X
تبلیغات

طبقه ی وسط (3)

چهارشنبه 30 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:18 ق.ظ

سلام به روی ماه همه ی خوشگلای مهربونم

جمیعاً یه اسفند دود کنین و فووووووت کنین به مانیتور که من دوباره آپ نمودم می دونین که خیلی به چشم نزدیکم و از همه بیشترم خودم خودمو چشم می کنم. بگو ماششششالا چشم نخورم پست بعدیم پشت راست برسه ایششششالا

خدا کنه دلنشین هم باشه البته


خوب و خوش باشین همگی



تلفن ثابت روی میز زنگ زد. بهراد مشغول خواندن یک بروشور بود. عکس العملی نشان نداد. فرشته برگشت و پرسید: جواب بدم؟

بدون این سر بردارد از بین لبهای بسته اش گفت: بده.

فرشته ابرویی بالا انداخت و فکر کرد: زورش میاد درست حرف بزنه!

بهراد فکر کرد: تا کی باید وظایفش رو دونه دونه یادآوری کنم؟!

فرشته گوشی را برداشت. دختر جوانی گفت: با آقای جم کار دارم.

+: من منشیشون هستم بفرمایید.

_: اوه که اینطور. بهشون بگین کفشی که سفارش داده بودن حاضره. ولی ده درصد گرونتر از نرخ قبلیه. اگر ایرادی نداره بفرستمش.

دستش را روی دهنی گوشی گذاشت و پیغام را رساند. بهراد چیزی روی کاغذ نوشت و با همان تنبلی از بین لبهایش گفت: بفرست.

فرشته نفسی کشید و گفت: میگن بفرستین.

_: به همون نشونی قبلی؟ جابجا نشدین؟

فرشته دوباره پرسید: به همون نشونی قبلی؟

بهراد ابرویی بالا انداخت و پرسید: به نظر میاد جابجا شده باشم؟

برخاست. لیوانی آب ریخت. لب پشتی مبل به حالتی بین نشستن و ایستادن تکیه داد.

فرشته به پشت پیراهن چروک او نگاهی انداخت و سفارشش را تمام کرد. گوشی را گذاشت و از جا برخاست. کرکره های دود گرفته را باز کرد.

بهراد لیوان آبش را کنار آب سرد کن رها کرد و گفت: کرکره ها رو ببند. طبقه اولیم خیلی دید داره.

فرشته با بی حوصلگی کرکره را بست و گفت: طبقه وسطیم! امروزم یه روز ابری تاریکه. چراغ اتاقتونم که معلوم نیست اصلا روشنه یا خاموش! والا آدم دلش می گیره!

بهراد کلافه چراغ را خاموش کرد و گفت: خیلی خب بابا بازش کن. تلفنم جواب بده.

گوشی بزرگ را برداشت و لب پنجره نشست. با دیدن قطره ای باران چشمهایش درخشید و پنجره را باز کرد. کمی به بیرون خم شد و با شادی گفت: بله؟ سلام!

صدای پیرزن مهربانی گفت: سلام عزیزم. مثل این که اشتباه گرفتم.

بهراد داد زد: گوشی رو نندازی پایین!

+: نمیندازم! ببینین چه بارون قشنگیه! نه خانم اشتباه نگرفتین.

پیرزن پرسید: اِ ؟! داره بارون میاد؟ بذار ببینم... آره یه ذره داره می باره! کاش برم زودتر یه چایی بریزم. بعداً به بهراد زنگ می زنم. مرسی از خبر خوشت عزیزم!

خنده اش گرفت. بیشتر به طرف بیرون خم شد و خندان گفت: ولی اشتباه نگرفتین خانم. من منشیشونم.

بهراد گفت: ببین خودت می خوای بیفتی اصلاً ایرادی نداره. ولی گوشی منو نندازی!

با سرخوشی به بهراد نگاه کرد. بهراد کلافه سر تکان داد ولی چشمهایش می خندیدند.

پیرزن هم با خنده گفت: سربسر من پیرزن میذاری؟ بهراد منشیش کجا بود؟

+: نه خانوم سربسر چیه؟ امرتونو بفرمایین.

_: قرار بود یه قرص برام پیدا کنه. نمی دونم پیدا کرد یا نه. بگو خاله بلقیسم.

بدون این که دست روی دهنی گوشی بگذارد، گفت: خاله بلقیسن. می پرسن قرص براشون پیدا کردین؟

بهراد گوشی را گرفت و در حالی که روی صندلی گردانش خودش را رها می کرد، گفت: سلام خاله جان! ارادتمند! بله  همین دیشب رسید. دیروقت بود گذاشتم امروز بیارم خدمتتون.

_: بده همین دختره بیاره. ازش خوشم اومد.

بهراد خندید و گفت: چشم.

از توی کشوی میزش بین کلی شلوغی، بسته ی قرص را پیدا کرد و دست فرشته داد. بعد از خداحافظی گفت: اینو ببر همین کوچه ی کناری بعد از کافی شاپ. در اول سمت چپ. میشه ساختمون پشت اینجا.

با خوشحالی گفت: آخ جون! چشم! من می میرم برای راه رفتن زیر بارون!

بهراد لبخندش را فرو خورد و گفت: پس برو تا بند نیومده.

پله ها را دو تا یکی پایین رفت. پله ی آخر را هم اصلاً ندید و با صدای مهیبی زمین خورد. بهراد با یک جهش خودش را از در بیرون انداخت و پرسید: چی شد؟

فرشته به زحمت برخاست و در حالی که روی مهرهای دردناکش دست می کشید با خنده نالید: هیچی عادت دارم.

و در خروجی را باز کرد. بهراد پرسید: مطمئنی که خوبی؟

دوباره لبخند زد و گفت: بله خوبم. چیزی از بیرون نمی خواین؟

_: نه همون قرص رو بده و بیا.

+: چشم. خداحافظ.

بهراد نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد: خداحافظ.

دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و متفکرانه به اتاق برگشت.

صاحب کافی شاپ هم انگار از باران خوشش آمده بود. جلو در مغازه اش ایستاده بود و با لبخند به آسمان نگاه می کرد. فرشته متبسم نگاهی به او انداخت و از کنارش رد شد. با وجود آن که موهایش را دم اسبی کوچکی کرده بود و پیراهن قرمز و شکم بزرگی داشت، از او بدش نیامده بود. تیپ خنده داری داشت.

به در کوچک خانه رسید. لای در باز بود. کلون را زد و صدا زد: خاله بلقیس؟

صدایی از توی حیاط گفت: بیا تو خاله. بیا. درم ببند. ترسیدم صدای زنگ رو نشنوم در رو باز گذاشتم.

در را بست. از بین شاخه های پایین آمده گذشت و به وسط حیاط رسید. پیرزن روی سکوی کنار دیوار نشسته بود. از جا برخاست و گفت: خوش اومدی جونم. بشین یه چایی بخور. زیر بارون می چسبه.

فرشته نگاهی به ابرهایی که داشتند باز می شدند انداخت وبا لبخند گفت: بند اومد. به چایی نرسید.

_: ولی هوا تازه شده. بشین.

دلش نیامد روی حرف او حرف بزند. کنارش روی سکو نشست و استکان چایی را که پیرزن برایش از فلاسک کوچک ریخت برداشت.

پیرزن پرسید: اسمت چیه جونم؟ کی استخدام شدی؟ من همش به این بهراد می گفتم دست تنها خیلی سختشه، یکی رو بیاره. گوش نمی کرد.

+: اسمم فرشته است. امروز استخدام شدم. ظاهراً یه دفعه نتیجه گرفته حرف زدن زیادی با گوشی باعث سردردش میشه، قرار شد کمکش باشم سردرداشو قسمت کنیم.

_: خدا نکنه جونم. ایشالا هردوتون سلامت باشین. ولی راست میگه. همه ی کارش تلفنیه! همش این گوشی بیخ گوشش، اینام هزار تا اشعه و ضرر... خدا کنه تو رو اذیت نکنه.

فرشته با لبخند گفت: نه حالا که خوبم. شما چی؟ اینجا تنهایین یا با بچه هاتون زندگی می کنین؟

_: پسرم هست. صبح میره شب میاد. زنشم تا بعدازظهر اداره یه. اتاقای طبقه بالا مال اونایه. هی میگن بیا بفروش بریم دو تا آپارتمان بخریم... نمی دونم. ایجا خیلی راحتترم. ولی اونام جوونن. دلشون می خواد مستقل باشن. پولم ندارن. حق دارن طفلکیا. از اون طرف میگم بفروشم سهم دخترا رو هم بدم... بد نیست. اقلاً ننشینن به انتظار مردنم.

+: خدا نکنه! ایشالا سایتون صد و بیست سال رو سرشون باشه! این ساختمون دفتر آقا بهرادم انگار سر همینه. ها؟

_: ها مال من و بچه هایه. چند سالی هست مستاجره... مادرش زنده بود که امد طبقه ی وسطی رو گرفت. دیگه گذشت و مادرش به رحمت خدا رفت و یکی دو سال بعدشم باباش زن گرفت، اینم دید زن باباش جوونه... خوبیت نداره. طبقه ی بالایی تازه خالی شده بود، اونم گرفت. هسته حالا... ولی گفت دنبال یه دفتر مدرنه. نامزدش از اینجا خوشش نمیاد. برای خونه هم که جاش کوچیکه... بهراد که بره می فروشم.

متفکرانه به استکان خالی از چایش چشم دوخت و پرسید: عقدم کردن؟

_: نه هنوز. بابای دختره گفته همون وقت عروسی. راستم میگه. دختر عقد کرده مال شوهره. سخته خونه باباش باشه و زن مردم.

فرشته سری تکان داد و در حالی که برمی خاست گفت: من برم دیگه. خیلی زحمت دادم.

_: خواهش می کنم. خوشحال شدم از آشناییت. بازم پیش من بیا.

+: ممنونم. حتماً میام. مرسی از لطفتون.

طبقه ی وسط (2)

سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 01:09 ق.ظ
سلامممم
یه پست نیمه شبی ویرایش نشده ی کوچولو!
غلطاشو بگین صبح اصلاح کنم. الان چشمام تابه تاست اصلاً نمی بینم....
شبتون طلایی و پر از رویاهای شیرین


آبی نوشت: جمله ی آخر پست قبل رو حذف کردم و با کمی جابجایی اینجا آوردمش.



غرق فکر قهوه را نوشید. ولی افکارش پراکنده بودند و به هیچ نتیجه ای درباره ی کارش نرسید. می دانست که باید هرچه زودتر کار پیدا کند. مادرش توی یک تولیدی لباس کار می کرد و پدرش به دلیل کلاهبرداری و متواری شدن همکارش زندان بود. این روزها قیمت اجاره ی خانه و هزینه های دانشگاهش سرسام آور شده بود. به جایی رسیده بود که بالاخره مامان به ترک تحصیل و کار کردن او رضایت داده بود. البته قول داده بود به محض این که اوضاع روبراه شود، درسش را ادامه بدهد.

آهی کشید و از جا برخاست. جلو رفت و قیمت قهوه را پرسید. گرانتر از انتظارش شد ولی به خودش وعده داد که به زودی کار پیدا می کند.

از در که بیرون آمد نگاهی به در کوچک کنار کافی شاپ انداخت. باید می رفت؟ نمی رفت؟ اصلاً درست نبود که با یک مرد تنها یک جا کار کند، حتی حقوق پیشنهادیش هم وسوسه کننده نبود، اما...

اگر به مامان می گفت کار پیدا کرده خوشحال میشد... اما... به چه قیمتی؟

با این حال با یادآوری پدرش و چکهای برگشتی و پشت خم شده ی مادرش، تردید را کنار گذاشت و زنگ در را فشرد. در بدون سؤال باز شد. از پله ها بالا رفت. بهراد از بالای پله ها پرسید: چیزی جا گذاشتین؟

سر برداشت. نگاهی به او که تیپش شبیه به هنرپیشه های دهه ی پنجاه هالیوود بود انداخت و گفت: نه. برگشتم... می خوام کار کنم.

بهراد کنار رفت و گفت: خیلی خوبه.

با قدمهایی لرزان وارد شد. در دل به باعث و بانی زندانی شدن پدرش لعنت فرستاد. از سادگی پدرش هم حرص می خورد. اگر اگر اگر...

حالا وقت این اما و اگرها نبود. گوشی فبلت روی میز زنگ زد. بهراد سر کشید و نگاهی به شماره انداخت. آن را برداشت و به طرف فرشته گرفت. گفت: جواب بده.

فرشته با نگرانی پرسید: چی بگم؟

بهراد با خونسردی گفت: جوابشو بده.

و خودش پشت میزش نشست و مشغول بررسی کاغذهای روی میزش شد. فرشته با تردید تماس را برقرار کرد و گفت: بله بفرمایید...

صدای مردی با لهجه ی گیلکی پرسید: آقای جم نیست؟

فرشته تکرار کرد: آقای جم؟

بهراد به طرف لپ تاپ روی میزش چرخید و بدون این که به او نگاه کند، گفت: جم فامیلمه.

فرشته ناگهان گفت: آهان آهان. بله چرا هستن. ببخشید شما؟

_: مگه گوشی خودش نیست؟ چرا خودش جواب نمیده؟

فرشته احساس می کرد زانوهایش از خستگی و اضطراب زیر تنش خم می شوند. روی یکی از مبلهای کوچک و نرم قدیمی نشست و گفت: چرا گوشی خودشونه، من منشیشون هستم. گفتن جواب بدم.

_: بده دست خودش.

فرشته لب برچید و گوشی را به طرف بهراد گرفت. بهراد نیم نگاهی به او انداخت و اشاره کرد: چی میگه؟

فرشته با بیچارگی نگاهش کرد. بهراد گوشی را گرفت و با خوشرویی گفت: سلام آقای گیلانیان. جانم؟ ____ نه واقعاً منشیه.___ آره. حق با شماست. باشه گوشی حضورتون میدم منشی بهش بگین یادداشت کنه.

گوشی را به طرف فرشته گرفت و یک کاغذ سفید و مداد هم به روی میز هل داد. فرشته کاغذ را پیش کشید و صدای مرد را شنید که می گفت: ببخشین خانم منشی. بس کلاهبردار زیاد شده این روزا. من می خواستم تغییر نشونیمو اطلاع بدم. یادداشت می کنین حالا؟

+: بله بله بفرمایید.

نشانی مرد را نوشت و گوشی را قطع کرد. گوشی دیگری زنگ زد. دست دراز کرد و پرسید: باید جواب بدم؟

بهراد نیم نگاهی به گوشی انداخت و گفت: نع! جان مادرت به این گوشی هیچ وقت جواب نده. وقتی هم حرف می زنم صدات در نیاد. اگه اون یکی زنگ زد برش دار ببر بیرون جواب بده. یه کمی هم این جاها رو مرتب کن.

فرشته متحیر نگاهش کرد. بعد دست برد و مشغول دسته کردن کاغذهای روی میز شد.

بهراد گوشی را روشن کرد و گفت: عشقم سلام! عزیــــــــزم! ببخشید پشت خطی داشتم. جانم بگو.... سفارش دادم برات. هنوز نرسیده. به محض این که برسه برات میارم. عشق منی. می بوسمت. فعلاً...

فرشته ابرویی بالا انداخت و فکر کرد: خجالتم نمی کشه!

بهراد آهی کشید. گوشی را کنار انداخت. از جا بلند شد و از دستگاه قهوه ساز برای خودش قهوه ریخت. فرصتی شد تا از گوشه ی چشم به دخترک نگاهی بیندازد. قدش زیادی بلند و ظاهرش معمولی بود. امیدوار بود بتواند کمی دور و برش را سامان بدهد و اگر می توانست کاری کند که سهیلا بویی از استخدام منشی نبرد خیلی بهتر بود. با دل خودش روراست و صادق بود و می دانست که نظری نه به این دختر و نه به هیچ کس دیگر ندارد. نه از وقتی که عاشق سهیلا شده بود، اما سهیلا خیلی حساس بود. دختر بود دیگر!

از یادآوریش لبخندی روی لبش نشست و دلش برایش پر کشید. فرشته سر برداشت و خنده دلنشینش را دید. کمی نگران شد. خودش را جمع کرد و پرسید: چیزی شده؟

فبلت روی میز زنگ زد. بهراد لبهایش را جمع کرد و گفت: نه هیچی.

به گوشی اشاره کرد و گفت: جواب بده.

فرشته فبلت را برداشت و فکر کرد: گوشی به این بزرگی می خواد چکار؟

همین که گوشی را روشن کرد مرد جوانی مشغول حرف زدن شد: الو بهراد این گوشی من چی شد؟ گفتم که بهت. از این تلفن گنده ها می خوام. اینا که تبلت نیستن ولی بزرگن. چی میگن بهشون؟ فبلت؟ ویندوزیم باشه. هستی؟ گوشت با منه؟

فرشته تبسمی کرد. ظاهراً فقط بهراد نبود که به گوشی بزرگ علاقه داشت. آب دهانش را فرو داد و گفت: سلام. من منشیشون هستم.

_: بله؟ سهیلاخانم شمایین؟ ارادت داریم خدمتتون. هومنم. بهراد نیست؟

+: من منشیشون هستم آقا.

روی دهنی را گرفت و زمزمه کرد: میگه هومنم.

بهراد که داشت چیزی را تایپ می کرد، زیر لب غرید: جوابشو بده. من گوشی رو بگیرم تا فردا می خواد حرف بزنه.

فرشته سری تکان داد و گفت: ببخشید آقای هومن...

هومن حرفش را قطع کرد و گفت: اسمم هومنه نه فامیلم. شما سهیلاخانم نیستین؟

فرشته سعی کرد صبور باشد. شمرده گفت: نه. من منشی شونم.

هومن زد به شوخی و پرسید: منشی سهیلاخانوم؟

فرشته داغ کرد. با اخم پرسید: آقا امرتون چی بود؟ گوشی باید براتون سفارش بدن؟

کاغذ را پیش کشید و نوشت: فبلت. ویندوز فون.

در همان حال تند تند ادامه داد: گفتین یه ویندوزفون پنج شیش اینچ می خواین. دوربینش چقدر باشه؟ رزولوشن؟ رم؟ کارت حافظه بخوره یا نه؟ برنامه های مصرفی تون بیشتر چیه؟

هومن با لحن شوخی گفت: خانوم یواش! پیاده شو باهم بریم. اصلاً شما برام سفارش بده. به سلیقه ی خودتون. هرچی بگی حتماً خوبه. من حرف شما رو ندید قبول دارم.

فرشته نفس عمیقی کشید و در دل به خودش گفت: فرشته آروم باش. هیچ بی سروپایی لیاقت ناراحت کردن تو رو نداره. هیچ کس لیاقتشو نداره. فرشته نفس عمیق بکش و لبخند بزن.

با لبخند گفت: چشم آقا. خداحافظ.

گوشی را قطع کرد و روی میز گذاشت. لبخندش پرید. از بین دندانهای بهم فشرده غرید: میگه براش یه گوشی سفارش بدین.

بهراد تبسمی کرد و گفت: پاشو یه لیوان آب بخور.

واقعاً بهش احتیاج داشت. برخاست یک لیوان آب خورد. دور و بر آب سرد کن پر از لیوانهای یک بار مصرف، مصرف شده بود. همه را جمع کرد و توی یک کیسه که همان دور و بر پیدا کرده بود ریخت. کاغذ پاره هایی که به درد نمی خوردند را هم جمع کردند. البته یکی یکی را با بهراد چک می کرد. بالاخره اتاق کمی مرتب شد.

پرسید: یه کهنه گردگیری ندارین؟

بهراد بدون این که نگاهش را از مانیتور بگیرد، گفت: اینجا نه. بالا هست.

+: بالا؟

بهراد از جا برخاست و گفت: میرم میارم. خونم بالاست.

و از در بیرون رفت. فرشته به در نیمه باز خیره شد و فکر کرد: تنها زندگی می کنه؟ بدتر شد! کاش این کار را قبول نمی کرد. کاش مجبور نبود.

بهراد با کهنه گردگیری برگشت. آن را به طرف او گرفت و تقریباً توی هوا رهایش کرد و به طرف گوشی تلفن ثابت روی میز رفت. با عجله شماره ای گرفت و مشغول صحبت شد.

فرشته در حالی که دور و بر را تمیز می کرد به حرفهایش درباره ی باری که می بایست برسد و گویا هنوز نرسیده بود گوش داد. لابد همان سفارش سهیلاخانم بود!

گوشی را که گذاشت، فرشته نگاهی به راه پله انداخت و پرسید: اینجا سه طبقه است یا بیشتر؟

_: اینجا دو طبقه است. همکف که کافی شاپه، اینجا اول، بالا هم دوم.

+: نه خب سه طبقه است. اینجا میشه طبقه ی وسط.

_: هرجور می خوای فکر کن. حالا که داری گردگیری می کنی یه دستی هم به لبه ی پنجره بکش خیلی خاک داره.

سری تکان داد و مشغول تمیز کردن سنگ پنجره شد.

طبقه ی وسط (1)

جمعه 25 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:38 ق.ظ
بازم سلام
اینم قصه ی جدید
امیدوارم دوست داشته باشین
سعی می کنم زود بیام
دوستون دارم


آبی نوشت: تقدیم به نینا جینگیلی عزیزم که باهم این قصه رو ساختیم

طبقه ی وسط

 

فرشته روی پله های نردبان قدیمی کمی جابجا شد تا جای راحتی برای خودش پیدا کرد. کتاب درسیش را که مدتی بود بی مصرف توی دستش مانده بود را روی دیوار گذاشت و به خورشید که می رفت غروب کند چشم دوخت.

نفهمید کی خوابش برد ولی با صدای باز شدن در از جا پرید و تعادلش بهم خورد و با سر و صدا روی زمین افتاد.

مامان محکم توی صورت خودش زد و گفت: وای خاک به سرم چی شد؟

فرشته در حالی که روی کمر و پایش دست می کشید گفت: هیچی طوری نشد.

حبیب با خنده گفت: خاله من اینو هرجا بذارم سر کار دو روزه جوابش می کنن!

چشمهای مامان دوباره به اشک نشست و ملتمسانه گفت: تو رو خدا... یه جای امن اگر سراغ داری... یه کار خوب... به خدا اگه احتیاج نداشتم...

حبیب سری تکان داد و گفت: سعی می کنم خاله... فردا اول وقت میام دنبالش بریم ببینم این رفیقم چی میگه.

رو به فرشته ادامه داد ساعت هفت حاضر باش. من بعدش باید برم سر کار.

فرشته دوباره روی پله ی نردبان نشست. این بار پایش به زمین می رسید. با خونسردی پرسید: اون چی؟ ساعت هفت بیداره؟

حبیب با اطمینان گفت: بهراد معروفه به سحر خیزی. زودترم بریم هست. من سختمه زودتر بیام. بهرحال... همون ساعت هفت حاضر باش... فعلا...

مامان با نگرانی گفت: خدا خیرت بده الهی.

_: سلامت باشین.

بعد خم شد پیشانی خاله اش را بوسید و از در بیرون رفت.

صبح روز بعد فرشته قبل از ساعت هفت از خانه خارج شد. داشت سر کوچه قدم میزد که حبیب رسید.

در عقب را باز کرد و در حالی که سوار میشد سلام کرد. حبیب از توی آینه نگاهش کرد و گفت: سلام. از فرط هیجان یه ساعت زودتر بیدار شدی؟ به خاله نتونستم بگم. ولی به تو میگم زیاد به دلت صابون نزن. کار پیدا کردن به این آسونی نیست.

فرشته از پنجره به بیرون چشم دوخت و گفت: ولی من آخرش یه کار خوب پیدا می کنم. این همه درس نخوندم که بیکار بمونم.

حبیب آهی کشید و حرفی نزد.

چند لحظه بعد فرشته پرسید: این دوستتون چکاره است؟

حبیب غرق فکر جواب داد: تاجره. یه شرکت تجاری داره.

فرشته ابرویی بالا انداخت و گفت: پس وضعش توپه!

حبیب سری تکان داد و گفت: نمی دونم. می دونم خیلی بلند پروازه. به جای این که بچسبه به یه کار مطمئن، رفته تو کار پر خطر تجارت!

فرشته خودش را جلو کشید و گفت: عوضش زندگیش هیجان انگیزتره! حتماً باباش پولداره که سرمایه در اختیارش گذاشته.

_: نه بابا! ما با اینا سالها همسایه بودیم. وضعشون مثل ما بود. باباشم مثل من دبیر بود. الانم که بازنشسته است و یه مغازه ی کوچیک معرق کاری داره.

+: چه خوب! من عاشق معرقم! اگر پسره قبولم نکرد میرم پیش پدره!

حبیب پوزخندی زد و گفت: معلوم نیست اونم کاری داشته باشه. پیاده شو. همین جاست.

فرشته نگاهی به اطراف انداخت و در حالی که پیاده میشد گفت: چه خوب. نزدیکم هست.

از یک کافی شاپ با نمای آجر و سنگ و چوب گذشتند و جلوی در کوچکی توقف کردند. حبیب زنگ آیفون را زد. فرشته با کنجکاوی کافی شاپ را تماشا می کرد. ساعت هفت صبح باز بود و عطر قهوه و چای خیلی وسوسه کننده به نظر می رسید. ولی رویش نشد به حبیب بگوید. به خودش قول داد بعد از این که اولین مصاحبه ی شغلیش تمام شد حتما خودش را به یک قهوه مهمان کند.

اولین مصاحبه ی شغلی! خودش از این جمله ی سنگین خنده اش گرفت و به دنبال حبیب از در که حالا باز شده بود وارد شد و از پله های موزاییکی قدیمی بالا رفت. به نظر نمی رسید رفیق حبیب خیلی پولدار باشد!

بالای پله ها، سمت راست دری بود که به واحدی روی کافی شاپ باز میشد. بین در نیمه باز جوانی با موهای مجعد کم رنگ نه چندان پرپشت و مرتب با پیراهن مردانه ای که آستینهایش را به بالا تا زده بود، با یک لیوان بزرگ قهوه به چهارچوب تکیه داده بود.

قبل از این که فرشته را ببیند، با لحن بی خیالی گفت: سلام حبیب آقا. چه عجب از این ورا؟

با دیدن فرشته راست ایستاد و با ابروهای بالا رفته و نگاه سوالی گفت: سلام.

فرشته با لبخندی شاد جوابش را داد. حبیب هم سلام کرد و بهراد از توی درگاه کنار رفت و در را کامل باز کرد تا وارد شوند.

شرکت در واقع یک سوئیت کوچک و قدیمی بود. با مبلهای نرم و کوچک قدیمی مبله شده بود.

بهراد پشت میز کارش نشست و پرسید: چه کاری از دست من برمیاد؟

حبیب گفت: می خواستم ببینم تو شرکتت...

بهراد دستش را بالا برد و گفت: وایسا! تو چی؟! شرکتم کجا بوده؟ من اینجا تنهام.

حبیب نفس عمیقی کشید. سری به تایید تکان داد و ادامه داد: درسته... می خواستم ببینم کاری برای دخترخاله ی من داری؟ فوق دیپلم کامپیوتر داره.

گوشی موبایلش زنگ زد. در حالی که برمی داشت گفت: نه برادر من. خودمم اینجا زیادیم. خرجم با دخلم نمی خونه... الو جانم؟ بله بفرمایید. خودم هستم.

حبیب آهی کشید. نگاهی به فرشته که به نظر نمی رسید چندان ناراحت باشد انداخت و گفت: بریم.

فرشته لبخند شادی زد و پرسید: بریم پیش باباهه؟

حبیب سری تکان داد و زمزمه کرد: دلت خوشه ها!

بهراد دستش را روی دهنی گوشی گذاشت و گفت: کار کامپیوتری ندارم. ولی حاضری تلفن جواب بدی و اینجاها رو کمی مرتب کنی؟

فرشته نگاه ناراحتی به حبیب انداخت و زمزمه کرد: این خیلی جوونه.

حبیب پوزخندی زد و نجواکنان گفت: همسن منه. خیالت راحت. فقط براش پول مهمه. اگه بهش اعتماد نداشتم نمیاوردمت.

فرشته نگاهی به بهراد و نگاهی به حبیب انداخت و ناباورانه پرسید: واقعاً همسنین؟ حبیب زنت پیرت کرده ها!

حبیب خندید و بلند خطاب به فرشته و بهراد گفت: من دیرم شده. باید برم مدرسه. خودتون به توافق برسین.

دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا برد. بهراد هم به احترامش برخاست و خداحافظی کرد. بعد باز به صحبت تلفنیش ادامه داد.

چند لحظه بعد قطع کرد و بدون این که مستقیم به فرشته نگاه کند، گفت: من اینجا یه نفرم. در آمد زیادی هم ندارم. این قدری که پول اجارم در بیاد خوشحالم. ولی چند وقتیه که حرف زدن زیاد با گوشی باعث سردردم میشه. فکر کردم کمش کنم. ولی این شغلمه. خرید و فروش تلفنی. از بند کفش بگیر تا مرسدس بنز معامله می کنم.

فرشته با شگفتی نگاهش کرد. با تردید پرسید: حقوق چقدر میدین؟ بیمه هم می کنین؟

_: بیمه نمی کنم. حقوقم بستگی داره. مثلا...

رقم پیشنهادیش کم بود. فرشته از جا برخاست و متفکرانه گفت: خیلی کمه.

بهراد سری تکان داد و گفت: همین قدر از عهده ام برمیاد. مگر این که تا چند وقت دیگه وضعم بهتر بشه. اوضاع تجارت قابل پیش بینی نیست.

فرشته سری به تأیید تکان داد و پرسید: میشه دربارش فکر کنم بعد جواب بدم؟

_: حتماً.

خداحافظی کرد و از پله ها پایین رفت. وارد کافی شاپ شد. مدتی به لیست قهوه ها چشم دوخت و در آخر نتیجه گرفت مرد اسپرسو خوردن نیست، قهوه ترک هم نمی خواهد. بقیه را نمی شناخت و بالاخره به کافی میکس رضایت داد.

آدمی و پری (پایان)

پنج‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 11:53 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
ممنون که با وجود غیبت طولانیم بازم تنهام نذاشتین و فراموشم نکردین
پایان این قصه رو بالاخره نوشتم و یه قصه ی جدیدم شروع کردم که الان میرم ویراشش می کنم و انشاءالله میذارم.
ببخشید که کمه... هنوز دستم راه نیفتاده و راستش از بس لطف کردین خجالت زده شدم و برگشتم
ایام به کامتون باشه انشاءالله 

شاهد ماشین را روشن کرد. اما قبل از این که راه بیفتد، شیدا دست روی دست او گذاشت و در حالی که حیرت زده به در خانه ی عمو نگاه می کرد، پرسید: شاهد این کی بود؟

شاهد پشت سرش را نگاه کرد. در حالی که ماشین را از پارک خارج می کرد، بی تفاوت پرسید: کی کی بود؟

+: اِ وایسا شاهد! اون دختره که رفت تو خونه ی عمو! یه دختر جوون بود. با کلید در رو باز کرد رفت تو.

شاهد از کوچه خارج شد و گفت: به من و تو ربطی نداره.

شیدا معترضانه گفت: شاهد اون عموی منه!

شاهد با خونسردی گفت: عموت یه آدم عاقل و بالغه. دلیل نداره برای کاراش به تو جواب پس بده.

+: خب من که نمیگم جواب پس بده. فقط می خوام بدونم اون کی بود! اککهی! این شاهپر وزوزو هم که دوماد شد رفت! اگه بود الان ته و توشو در میاورد.

_: باید یادآوری کنم که خوب نیست آدم اینقدر فضول باشه؟

صدای زنگ پیام گوشی حواس شیدا را پرت کرد. بدون جوابی به شاهد گوشی اش را برداشت و پیام را باز کرد. از طرف عمو بود. آن را بلند خواند: شیداجان گلناز عزیزم همسر منه. ولی به دلایلی الان نمی تونم علنیش کنم. ندیده بگیر.

شاهد پرسید: خیالت راحت شد؟

+: نه نشد! این گلی خانم نصف عمو پرویز سنش بود!

_: به تو هیچ ربطی نداره!

شیدا لب برچید و غرق فکر رو گرداند. شاهد هم در سکوت به راهش ادامه داد. جلوی در خانه ی پدر شیدا توقف کرد و گفت: خانم آخر خطه. بفرمایید.

شیدا سر بلند کرد و نگاهی به او انداخت. ملتمسانه گفت: فقط یه سؤال...

شاهد بدون حرف نگاهش کرد.

شیدا ادامه داد: عمو همین چند روز پیش به من گفت که اصلاً زن نمی خواد... پس...

شاهد با اعتراض ملایمی جمله اش را قطع کرد: شیدا!... تمومش کن. فراموشش کن. اگر کسی خلاف نظر تو زندگی می کنه دلیل این نیست که حتماً اشتباه می کنه.

شیدا آه بلندی کشید و گفت: من اگه امشب از فضولی مردم همش تقصیر توئه!

_: چرا تقصیر من؟ سر پیازم یا ته چغندر؟! عموت رفته زن گرفته. نوش جونش! منو سننه؟

شیدا غمگین نگاهش کرد.

شاهد به طنز گفت: تو رو خدا اینجوری نگام نکن غصّم میشه! باشه منم میرم زن می گیرم. یه زن جوونتر و خوشگلتر از زن عموپرویز!

شیدا با مشت به بازوی او کوبید و گفت: تو بیجا می کنی تا وقتی من زنده ام به زن دوّم فکر کنی!

_: خانم من! عزیز من! زن دوّم چی چیه؟! من غلط بکنم! منظورم جناب عالی بودین! بد گفتم؟ معذرت می خوام. ببخشین. زن عموپرویز جوونتر و خوشگلتره. این جوری خوبه؟!

+: اههه شاهد من اعصاب ندارم تو هم هی اذیت می کنی ها!!!

شاهد خندید و در آغوشش کشید. با تمام وجود به او قول داد برای همیشه کنارش بماند و خوشبختش کند.

 

پایان

شاذّه

24 / 7/ 93




   1       2       3       4       5       ...       95    >>