X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

یک اتفاق تازه (5)

دوشنبه 1 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:48 ب.ظ

سلام سلاممممم

هوراااا مانیتور بالاخره تعمیر شد و به آغوش خانواده بازگشت!

این پست کوچولو رو داشته باشین تا فردا انشاءالله یه پست تپل بنویسم.


صدای مونس را شنیدم که می پرسید: چی شد؟

و متین که گفت هیچی...

مونس وارد اتاق شد. روی آن که دوباره نگاهش کنم نداشتم. کنارم نشست و با دلخوری پرسید: چی بهش گفتی؟

+: هیچی نگفتم. باور کن.

_: چرا وسط زمین و هوا نگهش میداری؟ تا کی می خوای فکر کنی؟

+: نمی دونم....

_: زهرمار و نمی دونم! اگه می خوای بگی نه همین الان بگو. زجرکشش نکن دیگه.

+: خب من واقعاً نمی دونم جوابم چیه. مطمئن نیستم. مگه چند روزه که من فهمیدم خواستگاری کردین؟! این که می خوام فکر کنم خواسته ی زیادیه؟!

ناخودآگاه صدایم بالا رفته بود. متین توی درگاه ایستاد و به تندی گفت: مونس من وکیل وصی نمی خوام. متشکرم. می دونم که قصدت خیره ولی لطفاً دخالت نکن.

مونس با عصبانیت نفسش را بیرون داد و به موهایش چنگ زد. بی حوصله گفت: من قصد دخالت ندارم. ولی اینو می شناسم. می کشه آدمو تا تصمیم بگیره.

متین با ملایمت گفت: من می تونم صبر کنم.

مونس چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد و بعد رو به من گفت: دیوونه ای اگه بخوای ردش کنی!

متین دوباره گفت: مونس...

مونس چشمهایش را بست و گفت: بله چشم خان داداش. سعی می کنم دیگه به عشقتون جسارت نکنم. اصلاً تنهاتون می ذارم.

و دوباره از اتاق بیرون رفت. متین هم به اتاق خودش رفت و من ماندم و افکاری که مثل کلاف سردرگم درهم می پیچیدند.

کمی بعد عموجان رسید و من بهانه ای پیدا کردم که از اتاق بیرون بیایم. امین و بهروز هم آمدند و همگی دور هم نهار خوردیم. خوشبختانه دیگر حرفی پیش نیامد. بعد از نهار توی هال نشسته بودیم که چشم مونس به حلقه ی نامزدی اش افتاد. با ناراحتی گفت: وای بهروز یکی دیگه از نگیناش افتاد.

بهروز به شوخی گفت: خب صبر کن همشون یه باره بریزه، بعد میریم یه دست دندون مصنوعی براش می خریم!

متین پرسید: تو مگه شیش ماه پیش نمی گفتی می خوام برم یه حلقه دم دستی بخرم؟

بهروز گفت: آ آ! الان میندازه گردن من میگه این پول نداده! تقصیر من نیست به خدا. ده بار گفتم یه حلقه ی بدون نگین ساده بگیر یا حداقل تو آشپزخونه و وقت کار اینو دستت نکن.

متین گفت: والا منم شاهدم.

من گفتم: آره به منم ده بار گفتی می خوام برم حلقه دم دستی بخرم، باهم بریم، اما آخرش نرفتیم.

مونس گفت: تو هم اون موقع یه حلقه ی تقلبی می خواستی که همکلاسای خواستگار دست از سرت بردارن.

از این که جلوی جمع، مخصوصاً متین این موضوع را یادآور شده بود، گُر گرفتم. داشتم به دنبال جوابی می گشتم که امین با لودگی پرسید: پس داداش ما رقیبم داره؟

با عصبانیت گفتم: نخیر. اگر می خواستم بهشون فکر کنم که حلقه نمی خواستم.

متین از جا برخاست و به اتاقش رفت. می ترسیدم بهش برخورده باشد. چند لحظه پابپا کردم. عمو و زن عمو معنی دار نگاهم می کردند. با عصبانیت به مونس نگاه کردم اما حواسش به میوه ای بود که داشت برای بهروز پوست می کند! شاید هم نمی خواست به من نگاه کند.

چند لحظه به سختی گذشت. نمی دانستم چکار کنم. بالاخره از جا برخاستم و به طرف اتاق متین رفتم. انتظار داشتم او را ببینم که گوشه ای پکر نشسته است. ولی ننشسته بود. داشت از توی کمدش چیزی برمی داشت.

وقتی به طرفم برگشت، همانقدر که انتظار داشتم دلخور و گرفته بود. با عذاب وجدان گفتم: اینطوریام که مونس میگه نیست... یعنی...

جعبه ی کوچکی به طرفم گرفت و با صدایی که بقیه هم بشنوند گفت: این یه حلقه ی دم دستی بی نگینه که لطف می کنی تا وقتی که داری درباره ی من فکر می کنی دستت می کنی که دیگه مزاحمی نداشته باشی.

جعبه را توی مشتم گرفتم. با اشاره ی دست مرا به طرف هال راهنمایی کرد و خودش هم به دنبالم آمد.

مونس پرسید: تو حلقه هم خریده بودی؟

متین نشست و با تظاهر به بی خیالی سیبی برداشت. در حالی که پوست می کند گفت: حلقه ی اصلی رو گذاشتم خودش انتخاب کنه، این یه حلقه ی سادست که همینجوری دستش کنه که مثل مال تو نگران نگیناش نباشه.

مونس با هیجان گفت: بازش کن ببینم!

خودم هم همانقدر کنجکاو بودم. جعبه را باز کردم. حلقه ی موبافته ظریفی بود که از ترکیب طلای زرد و سفید و سرخ بافته شده بود و در نهایت سادگی بسیار زیبا بود. زبر نبود ولی صیقلی هم نبود. خوشم آمد. خیلی خوشم آمد. چهره ام ناخودآگاه به لبخندی باز شد. سر برداشتم و تشکر کردم. متین لبخندی زد و بدون این که مستقیم نگاهم کند، گفت: قابلی نداره.

حلقه را در انگشتم کردم. متوجه شدم زیرچشمی نگاهم می کند. با خجالت خندیدم. عمو و زن عمو تبریک گفتند که متین گفت: اجازه بدین. خواهش می کنم. گفتم که این فقط برای اینه که مزاحمی نداشته باشه و با خیال راحت فکراشو بکنه. هنوز به من جوابی نداده که تبریک میگین.

امین گفت: همین که قبول کرده جوابه دیگه.

متین با جدیت سری تکان داد و گفت: نخیر نیست. من ایما و اشاره حالیم نمیشه. اگه مستقیم بگه متوجه میشم.

بعد هم با خونسردی برشی از سیب را خورد. وسوسه شدم یک تکه از سیبهایش را بردارم. اما به شدت با خودم مبارزه کردم و همانطور سر بزیر ماندم. کم کم نفس کشیدن در آن فضا برایم سخت میشد. از جا برخاستم و گفتم: ببخشید من کلاس دارم باید برم.

متین از جا برخاست و گفت: می رسونمت.

زیر لب تشکر کردم. بالاخره هرطوری بود خداحافظی کردم و بیرون آمدم. توی ماشین متین نشستم. داشتم حلقه را دور انگشتم می چرخاندم. باورم نمیشد. انگار صد سال بود که دستم بود. انگار خودم انتخاب کرده بودم و دوستش داشتم.

نیم نگاهی به متین که آرام رانندگی می کرد انداختم. اصلاً انگار سالها بود که زن و شوهر بودیم!

چند دقیقه ای در سکوت گذشت. نزدیک خانه مان پرسید: کلاس داری یا کلاً بهت خوش نمی گذشت می خواستی بری خونه؟

دستپاچه گفتم: نه واقعاً کلاس دارم. بیست دقیقه دیگه.

جلوی در پارک کرد و گفت: پس برو آماده شو برگرد. منتظرت میمونم.

+: نه نه مزاحم نمیشم.

_: زحمتی نیست.

+: حداقل بیا تو. اینجوری بده.

روی صندلی لم داد و در حالی که به گوشیش خیره شده بود، گفت: نه بد نیست. آنتن وی فی تون اینجام میگیره. ایمیلامو چک می کنم تا بیای.

خندیدم و گفتم: باشه.

با عجله لباس عوض کردم و وسایل کلاسم را برداشتم. به سرعت به مامان توضیح دادم میرم کلاس و از خانه بیرون آمدم.

در را باز کردم و نفس نفس زنان سوار شدم. با خونسردی پرسید: ایمیلت چیه اینو فوروارد کنم برات؟

اینقدر گیج بودم که یادم نمی آمد. چشمهایم را بستم و آب دهانم را قورت دادم. خندید و گفت: چیه می ترسیدی جات بذارم؟

جویده جویده گفتم: نه.. آخه همینجوری دم در... بد بود.

_: چی بد بود؟ ایمیلتو نمیدی؟

ایمیلم را گفتم. نوشت و فوروارد کرد. بعد هم راه افتاد و پرسید: کلاست کجاست؟

آدرس دادم و با بی قراری جابجا شدم. کمربندم را بستم. پرسید: چی شده؟

کلافه گفتم: هیچی.

و به حلقه نگاه کردم. به آرامی گفت: ناراحتت می کنه؟

به سرعت گفتم: نه... نه اصلاً... خیلیم دوسش دارم. خوشگله. متشکرم.

_: خواهش می کنم.