باید در خدمت ما باشی. شبم میریم خونه ی ما.

دل آرمان فرو ریخت. اگر شب او را نمی دید از دلتنگی دق می کرد. ولی حرفی نزد. شاید پریناز بدش نمی آمد یک شب با بچه ها باشد.

پریناز بدون توضیح دیگری برای دوستانش و آرمان، خداحافظی و قطع کرد.

آرمان نفسش را با حرص رها کرد. تاکسی گرفت و به هتل برگشت. کمی خوراکی توی یخچال پیدا کرد و به جای نهار خورد. بعد هم کلافه جلوی تلویزیون دراز کشید. هزار بار دستش به طرف گوشیش رفت و دوباره برگشت. بالاخره خوابش برد.

با صدای ضربه هایی که به در می خوردند بیدار شد. خواب آلوده برخاست. نگاهی به ساعت انداخت. هنوز یک ساعتی تا غروب مانده بود.

بدون این که به دلش نوید آمدن پریناز را بدهد در را باز کرد. با دیدن پریناز لبخندی زد و گفت: سلام.

از جلوی در کنار رفت. پریناز وارد شد. شال را از سرش کشید و نالید: سلام. وای چقدر گرمه.

آرمان در را بست. در حالی که سعی می کرد ناراحتی اش توی چهره و صدایش سایه نیندازد، آرام پرسید: امدی وسایلتو جمع کنی... شب بری پیش بچه ها؟

پریناز متعجب برگشت. پرسید: چیه؟ از دستم خسته شدی؟ یا برای شب برنامه ای چیدی؟

آرمان سری تکان داد و گیج پرسید: نه چه برنامه ای؟ فقط دوستات گفتن...

پریناز در حالی که به اتاق می رفت، گفت: دوستام خیلی حرف می زنن. همین صبح تا حالا هم که باهاشون بودم از سرشون زیاده.

لباس عوض کرد و با دسته ای لباس کثیف برگشت. آرمان پرسید: چی خریدی؟

پریناز با عشوه گفت: هیچی. من بدون آقامون هیچی نمی خرم.

و به طرف حمام رفت. آرمان شانه اش را گرفت و گفت: وایسا خوشگله.

با نگاهی خندان چشم توی چشمهای او دوخت. پریناز هم سعی کرد بدون این که بخندد به او خیره شود. چند لحظه همانطور بهم خیره شدند تا بالاخره پریناز خنده اش گرفت. رو گرداند و گفت: بذار برم اینا رو بشورم.

_: بذارشون من میشورم. تو شام بپز.

+: نه بابا چقدر تو بشوری؟ خجالت می کشم. خودم میشورم.

_: بشین دختر این اداها به تو نیومده. همون لحن مشتاق روز اوّلت که باورت نمیشد من بشورم خیلی طبیعی تر بود. 

پریناز خندید. بدون توجه به او وارد حمام شد و گفت: دیگه اون پریناز رو نمی شناسم.

آرمان به دنبالش وارد حمام شد و به او که لباسها را توی وان خیس می کرد چشم دوخت. مشکوک پرسید: منظورت چیه؟

پریناز بدون جواب سر پا نشست. توی وان پودر ریخت و آرام با دست پودرها را حل کرد.

_: نکن پوستت خشک میشه. بذار میشورم.

ولی پریناز دست برنداشت. همانطور که با کفها بازی می کرد، آرام پرسید: اگه مامانت از من خوشش نیاد چی؟ تا کی می تونیم یواشکی باشیم. نمیشه که.

آرمان پوف کلافه ای کشید. بقیه ی لباسها را که گوشه ی حمام روی هم ریخته بود، برداشت و توی وان ریخت. خم شد. محکم چنگشان زد و گفت: راضیشون می کنیم. مگه قرار نشد به بعدش فکر نکنیم؟

پریناز برخاست و لبه ی وان نشست. به دستهای کفی اش نگاه کرد و با لحنی گرفته گفت: چرا... خودم گفتم ولی...

آرمان هم کنارش نشست و پرسید: ولی چی؟ دستاتو بشور.

پریناز انگشت شست و اشاره اش را حلقه کرد. آرام فوت کرد و یک حباب ساخت. با لبخند به حبابش خیره شد و گفت: بچه که بودم عاشق حباب ساز بودم. اینقدر با سپهر حباب می ساختیم تا از نفس میفتادیم. از یه وقتی دیگه سپهر راضی نشد باهام حباب بازی کنه.

آرمان دستهایش را زیر شیر وان شست و بدون جواب برخاست. پریناز لبهایش را بهم فشرد و به او که از در بیرون می رفت نگاه کرد. به آرامی از جا برخاست. دم در حمام ایستاد و صدایش زد: آرمان؟

_: چیه؟

+: ازم دلخوری؟

_: دلخور؟ نه برای چی؟

+: کجا رفتی؟

_: الان میام.

کمی بعد به حمام برگشت. دو تا نی دستش بود. آنها را به پریناز داد. دو تا قوطی شامپوی یک نفره توی وان خالی کرد و هم زد تا حسابی کف کند. بعد یکی از نی ها را گرفت و مشغول حباب ساختن شد.

پریناز با خوشحالی خندید و گفت: تا حالا با نی ندیده بودم! چه بانمکه!

کلی حباب درست کردند. سرتا پای همدیگه را خیس از آب و کف کردند و بالاخره لباسها را هم شستند. دست آخر هم آرمان محکوم شد بیرون بماند تا پریناز حمام کند. ولی راضی نشد. لب وان نشست و خندان گفت: عمراً اگه بذارم! من همش ده دقیقه حمومم طول می کشه. برم یک ساعت بشینم تا تو آیا تمومش بکنی یا نکنی؟ نخیر خانم اول من!

پریناز دستهایش را با صابون کفی کرد. روی گونه ی آرمان با کف قلب کشید.

آرمان توی آینه قلب را دید. از بین دندانهای بهم فشرده گفت: پریناز برو بیرون.

پریناز با سرخوشی گفت: اهه بذار این طرفم بکشم! اینقدر خوشگل میشی. صبر کن.

آرمان برخاست. جلوی روشویی خم شد. در حالی که مشت مشت آب به صورتش می پاشید، نالید: پریناز برو بیرون. خواهش می کنم.

+: بی ذوق! تمام آثار هنری منو شستی! میذاشتی اقلاً یه عکس ازت بگیرم!

آرمان سر برداشت. نفس عمیقی کشید، چشمهایش را بست و به خودش گفت: آروم باش آروم باش.

+: چشم بسته داری چی با خودت میگی آرمان؟

_: تا چشمامو باز نکردم برو بیرون. و الا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!

+: وای ترسیدم!

_: یک... دو... دو ونیم... رفتی پریناز؟

چشمهایش را باز کرد. پریناز پشت سرش بود. توی آینه شکلک خنده داری برایش در آورد. آرمان به سختی نفسی کشید. به طرفش برگشت. شانه های او را گرفت و به بیرون حمام هدایتش کرد. در را پشت سرش بست و قفل کرد. به در تکیه داد و دوباره چشمهایش را بست. کم مانده بود از دست این دختر زار زار گریه کند. این چه آشی بود که برایش پخته بودند؟

دستهایش را مشت کرد و نالید: من نمی تونم. نمی تونم.

پریناز پشت در کوبید و گفت: هی خوش تیپ! موبایلت داره زنگ می زنه.

تکیه اش را از در کند و غرید: بذار بزنه.

+: بابایه. جواب بدم؟

_: جواب بده.

دیگر منتظر نماند. لباسهای خیس به تنش چسبیده بودند. در حالی که هرچی از دهنش در می آمد نثار خودش می کرد لباسهایش را به زور در آورد و دوش گرفت.

با حوله بیرون آمد. گوشی توی دست پریناز بود که دوباره زنگ زد. پریناز بدون این که به صفحه ی آن نگاه کند، گفت: الو بابا... قطع شد... الو؟ بله؟ اممم...

رنگش به وضوح پرید. ترسیده به طرف آرمان برگشت. زبانش را روی لبهایش کشید. آرمان بی حوصله گوشی را گرفت و گفت: بله بفرمایید.

=: آرمان خودتی؟

جلوی چمدانش نشست. نفسی کشید و گفت: سلام عاطفه.

پریناز با نگرانی لبش را گاز گرفت. زمزمه کرد: فکر کردم بابایه.

=: کی بود جواب داد؟

دست پریناز را گرفت. آرام بوسید و گفت: زن داداشت.

عاطفه خندید و گفت: کم چرت و پرت بگو. دو روز چشم ما رو دور دیدی زن گرفتی؟

پریناز با نگرانی کنارش نشست.

آرمان موهایش را نوازش کرد و اشاره کرد: طوری نشده.

به عاطفه گفت: چیه؟ فکر کردی ما از این عرضه ها نداریم؟ منو دست کم گرفتی!

عاطفه غش غش خندید و گفت: باز خوبه تو کیش فرصت کردی یه کم دور و برتو نگاه کنی. بس که اینجا صبح تا شب پادگان و سر کار بودی کم کم داشتم نگرانت می شدم. ولی حالا خیالم راحت شد که کاملاً نرمالی.

آرمان خندید. پریناز به زحمت لبخندی زد و از جا برخاست. به اتاق رفت. لباسهایش را برداشت و به حمام رفت. آرمان هم توضیح بیشتری نداد و حال احوالی عادی با عاطفه کرد. بعد هم قطع کرد. لباس پوشید و دراز کشید.

 

   1       2       3       4       5       ...       109    >>