X
تبلیغات
رایتل

راه همراهی (۶)

سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 10:37 ب.ظ

سلام به روی ماهتون

این چند روز خیلی شلوغ بودم. فردا هم کللللی کار دارم. یه پست کوچولو داشته باشین تا فرصت کنم دوباره بیام



مهربان لباس عوض کرد و رفت تا سفره بیندازد. مهراوه با آرامش لباسهایش را روی تختش گذاشت و از سها که رو به دیوار خوابیده بود پرسید: بهتری؟

سها با صدایی که به زحمت به گوش می رسید، گفت: خوبم.

=: با هورام مشکل داری؟

+: نه.

=: هورام دوستت داره.

+: حالا دیگه؟

=: تو حق داری. هرچی بگی حق داری. هورامم اینو می دونه.

با خنده اضافه کرد: حالا حالاها می تونی ازش باج بگیری.

+: باج نمی خوام. اگه لطف کنه بهم کاری نداشته باشه خیلی ممنون میشم.

=: ولی اون شوهرته سها! تا کی می خواین مثل دو تا غریبه باشین؟

+: تا همیشه.

مهراوه با ناراحتی برخاست. لب تخت سها نشست. دست روی شانه ی او گذاشت و با تردید پرسید: تو که نمی خوای جدا بشی؟

سها بالاخره دل از دیوار کند. به طرف او برگشت و پرسید: من گفتم می خوام جدا بشم؟ من می خوام تا همیشه عروس این خونه باشم. خواهر شما دو تا. هورام اگه زن می خواد بره بگیره.

مهراوه محکم تو صورت خودش کوبید و گفت: خاک به سرم! دیگه این حرفو نزنی ها! غلط می کنه بره زن بگیره. عروسمون مثل ماه میمونه.

سها پوزخندی زد و گفت: اینا که حرفه. ولی کاش میشد عروسی بگیریم که دهن مردم بسته بشه، بعد من وسایلمو کامل جمع کنم بیام تو اتاق شما دو تا! خوش می گذره ها. کم کم شما دو تا هم شوهر می کنین میرین، من میمونم دختر بابا! دلت بسوزه!

خودش به شوخی اش غش غش خندید و بعد آرزومندانه به مهراوه نگاه کرد. اما نگاه مهراوه تمام مدت پر از حسرت بود. بالاخره به آرامی گفت: هورام اونقدرا هم بد نیست سها. تو نمی شناسیش.

سها به پشت خوابید. به سقف چشم دوخت و گفت: علاقه ای هم ندارم که بشناسمش.

مهراوه با عذاب وجدان گفت: گمونم تقصیر ما هم هست. ما هم بی توجهی کردیم. سعی نکردیم زمینه ی بیشتر باهم بودنتونو فراهم کنیم.

+: برو بابا! من و هورام اگه می خواستیم باهم باشیم که مشکلی نبود. اگه می خواستیم...

با صدای باز شدن در خانه مهراوه دست او را گرفت و گفت: پاشو بیا شام بخور. لج نکن. اصلاً لازم نیست با هورام حرف بزنی. ولی باید شامتو بخوری.

+: اگه بیام فکر می کنه...

هورام با تکیه به چهارچوب سرش را توی اتاق خم کرد و با لبخند گفت: من هیچ فکری نمی کنم. قول میدم. قول پیشاهنگی!

و دستش را به نشانه ی قول بالا برد. بعد با همان لبخند گفت: سلام.

مهراوه با خنده گفت: سلام.

سها هم با چهره ای درهم جوابش را داد. اصلاً دلش نمی خواست برود. ولی با التماس مهراوه راضی شد.

اولین لقمه را که خورد تازه به خاطر آورد که چقدر گرسنه است! بعد از آن خیلی سخت بود که همچنان در قالب خشک و اخمو باقی بماند! ولی هرطور بود سعی کرد که هورام نفهمد که چقدر حالش بهتر است!

بعد از شام هم خیلی سریع مسواک کرد و به اتاق رفت تا بخوابد.

هورام آرام آرام سفره را جمع کرد. فهمیده بود که سها بعد از شام حالش بهتر شده است ولی دلیل این خودداری اش را نمی فهمید. اگر این کباب را بابا می خرید سها بیشتر از همه سروصدا و تشکر می کرد. همین طور وقتی که مامان از غذاهای مورد علاقه اش می پخت. چنان تعریف می کرد که هرکی می شنید هوس می کرد تا از آن خوراک امتحان کند. ولی حالا یک تشکر خشک و خالی هم نکرده بود. موضوع تشکر نبود. دلش می خواست سها او را ببیند ولی به وضوح نادیده گرفته شده بود.

آهی کشید و بعد به خودش تشر زد: تو هم سه سال نادیده اش گرفتی! حالا بخور!

با این فکر نفس عمیقی کشید و به اتاقش برگشت.