X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

زندگی شاید همین باشد (14)

دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:48 ب.ظ
سلام علیکم
بعد از هفت هشت روز یه پست همچین دم نکشیده داشته باشین فعلا، من برم یه سر به مامان بزرگ جان بزنم و برگردم اگه خدا بخواد و رضا و بقیه ی گروه بذارن ویرایش کنم. ایراداشو بگین لطفا.

دو ساعتی بعد برخاستند. منصور عذرخواهی کرد و گفت می خواهد خاله اش را هم ببیند. خاله اش از اصفهان آمده بود و روز بعد هم برمی گشت.

باهم به منزل پدری منصور رفتند. خاله این چند روز آنجا سکونت داشت.

زمرد توی راه ساکت بود. تا به حال با منصور دو نفری به خانه شان نرفته بود. نمی دانست منتظر چه برخوردی باید باشد. کمی نگران بود. منصور هم رادیو را روشن کرده بود و اخبار گوش می داد.

وقتی رسیدند نگرانی زمرد به کلی برطرف شد. خاله و مادر منصور با قرآن و اسفند به استقبالشان آمدند و با خوشحالی به آنها خوش آمد گفتند. خانه حسابی بهم ریخته بود و همه جا آثار تدارکات عروسی دیده میشد. منیژه داشت جارو میزد. جلو آمد و سلام و علیکی کرد و دوباره سر کارش برگشت. زمرد جلو رفت و گفت: بذارین منم کمک کنم.

مامان که داشت ظرفهایی را که اینجا و آنجا پراکنده بودند جمع می کرد، گفت: نه نه اصلا! تو تازه عروسی. بشین منصور ازت پذیرایی کنه.

زمرد خندید و گفت: خب همه دارین جمع می کنین. چی میشه مگه؟

منصور شانه ی او را گرفت و در حالی که به طرف مبل هدایتش می کرد گفت: وقتی یکی بهت تعارف می کنه بگو خیلی ممنون! کم از صبح کار کردی؟

خاله خندید و گفت: منصور خیلی خانواده دوسته، نه فکر کنی چون خاله شم اینو میگم، نه... خیلی پسر خوبیه.

منیژه گفت: آره والا! خاله یه کرور خواهرزاده داره ولی منصووور جووون یه طرف بقیه یه طرف! گمونم از بچه های خودشم بیشتر دوسش داشته باشه.

همه خندیدند. خاله گفت: خب اولی بود و نوبر. ما هم مجرد. چشم و دلمون همین منصور بود. مادرش میرفت سر کار، منصور روزا خونه ی ما بود. عاشقش بودم.

منصور ابرویی بالا انداخت و با شوخی گفت: احترام زحمتاتتون به جای خود ولی با این لحن صحبت نکنین ممکنه خانمم خوشش نیاد!

همه خندیدند. خاله در بین خنده گفت: معذرت می خوام. معذرت می خوام.

زمرد متبسم به منصور نگاه کرد. تا به حال این قدر او را راحت و سرخوش ندیده بود. با خود فکر کرد اصلاً چقدر می شناسمش؟!

بیشتر اوقاتی که زمرد او را دیده بود یا بیرون بودند یا در کنار هر دو خانواده و کاملاً رسمی بود. هیچ وقت او را راحت و تنها در جمع خانواده ی خودش ندیده بود. اینجا شوخی می کرد. می رفت و می آمد. خوراکی می خورد و از زمرد پذیرایی می کرد. مراقب بود حسابی به او خوش بگذرد. زمرد خجالت زده شده بود. هیچ وقت اینقدر برای خوشحال کردن منصور تلاش نکرده بود. هروقت منصور به خانه ی پدر و مادر زمرد آمده بود، خیلی رسمی نشسته بود و مثل هر مهمان دیگری به سادگی پذیرایی کرده بود. منصور هم همیشه جدی و مؤدب بود. اما اینجا مثل پسربچه ها سرخوش بود و همه ی تلاشش را برای راحتی زمرد می کرد.

بالاخره هم گفت: بیا بریم کتابامو ببین. اینا سرشون شلوغه فرصت ندارن بشینن.

زمرد با تردید به جمع نگاه کرد. خاله گفت: آره برین کتاباشو ببینین. منصور عاشق کتاب خوندنه.

منصور دوباره تهدید کنان گفت: خاله گفتم این لغتو مصرف نکن. من فقط عاشق خانمم هستم.

همه خندیدند و زمرد به دنبال منصور به اتاقش رفت. آنجا هم دست کمی از بیرون نداشت. کلی لباس و وسیله و دو سه تا رختخواب تاشده وسط اتاق بودند.

زمرد جلوی کتابخانه ایستاد. ولی غرق افکار خودش بود. منصور از پشت در آغو_شش گرفت و با همان سرخوشی پرسید: چی شده؟

+: منصور من...

منصور او را به طرف خودش چرخاند و با مهر پرسید: چی شده؟

زمرد سر به زیر انداخت و گفت: من...

ولی جمله اش را ادامه نداد. منصور صبورانه نگاهش کرد. ولی زمرد حرفی نزد. بالاخره منصوره پرسید: تو چی؟

زمرد با ناراحتی گفت: من خیلی بدم.

منصور غش غش خندید. او را محکم فشرد و پرسید: از کجا به این نتیجه رسیدی؟

زمرد از زیر دستش بیرون آمد و گفت: من هیچ وقت سعی نکردم تو خونمون بهت خوش بگذره.

منصور دست به سینه به کتابخانه تکیه داد و متبسم گفت: اشکالی نداره. شاید اینقدر خوش خدمتی منم برات جالب نباشه و اذیتت کنه. فقط دلم می خواست راحت باشی و اینجا رو خونه ی خودت بدونی.

زمرد قدرشناسانه نگاهش کرد و گفت: تو خیلی خوبی.

منصور خندید و گفت: دست بردار.

 

زمرد سر به زیر انداخت و لب به دندان گزید. منصور با چشمهایی خندان پرسید: زمرد؟ خوبی؟

زمرد سر بلند کرد و نگاهش کرد. لبخندی زد و گفت: آره خوبم.

بعد با تردید قدمی به طرف او برداشت و با خجالت صورتش را روی شانه اش گذاشت. ناگهان در اتاق به شدت باز شد. زمرد وحشت زده عقب پرید. صدای اعتراض خاله به گوش رسید: گفتم نرو اونجا!

اما پسرخاله ی ده ساله ی منصور با دو قدم بلند از روی رختخواب ها پرید و بدون این که نیم نگاهی به منصور و زمرد بیندازد، خود را به انتهای اتاق رساند. در همان حال داد زد: شارژرم اینجا بود کوش؟!

خاله خود را به در اتاق رساند. با شرم و ناراحتی سری تکان داد و گفت: ببخشید به خدا. بچه بهت میگم نرو تو اتاق! حداقل در می زدی. مثل بولدوزر پریدی تو!

منصور پوزخندی زد و گفت: من تا حالا ندیدم بولدوزر بپره.

اشکان که مثل فرفره دور خودش می چرخید، پرسید: آخه کجاست؟!

منصور یک آداپتور از روی کتابخانه برداشت و پرسید: اینه؟

اشکان آهی کشید و گفت: آره خودشه. هیچی شارژ نداشت. وسط بازی حالگیری بود.

خاله گفت: حالگیری تویی که اینجوری پریدی تو اتاق.

زمرد دلش می خواست همان جا آب بشود و به زمین فرو برود. منصور خندید و بالاخره پشت سر اشکان در را بست. به طرف زمرد برگشت و گفت: اوه قیافشو! چیزی نشده که!

زمرد سر به زیر انداخت. بعد سر برداشت و پرسید: میشه بریم کمک بقیه؟

منصور شانه ای بالا انداخت و گفت: اگه اینطوری راحتی باشه.

کمی کمک کردند. منصور وسایل سنگین را جابجا کرد و بالاخره خداحافظی کردند. توی ماشین منصور پرسید: خب شام چی می خوری؟

زمرد با شک پرسید: بد نشد نموندیم؟ مامانت خیلی اصرار کرد.

_: نه بابا داشت تعارف می کرد. داره غش می کنه از خستگی! بعد فکر می کنه اگه تعارف نکنه زشته. حالا با خاله و منیژه تعارفی نداره. یه چیزی می ذاره جلوشون. ولی تو باشی عروس نو و تدارک و برو و بیا و سفره رو تزئین کنین و این حرفا...

زمرد با ترس گفت: چه بد!

منصور خندید و گفت: نگران نباش. دو روزه. امشبم که نموندیم. حالا چی می خوری؟

زمرد نگاهی به خروار کتابی که از کتابخانه ی منصور برداشته و عقب ماشین گذاشته بودند، انداخت و با شوق گفت: کتاب!

منصور خندید و گفت: در مورد این که کتاب واقعاً روح آدمو سیراب می کنه حرفی ندارم. ولی عزیزم قبل از اون باید یه چیزی به شکم برسونیم، بعدش هرچقدر خواستی کتاب بخون.

زمرد یکی از کتابها را برداشت و گفت: من فرقی برام نمی کنه.

منصور با خوشی پرسید: کتاب و خوراکی؟

زمرد کتاب را ورق زد و گفت: آره دیگه. چه شام بخورم، چه کتاب بخونم.

منصور خندید و پرسید: خب حالا چی بخوریم؟ کتاب کباب؟ یا کتاب پیتزا؟ یا...؟

زمرد خندید و گفت: کتاب کباب خوبه.

شام خوردند و به خانه برگشتند. زمرد یک دسته کتاب توی دستهایش بود. قدم روی اولین پله که گذاشت ناگهان یک گربه جلویش پرید. جست زد روی کتابها و جیغ کشان از روی شانه ی زمرد فرار کرد. زمرد نزدیک بود از ترس غش کند. کتابها را ریخت و خودش هم روی زمین زانو زد. منصور هم چند تا کتاب داشت. آنها را روی پله گذاشت و زمرد را از روی زمین بلند کرد. در حالی که نوازشش می کرد، گفت: گربه بود عزیزم. نترس. رفت. کاری بهت نداره. رفت. ببین دیگه صداشم نمیاد.

اما زمرد همینطور می لرزید و اشک می ریخت. بالاخره منصور دست زیر زانوهای او انداخت و او را بلند کرد. داشت از پله ها بالا می برد که صدای جمانه به گوش رسید: بهروز رفت؟

بهروز گفت: نمی دونم. من هنوز نرفتم پایین. ولی صداش نمیاد.

زمرد گفت: منو بذار پایین.

منصور گفت: الان می رسیم.

جمانه به بهروز گفت: اًه ترسو. بیا کنار بذار ببینم.

همان موقع با منصور و زمرد روبرو شد. زمرد دوباره گفت: بذارم زمین.

منصور بالاخره او را رها کرد و به جمانه گفت: سلام.

جمانه با تعجب نگاهی به آن دو انداخت و گفت: سلام.

بعد از نرده ها سر کشید و پایین را نگاه کرد. رو به آنها پرسید: گربهه رو دیدین؟

منصور با اخم گفت: پرید رو سر زمرد، نزدیک بود از ترس غش کنه.

جمانه با دست دهانش را پوشاند و پرسید: واقعا؟!

زمرد با ضعف روی پله نشست. سرش گیج می رفت و هنوز قلبش دیوانه وار می کوبید. منصور خم شد و گفت: اینجا ننشین. بیا ببرمت بالا.

زمرد دستش را به نفی بالا برد و زمزمه کرد: خوبم.

منصور آهی کشید و گفت: میرم یه آب قند برات بیارم.

زمرد زمزمه کرد: نه برو کتابا رو بیار.

منصور بدون این که پایین برود گفت: کتابا فدای سرت. بعداً میارمشون.

جمانه با دستپاچگی گفت: من میرم آب قند میارم. عرق نسترنم دارم. براش خوبه.

و با عجله به خانه اش برگشت. بهروز کنار پله ها ایستاد و از جمانه که مثل گلوله از کنارش رد شد پرسید: باز چه دسته گلی به آب دادی؟

اما جمانه جوابی نداد. بهروز سلام و علیک کوتاهی با منصور کرد. منصور کنار زمرد نشست و دستهایش را گرفت.

بهروز پرسید: چی شده؟

منصور سری تکان داد و گفت: هیچی.

جمانه در حالی که شربت را تند تند هم میزد، از خانه بیرون آمد. منصور لیوان را گرفت و کم کم به زمرد داد.

جمانه با ناراحتی به بهروز گفت: گربهه پرید رو سرش!

بهروز با حرص نفسش را فوت کرد. منصور با ناراحتی پرسید: از چی اینقدر عصبانی بود؟

زمرد که کمی بهتر شده بود، گفت: حتماً جمانه رو خوراکی فلفل قرمز براش ریخته.

بهروز گفت: پنجره باز بود گربه اومد تو. جمانه هم که دشمن خونی گربه. حالا خوبی؟

زمرد سری به تایید تکان داد. از جا برخاست. نرده را گرفت و با احتیاط پله های باقیمانده را بالا رفت. منصور هم همراهیش کرد و در خانه را برایش باز کرد. جمانه با عذاب وجدان پرسید: می خوای بیام پیشت؟

بهروز تشر زد: شوهرش پیشش هست. اگه کمک خواستن بهت میگن.

جمانه با بغض به بهروز نگاه کرد و گفت: من که...

منصور سری تکان داد و مؤدبانه گفت: اگه کاری داشت حتماً بهتون میگه. ممنونم.

بعد هم از پله ها پایین رفت تا کتابها را بیاورد. زمرد وارد اتاق خواب شد و با مانتو و روسری روی تخت افتاد. جدا از ترس، خسته و کوفته بود. تمام تنش درد می کرد.

منصور وارد شد. با لبخند نگاهش کرد. دسته ی کتابها را کنار دیوار گذاشت و پرسید: با کفش؟!

زمرد نالید: پاهام که رو زمینه. دارم میمیرم از خستگی!

منصور کنار تخت نشست. کفشها و جوارابهای او را درآورد و گفت: حالا راحت بخواب.