نمای وبلاگ زندگی شاید همین باشد (13) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

زندگی شاید همین باشد (13)

شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 05:09 ب.ظ
سلام سلامممم
بعله... زندگی شاید همین باشد... همین آفتاب ناب بهاری و همین لذتهای کوچک و بزرگ... امروز رفتم خونه ی یه خانم مسن. یه خونه ی باصفای قدیمی. پر از گل... توت... شیرینیهای سنتی خونگی... تزئینات قدیمی... (مشخص نیست که من شکموئم! نه؟ ) هزار ماشاءالله... آرامش و صفایی داشت که خیلی وقت بود گمش کرده بودم...

چرا قصه رو قرمز می کنه؟ هرچی می زنم مشکی نمیشه! پاک قاطیش کرد. یه تکه مشکی باقی قرمز... بی خیال... خوش باشین

 

زمرد بسته های بادمجان سرخ کرده و گوشت پخته را روی میز گذاشت. صدای در بلند شد. زمرد لحظه ای گوش داد. منصور در را باز کرد و گفت: آقای احدی.

بابابزرگ گفت: آره با صادقی اومدن درباره ی اجاره حرف بزنن.

بابابزرگ دو واحد آپارتمان داشت که با اجاره دادن آنها اموراتش می گذشت. منصور وارد آشپزخانه شد و پرسید: چایی می ریزی ببرم؟

+: بله.

سینی چای را آماده کرد و به منصور داد. توی کابینت را جستجو کرد و دو قابلمه برای چلو و خورش بیرون آورد. منصور با سینی خالی برگشت. زمرد بدون این که نگاهش کند پرسید: بادمجون دوست داری؟

_: نه.

زمرد با تعجب سر برداشت و پرسید: واقعا؟!

منصور با لبخند پرسید: عجیبه؟ واقعیتش بدم نمیاد. ولی حساسیت دارم. دهنم جوش می زنه.

زمرد بسته ی بادمجان را برداشت و طوری که انگار با خودش حرف می زند، گفت: خب چرا زودتر نمیگی؟

منصور با عجله گفت: نه نه بذار باشه. مهم نیست. چلو می خورم. نمی خواد به خاطر من یه چی دیگه بپزی. زمرد به خدا تعارف نمی کنم.

زمرد بدون توجه به او یک بسته مرغ بیرون آورد و پرسید: مرغ که دوست داری؟

منصور نفسی کشید و گفت: بله ولی لازم نبود. بچه که نیستم. نخورم چیزی نمیشه.

زمرد با دهان بسته خندید. گوشت را سر جایش گذاشت و گفت: عوضش سرت منت می ذارم واست ته چین می پزم.

منصور خندید و گفت: باعث زحمت...

زمرد مرغ یخ زده را توی قابلمه گذاشت. آب ریخت و زیرش را زیاد کرد. در حالی که ادویه می ریخت، پرسید: چرا نمیری بشینی؟

بلافاصله با خودش فکر کرد: چه عادی شدم ها! خونه ی بابابزرگ اینقدر آرامبخشه که هیچی حتی شوهرداشتن عصبیم نمی کنه!

منصور شانه ای بالا انداخت و گفت: دارن درباره ی اجاره حرف می زنن. به من ربطی نداره.

زمرد برنج را شست و با ماست و روغن اضافه کرد. منصور در سکوت حرکاتش را دنبال می کرد. زمرد که کمی دستپاچه شده بود، سعی کرد با حرف زدن جوّ را طبیعی کند. در حالی که نگاهش به قابلمه بود گفت: حیف شد دیگه نمی تونم سرت منت بذارم. اینجا بودی و دیدی که دم پختی بود و خیلی زحمت نکشیدم.

منصور که تا حالا دست به سینه ایستاده بود، خنده اش گرفت. قدمی به طرف او برداشت. از پشت بغلش کرد و زیر گونه اش را بو*سید. زمرد که غلغلکش شده بود و ضمناً نمی خواست صدایش بلند شود، او را پس زد و یواش اعتراض کرد: نکن منصور.

منصور اما محکمتر او را گرفت، دوباره بو*سید و رهایش کرد. زمرد حتی به خودش هم حاضر نبود اعتراف کند که از جسارت منصور خوشش آمده است. بی اختیار لبخندی بر لبانش نقش بست. ولی بلافاصله اخمی کرد و همانطور که نگاهش به قابلمه بود، گفت: اگه یه وقت بابابزرگ بیان زشته.

منصور نگاهی به در انداخت و گفت: دارن با مهموناشون حرف می زنن.

و سرخوش از این پیروزی به کابینت تکیه داد. زمرد در قابلمه را بست و زیرش را کم کرد. در حالی که از رو رفته بود، سر به زیر مشغول آماده کردن وسایل سالاد شد.

منصور جلو آمد و گفت: بذار کمکت کنم.

زمرد بدون این که نگاهش کند، گفت: نمی خواد. شما مهمونین.

منصور لپ او را کشید و گفت: هی کوچولو قبل از این که تو به دنیا بیای من تو این خونه رفت و آمد داشتم. الانم دامادشونم. مهمون نیستم.

زمرد با تبسم نگاهش کرد. از این که بابابزرگ را مثل خودش دوست داشت و می شناخت، دلش گرم میشد. منصور هم لبخندی زد و موهای او را نوازش کرد. زمرد با خجالت سر به زیر انداخت. برگشت پشت میز نشست. منصور هم دستهایش را شست. کاردی از توی ظرف شسته ها برداشت و خیاری پوست کند. آن را روی تخته جلوی زمرد گذاشت.

مهمانهای بابابزرگ رفتند. بابابزرگ تلویزیون را روشن کرده بود و کاری به آنها نداشت. زمرد با عجله ظرف سالاد را پر کرد و برخاست. با منصور میز را چیدند. همه چیز آماده بود. بابابزرگ سر میز آمد و با خوشحالی گفت: به به! انگار من مهمونم ها! چقدر زحمت کشیدین؟ بابا زمرد منصور کمکت داد یا گوششو بپیچونم؟

زمرد خندید و گفت: نه باباجون کلی کمک دادن.

نگاهی به ته چین انداخت و پرسید: ا پس خورش بادمجون چی شد؟! آهان منصور نمی خورد. یادم نبود.

زمرد با تعجب پرسید: شما می دونستین؟

_: آره. از بچگی دهنش جوش میزد.

منصور لبخندی زد و گفت: باعث خجالت.

بابابزرگ شانه ای بالا انداخت و گفت: چه خجالتی؟ مگه دست خودته؟

_: نه حتماً دلتون بادمجون می خواست. گفتم به خاطر من عوضش نکنه. قبول نکرد.

بابابزرگ لبخندی زد و گفت: مهم اینه که خوشمزه اس! زمرد از بچگی کدبانو بود. ولی اون جمانه ی شیطون هنوزم که هنوزه از زیر کار درمیره! هم خودش شیطونه هم شوهرش!

همگی خندیدند و مشغول خوردن شدند.

بعد از نهار زمرد جمع کرد و منصور ظرفها را شست. بعد هم باهم به دیدن پدر و مادر زمرد رفتند.

همین که وارد شدند، جمانه به استقبالشان آمد. به دنبال او پدر و مادرش هم آمدند. جمانه کنار گوش زمرد زمزمه کرد: خوبی؟

زمرد لبخندی زد و گفت: آره!

و بعد با مهر نگاهی به منصور انداخت. منصور که از لطف او تعجب کرده بود، وسط سلام و علیکش، ناباورانه برگشت و نگاهش کرد.

زمرد لب به دندان گزید و رو به جمانه کرد. جمانه آهی کشید و شانه ای بالا انداخت. زمرد مشتی به بازوی او زد و پرسید: چیه؟ دلت می خواست هنوزم عصبانی باشم؟

جمانه سری به نفی تکان داد و گفت: دلم می خواد ته دلت صاف صاف بشه.

+: ته دلم صافه. خیالت تخت.

باهم وارد شدند. جمانه روی دسته ی مبل بهروز نشست و با حالتی طلبکار به منصور چشم دوخت. منصور که کمی دستپاچه شده بود، حیران بود که چه اشتباهی کرده است!

بالاخره هم جمانه برخاست و به اتاقش رفت. منصور با نگرانی اشاره کرد: چی شد؟

بهروز گفت: بی خیال.

زمرد به دنبال جمانه رفت. در اتاق را پشت سرش بست و محکم گفت: رفتارت خیلی زشت بود.

جمانه روی تختش نشست. پاهایش را دراز کرد و گفت: می دونم ولی موضوع این نیست.

+: پس موضوع چیه؟

_: همیشه می گفتی دلم نمی خواد زود ازدواج کنم.

+: خب. حالا که پیش اومد. چکار کنم؟

_: بحثی ندارم. ولی همیشه فکر می کردم... وقتی عروس بشم... وقتی بیام اینجا... هنوز اینجا اتاق توئه. میام اینجا و در رو که می بندیم انگار هیچ خبری اون پشت نیست. هیچی عوض نشده... هنوز اینجا اتاق من و توئه... هنوز باهمیم...

زمرد با تردید پرسید: منظورت چیه؟ تو که بهروزو دوست داری!

_: آره... ولی...

+: جمانه طوری شده؟

_: نه. طوری نشده.

+: تو همش ناراحت بودی که چرا عروسیتون هی عقب میفته. مشکلت چیه؟

_: من بهروزو دوست دارم. خیلی دوسش دارم. ولی گاهیم خواهرمو می خوام.

+: خب من که اینجام. تازه خونه هامونم کنار همه.

جمانه بالاخره اعتراف کرد: من نمی خوام خواهرمو با منصور شریک بشم. نمی شناسمش.

زمرد خنده اش را فرو خورد. چند لحظه فکر کرد و گفت: منم می تونم در مورد بهروز اینطوری حرف بزنم.

_: نه نمی تونی. بهروز غریبه نیست. همیشه بوده.

+: منصورم آشنا میشه. باید بشه. کما این که از اولش خیلی بهتر شده.

_: هیچی بهتر نشده. درکش نمی کنم. اصلاً معلوم نمیشه به چی داره فکر می کنه.

+: مگه تو قراره درکش کنی؟

_: زمرد اون شوهر توئه. نگرانتم. دوستت داره؟ بهت می رسه؟

زمرد خندید و گفت: آره دوستم داره. بهم می رسه. ضمناً ما همین دیروز ازدواج کردیم. هنوز زندگیمون جا نیفتاده به اصطلاح...

مکثی کرد و ناگهان گفت: از جا افتادن یاد آشپزی امروز خونه ی بابابزرگ افتادم. امروز به منصور می گفت زمرد کدبانوئه اما جمانه و شوهرش هر دو تا شیطونن!

جمانه خندید و گفت: عاشقشم! همیشه میگه شما دو تا تمام زندگیتون بازیه. راستش هیچ وقت روم نشد بهش بگم بابابزرگ قرض و قسط و خرج و زندگی بازی نیست و من اینو خیلی زودتر از همسنام فهمیدم. اما این شانسو داشتم که بهروز رفیقمه و پا به پام میاد و تنهام نمی ذاره. بریم. مامان شصت و هشت بار صدامون زد.

وقتی بیرون آمدند از چشمهای مامان آتش می بارید. زیر لب غرید: کجا رفتین شوهراتونو تنها گذاشتین؟! انگار نه انگار تازه عروسین! دست خوش! اینا رو از چشم من می بینن ها! میگن ببین عجب دخترایی تربیت کرده!

جمانه خندید و گفت: بهروز که عمراً به شما شک کنه! همیشه میگه خاله با این همه شخصیت، غلط نکنم تو توی بیمارستان عوض شدی!

مامان برای لحظه ای عصبانیتش را یادش رفت. بعد ضربه ای پس کلّه ی جمانه زد و گفت: برو برو! مال هرکی هستی بهروز قوم و خویش خودته!

بعد رو به زمرد کرد و شماتت آمیز پرسید: تو دیگه چرا؟ از راه نرسیده سرتو انداختی پایین رفتی تو اتاق!

زمرد لبخندی زد و گفت: ببخشید.

بعد برای خوشحال کردن مامان، رفت کنار منصور روی مبل دو نفره نشست. مامان آهی کشید و سرش را تکان داد.

جمانه بازهم روی دسته ی مبل بهروز نشست. بابا گفت: خب بیا این ور بشین.

مامان پوزخندی زد و گفت: می خواد پیش شوهرش باشه.

بابا گفت: نه بابا! این همیشه یا جاش رو دسته اس یا پشتی! حالا این مبلای قدیمی طاقت دارن. رو مبلای خودت اینجوری بشینی دو روزه نابود میشن ها!

جمانه لب برچید و گفت: بله متاسفانه. آخه اصلاً کیف نمیده رو کفی مبل آدم بشینه. معذب میشم.

بهروز پرسید: آدم؟!

جیغ اعتراض جمانه بین خنده ی جمع گم شد.