نمای وبلاگ بگذار تا بگویم (قسمت آخر) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

بگذار تا بگویم (قسمت آخر)

شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 01:38 ب.ظ

سلامممم بر دوستای مهربونم


امیدوارم همگی خوشحال و سلامت باشین


اینم قسمت آخر داستان. امید که لذت ببرین. 

این داستان تا اینجا به تایید نظرات پرمهرتون و آمار وبلاگ، داستان موفقی بوده. دوست دارم برام بگین نقطه ی قوتش چی بوده و از چی لذت بردین که تو داستانهای بعدی بیشتر بهش بپردازم.


آبی نوشت: بعضی دوستان نظر خصوصی میذارن و تشکر می کنن. از لطف همتون ممنونم. تا حد امکان همه ی نظرات رو جواب میدم. ولی این چند وقت چند نفر بودن که هرچی به آدرسی که گذاشته بودن ایمیل زدم فیلد شده. ضمن این که به نظرم یه تشکر ساده احتیاج به نظر خصوصی نداره.

با تمام اینها خواستم اینجا یادآور بشم که از لطف و توجهتون متشکرم. همه ی تلاش من اینه که با داستانهای ساده و شاد، شادیهای کوچک زندگی رو یادآور بشم و لحظاتی هرچند کوتاه خوشحالتون کنم.


بنفش نوشت: نه فکر کنین قصه ها مجانیه ها! مدیونین اگه نفری یکی دو تا صلوات نفرستین برام. اینقد می شینم اینجا که دارم باز چاق میشم. دعا کنین یه ده کیلو دیگه به سلامتی کم کنم روحم شاد شه! قول میدم با قصه جبران کنم.


این رنگی نوشت: شنبه آینده کار دارم. انشاالله دو هفته دیگه با قصه ی جدید میام.


از جا برخاست. یک ظرف تارت عسل و بادام درست کرد. چند تا کیک فنجانی هم برای صبحانه ی فؤاد پخت و با کرم تزئین کرد و توی بشقاب گذاشت.

ساعت چهار بعدازظهر بود. نگاهی به اطراف انداخت. دیگر کاری نداشت. پشت کامپیوتر نشست و صفحه ی مدیریت وبلاگش را باز کرد. نوشت:

وقتی دلت تنگ میشه

انگار که پای ثانیه ها لنگ میشه

 

امروز تو این خونه هیچ کس بسکت بال بازی نکرد

هیچ کس پشت کامپیوتر با کلمات و عبارات نجنگید

هیچ کس تو آشپزخونه آواز نخوند

هیچ کس محض تنوع جوک و فال روز رو از تو نت نخوند

امروز تو این خونه هیچ کس از ته دل نخندید

خونه بدون تو خیلی سرد و خالیه

حتی آشپزخونه ی قشنگش بی روح دلتنگ کننده است

خوشحالم که عمر این سفر کوتاهه

کاش از اینم کوتاهتر بود

 

 

مطلب را ارسال کرد و با آهی از ته دل عقب نشست. فایل ترجمه ی فؤاد را باز کرد و مشغول ویرایش نهایی شد. کارش سه چهار ساعت طول کشید و بالاخره  تمام شد.

خانه در سکوت بدی فرو رفته بود. انگار در و دیوار خانه با پژواک پیاپی تنهایی اش را یادآوری می کردند. طوری از خانه بیرون زد که انگار از آن صداها فرار می کرد.

وقتی به خانه رسید، مامان و عالیه آماده ی بیرون رفتن بودند.

مامان گفت: داریم به خاله منیره میریم خرید. بعدم می خوایم شام بیرون بخوریم. بابا و عموت شام مهمونن. تو هم میای؟

عالیه گفت: مائده روز سر حالیش نمیاد خرید، وای به حال الان که قیافش داغونه! کجا بودی تو؟ کوه کندی؟

_: خونه فؤاد. دو هفته ریخته بودم و پاشیده بودم. همه چی بهم ریخته بود.

_: تو هم افتادی به خونه تکونی به حد مرگ!

_: نه بابا. اصلاً حالش نبود. فقط یه ذره تمیز کردم. بقیش پای کامپیوتر بودم.

بعد بدون این که بحث را ادامه بدهد به اتاقش رفت.

مامان دم اتاقش آمد و پرسید: چیزی لازم نداری برات بگیرم؟

_: نه. متشکرم.

_: خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

لباس عوض کرد. یک تیشرت و شلوار برمودای کتان راحتی پوشید و به آشپزخانه رفت. باید خودش را سرگرم کاری وقت گیر و زیبا می کرد. مشغول آماده کردن یک فنجان کاپوچینوی مخصوص بود که آیفون زنگ زد.

با بی حوصلگی تخم مرغ زنی را خاموش کرد و متفکرانه ایستاد. کی می توانست باشد؟ حوصله نداشت. دلش می خواست تنها باشد.

به هال رفت و گوشی را برداشت. دختر بچه ی همسایه بود که باز هم با مادرش پشت در مانده بودند و کلید یادشان رفته بود. دکمه ی در را زد و کلید اضافه ی آپارتمانشان را روی جاکفشی گذاشت. لای در را هم باز گذاشت و دوباره به آشپزخانه برگشت. کمی دیگر نسکافه و شکر را زد تا کاملاً حالت خامه ای پیدا کرد.

دختر همسایه از دم در بلند گفت: سلام مائده جون. دستت درد نکنه. الان کلید رو میارم.

مائده لبخندی زد. توی فنجان مورد علاقه اش آبجوش ریخت. نسکافه های کرم شده را با لیسک روی آب روانه کرد. بعد یک قاشق خامه ی شیرین زده شده که اول از فریزر درآورده و حالا یخش باز شده بود را وسط نسکافه ها گذاشت و با نوک کارد مشغول شکل دادن به آن شد. کم کم تکه ی خامه تبدیل به گلی زیبا وسط کفهای نسکافه ای شد. در آخر با ترافلهای رنگی و شکلات پولکی تزئینش را کامل کرد.

دور و برش را مرتب کرد. تازه پشت میز نشسته بود، که دختر همسایه از دم در گفت: مرسی. کلید رو گذاشتم رو جاکفشی.

مائده آهی کشید و در حالی که به صدای پای او که دور میشد گوش میداد، زمزمه کرد: درو ببند!

بی حوصله لب برچید. مثل همیشه یادش رفته بود. با خود گفت: بذار باز بمونه. الان میخوام قهوه بخورم.

سرش را خم کرد و بو کشید. عطر تلخ و شیرین خامه و قهوه و شکلات توی دماغش پیچید.

در بسته شد. مائده اخم کرد. بعد لبخندی زد و فکر کرد: یک بار به فکرش رسید برگرده و درو ببنده!

آهی کشید و چشمهایش را بست. چشمهای فؤاد توی ذهنش جان گرفت. بغض کرد. تظاهر فایده ای نداشت. دلش خیلی تنگ بود. حتی اینجا هم یاد فؤاد رهایش نمی کرد.

حضور شخصی را احساس کرد. دستی دور بازوهایش حلقه شد و دست دیگر، چشمهایش را گرفت. بوی ادوکلن با بوی قهوه قاطی شد. بوسه ی محکمی از گونه اش گرفت و با شادی سلام کرد.

مائده اینقدر تعجب کرده بود که تمام احساسات و افکارش در یک لحظه بهم ریخت. با ناباوری دست او را از روی چشمهایش برداشت و گفت: سلام! اینجا چکار می کنی؟

فؤاد بدون جواب خم شد و جرعه ای از قهوه نوشید. چهره درهم کشید و گفت: اه چقدر این تلخه! اینقدر خوشگل بود که فکر کردم مزه ی بستنی میده!

هنوز بازوهای مائده را محکم گرفته بود.

مائده با تبسم پرسید: حالا چرا دستگیرم کردی؟

_: خب چون قهوه ات تلخه دیگه!

خندید. رهایش کرد و روی صندلی نشست. فنجان را پیش کشید و پرسید: کیک نداری؟

_: تو فریزر هست.

برخاست. چند تا کیک توی بشقاب چید و در ماکروفر گذاشت. در همان حال گفت: تو خونه برات کیک لقمه ای و تارت عسل گذاشتم.

_: اوه مرسی! حتماً خدمتشون می رسم.

مائده چرخید و نگاهش کرد. احساساتش در ذهنش در جدال بودند. نمی فهمید چه اتفاقی افتاده است. به کابینت تکیه داد و پرسید: سرکاری بود؟

فؤاد جرعه ی دیگری نوشید و پرسید: چی؟

_: سفرت.

_: نه بابا... قرار بود با پرواز ساعت نه بیام. حساب کرده بودم که کارم تا حدود ساعت شیش طول میکشه. ولی اتفاقاً همه چی به موقع انجام شد و حدود ساعت چهار دیگه کاری نداشتم. رسیدم به یه کافی نت و گفتم یه استراحتی بکنم و بعدم برم اطراف خریدی کنم و برم فرودگاه.

مائده بشقاب کیک را جلویش گذاشت و گفت: که پست منو دیدی...

_: آره. می کشی آدمو تا یک کلمه حرف بزنی! میمردی به خودم بگی دلم برات تنگ شده؟

تکه ی بزرگی از کیک را در دهان گذاشت. مائده سر بزیر انداخت.

فؤاد با آرامش اعتراف کرد: اصلاً نمی خواستم ببینمت. خب دل منم تنگ شده بود. اما می خواستم هرجوری شده بمونم و با پرواز ساعت 9 بیام که امشب نیام اینجا. نمی خواستم اذیتت کنم.

_: فؤاد من نگفتم از دیدنت اذیت میشم.

_: نه نگفتی. ولی دیشب این حس بهم دست داد. فکر کردم هیچی عوض نشده. من همون فؤاد قبلیم، صاحب آشپزخونه. آشپزخونه رو دوست داری و مجبوری با صاحبش کنار بیای.

_: اینطور نیست! خیلی وقته که اینطوری نیست!

فؤاد پوزخندی زد و پرسید: خیلی وقت؟ تازه دو هفته از روزی که اینو گفتی گذشته.

مائده با سرگشتگی گفت: ولی من واقعاً دلم برات تنگ شده بود. خونه بدون تو خیلی خالی بود. من...

_: خب عادیه... دو هفته هرروز منو اونجا دیده بودی، امروز جام خالی شده بود.

_: نه فؤاد اینجوری نیست!

_: چه جوریه؟

مائده که کم مانده بود اشکهایش جاری شوند، با بغض گفت: واقعاً دوستت دارم.

فؤاد یک تای ابرویش را بالا انداخت و با شیطنت پرسید: واقعاً؟

مائده نشست و سرش را روی میز گذاشت. دیگر نمی توانست جلوی اشکهایش را بگیرد. ولی دلش نمی خواست فؤاد ببیند و باز سربسرش بگذارد.

فؤاد با لبخندی پرمهر دست روی دست او گذاشت و گفت: خیلی خب. قبول. نیومدم که اذیتت کنم.

مائده سر برداشت و با چشمهای تر پرسید: واقعاً؟

فؤاد خندید. دست او را گرفت و به لب برد. به آرامی تائید کرد: واقعاً...

بعد آخرین جرعه ی قهوه را نوشید و گفت: من فقط اومدم قهوه تو بخورم! آخه برات خوب نیست! میگن قهوه اضطراب میاره.

مائده خندید و گفت: چقدر تو به فکر منی!

_: خیلی! بریم یه پیتزا بزنیم تو رگ؟ نهار نخوردم. دارم از گشنگی میمیرم. دو دقه دیگه بشینم درسته قورتت میدم.

_: بریم. تا چشم بهم بزنی آماده ام!

 

به اتاقش رفت و سریع لباس عوض کرد. وقتی برگشت فؤاد توی هال بود. روسری و چادرش را جلوی آینه ی راهرو مرتب کرد. فؤاد از پشت درآغوشش کشید. مائده چرخید و قبل از این که نیمه ی لجبازش بتواند دخالتی بکند، لب برلبش گذاشت. فؤاد گرم و پرشور بوسه اش را جواب گفت. مائده احساس می کرد دنیای تلخ و تیره ی امروز، ستاره باران شده است؛ ستاره های درخشان و رنگی...

فؤاد ناگهان رهایش کرد و به طرف در رفت. نفس عمیقی کشید و گفت: بریم.

مائده به دنبالش بیرون رفت. هوا خنک و دلپذیر بود. مقداری از راه را پیاده رفتند. مقداری هم با تاکسی. بالاخره به پیتزافروشی ای که فؤاد انتخاب کرده بود، رسیدند. دو طرف میز نشستند.

فؤاد گفت: این پسره تو مصرف پنیر خیلی دست و دلبازه! ازش خوشم میاد. فقط یه جا پیتزا خوردم که از این بهتر بوده!

مائده از توی کیفش خودکاری درآورد و در حالی که روی کاغذ رومیزی نقاشی می کرد، پرسید: خب چرا نرفتیم اونجا که بهتره؟

فؤاد خودکاری از جیبش درآورد و در حالی که کنار نقاشی او کاریکاتور می کشید، گفت: آخه خطر خورده شدن آشپز قبل از آماده شدن پیتزا وجود داشت!

مائده خندید و گفت: دفعه ی قبل که پیتزا درست کردم، خورده نشدم!

_: شانس آوردی!

پیش خدمت منو را روی میز گذاشت. دو تایی روی منو خم شدند. فؤاد توضیحاتی در مورد چند تا از پیتزاها داد و بالاخره دو تا را انتخاب کردند. پیش خدمت سفارش را گرفت و منو را برداشت. دوباره مشغول نقاشی شدند. فؤاد یک آدمک کشید که موهایش دورش ریخته بود.

_: ببین این منم. از دست تو کچل شدم!

_: من به این خوبی. قشنگی! ببین اینم منم.

مائده یک آدمک کشید و دورش را با قلب پر کرد.

فؤاد معترضانه گفت: همه ی این قلبا رو واسه خودت نگه داشتی!

_: همشون مال تو!

دانه دانه ی خطهایی که فؤاد برای موهای ریخته شده کشیده بود را به قلب تبدیل کرد و گفت: ببین همه اش رو ریختم به پات!

فؤاد خندید و یک دسته گل کشید و گفت: اینم مال تو.

مائده دور دسته گل را هم قلب کشید و گفت: اینو رو قلبم نگه میدارم.

فؤاد یک پیتزا کشید و یک آدمک را رویش نقاشی کرد. مائده معترضانه گفت: هی منو نخور!!!

و تند تند آدمک را خط خطی کرد.

فؤاد با ناراحتی گفت: گشنمه خب!

_: خب پیتزا رو بخور!

فؤاد خندید و عاشقانه نگاهش کرد.

مائده یک بشقاب کشید و توی آن یک برش لازانیا نقاشی کرد. در حالی که لایه می کشید و هاشور میزد، گفت: فردا برای نهار برات لازانیا درست می کنم با یه عالمه پنییییر...

_: وایییییی اونوقت من لازانیا و آشپز رو باهم می خورم!

یک دهان بزرگ نقاشی کرد که داشت بشقاب و یک آدمک را باهم می بلعید.

مائده آدمک را در حال فرار کشید و گفت: وای خطر داره جدی میشه!

 

در مغازه باز شد و همزمان خنده ی جمع شادی به گوش رسید. مائده پشتش به در بود و نمی دید. اما فؤاد کاغذ نقاشی را جلوی صورتش گرفت و گفت: وای!!!

سرش را زیر میز برد. مائده با تردید نگاهی پشت سرش انداخت. چند پسر جوان بودند که تازه داشتند وارد می شدند. ظاهراً برای یکی آن بیرون مشکلی پیش آمد. چون برای چند لحظه همه برگشتند و در این فاصله فؤاد به سرعت خودش را کنار صندوق مغازه رساند.

به صندوقدار گفت: لطفاً جعبه کنین می بریم.

پسرها دوباره وارد شدند و یکی از آنها با صدای بلند گفت: هی بچه ها فؤاد که اینجاست!

یکی ضربه ی محکمی سر شانه اش زد و گفت: تو اینجا چکار می کنی پسر؟

فؤاد در حالی که می کوشید به تته پته نیفتد گفت: س سلام. من؟ شما اینجا چکار می کنین؟ مگه تو نبودی می گفتی پیتزا بهم نمی سازه؟!

_: حالا یه شب که هزار شب نمیشه.

یکی دیگر گفت: موبایلت چرا خاموش بود؟ هرچی بهت زنگ زدیم جواب ندادی؟

فؤاد با دستپاچگی گفت: آخه... آخه یه پرواز داشتم. تو هواپیما خاموش کردم، دیگه یادم رفت روشنش کنم.

_: آقا رو!!! همچین میگه پرواز داشتم انگار خود خلبان بوده! کم چاخان بکن پسر!

فؤاد با ناراحتی گفت: واقعاً پرواز داشتم. صبح رفته بودم تهران امشب برگشتم. کجای این عجیبه؟

_: اونجاش که خیلی دستپاچه ای و گوشیت خاموش بوده و معلوم نیست از عصر تا حالا کدوم گوری هستی!

فؤاد که کمی اعتماد بنفسش را باز یافته بود، با عصبانیت گفت: به تو چه مربوط؟ می خوای باور کن می خوای نکن. امروز تهران بودم، الانم اومدم پیتزا بخرم ببرم خونه.

یکی از پسرها میانجی گری کرد و گفت: دعوا نکنین بچه ها. خب راست میگه. چکار داری کجا بوده؟ حالا نمی مونی با ما غذا بخوری؟

فؤاد عصبی گفت: نه خونه منتظرمن.

فروشنده جعبه های پیتزا و نوشابه را توی کیسه گذاشت و به فؤاد داد. فؤاد در حالی که حسابش را می کرد، از پسرها خداحافظی کرد. در این فاصله مائده هم به آرامی به طرف در رستوران رفت. یکی از پسرها بلند گفت: هی بچه ها! عجب تیکه ای!

فؤاد که داشت خداحافظی می کرد، ناگهان سیلی محکمی به گوش رفیقش نواخت که بلافاصله هم جوابش را دریافت کرد. باز دوست صلح طلبش خودش را وسط انداخت و گفت: چکار می کنین بچه ها؟ چه خبره؟

_: خودش می زنه.

فؤاد گفت: تو غلط می کنی به دختر مردم نگاه می کنی!

_: ببینم دختر مردم چه نسبتی با تو داره؟

_: چه فرقی می کنه؟ خواهر مادر نداری؟ همین شماهایین که امنیت ناموس مردم رو به خطر میندازین!

یکی دیگر گفت: ای بابا بذارین بره! امشب پاک حالش خرابه!

فؤاد با دلخوری از رستوران خارج شد. مائده توی تاریکی کمی آن طرف تر منتظرش بود. فؤاد اخم آلود خودش را به او رساند و پیاده راه افتادند.

مائده زمزمه کرد: معذرت می خوام.

_: به خاطر چی؟ من باید شرمنده باشم به خاطر رفیق بی چشم و روم.

_: تقصیر تو که نبود.

از توی کیفش دستمال تا شده ای درآورد. آن را به طرف فؤاد گرفت و گفت: گوشه ی لبت زخم شده.

فؤاد دستمال را گرفت و با بی اعتنایی گفت: محکم نزد. لبم خشک شده بود.

چند دقیقه در سکوت به راهشان ادامه دادند. بعد از مدتی مائده با تردید گفت: امروز یه چیزی رو فهمیدم...

_: چی رو؟

_: که هر اتفاقی بیفته نمی تونم وجودتو انکار کنم. هرچی. حتی اگه خاله منیره بگه دیدی گفتم پسر خوبیه؟ حتی اگه تا چند سال دیگه کار ثابتی نداشته باشی و مجبور باشیم با همین ترجمه های گاه و بیگاه و آشپزیهای ساعت وقتی من سر کنیم. مسئولیت سخته و هیچ وقت دلم نمی خواست قبل از بیست سالگی درگیرش بشم. تازه من از اونا بودم که دوست داشتم اول با آشپزی به استقلال مالی برسم و یه مدتی برای خودم خوش باشم و بعد به فکر زندگی مشترک باشم. ولی الان دیگه بدون تو نمی تونم.

فؤاد لبخندی زد و آرام گفت: بهت قول میدم به این بدیهام نباشه. می تونیم باهم کار کنیم. همونی که از اول گفتیم. آشپزیتو گسترش میدیم و وقت آزادمونم ترجمه می کنیم. فعلاً برای فوق نمی خونم. تا وقتی که درآمد قابل اتکائی داشته باشیم.

مائده خندید و گفت: این میشه قشنگترین زندگی مشترک اونم به معنای واقعی کلمه!

 

 

تمام شد

ظهر شنبه

اول مرداد 1390

شاذّه