X
تبلیغات
شیکسون

عشق دردانه است (15)

چهارشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 03:08 ب.ظ
سلام سلاممممم
خوب هستین انشاءالله؟

فکر می کنم پست قبل خیلی از ته دل آه کشیدم که مسافر شدیم! اگر خدا بخواد فردا عازم مشهد مقدس هستیم. بین چمدون بستن و بدو بدو ها نشستم یه پست سریع السیر نوشتم. ویرایش هم فرصت ندارم بکنم. اشتباهی اگر بود بگین با گوشی اصلاح کنم.

آبی نوشت: دعاگوی همه ی دوستان هستم

پریناز زیاد معطل نکرد. کمی بعد با چمدانی که درش درست بسته نشده بود و قیافه ای زار برگشت. آرمان جلو رفت و چمدانش را گرفت. پریناز آرام نالید: درش بسته نشد.

_: عیب نداره. سوار شو درستش می کنم.

راننده صندوق عقب را باز کرد. آرمان چمدان را توی صندوق جا داد و درش را درست بست. بعد سوار شد و با نگرانی به پریناز نگاه کرد.

جلوی در هتل پیاده شدند. پرسید: شناسنامت دم دسته؟

+: تو چمدونمه. لازمه؟

_: بله.

وارد هتل شدند. مسئول هتل سر پا ایستاد و با بدبینی به آن دو نگاه کرد. آرمان پریناز را به طرف مبلها هدایت کرد و چمدان را جلوی پایش باز کرد.

_: شناسنامه تو پیدا کن، منم باید برم بالا یه چیزی بیارم تا اجازه بدن بیای تو.

پریناز در حالی که از خجالت نگاهش را از او می دزدید، پرسید: میشه برام اتاق جدا بگیری؟

آرمان آهی کشید و گفت: فکر نمی کنم بشه ولی می پرسم. شناسنامتو پیدا کن. زود برمی گردم.

کلید اتاقش را گرفت. با عجله رفت و صیغه نامه را آورد. شناسنامه ی پریناز را هم گرفت و جلوی مسئول هتل باز کرد. توضیح داد: خانم همسرم هستن.

مرد با اخم پرسید: زنته و این وقت شب آوردیش؟ اونم با این سر و وضع!

آرمان لب به دندان گزید و سعی کرد عصبانی نشود. اگر حرفی میزد بعید بود اجازه بدهد پریناز بماند.

مرد شناسنامه ها و صیغه نامه را زیر و رو کرد. آرمان با نگرانی به پریناز که خسته و دردآلود روی مبل نشسته بود نگاه کرد.

مرد پرسید: تا حالا کجا بوده؟

آرمان آهی کشید و گفت: تازه رسیده. کیفشو زدن. زمین خورده، زخمیه. اگه اجازه بدین زودتر ببرمش بالا.

=: این امضای پدرشه؟

_: بله. اینم امضای عاقد و بقیه هم مال شهود. پدرم و سه نفر دیگه.

مرد به امضاها نگاه کرد. بالاخره با بی میلی گفت: ببرش بالا. شناسنامه و صیغه نامه پیش ما میمونه. بازرس بیاد باید نشون بدیم.

آرمان سری به تأیید تکان داد و به طرف پریناز برگشت. چمدانش را برداشت و او را به اتاق برد.

پریناز که وارد شد پرسید: اتاق جدا نداد؟

_: نه نداد. ولی اتاق خواب رو خالی می کنم برای تو. الانم اگه می خوای یه دوش بگیر برو بخواب.

+: نمی پرسی چی شده؟

_: امشب نه. همین که اینجایی و حالت خوبه برام کافیه. فردا دربارش حرف می زنیم.

چمدان پریناز را توی اتاق خواب گذاشت و وسایل خودش را جمع کرد و به هال آورد. پریناز لباس برداشت و به حمام رفت.

آرمان مشغول مرتب کردن دور و بر شد. لیوان شربتی هم آماده کرد و توی یخچال گذاشت. پریناز که از حمام برگشت، پرسید: شیر یا شربت می خوری؟

قوطی شیر و لیوان شربت را نشانش داد. پریناز جلو آمد. بدون حرف لیوان را گرفت و به اتاقش رفت. آرمان نفسش را محکم پف کرد. مسواک زد و لباس عوض کرد و روی زمین دراز کشید. بالش اضافه را همراه وسایلش از اتاق خواب آورده بود.

پریناز در اتاقش را باز کرد و بی صدا بیرون آمد. آرمان نشست و پرسید: چیزی می خوای؟

پریناز آرام گفت: می خواستم برم دستشویی. ببخشید بیدارت کردم.

_: خواب نبودم.

+: روی زمین سفته. کمرت درد می گیره. کاش یه اتاق دیگه داده بود.

_: نگران نباش. تو خوبی؟

+: بهترم. ممنون.

_: خواهش می کنم.

صبر کرد تا برود و برگردد. دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد. خوابش نمی برد. دو سه ساعتی طول کشید تا بالاخره توانست بخوابد.

صبح روز بعد با صدای باز شدن آرام در اتاق خواب بیدار شد. چشم بسته فکر کرد: کی تو اتاقه؟

ناگهان به خاطر آورد. از جا پرید و سیخ نشست. پریناز جلوی دهانش را گرفت و با ناراحتی گفت: ببخشید بیدارت کردم.

دستی به موهایش کشید و خواب آلوده گفت: نه بابا طوری نیست. تو خوبی؟

پریناز آرام و خجالت زده گفت: خوبم.

و از کنارش رد شد. آرمان چشم بسته به دیوار تکیه داد تا پریناز برگردد. یاد معطل کردنهای آرزو توی دستشویی و غر و لندهای خودش افتاد. خنده اش گرفت. دلش برای آرزو تنگ شد. فکر کرد: امروز بهش زنگ می زنم.

کمی بعد وقتی داشت صبحانه را روی میز می چید از پریناز پرسید: چرا تنها رفته بودی؟

پریناز سر به زیر انداخت. دسته ای از موهایش از زیر شالش بیرون ریختند. گرفته گفت: با بچه ها بحثم شد. رفتم اونجا تا غروب رو تماشا کنم. میگن قشنگترین غروب رو داره. می خواستم قبل از تاریک شدن هوا برگردم.

_: از صبح دعواتون شده بود؟ صبح دیدمشون. باهاشون نبودی.

پریناز همان طور که نگاهش را می دزدید، مشغول ریختن چای شد. گفت: نه. صبح چیزی نبود. خوابم میومد. نیومدم بیرون. آخه شب نذاشتن بخوابم. تا صبح حرف می زدن و سر و صدا می کردن. منم اگه خواب می رفتم با بالش می زدن تو سرم.

لیوانهای چای را روی میز گذاشت و پرسید: کی باید بریم کلاس؟

آرمان نگاهی به ساعت انداخت و گفت: بیست دقه وقت داریم. زودتر بخور بریم.

لیوان چایش را به لب برد و متفکرانه پرسید: بعدازظهر برگشتن خونه که بحثتون شد؟

پریناز پوزخندی تلخ زد و پرسید: تا ته تهشو باید بدونی؟

_: می خوام بدونم چه بلایی سرت امده.

+: عصر لیدا امد. گفت باید برم بیرون. گفت... نمیشه نگم؟

آرمان قاطعانه گفت: نه. باید بدونم.

با بیچارگی پرسید: اگه نگم بیرونم می کنی؟

آرمان خندید و گفت: نه بیرونت نمی کنم.

+: خب الان کار من با لیدا چه فرقی می کنه؟

آرمان لقمه ی نان را برداشت و پرسید: چه کاری؟

پریناز با پریشانی گفت: این که امدم پیش تو. تو یه اتاقیم. لیدا گفت برم بیرون چون کیا میومد پیشش. دوستشه.

دستهایش را روی صورتش گذاشت و زار زار گریست.

آرمان لقمه را نخورده روی میز رها کرد. آهی کشید و آرام گفت: خیلی فرق می کنه. به استناد یه سند که اون پایینه و بابات با شهادت چند نفر اجازه داده که اینجا باشی.

پریناز دست از روی چشمهایش برداشت. صورتش خیس خیس بود. مژه های زیبایش هم فریبنده تر از همیشه! پرسید: یعنی چی؟

_: فعلاً به معنیش فکر نکن. صبحانتو بخور. زود بخور که باید بریم.

پریناز ملتمسانه پرسید: میشه برام اتاق جدا بگیری؟

آرمان نگاهش را از او دزدید. جرعه ای چای نوشید و گفت: به دختر تنها اونم زیر سن قانونی اتاق اجاره نمیدن.

پریناز ابرویی بالا انداخت و با تمسخر گفت: برو خودتو مسخره کن. اگه تنها اجازه نمیدن چه جوری اجازه دادن بیام تو اتاق تو. حتماً یه اتاق دیگه گرفتی و بعد منو آوردی اینجا که مثلاً مواظبم باشی. بگو اتاقم کجاست. اینجوری هم کار بدیه هم برامون دردسر میشه.

آرمان به موهایش چنگ زد و گفت: بخور. بعداً دربارش حرف می زنیم.

پریناز روی میز مشت کوبید و گفت: من نمی خوام مثل لیدا باشم. من مثل لیدا نیستم.

آرمان با لحنی توبیخ آمیز گفت: منم مثل اون یارو "کیا" نیستم. مطمئن باش.

پریناز با بغض و خشم گفت: ولی تو فکر می کنی من و دوستام از یه قماشیم. فکر کردی منم مثل اونا آشغالم.

_: خدا نکنه پرینازخانم. این چه حرفیه؟

از جا برخاست. لیوان خالی چایش را توی ظرفشویی گذاشت و با چند تکه ظرف دیگر که آنجا بود، مشغول شستن شد. پریناز هم لیوانش را آورد و گفت: دیشب اینقدر ترسیده و تنها بودم که حتی اگه اتاقمم نشونم می دادی می ترسیدم برم. ولی الان حالم خوبه. بگو اتاقم کجاست.

آرمان لیوانها را آب کشید. شلوار جینش را برداشت و در حالی که به طرف حمام می رفت، گفت: برو پایین سوال کن. بهت اتاق تنها نمیدن.

پریناز هم به اتاقش رفت و آماده شد. باهم بیرون آمدند. دیر شده بود و وقت نشد که پریناز درباره ی اتاق از مسئول هتل بپرسد.

جلسه ی اول کلاس عالی برگزار شد. محیط جالب و شادی داشت. پر از رنگ ها و بوها و طعم های مختلف. نهار از غذاهایی که توی کلاس پخته بودند خوردند و بعدازظهر به کلاس سفره آرایی رفتند. ساعت سه بود که خسته ولی خوشحال بیرون آمدند.

پریناز گفت: من میرم کنار ساحل. قبل از غروب برمی گردم.

_: نه پریناز. خواهش می کنم. امروز نه. تو هم خسته ای. بیا یه استراحتی بکن. شب می برمت بیرون.

+: اگه برام اتاق جدا گرفتی میام.

_: گفتم که نمیشه. بهت اتاق نمیدن.

+: بعد چه جوری به من و تو باهم اتاق دادن؟ منو خر فرض کردی؟

_: نه عزیز دلم. این چه حرفیه؟ اصلاً زنگ بزن از بابات بپرس.

+: دیگه چی؟ بگم رفتم تو اتاق آرمان جونتون؟ می دونی با این حرف بابای غیرتیم خرد میشه؟ سکته نکنه خوبه.

_: فکر می کنی بابات برای چی منو همراه تو فرستاد؟

+: آهان! این سؤال خوبیه که من نود بار پرسیدم ولی جواب ندادی. جوابمو بده بعد هم برام اتاق جدا بگیر.

_: به دختر تنها اتاق نمیدن. چکار کنم؟

+: خب به من و تو باهم اتاق میدن؟

_: بر اساس اون سندی که نشونشون دادم بله.

+: چه سندی؟

_: فکر می کنی تحمل شنیدنشو داشته باشی؟

+: الان برای من هیچی بدتر از این که با تو هم اتاقم نیست. پس از این بدتر نمیشه!

_: اینقدر از من متنفری؟

+: خدای من! آرمان تنفر چیه؟ دارم از احساس گناه میمیرم!

آرمان لبخندی زد و گفت: هیچ گناهی نکردی. خیالت راحت.

+: آره بیشتر گناهش گردن توئه که مجبورم کردی. ولی بالاخره خودمم بی تقصیر نبودم.

آرمان غش غش خندید و گفت: عاشقتم.

پریناز با حرص گفت: مزخرف نگو. جواب منو ندادی.

_: قول دادی که عصبانی نشی.

پریناز آهی کشید و گفت: سعی می کنم که عصبانی نشم.

_: تو... تا آخر تابستون...

+: د زود باش بگو!

_: همسر منی.

+: هاااان؟!


عشق دردانه است (14)

دوشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:26 ق.ظ
سلام سلام
خوب هستین؟
تعطیلات کجا رفتین؟ کیش؟ قشم؟ آنتالیا؟ یا مثل ما به عید دیدنی و موبایل بازی؟ هرجا هستین خوش باشین


آبی نوشت: با تشکر از لمول عزیزم

صبح روز بعد طبق عادت خیلی زود برخاست. تمام تنش از خستگی درد می کرد ولی دیگر خوابش نبرد. حال بیرون رفتن نداشت. همان جا جلوی تلویزیون خود را رها کرد. بالاخره وقتی گرسنگی فشار آورد لباس پوشید و پایین آمد. تا به حال توی هتل صبحانه نخورده بود. روی اتاق نبود و باید جدا می خرید. یک بوفه ی کوچک انتهای لابی بود. یک نان باگت با یک قالب کوچک پنیر خرید و به اتاق برگشت. توی اتاقش چایساز و چای کیسه ای و قند داشت. صبحانه اش را ردیف کرد و مشغول خوردن شد.

نگاهی به ساعت انداخت. می خواست به پریناز زنگ بزند ولی هنوز زود بود. احتمالاً هنوز بیدار نشده بود.

دوباره جلوی تلویزیون ولو شد. بر خلاف انتظارش خوابش برد. وقتی بیدار شد ساعت یازده ونیم بود. با چشمهای نیمه باز دست دراز کرد و گوشی اش را پیدا کرد. بدون نگاه شماره ی پریناز را گرفت و گوشی را روی اسپیکر گذاشت. صدای زنی که اعلام می کرد گوشی مورد نظر خاموش است، توی اتاق پخش شد.

با ناباوری نشست و به گوشی نگاه کرد. یک بار دیگر شماره گرفت اما دوباره همان جواب را شنید.

عصبانی غرید: چرا با من لج می کنی پریناز؟ فقط می خوام مطمئن بشم که حالت خوبه. خواسته ی زیادیه؟

دیگر نمی توانست بخوابد. از جا بلند شد. لباسهای کثیفش را توی حمام شست. توی هال طناب وصل کرد و همه ی لباسها را زیر پنکه ی سقفی پهن کرد. پنکه را هم روشن کرد تا زودتر خشک شوند. لیوان چایش را هم شست و دور و بر را کمی مرتب کرد. بعدازظهر هم آماده شد و از در بیرون رفت. برای بار دهم با گوشی پریناز تماس گرفت. همچنان خاموش بود.

دخترها را توی ساحل سیمرغ پیدا کرد. جلو رفت. ولی پریناز با آنها نبود. با دیدن او فرح گل پرسید: چطوری آقاخوشگله؟

آرمان برای لحظه ای لبهایش را بهم فشرد. بعد به دنبال پریناز چشم گرداند و پرسید: سلام. پریناز کجاست؟

نازآفرین پشت چشمی نازک کرد و گفت: رفته با دوس=پسرش عشق و حال.

برق از سر آرمان پرید. ناباورانه پرسید: با کی؟

دخترها به ترسیدن او غش غش خندیدند. لیدا گفت: تحویل بگیر فرح جان. من میگم یارو عاشقه بگو نه! می خوای مخ اینو بزنی؟ قبلاً زده شده.

و باز همگی خندیدند. آرمان با غیظ دوباره پرسید: پریناز کجاست؟

نازآفرین نگاهی توی جیبها و کیفش انداخت و با لودگی گفت: بذار ببینم. تو این جیبم که نیست. تو اون جیبم نه... شاید تو کیفم گذاشتم. میشه؟ ا نیست. شرمنده.

_: تو خونه یه؟

=: خونه ی کی؟

کلافه از مسخره کردن دخترها از آنها دور شد و به طرف آپارتمانشان رفت. نگاهش روی زنگها چرخید. دو زنگ با فامیل مشترک کنار هم پیدا کرد. یکی را فشرد. مردی پرسید: کیه؟

_: ببخشید آقا، شما عموی فرح گل خانم هستین؟

=: بله. چطور؟

_: می خواستم ببینم آپارتمانی که فرح گل خانم اونجاست کدوم یکیه. با یکی از دوستاش کار دارم.

=: زنگ کناری رو بزن.

_: متشکرم.

اما مرد منتظر تشکرش نشد و گوشی آیفون را گذاشت. آرمان زنگ کناری را زد. یک بار دیگر... و بالاخره بعد از ده دقیقه ناامید شد.

کلافه چرخید و از آپارتمان دور شد. ساعت از دو گذشته بود و بیش از دوازده ساعت بود که از پریناز خبر نداشت.

شروع به گشتن دور جزیره کرد. به هر جایی که فکر می کرد سر کشید. مرکز خریدهای بزرگ را رفت. بارها و بارها شماره اش را گرفت. شب شد ولی هنوز پیدا نشده بود. دل آرمان مثل سیر و سرکه می جوشید. دیگر نمی دانست کجا را بگردد. دوباره به آپارتمانشان رفت ولی هرچه زنگ زد کسی جوابش را نداد.

دوباره راه افتاد و به اسکله رفت. بس که راه رفته بود داشت از پا میفتاد. ساعت ده و نیم بود که یک شماره ی ناشناس با او تماس گرفت. با عجله جواب داد: بله؟

مردی پرسید: آقای ناصحی؟

قلب آرمان فرو ریخت. با نگرانی گفت: خودم هستم.

=: من و همسرم الان کنار خانم بهمنی هستیم. کنار کشتی یونانی.

آرمان با صدایی که به سختی بالا می آمد، پرسید: حا... حالش چطوره؟ من... من همین الان خودمو می رسونم.

=: خوبه. یه کمی ترسیده. خانمم داره آرومش می کنه. گوشی یه لحظه...

صدای لرزان پریناز را شنید: آرمان؟

خودش را توی تاکسی انداخته بود. از ته دل جواب داد: جان آرمان؟

راننده پرسید: کجا برم؟

دستپاچه گفت: سمت غرب. کنار کشتی یونانی. 

پریناز پرسید: داری میای؟

_: بله عزیزم. همون جا باش زود خودمو می رسونم.

+: منتظرتم.

و قطع شد. آرمان به گوشی خودش نگاه کرد. لعنتی! شارژش تمام شده بود.

راننده گفت: الان که دیروقته. ولی دم غروب برین کشتی یونانی. تماشای غروبش محشره.

با عصبانیت گفت: من الان باید برم اونجا. زودتر!

مرد شل و کشدار گفت: باشه.

و صدای رادیویش را بلند تر کرد. صدای بلند موزیک روی اعصاب آرمان خط می انداخت ولی حرفی نمی زد. کلافه به طول مسیر نگاه می کرد و سعی می کرد راه را یاد بگیرد.

وقتی رسیدند پول تاکسی را داد و با عجله پیاده شد. به طرف ساحل دوید. از بس عجله داشت هیچی نمی دید. مردی صدا زد: آرمان! هی آرمان!

برگشت. یک مرد جوان تپل با تیشرت قرمز دید که کنار همسرش و پریناز ایستاده بود. لباسهای پریناز گلی شده و قیافه اش بهم ریخته بود. با نگرانی جلو رفت و پرسید: چی شده؟

مرد خندان دست به طرفش دراز کرد و گفت: سلام. دیر کردی پسر! گوشیتم که خاموش شد.

چشم از پریناز برنمی داشت. ولی دستش را توی دست مرد گذاشت و گفت: سلام. شرمنده. شارژ تموم کرد. راننده تاکسیم خیلی یواش میومد. اون طرف جزیره بودم.

دوباره از پریناز پرسید: چی شده؟ تو خوبی؟

زن جوان با خوشرویی گفت: الان خوبه.

پریناز با خجالت سر به زیر انداخت. آرمان عصبی لب به دندان گزید و سر برداشت. نگاهی به آنها کرد و پرسید: چه اتفاقی افتاده؟

زن گفت: یه موتوری کیفشو زده. دسته ی کیف رو کشید، خورد زمین. موتوری هم کیف رو برداشت و فرار کرد.

پریناز بغض آلود توضیح داد: چیز مهمی توش نبود. گوشیمم که قدیمی بود. زنگ زدم به بابا گفتم سیم کارتمو بسوزونه.  

صورتش روی زمین کشیده شده و خراشیده بود. آرمان با نگرانی و ملایمت دست روی خراشیدگی کشید. بعد برگشت و گفت: خیلی ممنونم که پیشش موندین. لطف کردین. متشکرم که باهام تماس گرفتین.

مرد دستی سر شانه ی او زد و گفت: مهم نیست. خدا رو شکر به خیر گذشت. بریم خانم که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد.

_: اجازه بدین شام مهمونتون کنم. خیلی بهمون لطف کردین.

مرد با بزرگواری گفت: نه بابا. کاری نکردیم. شبتون بخیر.

ولی به اصرار آرمان شام مهمانشان شدند. خودش از فرط نگرانی چیزی از گلویش پایین نمی رفت. برای پریناز پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه گرفت. ولی پریناز هم نمی خورد. به زور و شوخی زن و شوهر جوان بالاخره پریناز کمی خورد و آرمان هم توانست برشی بخورد.

بعد از شام رنگ و روی پریناز بهتر شده بود ولی هنوز خجالت می کشید. از زن و مرد جوان خداحافظی و تشکر کردند و با تاکسی به آپارتمان رفتند. آرمان اینقدر خسته بود که به راننده ی تاکسی گفت منتظر بماند تا او را به هتل برساند. خودش هم همراه پریناز پیاده شد. پریناز با تردید پرسید: آرمان؟

_: جان آرمان؟

+: تو هنوزم سر حرفت هستی؟ می تونم بیام پیشت؟

آرمان با شوق گفت: البته که می تونی. یه دوش می گیری و یه خواب خوب. فردا صبحم کلاسامون شروع میشه.

پریناز سر به زیر و خجالت زده گفت: پس وایسا برم وسایلمو بیارم.

_: باشه.

زنگ زد. یکی از دخترها جواب داد: کیه؟

+: پرینازم.

=: زود اومدی.

آرمان به ساعت نگاه کرد. از نیمه شب گذشته بود. پوزخندی زد و عصبانی رو گرداند.

پریناز با بیحالی گفت: می خوام وسایلمو جمع کنم برم.

=: بیا تو. کجا میری؟ پیش پسر خوشگله؟

در باز شد. پریناز بدون جواب وارد شد و رفت که وسایلش را جمع کند. آرمان هم در ماشین را باز کرد و با در باز لب صندلی نشست. راننده تاکسی پرسید: برم؟

آرمان متفکرانه گفت: نه. الان میاد.

=: این وقت شب؟

آرمان با بی حوصلگی گفت: زنمه. رسمی. شرعی. قانونی. حرفیه؟

=: نه. با ننه باباش قهر کرده؟

آرمان پوفی کشید و دیگر جوابش را نداد.


عشق دردانه است (13)

چهارشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 03:21 ب.ظ
سلام به روی ماه دوستام
پیشاپیش عیدتون خیلی مبارک. سال نوتون پر از شادی و سلامتی. لبتون خندون. دلتون خوش


آبی نوشت: حانیه کجایی؟ حالت خوبه؟

صبح زود بیدار شد. همیشه دلش می خواست طلوع آفتاب از روی دریا را ببیند. نماز که خواند از پله ها پایین رفت. متصدی خواب آلود با شنیدن صدای پایش چشم باز کرد و راست نشست. آرمان کلید اتاق را روی میزش گذاشت و پرسید: از کدوم طرف زودتر به ساحل می رسم؟

متصدی کلید را برداشت و نشانی پارک ساحلی را داد. از در بیرون آمد و قدم زنان به طرف ساحل رفت. بوی دریا مشامش را پر کرده بود. نفس عمیقی کشید و با خوشحالی لبخند زد.

هنوز چند قدم نرفته بود که گوشیش زنگ زد. با دیدن اسم پریناز لبخندش عریضتر شد. تماس را برقرار کرد. حال خوبش باعث شد بگوید: جانم پریناز؟ سلام.

پریناز با تندی گفت: علیک سلام. قرار نشد دیگه پسرخاله بشی.

خنده اش گرفت. دلش می خواست کنارش بود و لپش را محکم می کشید و بعد می بوسید. از فکرش هم خجالت کشید و دستش را جلوی دهانش گرفت. چند لحظه مکث کرد. پریناز دوباره به حرف آمد و غرغرکنان گفت: دارم از گشنگی میمیرم. تو این خونه هیچی برای خوردن پیدا نمیشه. این سه تا لندهورم مثل دیو خوابیدن. اومدم بیرون ولی هیچی این دور و بر نیست. همه جا هم بسته است.

آرمان سر برداشت. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود. لب به دندان گزید و پرسید: قبل از روشن شدن هوا برای چی اومدی بیرون؟ الان کجایی؟

+: گشنم بود خب! می فهمی؟! از دیشب تو فرودگاه دیگه هیچی نخوردم. چه می دونم اینجا فقط یه تابلو هست که نوشته به طرف پارک ساحلی سیمرغ.

_: عالیه! همون رو بگیر و بیا. می بینمت.

چند دقیقه بعد پریناز را از دور دید و به طرفش رفت. با لبخند سلام کرد و دستش را به طرفش دراز کرد. پریناز نگاهی به دست او انداخت. چهره درهم کشید و پرسید: این لوس بازیا یعنی چی؟

آرمان با گیجی دستش را به شلوارش کشید و گفت: هیچی. همینجوری. خونه ی دوستات نزدیکه؟

پریناز غرغرکنان گفت: بله بابا کلی گشت تا یه هتل آپارتمان با قیمت و وضعیت مناسب نزدیک خونه ی بچه ها برای جنابعالی پیدا کنه.

آرمان با شیطنت گفت: تو که گفتی نشونی رو نمی دونی!

پریناز شانه ای بالا انداخت و در حالی که به طرف ساحل می رفت گفت: هنوزم نمی دونم. بابا زنگ زد از بابای فرح گل پرسید. منم نپرسیدم کجاست. گفت فقط چند دقیقه با تو فاصله دارم. حالا این حرفا برای من صبحونه نمیشه. دارم از گشنگی میمیرم.

_: بیا بریم ببینم کنار ساحل بوفه ای چیزی پیدا میشه؟

بالاخره یک بوفه ی کوچک پیدا کردند. شیر و کلوچه خریدند و به طرف ساحل رفتند. آرمان یک آلاچیق را نشان داد و پرسید: اونجا بشینیم؟

+: اوا تیتیش مامانی می ترسی رو ماسه ها خاکی بشی؟!

آرمان ابرویی بالا انداخت و چپ چپ نگاهش کرد. بعد در حالی که نزدیک دریا روی ماسه ها می نشست گفت: ببین بعد از دو سال سربازی رفتن به من نگو تیتیش مامانی! اصلاً همون دو سه ماه آموزشی کاملاً کفایت بود واسه این که هرچی گرد و خاک بچه ننه بودن رو تنم بود بریزه! دیگه سربازی و کار کردن تا نصف شبم روش.

پریناز کنارش نشست. در حالی که کلوچه اش را باز می کرد، پرسید: برای چی کار می کردی؟ نمی دونم چرا. ولی فکر می کنم محتاج پولش نبودی.

آرمان چند لحظه متفکرانه نگاهش کرد. از سوالش تعجب کرده بود. بعد از کمی مکث آرام پرسید: چرا برات مهمه؟

پریناز شانه ای بالا انداخت و گفت: برام مهم نیست. همینجوری پرسیدم. بدجوری واسه بابا از جون مایه میذاری. بابا هزار بار گفته اگه پسر داشت به اندازه ی تو براش زحمت نمی کشید. اونم تو سربازی! صبح تا بعدازظهر پادگان، عصر تا نصف شبم سر هر کاری که بتونی بدون یک روز مرخصی! خونه زندگی نداری؟

_: چرا اتفاقاً خونواده ی خوبی دارم.

+: دیدمشون. خواهر بزرگت که زیاد میاد رستوران. چند بارم اومده عروسی. خواهر کوچیکتم خیلی بانمکه. برادر نداری؟

_: نه ندارم.

+: خب چرا ولشون کردی چسبیدی به کار؟

_: اینطوریام که میگی نیست. ولشون نکردم. تازه الانم که سربازیم تموم شده. بیشتر می بینمشون.

+: کارتو که ول نکردی. بعدشم می خوای بری دانشگاه. خبر دارم کنکور آزاد دادی.

_: جداً؟! از کجا خبر داری؟

با بی حوصلگی شانه ای بالا انداخت و گفت: پسر گل بابایی دیگه! تو خونه ی ما هر خبری مربوط به تو مهمه. واقعاً نمی فهمم چرا! این چند وقتم که دیگه بدتر! انگار بابا به زور می خواد همه ی هنراتو بکنه تو چشم و چار من! که چی؟ معلوم نیست! حالا من برم سربازی و سر کار خوبه؟ اصلاً خودش نمی ذاره که بیام تو رستوران و تالار کار کنم. بعد هی پز میده که تو چقدر زحمت می کشی. انگار من به درد هیچ کاری نمی خورم. ازت بدم میاد!

لبهایش لرزید ولی گریه نکرد. با یک جرعه ی بزرگ شیر بغضش را فرو داد. آرمان گیج و ناباور نگاهش کرد. دلش می خواست در آغوشش بگیرد و حقیقت را به او بگوید. اما...

کمی به طرفش خم شد و با لحن دلداری دهنده ای گفت: باشه. هرچی تو میگی درست. حق داری. من بدم. خود شیرین کن و لوس و از خودراضی ام. ولی به پیر به پیغمبر بابات تو رو بیشتر از من دوست داره. تو دخترشی. دردونه شی. من کی می تونم جای تو رو بگیرم؟ اصلاً چرا باید این کار رو بکنم؟ چه دشمنی ای با تو دارم؟ باور کن ارزش تو پیش من... خیلی بیشتر از این حرفاست.

نفس عمیقی کشید و سرش را عقب برد. داشت زیادی حرف میزد. باید تمامش می کرد. سعی کرد برخیزد، اما انگار به ماسه ها دوخته شده بود. نگاه کلافه ای به دریا انداخت. آفتاب خیلی وقت بود که بالا آمده بود و او اصلاً طلوعش را ندیده بود!

+: پس چرا... چرا کار می کنی؟

نگاهش کرد. مژه های بلندش تر شده بودند. او هیچ وقت گریه ی پریناز را ندیده بود. آن مژه های پرپشت که اشک رویشان نشسته بود، شگفت انگیز بودند! خیلی دوست داشتنی!

با حیرت به او چشم دوخت. نمی دانست چه جوابی بدهد. بالاخره با لبخند گفت: دلم می خواست رو پای خودم بایستم. چشمم به دست بابام نباشه. همینا دیگه!

پریناز لبش را گزید. چند بار پلک زد و رو گرداند. ولی اشکهایش نچکیدند.

_: پریناز؟

پریناز نفس عمیقی کشید تا بغضش را پس بزند. چند لحظه بعد با صدای گرفته ای آرام گفت: بابا بهم اعتماد نداره. حتی برای آب خوردنم باید از تو اجازه بگیرم. نمی دونم چکار کردم که اینجوری فکر می کنه.

آرمان آهی کشید و پرسید: تو جواهری. عزیز پدرتی. دل نمی کنه تنها ولت کنه تو شهر غریب. همین!

پریناز با آن مژه های خیس که آرمان را از خود بیخود می کرد، نگاهش کرد و پرسید: مطمئنی؟

_: مطمئنم.

چند لحظه دیگر هم توی چشمهایش چشم دوخت تا خیالش را راحت کند. بعد از جا برخاست و گفت: بریم یه کم قدم بزنیم.

کلافه بود. تمام این دوسال که عاشق بود یک طرف، چند روز گذشته هم طرف دیگر... ولی امروز داشت طاقت از کف میداد.

پریناز دوباره پرسید: چرا تو؟

عصبانی نگاهش کرد. دیگر نمی دانست چه کند. بی حوصله گفت: این بحث تکراری رو تمومش کن پریناز. می دونی که چرا. چون بهم اطمینان داره. اصلاً چه فرقی می کنه؟ تو دلت می خواست بیای کیش، الانم اینجایی. از سفرت لذت ببر.

رو گرداند و با سرعت راه افتاد. پریناز بدو خودش را به او رساند و گفت: وایسا. یه کمی پول به من بده.

آرمان کیف پولش را جلوی او باز کرد و گفت: الان همینقدر همرامه. همش رو بردار.

پریناز کارت بانکش را از توی جیب کوچک کیف پول کشید. با شیطنت لبخند زد و گفت: این بهتره.

با نگاهی عاقل اندر سفیه به او خیره شد و آرام گفت: قابل شما رو نداره ولی اجازه ندارم.

+: من خودم بلدم به اندازه خرج کنم. خوشم نمیاد هی بهت حساب پس بدم. اصلاً یه عدد بگو... بگو اینقدر می تونی از این کارت برداشت کنی. به شرافتم قسم که بیشتر برنمی دارم. آخر تابستونم میام کارتتو تحویل میدم. ولی خوشم نمیاد برای یه قرون دو هزار هی التماست کنم. بفهم اینو.

_: التماس چیه؟ شما امر بفرمایید. تقدیم می کنم.

+: خب امر می کنم رمز کارت و مقدار پولی برای خرجی من بهت داده رو بهم بگی.

_: یعنی آقای بهمنی دور از جونش... زبونم لال... عقلش نمی رسید یه کارت بانکی بده دست تو؟

پریناز با عصبانیت کارت را روی ماسه ها انداخت و بدون برداشتن پول از او دور شد. آرمان خم شد. کارت را برداشت و دوباره توی کیفش گذاشت و به رفتن پریناز چشم دوخت.

بقیه ی روز پریناز را ندید. تا غروب توی جزیره قدم زد و سعی کرد نشانی ها را یاد بگیرد. به محل برگزاری کلاسشان هم سر زد. کلاسها از سه روز بعد شروع میشد.

غروب شماره ی پریناز را گرفت. پریناز با بی حوصلگی جواب داد: چیه؟

_: سلام.

+: علیک.

_: هوا داره تاریک میشه. اگه جایی می خوای بری بیام دنبالت باهم بریم.

+: نخیر می خوام بمونم تو خونه در و دیوار تماشا کنم. حرفیه؟

_: ببین بابت صبح متاسفم. من...

+: ببین من صبح رو فراموش کردم. دیگه هم دربارش حرف نزن. الانم حوصله ندارم می خوام بخوابم. گوشیمم خاموش می کنم. بعداً طلبکار نشی که نگرانت شدم و جواب ندادی و از این شعر و ورا...

_: باشه ولی شام چکار می کنی؟ چیزی هست که بخوری؟

+: لازم نکرده نگرانم باشی. خداحافظ.

قطع کرد. آرمان هم خسته بود. خیلی راه رفته بود و می خواست برگردد. توی راه یک ساندویچ همبرگر خرید. با ناراحتی به آن نگاه کرد و فکر کرد: حالا پریناز چی می خوره؟ پول به قدر نهار و شامش داشت؟ نکنه گرسنه مونده باشه!

گرسنه اش بود. گازی به ساندویچش زد و فکر کرد: لابد به قدر امروزش داشت. فردا هرجوری شده بهش پول میدم.

تازه شامش را تمام کرده بود که آن سه دختر سرخوش را دید. پریناز همراهشان نبود. خواست جلو برود و حرفی بزند، اما پشیمان شد. کنار ایستاد و صبر کرد تا بدون دیدن او رد شوند. صدای حرف زدنشان به قدری بلند بود که از جایی که آرمان ایستاده بود به راحتی شنیده میشد.

=: حالا حتماً باید بری خونه؟

-: خب شارژرم تو خونست دیگه.

=: حالا امشب بدون شارژ بمون. چی میشه؟

-: صد بار گفتم کیا زنگ می زنه نگران میشه.

=: ای بابا تو هم با این دوست = پسر بی ریختت!

-: حسودیت میشه. کیا به این جیگری!

آرمان نفس عمیقی کشید. با رعایت فاصله ی مطمئن به دنبالشان راه افتاد و نشانی را یاد گرفت. فاصله ی زیادی تا هتل آپارتمانی که خودش در آن ساکن بود نداشت. قدم زنان به هتل برگشت.

خیس عرق بود. دوشی گرفت و جلوی تلویزیون دراز کشید. همان جا خوابش برد. بازهم صبح زود برخاست. امروز می خواست هرطوری هست طلوع را تماشا کند. کمی دیر شده بود. تا ساحل دوید. همان جا که روز قبل نشسته بودند ایستاد و محو جمال آفتابی که از دل آبها بالا می آمد شد.

چند دقیقه بعد برگشت. با دیدن پریناز که داشت شیر و کلوچه می خورد، لبخندی زد و گفت: سلام. صبح به خیر.

پریناز بدون این که نگاهش کند، آرام جواب سلامش را داد. پرسید: میشه بهم پول بدی؟

عاشقانه نگاهش کرد. دست توی جیبش برد و پرسید: چقدر؟

پریناز با حرص نفسش را پف کرد و عصبانی گفت: اینقدری که از گشنگی نمیرم.

آرمان جلو رفت و با عذاب وجدان پرسید: دیشب گرسنه موندی؟! خب می گفتی. من که زنگ زدم بهت!

از توی کیفش چند اسکناس بیرون آورد. به نظرش کم آمد. می خواست بیشتر بردارد ولی پریناز همان را قاپ زد و گفت: بهت گفتم که از التماس کردن بدم میاد. خداحافظ.

بازهم رو گرداند و دور شد. آرمان آهی کشید و زمزمه کرد: دختره ی غد لجباز!

تا شب او را ندید. بی هدف دور جزیره می چرخید. چقدر دلش می خواست پریناز او را همراهی کند. شب پریناز خودش زنگ زد. یک کنسرت در جزیره برگزار میشد که دلش می خواست با دوستانش شرکت کند. گویا قبل از صحبت با آرمان با آقای بهمنی حرف زده بود، و آقای بهمنی سفارش اکید کرده بود که با آرمان برود. البته پول بلیت را هم نداشت.

جلوی در سالن برگزاری، به آنها رسید. برای خودش و پریناز بلیت خرید که فرح گل با ناز پرسید: فقط دو تا می خری؟ پس ما چی؟

نگاهی سرد به او انداخت. بلیت پریناز را به دست خودش داد و به فرح گل گفت: من مسئول شما نیستم.

لیدا با عشوه گفت: خیلی یه دنده ای آقا پسر. این برات خوب نیست.

_: متشکرم. خودم تشخیص میدم چی برام خوبه.

و تقریباً بی اراده دست پریناز را گرفت و به طرف سالن کشید. هنوز وارد نشده بودند که پریناز با عصبانیت دستش را بیرون کشید و گفت: خیلی پررویی آرمان! خجالت بکش!

جا خورده و متعجب نگاهش کرد. بعد از چند لحظه آرام گفت: معذرت می خوام.

پریناز کنارش ننشست. با دوستهایش ردیف بعد را اشغال کردند و اینقدر جیغ کشیدند که نه آرمان و نه بقیه چیزی از موزیک نفهمیدند.

بعد از کنسرت به یک پیتزافروشی رفتند. باز آرمان برای خودش و پریناز که هنوز قهر بود غذا گرفت، ولی پریناز سر میز چهار نفره با دوستهایش نشست. آرمان هرچی فکر کرد دید با تمام عشقش به پریناز حاضر نیست یک صندلی جلو بیاورد و خودش را بین پریناز و نازآفرین جا بدهد! ترجیح داد از دور مراقب همسرش بماند.

فکر می کرد بعد از شام به خانه بروند ولی تفریحاتشان ادامه داشت. کنار اسکله رفتند و تا بعد از نیمه شب مشغول تفریح و سر و صدا بودند. آرمان خسته بود. خوابش می آمد. از رفتار دخترها منزجر بود ولی در سکوت نشسته بود و حرص می خورد.

ساعت نزدیک دوی بامداد بود که بالاخره عزم رفتن کردند و آرمان با چند قدم فاصله آنها را اسکورت کرد تا به خانه برسند. بماند که چقدر مسخره اش کردند و دم نزد.

وقتی به هتل رسید از خستگی تقریباً بیهوش شد.


عشق دردانه است (12)

پنج‌شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 09:44 ب.ظ
سلام
خوب هستین دوستام؟
نمی دونم این آرمان بدبخت چرا دست از عشقش برنمی داره

آرمان به تنهایی از تاکسی پیاده شد. به خانواده اش سپرده بود که فرودگاه نیایند. حوصله ی خداحافظی و اشک و آه توی سالن فرودگاه را نداشت. توی سالن با دیدن آن چهار دختر شنگول و سرحال که منتظر باز شدن گیت پرواز و تحویل بارهایشان بودند کمی جا خورد. موقرترینشان پریناز بود که او هم چندان ظاهر قابل قبولی نداشت. حداقل با خواهرهایش که برای بدرقه آمده بودند، خیلی فرق داشت.

قبل از این او را ببینند مکثی کرد و نفس عمیقی کشید. بعد راست ایستاد و با عزمی راسخ جلو رفت. با آقای بهمنی و خانواده حال و احوال گرمی کرد. بعد هم به صف دخترها پیوست و چمدانش را کنار مال پریناز که آخرین نفر بود گذاشت.

پریناز برگشت و با دیدن او خندان گفت: سلام.

از روی خوشش تعجب کرد. ابرویی بالا برد. تبسمی کرد و جواب سلامش را داد.

دوستان پریناز هم برگشتند و با کنجکاوی مشغول برانداز کردن آرمان شدند. پریناز با خنده گفت: ببین آرمان سه تا بادیگارد دارم هلووو! اذیتم کنی میدم بخورنتا!

آرمان پوزخندی به سه بادیگارد هلو! زد و جوابی نداد. اما قدبلندترین بادیگارد که کمی از آرمان درشت هیکل تر بود و مانتوی نخی قرمز با ساپورت جین پوشیده بود، پرسید: آقا کی باشن؟

پریناز پشت چشمی نازک کرد و گفت: همکلاسیم. کارمند باباس. قراره باهم بریم کلاس آشپزی. اسمش آرمانه. ایشونم نازآفرین.

به آن دختر درشت هیکل خشن هر اسمی می خورد غیر از نازآفرین! آرمان بازهم پوزخند زد و جواب نداد. پریناز دوستان دیگرش را فرح گل و لیدا معرفی کرد.

آرمان بازهم حرفی نزد. نازآفرین با تمسخر پرسید: این نوکر بابات زبون نداره؟

فرح گل و لیدا از خنده ریسه رفتند. آرمان لبش را گاز گرفت تا جوابی ندهد. پریناز اخمی کرد و گفت: کارمند بابائه.

داشت دفاع می کرد؟! آرمان ناباورانه نگاهش کرد. بعد خم شد چمدان خودش و پریناز را برداشت و جلو رفت. گیت باز شده بود. بلیت خودش را نشان داد. پریناز هم جلو آمد و بلیتش را به او داد. نازآفرین با آن صدای کلفتش از پشت سرش حکم کرد: چمدونای منم بده بار. اینم بلیتم.

نشنیده گرفت. کارت سوار شدن خودش و پریناز را گرفت و از صف بیرون آمد.

=: هی یارو با تو ام. ما هم با پرینازیم دیگه!

پریناز بین آرمان و نازآفرین ایستاده بود. از نگاهش پیدا بود که او هم از لحن بد دوستش حیران شده است ولی حرفی نمیزد. آرمان کارت و بلیت را به او داد و بدون آن که منتظر بماند به طرف سالن ترانزیت رفت.

روی صندلی نشسته بود و غرق فکر به روبرو نگاه می کرد. امیدوار بود برخورد زیادی با بقیه ی دخترها نداشته باشد. پریناز عشقش بود، همسرش، دختر آقای بهمنی بود. حسابش با بقیه خیلی فرق داشت. اگر تندی می کرد، اگر حرفی میزد، میشد نشنیده گرفت. اما این سه دختر سرخوش را کجای دلش باید می گذاشت؟

یک نفر کنارش نشست. سر برداشت. پریناز بود. سر به زیر انداخته بود و حرفی نمیزد ولی حالتش عذرخواهانه بود و همین برای آرمان کلی ارزش داشت. دست روی پشتی صندلی او گذاشت. چقدر دلش می خواست دست روی شانه اش بگذارد و بگوید که به خاطر دوستش ناراحت نباشد. اما نمیشد.

با ملایمت پرسید: چیزی می خوری برات بگیرم؟

پریناز بدون آن که نگاهش کند سری به نفی تکان داد. صدای خنده ی دخترها از نزدیکشان به گوش رسید. پریناز سر برداشت و آرام گفت: میرم پیش بچه ها.

آرمان سری تکان داد و حرفی نزد. اسیرش که نمی توانست بکند، می توانست؟

با نیم ساعت تاخیر بالاخره وقت سوار شدن رسید. آرمان روی صندلی ای که شماره کارتش نشان میداد کنار پنجره نشست.

پریناز گرم صحبت با دوستانش جلو آمد. نگاهی روی شماره کارت و شماره ی صندلی انداخت و بعد کنار آرمان نشست. دوستان پر سر و صدایش  هم کنارشان جا گرفتند و مشغول بحث و جیغ جیغ شدند.

اما همین که هواپیما راه افتاد، پریناز به عقب تکیه داد و ساکت شد. چشمهایش را بست و لبش را گاز گرفت.

آرمان کمی به طرفش خم شد و آرام می پرسید: می ترسی؟

دلش غش می رفت برای این که در آغوشش بکشد و آرامش کند.

اما بر خلاف انتظارش پریناز چشم باز کرد و با بدخلقی گفت: ترس؟! مگه بچه ام؟ نخیر. حالم بهم می خوره. مامانمم همینطوره. از تکون هواپیما خیلی اذیت میشیم. باهام حرف نزن. نزدیکمم نیا نفس کم نیارم.

آرمان با ناباوری ابرویی بالا برد و کمی عقب کشید. این یکی دیگر نوبر بود. پرسید: قرصی چیزی نمیشه بخوری؟ بگم مهموندار بیاره؟ حتماً دارن.

پریناز از بین دندانهای بهم فشرده اش گفت: خودمم دارم. ولی از قرص خوردن متنفرم. اگه حرف نزنی و اجازه بدی نفس بکشم می تونم تحمل کنم. برو عقب حرف نزن.

آرمان سرش را به کنار پنجره تکیه داد و به فضای فرودگاه چشم دوخت. هواپیما اوج گرفت. دوستان پریناز با هیجان جیغ کشیدند. آرمان با بی حوصلگی فکر کرد: دیوانه ها! انگار امدن شهربازی.

مهماندار تذکر داد کمی آرام باشند. ولی چندان فایده ای نکرد. همین که مهماندار دور شد، فرح گل زنگ را فشرد. مهماندار جلو آمد و پرسید: بله؟

=: میشه یه لیوان آب برای من بیارین؟

-: اجازه بدین ارتفاع ثابت بشه بعد حتماً براتون میارم.

فرح گل دهان کجی ای کرد و غرید: باااشه.

هواپیما کمی بالا و پایین شد تا ارتفاع تنظیم بشود. دوباره دخترها جیغ کشیدند. مهماندار دوباره جلو آمد و خواهش کرد که آرام باشند. لیدا با مظلومیت گفت: خب ما می ترسیم.

ولی در نگاه پر از شیطنتش هیچ اثری از ترس نبود.

بالاخره هواپیما اوج گرفت و به ثبات رسید. حالا دخترها انگار مسابقه داشتند. یکی یکی زنگ مهماندار را فشار می دادند. یکی آب می خواست، بعدی چای، بعد نسکافه، بعد از آن اسباب بازیها که به بچه ها می دهند، بعد آبنبات...

آرمان کفری نگاهشان کرد. ظاهراً پریناز قبلاً با آنها طی کرده بود که حالش بد می شود و حین پرواز با او حرف نزنند که کاری به کارش نداشتند. ولی خودشان دائم داشتند شلوغ می کردند. بعد از نوشیدنیها نوبت به دستشویی رفتنشان شد. یکی یکی بروند و بیایند و سر این این موضوع مسخره بازی کنند. آرمان خوشحال بود که جایش طوری نیست که مجبور باشد مرتب بلند شود و به آنها راه بدهد تا رد شوند. همین طوری هم به قدر کافی روی اعصاب بودند.

برای بار هزارم به پریناز نگاه کرد. همانطور چشم بسته و سرش را به پشتی تکیه داده بود. مهماندار که پذیرایی آورد، دستش را به نشانه ی نمی خورم بالا آورد. ولی حرفی نزد.

آرمان غذایش را گرفت و روی مال خودش گذاشت. هیچ کدام را باز نکرد. از پنجره به ابرهای سفید پراکنده و زمینهای کشاورزی خط کشی شده خیره شد. چه سفر هیجان انگیزی! آهی کشید. حوصله اش بدجوری سر رفته بود. از ترس بدتر شدن حال پریناز جرأت تکان خوردن هم نداشت.

بالاخره هواپیما در فرودگاه کیش به زمین نشست ولی پریناز چشمهایش را باز نکرد. آرمان با نگرانی به طرفش خم شد و پرسید: پریناز؟ پریناز خوبی؟

پریناز زمزمه کرد: خوب میشم.

_: می خوای امشب نری پیش بچه ها؟ بیا پیش من. جایی که بابات برام گرفته، هتل آپارتمانه. یه هال و یه اتاق. می تونی بری تو اتاق استراحت کنی.

پریناز بالاخره چشم باز کرد. رنگ پریده و بیحال بود. به زحمت گفت: لازم نیست. خوب میشم.

_: حداقل نشونی خونشونو بده. اگه کاری داشتی خودمو برسونم.

+: بلد نیستم. از فرح گل بپرس.

_: غذاتو برات گرفتم. هروقت گرسنت شد بخور.

+: ممنون.

بیشتر مسافرها پیاده شده بودند که بالاخره پریناز برخاست و آرمان هم به دنبالش رفت. همین که وارد سالن فرودگاه شدند، دوستهای پریناز جلو آمدند. نازآفرین جلو آمد و پرسید: بهتر شدی یا هنوز داری میمیری؟

پریناز آرام گفت: من تا تو رو کفن نکنم نمیمیرم.

=: عمراً بتونی.

روی اولین صندلی خالی نشست و غذایش را باز کرد. آرمان هم کنارش نشست و مشغول خوردن شدند. پریناز سر برداشت و پرسید: تو چرا نخوردی؟

آرمان با دهان پر نگاهش کرد. لقمه اش را فرو داد ولی بازهم جوابی پیدا نکرد. بالاخره گفت: گرسنم نبود.

فرح گل کنار پریناز نشست و بلند گفت: وای چقدر خندیدیم. فکم درد گرفت.

آرمان کمی به طرفش خم شد و پرسید: میشه لطفاً نشونی خونتونو به من بدین؟

=: می خوای چکار؟

_: پریناز حالش خوب نیست. اگه یه وقت خدای نکرده بدتر شد باید بیام دنبالش ببرمش دکتر.

=: اگه بدتر شد بهت نشونی میدیم. چه معنی میده نشونی خونه رو بدیم به یه پسر غریبه؟ مگه نه بچه ها؟

و غش غش خندیدند. آرمان نفسی با حرص کشید و فکر کرد: خدایا اینا منو نکشن خوبه!

چمدانهایشان را که گرفتند سوار تاکسی شدند. آرمان هم ماشین بعدی را سوار شد. با ناامیدی رفتن دخترها را نگاه کرد و نشانی هتل آپارتمانی که آقای بهمنی برایش جا رزرو کرده بود را داد.

هماهنگی های لازم تلفنی انجام شده بود. وقتی رسید فرم را پر کرد و کلید واحدش را گرفت. وارد شد. چمدانش را به دنبال خودش کشید و به دور و بر نگاه کرد. بد نبود. خیلی عالی هم نبود. معمولی.

اول چمدان را باز کرد و مواد غذایی ای را که مادرش داده بود جا داد. بسته های گوشت و مرغ و سبزیجات یخ زده ی آماده ی طبخ، با مقداری برنج و ماکارونی و روغن و ادویه. مامان نگران بود که مواد غذایی نزدیکش نباشد و گرسنه بماند.

همه را که جا داد لبخندی عمیق به محبت مادرانه اش زد. خیلی وقت بود که دیگر پسر خانه نبود و کمتر وعده ای را با خانواده اش می خورد. شاید از همان وقتی که دل به پریناز داده بود. حالا چی؟ چرخی دور خودش زد. ازدواج هم کرده بود ولی چه فایده؟

لباسهایش را هم جا داد و چمدان را زیر تخت فرو برد. خسته بود. دوش گرفت و دراز کشید. اینقدر با گوشیش بازی کرد تا خوابش برد.  


   1       2       3       4       5       ...       105    >>