X
تبلیغات
رایتل

زندگی شاید همین باشد (1)

دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:16 ب.ظ

سلام

این شما و اینم قصه ی جدید. امیدوارم بهتر از قصه های اخیرم از کار دربیاد

فعلاً که با تلاش در خور تقدیری از ظهر تا حالا سه چهار صفحه نوشتم و نمی دونم پست بعدی رو کی بتونم بنویسم. ولی سعی می کنم زود بیام.


آبی نوشت: کامپیوتر به زندگی برگشت. تو فایلام قالب آخریم نبود. قالب قبلی رو گذاشتم. دوسش دارم ولی دلم یه قالب تازه می خواد که الان نه وقتش رو دارم نه حوصله که بگردم دنبالش و کدهای گودر و آمار و دانلودیا رو توش میزون کنم.



زندگی شاید همین باشد..



_: من نمی خوام هیچ حکمی بهت بکنم. ولی صلاحت اینه که قبول کنی.

این جمله ی پدربزرگ گرچه با محبت همیشگی اش ادا شده بود، اما برای زمرد سنگین بود. لحظه ای چشمهایش را بست. نفس کوتاهی کشید. سر برداشت. با صدایی که می کوشید که نلرزد گفت: قبول می کنم.

 _: مطمئنی؟

+: بله.

_:  مبارکت باشه باباجون

نفس کشیدن برایش سخت شده بود. از جا برخاست. به زحمت تشکری کرد و مثل تیری که از چله ی کمان رها شده باشد، از اتاق بیرون رفت.

به آشپزخانه که رسید نفس نفس میزد. دستش را روی گلویش کشید. چرا اینقدر خشک شده بود؟ لیوانی از توی سبد برداشت. زیر شیر آب پر کرد و یک نفس سر کشید.

جُمانه از پشت سرش با تعجب پرسید: حالت خوبه؟

زمرد پشت میز نشست و سری به تایید تکان داد.

جُمانه روبرویش نشست و در حالی که به او خیره شده بود، گفت: ببینم چی شده؟

+:  هیچی.

_: یعنی چی هیچی؟

زمرد سرش را بین دستهایش گرفت و نالید: خواستگار.

_: ای جانم خواهر خوشگلم! خب این که چیزی نیست. همین الان برو بگو نه و دیگه هم بهش فکر نکن.

زمرد به پشتی صندلی تکیه داد. هنوز به خواهر دوقلویش نگاه نمی کرد. با خستگی گفت: نمیشه.

_: یعنی چی که نمیشه؟ تو که می دونی آخرش می خوای بگی نه. همین الان بگو. هی خودتو عذاب بده، هی به این در و اون در بزن که این نرنجه اون ناراحت نشه، که چی؟ که هیچی خانم قصد ازدواج ندارن! بسه دیگه خواهر من! صد سال طولش میدی تا بگی نه، بعدم صد سال غصه می خوری که ملت رو ناراحت کردی! تمومش کن!

+: ولی من قبول کردم.

حرفش مثل یک سطل آب سرد روی سر خواهرش ریخت. جُمانه روی صندلی وا رفت و با ناباوری پرسید: قبول کردی؟!

کمی بعد چشمهایش برقی از امیدواری پیدا کرد. با شوق پرسید: دوسش داری؟

زمرد شانه ای بالا انداخت و گفت: اصلاً نمی دونم کیه.

جُمانه عقب کشید و گفت: اسکل کردی ما رو؟ کم گرفتاری دارم این روزا، تو هم سربسرم می ذاری؟

موبایلش زنگ زد. زمرد به گوشی اشاره کرد و گفت: تو به گرفتاریت برس. نمی خواد نگران من باشی.

جُمانه گوشی را برداشت و گفت: جانم سلام.

زمرد دست توی موهای صاف زیتونی اش فرو برد و آنها را محکم چنگ زد. جُمانه با نگرانی نگاهش کرد. بهروز از آن سوی خط گفت: یه کاشیایی داره نارنجی و سبز. هر دو تاش خوشگلن. چه رنگی بگیرم؟

جُمانه با حواس پرتی گفت: نمی دونم.

_: نمی دونم که نشد جواب. بگو دیگه.

+: من دیگه نمی تونم بهش فکر کنم. هر کدومو می خوای بگیر.

_: آخه عشق من این خونه ی توئه! بیام دنبالت ببینیشون؟

+: نه... زمرد یه کم خسته اس. می خوام پیشش باشم.

زمرد از جا برخاست و گفت: لازم نکرده. من میرم خونه.

جُمانه دستش را گرفت و گفت: نظرت برام مهمه. می خوام تو هم باشی.

بهروز پرسید: با منی یا زمرد؟

جُمانه کلافه گفت: با زمرد.

بهروز پرسید: مریضه؟ اگه می خوای بیام دنبالتون ببریمش دکتر.

+: نه بابا مریض نیست.

بهروز باز پرسید: من چکار کنم جُما؟ هرکدومو بگیرم فرقی نمی کنه؟

+: نه هیچ فرقی نمی کنه. وقتی من آدم حساب نمیشم چه فرقی می کنه؟

زمرد و بهروز باهم گفتند: جُمانه!

جُمانه هم خطاب به هر دویشان با دلخوری گفت: چیه؟ هر طرحی دادم که وتو شد! انگار مامان و خاله می خوان تو اون خونه زندگی کنند.

و مثل تمام این روزها ناگهان اشکهایش جاری شدند. زمرد پشت صندلی او ایستاد و شانه هایش را فشرد. خودش هم هوای گریه داشت. ولی درست نبود اینجا شروع کند. اگر بابابزرگ غفلتاً وارد میشد و هر دو را غرق اشک می دید دور از جانش پس میفتاد!

بهروز با غم گفت: عزیزم تو رو خدا گریه نکن. اصلاً نمی خرم. باشه هروقت که بتونیم سه تایی بریم و هرچی دوست داشتی می خریم. گریه نکن.

جمانه به زحمت بغضش را فرو خورد. دستهایش را به طرف شانه هایش برد و دستهای زمرد را گرفت.

زمرد با دیدن تفاوت رنگ پوستشان لبخندی زد و برای این که جُمانه را از ناراحتی در بیاورد گفت: امروز خانم ادهمی دم راه پله باز گیر داده بود که شما دو تا چرا هیچ شباهتی بهم ندارین! صورت تو بیضی صورت خواهرت قلبی، اون سبزه تو کمرنگ، اون تپلی و دخترونه تو کشیده و پسرونه، اون آروم تو شیطون! بعد باز قاطی کرد یهو! گفت نکنه برعکس بود؟

گفتم چی؟ مثلاً من الان سبزه ام؟!

گفت نه اون شیطون تو آروم بودنو میگم! نه که تیپت پسرونه اس، بیشتر بهت میاد تو شیطون باشی. تو جُمانه بودی دیگه نه؟

نمی دونی جُما! غش کردم از خنده! نمی دونم با وجود این همه تفاوت چرا بازم ما رو باهم اشتباه می گیرن؟

 

جُمانه که ذاتاً پرحرارت و بازیگوش بود، ناراحتی اش را فراموش کرد و با خنده گفت: فکر کن شوهرت به جای تو از من خوشش بیاد! چه مصیبتی میشه!

زمرد شانه ای بالا انداخت و گفت: بدی به خودش! تو که نامزد داری و بهروز سر به تنش نمی ذاره، اونم اگه عروس سبزه و بانمک می خواست اشتباه کرد که اومد خواستگاری من!

جُمانه باز با شیطنت گفت: ولی خیلی خنده دار میشه اگه واقعاً اشتباه گرفته باشه. فرض کن مامانش ما دو تا رو دیده باشه و مثل بقیه فکر کرده باشه بیشتر به من میاد زمردِ خانوم و با شخصیتی باشم که همه ازش تعریف می کنن، اون وقت چه کلاه گشادی سرش میره!!

و از حرف خودش غش غش خندید. زمرد پوزخندی زد و چون از خوشحالی خواهرش خیالش راحت شد، گفت: تو هم زیادی شورش می کنی. حداقل تو یکی می دونی من اونقدرام بچه مثبت نیستم.

_: ولی نصف اونقدریم که ملت فکر می کنن شیطون نیستی.

+: نه نیستم.

_: نگفتی این داماد خوش اشتها کیه؟

+: خوش اشتها؟ مگه قراره منو بخوره؟

_: تو هم گیر دادیا! بگو کی هست که به این راحتی قبول کردی؟

+: گفتم که! نمی دونم.

چهره اش درهم رفت. از جا برخاست و گفت: مثلاً قرار بود نهار درست کنیم. اگه نمی خوای کمک کنی برو پیش بابابزرگ بشین.

جُمانه با غم پرسید: زمرد چرا جواب نمی دی؟

زمرد توی کابینت خم شد. آب دهانش را فرو داد و سعی کرد اشکهایش را پس بزند. در حالی که سعی می کرد صدایش عادی باشد، گفت: جوابتو دادم. نمی شناسمش. بابابزرگ گفت به صلاحته، منم قبول کردم. هیچوقت اینجوری نمی گفت.

_: یعنی چی؟

+: واضح نیست؟ رو حرف بابابزرگ حرف نمی زنم.

_: ولی اگه ازش خوشت نیومد چی؟

زمرد قابلمه را روی گاز گذاشت. کلافه دور خودش چرخید. پارچی آب کرد و در حالی که توی قابلمه می ریخت، گفت: شاخ و دم که نداره. آدم خوبیه. بابابزرگ خیلی قبولش داره. منم قبولش دارم. هرچی که هست.