X
تبلیغات
مودیسه

شوق کعبه عشق خانه (24)

یکشنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 11:34 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
عید گذشته تون مبارک

یه پست کوتاه ولی بسیار سخت و نفسگیر. نوشتنش خیلی سخت بود. خدا کنه اشتباه ننوشته باشم. خیلی جستجو کردم. انشاءالله درست باشه. خوندنش هم احتمالاً سخته. همون سخت و شیرینی که اول داستان مادرجون می گفت. البته اگر تونسته باشم حق مطلب رو ادا کنم.

موفق باشید در پناه امیرالمؤمنین علیه السلام....

چهار روز بعد بالاخره روزی که از اول سفر با شوق و التهاب منتظرش بودند از راه رسید. روز هشتم ذی الحجه، روز ترویه.

صبح کمی بیش از معمول توی حرم ماندند. دلها هوای ماندن داشت. نزدیک ظهر بود که بیرون آمدند و با مادربزرگ به هتل برگشتند. بعد از استراحتی کوتاه نهار خوردند و نماز خواندند. بعد نوبت به غسل احرام رسید و دوباره محرم شدند.

ساعت چهار و نیم بعدازظهر، مردها با اتوبوسهای بدون سقف و زنها با اتوبوس عادی به طرف صحرای عرفات راه افتادند.

ریحانه کنار پنجره ی اتوبوس نشسته بود و غرق فکر بیرون را تماشا می کرد. مادربزرگ که کنارش بود، تند تند لبیک می گفت و صلوات می فرستاد. ریحانه هم گاهی زیر لب لبیک می گفت، گاهی قطره اشکی آرام روی گونه اش راه می گرفت.

روی جاده های صاف و صیقلی از بیابانها و نخلستانها گذشتند و ساعتی بعد به عرفات رسیدند. آنطورها هم که فکر می کردند صحرا نبود. جابجا درختهای مقاوم به گرما کاشته بودند و سبز بود. دور محل استقرار چادرها با نرده و توری فلزی از جاده و پیاده روی کنارش جدا شده بود. چادرهای برزنتی زرد و قرمز و نارنجی بودند و اغلب یکی دو دیوار کم داشتند. ساختمانی نبود به جز سرویسهای بهداشتی که اغلب سازه های پیش ساخته بودند با منبعهای آب روی سقف یا کنارشان که توی آفتاب تند، آبشان حسابی داغ شده بود و دستشویی رفتن را سخت می کرد.

اتوبوس جلوی دروازه ای که با همان نرده ها و توریها ساخته شده بود ایستاد. مسافرین خسته ی سفید پوش یکی یکی پیاده شدند.

ریحانه بین مردها به دنبال حمید گشت. او را با صورتی سرخ شده از گرما، خیس عرق پیدا کرد. یک بطر آب دستش بود و کم کم می نوشید. با نگرانی جلو رفت و گفت: سلام خوبی؟

حمید جرعه ای دیگر نوشید. نفسی گرفت و با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: خیلی خوبم. او آر اس بزن.

+: نوش جان. خودت بخور! واقعاً چه جوری می تونی بخوریش؟ از فکرشم حالم بهم می خوره.

_: بگیر بخور. این سوسول بازیا رو بذار تو شهر خودمون. اینجا او آر اس نخوری گرما کله پات می کنه. بگیر. شانس اوردیم که عموم یه جعبه همرام کرد و به اندازه کافی دارم.

ریحانه جرعه ای نوشید. آنقدرها هم بد نبود. بطری را به او برگرداند و گفت: من که زیر کولر بودم خوبم. تو بخور داری میمیری.

حمید بطری را سر کشید و توی اولین سطل زباله انداخت. باهم از راه باریک بین چادرها گذشتند و به چادرهای خودشان رسیدند که دم درشان روی کاغذی اسم کارواندار و شماره کاروان نوشته شده بود.

از هم جدا شدند و به چادرهایشان رفتند. چادرها بزرگ ولی تعداد افراد هم زیاد بود. به هرکسی به اندازه ای که به پهلو روی زمین بخوابد و ساکش را زیر سرش بگذارد جا می رسید. به زحمت جا گرفتند و نشستند. ریحانه قرار نداشت. گرما و رطوبت خفه کننده بین جمعیت کلافه اش کرده بود. بیرون آمد. چند تایی از همسفرها بیرون چادر، سجاده پهن کرده و مشغول عبادت بودند.

حمید هم بیرون بود. کمی آن طرفتر زیر یک درخت ایستاده و با داریوش حرف میزد. با دیدن ریحانه جلو آمد و گفت: سلام حاج خانم.

ریحانه نگاهی به او که حوله ی روی شانه هایش را مرتب می کرد انداخت و گفت: سلام آقاخوش تیپه!

_: هی خانم چشماتو درویش کن. درسته که خوش تیپی من انکار ناپذیره ولی شما هم مُحرِمی.

ریحانه دستی توی هوا تکان داد و گفت: اوه هو! کی میره این همه راه رو! با این سر و زلف پریشون و حوله ای که هنوز باهاش درگیری، خیلی هم دیدنی هستی!

رو گرداند و با قهری ساختگی به راه افتاد. حمید بالاخره دست از حوله اش برداشت. با او همقدم شد و پرسید: حالا کجا میری؟

+: می خوام برم پشت چادرا قدم بزنم و برای خودم دعا کنم.

_: قدم بزنی دعا کنی؟! خب بشین پیش خانما دعا کن.

+: حالم خوب نیست. قرار ندارم. می خوام راه برم. نگران نباش. جای دوری نمیرم گم نمیشم. همین پشتم.

_: خیلی خب باهم میریم.                                                                                     

کنار هم راه افتادند. هردو غرق فکر. گاهی زیر لب ذکری می گفتند. گاهی باهم از آرزوها و دعاهای مشترکشان حرف می زدند. گاهی هم به اصرار حمید کمی او آر اس می نوشیدند. ساعتها راه رفتند و فکر کردند و حرف زدند. ساعتهایی پر از آرامش و حس خوب.

غروب نماز جماعت بود و بعد هم سفره های یکبار مصرف برای شام پهن شدند. غذاهای بسته بندی شده توی ظرفهای یک بار مصرف از مکه آورده بودند. بازهم زوج عاشق توی چادر نماندند. هیچکدام زیاد میل نداشتند. یک غذا گرفتند و بیرون زیر درخت باهم خوردند. بعد همان جا مشغول مناجات شدند. تا صبح گاهی خواب و گاهی بیدار بودند. در حال و هوایی عجیب و ماورای حال و روز زمین.

بعد از نماز صبح هر دو خسته از پیاده روی طولانی و شب بیداریشان به چادرها رفتند. به زحمت زیر نور آفتاب تندی که از بین پارچه های سقف می تابید، خوابیدند.

گرما بیداد می کرد. همسفریها یکی یکی از حال می رفتند. پزشک کاروان و بقیه مرتب مشغول رسیدگی بودند. چند نفر کارشان به سرم رسید و بقیه با او آر اس کمی بهتر شدند. ریحانه هم بین خواب و بیداری، کم کم بطری او آر اسی که حمید داده و سفارش اکید کرده بود که حتماً بنوشد را می نوشید. حالش از آن چه که انتظار داشت بهتر بود. حمید اجازه نداده بود قند و املاح خونش پایین بیفتد.

دعای عرفه را باهم خواندند. بقیه ی روز هم به استراحت و عبادت گذشت. سر شب دوباره سوار اتوبوسها شدند و به طرف مشعر راه افتادند. در مشعر آقایان پیاده شدند تا شب را وقوف کنند و خانمها فقط با توقفی کوتاه همان توی اتوبوس نیت وقوف در مشعر را کردند و گذشتند.

ساعت نه شب بود که به منا رسیدند. منا با هزاران چادر سفید بهم پیوسته و منظم. جلوی دروازه ی آهنین توقف کردند. با راهنمایی ایرانمنش و محبی که به نمایندگی از کارواندار به همراه خانمها آمده بودند، به چادرهایشان رسیدند. خسته و گرفته. اینجا هم جا خیلی کم بود. به زحمت کنار هم جایی برای خوابیدن پیدا کردند. چادرها کولر داشتند ولی اصلاً کفاف آن گرما و ازدحام جمعیت را نمیداد. داستان سرویسهای بهداشتی با آب جوش و جمعیت توی صف اینجا هم ادامه داشت. سیاه پوستها هم از بیرون می آمدند و استفاده از سرویسها سختتر میشد. ولی بهرحال هرچه بود اینجا منا بود و باید اینگونه میبود. امتحانی برای خودسازی.

برای شام غذای گرم نبود. نفری یک قوطی ماست و دو تا خیار و نان و نعنا خشک با کمی گردو و کشمش. شام ساده و سبکشان را خوردند و مثل ماهی ساردین توی قوطی کنسرو، کنار هم خوابیدند.

روز بعد عید قربان بود. آقایان پای پیاده به همراه سیل جمعیت از هر رنگ و نژاد از مشعر به منا راه افتادند. شب را در صحرای مشعر روی زمینهای سخت و ناهموار و کثیف، زیرانداز انداخته و به هر زحمت دراز کشیده بودند. حمید که تا صبح با قلوه سنگهای زیر پایش و پشه های روی سرش و گرمای وحشتناک کشتی گرفته بود و نتوانست بخوابد. بقیه هم حال بهتری نداشتند.

به منا که رسیدند، توی چادرها استراحت کوتاهی کردند و بعد خبر قربانی گوسفندهایشان را دریافت کردند. حالا نوبت تقصیر بود. مردها برای تراشیدن سرهایشان رفتند و زنها کمی از موی و ناخنشان را چیدند و توی خاک گوشه ی چادر دفن کردند.

مردها یکی یکی با سرهای تراشیده و زخم شده برگشتند. ریحانه با دیدن حمید حالش منقلب شد و به چادر برگشت. حمید هم به چادر رفت. تقریباً محل شده بودند. فقط طیب و نساء حرام بودند که بعد از انجام سعی و طوافها حلال می شدند. فعلاً می توانست لباس عوض کند و لباس عادی بپوشد که خیلی خوشحال بود. لباس عوض کرد. استراحت کوتاهی کرد. بعد ریحانه را صدا زد. از مادربزرگ که نمی توانست راه دراز تا کنار جمرات را بپیماید، وکالت گرفتند و برای رمی جمرات رفتند.

راه طولانی و خاکی و گرم بود. باز هم با کمک بطریهای آب غنی شده با او آر اس رفتند. سالن بزرگ سه طبقه ای که دور جمرات ساخته بودند بیشتر به یک تالار باشکوه شباهت داشت تا محلی برای رمی جمرات! صدای تق تق های بی وقفه ی سنگهایی که به نماد شیطان بزرگ می خورد، سالن را پر کرده بود.

از بین جمعیت گذشتند و کنار دیواره ی کوتاهی که جلوی ستون شیطان کشیده بودند ایستادند. ستون که نه.... ستون هم تبدیل به دیواری عظیم شده بود.

سنگ زدن کار خنده داری بود. مثل بازی بچه ها میماند. فقط باید با قدرت می زدند که سنگهایشان را از دست ندهند. باید به قدر روزهای بعد هم سنگ میماند. سنگ ریزه هایی که از کوههای مکه جمع کرده و به دقت نگهداری کرده بودند. بهتر بود که از مشعر جمع کنند ولی سخت بود. همان مکه جمع کرده بودند.

ریحانه هفت سنگ را با چهار خطا زد. جمعاً یازده سنگ از دست داد. اشکالی نداشت. اینقدرها را اضافه جمع کرده بود. حمید اما با افتخار فقط هفت سنگ زد و هر هفت تا به هدف خوردند. کلی سر این داستان خندیدند. بعد نوبت به سنگهای مادربزرگ رسید. حمید که وکالت داشت آنها را هم زد. این بار با سه خطا! ریحانه کلی خندید و سربسرش گذاشت.

موقع برگشتن خوش خوشک و سرحال رفتند. از دکه ای برای خودشان قهوه فرانسه و بیسکوییت خریدند. توی آن گرما و خستگی خیلی چسبید. راه می رفتند و مردم را تماشا می کردند. درباره ی هرکدام حرف می زدند و خیال پردازی می کردند. کم کم به نزدیک چادرها رسیدند. دستفروشهای سیاه پوست همه جا نشسته بودند. انواع شال و روسری و لباس و بدلیجات و لوازم آرایشی که زیر آفتاب داغ معلوم نبود چی از وجودشان بماند را عرضه می کردند.

ریحانه یک شال خوشرنگ سرخ و زرد خرید و روی چادر احرامش انداخت. لباس عوض نکرده بود. احتیاجی نمی دید. مردها بودند که حوله پوشیدن برایشان سخت بود. ولی برای زنها توی آن گرما همین لباس سفید خیلی بهتر بود.

به حمید خندان نگاه کرد. حمید با گوشی از او عکس گرفت. ریحانه هم چندین عکس از راه خاکی و سیاهپوستها و دور و برش گرفت.

بالاخره به چادرها رسیدند. تا شب استراحت کردند. بعضیها برای انجام اعمالشان به شهر مکه می رفتند. اما راه سخت و طولانی بود. ریحانه و حمید نرفتند. هنوز وقت بود. بعد از برگشتن از منا انجام می دادند.

ریحانه سر شب از خواب بیدار شد. مادرجون جون روی صندلی تاشویش نشسته بود و تسبیح می گرداند و ذکر می گفت. با لبخند سلامش گفت. ریحانه هم خواب آلوده سلام کرد و برخاست.

حمید هم حسابی خوابیده بود. بیدار که شد، دم چادر زنانه آمد و ریحانه را صدا زد. باهم برای قدم زدن و گردش بین چادرها رفتند. مرتب برای خود نشانه می گذاشتند که چادرهایشان را گم نکنند. تا دیروقت باهم بودند. وقتی برگشتند همه خواب بودند. هرکدام توی چادر خودشان به زحمت جای کوچکی برای خوابیدن پیدا کردند و دراز کشیدند.

صبح روز بعد دوباره برای سنگ زدن رفتند. این بار به هر سه شیطان باید سنگ می زدند. سالن بزرگ، بسیار شلوغ و سنگ زدن خیلی سخت بود. با زحمت سنگهایشان را زدند. برگشتن ریحانه ضعف کرد و افتاد. آبشان تمام شده بود. حمید با کلی زحمت آب پیدا کرد و با کمی نمک که توی جیبش داشت به او داد. بهتر که شد راه افتادند. یک مطعم پیدا کردند و ساندویچ و سیب زمینی سرخ کرده خریدند. بعد از غذا راه افتادند ولی گم شدند. ساعتها دور خودشان گشتند. از این و آن نشانی پرسیدند. با کلی زحمت به آقای داورفر زنگ زدند. آنتن کم بود و هی قطع میشد. داورفر هم نتوانست راهنماییشان کند. چون نمی دانستند کجا هستند. نزدیک غروب بود که بالاخره به چادرهایشان رسیدند. بیچاره مادربزرگ هم از نگرانی گم شدن آنها حالش بد شده بود. دکتر کاروان به دادش رسیده بود و با آرامبخش و قرص قلبی، وضعیتش عادی شده بود. ریحانه و حمید را که دید او هم آرام گرفت و هر سه از خستگی تقریباً بیهوش شدند.

روز بعد باز باید برای سنگ زدن می رفتند. این بار با گروهی از همسفرها همراه شدند و به سلامت رفتند و برگشتند. ظهر بعد از نماز اتوبوسها یکی یکی رسیدند و همگی عازم مکه شدند.

وقتی به اتاقشان رسیدند همگی از شوق یک اتاق و سرویس بهداشتی تمیز و جای راحت برای خوابیدن ذوق زده بودند. امتحان سختشان با موفقیت تمام شده بود. رعنا و ریحانه میعاد اعمالشان را هم انجام داده بودند. ولی ریحانه و لیلی بعد از یک حمام عالی و استراحت، آخر شب به حرم رفتند. طواف واجب، نماز پشت مقام ابراهیم (ع) ، سعی، طواف نساء، نماز و تمام...

تمام آنچه که برایش این همه سختی به جان خریده بودند. ریحانه و حمید در کنار هم سجده ی شکر به جا آوردند. باور نمی کردند که توانسته باشند که اعمالشان را تمام کنند. می ماند طوافهای مادرجون جون که حمید روز بعد می کرد.


شوق کعبه عشق خانه (23)

یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 01:58 ب.ظ

سلام به روی ماه عزیزان جان

ببخشید که اینقدر طول کشید و دیر شد. از همیشه شلوغتر بودم. گرفتار روزمرگیهایی به اسم زندگی.... سفر و حضر و عروسی و فوت ناگهانی و نامزدی و مریض داری و.... همه چی کنار هم.... خدایا شکرت.... نیمه دوم تعطیلات با ماشین رفتیم مشهد. به یاد همتون بودم. اینقدر شلوغ بودم که نشد قبلش خداحافظی کنم. بعدشم هرکار می کردم نمیشد بیام سر بزنم. دیگه از دیشب دل رو یه دل کردم و نشستم به نوشتن. کلی خیاطی دارم که موندن پشت این قسمت داستان.... خدا کنه امروز به همشون برسم.





ده روز از سفر پر ماجرایشان گذشت. هنوز مکه بودند و هنوز موسم حج نرسیده بود. هرروز اول زیارت بعد گردش و خرید و این طرف و آن طرف. ریحانه به عمرش این همه خوش نگذرانده بود! تمام پولشان صرف تاکسی میشد. همه ی فروشگاههای دور و نزدیک شهر را می گشتند. پول زیادی هم برای خرید نداشتند. در نتیجه فقط گردش می کردند و در نهایت کمی خوراکی می خریدند. مادرجون هم برای زیارت همراهشان میشد و بعد از حرم به اصرار به تنهایی به هتل برمی گشت. اهل خرید و گردش نبود، دلش هم نمی آمد مزاحم زوج جوان بشود.

آن روز بعدازظهر ریحانه اتفاقاً به هتل برگشته بود. توی اتاق مشغول استراحت بود تا عصر بشود و دوباره با حمید بیرون بروند.

روی تخت لم داده بود و بحث هم اتاقیها را تماشا می کرد. رعنا با شوهرش دعوا کرده بود و عصبانی بود. خواهرش ریحانه حق را به شوهرش میداد و لیلی به شدت از رعنا دفاع می کرد. یک دفعه لیلی به طرف ریحانه برگشت و به تندی پرسید: تو چرا به جای اظهار نظر هی لبخند ملیح می زنی؟

ریحانه خندید و پرسید: چی بگم؟

رعنا گفت: از من دفاع کن جبهه مون سنگین بشه.

ریحانه با لبخند پرسید: حیف نیست دعوا می کنین؟ من الان دو ساعته حمید رو ندیدم دلم براش تنگ شده.

=: حساب توئه تازه عروس با ما کهنه عروسا فرق می کنه.

+: چه فرقی می کنه؟ مهم این سفره که نباید تلخ بشه.

لیلی گفت: ما که نمیگیم روز اولی داشتی از نگرانی و عصبانیت خودتو و شازده دوماد رو می کشتی! حالا که شکر خدا رفع نگرانی شده یاد نصیحت کردن افتادی.

+: من غلط بکنم نصیحت بکنم. اصلاً هرکار دوست دارین بکنین.

با صدای زنگ تلفن اتاق، رعنا گفت: بیا شازده داماد حلال زاده هم هست. لابد اونم دلتنگه زنگ زده صداتو بشنوه دلش وا شه.

ریحانه میعاد گوشی را برداشت. با خنده سلام و علیک کرد و بعد گفت: شوهر شماست رعناجان!

رعنا متعجب و حرصی گفت: نه بابا!

ولی پنج دقیقه بعد خوش و خندان بود. آشتی کرده بودند.

 

حمید چمدانش را کف اتاق خالی کرده بود و مرتبش می کرد. داریوش پاکت سسی به طرفش پرت کرد و گفت: تو فکری بچه. چی شده؟

حمید بدون این که سر بردارد گفت: هیچی. چیزی نشده.

آرش از دستشویی بیرون آمد و گفت: آخیش! یه دفه این پسره نبود یه دسشویی با فراغ بال رفتیم!

حمید پوزخندی زد و گفت: خوش به سعادتت!

بعد دوباره متفکرانه مشغول تا زدن شلوارش شد.

داریوش هم با اخم نگاهش کرد. آرش روی تخت کنار داریوش نشست و آرام پرسید: این چشه؟

داریوش گفت: صد بار گفتم خوشم نمیاد بشینی رو تختم! من چمیدونم. از خودش بپرس.

حمید برگشت و پرسید: باز چیه؟

آرش در حالی که برمی خاست با خنده گفت: از بس گیر میده رو تخت من نشینین، آدم کرمش می گیره که حتماً بشینه ببینه چی قسمت می کنن اونجا!

حمید دوباره چشم به چمدانش دوخت و گفت: خودآزاری داری! می بینی که مثل دخترا جیغش در میاد. ولش کن.

آرش که حالا قهقه می خندید گفت: والا! عین دخترا وسواس داره. این اداها چیه آخه؟

داریوش گفت: تو هم مثل نمی دونم کیا سه ساعت میری دسشویی. خوبه بیام هی مشت بکوبم پشت در؟

حمید غر زد: بس کنین بابا.

داریوش برگشت و به حمید نگاه کرد. با اخم گفت: ولی تو یه چیزیت میشه.

حمید در چمدانش را بست. از جا برخاست و در حالی که به طرف در می رفت گفت: خوبم بابا.

بدون هدف از در بیرون رفت. ناراحت بود. از این که اینقدر دستش تنگ بود که جز خوراکی چیزی برای ریحانه نخریده بود عصبانی بود. درست بود که توی گردشهایشان کلی خوش می گذشت و ریحانه هم همیشه از همین گشت و گذار راضی بود ولی دلش نمی خواست فقط همین باشد. ریحانه تنها چند قلم کفش و لباس، آن هم با پول خودش از حراجیها خرید کرده بود و با هزار شوخی و عشوه راضی نشده بود که حمید پول بدهد.

دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد. لگدی به زمین زد و بی حوصله راه افتاد. هنوز به سر راهرو نرسیده بود که در اتاق باز شد و داریوش صدایش زد. برگشت و سؤالی نگاهش کرد.

داریوش به اتاق اشاره کرد و گفت: بیا خانمت پای تلفنه.

به اتاق برگشت. قبل از این که از کنار داریوش رد شود، داریوش ضربه ی دوستانه ای سر شانه اش زد و گفت: دعوا نمک زندگیه. غصه نخور. آشتی می کنین.

پوزخندی زد و گفت: دعوا نکردیم.

گوشی را برداشت و گفت: جانم ریحانه؟ سلام.

+: سلام حمید خوبی؟

_: خوبم. تو خوبی؟

+: خوبم. ببین... لیلی اینا دارن عصری میرن سوق الحجاز. ما هم باهاشون بریم؟ اونجا یه شعبه ی جریر هست. لوازم تحریره. خیلی دوست دارم ببینمش. حمید نگو نه. بریم؟

لبخند غمگینی بر لبش نشست. آرام گفت: میریم. چرا که نه؟

+: واااای مرسی! عاشقتم. دوست دارم. می بوسمت. خداحافظ.

و بدون این که منتظر جواب بشود قطع کرد. حمید به تلخی خندید و گوشی را گذاشت.

لوازم التحریر! ریحانه حاضر بود از کفش و لباس و حتی خوراکش بزند اما یک عالمه لوازم التحریر خوشگل و رنگی بخرد.

غم عالم به دلش ریخت. از جا برخاست و دوباره از اتاق بیرون رفت. بدون این که بگذارد فکر بیشتر مانعش بشود، به طرف اتاق آقای داورفر رفت.

در اتاق باز بود. آقای داورفر پشت میز نشسته بود و چیزی می نوشت. حمید ضربه ای به در زد و گفت: سلام. میشه بیام تو؟

=: به سلام حمید خان گل! چه عجب از این طرفا! بیا تو.

وارد اتاق شد. با دیدن آقای محبی یکی از دستیاران آقای داورفر لب برچید. جلوی او نمی توانست حرف بزند. اما خیلی معطل نشد. آقای داورفر نوشتنش را تمام کرد. کاغذ را به طرف محبی گرفت و گفت: بیا فعلاً همینا. برو ببین چکار می تونی بکنی.

محبی کاغذ را گرفت. با هر دو خداحافظی کرد و بیرون رفت. آقای داورفر به طرف حمید برگشت و گفت: خب. من در خدمتم. چرا نمیشینی؟

حمید به آرامی لب تخت نشست. قرض کردن همیشه سخت بود، این بار از همیشه سختتر.

هرچه کرد نتوانست بگوید. آخر هم چند جمله ی بی ربط سر هم کرد و خداحافظی کرد. هنوز از اتاق بیرون نرفته بود که آقای داورفر دست روی شانه اش گذاشت. با لبخند مرموزی گفت: اصل کاری رو نگفتی!

آب دهانش را به سختی قورت داد و پرسید: اصل کاری؟

آقای داورفر با همان لبخند اعصاب خرد کن پرسید: اتاق خالی می خواستی؟ روت نشد بگی؟ پسر خوب من که تو جلسه اعلام کردم که هرکی می خواد بیاد بگه. بیا عزیزم. کلید همین جاست.

حمید از خجالت و ناراحتی چشمهایش را بست. حتی کمی عصبانی بود. بالاخره از بین دندانهای بهم فشرده گفت: من کلید نمی خواستم. من... من هیچی نمی خواستم. ببخشید که مزاحم شدم.

=: چرا ناراحت میشی؟ خجالت نداره پسرجان. اصلاً شماره منو که داری. هروقت خواستی کافیه یه پیام بدی. اگه نوشتن برات راحتتره. بیا بیا لوس نشو. کلید همین جاست.

حمید در حالی که به شدت سعی می کرد صدایش از عصبانیت بالا نرود، نیم نگاهی به در باز اتاق انداخت و غرید: من کلید نمی خوام. پول کم آوردم. که... اونم نمی خوام. متشکرم.

و به سرعت از اتاق بیرون رفت. در دل مدام به خودش لعنت می فرستاد و حرص می خورد. تنه ای به مردی که صورتش را ندید زد و زیر لب تند گفت: ببخشید. معذرت می خوام.

و به همان سرعت به راهش ادامه داد. داریوش بود که شانه اش را کشید. با چهره ای درهم نگاهش کرد و آرام گفت: حمید!

تعجب کرد. اما کمی هم خیالش راحت شد. این که یک رفیق آبروریزی اش را بفهمد خیلی بهتر بود تا یک غریبه!

نفس عمیقی کشید و نگاه از او برگرفت. داریوش با دلخوری پرسید: میمردی بگی پول می خوام؟ بعد از چند وقت نون نمک همدیگه رو خوردن حالا دیگه من غریبه ام؟

سر برداشت و نگاهی به آن بچه پولدار کرد که روز اول جلوی در کلاس حج او را کنار ماشین گرانقیمتش دیده بود. ولی بعد از آن حتی یک لحظه رفتاری از او ندید که دال بر پولداری او باشد. داریوش اینقدر خاکی و صمیمی بود که از همه زودتر با او دوست شده و انس گرفته بود. ولی در همان دنیای رفاقت دلش نمی خواست از او پول بگیرد. مبادا این پول کثیف خللی در دوستی شان وارد کند. ولی حالا...

داریوش با همان دلخوری و طلبکاری ادامه داد: اهل گوش وایسادن نیستم. ولی هرچی پرسیدم نگفتی چه مرگته. نگرانت شدم که دنبالت امدم.

آقای داورفر از جلوی اتاقش صدا زد: حمید... یه لحظه بیا.

برگشت و به او نگاه کرد. بعد نگاه دیگری به داریوش انداخت و کلافه از هر دو دور شد. هیچوقت اینقدر از دست خودش عصبانی نشده بود. با همان حال بد از هتل بیرون زد و تا حرم پیاده رفت. چشمش که به خانه کعبه افتاد اشکش ریخت. به سجده افتاد و نالید: خدایا غلط کردم که به مخلوقت رو انداختم. خدایا ببخش که فراموش کردم که کجا هستم و با چه لطفی منو طلبیدی.

آنقدر نشست و مناجات کرد تا با صدای زنگ گوشیش به خود آمد. نگاه کرد. چندین از تماس از دست رفته که اصلاً توی آن شلوغی صدایش را نشنیده بود. این دفعه هم اتفاقاً از ذکر خدا غافل شده بود و حواسش به جایی غیر از خانه ی عشق رفته بود که شنید.

با صدایی گرفته جواب داد: الو ریحانه؟

ریحانه با گریه پرسید: حمید خوبی؟

_: سلام. خوبم. ببخش خیلی زنگ زدی؟ حرم هستم. نشنیدم.

+: علیک سلام. دلم هزار راه رفت. میمردی قبل از رفتن یه خبری بدی؟ هممون نگرانتیم. به داریوشم یه زنگی بزن. رفته بیرون دنبالت بگرده.

_: من... من خوبم. معذرت می خوام. یه کم... یه کم حالم گرفته بود امدم حرم. ببخش. الان میام بریم حجاز.

+: من غلط کردم گفتم بریم بازار. نمی خوام. لیلی اینا رفتن. تو فقط سالم برگرد. هزار بار مردم و زنده شدم.

_: ریحانه... من...

+: هیچی نگو. فقط بیا. خداحافظ.

نفس عمیقی کشید و آرام گفت: خداحافظ.

قطع کرد و با ناراحتی به گوشی نگاه کرد. سر برداشت. شب شده بود! خانه کعبه همچنان با شکوه و عظمت روبرویش بود. پاهایش خواب رفته بودند. به زحمت برخاست.

دستی روی شانه اش نشست. برگشت. داریوش بود و نگاهی غرق در تأسف، شماتت و هزار حرف نگفته. داریوش بازویش را گرفت و بدون هیچ حرفی تا کنار ایستگاه اتوبوس همراهی اش کرد. سوار شدند. بازهم بینشان فقط سکوت بود.

بالاخره حمید به حرف آمد و گفت: داریوش من... من نمی خواستم پول بینمون فاصله بندازه.

داریوش بدون این که نگاهش کند گفت: من عزت نفس تو رو می فهمم حمید. ولی یک لحظه هم خودتو بذار جای من. اگه جای من بودی... اگه داشتی و کمک نمی کردی... روت میشد بری زیارت؟ امدیم اینجا چکار کنیم حمید؟ من اگه فقط دلم می خواست برم سفر خارج میومدم اینجا؟ نه والا! باور کن کشورایی دیدم از اینجا خیلی باحالتر! امدم اینجا یه چیزایی یاد بگیرم. یه چیزایی بفهمم. امدم اینجا خودمو بسازم حمید. بعد تو می ترسی دو قرون از من قرض کنی بینمون فاصله بیفته؟؟؟ لعنت به پولی که بخواد بین من و تو فاصله بندازه. آتیشش می زنم اون پولو!

حمید با ناراحتی به چشمهای تر او نگاه کرد. بعد با نگاهش اشاره ی کوتاهی به در باز اتوبوس کرد. پیاده شدند. توی ایستگاه کُدَی بودند. باید اتوبوس عوض می کردند. داریوش کیف پولش را در آورد و به طرف او گرفت. با اخم گفت: اینو بگیر بذار جیبت. نمی دونم چقدر توشه. ولی برای امشب کارتو راه میندازه. دست زنتو می گیری می بریش گردش. اما و اگر بیاری به والله آتیشش می زنم.

حمید با خنده ای زورکی گفت: کیفشو بگیر حداقل.

داریوش پشت به او کرد و در حالی که به طرف اتوبوس بعدی می رفت، دستی توی هوا تکان داد و گفت: مهم نیست. بعداً پسش بده.

حمید نیم نگاهی به صد دلاریهای تو کیف انداخت. نفسش را پف کرد و زیر لب غر زد: این همه داده دست من نمیگه اگه گمش کنم باید چه خاکی تو سرم بریزم؟!

سر برداشت. داریوش داد زد: بدو! الان میره.

دوان دوان خودش را به اتوبوس رساند. جا نبود. دوتایی وسط ایستادند. دستش را روی جیبی که محتوی کیف پول بود نگه داشت و تا هتل ایستاده رفتند.

اتوبوس مثل همیشه جهت مخالف هتل توقف کرد. باید از خیابان رد می شدند. سر برداشت. ریحانه را بالای پله های ورودی هتل دید. آهی از ناراحتی کشید و با داریوش از عرض خیابان گذشتند.

ریحانه آنقدر ایستاد تا حمید عرض خیابان را هم بسلامت رد کرد. بعد پشت به او کرد و با قدمهای سریع توی هتل رفت. تا جلوی آسانسور بانوان تقریباً دوید و با دیدن در باز یک آسانسور خودش را توی آن انداخت و بالا رفت. جلوی اتاقشان ایستاد. گردنبند محتوی کارت شناسایی و کلید کارتی را بالا گرفت. یاد گرفته بود. با یک حرکت در را باز کرد. همین که در اتاق را بست، لباسهایش را کف اتاق پرت کرد و زیر دوش رفت.

حمید با داریوش وارد شد. چشم گرداند و متعجب پرسید: کجا رفت؟

=: به نظرم رفت تو آسانسور. لابد اتاقشه. برو از دلش در بیار. خیلی نگرانت بود.

حمید سری تکان داد و به طرف آسانسورهای آقایان رفت.

پشت در اتاق ریحانه ایستاد. صدای دوش می آمد. با این حال چند ضربه به در زد. چون جوابی نیامد کمی محکمتر کوبید.

ریحانه بین اشک و آب صدای در را شنید اما موضعش را تغییر نداد. کمی بعد صدای گوشیش را شنید، اما باز هم توجه نکرد.

حمید توی راهرو می رفت و برمی گشت. هنوز صدای آب می آمد. مگر یک حمام رفتن چقدر طول می کشید؟! صدای آب که قطع شد دوباره در زد و جوابی نگرفت.

ریحانه با حوصله لباس پوشید. موهایش را توی حوله پیچید. از توی چشمی نگاه کرد. حمید گوشی به دست پشت در بود. گوشی ریحانه هم زنگ می خورد. بالاخره رضایت داد که در را باز کند.

حمید گوشی را پایین آورد. نفسش را پف کرد و گفت: غلط کردم.

ریحانه از جلوی در کنار رفت و گفت: بیا تو. بچه ها نیستن.

وارد اتاق شد و در را آرام پشت سرش بست. ریحانه خم شده بود و لباسهایی را که کف اتاق انداخته بود جمع می کرد. در همان حال گفت: می شنوم.

حمید نفس عمیقی کشید. سری تکان داد و گفت: گفتنی نیست. دلم گرفته بود رفتم حرم. معذرت می خوام که بی خبر رفتم.

با احتیاط پا پیش گذاشت. بازوی ریحانه را گرفت و گفت: این گردن من از مو باریکتر. هر تنبیهی بگی قبول دارم.

+: برو عقب بوی گاو مرده میدی.

حمید فروخورده خندید و قدمی عقب رفت. ریحانه لباسهایش را روی چمدانش ریخت و خودش روی تختش انداخت. ساعدش را روی چشمهایش گذاشت و گفت: تموم شد حمید. برو. خوشحالم که سالمی. حالا تنهام بذار و اجازه بده با خودم کنار بیام. فردا همه چی مثل قبله. بهت قول میدم.

_: من تا فردا دق می کنم.

ریحانه دستش را از روی چشمش برداشت. نگاهش کرد و با چهره ای گرفته پرسید: اصلاً فهمیدی به من چی گذشت؟! تو کشور غریب... بی خبر گذاشتی رفتی... گفتم تصادف کردی... گرفتنت... هزار بلا سرت امده... دیگه می بینمت یا نمی بینمت....حالا طاقت نداری تا فردا صبر کنی؟! قهر نیستم. ولی نمی خوام ببینمت. خواسته ی زیادیه؟!

_: حق داری. هرچی بگی حق داری. ولی تنها بمونی و فکر و خیال بکنی خیلی بدتره. حاضر شو بریم حجاز.

+: الان؟؟؟ ساعت هشت شبه!

_: فقط میریم جریر. بقیه ی مغازه هاشو یه دفعه دیگه میریم. یه شامم می خوریم میاییم.

+: برو یه دوش بگیر. اینجوری باهات هیچ جا نمیام. تو ماشین بشینم کنارت خفه میشم.

_: اینم چشم. امر دیگه؟

+: برو حمید.

_: تا حاضر شی بری پایین، منم سریع یه دوش گرفتم و امدم.

ریحانه فقط سری تکان داد و با بی صبری منتظر رفتنش شد. بعد برخاست. آرام آرام آماده شد و به لابی هتل رفت.

حمید با عجله به اتاقش برگشت. سلام کرد. داریوش رو تختش دراز کشیده بود و از تلویزیون ایران فوتبال میدید. هیجان خاصی هم نداشت. با آرامش تماشا می کرد. با دیدن او سر برداشت. جواب سلامش را داد و پرسید: تو چرا هنوز اینجایی؟

_: یه دوش می گیرم بعد میرم. ضمناً این کیفت...

در حال در آوردن کیف پول از جیبش به طرف داریوش رفت. کیف را باز کرد. دو تا صد دلاری برداشت و شکل بادبزن چینی باز کرد که داریوش تعدادش را ببیند.

توضیح داد: خیلی از لطفت ممنون. دویست دلار برمی دارم. بیشتر از این واقعاً احتیاج ندارم. تازه می خواستم از داورفر صد دلار بگیرم ولی چون اصرار کردی...

با خجالت کیف را کنار دست داریوش روی میز پاتختی گذاشت. داریوش سری تکان داد و گفت: باشه. بهرحال اگه تعارف کردی نکردی. بذار منم از این سفر نصیبی ببرم.

حمید با لبخند خجالت زده ای گفت: می بری. خیلی زیاد. مهم نیت خیرته. لطفتم که زیاده. خیلی متشکرم.

=: خواهش می کنم. بدو بیشتر از این معطلش نکن.

_: باشه.

به سرعت دوش گرفت و بیرون آمد. در حالی که آماده ی رفتن میشد از داریوش پرسید: تو چرا تنهایی؟

داریوش نیم نگاهی به او انداخت و بعد دوباره به تلویزیون چشم دوخت. در همان حال گفت: وقتی امدم دنبال تو، خانمم با مامان باباش رفت پاساژ.

_: وای ببخشید! به خاطر من تنها موندی!

=: دیوونه شدی؟ برو به زنت برس. من حالم خوبه. بذار یه شب آسوده باشم. چقدر برم پاساژ؟ دارم کیف دنیا رو می کنم. برو بذار باد بیاد.

حمید خندید و در حالی که بیرون می رفت، گفت: خوش بگذره. خداحافظ.

توی لابی با ریحانه که هنوز هم سر سنگین بود همراه شد و بیرون آمدند. با دو سه تا راننده تاکسی چک و چانه زد و بالاخره به یکی راضی شد. طبق قوانین امنیتی اول خودش سوار شد، بعد اجازه داد ریحانه سوار شود. راننده هم که قبلاً مقصد را پرسیده بود، بدون سؤال راه افتاد.

جریر با آن شعار "لیس للمکتبه فقط" که همه جا ذکر کرده بود، جای دیدنی ای بود. انواع کتاب، لوازم التحریر، وسایل مختلف نقاشی، کارهای چوبی تزئینی و مصرفی، کامپیوتر، تلفن همراه و.... دنیایی تماشایی بود. مخصوصاً با آن همه ذوق و شوق ریحانه که برای همه چیز هیجان زده میشد و با خوشحالی یکی یکی را تماشا می کرد. برخلاف مغازه های دیگر حتی حاضر به خرید هم شد.

حمید تهدید کرد: هرچی می خوای بردار. من دارم. میدم. برنداری من می دونم و تو! هیچی نذاشتی من بخرم.

ریحانه با نگاهی درخشان گفت: باشه اینا رو تو بخر. چون خیلی دوسشون دارم. همیشه یادم میمونه که تو برام خریدی.

حمید با عشق نگاهش کرد. چه کرده بود که خدا نعمتی به این عزیزی به او ارزانی کرده بود؟ چطور باید شکرش را می کرد؟

لبخندی زد و گفت: خیلی دوستت دارم. می خوام اینو یادت بمونه.

شوق کعبه عشق خانه (22)

سه‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 01:08 ق.ظ
سلام سلام سلامممم
عیدتون مبارک!

تنتون سالم لبتون خندون دلتون شااااااد

این کامپیوتر ما بالاخره جا گیر و اصلاح شد شکر خدا. فقط کارت گرافیکش کمی مشکل داره که انشاءالله اونم کم کم درست بشه رنگ و روش باز شه
قصه هم نشده بنویسم. یه پست کوچولو داشته باشین به قول کرمونیا سُکِش بشکنه تا بعد بیام انشاءالله

حمید گفت: دور یک تموم شد. ریحانه انگشتر پلاستیکی ای که به همین منظور تهیه کرده بود را روی انگشت کوچکش نشان داد و گفت: دور یک.

دستش را دوباره مشت کرد که انگشتر نیفتد. به حجر چشم دوخت. به در خانه. به رکن حطیم. به نیم دایره ی حجر اسمعیل که سربازی در ورودی اش ایستاده بود و اجازه ی ورود نمی داد. حمید او را به کنار دیواره ی حجر هدایت کرد. ریحانه در حالی که به دیوار دست می کشید به راهش ادامه داد. سر برداشت. ناودان طلا را به دقت نگاه کرد. در دل برای یک یک عزیزانش دعا کرد و بهترینها را برایشان از خدا خواست.

حمید سر برداشت و به خانه چشم دوخت. سیل کاروان زردپوستی آن دو را بیشتر به دیوار حجر فشرد. ریحانه را محکمتر گرفت و به خاطر داشتنش از ته دل خدا را شکر کرد.

ریحانه دست حمید را که روی قفسه ی سینه اش را می فشرد، گرفت و کمی کنار زد. سر برداشت و به زحمت نفس عمیقی کشید. هوا مرطوب و جمعیت زیاد و نفس کشیدن سخت بود.

حمید خم شد و پرسید: حالت خوبه؟

ریحانه نفس دیگری کشید و گفت: خوبم.

به راهشان ادامه دادند. دوباره مستجار... به دیوار کعبه آویختند و از ته دل دعا کردند. باز راه افتادند. دور دوم هم تمام شد.

ربع ساعتی بعد حمید نفس عمیقی کشید و گفت: تموم شد.

ریحانه با عشق به خانه چشم دوخت و از ته دل شکر کرد.

بیرون آمدن از بین سیل جمعیت در حال طواف خودش داستانی بود. آرام آرام جمعیت را شکافتند و مدتی طول کشید تا توانستند به جایی که مادربزرگ نشسته بود برگردند.

بین راه حمید گفت: خدا رو شکر که عقد بستیم. از فکر تنها طواف کردنت دیوونه می شدم.

ریحانه با لبی خندان به طعنه گفت: بله. به تو که بد نمی گذره.

حمید با نگاهی خندان پرسید: حاج خانم می دونی کجایی که داری متلک میگی؟

ریحانه لب برچید، شانه ای بالا انداخت و مظلومانه گفت: تقصیر من نیست.

حمید سری از روی تأسف تکان داد. بعد سر برداشت و با لبخند به مامان جون سلام کرد. نماز طوافش را که خواند، ریحانه را به مامان جون سپرد و رفت تا برایشان آب زمزم بیاورد.

ریحانه هم نماز خواند و بعد همان جا کنار صندلی مامان جون روی زمین نشست و سرش را روی زانوی مادربزرگ گذاشت. با قلبی آرام به کعبه چشم دوخت و زیر لب مشغول دعا کردن شد. مامان جون هم با مهربانی نوازشش می کرد.

یک زن میانسال ایرانی هم بعد از رفتن حمید پیش آمد، یک صندلی تاشو را کنار ویلچر مامان جون باز کرد و نشست. تمام مدت با خریداری به دخترک خسته ی زیبا چشم دوخته بود. بالاخره هم سر صحبت را با مادربزرگ باز کرد. از این طرف و آن طرف حرف زد و پرسید. میان کلام مثلاً کاملاً اتفاقی با لبخند به ریحانه اشاره کرد و پرسید: نوه تونه؟

مامان جون نگاهی پرمهر به دخترک انداخت و گفت: بله.

=: خدا حفظش کنه. نازی! خسته شده.

مامان جون هم انگار خسته بود. با وجود این که منظور زن را که اتفاقاً پسر جوانش هم کنارش بود، فهمیده بود، اما حوصله ی توضیح دادن نداشت.

زن هم با اطمینان به این که ریحانه مجرد است، شروع به تعریف و تمجید از پسرش کرد. به آنجا رسید که گفت: نجیب، خوب، سر به زیر، درس خونده، بالای خونمونم یه واحد سه خوابه براش ساختیم که الان فقط تزئینات داخلیش مونده. قبل از سفر می خواست تمومش کنه، گفتم نه مادر جون. خونه مال عروسه. بذار بسلامتی عروس بیاری با سلیقه ی اون کاملش کن.

ریحانه آهی کشید و سر برداشت. چشمش به چهره ی پسر جوان افتاد که با لبخند نگاهش می کرد. رو به زن کرد و گفت: شوهر من معماری داخلی خونده. اگه دوست داشته باشین میتونه برای تزئینات خونه کمکتون کنه.

لبخند از روی لبهای مادر و پسر پرید. زن بریده بریده پرسید: تو... واقعاً... یعنی... شوهر داری؟ اصلاً بهت نمیاد!

ریحانه سر برداشت و با خونسردی گفت: اینهاش... امد.

حمید پیش آمد. با کنجکاوی نگاهی به مادر و پسر انداخت و سلام کوتاهی کرد که جوابهای کوتاهتری هم گرفت.

لیوان یک بار مصرف آب را به طرف مامان جون گرفت. مامان جون هم بعد از کلی تعارف به مادر و پسر، مشغول نوشیدن شد.

ریحانه هم لیوان دوم را گرفت. با لبخندی پر مهر از حمید تشکر کرد و بدون تعارف به لب برد. از بالای لیوان پسر را دید که با بیقراری از مادرش پرسید: مگه نمی خواستی بری خرید؟ داره دیر میشه ها!

هر دو از جا برخاستند. با عجله خداحافظی کردند و رفتند. حمید رفتنشان را نگاه کرد و با اخم پرسید: چی می گفتن؟

ریحانه در حالی که به زحمت جلوی خنده اش را می گرفت گفت: هیچی. مادره داشت می گفت برای پسرم یه خونه ی سه خوابه ساختیم که تزئیناتش مونده. منم گفتم شوهرم معمار داخلیه، اگه بخواین می تونه کمکتون کنه. ولی انگار خیلی از حرفم خوششون نیومد. پا شدن رفتن.

این را گفت و از خنده منفجر شد. مامان جون هم می خندید. حمید سری تکان داد و با نگاهی عاقل اندر سفیه گفت: چه خوششم امده!

ریحانه بین خنده گفت: آخه من تا حالا خواستگار گذری نداشتم. خیلی مضحک بود!

حمید کم کم عصبانی میشد. در حالی که می کوشید لحنش عوض نشود، با ناراحتی پرسید: ریحانه می فهمی چی داری میگی؟

مامان جون با آرامش گفت: بسه دیگه مادرجون. شوهرتو حساس نکن. بریم حمیدجان؟

حمید پشت ویلچر ایستاد و گفت: بریم.

ریحانه هم از جا برخاست و آرام و باادب خارج شدند.

+: مامان جون بریم ابراج؟ یه کم خرید کنیم بعد بریم خونه.

=: بریم مادر. منم شدم وبال شما.

+: دهه! این چه حرفیه؟! ناسلامتی شما منو آوردین ها!

=: چی بگم آخه همه اش دارم بهتون زحمت میدم. مخصوصاً بچم حمید!

+: اجرشو می بره. غصه نخورین.

_: راست میگه. چرا نمیذارین با دل خوش اجرشو ببرم؟ یه ویلچر هل دادن کسی رو نکشته. خیالتون راحت.

=: کمرت درد می گیره.

_: کمرم خوبه شکر خدا. قبل از سفرم با ریحانه تقویت کردیم برای این روزا.

=: الهی خیر از جوونیتون ببینین.

_: سلامت باشین.

وارد بازار ابراج البیت شدند. دکه های آبمیوه فروشی و عطر و عود فروشی گوشه و کنار سالن بزرگ را پر کرده بودند. مغازه های برندهای مختلف اروپایی و امریکایی هم دور سالن بودند.

وارد یک لباس بچه فروشی شدند. مامان جون می خواست سوغاتی بخرد. اما قیمتها اینقدر بالا بود که پشیمان شد.

ریحانه یک شلوار یک وجبی صورتی با ستاره های سفید برداشت و گفت: وای این چه موشه!

مامان جون گفت: اینجا نه... ولی یه جایی که قیمت مناسبی دیدین چند تا لباس بچه بردارین تبرک کنین ببرین. بسلامتی هر وقت بچه دار شدین داشته باشین.

حمید که پشت ویلچر ایستاده بود از خجالت رو گرداند. ریحانه هم کمی رنگ به رنگ شد. بعد برای عوض کردن فضا با خوشی گفت: نه من همینو می خوام! خیلی خوشگله. بذارین ببینم. قیمتشم مناسبه. به پول ما حدود سیصدهزار تومن میشه. حمید زود باش. برو حسابش کن.

حمید ابرویی بالا انداخت و گفت: غلط کرده بچم. باباش تا حالا شلوار سیصد هزار تومنی نپوشیده.

ریحانه لباس را سر جایش گذاشت و با عشوه گفت: ایششش خسیس!

حمید نگاهی خشمگین به فروشنده که با لذت به اداهای ریحانه نگاه می کرد انداخت و اخم کرد. ویلچر را عقب کشید و گفت: بریم.

ریحانه معترضانه گفت: تماشا کردنش که خرج نداره. بذار یه کم تماشا کنم.

حمید سعی کرد آرام باشد. به زحمت خودش را کنترل کرد و محکم گفت: بریم ریحانه.

ریحانه پا کشان و غرغرکنان به دنبال او خارج شد. حتی غرغرهای در قالب طنزش هم برای حمید شنیدنی بود. نمی دانست واقعاً همه به اندازه ی او از هر ادای این دختر ذوق می کنند یا فقط برای او اینطور است؟

کلافه دورش را پایید. شکر خدا کسی به ناموسش نگاه نمی کرد. نفسی به راحتی کشید و به هل دادن ویلچر ادامه داد. با آسانسور بالا رفتند. مامان جون توی یک پارچه فروشی مشغول انتخاب پارچه شد.

ریحانه بی حوصله به پارچه ها نگاه می کرد. حمید پرسید: چیزی نمی خوای؟

+: پارچه؟ نه. دردسر داره. بده خیاط... برو... بیا... حوصله ندارم.

_: مامان برات میدوزه.

+: از مامانت مایه نذار. هنوز شرمنده ی اون چار دست لباس خوشگلم. دلیل نمیشه که هر دقه مزاحمش بشم. اصلاً لباس آماده بیشتر بهم می چسبه.

_: خیلی خب بابا دعوا نداریم.

بالاخره مامان جون خریدش را کرد. توی مغازه ی بعدی هم ریحانه یک بلوز ظریف نخی برای خودش خرید. حمید هم از موبایل فروشی برای خودش شارژر خرید. شارژرش را جا گذاشته بود. این دو روز با هم اتاقیها شریک شده بود.


معذرت

یکشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 02:00 ب.ظ

سلام به روی ماه دوستام

عذر تاخیر. ما خوبیم و همه چی خوبه به لطف خدا.... فقط کامپیوترم حالی نداره که آقای همسر دارن کم کم بهش رسیدگی می کنن. این چند روز هم تا گردن توی خانه تکانی فرو رفته بودم. هنوز آشپزخانه و کتاب خانه ی عزیزم موندن. تمام اتاقای خونه رو باهم جابجا کردم اینه که حسابی سنگین شد. پرستاری و خیاطی هم که بود و خلاصه زمانه ما را به تاخیر انداخت. فعلا هم با این کامپیوتر نیمه جان و کارهای نیمه کاره نمی دونم کی بتونم بنویسم.

امیدجان ببخش گلم خیلی درگیرم  

   1       2       3       4       5       ...       121    >>