X
تبلیغات
پیکوفایل

آدمی و پری (10)

چهارشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:07 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام
طاعات و عباداتتون قبول... شرمنده بابت تاخیرم... امسال چند روز از اول ماه گذشته بود که خیلی اتفاقی شنیدم یه قرص جدید برای معده اومده و خلاصه امتحان کردم و شکر خدا بعد از سالها تونستم روزه بگیرم. ولی تو روزه حسابی ضعف می کنم و شبها هم که خیلی فرصت کوتاهه و نمیشد زیاد بنویسم. خلاصه هی کم کم نوشتم بعد که خواستم ارسال کنم، نت لپ تاپ بازی در آورد و امروز با کلی خواهش و تمنا راهش انداختم که اگر خدا بخواد قصه رو بفرستم بیاد.
سعی کردم ویرایشش کنم. ولی قول نمیدم با این ضعف و یک چشم باز و یک چشم بسته بی غلط باشه. اگر اشتباهی دیدین بگین اصلاح کنم.

شاهد جلوی در آشپزخانه ایستاد و گفت: مامان، شیدا می خواد بره. میرم برسونمش.

مادرش معترضانه گفت: نمیشه که اینجوری! نهار ده دقیقه دیگه حاضره.

شیدا با لحنی توجیه کننده گفت: ممنونم. باید برم. کار دارم. شب مزاحم میشم.

نسرین خانم لبخند زد و گفت: مراحمی! خوشحال میشم که بیای. الانم می موندی خوب بود. ولی اصرار نمی کنم. هر جور راحتی.

شیدا نفسی به راحتی کشید و گفت: متشکرم. لطف دارین. خداحافظ.

_: خداحافظ عزیزم.

جلو آمد گونه اش را بوسید و راهی اش کرد. شیدا ابرویی بالا انداخت و طوری که او نبیند شکلکی برای شاهد در آورد. شاهد خندید و سر به زیر انداخت.

باهم از در بیرون رفتند. همین که سوار شدند شاهد دوباره پرسید: نمی خوای بگی می خوای چیکار کنی؟

+: اوّل من یه سؤال دارم. تو اصلاً تعجّب نکردی که یه پری زاده داره سربسر من می ذاره و همه ی این اتّفاقات تقصیر اونه؟!

شاهد شانه ای بالا انداخت و گفت: یه لشکر از این موجودات تو خونه ی مادربزرگم زندگی می کنن. اینقدر چیزای عجیب غریب اونجا دیدم که اصلاً تعجّب نمی کنم. مامان بزرگم حسابی باهاشون رفیقه. میگه اینا محافظامن.

+: واقعاً؟!

_: چیه؟ نکنه باورت نمیشه؟ مثل مامان... میگه من باور نمی کنم. باور می کنه ها. یعنی نمیشه باور نکرد ولی نمی خواد اقرار کنه. خاله مینا هم همینطور. میگه مامانم خرافاتیه. بنفشه هم بدتر از همه اصلاً حاضر نیست پاشو اونجا بذاره. هروقت دلش تنگ بشه باید مامان بزرگ رو احضار کنه خونشون، بیچاره با اون پادردش هرجوری هست پا میشه میره دیدن دردونش!

+: خونه مادربزرگ پدری منم پره. این یارو هم از همون جا اومده. عموم حبسش کرده بود تو آینه. منم عین یک احمق رفتم آزادش کردم و حالا شده بلای جونم. کاش عمو زودتر دوباره اسیرش کنه.

شاهد خندید و با خوشرویی گفت: کاشکی! حالا نگفتی می خوای امشب چیکار کنی؟ فکر نکن من یادم میره!

شیدا خندید. متفکّرانه گفت: اممم... می خوام بهش بگم که خیلی وقته آشناییم... مثلاً... مثلاً از سه سال پیش...

شاهد ابرویی بالا انداخت و پرسید: اون وقت نمی گه این چه دودره بازی بوده و تو دلتو به کی خوش کردی؟!

+: اممم... نه... یه جوری نمی گم که اینجوری فکر کنه. مثلاً فقط آشنا بودیم. من می دونستم بنفشه رو دوست داری و حاضر بودم خواهرانه هر کمکی که بتونم بهت بکنم. اونم... اونم خیلی نفهمه که نفهمیده چه جواهری رو از دست داده.

_: اوهو! نفهمه چیه؟ مراقب باش. داری درباره ی بنفشه حرف می زنی!

+: جانم؟! مگه قرار نبود دیگه غریبه باشه؟ شاهد اون شوهر داره. یادت که نرفته؟ ضمناً این حرفا همش به خاطر توئه. من هیچ خصومت شخصی ای با بنفشه ندارم. این نقش بازی کردنم وقتی که واقعاً نمی خوام به آینده فکر کنم کلاً مسخره است.

چهره ی شاهد سخت شد. در حالی که با اخم به روبرویش چشم دوخته بود، گفت: نه احتیاج به کمک دارم نه دلسوزی. متشکرم.

شیدا چند لحظه نگاهش کرد. بعد سر به زیر انداخت و گفت: معذرت می خوام. تند رفتم... ولی...

_: لازم نیست توضیح بدی.

+: نه باید یه چیزی رو توضیح بدم. مهم نیست که شاهپر چیکار کرده یا مامانت چی فکر می کنه... تو دیشب به من کمک کردی که با یه فاجعه کنار بیام و بتونم از کنارش خیلی سریعتر و راحتتر از اونی که فکر می کردم رد شم. اینو بهت بدهکارم.

_: تو هم همین کمک رو دیشب بهم کردی. یک یک مساوی. بدهی ای بهم نداری.

+: تو ازش رد نشدی. هنوز درگیری.

_: تو رد شدی؟! الان حاضری اون پسره رو دست تو دست رفیق قدیمیت ببینی و یه ذره هم به قلبت فشار نیاد؟ نه واقعاً بگو حاضری؟

شیدا لب به دندان گزید. سر به زیر انداخت و با سرگشتگی گفت: نه هنوز نمی تونم... ولی... ولی وقتی تو اون موقعیت نیستم می تونم فراموشش کنم.

شاهد پوزخندی زد و گفت: دستخوش! آفرین! اینو که منم می تونم. همون دیروزم می تونستم. همون وقتی که درگیر دماغ عملی تو بودم به هیچی دیگه فکر نمی کردم! راستی دردت چطوره؟ بهتری؟

شیدا سرزنش گرانه نگاهش کرد و پرسید: کوچه علی چپ بن بسته. بیا بیرون آقا. ما می خوایم مشکلمونو با کمک هم حل کنیم. حقیقتش من اگه امشب به تو کمک کنم خودمم خوشحالترم! انگاری... انگاری جای بنفشه و شوهرش... خشایار و نوشینن...

_: اسم این پسره رو نیار که ازش ندید بدم میاد.

شیدا قاه قاه خندید و پرسید: چرا ازش میاد؟ خوبه منم مثل تو الان جبهه بگیرم که راجع به پسرعموم درست صحبت کن؟

_: نگفته بودی پسرعموته... هرچند فرقیم نمی کنه.

+: نگفته بودم؟! فکر می کردم گفتم ولی به قول تو فرقی نمی کنه.

شمرده شمرده افزود: اون دیشب برای دوستم شیرینی خورده و من می خوام اینو تو کلّه ی پوک خودم فرو کنم!

شاهد خندید و گفت: نگو اینطوری شیدا!

شیدا حرصی از دست دلش که گرفتار آن "شیدا" گفتنش بود، تکرار کرد: تو هم نگو اینطوری شیدا!

شاهد خندید و به شوخی پرسید: من چی گفتم شیدا؟

شیدا نالید: گفتی شیدا!

_: بگم شاهد؟!

شیدا سر به زیر انداخت و غرق فکر با صدایی غمگین گفت: نه.

_: ببینمت دختر؟! سرتو بیار بالا... الان از چی ناراحتی؟ بی حرمتی کردم اسمتو بردم؟ معذرت می خوام. بگم خانم شفیعی خوبه؟

شیدا با چشمهای به اشک نشسته سر برداشت و نگاهش کرد. چقدر وقتی که مهربان میشد دوست داشتنی بود!

سرش را به نفی بالا برد.

شاهد آهی کشید و پرسید: آخه چت شد یهو؟!

رسیده بودند. شیدا در ماشین را باز کرد و گفت: هیچی... ممنون که رسوندیم.

_: وایسا! تا نگی چی شده نمی ذارم بری.

+: برو شاهد. الان یکی برسه برام بد میشه.

شاهد لبهایش را بهم فشرد و عصبانی نگاهش کرد.

یک ماشین جلوی ماشین او مقابل در گاراژی خانه ی پدری شیدا توقّف کرد. شیدا محکم توی صورتش کوبید و گفت: عموم!

و خم شد بلکه عمویش او را نبیند.

شاهد آهی کشید و گفت: چرا شلوغش می کنی؟ مامان بابات که می دونن خونه ی ما بودی. خب طبیعیه که من برسونمت.

چون شیدا جواب نداد، مکثی کرد و ادامه داد: این بابایی که از ماشین پیاده شد خیلی جوونه. مطمئنی عموته؟

شیدا با تردید سر برداشت و با دیدن خشایار کف دستش را گاز گرفت و گفت: خاک به سرم. خشایاره!

شاهد ابرویی بالا انداخت و گفت: خیلی دلم می خواست روی ماهشونو زیارت کنم.

شیدا ملتمسانه نگاهش کرد و با تردید از ماشین پیاده شد. شاهد هم پیاده شد و در راننده را بست. با چهره ای سخت و جدّی به خشایار نگاه کرد.

خشایار ابروهایش را بالا برد و متعجّب به آن دو چشم دوخت. قدمی جلو گذاشت. شیدا با ترس گفت: سلام.

_: علیک سلام. آقا رو معرّفی نمی کنی؟

شاهد به طرف او رفت و گفت: از خودم بپرس. آدم زنده وکیل وصی نمی خواد. شاهد شهابی هستم.

خشایار با تعجّب گفت: عجب رویی داره! با اجازه ی کی با دختر عموی من...

_: پدرش... مادرش... مادربزرگش... نمی دونستم باید از پسرعموشم اجازه بگیرم!

بعد رو به شیدا که مثل بید می لرزید کرد و با ملایمت گفت: شیداجان؟ عزیزم... وایستادی چی رو نگاه می کنی؟ نگران نباش. دعوا نمی کنیم. من دارم میرم. عصر بهت زنگ می زنم.

شیداجان؟!!! عزیزم؟!!! شیدا و خشایار به یک اندازه متعجّب به نظر می رسیدند. شیدا که اینقدر جا خورده بود که اصلاً نمی دانست که باید چکار کند.

در خانه باز شد. شیوا یک پاکت را به طرف خشایار گرفت و متحیّر به جمع سه نفره ی آنها چشم دوخت.

شاهد با چشم به در باز اشاره کرد و آرام گفت: برو تو.

خشایار پاکت را از شیوا گرفت و مثل شیر زخمی عصبانی به طرف ماشین پدرش چرخید و سوار شد. شاهد هم با قدمهای مقطّع برگشت و در ماشینش را باز کرد. شیدا نفسی به راحتی کشید. برای شاهد سری تکان داد و در را بست.

شیوا جیغ جیغ کنان پرسید: این یارو کی بود؟

شیدا غرق فکر گفت: به تو ربطی نداره.

وارد راهرو که شدند صدای پدر از هال می آمد. داد زد: یعنی چی که بریم خونشون؟ می خوای این داستان مسخره رو باور کنم؟!! دلم خوش بود دو تا دختر پاک دارم. معلوم نیست از کی تا حالا با یارو رفیق بوده که مادر خوشحالتر از خودش زنگ زده دعوتمون کرده؟!

شیوا با چشمهای گرد شده به شیدا نگاه کرد و زمزمه کرد: چی شده؟

شیدا با حرص غرید: هیچی...

شیوا دوباره زمزمه کرد: باور کن من فقط دو بار بهش زنگ زدم. دوست نبودیم. مامانشم نمی دونست. حالا از کجا فهمیده؟

شیدا از سادگی او خنده اش گرفت. قاطعانه زمزمه کرد: شمارشو پاک می کنی دیگه هم بهش زنگ نمی زنی.

شیوا تند تند سرش را تکان داد و نجوا کنان گفت: آره همین کار رو می کنم. غلط کردم.

بعد به طرف حیاط برگشت و در حالی که سعی می کرد صدایش بالا نرود، با ترس گفت: من میرم تو حیاط. وقتی اوضاع آروم شد صدام کن.

شیدا سری به تأیید تکان داد و بدون این که اشتباه او را تصحیح کند اجازه داد که برود. بهتر بود همین حالا می ترسید نه وقتی که کار از کار می گذشت...

خودش هم به دیوار تکیه داد. لبش را گاز گرفت و کفشهایش را در آورد. مامان داشت سعی می کرد بابا را آرام کند.

شیدا بیرون رفت. شیوا گوشه ی حیاط سنگر گرفته بود. شیدا دور از او گوشی اش را در آورد و به عموپرویز زنگ زد.

با اوّلین زنگ عمو جواب داد و گفت: جانم عمو؟ بگو! بهتره یه دلیل درست و حسابی برای پروندن خواب بعدازظهر من داشته باشی.

شیدا از استقبال نه چندان گرم او خنده اش گرفت. گفت: سلام.

_: علیک سلام. حرفتو بزن تا درست و حسابی نپریده.

+: شاهپر کلی خرابکاری کرده.

_: این که حرف تازه ای نیست. من هنوز گیرش نیاوردم اسیرش کنم.

+: آبرو برام نذاشته. بابا می خواد منو بکشه. به دادم برس.

عمو جدی شد و پرسید: چیکار کرده؟

+: چی بگم؟ از اون موجودات مزخرف بپرس... خواهش می کنم کمکم کن...

عمو آهی کشید و گفت: باشه. گوشی رو بذار ببینم چه خبره بعد به بابات زنگ می زنم.

+: ممنون.

شیوا با ترس از پشت بوته ها بیرون آمد. فاصله اش زیاد بود. حرفهایش را نشنیده بود.

شیدا به طرفش رفت و باهم روی نیمکت سنگی انتهای حیاط نشستند. شیوا با بغض گفت: کارم خیلی احمقانه بود. خیلی!

شیدا با همدردی دست دور شانه های او انداخت و حرفی نزد.

شیوا دماغش بالا کشید و گفت: تو چه جوری همیشه کار درست رو انجام میدی؟ هیچ وقت اشتباه نمی کنی... همیشه باعث افتخاری. عوضش من...

شیدا دلش سوخت. با ناراحتی گفت: اینطوری نیست... اصلاً... اصلاً بابا که اسمی نبرد. شاید داشت درباره ی من حرف میزد...

شیوا از جا پرید و حیرتزده پرسید: یعنی چی؟! بذار ببینم... نکنه... نکنه... اون یارو که دم در بود...

شیدا با اخم گفت: نه... میگم شاید اشتباهی شده.

_: پس... پس اون کی بود؟

+: همونی که دیروز زد به دماغم.

و دستی روی بینی دردناکش کشید.

شیوا با خوشحالی از جا پرید و گفت: آره! مامانش زنگ زد گفت اشتباهی از خونشون سر در آوردی و نهار میمونی. ببینم نهار چی خوردین؟

شیدا غرغر کنان گفت: نهار نخوردم.

با باز شدن در خانه از جا برخاست. شیوا حیرتزده زمزمه کرد: عموپرویز؟ این وقت روز؟ یعنی چی شده؟

عموپرویز بدون دیدن آن دو با قدمهایی مصمم وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.

شیوا که جوابی از شیدا نشنید شانه ای بالا انداخت و به طرف نیمکت برگشت. شیدا ولی با پریشانی مشغول قدم زدن شد. بالاخره هم طاقت نیاورد و بی سروصدا وارد راهرو شد.

بابا داشت می گفت: خیلی خب برادر من خیلی خب... اینقدر اصرار نکن. باشه. هرچی تو بگی. دختر من پاکتر از برگ گل. ولی من نخوام این رابطه ادامه دار بشه کی رو باید ببینم؟

+: اونا قصدشون خیره خان داداش! برین امشب باهم آشنا شین. چی میشه مگه؟

_: اگه قصد امر خیر دارن اونا باید پاشن بیان. یعنی که چی من پاشم برم؟

شیدا توی راهرو ملتمسانه دستهایش را بهم مالید. خدا خدا می کرد که ماجرا ختم به خیر بشود.

+: حالا دعوت کردن. روشونو زمین نندازین. تازه حاج خانمم که باهاشون آشناست و می خواد بره. مشکلت چیه شما؟

_: مادر خانمم با خواهر این خانم آشناست. همسایه ان... دوستن... چه می دونم. با خودش کاری نداره.

+: حالا هرچی... مگه قبول نکرده بیاد؟ برین دیگه. اینطور که من شنیدم فرهنگ خونواده هاتون باهم جوره. چی میشه یه دوست جدید پیدا کنین؟ خیلیم خوبه...

_: برو بابا... تو هم با اون اجنّه ی فضول و بی سر و پات.... فرهنگمون شبیهه! هه! این حرفا رو کی یاد پریهات داده؟

عمو خندید و گفت: نمی دونم. می شنون دیگه. یاد گرفتن. حالا بیاین برین. هم فاله هم تماشا. از اون گذشته... بهتره این ماجرا به جای یه داستان مرموز و غلط مخفیانه یه رابطه ی رسمی علنی تحت نظر خانواده ها باشه.

_: هی پرویز داری تند میری ها! مگه من دیوانه ام دخترمو همین جور الکی الکی بدم به کسی که نه می دونم پدرش کیه نه مادرش؟!

+: خب منم همینو میگم برادر من! برین باهم آشنا شین.

_: و اگه نخوایم؟

+: پسره دلش گیره. بالاخره پا میشن میان. خب چه ایرادی داره که شما امشب برین؟

_: هر وقت پا شدن اومدن اون وقت باهم آشنا میشیم. دخترم که رو دستم نمونده برم دو دستی تقدیمش کنم.

+: نگران نباش. با این رفتن دخترت کوچیک نمیشه. یه آشنایی سادست. چیزی نیست که.

شیدا آهی کشید. نگران بود. دیگر نمی توانست تحمل کند. بی صدا به حیاط برگشت. شیوا با نگرانی جلو آمد و پرسید: چی شده؟ عمو پرویز برای چی اومده؟ فهمیده من تلفن زدم؟ غلط نکنم اون جن و پریهاش براش خبر بردن. خاک به سرم آبروم رفت....

شیدا به تندی گفت: نه آبروی تو نرفته. کسی هم نفهمیده. ولی به همین سادگی ممکنه بفهمن. پس قبل از این که دیر بشه خودتو جمع کن.

شیوا با پریشانی پرسید: پس دعوا سر چیه؟ بابا هنوز داره داد می کشه.

شیدا با بی حوصلگی گفت: سر همین بابایی که زده به دماغ من. ول می کنی یا نه؟

چشمهای شیوا درخشید. پرسید: دوسش داری؟

سرزنشگرانه گفت: شیواااا!

_: خب چیه؟ فقط پرسیدم.

+: بین ما هیچی نیست. بشین سر جات.

رو گرداند و کلافه از او دور شد. عمو از در بیرون آمد و خطاب به بابا گفت: شما بفرمایین خودم میرم. خداحافظ.

بابا بیرون نیامد. شیدا به دنبال عمو تا دم در رفت و با پریشانی پرسید: چی شد عمو؟

عمو از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: بهتره سعی کنی با این پسره خوشبخت بشی تا فکر نکنم بی خودی تو روی برادر بزرگم وایسادم. ضمناً فردا شب عروسی دعوتیم. کلّی کل کل کردم تا راضی شدن سر شب برگزارش کنن. به بابات گفتم فردا شب میای خونمون باهات حرف بزنم آدم شی! قبل از غروب بیا.

شیدا با چشمهای گرد شده پرسید: عروسی؟

عمو طوری نگاهش کرد که فوراً به خاطر آورد! با شگفتی و دلخوری گفت: عمو! این پسره خیلی به من لطف کرده پاشم عروسیشم برم؟!!!!! عمراً!!!! خواهشاً اسیرش کن.

عمو گردنش را کج کرد و با لحن مضحکی پرسید: دلت میاد؟ جوون ناکام رو اسیر کنم؟

شیدا که از حرص خون خونش را می خورد، غرّید: آخی طفلک ناکام! بره بمیره با این آبرویی که از من برده!

عمو با ملایمت انگشتی روی بینی او کشید و گفت: جیگر عمو، با همه شوخی با مام شوخی؟ من که خبر ندارم که چه جوری دلت غنج می زنه واسه شیدا گفتن یارو. برو یکی دیگه رو سیاه کن ما خودمون ذغالیم. خداحافظ.

و بدون این که منتظر شرمندگی بی اندازه ی شیدا بشود از در بیرون رفت و در را پشت سرش بست. نفس شیدا از خجالت بند آمده بود. احساس می کرد تمام خون سرش توی صورتش جمع شده است. برگشت. امیدوار بود شیوا حرفهایشان را نشنیده باشد. نگاهی به اطراف انداخت. او را ندید. نفس عمیقی کشید. چند دقیقه دیگر در حیاط ماند و بالاخره با ترس و لرز وارد خانه شد.

توی هال سر کشید. شیوا جلوی تلویزیون نشسته بود. نیم نگاهی به او انداخت و دوباره به تلویزیون چشم دوخت. وارد شد. بابا دور و بر نبود. به سرعت به اتاقش رفت و در را بست. خسته و له روی تخت نشست. نالید: شاهپر لعنتی لعنتی.... یه جو آبرو پیش عموم داشتم...

به سنگینی از جا برخاست. لباس عوض کرد. با کلّی احتیاط بیرون رفت و دست و رویش را شست. بابا ظاهراً رفته بود بخوابد. نفس عمیقی کشید و با عجله به اتاقش برگشت. روی تخت نشست. پاهایش را توی شکمش جمع کرد و به دیوار تکیه داد. سرش پر از فکر و خیال بود و یک دنیا شرمندگی...

اینقدر درگیری ذهنی داشت که نفهمید کی شب شد. مامان در اتاقش را باز کرد و گفت: زود باش حاضر شو می خوایم بریم. زود باش تا بابات پشیمون نشده. می خوام ببینم اینا کین که این همه قشقرق سرشون راه افتاده.

سری به تأیید تکان داد و بدون حرف برخاست. در کمدش را باز کرد و پرسید: چی بپوشم؟

مامان در حالی که در را می بست غرغرکنان گفت: خرس گنده من باید بگم چی بپوشی؟ خب یه چی بپوش دیگه.

آهی کشید. بهترین مانتویش همان بود که دیروز پوشیده بود و کثیف شده بود. بقیه ی لباسهایش را توی کمد ورق زد. بالاخره لباس ساده ای انتخاب کرد و خواست بپوشد، اما یادش آمد که باید روی بنفشه را کم کند. پوفی کشید. بابا معمولاً به لباس او توجّه نمی کرد. ولی اگر استثناءً همین یک شب متوجه میشد زیادی به خودش رسیده است چی؟

هنوز درگیر بود که مامان در را باز کرد و با عصبانیت پرسید: تو هنوز نپوشیدی؟ بهت میگم زود باش. اگه امشب نریم من از کجا بفهمم اینا کی بودن؟ نگرانتم. بفهم اینو!

با همان سرعت در را بست و رفت. شیدا لپهایش را باد کرد و پف کرد. یک مانتوی خنک مجلسی زرشکی آجری با نواردوزیهای طلایی و قهوه ای برداشت. برای زیرش شلوار لی کشی قهوه ای پوشید و یک شال قهوه ای با نقشهای طلایی هم به سر کشید. کمی آرایش کرد و از در بیرون آمد.

بابا همان موقع حاضر شده بود. عصبانی بود و به او نگاه نمی کرد. بدون حرف راه افتادند. اوّل دنبال مامان بزرگ رفتند و بعد به طرف نشانی ای که مامان روی کاغذ یادداشت کرده بود راه افتادند.

توی کوچه دنبال در خانه می گشتند و شیدا اینقدر از غضب پدرش ترسیده بود که جرأت نمی کرد نشانی بدهد. بالاخره مامان یادش آمد که شیدا می داند و پرسید: شیدا همین کوچه بود؟

شیدا با ترس گفت: بله.

_: کدوم خونه؟

+: همون در چوبی که جلوش پلّه داره.

به بابا چشم دوخت تا عکس العملش را ببیند. امّا از چهره ی سخت و سنگی او احساسی خوانده نمیشد. کنار خانه پارک کرد و پیاده شدند.

شاهد و پدر و مادرش با استقبال گرمی به آنها خوش آمد گفتند. دخترها هم کمی بعد جلو آمدند و آشنا شدند. همگی به اتاق پذیرایی هدایت شدند.

خاله مینا از جا برخاست و اوّل همه کلّی مادربزرگ را تحویل گرفت. مادرش هم که گویا آشنایی قبلی با مادربزرگ داشت جلو آمد.

شیدا با لبخند به پیرزنی که با پریها زندگی می کرد چشم دوخت.

بالاخره نشستند. بنفشه و همسرش هنوز نیامده بودند. قیافه ی بابا نرم تر از قبل بود. مشخّص بود از این که با یک خانواده ی آبرومند روبرو شده است، خاطرش کمی آرام گرفته است.

نسرین خانم با هیجان گفت: قسمتو می بینین؟ اینقدر این آشنایی بچه ها به نظرم بامزه و جالب بود که خدا می دونه. البتّه منهای بینی ضربه خورده ی شیداجون... اصلاً قیافه هاشونو ببینین! کپی هم! دو تا خواهر و برادر اینقدر به هم شبیه نیستن! والا! انگاری برای هم ساخته شدن.

نگاه و لبخند پرمهری نثار شیدا کرد و دوباره رو به طرف پدر و مادرش کرد و ادامه داد: واقعاً لطف کردین که تشریف آوردین. خیلی دلم می خواست که باهم بیشتر آشنا بشیم و اگر خدا بخواد برای امر خیر خدمت برسیم.

بابا نفس عمیقی کشید ولی حرفی نزد. مامان هم لبخند خجولی زد و سر به زیر انداخت. شاهد با سینی چای وارد اتاق شد و مائده بشقاب گذاشت و شیرینی تعارف کرد.

شیوا توی پهلوی شیدا زد و زمزمه کرد: خونواده ی خوبین. پسره هم به نظر خوب میاد.

شاهد که همان موقع جلوی شیدا خم شده بود، ابرویی بالا انداخت و گفت: متشکرم!

شیدا سقلمه ی محکمی به شیوا زد و در مقابل تعارف چای شاهد، گفت: ممنون. نمی خورم.

بلافاصله هم پشیمان شد ولی رویش نشد حرفی بزند. فقط نفس عمیقی کشید و عطر خوش چای تازه دم را به مشام کشید.

مائده که همسن و سال شیوا بود، او را به اتاق خودش برد تا راحتتر باشند.

بنفشه و شوهرش از راه رسیدند. شیدا با نگرانی شاهد را پایید که در مقابل تعارف و خوش و بش بنفشه با چهره ای سرد و جدی به آنها خوش آمد گفت و راهنمایی شان کرد. 

بنفشه با اطوار روی مبل دو نفره کنار شوهرش نشست و دست او را در دست گرفت.

شیدا نفس عمیقی کشید و سر برداشت. شاهد هم همان موقع نفسش را رها کرد و به شیدا نگاه کرد. از این تلاقی و فکر مشابهی که از ذهنشان گذشته بود، هر دو لبخندی زدند که متأسفانه بلافاصله مچشان گرفته شد! نسرین خانم با خوشحالی گفت: ای جانم! به جان خودم اینا همدیگه رو می خوان. سخت نگیرین آقای شفیعی! شاهد هم درسشو خونده، هم سربازی رفته، هم کار می کنه. پونصد سکّه هم مهر می کنیم. چطوره؟

ابروهای شیدا بالا پرید. همه از این همه عجله تعجّب کرده بودند. پدر شیدا گفت: ما هنوز چایی هم نخوردیم خانم! اجازه بدین باهم بیشتر آشنا بشیم.

نسرین خانم با همان هیجان دخترانه اش جیغ جیغ کنان ادامه داد: البتّه که آشنا میشیم. حتماً تحقیق کنین، محلّ کار شاهد، تو محلّه ی خودمون... همه جا. ولی کلّاً از قدیم گفتن جنگ اوّل به از صلح آخر. شما با پونصد سکّه موافقین؟

آقای شفیعی به پشتی مبل تکیه داد و محکم گفت: نع!

نسرین خانم جا خورد و سعی کرد باز حرفی بزند که آقای شفیعی توضیح داد: زیاده! آدم یه قولی میده که از عهده اش بربیاد. مگه در آمد پسر شما چقدره؟

آقای شهابی که تا حالا خیلی حرفی نزده بود، در مقابل نگاه ملتمسانه ی همسرش گفت: اصلاً از اوّل قسط بندیش می کنیم. ما هم کمکش می کنیم. مهریه حقّ عروسه. هر ماه یه سکّه می پردازه تا وقتی که تموم بشه.

شاهد نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت. پدرش رو به او کرد و گفت: تو هم که موافقی بابا؟

شیدا پوزخندی زد و فکر کرد: جرأت داری مخالفت کن!

شاهد سر برداشت و گفت: بله.

بعد از جا برخاست و ظرف میوه را دور گرداند. مادربزرگش با سرخوشی گفت: الان باید نقل و نبات بگیری دهنمونو شیرین کنیم نه میوه!

شاهد تبسم بی رنگی کرد و جوابی نداد. چهره اش خوشحال نبود. شیدا لب برچید و با نگرانی نگاهش کرد. نسرین خانم هنوز هم داشت بازار گرمی می کرد. اینقدر حرف زد تا پدر شیدا اجازه داد که دختر و پسر به حیاط بروند تا باهم صحبت کنند.

شیدا با خجالت از جا برخاست و بدون این که به هیچ کس نگاه کند به دنبال شاهد از اتاق بیرون رفت. تا وقتی که روی تشکچه های گلدار صندلی های فلزی حیاط ننشسته بودند، هیچ کدام حرفی نزدند. ولی به محض این که جاگیر شدند و خیال شیدا از تنها بودنشان راحت شد، به سرعت گفت: این دیگه خیلیه! من می دونم تو هنوز آمادگی نداری! لازم نیست قبول کنی! بعداً با مامانت حرف بزن. راستشو بهش بگو. قرار بود روی بنفشه کم بشه که شد.

شاهد که دو انگشتش را روی چانه اش گذاشته بود، پوزخندی زد و بدون این که به شیدا نگاه کند، با لحنی که بوی تمسخر می داد، گفت: بله! حسابی روش کم شد. مامان خانم هر تلاشی می کنه که به خواهر و خواهرزادش بفهمونه خیلی هم خوب کردن که مخالفت کردن! ما اصلاً خیلی هم خوشحالیم!

شیدا جهت نگاه او را تعقیب کرد. به بوته ی گل رز رسید. در حالی که به گلهای قشنگ رز خیره شده بود، با بدبینی پرسید: منظور؟

شاهد دست دراز کرد. گلی را که کاملاً شکفته و رو به خشک شدن بود بدون شاخه چید و مشغول پرپر کردنش شد. آرام گفت: مهریه ی بنفشه سیصد و پنجاه سکّه است. خاله خیلی دلش می خواست چهارصد تا باشه ولی خانواده ی داماد رضایت ندادن. مامان خانم هم ب ی بسم الله پیشنهاد پونصد تا داد که همه رو بچزونه! خاله... بنفشه... داماد بخت برگشته. 

آهی کشید و از جا برخاست. با صدایی غم گرفته گفت: از این گیس و گیس کشی ها متنفّرم. بین من و بنفشه هرچی بوده گذشته. نمی خوام میونه ی دو تا خواهر بهم بخوره.

شیدا به پرهای گل که روی شیشه ی میز ریخته بود چشم دوخت و گفت: حق با توئه. اصلاً میریم تو میگیم به توافق نرسیدیم. اینجوری دل خاله ات هم سر این مهریه کمتر می سوزه و شاید دوباره باهم خوب بشن. تو هم که کلاً نمی خوای... با خیال راحت میری سر درس و مشقت.

شاهد بالای سر او ایستاد و گفت: این ماجرا یه طرفه نیست. نظر تو چیه؟

شیدا به میز چشم دوخت و با کمی دستپاچگی از حضور نزدیک او گفت: نظر من؟ ا... خب... منم می خوام درس بخونم... گفتم که... کلاس شنا هم می خوام برم.

شاهد تبسّمی کرد و با ملایمت گفت: لحنت بیشتر بوی بهانه جویی میده.

از پشت سرش به کنارش آمد و سعی کرد نگاه شیدا را شکار کند.

شیدا رو گرداند و با اخم گفت: ما باهم حرف زده بودیم. قرار نبود به اینجا برسه.

_: حالا که رسید. تقصیر من و تو و حتی اون پری سرخوشت هم نبوده.

شیدا از جا برخاست. پشت به او قدمی برداشت و در حالی که سعی می کرد، صدایش محکم باشد، تند تند گفت: هنوز نه به باره نه به داره. میگیم نمی خوایم و تموم میشه.

دست شاهد روی شانه اش نشست. گفت: شیدا؟

قلب شیدا فرو ریخت! نه تحمّل شیدا گفتنش را داشت و نه دستی که روی شانه اش بود. قفل شده بود. نه می توانست قدمی بردارد نه حرفی بزند. در دل به بی دست و پایی خودش لعنت فرستاد.

شاهد بدون این که دستش را بردارد جلو آمد و آرام گفت: ما باهم یه قراری داشتیم.

شیدا متعجّب پرسید: قرار؟

_: به همدیگه کمک کنیم. به همین زودی یادت رفت؟

شیدا به طرفش برگشت. سعی کرد با حرکتی دست او را جدا کند امّا موفّق نشد. با صدایی که به زحمت خونسرد و طبیعی نگهش داشته بود، به تندی گفت: خب کمکت کردم دیگه! کار بیشتری از دستم برنمیاد شرمنده! اگه دلت می خواد صبر کن مهمونا برن، بعد بگو به توافق نرسیدیم.

شاهد با ملایمت گفت: می تونیم تا بعد از نامزدی خشایار صبر کنیم.

شیدا بالاخره دست دراز کرد. دست او را از سر شانه اش پس زد و در حالی که راه می افتاد گفت: لازم نیست. من حالم خوبه. می تونم کنار هم ببینمشون.

امّا صدایش بغض داشت.

شاهد با ملایمت پرسید: مطمئنی؟

شیدا با حرص از بغضی که بی اجازه بروز کرده بود، عصبانی گفت: نه مطمئن نیستم. ولی باید باهاش کنار بیام دیگه! مسخره است که بخوام برای کنار اومدن با اون به تو پناه بیارم، بعدم تو بذاری بری، من بمونم مثل اون کلاغ که اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره، راه رفتن خودشم یادش رفت.

شاهد آرام گفت: ما فقط به یه کمی زمان نیاز داریم تا با احساسات دو گانه مون کنار بیاییم. اینم وقتی که همدیگه رو درک می کنیم مشکلی نیست.

شیدا با تمسخر گفت: اه؟! تا حالا که نظرت این نبود!

امیدوار بود که شاهد در تاریکی حیاط برق اشکی که از چشمش چکیده بود را نبیند.

_: می بینی که مقابل عمل انجام شده قرار گرفتم. هنوز هم میگم خیلی خوشحالتر بودم اگر این ماجرا خیلی ملایمتر پیش می رفت و فرصت می کردم هضمش کنم. ما تازه دیروز باهم آشنا شدیم!

شیدا با پشت دست اشکش را پس زد و با حرص گفت: خوب شد گفتی! یادم نبود کی آشنا شدیم!

شاهد شانه های او را گرفت و رویش را به طرف خود برگرداند. با لحنی که بوی خنده داشت، گفت: هی هی وایسا ببینم! الان می خوری تو دیوار! تو از چی دلخوری؟

شیدا این بار با کف هر دو دست به صورتش کشید و اشکهایی که با سرعت بیشتری جاری می شدند را زدود. عصبانی گفت: دلخور؟ دلخور نیستم. خیلی هم خوشحالم!

شاهد او را طرف خود کشید و با گونه اش سرش را نوازش کرد. با ملایمت گفت: آروم باش. چیزی نشده. من اگه زمان می خوام معنیش این نیست که تو رو نمی خوام.

غرور شکسته ی شیدا می خواست با تمام قدرت او را پس بزند. امّا دل بی منطقش تازه آرام گرفته بود. هرچند که اشکهایش هنوز جاری بودند و هق هق می کرد.

شاهد دست روی پشت او کشید و گفت: درست میشه. غصّه نخور.

با لحن یک کودک بهانه جو پرسید: بنفشه هم تا گریه میشد بغلش می کردی؟

شاهد او را کمی جدا کرد. با نگاهی که هم لبخند داشت و هم سرزنش گفت: نخیر. من تا حالا بغلش نکردم. سر همین حرفاست که میگم ما زمان می خوایم. دشمنی که باهات ندارم. هنوز هر دو تامون حسّاسیم. داغمون تازه است. و الا... دوستت دارم شیدا. باور کن.

و دوباره او را به خود فشرد و در حالی که آرام تابش می داد گفت: همه چی درست میشه.

در حیاط با سر و صدا باز شد. شیده داد زد: شاهد؟ شاهد کجایین؟ چرا چراغا رو روشن نکردین؟

و دو سه تا از چراغها را روشن کرد. شاهد قدمی از شیدا فاصله گرفت و با خنده گفت: ای خروس بی محل...

شیده سر کشید و وقتی آنها را دید گفت: بیاین شام. می خواین براتون بیارم تو حیاط؟

شاهد گفت: نه داریم میایم.

دست شیدا را گرفت و آرام پرسید: می خوای اوّل صورتتو بشوری؟ دستشویی اونجاست.

دست و رویش را شست. توی آینه با تأسف بینی متورّمش را بررسی کرد و آهی کشید. شالش را مرتّب کرد و در دستشویی را باز کرد.

شاهد شاخه ی یک غنچه ی رز را توی جا دکمه ی مانتویش فرو کرد و گفت: البتّه همه ی این حرفا دلیل نمیشه قضیه ی ادامه تحصیل رو بی خیال شیم.

شیدا با لبخند بی رمقی به گل چشم دوخت و تأیید کرد: نه دلیل نمیشه. می خوام بشینم بخونم برای کارشناسی.

_: خب کارشناس محترم بفرمایین شام!


آدمی و پری (9)

چهارشنبه 18 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 12:13 ق.ظ
سلام به روی ماه دوستام

همیشه شلوغم، ماه مبارک رمضان شلوغتر. خلاصه که اگه کم می نویسم و به وبلاگهاتون کم سر می زنم شرمنده... اصلاً وقت نمی کنم

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق باشه انشاءالله...

صبح روز بعد با احساسات مختلف و درهم برهمی از خواب بیدار شد. دردش کمتر شده بود اما غمی عمیق در قلبش حس می کرد. غمی که دقیقاً دلیلش را نمی فهمید. می دانست که کمتر از دیروز افسوس از دست دادن خشایار را دارد. ولی بقیه اش چی؟ بی حوصله بود. با کلافگی گوشی را روشن کرد و بدون این که حواسش باشد به دنبال شماره ی "خودم" گشت. چند لحظه بعد که به خاطر آورد این شماره را اصلاً ندارد، لب برچید و گوشی را روی تخت رها کرد.

یک نصف روز باهم بودند و اینقدر به او عادت کرده بود؟؟؟ دقیقاً همین بود. عادت کرده بود. مطمئن بود که عاشقش نیست. اصلاً چرا باید عاشقش میشد؟ نه آنقدر خوش تیپ بود نه خیلی خوش قیافه. نه عطر مست کننده ای زده بود و نه کلام مسحور کننده ای داشت! صرفاً یک رفیق شفیق معمولی بود. ولی کاش بود...

عصبانی به خودش تشر زد که دلتنگی برای یک رفیق نصف روزه اصلاً معنی ندارد! از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت. مامان داشت حاضر میشد که برود. سلامی کرد و خواب آلوده به طرف دستشویی رفت.

مامان جواب سلامش را داد و در حالی که وسایلش را مرتب می کرد پرسید: دردت بهتره؟

+: بله خوبم.

_: تا ظهر دو تا کلاس دارم. خورش تو آرامپزه. برنجم خیس کردم. اگه دم ظهر حالت خوب بود دمش کن. اگه نه خودم میام.

+: چشم.

_: کاری داشتی زنگ بزن. خداحافظ.

+: چشم. خداحافظ.

صورتش را شست و توی آینه بینیش را بررسی کرد. از دیشب ورمش بیشتر شده بود. با ناراحتی به دو طرفش دست کشید. غرغرکنان گفت: من از دست تو چیکار کنم شاهپر؟ خودم چه لعبتی بودم دیگه حالا با این دماغ گنده چی شدم!

عصبانی از دستشویی بیرون زد. امّا با دیدن تصویر سه بعدی یک زن فوق العاده زیبا وسط هال ماتش برد! شاهپر با همان قیافه ی ابری آبی اش ظاهر شد و با لحن شادی گفت: معرّفی می کنم: بانو گل عنبر خوشبو و معطّر! عشق بنده! البتّه خودشون افتخار ندادن، تصویرشون رو فرستادن. خداییش فوق العاده نیست؟!

شیدا حیرتزده به آن تصویر سه بعدی که به اندازه ی ابعاد یک آدم معمولی وسط زمین و هوا معلّق بود خیره شد. اینقدر متعجّب بود که زبانش بند آمده بود. زیباترین زنی بود که در تصورّش می گنجید. شبیه نقّاشیهای مینیاتور بود ولی خیلی زیباتر از آنها! صورتی مهتابی رنگ و چشمهای درشت مخمور مشکی... موهای بلند و خوش حالت به رنگ شب، لبهای سرخ کوچک و گونه های صورتی... اندامی زیبا و پیراهنی بلند با گلهای ریز شبیه نقش قالی... یک نقش بسیار زیبا و خوشرنگ... با رایحه ای خنک و خوشایند که به هیچ بویی که شیدا قبلاً استشمام کرده بود شباهت نداشت.

تصویر پایینتر آمد و روی مبل روبروی شیدا نشست و پاهای خوش تراشش را که تا مچ از زیر دامن بلندش در آمده بود را روی هم انداخت. چنان خوش ادا و جذّاب بود که شیدا وقتی بالاخره توانست حرف بزند، با صدایی که به زحمت از گلویش خارج شد گفت: شاهپر دیوونه ای که منو با این حوری یکی می کنی؟؟؟؟

شاهپر دستهایش را روی سینه گره زد و گفت: من شما دو تا رو یکی نکردم. از تو یه جور خوشم میاد از اون یه جور دیگه...

+: پوفففف! امان از شما مردها!

تصویر گل عنبر لبخند شیرینی به عصبانیت شیدا زد. شاهپر شانه ای بالا انداخت و گفت: ببین مسائل فیزیولوژی رو قاطی بحث نکن. بشین با این خانم صحبت کن ببین حرف حسابش چیه؟

شیدا با تعجّب پرسید: بشینم چی بگم؟

_: نمی دونم! خودت گفتی باهاش حرف می زنی. قول دادی.

+: ولی تو به قولت عمل نکردی!

_: من نیمه ی گمشده تو پیدا کردم خودت نخواستی. انگاری سیبی که از وسط نصف شده!

+: قیافه ی شبیه به هم که دلیل نمیشه! معیارهای خیلی مهمتری وجود داره.

_: من معیار پعیار سرم نمیشه. عاشق این خانمم. دستم به دامنت!

شیدا آهی کشید و روبروی آن تصویر زیبای لمیده بر مبل نشست. لبش را گاز گرفت و بعد از چند لحظه گفت: سلام.

تصویر لبخند زیبای دیگری زد و گفت: سلام.

+: چرا... چرا شاهپر رو قبول نمی کنی؟

گل عنبر بازهم به دستپاچگی او لبخند زد و گفت: ازش خوشم نمیاد.

شاهپر معترضانه پرسید: آخه چراااا؟!

شیدا دستش را بالا برد و سرفه ی کوتاهی کرد. به شاهپر گفت: شاهپر میشه ما رو تنها بذاری؟ یه سر برو اون ور دنیا و وقتی حرفامون تموم شد بیا!

_: باشه چشم. سوغاتی چیزی از غرب وحشی نمی خوای؟

+: چرا. برام یه کلاه مکزیکی بیار. خداحافظ.

_: خداحافظ.

شاهپر غیب شد و شیدا به پشتی صندلی تکیه داد. نفس عمیقی کشید. از این که بالاخره به خودش مسلّط شده بود خوشحال بود. هرچند ته دلش کمی از ترس می لرزید و همچنان مجذوب آن همه زیبایی گل عنبر مانده بود.

چیزی به خاطرش رسید. لبخندی زد و گفت: این که قیافه ی واقعیت نیست نه؟ منظورم اینه که پریها این شکلی نیستن.

گل عنبر با تبسّم گفت: نه ولی این چهره ایه که ازش خوشم میاد. خرج و دردی هم نداره. برعکس شما آدما که میرین هزار جور عمل جراحی پر از خرج و درد می کنین که ظاهرتون بشه اونی که دوست دارین.

+: خب ما هم اگه می تونستیم به این راحتی برای خودمون یه تصویر فوق العاده زیبا بسازیم حتماً این کار رو می کردیم. خودآزاری که نداریم که الکی بریم زیر تیغ جرّاحی! حالا این حرفا به کنار... مشکلت با این پسره چیه؟

_: مشکلی باهاش ندارم. می خواستم یه کمی اذیّتش کنم.

+: یه کمی؟؟؟ هزار سال مدّت کمیه؟

_: هزار سال نیست. بی خودی شلوغش کرده. همش چهارصد و بیست و سه سال پیش بود که باهم آشنا شدیم.

+: اوه! آخییی! همش!!!

_: خب که چی؟ تو عالم شماها عجیبه. بین ما عجیب نیست. تازه حوصلم سر رفته. همین روزا باهاش عروسی می کنم.

شیدا ابرویی بالا برد و پرسید: واقعاً؟! این عالیه! خیلی براتون خوشحالم.

_: ممنون. عروسیمون میای؟

+: اوه نه مرسی! فقط همینم مونده. نمیام. از همین جا صمیمانه تبریک میگم.

_: باید بیای! دارم رسماً دعوتت می کنم.

+: میگم نمیام! همین حالاشم زیادی با شماها قاطی شدم. نمیشه. متشکّرم.

گل عنبر ابرویی بالا برد و با غمزه پرسید: می ترسی؟

+: خب معلومه که می ترسم! انگاری ولم کنی وسط یه گلّه شیر گرسنه! چه کاریه؟

گل عنبر چهره درهم کشید و گفت: آدمی از هرچی حیوون و پریه پست تره! آدمه که ترس داره نه ماها!

شیدا آهی کشید و گفت: هرچی تو میگی. ما رو به خیر و شما رو به سلامت. برو. مبارکتون باشه.

ناگهان یک کلاه بزرگ مکزیکی روی سرش افتاد و جلوی دیدش را گرفت. با عصبانیت آن را از روی صورتش برداشت و پرسید: چیکار می کنی شاهپر؟!

_: متشکرم متشکرم. این هم هدیه ی سفارشی شما از غرب وحشی! شما مهمان ویژه هستین. اگه نیای ناراحت میشیم.

+: من نمیام. اگه لطف کنی و دست از سرم برداری خیلی خوشحال تر میشم. خواهش می کنم شاهپر. خدا نگه دار.

از جا برخاست و بی حوصله به آشپزخانه رفت. در یخچال را باز کرد و یک لیوان شیر ریخت. پشت میز نشست و جرعه ای نوشید و غرق فکر به صندلی خالی روبرویش چشم دوخت. اگر ناگهان یک موجود عجیب روی آن صندلی ظاهر میشد هیچ تعجّب نمی کرد. فقط آماده بود تا شاهپر را به باد ناسزا بگیرد و هرچه از دهانش در می آید را نثارش کند.

پوفی کشید. خسته بود. نه حوصله ی دنیای آدمیان را داشت و نه پریان!

شیر را نوشید. لیوان را توی سینک رها کرد و از در بیرون رفت. با دیدن شیوا تکان بدی خورد. فکر می کرد خانه نیست. با تته پته پرسید: تو... تو کجا بودی؟

شیوا شانه ای بالا انداخت و گفت: داشتم نقّاشی می کردم و آهنگ گوش می دادم. چرا؟

+: صدای آهنگ نمیومد...

شیوا در حالی که از کنارش رد میشد و به آشپزخانه می رفت، گفت: آی کیو! یه تکنولوژی به اسم هدفون تازگیا اختراع شده و چون حضرت عالی خواب تشریف داشتین، مامان خانوم سفارش کرد ازش استفاده کنم تا درد دماغ شما رو تازه نکنم.

شیدا آهی از آسودگی کشید و گفت: خیلیم بهتره! صداها تو گوشت استریو میشه و حسابی کیفشو می بری!

شیوا بطری آب را سر کشید و گفت: ولی من دوست دارم صداش تو خونه پخش بشه. با هدفون احساس خفگی می کنم.

شیدا چهره درهم کشید و گفت: اه چندش! اون بطری رو دم دهنت نذار! لیوانم یه تکنولوژیه که تازگی اختراع شده!

شیوا بی توجّه به او بطری را توی یخچال گذاشت و گفت: آب خوردن از بطری کیفش بیشتره. تو از اون یکی بطری بخور.

شیدا نفسش را با حرص رها کرد. شیوا با خونسردی از کنارش رد شد و به اتاقش رفت. چند لحظه بعد صدای آهنگش بلند شد.

شیدا روی مبل افتاد و چشمهایش را بست. پایش به چیزی خورد. خم شد و زیر مبل را نگاه کرد. کلاه مکزیکی زیر مبل بود. با بی حوصلگی گفت: اینو کجای دلم جا بدم؟

صدای شاد شاهپر توی سرش پیچید: خانوم گل! اون کلاهه! میذارن سرشون نه دلشون!

کلاه را برداشت و بررسی کرد. بی شباهت به کلاه حصیری های موجود در بازار نبود ولی خب فرق داشت. بزرگتر بود با لبه ی برگشته. جنس اصل مکزیک!

آن را گوشه ای پرت کرد و نالید: شاهپر اینو ببر بذار سر جاش. هر مزخرفی که من گفتم لازم نیست تو عمل کنی!

_: این هدیه است خانومی. پس نمی گیرم.

+: پس می گیری. حوصله ی توضیح دادن برای اهل منزل رو ندارم. ببرش!

شاهپر نالید: هی.... مطمئنی؟

+: ای بابا مثل این برنامه های کامپیوتری صد بار باید اوکی کنم؟! آره ببرش تا شیوا پیداش نشده.

_: امر امر شماست بانو!

+: آره جون عمّه ات!

لحظه ای بعد کلاه غیب شد. شیدا نفسی به راحتی کشید و با لحنی تأیید کننده زمزمه کرد: متشکّرم.

دوباره دستش به طرف گوشیش رفت تا به شاهد زنگ بزند. هنوز روشنش نکرده بود که به خاطر آورد که اصلاً شماره اش را ندارد. با حرص از جا برخاست و فکر کرد: آخه چرا؟؟؟ اصلاً نمی خوام بهش زنگ بزنم! پسره ی از خودراضی دپرس!

صدای شاهپر توی گوشش گفت: ولی دوستت داره ها!

شیدا مانتویش را روی تخت انداخت و گفت: کی گفته؟ عاشق دختر خالشه...

_: آره... ولی جریان همون فیزیولوژی مردها! دیشب که تو دم به ساعت لب برمی چیدی می خواست درسته قورتت بده. جوانمردی کرد که هیچی به روی خودش نیاورد! ضمناً داشت سعی می کرد که دختر خالشو فراموش کنه. این بود که به تو توجّه ویژه می کرد.

+: مزخرف نگو! اون... اون اینجوری نیست.  

_: چه دفاعیم ازش می کنه!

+: شاهپر برو! خواهش می کنم.

_: شماره تلفنشو می خوای؟ می خوای شماره گوشی دوّمیشو بدم که هیشکی نداره؟

+: نخیر. نمی خوام! اصلاً شاهد خیلی معمولیه. انگشت کوچیکه ی خشایارم نمیشه. فقط یه دوست خیلی خوبه. منم که اهل دوست پسر نیستم. پس هیچی. بذار همین جا تموم بشه. حالا هم برو می خوام لباس عوض کنم.

_: چشم بانو! من که اصلاً ظاهر نشدم!

+: صداتم نمی خوام بشنوم. برو.

_: اینم به روی چشم.

آهی کشید و نگاهی به فضای خالی انداخت. با ناراحتی و عجله لباس عوض کرد و از اتاق بیرون آمد. عکس رادیولوژی را برداشت و به شیوا گفت: من میرم دکتر. خداحافظ.

شیوا از پشت بوم نقاشی سر کشید و گفت: باشه. خداحافظ.

از در که بیرون رفت زمزمه کرد: شاهپر یه کار مفید در زندگی هزار ساله ات بکن و بگرد برای من یه دکتر خوب پیدا کن که صبحها هم کار کنه. دکترا معمولاً عصرا میرن مطب. ولی درد دارم نمی خوام تا عصر صبر کنم.

شاهپر با شادی جواب داد: ای به چشم. شما جون بخواه!

+: جون تو به درد من نمی خوره.

_: اونجا رو ببین! اون پسره که از روبرو داره میاد خوش تیپ نیست؟

+: نخیر با اون ریش نخودی روی چونش و ابروهای برداشتش خیلیم زشته. میشه لطفاً دیگه برای من دنبال کیس مناسب نگردی؟

_: نه نمیشه! تو نباید تو نامزدی خشایار نمک نشناس مثل بدبختا به نظر بیای!

+: من بدبخت نیستم. ولم کن. دکتر پیدا کن.

_: آهان. خیلی خب. جلوی این تاکسی دست نگه دار تا بگم.

شیدا دستش را جلوی راننده تاکسی بالا برد و گفت: دربست.

خم شد توی ماشین و نشانی ای را که شاهپر همان لحظه توی گوشش گفت را تکرار کرد. راننده سری تکان داد و شیدا در عقب را باز کرد و سوار شد.

شاهپر دوباره گفت: راننده تاکسیه هم خوبه ها! دانشجوی دکتراست. اینجوری نگاش نکن. ماشین مال داییشه. روزای بیکاریش به عنوان کمک خرج قرضش می کنه.

زیر لب غرّید: شاهپر... خفه شو!

جلوی درمانگاه پیاده شد. پول را داد و به طرف پلّه های ورودی رفت. بالای پلّه ها یک نگهبان ایستاده بود.

شاهپر گفت: شیدا... شیدا ببین چقدر تو لباس نگهبانی خوش تیپه! خوش قد و بالا خوش هیکل!

شیدا با حرص سر برداشت. راست می گفت. واقعاً خوش تیپ بود. ولی این که دلیل نمیشد. با حرص غرّشی کرد و از کنار نگهبان رد شد.

چند قدم جلوتر نظافتچی درمانگاه با لباس کار یکسره مشغول تی کشیدن راهرو بود. شاهپر گفت: ببین این پسره چقدر قیافش بانمکه! گوگوری مگوری!

شیدا عصبانی از کنار نظافتچی رد شد. صورتش را با دست پوشاند و در سر خودش فریاد کشید: شاهپر ولم کن! شوهر نمی خوام!

امّا همان موقع تنه ی محکمی به کسی که از روبرو می آمد زد. دست از روی چشمهایش برداشت و با ناراحتی گفت: آقا معذرت می خوام!

مرد تبسّمی کرد و گفت: خواهش می کنم.

شاهپر دوباره پارازیت داد: به جان خودم این یکی خوش تیپه ها! رزیدنت اطفالم هست! وضع باباشم توپه!

شیدا پا تند کرد و در حالی که تقریباً می دوید، در ذهنش گفت: دست از سرم بردار. فقط بگو این دکتره کجاست؟

شاهپر با خونسردی گفت: خب تو این راهرو که نیست. برگرد دم ورودی برو تو راهروی سمت راست.

شیدا ناله ای کرد و راه رفته را برگشت. رزیدنت اطفال دم در ایستاده بود و لبخند مکش مرگمایی تحویلش داد. شیدا با حرص نفسش را فوت کرد و به طرف راهروی سمت راست رفت. به راه پلّه رسید. شاهپر گفت: طبقه ی سوّم.

+: اوه خدا. آسانسور کجاست؟

_: شلوغه. از پلّه برو.

شیدا غرغرکنان از پلّه ها بالا رفت. اگر دستش به شاهپر می رسید قطعه قطعه اش می کرد!

مطب را پیدا کرد و وارد شد. منشی پسرک جوانی بود که با ورود شیدا سر برداشت و با بی علاقگی پرسید: فرمایش؟

شاهپر گفت: به این اخلاق گند دماغش نگاه نکن. تیم محبوبش باخته دپرسه. و الا پسر خوبیه جون تو!

دندان قروچه ای رفت و پرسید: می تونم عکسمو نشون دکتر بدم؟

شاهپر دوباره پارازیت داد: عکس شناسنامه ای یا با لباس مجلسی؟ خوشگل باشه ها!

شیدا نزدیک بود جیغ بزند. نشنید منشی چی گفت. فقط از اشاره اش حدس زد که باید بنشیند.

برگشت و روی یک صندلی نشست. شاهپر با خوشی پرسید: چرا ناراحت میشی عشق من؟ هدف من خوشبختی توئه!

دهان باز کرد و زیر لب گفت: شاهپر... بمیر!

زن چاقی که کنارش نشسته بود با تعجّب نگاهش کرد. شیدا لبش را گاز گرفت و رو گرداند. منشی گفت: خانم شما... دفتر بیمه هم دارین؟

از جا برخاست. دفترش را نشان داد و ویزیت را پرداخت. کمی بعد نوبتش شد و به طرف اتاق دکتر رفت. در را باز کرد. دکتر سر برداشت و با لبخند گفت: سلام بفرمایید.

 شاهپر گفت: بوذرجمهر پارسی، متخصص ارتوپد، سی و پنج ساله، مجرّد، خوش تیپ، خوش چهره، اخلاقش یه نمه...

شیدا نفس عمیق پر از حرصی کشید و عکس و دفتر بیمه را روی میز دکتر گذاشت. از بین دندانهای بهم فشرده سلام کرد و توضیح مختصری درباره ی مشکلش داد.

دکتر عکس را جلوی چراغ گذاشت و متفکّرانه به آن چشم دوخت.

شاهپر گفت: نمی ذاری که حرف بزنم.... یه ذرّه دختربازه. ایرادی نداره. اگه پابندش کنی اسیرت میشه. اون قدرا بد نیست. از یارو دکتره تو اورژانس خیلی بهتره!

شیدا سرش را بین دستهایش گرفت. و در دل غرّید: خفه شو. خواهش می کنم.

دکتر گفت: یه ترک کوچیکه. اگه بتونی کاملاً مراقبش باشی و ضربه ی دیگه ای نخوره خودش خوب میشه. ولی اگه ناراحتی گچش می گیریم. برای دردت مسکّن می نویسم.

و دفتر بیمه اش را پیش کشید. شیدا سر برداشت و با صدای گرفته ای گفت: متشکّرم. گچ نمی خواد.

از جا برخاست. دفتر و عکس را برداشت و ضمن تشکّر از در بیرون رفت.

بینیش و سرش درد می کردند. به دنبال جایی که بتواند یک بطر آب معدنی تهیّه کند تا قرصش را بخورد چشم گرداند. امّا نبود. کمی آن طرف تر چشمش به ایستگاه اتوبوس افتاد. جلو رفت. مسیر اتوبوسها را پرسید. کمی پابپا کرد. تشنه و خسته بود و درد داشت. بالاخره سوار شد. نشست و سرش را به شیشه تکیه داد و چشمهایش را بست. خوابش برد. شاید فقط چند دقیقه خوابیده بود. با توقّف اتوبوس چشم باز کرد و به خیابانی که نمی شناخت چشم دوخت. از زنی که کنارش نشسته بود پرسید: اینجا کجاست؟

زن با بی تفاوتی اسم خیابان را گفت. شیدا فکر کرد اشتباه شنیده است. پرسید: ایستگاه آخرش کجاست؟

زن باز جوابش را داد. شیدا چشمهایش را بست و نالید: اوه خدا اشتباهی سوار شدم.

زن با خونسردی گفت: خب بشین. رسید به ایستگاه آخر برمی گرده.

+: نه باید برم.

از جا پرید و درست در آخرین لحظه که داشت در اتوبوس بسته میشد پایین پرید. غرغرکنان گفت: شاهپر لعنتی هزار تا نوتیفیکیشن مزخرف و به درد نخور میدی یک کلمه نمی تونی بگی اتوبوس عوضی سوار شدی؟ آخه من از دست تو چیکار کنم؟ با این سردرد و گرما و حال بد چه جوری تا خونه برم؟ کلّی پول ویزیت دکتر و تاکسی دربست دادم. دوباره بخوام دربست بگیرم می دونی چقدر میشه؟

یک نفر پرسید: شیدا؟ شیدا خوبی؟

اینقدر عصبانی بود که سر بلند نکرد و صاف به طرف او رفت. محکم به او خورد. خوشحال بود که سرش پایین بود و بینیش ضربه ی دیگری نخورد. امّا بازهم از انعکاس ضربه توی سرش درد بینیش بیشتر شد. دست روی دماغش گذاشت و با ناراحتی سر برداشت.

شاهد شانه هایش را نگه داشت و کمی از او فاصله گرفت. دوباره با نگرانی پرسید: خوبی؟ دماغت خوبه؟

شیدا سر برداشت و نگاهش کرد. از ناراحتی گریه اش گرفته بود. با بغض گفت: نه خوب نیستم. آب می خوام.

نگاهی به سوپرمارکت آن طرف خیابان انداخت و پرسید: یه بطر آب معدنی برام می گیری؟

شاهد شانه هایش را رها کرد. به کوچه ی کنارش اشاره کرد و گفت: بیا بریم خونه یه شربت بهت بدم. مامان و خواهرا هستن. بیا. همین جاست.

شیدا نگاه سرگشته ای به کوچه انداخت و پرسید: خونتون اینجاست؟

شاهد در حالی که به طرف کوچه می رفت، گفت: آره بیا. بیا خیلی راهی نیست.

به دنبالش راه افتاد و نالید: شاهپر لعنتی لعنتی لعنتی!

_: با منی؟!

+: نه با شاهپرم! می خواستم برم خونه. گیجم کرد اتوبوس عوضی سوار شدم. باید به عمو بگم یه فکر اساسی براش بکنه. داره دیوونم می کنه.

شاهد خندید و گفت: خیلی خب حالا! به غریبی که نیفتادی. بیا الان می رسیم.

توی اوّلین فرعی پیچید و تا آخر کوچه ی بن بست رفت. شیدا با خستگی فکر کرد: عجیبه که این قدر بهش اعتماد دارم!

تک پلّه جلوی یک خانه را بالا رفت. در را با کلید باز کرد و بلند گفت: صابخونه یاالله. مهمون داریم.

بعد کنار رفت. رو به شیدا کرد و گفت: بفرمایین.

شیدا نالید: نه بابا نمیام زشته. فقط یه لیوان آب به من بده. بعدم اگه میشه یه آژانس برام بگیر باید برم.

_: با این حالت عمراً بذارم. بیا تو وایسادی تو آفتاب چیکار می کنی؟ دارم میگم مامان اینا هستن. از چی می ترسی؟

+: نه نمیام. فقط یه لیوان آب بهم بده.

شاهد چند لحظه نگاهش کرد. چشم روی هم گذاشت و آرام گفت: میرم مامانو صدا می کنم.

شیدا جیغ زد: نهههه!

شاهد برگشت و نگاهش کرد. شیدا دوباره نالید: یه لیوان آب بهم بده. اینقدر بحث نداره.

در هال به راهرو باز شد و زنی با چادر نماز پرسید: کیه شاهد؟ چرا نمیاین تو؟

شاهد سربرداشت و سلام کرد. شیدا هم غرق خجالت سلامی زیر لب گفت. مادر شاهد با تعجّب نگاهش کرد و سلامشان را پاسخ گفت.

شاهد توضیح داد: شیدا نوه ی پوران خانم همسایه ی خاله میناست. همون که دیروز با در ماشین زدم تو دماغش.

زن دست روی صورتش گذاشت و گفت: اوه خدای من! چه بلایی سرت آورده! بیا تو! بیا!

مائده که از شنیدن سر و صدا کنجکاو شده بود توی راهرو سر کشید و با خوشحالی گفت: اوا این که شیدائه! سلام شیداجون. بیا تو.

یک دختر دیگر هم جلو آمد. خوش قیافه ی و شیرین بود. ده دوازده ساله به نظر می رسید. با لبخند مهربانی سلام کرد.

شیدا ناگزیر وارد شد و جواب سلام دخترها را با خجالت داد.

مائده معرفی کرد: خواهرم شیده و مامانم نسرین خانوم!

وارد هال شد و روی مبل نرم قدیمی نشست. شیده کنارش نشست و با دلسوزی پرسید: خیلی درد می کنه؟

نگاهش کرد و آرام گفت: یه کمی...

از کنارش برخاست و پرسید: می خوای دراز بکشی؟

+: نه نه خوبم.

شاهد به دنبال مادرش به آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد با یک لیوان شربت تگری به اتاق برگشت.

در حالی که جلوی او خم میشد پرسید: مسکّن داری یا بیارم؟

شیدا دستپاچه گفت: ممنون. هست.

قرص را از کیفش در آورد و با شربت خورد. نسرین خانم یک ظرف میوه روی میز گذاشت و با خوشرویی گفت: خب شیدا خانم از این ورا؟ خیلی خوش اومدی. راه گم کردی؟

شیدا سری تکان داد و با شرمندگی گفت: واقعاً راه گم کردم. رفته بودم دکتر، بعد اومدم بیرون اتوبوس اشتباهی سوار شدم. بعدم... آقاشاهد رو دیدم و... هرچی گفتم مزاحم نمیشم.... اصرار کردن.... من... ببخشید.... اگه لطف کنین یه آژانس برام بگیرین رفع زحمت می کنم.

نسرین خانم به سرعت گفت: نه نه برای چی بری؟!! تازه اومدی خیلی هم خوش اومدی. حالا که راه رو یاد گرفتی باید مرتّب بیای. الانم زنگ بزن به خونواده خبر بده که نهار میمونی. شیده بیسیم رو بده به شیداجون.

شیدا با عذاب وجدان گفت: نه نه تعارف نمی کنم باید برم. دیر وقته. اصلاً... اصلاً...

به دنبال کمک به شاهد که هنوز ایستاده بود نگاه کرد. شاهد لبخندی زد و نشست. گفت: حالا یه نفس تازه کن... می رسونمت.

مادرش با عشق سر تا پای او را نگاه کرد. بعد دوباره رو به شیدا کرد و گفت: قسمتو می بینی تو رو خدا؟ شاهد دیروز باید راه گم کنه و از جلوی خونه ی شما سر در بیاره، تو هم امروز راه گم کنی و به اینجا برسی!

شیدا با حرص فکر کرد: دست تقدیر و کمک اون شاهپر از خدا بی خبر دیوونه!

نسرین خانم ادامه داد: خداییش قشنگه. البتّه منهای بینی ضربه دیده ی تو. راستی دکتر چی گفت؟

شیدا که بالاخره تسلیم شده بود، آهی کشید و گفت: گفت یه ترک مختصره. مراقبش باشم تا خوب بشه.

مائده با اخم گفت: ولی ورمش از دیشب بیشتر شده.

شیدا با حرص گفت: آره شده قد یه خرطوم.

شاهد به تندی گفت: مائده!

مائده دستپاچه گفت: قصد ایراد گرفتن نداشتم! میگم... یعنی واقعاً فقط یه ترک کوچیکه؟

مکثی کرد و با نگاه عذرخواهانه ای افزود: خدا کنه اینطور باشه.

نسرین خانم تبسمی کرد و گفت: انشاءالله که همینطوره. زود خوب میشه و ورمشم می خوابه. شیده برو به درست برس. ساعت سه کلاس داری.

رو به شیدا کرد و با لبخند گفت: نمی دونم چه سرّیه که همیشه درس و مشق باید بمونن برای آخرین لحظه!

شیدا در جواب تبسّمی کرد. همین که شیده با اتاقش رفت، نسرین خانم هم برخاست و گفت: مائده بیا سالاد درست کن.

باهم به آشپزخانه رفتند و شیدا و شاهد را تنها گذاشتند.

شاهد دستهایش را به نشانه ی چه کنم بالا برد و لبخند زد.

شیدا اخمی کرد و با صدایی که می کوشید به آشپزخانه نرسد، پرسید: اصلاً چرا بهشون گفتی؟ من که شکایتی نمی کردم که دنباله ای داشته باشه.

_: من نگفتم. مائده گفت. مامانم نگران شد و مجبور شدم همش رو بگم.

+: خب چرا به مائده گفتی؟

_: دیشب نگرانت بودم. اگه یه وقت وسط مجلس دوباره میفتاد به خونریزی باید یه کاری می کردم. خودم که اونجا نبودم. به مائده گفتم حواسش بهت باشه. تو چی؟ تو خونه نگفتی؟

+: چرا. ولی این دلیل نمیشه که الان زنگ بزنم بگم نهار اینجام. تو رو خدا یه آژانس بگیر برم.

نسرین خانم به اتاق برگشت و در حالی که یک ظرف شکلات روی میز می گذاشت پرسید: چی شده شیداجون؟ چرا ناراحتی؟

شاهد توضیح داد: نمی تونه زنگ بزنه خونه.

خندید و اضافه کرد: نه خداییش چی بگه؟ باورشون میشه که همش اتّفاقی بوده؟

نسرین خانم لبخندی زد. بیسیم را از جلوی شیدا برداشت و گفت: شماره بده خودم توضیح میدم.

شیدا با بدبختی به شاهد نگاه کرد. شاهد گفت: نه مامان ناراحته. می رسونمش.

_: اوا مگه من میذارم اینجوری؟! شماره رو بگو!

شیدا لب به دندان گزید و با ناراحتی شماره ی خانه را داد. خداخدا می کرد که آبرویش نرود.

نسرین خانم شماره را گرفت و پرسید: فامیلت چیه عزیزم؟

شیدا آهی کشید و جوابی نداد. شاهد گفت: شفیعی.

لحظه ای بعد نسرین خانم با خوشحالی به مخاطب تلفنیش گفت: منزل آقای شفیعی؟

به آشپزخانه رفت. ولی بلند حرف میزد و صدایش به راحتی به گوش آنها می رسید. چنان با آب و تاب قصّه ی راه گم کردن شاهد و شیدا را تعریف کرد که انگار هیچ اتفاقی از این هیجان انگیزتر نیست. بعد هم شروع به دادن نشانی خانه شان کرد. و بالاخره با کلی تعارف و تشکر قطع کرد.

به هال برگشت و با خوشحالی گفت: اینم از این. خیالت راحت باشه. مامانت اینا عصر میان دنبالت. اصلاً نگران نباش. یه شربت دیگه می خوری؟

_: نه متشکّرم.

به آشپزخانه برگشت و دوباره تنهایشان گذاشت. چند لحظه بعد با یک کشف تازه برگشت. از شاهد پرسید: چطوره بگم برای شام بیان؟ خاله مینا و بنفشه که میان. میگیم پوران خانم و خانواده ی شیداجونم بیان. مهمونی پاگشای بنفشه سنگین تر بشه بهتره.

شاهد سری تکان داد و گفت: هرجور میلتونه.

_: شماره ی مادربزرگتو میدی عزیزم؟

شیدا با بیچارگی نگاهش کرد و فکر کرد: شاهپر من مردم و موندم تو رو می کشم و داغ این گل عنبر خانم رو به دلت میذارم!

_: چیه یادت نیست شمارشونو؟ عیب نداره زنگ می زنم از مینا می پرسم.

و بلافاصله شماره ی خواهرش را گرفت و به آشپزخانه برگشت. کمی بعد دوباره داشت داستان آشنایی شیدا و شاهد را با کلی شاخ و برگ و هیجان برای مینا تعریف می کرد.

شیدا دلجویانه به شاهد نگاه کرد و پرسید: چه جوری می خوای باهاش روبرو بشی؟

شاهد خیاری برداشت و در حالی که سر به زیر پوست می کند گفت: نمی دونم.

شیدا هم سر به زیر انداخت و زیر لب پرسید: مامانت... از علاقه ی بین شما خبر نداشت... نه؟

شاهد خیار پوست کنده را نمک زد و به طرف او گرفت و گفت: چرا. می دونه.

شیدا بدون فکر خیار را گرفت و پرسید: پس چرا... دعوتشون کرده؟

شاهد خیار دیگری برداشت. شانه ای بالا انداخت و گفت: نمیشد خواهرزادشو پاگشا نکنه. فقط برای این که من خیلی غصّه نخورم مهمون دیگه ای دعوت نکرده بود.

شیدا نگاهی به خیار انداخت و ناگهان گفت: اینو برای خودت پوست کنده بودی!

شاهد خندید و گفت: بخور. دستامو شسته بودم.

شیدا گازی به خیار زد و بعد از چند لحظه متفکّرانه پرسید: پس حالا چرا... منظورتو از غصه نخوردن نمی فهمم... اگه از مهمون ناراحت می شدی چرا ما رو دعوت کرد؟

شاهد تکیه داد و بازوهایش را روی پشتی مبل گذاشت. با چهره ای متبسم گفت: مامان فکر می کنه تو رو خدا از آسمون فرستاده. امروز وقتی فهمید هیچ شماره تلفنی ازت نگرفتم می خواست منو بکشه! اگه امروز نمیومدی فردا در خونتون بود.

+: خب؟

دستهایش را دوباره کنارش رها کرد. چهره اش سخت شد و آرام گفت: خب همه ی فامیل می دونستن بین من و بنفشه چی گذشته... دلش نمی خواست همه بیان و منو به چشم یه شکست خورده ببینن. ولی مورد تو و خونوادت فرق می کنه. هیچ خبری هم که نباشه بازم حضورت برای اعتماد بنفس مامان جلوی خاله خوبه.

+: ولی خودت دیشب گفتی... آمادگی نداری... منم ندارم. اصلاً... اصلاً دلم نمی خواست به اینجا بکشه. آخه....

_: حق با توئه. ولی همه ی این برنامه ها رو مامان داره می چینه.

شیدا با غیظ گفت: تو هم که بدت نمیاد. یه مترسک دماغ گنده بگیر جلوی بنفشه فکر نکنه بدبختی!

_: شیدا!

ای کاش اینطوری نمی گفت شیدا! چشمهایش را باریک کرد و به او چشم دوخت. شیدا گفتنش را دوست داشت.

بعد از چند لحظه سر به زیر انداخت و گفت: باشه. ولی من دلم می خواد مهره های این بازی رو خودم بچینم.

_: بچین. فقط با من هماهنگ کن که سوتی ندم.

شیدا برخاست. کیفش را روی شانه اش انداخت. پاکت عکس رادیوگرافی را هم برداشت و گفت: الان باید برم خونه. شب میام.

شاهد برخاست و گفت: هرجور میلته ولی... چکار می خوای بکنی؟

+: نگران نباش سوتی نمیدی. زنگ می زنی به آژانس؟

_: می رسونمت.

+: ممنون.



آدمی و پری (8)

چهارشنبه 4 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:07 ب.ظ
سلام به روی ماهتون
اینم یه پست دیگه...

مائده با لبخند و نگاه معنی داری پرسید: چند سالته شیداجون؟

شیدا نفسش را با حرص رها کرد. بعد سر برداشت و گفت: بیست و دو سالمه.

در دل دوباره برای شاهپر خط و نشان کشید.

مائده باز با همان لحن مهربان حال بهم زن پرسید: چه رشته ای تحصیل می کنی؟

شیدا در حالی که برمی خاست گفت: کاردانی هنرهای سنّتی خوندم. ببخشید مامان بزرگم کارم دارن.

و بدون این که منتظر جواب مائده شود به طرف مادربزرگش رفت. صدای شاهپر در گوشش طنین انداخت: اوا چرا پا شدی شیدا جون؟

از بین دندانهای بهم فشرده غرّید: شاهپر لهت می کنما!!!

_: آخه من اگه تو رو اونم در اسرع وقت به این پسره نرسونم که تو به قولت وفا نمی کنی!

+: اونی که بدقول و فراموشکاره من نیستم.

به مامان بزرگ که رسید دیگر صدای شاهپر را نشنید و نفسی به راحتی کشید.

مامان بزرگ با دیدنش با خوشحالی به خانم خوش پوشی که کنارش نشسته بود نگاه کرد و گفت: این نوه ی دختریمه. شیدا. شیداجون گوهرخانم از دوستان عزیز و قدیمی منن.

شیدا با لبخند مؤدبانه ای گفت: خوشبختم.

گوهرخانم هم تبسمی کرد و گفت: ماشاءالله. خانومی هستی برای خودت. شیداجون من امشب می خوام مادربزرگتو بدزدم.

شیدا با ابروهای بالارفته پرسید: بدزدین؟!

مامان بزرگ توضیح داد: گوهرجون ساکن اسکاتلنده. بعد از سالها اومده ایران و امشب منو دعوت کرده که باهاش برم هتل. البته دوست و آشنا زیاد داره که به خونشون دعوتش کردن. حتی خود من ازش خواستم ولی به قول خودش نمی خواد مزاحم کسی بشه.

و لبخندی به گوهرخانم زد.

شیدا نفسی کشید و سری به تأیید تکان داد. مادربزرگ ادامه داد: به داییت زنگ زدم گفتم شب نمیام.

+: وسیله ای چیزی لازم ندارین از خونه بردارین؟

گوهرخانم با لبخند عشوه گری گفت: همه چی هست. من اگه امشب این رفیق قدیمی رو از دست بدم دیگه معلوم نیست دوباره فرصتی برای دیدنش پیدا کنم.

شیدا متفکرانه گفت: بسیار خب. پس با اجازتون من برم خونه.

مادربزرگ با تعجب پرسید: الان بری؟ چرا با این عجله؟ هنوز نیم ساعت نیست که اومدی! اصلاً این پسره راننده ی آژانس که می خواد تا آخر مجلس بمونه.

+: مامان جون آقای شهابی راننده ی آژانس نیست.

_: نیست؟! پس کیه؟

ای خدا! حالا بیا اینو درستش کن! باید چه می گفت؟!!!

من من کنان به دنبال کمک به اطراف نگاه کرد. گوهرخانم بدون توجه به او به مادربزرگ گفت: بیا یه کم موز بخور. پتاسیم داره. خیلی بهتر از شیرینی خوردنه. اونجا دکترا خیلی به خوردن موز سفارش می کنن.

حواس مادربزرگ پرت شد. شیدا هم با عجله و عذاب وجدان خداحافظی کرد و به طرف در خروجی رفت. مائده را از دور دید. ولی بیرون رفت که دیگر با او برخورد نکند.

ماشین شاهد را پیدا کرد. کنارش ایستاد و گوشی او را در آورد. بازهم رمز را فراموش کرده بود. بینیش را مالید برای بار سوم شماره ی اشتباه را وارد کرد. گوشی قفل شد.

+: اککهی!!!

چند پسربچه همان اطراف داشتند بازی می کردند. جلو رفت و پرسید: هیچکدومتون آقای شاهد شهابی رو می شناسین؟

یکی از پسرها با نگاه خندانی گفت: من می شناسمش. پسرعمه ی مامانه.

با امیدواری پرسید: می تونی صداش کنی؟ بگو من کنار ماشین منتظرشم.

_: بگم کی منتظرشه؟

نفسش را پف کرد و گفت: شیدا.

_: چشم شیداخانم.

آهی کشید و گفت: ممنون.

 

شاهد تقریباً دوان دوان خودش را رساند. هنوز نفسش جا نیامده بود که پرسید: خوبی؟ چرا زنگ نزدی؟

شیدا با شرمندگی گوشی را به طرف او گرفت و گفت: رمزشو فراموش کردم. قفل شد.

شاهد لبخندی از سر آسودگی زد و گفت: باشه. حالا چی شده؟ خوبی؟ دردت بهتره؟

+: نه درد می کنه. خسته ام... مامان بزرگم نمی خواد بیاد. امکان داره؟... ببین می دونم پرروییه...

از خجالت رو گرداند. شاهد با لبخند گردن کشید تا نگاهش را شکار کند. شیدا از گوشه ی چشم با لبخند شرم آلودی نگاهش کرد.

خجالت زده ادامه داد: مامان بزرگ یکی از دوستای قدیمیشو دیده قرار شد شب مهمونش باشه. منم میرم خونمون. تو همون کوچه ای که... اسمش هما نبود.

شاهد قاه قاه خندید: کوچه ای که اسمش هما نبود! خب حالا چرا سوار نمیشی؟

خودش ماشین را دور زد و سوار شد. شیدا در کنار راننده را باز کرد و گفت: ببین الان به فکرم رسید که... یعنی میگم... اگه می خوای بمونی من آژانسی چیزی پیدا می کنم. هنوز سر شبه.

مکثی کرد و با لبخند امیدوارانه ای اضافه کرد: این جنّ بی خاصیت من یه آژانس احتمالاً می تونه پیدا کنه.

شاهد باز هم خندید و گفت: سوار شو. این پری رو هم بذار سر کوزه آبشو بخور.

+: ببین اینجوری زشته آخه. من از عصر تا حالا مزاحمتم. نیم ساعت نیست که اومدی. درسته که نمی خواستی بیای ولی الان که اومدی لابد... می خوای بمونی.

_: نه نمی خوام بمونم. حاضری زدم. عروسم دید اومدم. میریم دیگه. سوار شو.

شیدا با تردید گفت: مطمئنی؟.... پس... من... میرم عقب بشینم.

شاهد در را گرفت و نگذاشت آن را ببندد. با لحن محکمی گفت: شیدا!

شیدا دوباره توی ماشین خم شد. دستپاچه و نگران پرسید: چیه؟

شاهد رو گرداند. به روبرو خیره شد و محکم گفت: جلو بشین.

شیدا سوار شد و غرغرکنان گفت: ترسیدم! فکر کردم چه خبطی مرتکب شدم که می خوای کتکم بزنی!

شاهد ماشین را روشن کرد. در حالی که دور میزد گفت: من کتکامو پیش پرداخت کردم.

شیدا خندید و گفت: تقصیر خودم بود.

و به دنبال آن نالید: دمااااغم... کی می تونم دوباره مسکّن بخورم؟

شاهد آهی کشید و گفت: حداقل با چهار ساعت فاصله.

شیدا سرش را به عقب تکیه داد و چشمهایش را بست. چشم بسته گفت: صدای موزیکشون وحشتناک بود. داشتم کر می شدم. از آهنگشم بدم میاد. یه وقتی خیلی دوسش داشتم. وقتی خشایار گفت اونو داره و من کول دیسک دادم بهش برام بریزه. لعنتی! فراموش کردنش سخته.

چشم باز کرد و دوباره راست نشست. چند بار پلک زد تا اشکهایش را عقب براند. بعد از چند لحظه سکوت بی مقدمه پرسید: یه جا وایمیستی یه ساندویچ هات داگ بخرم؟ دارم از گشنگی میمیرم. دلم یه ساندویچ آشغال پر از ضرر می خواد. از اونا که خشایار سوسول محاله طرفشون بره. حتی نوشینم همینطوره... من خر رو بگو! همیشه نوشین می گفت از سوسیس کالباس بدم میاد! هیچوقت فکر نکردم بهم ربطی دارن!

_: شاید واقعاً ربطی نداشته باشه.

شیدا معترضانه گفت: همین امشب رسماً نامزد شدن. یعنی چی که ربطی نداره؟

_: خب میگم شاید دوستت از قبل از سوسیس کالباس بدش میومد. خشایار بهش القاء نکرده.

+: هان! خب شاید. ولی چه اهمیتی داره؟ من گشنمه! آهان یه ساندویچی! همین جا وایسا! وایسا!

شاهد با ملایمت گفت: شیدا... می برمت یه جای درست حسابی. خواهش می کنم. اینجا تو کمربندیه! ببین چه خلوته! نمیشه وایساد. خطرناکه.

شیدا از گوشه ی چشم نگاهش کرد. آن آهنگ شیدا گفتنش را دوست داشت ولی دلش نمی خواست مغلوب این علاقه ی بی مقدمه بشود. لب برچید و دوباره گفت: گشنمه.

شاهد نگاهش کرد. آرام خندید و گفت: نکن این کار رو با من! میریم بهت شام میدم. قول میدم.

شیدا سر برداشت. حاضر نبود که اعتراف کند که از نگاهش می گریزد. نگاهش روی یقه ی پیراهن او مانده بود. پرسید: چیکار نکنم؟

_: هیچی. بی خیال...

شیدا به روبرو چشم دوخت و زمزمه کرد: باشه. بی خیال....

چند لحظه در سکوت گذشت. بعد دوباره صدایش در آمد: شاهد.... میگی خیلی دوسش داره؟

_: شیدا.... میشه بس کنی؟

+: نه نمیشه. مگه تو بنفشه رو فراموش کردی؟ هان؟ نکردی دیگه! پس هیچی نگو!

بغض صدایش را شکست.

شاهد آرام گفت: من فراموشش نکردم ولی به خودم اجازه نمیدم دربارش فکر کنم. الانم دارم فکر می کنم نزدیکترین ساندویچ فروشی معتبر کجاست که برای دختر لوس گرسنه ساندویچ هات داگ بگیرم.

شیدا با گریه گفت: بهت گفتم می خوام کثیف باشه. نمی خوام معتبر باشه. می خوام خودم بخرم. نمی خوام آویزون تو باشم. اصلاً مگه تو کیه منی که از عصر تا حالا شدی قیّم من و هی دست تو جیبت می کنی؟

_: این گردن من باریکتر از مو. هرچی می خوای بگو.

شیدا دوباره لب برچید و رو گرداند. شاهد گفت: نکن دختر. نکن این کارو. آدمیزاد از گوشت و خون ساخته شده! مثل آدم بگیر بشین. اینقدر رو اعصاب خسته ی من پیاده روی نکن.

شیدا غمزده سر به زیر انداخت و گفت: من کاری به تو ندارم که! گفتم که با آژانس میرم. همین جا بزن کنار یه ماشین پیدا می کنم.

_: ساعت ده و نیم شب، وسط ناکجاآباد، بزنم کنار که تو و اون پری آشغالت ماشین پیدا کنین؟ خوبی تو؟ درست بشین اینقدر خودتو لوس نکن.

+: من نمی خوام خودمو لوس کنم. دارم جدّی حرف می زنم.  

شاهد ماشین را به خاکی کنار جاده کشید. شیدا با چشمهای گرد شده نگاهش کرد. نگاه ترسیده ای به اطرافش انداخت. پرنده پر نمی زد. با ناباوری پرسید: پیاده شم؟!!!

ولی شاهد کمربند خودش را باز کرد و در حالی که پیاده میشد گفت: نخیر. همین جا بشین تکونم نخور. درا رو قفل می کنم.

شیدا اینقدر حیرتزده بود که عکس العملی نشان نداد. شاهد توی ماشین خم شد و گفت: با تو ام شیدا! راه نیفتی وسط بیابون. میرم برات شام بگیرم. همین جا باش.

بالاخره به زبان آمد: خب منم میام. گفتم که می خوام خودم حساب کنم.

شاهد انگشتش را به نشانه ی تهدید بالا آورد و گفت: جرأت داری قفل اون کمربند رو باز کن! با من طرفی! وسط این بیغوله پیاده شی چه غلطی بکنی؟ بشین!

در ماشین را بهم کوبید و رفت. شیدا متحیّر به رفتنش چشم دوخت. دورتر از جادّه جایی بین خانه های فرورفته در تاریکی یک مغازه ی دود گرفته ی نیمه روشن بود با تابلویی که با کلّی زحمت میشد نوشته ی رنگ و رو رفته ی "ساندویچ اصلان خان" را روی آن خواند.

شیدا لبش را گاز گرفت. اگر وسط این بیابان، سگی... آدم شروری... چیزی به شاهد حمله می کرد چه خاکی باید به سرش می ریخت؟!

نگاه نگرانی به گوشی دوّم شاهد که بین دو صندلی جلو بود انداخت. شماره ی پلیس را که می توانست بگیرد. گوشی را توی مشتش گرفت و روشنش کرد. قفلش باز شده بود. صدای شاهد توی گوشش پیچید: سال نود و سه بیست و چهار ساله شدم. 

آهی کشید. بالاخره به خاطر آورده بود. حالا می توانست به او زنگ بزند. هرچند هنوز شاهد را از دور میدید و جای نگرانی نبود. توی مغازه جلوی دخل ایستاده بود. ولی کمی بعد از جلوی دخل کنار رفت و دیگر در دید او نبود.

یک دقیقه... دو دقیقه... پنج دقیقه.... ده دقیقه گذشت و نیامد. یعنی گوشه ی آن مغازه ی دود گرفته چه اتّفاقی افتاده بود؟ از فرط پشیمانی دلش می خواست زارزار گریه کند. با پریشانی رمز گوشی را وارد کرد. با دستهایی لرزان به دنبال شماره ی "خودم" گشت. بالاخره آن را یافت و شماره گرفت. با بغض گوشی را کنار گوشش نگه داشت.

بعد از دو زنگ شاهد جواب داد: جانم؟

نفس شیدا بند آمد. خوشحال بود که خوب است. ولی این "جانم" معنی خاصی داشت یا عادت گفتاریش بود؟

شاهد از مکث او نگران شد. تا دم در مغازه آمد و در حالی که به ماشین نگاه می کرد، پرسید: خوبی؟

+: خوبم. تو خوبی؟ نمیای؟

_: هات داگ نبود بندری سفارش دادم. الان آماده میشه.

+: ممنون.

_: خواهش می کنم. نوشابه چی می خوری؟

+: سون آپ.

_: باشه. کاری نداری؟

+: نه مرسی.

و بدون حرف دیگری آرام قطع کرد و به گوشی خیره شد.

کمی بعد شاهد با ساندویچها رسید. سوار که شد شیدا گفت: شام مهمون من. چقدر شد؟

شاهد با بی حوصلگی گفت: بخور. اذیتم نکن. اعصاب ندارم.

شیدا نگاهی به ساندویچ انداخت و گفت: خواهش می کنم.

شاهد جرعه ای نوشابه نوشید و گفت: بسه دیگه.

شیدا به آرامی مشغول خوردن شد. شاهد ساندویچش را خورد و راه افتاد. بین راه برد دست برد گوشی دوّمش را از بین دو صندلی برداشت؛ بدون این که به شیدا نگاه کند به طرفش گرفت و گفت: پیشت باشه. فردا بهت زنگ بزنم قرار دکتر رو بذاریم.

شیدا متعجّب به گوشی نگاه کرد و گفت: گوشیم رو تا فردا شارژ می کنم خب!

شاهد همانطور که با سماجت چشم به روبرو دوخته بود گفت: بگیرش. فردا پسش می گیرم.

+: باشه ولی چرا؟ چه فرقی می کنه؟

_: نمی خوام شمارتو داشته باشم... مبادا دست و دلم هرز بره. هنوز زوده. اعصابشو ندارم.

شیدا غرق فکر گفت: آهان...

بعد گوشی را دوباره بین دو صندلی گذاشت و گفت: خودم میرم دکتر.

_: این وظیفه ی منه. بلاییه که سرت آوردم، باید خسارتشم بدم.

+: ببین تا اینجا کلّی خسارت دادی. اونم به خاطر یه بی حواسی مشترک. باقیش پای خودم. من باید راضی باشم که راضیم. منو بخیر و شما رو به سلامت. تمومش کن.

_: شیدا ناراحت نشو. من باهات دکتر میام. ولی... هنوز نمی تونم کسی رو جایگزین کنم... بفهم اینو...

+: می فهمم. نمی خوام هم جایگزین بشم. اصلاً خوشم نمیاد گوش به حرف یه جنّ بی خاصیت بدم. می خوام برم دنبال زندگیم. تازه از فکرش آزاد شدم. نمی خوام به این زودی گرفتار بشم.

شاهد چند لحظه فکر کرد و بعد آرام گفت: بهرحال اگر خدای نکرده احتیاج به جراّحی بود...

شیدا آهی کشید. در حالی که می کوشید مثل عصر شوخ و بی خیال باشد، گفت: اون وقت میشم دماغ عملی! خیلیم کلاس داره.

_: خرج جرّاحی با منه. شمارمو یادداشت کن. اگه لازم بود تماس بگیر.

+: خوشم نمیاد شمارتو داشته باشم. ممکنه دست و دلم هرز بره و الکی آخر شبا اس ام اس بدم.

شاهد ابرویی بالا انداخت و گفت: منو مسخره می کنی؟ دارم جدّی حرف می زنم.

+: منم کاملاً جدّیم. تازه وقتی دماغ عملی شدم عمراً تحویلت بگیرم.

شاهد کوتاه خندید و بعد از چند لحظه سکوت متفکّرانه گفت: کاش یه وقت دیگه... یه جای دیگه... یه جور بهتر باهم آشنا می شدیم.

+: آره. بعد تو روی هم وایمیستادیم خیلی جدّی بهم می گفتم من هرگز قبل از تو به کسی فکر نکردم. هیچ کس تو زندگیم نبوده. تو اوّلی هستی و آخری هم خواهی بود... می دونی خیلی مسخره میشد. ترجیح میدم همین امشب همه چی تموم بشه تا این که یه جای دیگه باهم آشنا می شدیم و یه عمر بهم دروغ می گفتیم.

_: من دروغ نمی گفتم.

+: حالا نمی گم من... فرق نمی کنه طرفت کی باشه... ولی اگه بترسی که از دستش بدی دروغم میگی.

_: دارم میگم دروغ نمی گم. نهایتش در مورد این موضوع حرف نمی زنم.

+: اگه پرسید چی؟ برای دخترا مهمّه.

_: گذشته ی هر کسی به خودش مربوطه. سؤال نمی کنم، به سؤالی هم جواب نمی دم. چرا بیخودی حسّاسش کنم؟

+: حالا نیست که خانومت پشت در وایساده... تو هم حرص بخور.

شیدا این را گفت و خندید. شاهد هم خندید و بعد گفت: نه بابا من فعلاً قصد ادامه تحصیل دارم.

شیدا با ادا گفت: البته اگه خواستگار خوبی پیدا نکردی.

شاهد این بار بلند خندید و گفت: نه بابا واقعاً دلم می خواد درس بخونم. این بار به قول تو هیچ فکر و مسئولیتی هم تو ذهنم نیست و با خیال راحت می شینم می خوام واسه فوق.

+: سربازی چی؟

_: رفتم.

+: ماشاءالله! بیست و چهار سالته هم سربازی رفتی هم لیسانس گرفتی؟!!!

_: یه انگیزه ی قوی داشتم. یه چیزی که نگران بودم از دستم بره و... رفت.

نفس عمیقی کشید. دنده را جابجا کرد و توی کوچه پیچید. جلوی در سبز توقف کرد و پرسید: همین جا بود؟

شیدا به آرامی گفت: بله ممنون.

_: مطمئنّی که نمی خوای باهات بیام؟

+: بله. به خاطر همه چی متشکّرم.

_: همه چی؟! واقعاً لطف کردم که در ماشین رو کوبیدم تو دماغت!

+: مهم نیست چقدر درد دارم. مهم اینه که الان خیلی آرومتر از عصری هستم. می دونم دنیا به آخر نرسیده و تنها کسی که تو عشق شکست خورده من نیستم. می دونم هدفهای دیگه ای هم می تونم تو زندگی داشته باشم.

شاهد سری تکان داد و به طنز گفت: اوه چه فلسفه ی عمیقی! از آشنائیت خوشوقتم. شب بخیر.

شیدا لبخندی زد و گفت: منم همینطور. شب بخیر و خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

 

آرام آرام وارد خانه شد. مامان و بابا و شیوا هم تازه رسیده بودند و هنوز لباس عوض نکرده بودند. با دیدن شیدا مامان محکم به صورت خودش کوبید و گفت: خاک به سرم! دماغت چی شده؟

شیدا به آرامی گفت: عصر... رفتم بیرون یه کم قدم بزنم... یه بابایی در ماشینشو باز کرد خورد تو صورتم.

بابا جلو آمد و پاکت عکس رادیولوژی را از دست او گرفت. عکس را جلوی نور چراغ گرفت و پرسید: خودت تنهایی رفتی عکس گرفتی؟

شیدا با لحنی گرفته و توجیه کننده گفت: نه همون بنده خدا اومد همرام... عکس گرفتیم. بعدم شما خونه نبودین، گفتم برسونتم خونه مامان بزرگ.

بابا متفکّرانه گفت: تو عکس که چیزی دیده نمیشه. دکتر چی گفت؟

شیدا با صدایی که به زحمت بالا می آمد گفت: به دکتر اونجا نشون ندادم. گفتم فردا میرم یه دکتر حسابی....

مامان گفت: آره اینجوری بهتره. اون وقت با همین حال عروسیم رفتی؟

+: فقط نیم ساعت بودم بعد اومدم خونه. عروسی دخترخاله ی همین که زد به دماغم بود. خودش برم گردوند خونه.

شیوا خندید و گفت: چه تصادفی! خودشم داشت می رفت عروسی و شما رو با خودش برد؟

+: اوهوم.

مامان اخمی کرد و پرسید: خب یارو کی بود؟ شماره ای ازش گرفتی؟ خسارتی چیزی؟

شیدا سر به زیر انداخت و گفت: یه آقایی بود. شماره نگرفتم. پول عکس و اینا رو داد دیگه. خسارت نمی خواد. خوبم...

بعد آرام به طرف اتاقش رفت. بابا پرسید: شیدا؟

خجالت زده نگاهش کرد و پرسید: بله؟

_: فقط همین بود؟

+: بله.

مکثی کرد و چون سؤال دیگری نبود به اتاقش رفت. کمی بعد مامان با کمپرس یخ و دارو به اتاقش آمد. دلش هوای گریه داشت. همین که مامان لب تخت نشست، در آغوشش خزید و یک دل سیر گریه کرد.


آدمی و پری (7)

پنج‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:06 ب.ظ
سلام سلام سلامممم

نه فکر کنین که من الان در بیکاری غوطه می خورم. ولی این چند روز کل آشپزخونه رو کن فیکون کردم و تمیز شده و یه گوشه از شلوغی فکرم آزاد شد شکر خدا و الهام بانو یه کوچولو مجال جولان یافت! ما هم دو دستی چسبیدیم و آی نوشتیم. پونزده صفحه ای شد! به جبران همه ی کسریهای این چند وقت....
داشته باشین که معلوم نیست دوباره کی بیام.

لبتون خندون... تنتون سالم... در پناه خدا...


گشتی دور خانه زد. بی حوصله و کسل بود. بالاخره تصمیم گرفت برای تغییر روحیه از خانه بیرون برود.

توی اتاقش داشت مانتوهایش را بررسی می کرد. بالاخره یک مانتوی مجلسی سورمه ای با طرحهای پر طاووسی خوشرنگ برداشت و به طنز به خودش گفت: شاهپر رفته دنبالش. شاید باهاش برخورد کردم! باید خوشتیپ باشم.

اما خوب می دانست که دلیلش این نیست. دلیل واقعیش گم کردن آن همه غم و کسالت در لذت پوشیدن یک لباس زیبا بود.

یک شلوارساتن کشی سورمه ای هم پوشید. جلوی آینه نشست و با دقت آرایش کم رنگ ولی کاملی کرد.

نزدیک یک ساعت وقت صرف کرده بود. بالاخره حاضر شد. برای تکمیل لذتش یک شال سفید هم دور سرش پیچید و در حالی که به دقت موهای زیر شال را مرتب می کرد، تبسمی کرد و به تصویر خودش در آینه با ناز گفت: خب عروس خانم... بفرمایید.

برای خودش بوسه ای فرستاد و از در بیرون رفت. گوشیش را چک کرد. کمی شارژ داشت. برای یکی دو ساعت کافی بود. یکی از دوستانش یک پیام طولانی فرستاده بود. سرش پایین و مشغول خواندن داشت پیش می رفت که غفلتاً در یک ماشین پارک شده باز شد و محکم به بینیش خورد!

گوشی را توی جیب مانتویش سُر داد و جیغ زنان دستهایش را روی بینیش گذاشت.

راننده با عجله پیاده شد و دستپاچه توضیح داد: وای خانم ببخشید. معذرت می خوام. حالتون خوبه؟ من اصلاً ندیدمتون. ببخشید. خوبین؟

شیدا دستهایش را پایین آورد. خونی بودند. راننده دوباره "وای" بلندی گفت و توی ماشینش خم شد. یک جعبه دستمال بیرون آورد و مقوایش را پاره کرد. کلّ دستمالها را به طرف شیدا گرفت.

شیدا وسط آن همه درد به جعبه ی پاره شده که عکس ماشین داشت خیره شده بود و بدون نگاه کردن به مرد، دسته ی دستمالها را گرفت. بعد سر به زیر انداخت و با ناراحتی نالید: شالم....

راننده با نگرانی پرسید: چی گفتین؟ کجاتون درد می کنه؟

شیدا با دلخوری غرغر کرد: معلومه که دماغم درد می کنه. آآآآخ.... خرد شد!

_: اوه خدا نشکسته باشه! بشکنه عمل می خواد.

شیدا وسط درد خنده اش گرفت و با لودگی پرسید: یعنی دماغ عملی میشم؟!

اما از کشیده شدن عضلات صورتش دردش بیشتر شد و دوباره ناله اش در آمد.

مرد با دستپاچگی گفت: سوار شین سوار شین بریم اورژانس یه عکس بگیریم ایشالا که چیزی نشده.

و دست به طرف دستگیره ی در پشت سر راننده برد. شیدا هم همان طور که بینی خونینش را دستمال نگه داشته بود، قدمی پیش گذاشت. در باز شد و محکم به آرنجش خورد. درد عمیقی دوباره توی وجودش پیچید. این بار تقریباً عربده زد و مرد بیچاره نزدیک بود سکته کند.

بالاخره سوار شدند و مرد راه افتاد. تمام راه داشت عذرخواهی می کرد. یک بار هم گوشیش زنگ زد. با نگرانی توضیح داد که یک حادثه پیش آمده و نمی تواند بیاید.

به اورژانس که رسیدند در را برایش باز کرد و پرسید: حالتون خوبه؟ سرتون گیج نمیره؟ برم ویلچر بیارم؟

شیدا نالید: نه خوبم. بریم.

باهم وارد شدند. مرد جلوی شیشه ی گیشه خم شد و پرسید: دکتر ارتوپد هست؟

دختر پشت گیشه نگاهی به صورت و دستمالهای خونین شیدا انداخت. شیدا دستمالها را پایین آورد و قدمی پیش گذاشت. دختر پرسید: اسم بیمار؟

مرد به سرعت سر برگرداند و پرسید: اسمت چیه؟

دختر پشت گیشه خندید و گفت: نگاش کن. بس دستپاچه است اسم خواهرشو یادش رفته.

شیدا نگاه متعجبی به دختر انداخت و به مرد گفت: شیدا... شیدا شفیعی.

مرد دوباره جلوی بریدگی شیشه خم شد و گفت: شیدا شفیعی.

دختر پوزخندی زد و پرسید: بالاخره اسم خواهرتو فهمیدی؟

مرد سر برداشت و از شیدا پرسید: چی میگه این؟

شیدا شانه ای بالا انداخت و حرفی نزد. مرد به جهتی اشاره کرد و گفت: بریم.

منتظر نوبت نشستند. خونریزی بینی اش بالاخره بند آمده بود ولی درد داشت. نشسته بود و با بی حوصلگی به حرکت عصبی دست مرد که با کارت بانکش بازی می کرد چشم دوخته بود. اسمش را از روی کارت خواند: شاهد شهابی...

مرد که غرق فکر بود، تقریباً از جا پرید. به طرف او برگشت و پرسید: بله؟

شیدا بدون این که سر بلند کند گفت: هیچی اسم روی کارت رو خوندم.

شاهد نفس عمیق بلندی کشید و لبخند زد. کارت را به طرف او گرفت و گفت: قابل نداره.

شیدا پوزخندی زد و بدون گرفتن کارت گفت: ممنون.

_: دستت چطوره؟

شیدا متعجب پرسید: دستم؟

_: ضربه ی دوّم به دستت خورده بود مگه نه؟

شیدا نگاهی به آرنجش انداخت و در حالی که دستش را باز و بسته می کرد، گفت: آره خورد به آرنجم. اولش خیلی درد گرفت ولی الان خوبه. دردش کم شده. ولی دماغم درد می کنه.

و با ناراحتی دستی روی بینیش کشید. شاهد لبهایش را بهم فشرد. سری تکان داد و زمزمه کرد: خدا کنه چیزی نباشه.

شیدا باز با لودگی گفت: فوقش دماغ عملی میشم می تونم کلاس بذارم واسه ملّت. تا شیش ماهم چسبشو باز نمی کنم. کلاس داره!

شاهد خنده ی کوتاهی کرد و گفت: ولی دماغت خوبه. حیفه بیخود و بیجهت به خاطر حواس پرتی من عمل بشی.

+: نصفشم حواس پرتی خودم بود. اینقد جوش نزن.

خودش هم نمی دانست برای چی اینقدر کنار این پسر راحت است. هنوز یک ساعت نبود که آشنا شده بودند ولی از این که فعل مفرد خطابش کرده بود ناراحت نبود. انگار واقعاً برادرش باشد. چنین حسّی داشت.

نوبتشان که شد باهم وارد مطب پزشک شدند. دکتر نگاهی به بینی او انداخت. شاهد کنارش ایستاده بود. پرسید: نشکسته؟

دکتر جوان اخمی کرد و گفت: ضربه شدید بوده. چه بلایی سر خواهرت آوردی؟

_: خواهرم؟!

-: مگه خواهرت نیست؟

_: هان؟ چرا! حالا چی شده؟ شکسته؟

دکتر متفکرانه لب برچید. گفت: باید عکس بگیرین. دفترچه بیمه داری خانمی؟

شاهد از لحن صمیمی دکتر بُراق شد و عصبانی بین آن دو ایستاد. با اخم گفت: نخیر ندارن. آزاد بنویس!

دکتر با خونسردی گفت: خیلی خب. چرا عصبانی میشی؟ خانوم باردار نیستی؟

این بار شیدا بود که به حد مرگ خجالت زده و عصبانی شده بود. سر به زیر انداخت و با اخم گفت: نخیر من مجرّدم.

دکتر ابرویی بالا انداخت و با پررویی گفت: اوه جدی؟

شاهد کاغذ نسخه را که هنوز مهر و امضایش خشک نشده بود با خشونت از زیر دست او کشید و گفت: خجالت بکش!

شیدا هم قبل از او به سرعت از در بیرون رفت. شاهد در را بهم کوبید. نسخه را توی مشتش مچاله کرد و با حرص گفت: مرتیکه بی شرف حیا سرش نمیشه! خدا رو شکر تنها نرفتی تو! درسته قورتت می داد. فکر کرده بودم لابد می خوای تنها باشی. بهتره نیام همرات. دم آخر خدایی شد اومدم.

شیدا نسخه را از توی دست او کشید و گفت: حرص نخور. ممنون که اومدی.

و دوباره در دل با تعجب فکر کرد: چرا اینقدر باهاش راحتم؟!!!

شاهد دوباره عصبانی گفت: دستت درد نکنه. من دارم از غیرت منفجر میشم و تو یه ذرّه هم برات مهم نیست؟!

+: برام مهم هست. معلومه که مهمه. ولی میگی چکار کنم؟ تازه دماغمم درد می کنه.

_: بذار بپرسم رادیولوژی کجاست.

از یکی از خدمه پرسید و راه افتادند. راهروهای دراز و پیچ در پیچ را کنار هم پشت سر گذاشتند و نسخه ی مچاله شده را به منشی رادیولوژی دادند.

منشی نگاهی به نسخه کرد و با خنده پرسید: این چرا از جنگ برگشته؟

شاهد فقط نفسش را با حرص بیرون داد. شیدا پوزخند تلخی زد و به طرف ردیف صندلیها رفت و نشست. شاهد پول را داد و شماره ی نوبت را گرفت. به طرف شیدا برگشت که منشی صدایش زد: آقای شفیعی... بقیه ی پولتون...

شاهد برگشت و متعجب پرسید: با منین؟

منشی با شیطنت و عشوه گفت: آره دیگه مگه داداشش نیستی؟

شاهد اسکناس را از دست او گرفت و با اخم پرسید: اون وقت از کجا فهمیدین؟

منشی عشوه گرانه خندید و گفت: اوا قیافه هاتون تابلوئه! کپی! دوقلویین؟ البته شما یه کم بزرگتر می زنی. جسارته ها.

شاهد با بدخلقی گفت: نخیر دوقلو نیستیم.

پشت به او کرد و با همان اخم غلیظ به طرف شیدا رفت. شیدا به او خیره شد و فکر کرد: یعنی چی؟ مگه میشه بین این همه آدم من با کسی تصادف کنم که قیافش این همه بهم شبیه باشه؟! تازه اسمشو بگو! شاهد شهابی... شیدا شفیعی... آهاننننن

سرش را به دیوار پشت سرش کوبید و نالید: شاهپر....

شاهد کنارش نشست و در حالی که سرش پایین بود و با همان لحن دلخور و گرفته اش پرسید: چی پر؟!

شیدا تکرار کرد: چی پر؟

شاهد بی حوصله و عصبانی گفت: میگی شاهد پر! چی پر؟ منظورت چیه؟

شیدا رو گرداند و در حالی که می کوشید ترکش های عصبانیت شاهد کمتر به او برخورد کند گفت: من اینو نگفتم.  اصلاً با خودم بودم. دماغمم درد می کنه.

شاهد آهی کشید و گفت: تو هم خوب ما رو گرفتی ها! تا میایم حرف بزنیم میگی دماغم و نوکمو قیچی می کنی.

شیدا پوزخندی زد و جوابی نداد.

شاهد نگاهی به به چند نفری که منتظر نوبتشان نشسته بودند انداخت و گفت: چند نفر جلومونن. چیزی می خوری برم برات بگیرم؟

+: نه ممنون.

در دل برای شاهپر خط و نشان کشید. این بار مراقب بود صدایش در نیاید: شاهپر خیلی خری! آخه این بود نیمه ی گمشده ی من؟ اسمشو قیافش بهم شبیه باشه؟ آخه نفهم! اسم و قیافه کجای زندگی به کار من میاد؟!!! نیمه ی گمشده باید کامل کننده ی من باشه. کسی که اخلاق و رفتار و همه ی خصوصیاتش برام دوست داشتنی باشه. ضمناً نمیشد یه کم خوش تیپ تر باشه؟ همچین هیکلی تر! این خیلی لاغره!

از گوشه ی چشم نگاهی به شاهد انداخت. سرش را به عقب تکیه داده بود و داشت پوستر روی دیوار روبرو را می خواند. اگر الان به جای شاهد خشایار بود...

از وقتی که به در ماشین خورد بود فراموشش کرده بود. آهی کشید و سعی کرد بغضی که بی مقدمه به گلویش نشسته بود را پس بزند. باید به خشایار در کنار نوشین عادت می کرد. باید عادت می کرد...

شاهد به طرف او برگشت و با نگرانی پرسید: خیلی درد داری؟

شیدا نم گوشه ی چشمش را با پشت انگشت گرفت. نفسی کشید و به دستش که با ریمل سیاه شده بود نگاه کرد. با بغضی که هنوز درست فرو نرفته بود زمزمه کرد: نه. خوبم.

شاهد با ملایمت گفت: خوب نیستی.

شیدا با اخم غرّید: بهت میگم خوبم. یعنی خوبم. یعنی اصلاً برام مهم نیست. یعنی بره به... نه نره. الهی خوشبخت بشن کنار هم.

_: معلوم هست چی داری میگی؟ دماغت چطوره؟

+: خوبه. سلام داره خدمتتون.

شاهد آهی کشید. دوباره سر به زیر انداخت و به کاغذ شماره خیره شد. شیدا گوشیش را بیرون آورد و نیم نگاهی به آن انداخت. یک پیام از نوشین داشت. نوشته بود: پس تو چرا همراه مامانت اینا نیومدی؟؟؟؟ جات خیلی خالیه. پاشو بیا.

نفسش را با حرص پوف کرد و فکر کرد: همینم مونده. برم اونجا چشم و ابرو اومدن عاشقانه ی اینا رو ببینم. ترجیح میدم همینجا پشت در رادیولوژی رو این صندلیهای کثیف بشینم تا این که رو مبلای قالی شیک خونه ی شما روبروی خشایار!

جوابی نداد. پیام را پاک کرد و گوشی را باز توی جیبش رها کرد.

نوبتش که شد عکس را گرفت و دوباره نشستند تا حاضر شود. شاهد گفت: امروز که تعطیله. عکس رو نگه دار فردا میریم به یه دکتر حسابی نشون میدیم. من دیگه پامو تو اتاق این جوجه دکتر بی پدر و مادر نمی ذارم.

شیدا به روبرو چشم دوخت و گفت: خودم فردا میرم. لازم نیست به خاطر دماغ عملی من از کار و زندگی بیفتی.

_: تو دست از این کلمه ی مزخرف بر نمی داری؟!! این قدر بگو تا واقعاً عملی بشه. ضمناً عاشق چشم و ابروت که نیستم. اگه قرار باشه جرّاحی بشی من باید پولشو بدم. پس باید بیام.

شیدا فقط ابرویی بالا انداخت و از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: اوه چه خشن!

و دوباره متعجّب فکر کرد: چرا از دستش عصبانی نمیشم؟! نه واقعاً چرا؟!

شاهد که انگار متوجّه شده بود که تند رفته است با انگشت چشمهایش را فشرد و گفت: ببخشید. ایشالا که چیزی نباشه.

مسئول رادیولوژی عکس را بالا گرفت و گفت: شفیعی...

شاهد از جا پرید. عکس را گرفت و پرسید: نشکسته که؟

زن میانسال شانه ای بالا انداخت و گفت: از دکترش بپرسین.

و نفر بعدی را صدا کرد. شاهد آهی کشید و به طرف شیدا برگشت. شیدا پاکت عکس را گرفت. عکس را در آورد و عکس را جلوی نور گرفت. دوتایی به عکس چشم دوختند و شیدا با لودگی گفت: وای چه اسکلت ترسناکی! عین پرچم دزدای دریاییه! فقط دو تا استخون ضربدری کم داره!

شاهد با لحن ملایم یک برادر بزرگتر پرسید: میشه یه کم قضیه رو جدّی بگیری؟

+: نه نمیشه. اون وقت درد می گیره. آآآآآخ....

_: بیا بریم برات از داروخونه مسکّن بگیرم. قبلشم باید یه چیزی بخوری. شکم خالی مسکّن نخور.

شیدا سر به زیر انداخت و با لحن درد آلودی گفت: بریم.

داروخانه خیلی شلوغ نبود. مسکّن را گرفتند و بیرون آمدند. هوا داشت تاریک میشد و شیدا با ناامیدی فکر کرد: مجلس خواستگاری هم داره تموم میشه. حرفاشونو زدن و به توافق رسیدن و شیرینی خوردن و نشون رد و بدل کردن و...

بی اراده آه بلندی کشید و به زحمت با بغضش مقابله کرد. شاهد به طرف او برگشت و گفت: چیزی نیست الان خوب میشه. یه کیک آبمیوه برات بگیرم؟ ها؟ باید یه چیزی بخوری.

شیدا لب برچید و گفت: نه. کیک آبمیوه نمی خوام. گشنمه. غذا می خوام. می خوام برم خونمون. مامانمو می خوام.

شاهد آهی کشید و گفت: باشه. سوار شو بریم.

توی ماشین نشستند. صدای پیام گوشیش سکوت را شکست. در دل گفت: اگه دوباره نوشین باشه یه جواب تند و تیز بهش میدم!

ولی مامان بود. نوشته بود برای شام می مانند. شیدا با حرص نفسش را پف کرد. به شیوا زنگ زد. بعد کلی زنگ خوردن بالاخره جواب داد: الو؟ الو شیدا سلام... بلند حرف بزن اینجا خیلی شلوغه.

+: سلام. کجایی که شلوغه؟

_: اوا من که گفتم. خونه یاسمن. برای نازنین تولد سورپریزی گرفتیم.

+: کی تموم میشه؟

_: بابا تازه شروع شده. تا حالا داشتیم خر حمالی می کردیم. الان مهمونا رسیدن. نازنینم هنوز نیومده. قراره همه جمع بشن بعد بیاد. زود بگو باید برم.

+: به مامان گفتی؟

_: آره باهاش حرف زدم. مامان بابا شام میمونن بعدش میان دنبالم. تو هم یکی رو پیدا کن تنها نمونی!

شیدا پوزخندی زد و نیم نگاهی به شاهد انداخت. شاهد در سکوت چشم به ثانیه های چراغ قرمز دوخته بود و با آن دادی که شیوا زده بود حتماً صدایش را شنیده بود.

شیوا دوباره پرسید: شیدا هستی؟ من باید برم. نازنین اومد.

+: برو خوش بگذره. خداحافظ.

_: خداحافظ.

آهی کشید و قطع کرد. شاهد با احتیاط پرسید: بریم یه رستوران؟

شیدا با بدخلقی گفت: همینم مونده... نه میرم خونه مامان بزرگم. فقط سر راه پارکی جایی نگه دار صورتمو بشورم. یه شالم باید بخرم. شال سفید پر خون کمی ترسناکه.

پارک شلوغ بود. صورتش از هر اشاره ی انگشتش درد می گرفت. با احتیاط آن را شست. اینقدر یواش که آرایشش پاک نشد. فقط با کلی تحمّل درد، خونهای خشک شده را زدود.

بیرون آمد. ضعف کرده بود. روی اوّلین نیمکت نشست. شاهد یک لیوان ذرّت مکزیکی جلویش گرفت و ملتمسانه گفت: یه چیزی بخور. باید مسکّن بخوری.

شیدا لیوان یک بار مصرف را گرفت و غرق فکر پرسید: کمپرس گرم؟ کمپرس سرد؟ دماغم داره ورم می کنه. تا آخر شب دو برابر میشه.

شاهد با لحن سردی که حاکی از دلخوری اش از خودش بود، بدون این که به او نگاه کند، گفت: کمپرس یخ. یه مقداری ورمشو می خوابونه. بقیشم احتمالاً یک سالی طول می کشه. استخون ضربه خورده.

شیدا ابرویی بالا انداخت. لقمه ی دیگری خورد و گفت: متشکرم از این همه دلداری! خودت نمی خوردی؟

_: نه ممنون. قرصتو بخور بریم.

شیدا قرص را خورد و قدم زنان به طرف ماشین برگشتند. باز در سکوت راه افتادند. جلوی یک روسری فروشی نگه داشت و پیاده شدند. شیدا یک شال بزرگ و نرم آبی روشن با خطهای سورمه ای بنفش سبز، که با مانتویش حسابی جور بود برداشت و با خوشحالی به شاهد گفت: این به مانتوم خیلی میاد نه؟

شاهد لبخندی زد و گفت: هوم. خوبه.

شیدا سر برداشت و لبخندش را جواب گفت. نگاهش برای چند لحظه در نگاه مهربان او اسیر شد. لبخند آرام آرام از لبش رفت. لب به دندان گزید و سر به زیر انداخت.

شاهد برگشت و پرسید: چقدر میشه؟

فروشنده که قیمت را گفت، شیدا به تندی گفت: نه گرونه اینو نمی خوام. تو همین رنگا دیگه چی دارین؟

امّا شاهد پول را روی پیشخوان گذاشت و با مهربانی گفت: حرف نباشه. بریم دیر شد.

و بدون آن که به تعارفات فروشنده توجّه کند از در بیرون رفت. شیدا نیم نگاهی به بقیه ی روسریها انداخت و کیسه ی شال را برداشت و دوان دوان از در بیرون رفت.

+: وایسا.... با تو ام... میگم وایسا... آقاشاهد... آقای شهابی...

شاهد بالاخره برگشت. صورتش خندان بود. شیدا جلو رفت و با لبخند پرسید: منو مسخره می کنی؟ شال جزو غرامت دماغی که خودمم تو له شدنش مقصر بودم، نبود. بیا برو پسش بده.

کیسه را به طرفش گرفت. لبخند از لب شاهد رفت. ولی چشمهایش هنوز می خندیدند. کیسه را گرفت. شال را در آورد و پرسید: حیف نیست؟ قشنگه!

شیدا با حرص گفت: می دونم. خیلی خوشگله. منم عاشقشم ولی...

شاهد شال را باز کرد، روی سر او انداخت و گفت: پس مبارکه. به شادی بپوشی.

و رو گرداند و به طرف ماشین رفت. شیدا نفسش را فوت کرد و به دنبالش راه افتاد. در پشت سر راننده را باز کرد و در حالی که سوار میشد گفت: ببین من الان اینقدر پول همرام نیست. ولی یه روز باهات حساب می کنم.

شاهد توی آینه ی ماشین نگاهش کرد و پرسید: میشه اینقدر منو ضایع نکنی؟ فراموشش کن. خواهش می کنم.

شیدا لب برچید و زمزمه کرد: باشه.

با کمی مکث اضافه کرد: ممنون... خوشگله... دوسش دارم.

شاهد ماشین را از پارک خارج کرد و گفت: به سلامتی. حالا کجا برم؟ کجایی؟!

شیدا روی صندلی خم شده بود و داشت شال را عوض می کرد. شال خونی را از زیر شال نو بیرون آورد و گفت: اینجام. میرم خونه مامان بزرگم.

دوباره نشست و توی آینه به شاهد لبخند زد. شاهد خندید و گفت: اینو که می دونم. ولی خونه ی مامان بزرگت کجاست؟

شیدا در حالی که شال جدیدش را مرتب می کرد نشانی را گفت. در آخر با ذوق اضافه کرد: شالم خوشگله!

شاهد تبسمی کرد و جوابی نداد. شیدا برگشت که شال خونیش را بردارد. با کمال تعجّب شال را مچاله توی پاکت شال جدیدش پیدا کرد. متحیّر توی پاکت را زیر و رو کرد و پرسید: یعنی چه؟

_: چی شده؟

یک کاغذ روی شال توی کیسه بود. آن را برداشت و برگرداند. با جوهر قرمز که بسیار شبیه خون بود، نوشته بود: پیدا شد؟ عاشقش شدی؟

شاهد که برگشته بود که ببیند مشکل کجاست هم کاغذ را توی دست او دید. نوشته هم اینقدر واضح و درشت بود که احتیاج به توجّه خاصّی نداشت که بتواند آن را بخواند.

کنار زد و با تعّجب پرسید: این چیه؟

شیدا با اخم گفت: تو کیسه بود.

_: تو کدوم کیسه؟ پاکت شالت که جلو بود! رو صندلی کنار من! چیزی هم توش نبود. من دیدم. چطور برداشتی که من ندیدم؟

شیدا با صدایی گرفته گفت: ببین این یه موجود مزخرفه که داره سربسر من می ذاره. فراموشش کن.

_: منظورت چیه؟ مگر پریزاده ای باشه!

جمله اش را با تمسخر بیان کرد. شیدا به عقب تکیه داد. کاغذ توی مشتش فشرد و گفت: خب پریزاده اس. می خوای باور کن می خوای نکن. چند وقتیه داره سربسرم میذاره.

شاهد در حالی که دوباره راه می افتاد گفت: گیرم که باور کردم. اگه اذیتت می کنه باید یه فکری براش بکنی.

شیدا با تمسخر گفت: نه اذیتی نیست. همش داره بهم لطف می کنه. خونمونو بهم می ریزه. پسرعمومو زمین می زنه. دماغمو له می کنه. گُله این بچه. گُل!

_: دماغتو که من له کردم.

+: گفتم که نصفش مال بی حواسی خودم بود ولی اصلاً بگو اونجا چیکار می کردی؟

_: داشتم دنبال کوچه ی هما می گشتم.

+: هما کیه؟

_: هما کسی نیست. اسم کوچه است. یه جا باید می رفتم برای تدریس خصوصی. اون سر شهر یکی جلومو گرفت و گفت آدرسم عوضیه و باید بیام اینجا. گفت اصلاً اینایی که باید برم خونشون رو می شناسه. خودش نشست تو ماشین و درست سر همون کوچه پیاده شد. گفت باید برم تو کوچه و اون در سبز که کلون بزرگی داره، خونه ی آقای سراجه که باید می رفتم به پسرش درس می دادم. هیچ ربطی هم به آدرسی که برام نوشته بودن نداشت ولی اینقدر درباره ی خونوادشون گفت که قانع شدم حتماً باهاشون آشناست.

شیدا با اخم گفت: اونجایی که بهت نشونی داد خونه ی ماست. آقای سراجم نمی شناسم. اونی که بهت نشونی داد یه نمه خل میزد نه؟ احتمالاً پری عزیز من بدنشو تصرّف کرده بود.

_: گیرم که اینجوری. این پری شما برای چی می خواست من بیام اونجا؟

شیدا عصبانی گفت: برای این که خله. دیوونه اس. فکر می کنه هر سفیدی ماسته! من یه چی میگم اون یه چی دیگه می گیره.

شاهد ابرویی بالا انداخت و با شیطنت پرسید: حالا چی ازش خواسته بودی؟ یه شوالیه ی قوی هیکل با سانتافه ی سفید؟

شیدا شرمنده از آبروریزی نالید: من هیچی ازش نخواسته بودم.

بلافاصله نیشگون محکمی از پهلویش گرفته شد و آخش را در آورد.

_: چی شد؟

شیدا با بغض گفت: هیچی. بریم.

_: خب داریم میریم. کمکی از من بر میاد؟

+: جن گیر سراغ داری؟!

شاهد پوزخندی زد و گفت: نه متاسفانه.

_: ولی اینجوری نمیشه. اذیتت می کنه. باید یه فکری بکنی.

شیدا نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. خسته بود. مسکّن هم خورده بود. برای لحظه ای خوابش برد.

انگار دو انگشت شیطنت آمیز توی پهلویش فرو رفتند. از شدّت غلغلک از خواب پرید و جیغی زد. شاهد ترمز کرد و پرسید: چی شده؟

شیدا نالید: هیچی. برو.

گوشیش را در آورد. به عموپرویز پیام داد: این لعنتی داره منو می کشه. این دفعه بکنش تو قوطی بندازش ته هفت دریا!

عمو در جواب نوشت: باشه. خیالت تخت J

نفس عمیقی کشید و به عقب تکیه داد.

همین که ماشین جلوی خانه ی مادربزرگ توقف کرد، در عقب باز شد و مادربزرگ گفت: اوا شیدا این که تویی! یه ساعته منتظر آژانسم نیومده!

و با عجله سوار شد. شیدا با تعجب گفت: سلام.

_: سلام به روی ماهت مادر. چرا دماغت باد کرده؟

+: چیزی نیست. سرما خوردم. ولی این آقا...

شاهد حرفش را قطع کرد و گفت: سلام خانم. کجا تشریف می برین؟

_: سلام مادر. این آژانس ما همیشه بدقولی می کنه. ببخشید شما من اینجوری سوار شدم. آخه دیرم شده. باید برم عروسی دختر دوستم. هی اصراااار که تو باید باشی. هرچی گفتم بابا من پیرزن تنها نصف شب کجا پاشم بیام؟ با کی بیام با کی برگردم؟ میگه نمیشه باید بیای. حالا کجا هم هست نمی دونم. بیرون شهره. بعد ازکمربندی اونجاها آدرس نوشته. بذار کارتشو پیدا کنم. اسم تالارش هست بنفشه. آخه اسم عروس بنفشه است اصرار کرده که من باید تو این تالار عروسی بگیرم.

شاهد گفت: می دونم کجاست. لازم نیست دنبالش بگردین.

مادربزرگ بالاخره نفسی به راحتی کشید و گفت: آخ خدا خیرت بده مادر. الهی سفید بخت بشی. الهی هرچی از خدا می خوای بهت بده. داشتم میمردم از فکر این که نصف شب وسط بیابون حیرون و ویلون بشم و نشونی رو پیدا نکنم. ببینم می تونی آخر شبم بیای دنبالمون؟

_: بله. در خدمتتون هستم.

_: خدا خیرت بده مادر. شمارتو بده بهت زنگ بزنیم. این گوشی من کو؟ ای بابا جا گذاشتم! شیدا خدا تو رو هم از آسمون فرستاد! شمارشونو بگیر آخر شب زنگ بزنی بیان دنبالمون نمونیم وسط بیابون.

شیدا تبسمی کرد و گفت: من کجا بیام مامان بزرگ؟ شماره رو روی کاغذ بنویسین، بدین یکی زنگ می زنه. دیروقته من برم خونه دیگه.

_: ای بابا تنهایی کجا بری؟ خبراشو دارم. شیوا که جشن تولد دوستش بود، مامانت اینام رفتن واسه خشایار خواستگاری. زنگ زدم بیاد همرام تنها نباشم، گفت اونجا شام میمونن. به تو هم زنگ زدم ولی گوشیت خاموش بود. کلی خدا خدا کردم که تنها نمونی و بیای باهم بریم.

+: من که دعوت نیستم!

_: من از اول با میناجون طی کردم. گفتم باید یکی همرام باشه. اونم گفت چرا یکی؟ چهار نفر رو بیار ولی حتماً خودتم بیای!

 +: ولی آخه... لباسم مناسب نیست...

_: مانتو و شال به این قشنگی داری خوبه دیگه. خواهر داماد که نیستی که بخوای بری اون وسط برقصی. همین خیلیم عالیه.

شیدا لبش را گاز گرفت. مامان بزرگ پرسید: حالا گوشیت چرا خاموش بود؟

شیدا نگاهی به گوشی انداخت و گفت: شارژش تموم شده.

_: ای بابا! پس آقاجون فدای دستت شمارتو روی کاغذ بنویس بده بهمون.

شاهد گفت: چشم.

_: شیدا مادر تلفن پیدا کردی به مادرت زنگ بزن بگو دیروقت میای نگرانت نشه. اصلاً شب بیا خونه ی ما. معلوم نیست اینا کی شام بدن.

شاهد بدون این که برگردد گوشی اش را بین دو صندلی جلو گرفت و گفت: بفرمایین.

شیدا گوشی را روشن کرد. قفل بود. آن را دوباره به طرف شاهد گرفت و گفت: رمزشو بزنین.

_: 9324

شیدا با ناراحتی به پشت سر او نگاه کرد. چرا به این راحتی رمزش را می گفت؟!

رمز را زد و شماره ی مادرش را گرفت. اما قبل از این که جواب بدهد مادربزرگ گوشی را گرفت و گفت: بده خودم براش توضیح بدم.

شیدا از خدا خواسته گوشی را به او داد. مادربزرگ هم به مادرش گفت که دارند با آژانس می روند عروسی و شب هم شیدا به خانه ی خودشان می برد.

شیدا توی آینه برای شاهد شکلکی در آورد. شاهد خنده اش گرفت و حرفی نزد. شیدا هم رو گرداند و از پنجره به بیرون خیره شد.

مادربزرگ حرفش را تمام کرد. تلفن را به شاهد داد و ناگهان گفت: بَه! چه گل فروشی بزرگ و قشنگی. آقا خدا خیرت بده. نگه دار یه شاخه گلم بخرم. خدا برای مادرت نگهت داره. نگه دار.

_: چشم. شما بفرمایین من میرم جلوتر پارک می کنم.

-: شیدا مادر بیا بریم. آقا خدا خیریت بده. خودتم بیا اگه سنگین بود کمک کنی.

_: چشم.

پیاده شدند. شیدا دست مادربزرگ را گرفت تا از پله های مغازه بالا برود. توی مغازه دم در ایستاد. می دانست که مادربزرگ به این راحتی انتخاب نمی کند. در پشت سرش باز شد. شاهد با تبسم کمرنگی وارد شد. شیدا با اخم پرسید: آخه چرا هیچی نمیگی؟

شاهد متعجّب ابروهایش را بالا برد و پرسید: چی باید بگم؟!

شیدا کلافه گفت: خب از اول می گفتی راننده ی آژانس نیستی!

_: خب بعد می گفتم کی هستم؟! البته مشکلی نیست! اگه ناراحتی الان میرم توضیح میدم که در ماشین رو کوبیدم تو دماغت و...

شیدا به مادربزرگ که پشت به آنها بین گلدانها جستجو می کرد نگاه کرد و نالید: نه...

_: خب پس چی؟

+: خب آخه اینجوریم حیرون میشی. واقعاً می دونی اون تالار کجاست؟

_: آره می دونم. عجیبه؟

شیدا بی حوصله گفت: نه عجیب حضور بی معنی منه. اصلاً حسّ عروسی رفتن ندارم. مسکّن خوردم خوابم میاد دماغمم درد می کنه.

و با دست بینیش را گرفت. از درد لبش را به دندان گزید. شاهد با دنیایی همدردی نگاهش کرد. شیدا غرغرکنان گفت: برم اونجا بگم منو سننه؟

_: خب همراه مادربزرگتی.

شیدا بی حوصله سری به تایید تکان داد و گفت: خدا کنه عروس خوشگل باشه.

شاهد لبخند کمرنگی زد و گفت: اون که خوشگله. حالا چه ربطی داره؟

+: خب خیلی فرق می کنه. اقلاً عروس و آرایشش باعث تفریح باشن. ببینم تو از کجا مطمئنی که خوشگله؟ همه ی عروسا که خوشگل نیستن.

شاهد لبش را گزید. رو گرداند و به مادربزرگ که هنوز سخت مشغول انتخاب گل بود نگاه کرد و آرام گفت: همه ی عروسا برای دامادشون بهترینن.

+: خب من چکار به داماد دارم؟ به نظر من باید قشنگ باشه!

شاهد برگشت و با نگاهی خندان نگاهش کرد. شیدا ابرویی بالا انداخت و گفت: می دونی که! نظر من خیلی مهمه!

شاهد خندید و دوباره رو گرداند.

شیدا در مقابل سکوت او گفت: اعصاب نداریا!

شاهد برگشت و پرسید: من یا تو؟ تو خسته ای و مسکّن خوردی و می خوای بری خونه. من می خوام مثل یه مرد قوی برم عروسی.

شیدا متعجّب پرسید: مرد قوی؟! چه ربطی داره؟ قدرت خاصّی می خواد که آدم بی دعوت بره عروسی؟

شاهد گوشی اش در آورد. روشنش کرد و وارد صفحه ی پیامهایش شد. گوشی را به طرف او گرفت و گفت: بخون. ببین چند بار دعوتم کرده. د بخون!

شیدا به لیست پیامهای باز شده و نشده ی او نگاه کرد که همه از طرف بنفشه بودند. با صدایی لرزان پرسید: تو... تو می شناسیش؟

شاهد سری به تایید خم کرد.

مادربزرگ بلند پرسید: شیدا به نظرت لوسی انتوسم بردارم؟

شیدا سر برداشت و با گیجی گفت: نمی دونم هرجور دوست دارین.

گل فروش کنار مادربزرگ مشغول راهنمایی و بازارگرمی شد.

شیدا به طرف شاهد برگشت و گفت: مگه دستم به این شاهپر نرسه.

_: شاهپر کیه؟

+: همین جنّ نفهم بی سر و پا! تو باید از دو ساعت پیش اونجا بودی. حالا اینجوری حیرون من شدی و... آخه این چه وضعیه!

کلافه به دور و برش نگاه کرد. شاهد شاخه ای گل برداشت. در حالی که به آن نگاه می کرد گفت: من نمی خواستم برم. کلاس خصوصی برداشته بودم.... که بهانه ای برای نرفتن داشته باشم.

گل را سر جایش رها کرد و به طرف پیشخوان رفت. مادربزرگ پول سبد گل را حساب کرد و شاهد سبد را برداشت. کنار ایستاد تا مادربزرگ با کمک شیدا از پله ها پایین بروند.

شیدا هر لحظه برمی گشت و با یک دنیا کنجکاوی به او نگاه می کرد. بالاخره راه افتادند و فرصت توضیح بیشتری نماند.

نیم ساعتی بعد به تالار رسیدند. ساعت نه شب بود. شاهد تا حد ممکن به در تالار نزدیک شد که برای مادربزرگ پیاده شدن آسانتر باشد.

همین که رسیدند ماشین عروس هم رسید. عروس پیاده شد و عکاسها دورش را گرفتند. مادربزرگ گفت: ای جانم دختر! برم همین الان بهش تبریک بگم.

و با عجله پیاده شد و به طرف عروس رفت. شیدا پرسید: عروس کیه؟

شاهد گفت: اون میگه خواهرمه. من میگم دختر خالمه. از امشبم فکر می کنم غریبه است.

شیدا با صدایی که به زحمت بالا می آمد پرسید: دوسش داری؟

شاهد محکم گفت: دیگه نه. گفتم که غریبه است.

انگار به شدّت با لرزیدن صدایش مقابله می کرد.

شیدا آهی کشید و گفت: شدنیه. باید بشه. آدم نمی تونه که چشمش دنبال زن مردم باشه یا شوهر یکی دیگه. نمیشه دیگه.

بینیش را بالا کشید و بغضش را فرو داد. شاهد نگاهی به مقوای پاره ی قوطی دستمالش انداخت و گفت: دیگه دستمال ندارم.

شیدا به عقب تکیه داد و گفت: مهم نیست. می دونی اصلاً مهم نیست که نوشین از من خوشگلتره. خوش سر و زبونتره. هنرمندتره.

لبش را محکم گاز گرفت و تقریباً داد زد: اصلاً مهم نیست.

شاهد دستش را روی پشتی گذاشت. به عقب برگشت و به تندی گفت: آروم باش شیدا. دنیا که به آخر نرسیده. کی گفته خوشگلتره؟ اصلاً معیار زیبایی برای هرکسی فرق می کنه. اون اینجوری خوشش اومده. خودتو بکشی هم عاشق تو نمیشه ولی...

آهی کشید و آرام اضافه کرد: نذار آهت زندگیشونو بگیره. نذار بدبخت بشن....

صدایش رفته رفته خاموش شد. سر به زیر انداخت و رو گرداند و به عروسی که زیر نقل و گل و نور دست در دست داماد، به طرف تالار می رفت چشم دوخت.

عروس برگشت و چند لحظه به طرف ماشین خیره شد. بعد ناگهان دست داماد رها کرد و در حالی که به طرف ماشین می دوید، گفت: داداشم اومد!

شاهد نفس عمیقی کشید و به شیدا گفت: برام آرزوی موفقیت کن!

در ماشین را باز کرد و پیاده شد. شیدا هم با تردید و نگرانی پیاده شد و کنار او ایستاد.

عروس با خوشحالی گفت: وای شاهد خیلی خوشحالم کردی که اومدی. می ترسیدم قهر باشی و نیای! خیلی خوب کردی که اومدی.... ای جاااانم! این دختر خانم خوشگل با توئه؟! خیلی خوش اومدی خانم خوشگله. من خواهر شاهدم. از حالا رو خواهرشوهریم حساب کن! حتی اگه این بداخلاق بگه من دخترخالشم.

و چشمکی ضمیمه ی جمله اش کرد. بعد بازوی شیدا را گرفت و گفت: بیاین بریم اونجا زیر درختا عکس بگیریم. می خوام اوّلین عکس با مهمونام با داداشم و این خوشگل خانم باشه.

مادربزرگ جلو آمد و گفت: مادر این سبد گل تو ماشین موند.

شاهد گفت: الان میارم.

برگشت و آن را برداشت. مادربزرگ گفت: ناقابله عزیزم الهی خوشبخت بشی.

عروس او را در آغوش گرفت و گفت: وای خیلی خوشحالم کردین خاله جون. همش نگران بودم نیایین. خودتون گلین. دیگه چرا زحمت کشیدین؟

شاهد توی شلوغی برگشت. گوشی اش را به طرف شیدا گرفت و گفت: این پیش تو باشه. من یه خط دیگه هم دارم. شمارشم به اسم "خودم" تو کنتکتام هست. رمزش که یادته؟

شیدا نگاهی به عروس که داشت به طرف آنها برمی گشت، انداخت و گفت: نه. ببین من نمی خوام با این دماغ عکس بگیرم.

_: تو به من گوش کن! سال نود و سه بیست و چهار ساله شدم. اینو یادت میمونه؟

+: هان؟ آره. فکر کنم یادم بمونه. بگو من نمی خوام عکس بگیرم.

عروس به آنها رسیده بود. با شادی گفت: خب بریم عکس بگیریم.

شاهد با لحنی جدی گفت: نه بنفشه. من که عذرم خواسته است. شیدا هم بینیش ورم داره نمی خواد عکس بگیره.

مادربزرگ جلو آمد و به شاهد گفت: عجب حسن تصادفی! تو عروس رو می شناسی؟

شیدا با بدخلقی گفت: آره مامان بزرگ قرار بود منو پیاده کنه بیاد عروسی.

کلافه شده بود و نمی توانست سر این کلاف سر درگم روابط مختلف را پیدا کند.

مامان بزرگ با خوشحالی گفت: چه خوب! پس خودتم هستی که آخر شب ما رو برگردونی!

بنفشه گفت: خاله جون بمونین بیاین عروس کشون! تو رو خدااااا!

_: نه خاله من تا اون وقت شب بیدار بمونم مریض میشم.

شاهد گفت: میشه مهمونا رو سر پا نگه نداری. خسته شدن.

بعد برگشت و یواش از شیدا پرسید: تو خوبی؟ داری خواب میری.

شیدا خواب آلوده گفت: آره خیلی خوابم میاد.

_: یادآوری نکردی دماغت درد می کنه.

+: آره دیدی؟! دماغمم درد می کنه. خیلی. تو این مسکّنا فقط خواب آور بود. تازه گشنمم هست. می خوام برم خونمون. عروسم خیلی خوشگل نبود. نه اونقدر که عاشقش بشی.

_: گفتم که معیار زیبایی برای هرکسی فرق می کنه. ضمناً من هیچوقت فکر نکردم بنفشه خوشگله. فقط خودشو به خاطر همینی که بود، به خاطر این که دوستم داشت دوست داشتم.

نفس عمیقی کشید و با ملایمت ادامه داد: من به چشم همسر آینده، اون به چشم برادر. نتونستم دیدشو عوض کنم. ازدواج کرد و حالا من باید دیدمو عوض کنم.

شیدا دست توی جیبهای مانتویش فرو برد و گفت: اوهوم. ولی خشایار خوش تیپه. یعنی همچین خوش هیکله هرچی بپوشه رو تنش می شینه. نوش جون نوشین خانوم. دندم نرم. خودم نوشینو بردم دم مغازش. به خیالم بهانه جور کرده بودم برای دیدنش. بعد اون دو تا همدیگه رو دیدن و پسندیدن. و من هیچوقت از یه دخترعمو نه یه پله پایینتر بودم نه بالاتر.

آه بلندی کشید. نفسش را محکم فوت کرد و گفت: دیگه مهم نیست نه؟ زندگی ادامه داره؟ تازه هدفهام تموم نشدن که. هنوز درس دانشگاه زندگی... می خوام تابستونی برم کلاس شنا. اصلاً حالا که دیگه به فکر خشایار نیستم راحتتر می تونم برم. هر لحظه دلم نمی لرزه که الان ممکنه شانس دیدنشو داشتنشو از دست بدم. نه؟ بهتره...

شاهد سری تکان داد و گفت: آره بهتره. می خوای ادامه بدی و بیای مشکلی نیست. ولی این طرف مردونه اس. از اون طرف برو. بعداً می بینمت. خواستین برین هر وقت که بود بهم زنگ بزن. حتی اگه خانم بزرگ قبل از شام خسته بودن و خواستن برن.

+: باشه. ممنون. یه در ماشین باز کردی و حسابی گرفتار شدی!

شاهد خندید و گفت: سلامت باشی.

دستش را به نشانه ی خداحافظی بالا آورد و رفت.

شیدا هم به طرف مجلس زنانه راه افتاد. صدای موزیک کر کننده بود. مادربزرگ کنار جمع دوستانش نشسته بود و خوشحال و راضی به نظر می رسید. شیدا چرخی زد و بالاخره بی حوصله لب برچید. صدایی بیخ گوشش گفت: دختره پیرهن آبیه خوشگله ها! باهاش دوست شو.

چرخید. پشت سرش را نگاه کرد. کسی نبود. آرام گفت: شاهپر می دونی خیلی بدی؟

_: من به این خوبی! جفت به این مناسبی بهت معرفی کردم. حالا برو با خواهرش دوست شو. آفرین برات خوبه!

+: گمشو! یعنی چی برم آویزون خواهرش بشم. خوشم نمیاد از این مسخره بازیا. تازه عاشق این کیس مناسب شما نشدم. بگرد یه بهترشو پیدا کن.

اما دختر پیراهم آبی جلو آمد و با خوشرویی گفت: سلام خوش اومدین.

شیدا به ناچار لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت: سلام.

_: شیداخانم شما هستی؟

شیدا دستی به بینی دردناکش کشید و گفت: بله.

دختر دست به طرفش دراز کرد و گفت: من مائده ام. خواهر شاهد. زنگ زده که هواتونو داشته باشم. گفت انگار یه تصادفی چیزی کردین.

شیدا سری به تایید تکان داد و گفت: چیز مهمی نبود. خوبم ممنون.

_: حالا چی شده؟ گفت تصادف، حسابی نگران شدم. شلوغ بود نشد درست بپرسم.

به سینی شربتی که جلویش گرفته بودند اشاره کرد. شیدا یک لیوان برداشت و آرام گفت: گفتم که طوری نشده. بیخودی شلوغش کردن. خوبم.


   1       2       3       4       5       ...       93    >>