X
تبلیغات
بازی تراوین

یک اتفاق تازه (1)

سه‌شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 02:48 ب.ظ

سلام سلاممممم

خوبین همگی؟ منم الهی شکر. نفسی هرچند به زحمت ولی بالا میاد شکر خدا...


چند روزه که دارم این قصه رو می نویسم. امیدوارم لذت ببرین. انشاءالله طبق روال قبلی سه شنبه ی آینده قسمت بعدی رو میذارم.


آبی نوشت: قالب قبلی رو دوست داشتم. ولی حوصلم سر رفته بود عوضش کردم. الان که دیگه نمیتونم بشینم. ولی هروقت تونستم میام گودر و قصه های دانلودی رو می ذارم روش.



یک اتفاق تازه

 

 

با مامان و بابا خانه ی مادربزرگ بودیم. توی آشپزخانه داشتم چای می ریختم که حس کردم دارند یواش حرف می زنند. کمی مشکوک شدم. وقتی وارد هال که شدم، حرفشان را قطع کردند و این باعث شد بیشتر شک کنم. چای را گرفتم و سینی خالی را به آشپزخانه برگرداندم. مثل کسی که مچ می گیرد، ناگهانی به اتاق برگشتم و باعث شد جا بخورند.

چند لحظه توی درگاه پا به پا کردم و بعد پرسیدم: اتفاقی افتاده؟

مامان من و منی کرد و لبش را گاز گرفت. جلو رفتم. لب مبل نشستم. دستهایم را زیر پاهایم قفل کردم و در حالی که به مامان نگاه می کردم پرسیدم: چی شده؟

اما مامان به من نگاه نمی کرد. سر به زیر انداخته بود و معلوم بود کلافه است. دوباره با پریشانی پرسیدم: موضوع چیه؟

که مامان بزرگ گفت: نگران نباش مادر. خیره.

+: خب اگه خیره به منم بگین.

_: عموت ازت خواستگاری کرده.

وقتی این را می گفت چشمهایش برق می زد. من گیج و گنگ نگاهش کردم و پرسیدم: بله؟

مادربزرگ تکرار کرد: عموت برای متین ازت خواستگاری کرده. مامان و بابات موافقن، می مونه نظر تو.

انگار بازهم نفهمیدم. به بابا و مامان نگاه کردم. بابا با لبخند تأیید کرد و مامان هم به زور خندید.

چند بار پلک زدم. اولین بار نبود که خواستگار داشتم، ولی اولین مورد جدی بود. عقب رفتم و به پشتی تکیه دادم.

اینقدر جا خورده بودم که حال خودم را نمی فهمیدم. بالاخره برخاستم و به آشپزخانه رفتم. یک لیوان آب ریختم و در حالی که جرعه جرعه می نوشیدم، فکر کردم بیدار شو دختر! ببین چی میگن!

مامان وارد آشپزخانه شد. هنوز پریشان بود. پرسیدم: کِی حرفش شده؟

مامان با کمی عذاب وجدان گفت: راستش چند وقت پیش بود. من و بابات حرفامونو زدیم و می خواستیم به تو بگیم که فوت داییجان پیش اومد. دیگه عموتم صبر کرد تا بعد از چهلم، عصری دوباره گفت و از مامان بزرگ خواست که این دفعه اون مطرح کنه.

مامان خسته لب صندلی آشپزخانه نشست و به نقطه ای نامعلوم چشم دوخت.

پرسیدم: خب نظر شما چیه؟

سری تکان داد و بدون این که نگاهم کند، گفت: من و بابات حرفی نداریم.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: ولی خوشحالم نیستین.

مامان با انگشت روی میز خط کشید و در حالی که همچنان نگاهش را می دزدید گفت: نه... کی بهتر از متین؟ موضوع این نیست. از این که ببرنت دلم می گیره. یه روز که مادر بشی... می فهمی چی میگم.

+: خب اگه نمی خواین قبول نمی کنم.

مامان به سرعت سری به نفی تکان داد و گفت: نه... من مخالف نیستم. تو برای خودت تصمیم بگیر.

بعد از جا برخاست. نفس عمیقی کشید و به زحمت لبخندی زد. به آرامی گفت: بهرحال که موندنی نیستی... باز متین رو می شناسیم و می دونیم پسر خوبیه.

بعد هم از آشپزخانه بیرون رفت. با صدای زنگ در من هم بیرون رفتم و جواب دادم. مونس بود، خواهر متین، بهترین دوستم. دو سال از من بزرگتر بود و یک سالی میشد که ازدواج کرده بود.

توی راهرو به استقبالش رفتم. در جواب سلامم با خوشحالی سلام گفت. ضربه ی محکمی به پشتم زد و بو*سه ی صداداری از گونه ام برداشت و با خوشحالی پرسید: چطوری؟

سری تکان دادم و گفتم: شما بهترین ظاهراً!

و به طرف اتاق رفتم. به دنبالم وارد شد و بعد از سلام و احوالپرسی، توضیح داد که شوهرش به ماموریت رفته است و او آمده تا شب را پیش مادربزرگ بماند.

نشستیم. دوباره پرسید: چرا بغ کردی؟

مادربزرگ با خوشی گفت: بغ نکرده، جا خورده. همین الان شنیده قراره عروس شما بشه.

مونس با خوشحالی گفت: پس بله رو دادی عروس خانوم؟

سر بلند کردم. نگاهی به نگاه درخشان مادربزرگ انداختم و فکر کردم، بعد از فوت برادرش هیچ چیز نمی توانست اینطور شادش کند. دوباره سر به زیر انداختم و لبم را گاز گرفتم. مادربزرگ انگار فهمید. کمی وا رفت. بالاخره خودش را جمع و جور کرد و گفت: حالا باید فکراشو بکنه. فعلاً پاشین یه کم سالاد درست کنین و میز رو بچینین.

توی آشپزخانه وسایل سالاد را روی میز چیدم. دستهایم را شستم و مشغول خرد کردن کاهو شدم.

مونس پشت میز نشست و گفت: مامان میگه خیلی وقتم هست که حرفشو زدن. نامردا تا امروز به من نگفته بودن.

بدون این که نگاهش کنم، گفتم: می دونستن آلو تو دهنت خیس نمی خوره و میای به من میگی.

با تعجب پرسید: یعنی تو هم نمی دونستی؟

یک تکه کاهو از روی تخته برداشت و خورد. بقیه ی کاهوهای خرد شده را توی کاسه ریختم و گفتم: نه بابا الان شنیدم. هنوز تو شوکم.

باز کاهو برداشت و پرسید: خب نظرت چیه؟

با کمی دلخوری پرسیدم: نظرم درباره ی چی چیه؟ قد و بالای داداش شما؟

خندید و گفت: اوهوی... توپتم پره.

با بی حوصلگی گفتم: نه... فقط وا رفتم. آرزوهام پرید.

با نگرانی پرسید: کسی رو در نظر داری؟

+: نه دیوونه. اگه کسی تو زندگیم بود که اول تو خبر می شدی. بدبختی اینجاست که هیچ شاهزاده ای رو پیدا نکردم. اصلاً هیچ کار مهمی تو زندگیم نکردم. بچه بودم دلم می خواست شعر بگم... هیچوقت نتونستم. دبیرستان می خواستم برم اون مدرسه غیرانتفاعی با اون همه اسم و رسمش... بعد از این که خودمو کشتم و بابا رو راضی کردم مدرسه قبولم نکرد. بعدشم که دلم می خواست پزشکی قبول بشم...

_: مسخره! تو که مگه درس می خوندی که پزشکی قبول شی.

+: خیلیا شانسی قبول میشن.

_: اولاً خیلیا نیستن. بعد از اون، اوناییکه قبول میشن خرخونن. می دونی پزشکی چقدر درس خوندن می خواد؟ چقدر بیدار خوابی می خواد؟ تازه دکتر عمومیم که فایده نداره. کم کمش باید یه تخصص بگیری که همونم قبول شدن تو هر مرحله اش مکافاته. تو آدمش نبودی. به نظرم همین مترجمی برات خیلی بهتره.

+: متشکرم از این همه دلداری. تو که داری میگی. بگو همین متین هم از سرت زیاده.

_: همین متین هم از سرت زیاده! خب که چی؟ منتظر کی بودی؟ یه پسر خوش تیپ خوش قد و بالا که ماشین آخرین سیستم زیر پاشه و اتفاقاً رزیدنت جراحی هم باشه؟

زدم به شوخی و پرسیدم: عشقمو می شناسی؟

_: آواز دهل شنیدن از دور خوش است. می دونی زن دکتر بودن یعنی چی؟ یعنی تو زندگی نداری. دکتر یا درس داره یا کشیکه، وقتیم قبول شد و از مصیبتهای مطب زدن و جاافتادن تو کارش گذشت، یا مریض اورژانسی داره یا کلاسهای بازآموزی.

به پشتی تکیه دادم. آهی کشیدم و گفتم: عوضش کلاس داره.

از جا برخاست و گفت: برو بابا باکلاس.

دسته ای بشقاب برداشت و مشغول شمردن قاشق چنگالها شد.

سر به زیر انداختم و آرام پرسیدم: اگه بگم نه... تو دوستیمون تأثیر میذاره؟

به سرعت گفت: نه بابا دیوونه! چه ربطی داره؟ تو هر انتخابی که بکنی به خودت مربوطه.

یک تکه کاهو به لبم زدم و گفتم: ولی اگه بگم نه مامان بزرگ خیلی ناراحت میشه.

آهی کشید و گفت: آره. خیلی خوشحاله. ولی دلیل نمیشه تو به خاطر مامان بزرگ قبول کنی. هرچند که احترام گذاشتن کار قشنگیه.

بشقابها را برداشت و بیرون رفت. باهم میز را چیدیم. داشتم به سالاد سس می زدم که سؤالی به ذهنم رسید. سر بلند کردم و گفتم: اگه بریم آزمایش بدیم، مشکل داشته باشیم چی؟ بالاخره فامیلیم.

مونس که به پشت به من داشت لیوانها را حاضر می کرد، برگشت و گفت: خب می تونی جوابتو به بعد از آزمایش موکول کنی.

+: نه اون وقت اگه مشکلی نباشه، همه توقع دارن قبول کنم.

_: هیچ دلیلی نداره. بازم می تونی بگی نه. اصلاً باید چند جلسه با متین حرف بزنی. شما دو تا چقدر تو عمرتون باهم حرف زدین؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: تقریباً هیچی. یه سلام خداحافظی اونم به زور. اگه مجبور نشیم که همونم نه...

سر به زیر انداختم. واقعیت این بود که متین را خیلی کم می شناختم. هفت سال از من بزرگتر بود. هیچوقت همبازی نبودیم و بعدها هم هم صحبت نشده بودیم. حتی با مونس هم خیلی صمیمی نبود. با این که این را می دانستم، باز سر بلند کردم و گفتم: مونس... حتی متینم بهت نگفته بود که خواستگاری کردن؟

ابروهایش را با تعجب بالا برد و پرسید: متین؟ چه حرفا! من و متین کِی اینقدر جون جونی بودیم که بیاد بگه تو دلش چی میگذره؟

با اکراه پرسیدم: حالا تو دلش چی می گذره؟ یعنی پیشنهاد خودش بوده؟

_: نمی دونم. به قیافش نمیاد.

+: یعنی خودش هیچ نظری نداشته؟

_: دلت می خواست عاشقت باشه که براش تاقچه بالا بذاری؟ من چه می دونم. از خودش بپرس.

ظرف سالاد را برداشتم و گفتم: تا وقتی نرفتیم آزمایش نمی خوام هیچ فکری بکنم.

مونس سری تکان داد و گفت: منطقیه.

سر میز مامان بزرگ با شادی از مونس پرسید: تونستی راضیش کنی؟

مونس لبخندی زد و در حالی که برای خودش شام می کشید گفت: می خواد اول برن آزمایش ژنتیک. به نظر منم اینطوری بهتره. نیست عمو؟

بابا نگاهی به من انداخت و گفت: بله خیلی بهتره.

مامان بزرگ هم تأیید کرد و گفت: قبل از این که وابستگی ای پیش بیاد. خب اگه مشکلی نبود بعدش زودتر عقد کنین که راحت باشین.

تلفن زنگ زد. عمو بود و با مادربزرگ کار داشت. مادربزرگ هم جواب مرا به او گفت. تمام تنم می لرزید. با خودم فکر کردم تموم شد. امروز سه شنبه است. جمعه نشده عروس شدی رفته!

ولی انگار عمو کار داشت، شاید هم متین، که قرار آزمایش را برای هفته ی بعد گذاشتند. نفسی به راحتی کشیدم و آرام کمی شام خوردم.

بعد از شام با مونس مشغول شستن ظرفها بودیم. غرق فکر بودم. مونس گفت: اوهوی بیدار شو. کجایی؟

+: زیر سایه ی شما. از این کلیشه ای تر نمیشه. لابد هرکی برسه میگه مبارکه. عقد دخترعمو پسرعمو رو تو آسمونا بستن. مسخره! خوشم نمیاد.

_: تو هرکی رو انتخاب کنی بالاخره متلکشو میشنوی. موضوع دروازه و دهن مردمه! اصل مطلب اینه که ببینی از متین خوشت میاد یا نه.

+: از متین؟ هیچوقت دربارش فکر نکردم. دلم می خواست یه اتفاق تازه بیفته. متین خیلی معمولیه.

_: ببین اگه فحشم می خوای بدی بده! تعارف نکن تو رو خدا. فکر کن من دیوار!

پوزخندی زدم و گفتم: نه بابا همون معمولیه. اسمش، شغلش، قیافش، زندگیش، همه چی معمولیه.

_: خب بده داداشم سر به زیر و آقاست و لباسای جلف نمی پوشه و تو گوشش حلقه ننداخته و آهنگای دوپس دوپسی گوش نمیده؟

+: خودت می دونی که منظورم این نیست.

_: منظورتونو شفاف سازی کنین لطفاً!

+: تو هم گیر دادی ها!

_: آره. می خوام بدونم مشکل تو دقیقاً چیه؟

+: خب همون که گفتم. کلیشه! زندگی با متین همه اش قابل پیش بینیه. درست مثل زندگی مامان بابام یا مامان بابات. نمی خوام از روز اول زندگیم مثل این باشه که بیست ساله داریم زندگی می کنیم و حوصله ی هیچی نداریم. نه یه سفر پرماجرا، نه یه خانواده ی جدید و قابل کشف، نه حتی می تونم دکور خونم رو خارج از عرف خونه های مامان اینا بچینم.

_: یعنی که چی؟ در مورد دکور خونه تو و متین تصمیم می گیرین. چه ربطی به بقیه داره؟

+: آره جون خودت! اولاً که ما بچه هاشونیم و توقع دارن همونطوری که اونا عادت دارن و طبیعیه به نظرشون زندگی کنیم. از اون گذشته این داداش غیر فشن تو هم جزو همین بزرگترهاست. من بگم می خوام سقفمو سورمه ای ستاره ای کنم، پس میفته!

_: اینا اصل زندگی نیستن سحر! خیلی زود کمرنگ میشن.

+: من فقط مثال زدم. منظورم همونه که گفتم. نمی خوام از روز اول از بی حوصلگی خمیازه بکشم. مگه من چند سالمه؟ دلم می خواد زندگیم یه کم شر و شور داشته باشه.

_: شر و شور!

+: مثل پیرزنا شدی مونس!

مونس به شوخی ام نخندید. سری تکان داد و گفت: باشه. پس این جواب آخرته؟ نمی خوای؟

+: نه این جواب آخرم نیست. می دونی که الان بگم بلوا میشه. بذار یه چند روز بگذره بگم دربارش فکر کردم. خدا رو چه دیدی؟ شاید جواب آزمایش خوب نباشه. اینجوری دیگه بحثی نمی مونه.

مونس باز سری به تأیید تکان داد. با نگرانی دست روی شانه اش گذاشتم و پرسیدم: ازم دلخوری؟

مونس سری به نفی تکان داد و گفت: نه. گفتم که زندگی خودته و حق داری هرجور بخوای دربارش تصمیم بگیری.

 

 

تمام ترسم از این بود که برای آزمایش دادن به یک محضر عقد و ازدواج مراجعه کنند و برگه بگیرند و به دنبال آن، اگر نتیجه خوب باشد، مستقیم برگردیم و عقد کنیم.

اما اینطور نشد. عموجان بعد از مشورتی که با بابا کرده بود، از دکتر خانوادگیمان خواسته بود برای ما آزمایشهای لازم را نسخه کند و برای پدر مادرها هم نسخه ی آزمایش چک آپ بنویسد.

به این ترتیب صبح شنبه من و مامان و بابا از یک طرف، و عمو و زن عمو و متین از طرف دیگر، ناشتا به طرف آزمایشگاه رفتیم.

همگی به صف نمونه خون دادیم و وقتی همگی داشتیم پنبه را روی دستمان فشار می دادیم و عمو مرتب شوخی می کرد، اینقدر به نظرم مضحک آمد که نصف استرسم تمام شد.

بعد از آزمایش به دعوت زن عمو رفتیم آنجا تا صبحانه بخوریم. سر میز باز همگی مشغول بگو و بخند بودند و هیچکس حرفی از خواستگاری نمیزد. خیلی بهم خوش گذشت. مدتها بود اینطور صمیمانه و راحت دور هم جمع نشده بودیم. شاید نور و هوای خوشایند اول صبح و بوی چای و نان تازه هم بود که احساسم را خیلی بهتر کرده بود.

بعد از صبحانه ی مفصل، بابا و عمو رفتند سر کار. مامان و خاله رویا هم رفتند توی حیاط تا گلهای جدید خاله رویا را ببینند و عملاً من و متین را تنها گذاشتند.

ولی من بیدی نبودم که به این بادها بلرزم ؛) با تظاهر به نفهمیدن، خیلی عادی مشغول جمع کردن میز شدم. متین هم لیوانها را توی سینی چید و به دنبالم به آشپزخانه آمد. اما من سریع برگشتم و خواستم مربا را بردارم که به هال برگشت و گفت: یه دقه بشین.

لبهایم را بهم فشردم و کلافه پشت میز نشستم. ظرف کره را عقب زدم. سیر بودم و بویش اذیتم می کرد.

نشست و گفت: دیروز با مونس حرف زدم...

می دانستم! شب که داشتم با مونس چت می کردم بهم گفته بود. می گفت متین خیلی عصبی به خانه اش رفته و می خواسته نظر مرا بداند. گویا از دو ماه پیش که تصمیم گرفته بود خواستگاری کند، تا بحال که به خاطر فوت دایی ماجرا طول کشیده بود، حوصله اش از بلاتکلیفی سر رفته بود.

به نظر من که می خواست سراغ نفر بعدی لیستش برود!

متین آرنجهایش را روی میز گذاشت و دستهایش جلوی دهانش را درهم قفل کرد. نفسی کشید و بعد گفت: می گفت خیلی راضی نیستی...

با خودم گفتم: خدا خیرت بده مونس! کار منو آسون کردی.

جوابی ندادم. نمی دانستم چی بگویم.

متین مکثی کرد و بعد پرسید: اگه نمی خواستی این آزمایش و بازیا واسه چی بود؟

کمی بهم برخورد. بدون این که نگاهش کنم گفتم: معذرت می خوام که وقتتونو گرفتم.

نفسش را با حرص بیرون داد و عصبانی از پشت میز بلند شد. چند لحظه بعد دستهایش را روی میز گذاشت؛ کمی به جلو خم شد و پرسید: چرا؟

سر به زیر انداختم. آرام گفتم: دلیلشو برای مونس توضیح دادم.

سری به تأیید تکان داد و گفت: بله برام گفت ولی خیلی بی معنی بود. من قانع نشدم.

دوباره پشت میز نشست. مکثی کرد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد. با تردید و صدایی که به سختی بالا می آمد پرسید: پای کس دیگه ای درمیونه؟

سرم را محکم تکان دادم و گفتم: نه.

داشتم فکر می کردم چقدر همه چیز غیرواقعی به نظر می رسد. من... اینجا... این وقت صبح... در حال بحث کردن با متین! اگر هرکس دیگری به جای متین بود کلافگیش را به حساب علاقه اش به خودم می گذاشتم؛ اما این متین بود! یک بار هم طوری به من نگاه نکرده بود که احساس کنم نظری به من دارد. هیچوقت بیش از سلام و علیک باهم همکلام نشده بودیم. و کلاً فکر نمی کردم احساساتی باشد.

نه! برداشتم از این لحظه این بود که حوصله اش سر رفته است. خواستگاری کرده و می خواهد تکلیفش را بداند. به نظرش قبول کردن من بدیهی بوده است و حالا برنامه هایش را بهم ریخته ام. خیلی عصبی بود!

نگاهی به اطراف انداختم. نور صبح، هوای لطیف و ملایم، آن اتاق... همه چیز مثل خواب بود. نفس عمیقی کشیدم و لبخندی بر لبم نشست. به آرامی گفتم: بعضی چیزا هست که دلم نمی خواد هیچوقت عوض بشن. بعضی وقتا هست که دلم می خواد زمان رو نگه دارم و از حضور عزیزانم یک دل سیر لذت ببرم. مثل امروز وقتی داشتیم صبحانه می خوردیم. نمی دونم چند وقت بود که اینطور صمیمی و راحت دور هم جمع نشده بودیم...

مکثی کردم. کمی فکر کردم. بعد آرام ادامه دادم: نصف لذتم این بود که هیچکس به ماجرای ما اشاره نمی کرد. من دلم نمی خواد جام تو این خونه عوض بشه. دوست دارم مثل بچگیام بزغاله ی عمو بمونم. نمی خوام عروس باشم.

متین آرام گفت: این کاملاً مخالف توضیحیه که مونس به من داد. گفت تو با کلیشه ها مشکل داری.

به سرعت تأیید کردم و گفتم: بله. من با کلیشه ها مشکل دارم. خاطره ها رو دوست دارم. می خوام خاطره ها خاطره بمونن. ولی نمی خوام منم اینطوری زندگی کنم. دلم می خواد ماجرا داشته باشم. می خوام خواستگاری... نامزدی و این مراسم همش برام یه اتفاق تازه باشه. نه یه برنامه ی عادی پراسترس عصبی که تنها خاطره ها رو بهم بزنه ...  خاله رویا یه جور دیگه بهم نگاه کنه، مونس بشه خواهر شوهر و ... نمی دونم چه جوری توضیح بدم.

متین به عقب تکیه داد و گفت: اگه من اونی نباشم که فکر می کنی چی؟

+: یعنی تا حالا دروغ گفتی یا از این به بعد می خوای دروغ بگی؟ اصلاً این همه اصرار برای چیه؟

_: منظورت از دروغ گفتن چیه؟

+: خب نمی تونی که یه آدم دیگه بشی.

_: نه نمی تونم. ولی اون آدمی که تا حالا پسرعموت بوده، می تونه تو موقعیت همسر یه کس دیگه باشه. لازم نیست دروغ بگم.

به عقب تکیه دادم. حرفش را هم قبول داشتم هم نداشتم. متفکرانه گفتم: به هرحال تا جواب آزمایش نیاد من نمی خوام هیچ تصمیمی بگیرم.

تبسم کم رنگی بر لبش نشست. از جا برخاست و در حالی که ظرفهای کره و مربا را برمی داشت گفت: بسیار خب.