X
تبلیغات
رایتل

زندگی شاید همین باشد (5)

سه‌شنبه 13 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 05:34 ب.ظ
سلام
سیزده گردی خوش گذشته انشاءالله؟ سلامت باشین.
اینم ادامه ی داستان:


بعد از محضر منصور با کلی عذرخواهی از جمع راهی محل کارش شد. زمرد فقط سر به زیر انداخت ولی جُمانه می دانست که چقدر ناراحت شده است. با حرص گفت: الان عقد کردین! راه افتاد رفت! نکرد بیاد جلو لااقل از تو عذرخواهی کنه! همینجوری رو به همه گفت ببخشین و رفت! اِ اِ اِ!!! می بینی تو رو خدا!

زمرد بغضش را فرو خورد. شانه ای بالا انداخت و زیر لب گفت: مهم نیست.

و به طرف ماشین پدرش رفت. دیگران هنوز مشغول خداحافظی بودند. منیژه دوان دوان خودش را به او رساند و گفت: روم سیاه! نمی دونم این پسره چش بود. به خدا منصور اینجوری نیست. حتماً کار مهمی براش پیش امده که رفت.

زمرد سری به تایید تکان داد و گفت: خداحافظ.

با بقیه هم خداحافظی سریعی کرد و توی ماشین نشست. کمی بعد مادر و پدرش هم آمدند. جُمانه جلو آمد و گفت: زمرد بیا با ما. می خوایم بریم بیرون. تو هم بیا.

معلوم بود که تمام تلاشش را برای شادی او می خواهد بکند. اما زمرد به زور تبسمی کرد و گفت: نه می خوام برم خونه.

جُمانه دست او را کشید و گفت: بیا بریم ناز نکن!

بهروز جلو آمد و گفت: آره بیا. بریم آخرین تیر خلاص رو بزنیم بلکه کاشی انتخاب کنیم. آخرش تو میری خونه ی شوهر، من و جُمانه هنوز درگیر این کاشیاییم!

زمرد پوزخندی زد و زمزمه کرد: کو شوهر؟

فقط بهروز شنید که لبخندی دلجویانه زد و گفت: میاد. غصه نخور.

زمرد لبش را گاز گرفت که بغضش نترکد. سعی کرد لبخند بزند. سعی کرد آرام باشد. مثل همیشه دختر خوبی باشد. مثل همیشه همان باشد که بزرگترها می خواهند. با آرامش، منطقی و صبور. ولی بیست سال گذشته یک طرف، این ده روز هم یک طرف! این تلاش داشت سخت و سختتر میشد.

از ماشین پیاده شد. بهروز خودش ماشین نداشت. با ماشین پدرش آمده بود. باهم راه افتادند. نهار را در رستورانی که زمرد دوست داشت خوردند و زمرد هرکار کرد جمانه و بهروز حاضر نشدند سهم او را از خودش بگیرند یا مهمانش باشند. می دانست این برای آنها که به شدت درگیر خرجهای آماده کردن خانه شان هستند، خرج سنگینیست. ولی هر دو با شوخی و خنده گفتند بعداً با منصور حساب می کنند.

بعد از نهار هم توی کافی شاپ مورد علاقه ی زمرد دسر خوردند و بالاخره راهی کاشی فروشی شدند. کاشیهای سفارشی جمانه رسیده بود. همگی خوشحال شدند که بالاخره این داستان طولانی به آخر رسید. کاشیها را تحویل گرفتند و به آپارتمان جمانه رفتند. زمرد سعی کرد اصلاً به در کناری نگاه نکند. جایی که قرار بود خانه ی او باشد.

پدرشان دو آپارتمان نیمساز را برایشان پیش خرید کرده بود. البته تا سالها باید قسط می دادند ولی همین که از اول توی خانه ی خودشان بودند خیلی بود! بهروز خیلی وقت بود که قسطهای خودش را به عهده گرفته بود. حالا هم که به شدت داشت تلاش می کرد که خانه را تمام کند.

زمرد سر به زیر انداخت و به دنبال جمانه وارد شد. کف ساختمان هنوز سیمان بود. بهروز گفت: کفپوشا هم رسیده. گفت با نصّاب می فرسته.

زمرد تبسمی کرد. از ظهر سعی کرده بود منصور را فراموش کند. تمام مدت سعی می کرد به خودش یادآوری کند که چقدر جمانه و بهروز را دوست دارد و از داشتنشان خوشحال است. خواهر و برادری که همه ی سعیشان را برای خوشحال کردنش کردند.

دور خانه چرخید. به ستون آشپزخانه تکیه داد و متبسم به بهروز و جمانه که درباره ی رنگ کفپوشها حرف می زدند چشم دوخت. جمانه به طرف او برگشت و پرسید: درست نمیگم؟

زمرد با محبت تبسمی کرد و گفت: نشنیدم چی گفتی.

جمانه چهره درهم کشید. انگار تمام تلاشهایشان از ظهر بیهوده بود و باز زمرد ناراحت بود. با عصبانیت پرسید: کجا بودی؟ مگه ما یواش حرف می زدیم؟

بهروز با تاکید گفت: جُمانه... آروم باش.

بعد نفس عمیقی کشید. دستهایش را توی جیبهای شلوارش فرو برد و قدمی جلو گذاشت. سر بلند کرد و رو به زمرد با قاطعیت گفت: خیلی خب. دیگه بسه. الان زنگ می زنم به منصور و ازش توضیح می خوام. اون باید یه توضیح منطقی بهت بده. این حق توئه.

زمرد رو گرداند و با ناراحتی گفت: لازم نیست. نمی خوام چیزی بشنوم.

بهروز جلوتر آمد و جدی پرسید: به این فکر کردی که شاید ما اشتباه کردیم؟

+: تو یه مردی. معلومه که طرف اونو می گیری.

بهروز با اخم پرسید: چی داری میگی؟ من طرف کی رو گرفتم؟ من فقط می گم یه طرفه به قاضی رفتن درست نیست.

زمرد که حالا چشمهایش لبریز از اشک بودند، گفت: زنگ بزنی چی بگی؟ گفت که کار دارم و رفت. این که توضیح نداره! لابد اگه نمی رفت نمی تونست ارتقاء مقام بگیره.

جمله ی آخر را با تمسخر ادا کرد. بهروز اما توجهی نکرد و گفت: باید توضیح بده. اقلاً الان بیاد.

گوشی اش را درآورد. زمرد با ناراحتی پرسید: مگه شمارشو داری؟

جمانه گفت: بهروز اولین کاری که می کنه شماره می گیره! تو دفتر تلفنش هر شماره ای که بگی پیدا میشه. ولی منم مخالفم بهروز. یعنی چی که زنگ بزنیم منتشو بکشیم؟

بهروز که داشت شماره می گرفت، گفت: این منت کشی نیست. باید توضیح بده.

چند لحظه بعد گفت: آقای شهباز؟ سلام بهروز هستم.

زمرد لبش را گاز گرفت. رو گرداند و از در بیرون رفت. دلش نمی خواست بشنود. جمانه دنبالش آمد و پرسید: کجا میری؟

زمرد روی پله نشست و گفت: هیچ جا.

سرش را بین دستهایش گرفت. بهروز بیرون آمد و گفت: الان میاد. گفت زیاد از اینجا دور نیست.

زمرد سر برداشت و گفت: نمی خوام باهاش حرف بزنم. نمی خوام ببینمش. امروز نه. اعصابم نمی کشه. زنگ بزن بگو نمی خواد بیاد.

بهروز گفت: مرگ یه بار، شیون یه بار. بذار بیاد یه بار برای همیشه تکلیفتو باهاش روشن کن. اصلاً دلش می خواد باهات زندگی کنه یا نه؟ تو محضر که فقط امضا کرد و رفت. یه ذره احساس تو وجودش نبود.

زمرد دست زیر شالش برد و موهایش را محکم چنگ زد. فکر می کرد فقط خودش احساساتی است و توقع توجهی از طرف منصور دارد. ولی این که بهروز به عنوان یک مرد هم بی توجهی منصور را ببیند و بفهمد خیلی درد داشت.

جمانه کنارش روی پله نشست و در حالی که شانه هایش را می مالید سعی کرد آرامش کند. بهروز هم ایستاده به دیوار تکیه داد و مشغول موبایل بازی شد. کمی بعد منصور هم رسید. در ساختمان به خاطر بنایی باز بود. پله ها را که بالا آمد سلام کرد. بهروز سر برداشت و جوابش را داد. جمانه پشت به او کرد و بیشتر به طرف زمرد چرخید. زمرد هم همچنان سر بزیر انداخته بود و موهایش را می کشید.

منصور با تردید پرسید: ببینم غیر از این که من رفتم، اتفاق دیگه ای هم افتاده؟

بهروز تکیه اش را از دیوار برداشت. آهی کشید و گفت: نه داداش ولی همین واسه هفت پشتت کافیه. بریم جُما. بذار راحت باشن.

زمرد با صدایی خش دار و گرفته سر برداشت. صورتش از اشک خیس بود. رو به بهروز گفت: نه همینجا باشین. ما حرف خصوصی ای نداریم. ما هیچ حرفی نداریم.

بهروز اما بی توجه به او به جمانه گفت: پاشو بریم.

جمانه با نگرانی گفت: بذار حالش بهتر شه میام. اینجوری نمی تونم ولش کنم.

بهروز نفسش را با حرص بیرون داد و رو به منصور گفت: عرض نکردم؟ سیامین.

منصور گفت: راحت باشین. من فقط امدم عذرخواهی کنم. فکر نمی کردم رفتنم اینقدر بد باشه. در واقع... احساس کردم بهتره برم.

بهروز با تعجب پرسید: بهتره؟! چرا؟!

_: ما فقط ده روزه که باهم آشنا شدیم. آشنا که نه... فقط همدیگه رو دیدیم. چطوری بگم... فکر کردم زمردخانم علاقه ای نداره که با این عجله یه غریبه شوهرش باشه. تنهاش گذاشتم تا با این فکر کنار بیاد. عادت کنه. خودمم همینطور.

زمرد سر برداشت. به این وجه قضیه فکر نکرده بود! الان که فکرش را می کرد واقعاً دلش نمی خواست که با منصور تنها باشد. هنوز برایش سخت بود.

جمانه که تغییر حالت او را دید رهایش کرد. آهی کشید و در حالی که برمی خاست گفت: ای خدا ما چقدر زود گوشامون دراز میشه! بریم. بهروز درو ببند.

بهروز رو به منصور کوتاه خندید. بدون این که بچرخد، در پشت سرش را بست و راه افتاد. زمرد برخاست و گفت: صبر کنین منم میام.

بهروز معترضانه پرسید: دیگه کجا میای؟

+: می خوام برم خونه.

بهروز به منصور اشاره کرد و گفت: این جناب در خدمت شماست. ماشینم داره. بذار یه روز که من ماشین دارم با زنم خوش باشم!

لحنش اینقدر خنده دار بود که زمرد هم خنده اش گرفت. منصور به راه پله اشاره کرد و گفت: بفرمایید.