X
تبلیغات
رایتل

وارث ناشناس (4)

سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:28 ق.ظ
سلام سلامممم
کوتاه و ویرایش نشده... نشستن واقعاً برام سخته.
خوش باشید.

بعد از چند لحظه همانطور که غرق فکر نگاهش می کرد، گفت: فکر نمی کنم خان داداش اشتباه کرده باشه. حالا دلیلش هرچی که می خواد باشه.

سایه گفت: من نمی فهمم بابا. شما چی می دونین که ما نمی دونیم؟

پدرش به سرعت سری به نفی تکان داد و گفت: من هیچی نمی دونم.

سهراب نفس عمیقی کشید. روی یک پایش تکیه کرده و سرش را کج نگه داشته بود. همانطور که به پدر سایه خیره شده بود، آرام گفت: هیچکس نمی خواد چیزی به ما بگه.

آقای صناعی منقلب شده بود. به سرعت قدمی پیش گذاشت. برای چند لحظه سهراب را در آغوش گرفت و بعد با عجله به طرف مغازه اش برگشت. سهراب گیج و گنگ به سایه نگاه کرد. سایه شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی فهمم.

بعد به دنبال پدرش دوید و گفت: بابا... صبر کن.

ولی پدرش بدون این که برگردد، دستش را بالا برد و گفت: الان نه. هیچی نپرس. برو.

سایه وسط کوچه ایستاد. آه بلندی کشید. بعد به طرف سهراب برگشت. سری تکان داد و گفت: نمیشه...

برگشت. در عقب را باز کرد و سوار شد. سهراب هم سوار شد. دستهایش را روی فرمان گذاشت اما راه نیفتاد.

بعد از چند لحظه سایه پرسید: بابا رو قبلاً دیده بودی؟

سهراب بدون این که برگردد، گفت: نه. هیچوقت.

+: ولی براش آشنا بودی.

_: به نظر میومد یادآور کسی باشم، تا این که خودم آشنا باشم. ولی کی؟

+: نمی دونم. هرکی بوده برای عمو هم عزیز بوده.

_: درسته. ولی دلیل نمیشه صرفاً به خاطر یه شباهت خونه شو به من ببخشه.

+: ثلث مالش بوده. دلش خواسته.

_: ثلث مال رو خیرات می کنن. اینجوری نمی بخشن! دِینی که به من نداشته.

+: مادرت می دونه. مطمئنم که می دونه.

_: نمی دونم چی می دونه. حاضر نیست حرف بزنه. از این خونواده بدش میاد.

آهی کشید و راه افتاد. پرسید: حالا کجا برم؟

+: باید برم دانشگاه... ولی ولش کن. حوصلشو ندارم. می خوام برم خونه یه کم فکر کنم. شاید... شاید یه راهی پیدا کنم.

_: برای این که بفهمی من کیم؟

سایه خنده خجالت زده اش را فرو خورد و گفت: خب می دونم به من ربطی نداره. ولی این ماجرا خیلی عجیب غریب شده. قبول داری؟

_: قبول دارم. ولی به نظر نمی رسه بدون اطلاعات دیگه ای بتونین با فکر کردن به جایی برسین. مگه این که شرلوک هلمز باشین.

سایه به عقب تکیه داد و گفت: فقط اگه خانم صابری حرف میزد...

_: محاله! دیشب هرچی التماس کردم هیچی نگفت. فقط گفت راضی نیست که من اون خونه رو قبول کنم.

+: این که خیلی بده!

سهراب شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم... آقای صناعی چی؟ ممکنه حرف بزنه؟

+: آره فقط گفت الان نمیگه. یعنی حالش خوب نبود. نمی دونم. برگردیم. شاید بتونم راضیش کنم.

_: یک طرفه است. یه کم طول می کشه ولی چشم.

بالاخره برگشت و باز سایه را جلوی مغازه پیاده کرد. خودش هم رفت توی کوچه جای پارک پیدا کند.

سایه با عجله وارد مغازه شد اما پدرش آنجا نبود. نگاهی به اطراف انداخت و از شاگرد مغازه پرسید: بابام کجاست؟

شاگرد مغازه که داشت جواب یک مشتری را میداد، از روی شانه اش نیم نگاهی به او انداخت و گفت: گمونم رفتن تو انبار.

انبار توی کوچه بود. با قدمهای سریع قد کوچه را رفت. سهراب خودش را به او رساند و پرسید: چی شد؟

+: تو انباره. همین جاست.

نگاهی به در بسته انداخت و ضربه ای به در زد. جوابی نیامد. دوباره زد و کمی بعد بالاخره در باز شد. حالا بابا خوب نبود. چشمهای سرخش حکایت از بغض شکفته اش می کرد. به آرامی از جلوی در کنار رفت و به داخل انبار برگشت. سهراب و سایه هم به دنبالش وارد شدند. سهراب با تردید در را بست و از پله ها پایین رفت. از بین کارتنهای یخچال و گاز و ماکروفر گذشت تا به چند تا مبل قدیمی رسیدند. پدر سایه نشست و سایه و سهراب هم روبرویش نشستند.

پدرش نگاهی به آنها انداخت و گفت: برگشتین چی رو بپرسین؟ من هیچی نمی دونم. هیچی... جز این که این پسر خیلی شبیه پدرمه. شاید جزئیات صورتش شبیه نباشه. اما ترکیب کُلّیش... حالتش... یه وری وایسادنش... حتی... حتی تن صداش عین باباس. خان داداشم حتماً همینا رو دیده که دلش خواسته خونه رو بهش ببخشه.

سهراب سری خم کرد و گفت: آخه عجیبه که صرفاً به خاطر یه شباهت اتفاقی...

سایه به تندی گفت: اتفاقی نیست.

پدرش پرسید: منظورت چیه؟

+: مادرش... مادرش یه چیزی می دونه. البته به شدت انکار می کنه. حاضر نیست حرف بزنه ولی از اسم صناعی بدش میاد. همینقدر می دونیم.

پدرش تبسمی کرد و از سهراب پرسید: اسم مادرت چیه؟

_: فریده. فریده دشتی.

لبخند پدر عمیقتر شد. نگاهش غرق خاطره شد. آرام گفت: فریده هنوز از ما بدش میاد؟ از قول من بهش بگو پرویز که دستش از این دنیا کوتاه شد... منم کاری به کارش ندارم. اگه خودش اینجوری می خواد...

سایه روی مبل سیخ شد و با هیجان پرسید: پس شمام می دونین. موضوع چیه بابا؟

بابا تبسمی کرد و با ملایمت گفت: یه اختلاف خونوادگیه...

سهراب با تردید پرسید: خونوادگی؟

بابا سری به تأیید تکان داد و آرام گفت: فریده خواهر منه.

سایه داد زد: نمی دونستم شما خواهر دارین!

بابا خندید و گفت: یواش دختر! تو کوچه هم فهمیدن من خواهر دارم!

+: ولی آخه چه جوری؟ تنی هستین؟ چی شده که دعواتون شده؟ جریان این خونه چیه؟

_: یواش بابا. یکی یکی.

سایه روی صندلی وا رفت. آرام عقب نشست و گفت: خب... بگین دیگه.

بابا نفس عمیقی کشید و گفت: پدرم مدت طولانی مریض بود. من و داداش و مادرم پرستاری می کردیم و هر دوا درمونی که امکانش بود، ولی خوب نمیشد. هر شب تب می کرد. یه مدت یه کم بهتر شد. اما مادرم یهو مریض شد و ظرف چند روز از پا افتاد. آخرم سکته کرد و عمرشو داد به شما. بابا همینجوری مریض بود. من و داداشم محصل بودیم. پرستاریش سخت بود. فامیل واسطه شدن و براش یه زن گرفتن که هم پرستارش باشه، هم مونسش که بعد از مادر خیلی دلتنگ بود.

باز بهتر شد. یه وقتایی تب نمی کرد. خوب بود. تا این که فریده به دنیا امد. دو سه ماهی بعدش بابا فوت کرد. خونواده ی مادر فریده دعوای ارث و میراث داشتن. صیغه بود و ارثی بهش تعلق نمی گرفت. ولی به فریده می رسید. ولی اصلاً کل میراث اونقدری نبود که سرش بحث بشه. یه خونه ی قدیمی بود و یه دهنه مغازه تو بازار. هر دو رو فروختیم و یه مقدار نقدی بهشون دادیم. ولی دایی فریده باز دعوا داشت. دائم سروصدا می کرد و می گفت شماها حق این بچه یتیم رو خوردین. هرچیم پول داده بودیم خودش بالا کشیده بود. به مادر فریده یه قرون نرسیده بود.

خان داداش گفت من دیگه به اینا پول نمیدم. پول رو نگه داشت. باهاش کار کرد. زیادش کرد تا وقتی فریده بزرگ بشه بهش بده. همین کارم کرد. دورادور هواشو داشت. وقت عروسیش رفت تا سهم الارثشو بهش بده. ولی فریده حسابی از ما بد شنیده بود. مادرش نمی دونست که ما پول رو به داییش دادیم. گفته بود اینا ندادن و سهمتو خوردن و این حرفا. با ما بد شده بود. گفت اون موقع که باید می دادین ندادین، الانم نمی خوام.

ولی این عذاب وجدان برای من و خان داداش مونده بود. بازم پولشو نگه داشت. باهاش کار کرد. خرید و فروش کرد. این اواخر، خونه شو قیمت کرد. دید به اندازه ی اون سرمایه است. کمال برای کارش احتیاج به سرمایه داشت. پول رو داد به کمال، به جاش این خونه رو گذاشت برای فریده.

بهش گفتم داداش فریده قبول نمی کنه. گفت باشه. پس خیراتش می کنم ثوابش برسه به فریده.

ولی انگار چشمش افتاده به سهراب و تصمیمش عوض شده.

سهراب به عقب تکیه داد. نیم نگاهی به سایه انداخت و دوباره به پدرش چشم دوخت. تبسمی کرد و گفت: پس با این حساب... شما دایی من هستین.

پدر سایه با لبخند تأیید کرد.

سهراب گفت: همیشه ناراحت بودم که داییم آدم خوبی نبود. همین آدمی که میگین پول مادرمو بالا کشید، بعدها هم کم از دستش نکشیدیم. بالاخره هم از اعتیاد مرد. خاله هم ندارم. حالا خوشحالم که یه دایی دارم که می تونم بهش افتخار کنم.