نمای وبلاگ یک اتفاق تازه (8) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

یک اتفاق تازه (8)

سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:31 ب.ظ

سلام سلامممم

امیدوارم که حالتون خوب باشه. منم خوبم خدا رو شکر. ملالی نیست جز این که نوشتنم نمیاد فعلاً این پنج صفحه رو داشته باشین من ببینم این حس نوشتن کجا خودشو قایم کرده!!!!


شب خواستگاری امین رسید. عاشق مادربزرگ خاطره شدم! اینقدر این پیرزن مهربان و دوست داشتنی بود که حد نداشت. با مامان بزرگ خودم هم حسابی رفیق شدند. مامان بزرگ هم از خاطره خوشش آمد و بالاخره همه به این وصلت رضایت دادند.

بس که امین عجله داشت، قرار شد هر دو برادر عقد محضری را بکنند و مجلس را بعد از برگشتن متین از ماموریت بگیرند. من هم رفتنم با متین قطعی شد. امین و خاطره هم برنامه ی سفر سه روزه ای به کیش گذاشتند.

روز عقد، توی محضر منتظر نوبتمان بودیم. بس که شوخی کرده بودیم از خنده بنفش شده بودم. از عموهای واقعی و دوستان پدر خاطره هم خجالت می کشیدم، ولی نمی توانستم در برابر بذله گوییهای خاطره و امین و مونس مقاومت کنم. تازه خاطره با چنان قیافه ی مظلومی زیر لب شوخی می کرد که همه فکر می کردند که من چه عروس سبکی هستم که اینطور دارم می خندم!!! متین هم دم به ساعت زیر لب می غرید: آروم باش! آبرو برامون نذاشتی!!!

ولی مگر میشد؟ مامان و سپیده دائم چشم و ابرو می آمدند و من بیشتر خنده ام می گرفت. اینقدر سرم را پایین انداخته بودم که داشتم خفه می شدم!

بالاخره نوبت ما رسید. خاطره زیر گوشم گفت: حسابی کلاس بذاری ها! رو نده به خانواده ی شوهر!

باز خنده ام گرفت. این حرف از خاطره که هرکاری می کرد تا خانواده ی عمو قبولش داشته باشند، شنیدنی بود!

چند نفس عمیق کشیدم و سر جایم نشستم. سعی می کردم چشمم به خاطره و مونس نیفتد تا دوباره نزنم زیر خنده.

عاقد برای بار اول پرسید: وکیلم؟

متین که تا حالا جدی بود و شوخی نمی کرد، زمزمه کرد: با تو ان.

منم که از لحن جدی اش دستپاچه شده بودم، به سرعت و با صدای بلند گفتم: بله.

این بار دیگر همه خندیدند. مونس گفت: ترسید از سفر جا بمونه!

خاطره با اشاره گفت: کلاس نذاشتی ها!

خنده ام گرفت. حسابی خجالت زده شده بودم. عاقد هم خندید و رو به متین کرد و دیگر سوالش را تکرار نکرد.

خطبه را که می خواند آرام شده بودم. یک آرامش بی سابقه. گرمای دلپذیری زیر پوستم دوید. سر بلند کردم. همه راضی و خوشحال بودند. نفس عمیقی کشیدم. عمو دستم را توی دست متین گذاشت و برایمان آرزوی خوشبختی کرد.

جایمان را به امین و خاطره دادیم. خاطره برعکس یک ساعت قبل که مدام مشغول لودگی بود، خجالت کشیده و حسابی سرخ شده بود. آشکارا می لرزید. اینقدر که امین نگران شده بود و می خواست عقد را عقب بیندازد ولی خاطره موافقت نکرد. بالاخره خطبه ی عقد آن دو هم جاری شد.

خیلی خوشحال بودم. یادم رفته بود خودم هم چند دقیقه پیش عقد کرده ام. کلی برای امین که مثل برادر کوچکم بود احساساتی شده بودم! بغض کرده بودم و کم مانده بود اشکهایم جاری شوند. با هیجان گفتم: آخی امین!

متین به این حالت   نگاهم کرد و پرسید: آخی امین؟!

نم چشمهایم را با انگشت گرفتم و بغض آلود گفتم: داماد شد!

متین دوباره به همان حالت گفت: اگه خاطرت باشه منم پنج دقه پیش عقد کردم!

تمام جوِّ احساساتی ام را از بین برد! چند لحظه رنجیده نگاهش کردم و بعد زدم زیر خنده! حالا نخند، کی بخند! مامان با اخم و چشم غره اشاره می کرد که خجالت بکشم. ولی نمی توانستم. بالاخره هم از اتاق عقد بیرون آمدم و دم اولین پنجره ای که دیدم ایستادم. پنجره را باز کردم. چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم آرام باشم. ناگهان رفتم توی کودکیهایم. بازیهایمان با مونس و امین. متینِ همیشه آرام و جدی در حاشیه. خانه ی عمو لی لی بازی و موشک درست کردن. کِی بزرگ شده بودیم؟!

دستی روی شانه ام نشست. متین پرسید: حالت خوبه؟

با غم نگاهش کردم. متین همان متین بود. اما برای من و امین زود بود. دلم می خواست هنوز بازی کنیم. بغض به گلویم پنجه انداخت. به زحمت گفتم: نه خوب نیستم.

متین با نگرانی پرسید: چی شده؟

توی قاب پنجره نشستم و گفتم: هیچی.

_: پاشو لباست کثیف میشه.

نگاهی به مانتوی سفیدم انداختم و گفتم: عیب نداره.

دستمالی از جیبش درآورد. اشکهایم را پاک کرد و با لبخند گفت: من که نفهمیدم چته. یه ساعته داری می خندی، حالا داری گریه می کنی!

پوزخندی زدم و گفتم: خل شدم دیگه.

کم کم بقیه هم آمدند. من هنوز غمزده بودم. حتی خاطره هم دیگر شوخی نمی کرد و خیلی جدی داشت با مونس حرف میزد.

رفتیم خانه ی عمو. طبق قرار قبلی نهار را دورهم خوردیم. من که نتوانستم بخورم. بالاخره هم رفتم توی اتاق سابق مونس تا نفسی تازه کنم. متین به دنبالم آمد. در اتاق را بست و با اخم پرسید: تو چته؟

کنار دیوار ایستادم و در حالی که با اشکهایم مبارزه می کردم، گفتم: نمی دونم.

دستهایش را روی شانه هایم گذاشت. متفکرانه توی چشمهایم نگاه کرد و گفت: تا نگی که من نمی فهمم. چی شده؟ دلت یه مجلس حسابی می خواست؟ یا مشکل دیگه ای هست؟

+: نه بابا مجلس می خواستم چکار؟

_: خب پس چیه؟

با عصبانیت گفتم: هیچی بابا. فقط زِرَم میاد!!

خندید. در آ*غوشم گرفت و گفت: خیلی خب. گریه کن. اگه فقط همینه.

سرم را روی شانه اش گذاشتم و بغضم شکست. در حالی که سعی می کردم صدای هق هقم بلند نشود، اجازه دادم اشکهایم جاری شوند. متین به آرامی نوازشم می کرد و سعی می کرد آرامم کند.

بالاخره بعد از مدتی آرام گرفتم. نفس عمیقی کشیدم. متین عقب رفت. دستمالی برداشت و با تبسم پرسید: بهتر شدی؟

صورتم را با دستمال خشک کردم. لب تخت نشستم و سری به تأیید تکان دادم. کنارم نشست و پرسید: حالا میگی چی شده؟

نگاهی به دستمال که آثار لوازم آرایشم رویش مانده بود انداختم. بعد سر بلند کردم و به سرشانه ی پیراهن متین نگاه کردم و گفتم: پیرهنتو کثیف کردم!

از گوشه ی چشم نگاهی به لکه ها انداخت و گفت: مهم نیست. عوضش می کنم. آب می خوری؟

سری به نفی بالا بردم و در حالی که برمی خاستم گفتم: میرم صورتمو بشورم.

قبل از این که به در اتاق برسم، متین پرسید: سحر؟ مطمئنی که خوبی؟

لبخندی زدم و با اطمینان گفتم: بله خوبم. میرم نهار بخورم.

آهی کشید. سری تکان داد و او هم از اتاق بیرون آمد. صورتم را شستم. وقتی سر میز برگشتم همه غذایشان را خورده بودند ولی هنوز داشتند گپ می زدند. با دیدن ما لبخندی عادی زدند. هیچکس نپرسید چرا اینطوری رفتیم! با تمام وجود ممنونشان شدم.

متین هم نیمی از غذایش را نخورده بود. هردو تقریباً با عجله خوردیم، چون بقیه می خواستند میز را ترک کنند و به خاطر ما نشسته بودند.

امین مادربزرگها را که خسته بودند با ماشین متین به خانه هایشان رساند و برگشت. خانواده ی من هم کم کم همه رفتند و فقط من و خاطره ماندیم. مونس هم سردرد بود با شوهرش رفت.

امین لب مبل نشست و از متین پرسید: کی راه میفتین؟

_: فردا صبح.

": مسافر اضافی نمی خواین؟

متین استفهام آمیز نگاهش کرد و پرسید: مثلاً کی؟

امین با نیش باز تا بناگوش گفت: مثلاً من و خاطره.

خاطره با اخم گفت: امین!

متین پرسید: مگه شما برنامه ی کیش نداشتین؟

امین شانه ای بالا انداخت و گفت: جور نشد.

خاطره گفت: اشکالی نداره. یه وقت دیگه میریم. مزاحم شما نمیشیم.

من گفتم: نه چه زحمتی؟ اگه بشه بیاین که خیلی باحال میشه.

امین گفت: موضوع همینه. من اصلاً می خوام به شما خوش بگذره! آخه دو نفری سوت و کور کجا برین؟

خاطره پرسید: مگه ماه عسل رو چند نفری میرن؟

من گفتم: چهار تایی بیشتر خوش می گذره.

امین گفت: آره والا! تازه این که ماه عسل نیست. متین داره میره مأموریت. صبح تا شب میره سر کار و طفلکی سحر رو تنها میذاره.

خاطره گفت: خب شاید کارش صبح تا شب نباشه!

امین گفت: حالا صبح تا ظهر. چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که اگه ما باشیم سحر تنها نمیمونه!

من گفتم: آره. میریم کلی می گردیم تا متین بیاد.

خاطره گفت: آخه این خیلی پرروییه امین! نمیشه آویزونشون بشیم.

امین گفت: آویزون که نمیشیم. رو پاهای خودمون راه میریم.

من خندیدم و گفتم: آره بابا. می تونیم کلی خوش بگذرونیم. مگه نه متین؟

متین که تا آن موقع در سکوت ما را تماشا می کرد، گفت: شاید اینطور باشه.

خاطره گفت: بفرما. آقامتینم راضی نیست. حق هم داره! چه کاریه آخه؟

امین گفت: متین که نگفت ناراضیه! یه چی میگی ها.

خاطره گفت: والا منم اگه بودم جلوی این پرروبازی تو کم می آوردم و حرفی نداشتم که بزنم.

امین گفت: آخ جون اولین دعوای زندگی مشترک! بزن قدش!

و دستش را به طرف خاطره گرفت. خاطره پوزخندی زد و رو گرداند. من خندیدم و گفتم: خیلی خلی امین!

امین با اعتماد بنفس به خاطره اشاره کرد و گفت: عاشق همین خل بازیام شده.

خاطره خنده اش گرفت و نتوانست قهر بماند. امین هم خندید و از ته دل گفت: عاشششقتم.

نگاهی به متین انداختم و پرسیدم: امکان داره همرامون بیان؟

خاطره گفت: بی خیال سحر. امین یه چی میگه. ولش کن.

متین نفس عمیقی کشید و گفت: نه اشکالی نداره. اینقدر اختیار رو دارم. میشه بیاین. الان هم فصل سفر نیست و اتاقهای هتلهای شرکت پر نیستن. فوقشم پر بودن، مسافرای اضافی تو ماشین می خوابن!

امین سوتی کشید و گفت: تازه کلیم حال میده! اصلاً یه چادر می خریم، تو حیاط هتل میزنیم!

خندیدم و گفتم: تو این سرما!

امین با اطمینان گفت: هنوز خیلی سرد نیست.

بالاخره هم قرار شد صبح روز بعد همگی باهم راهی سفر دو هفته ای شویم. با وجود آن که دو سه روز بعد دانشگاه هم شروع میشد، اما می ارزید من و امین که دانشجو بودیم چند روزی را غیبت کنیم ؛)