X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دلتنگی (10)

پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 08:38 ب.ظ

سلام سلامممم

اینم از کسری پست قبل! رویهم ده یازده صفحه شد رو هم دیگه! قسمت بعدم همون سه شنبه ی آینده.

و بازهم امیدوارم لذت ببرین. اشکالی هم داشت گوشزد کنین.



شبنم خندید و گفت: زنده باشی.

بعد هم رفت لباسش را عوض کند. وقتی برگشت، متوجه شد همه ی خانواده توی هال دور آقامجید نشسته اند. وقتی مریم خانم او را دید، حرفش نصفه ماند و آشکارا جا خورد. بریده بریده گفت: فکر می کردم پیش معصومه ای...

شبنم لب برچید و آرام گفت: نه ولی اگه مزاحمم میرم پیشش.

آقامجید گفت: نه باباجون مراحمی.

امیرعلی که روی مبل دو نفره نشسته بود به جای خالی کنارش اشاره کرد و گفت: بیا بشین.

نرگس در حالی که می کوشید جوّ موجود را دوباره عادی کند با لبخند پرسید: حالا کجا داشتی می رفتی؟

شبنم در حالی که چادرش را روی سرش مرتب می کرد گفت: می خواستیم بریم کارتا رو پخش کنیم.

مریم خانم رو به امیرعلی معترضانه گفت: گرما بچه ی مردمو کجا می بری؟

امیرعلی دهانش را باز و بسته کرد ولی حرفی نزد. شبنم گفت: خودم می خوام باهاش برم.

نرگس گفت: حال داری تو این هوا؟ از آسمون آتیش میباره. بیا بریم بالا یه فیلم تازه دارم.

آقامجید گفت: بابا چکارشون دارین؟ دلشون می خواد باهم باشن.

مریم خانم ابرویی بالا برد و با بدبینی به آن دو نگاه کرد. امیرعلی کلافه نفسش را بیرون داد و گفت: منتظرین چی بگم؟ بگم غلط کردم تا صدوبیست سال بهم بخندین؟ بسیار خب. ما که بدمون نمیاد شما شاد باشین. غلط کردم. اجازه هست بریم؟

مریم خانم با لحنی معنی دار گفت: بفرمایین. خوش بگذره.

امیرعلی آهی کشید و برخاست. شبنم هم به دنبال او از در بیرون رفت. توی ماشین در حالی که می خندید گفت: پروندت خیلی سیاهه.

امیرعلی آهی کشید و گفت: آخه دفعه ی اول و آخری که رفتم خواستگاری چنان بهشون خوش گذشت که دیگه قسم خوردن برام نرن خواستگاری.

شبنم به طرف او برگشت و با تفریح پرسید: تو رفتی خواستگاری؟ کی بود اون دختر خوشبخت؟

امیرعلی از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: تو خوبی شبنم؟ با نادیا که مشکلی نداری، خواستگاری قبلیمم جوکه واست. ببینم اصلاً علاقه ای به من داری؟

شبنم شانه ای بالا انداخت و با خوشی گفت: پای خواستگاری قبلیتو پیش کشیدی که جیغ منو دربیاری مثلاً؟ نه جونم فایده نداره. حالا زود بریز بیرون ببینم چیکار کردی که توبه کار شدن؟

امیرعلی با اخم گفت: تقصیر خودشون بود. مثلاً می خواستن واسه تولدم سورپریزم کنن. فکر کن!!! گفتن شام مهمونیم اونم کجا؟ خونه نوه عمه ی بابا. حالا این که بعد از صد و بیست سال یه جای عجیب بریم مهمونی حرفی نبود. یعنی من اصلاً پیگیر نشدم که چرا! ولی تازه وقتی رسیدیم اونجا فهمیدم عجب کلاه گشادی سرم گذاشتن! خانواده ی نوه عمه ی بابا واسه من تولد گرفته بودن و هدیه شونم جواب قبول خواستگاری از دخترشون بود و احیاناً باید من خیلی خوشحال می شدم. چون وقتی کلاس اول می رفتم یه بار به مامانم و مامانش گفته بودم من عاشق این دخترم و مادرها از این کلام حکیمانه ی کودک هفت ساله کلی مشعوف شده بودن و مطمئن بودن که هنوزم این عشق داره منو شعله ور می کنه!

شبنم با هیجان خندید و گفت: وای چه جالب! خواستگاری سورپریزی! دختره چی؟ اونم سورپریز شده بود؟

امیرعلی با اخم گفت: نه بابا به اون گفته بودن. خیلیم خوشحال بود بیچاره!

+: عجب عاشق کشی هستی تو! هرکی تو خیابون رد میشه عاشقت میشه؟

امیرعلی که اصلاً حوصله ی شوخی نداشت ماشین را پارک کرد. آهی کشید و بین کارتها را گشت. دو سه تا را برداشت و پیاده شد.

شبنم از توی ماشین با آرامش نگاهش می کرد. حسودی؟ قلبش اینقدر آرام بود که حتی فکرش را هم نمی کرد. امیرعلی قابل اعتماد بود.

امیرعلی کارتها را داد و دوباره سوار شد. شبنم پرسید: خب بعد چی شد؟

_: تا نیم ساعت که اصلاً نمی فهمیدم چی به چیه. اینام منو هالو گیر آوردن هی سربسرم می ذاشتن. دوزاریم که افتاد پاشدم امدم بیرون.

+: با داد و بیداد؟

_: نه بابا یک کلمه هم نگفتم. نرگس زنگ زد که مثلاً راست و ریسش کنه، بدتر شد. با او دعوا کردم. بعدم ظاهراً به خانواده ی عروس خیلی برخورده بود که گمونم حقم داشتن. البته پیشنهاد سورپرایز از مادر محترم عروس بود که معروفن به کارهای عجیب.

شبنم خندید و گفت: ولی اگه دوسش داشتی چقدر هیجان زده می شدی.

_: هی سیب زمینی من یکی دیگه رو دوست دارم.

+: جدی؟! کی هست این موجود خوشبخت؟

_: دختر همسایمون.

+: از یه منبع موثق شنیدم اونم عاشقته.

_: نه بابا!

+: والا!

بعد از پخش کردن کارتها و صرف نهاری سبک توی یک کافه در حال مسخره بازی و تهدید امیرعلی مبنی بر این که به خانه برسند باید شبنم تمرین راه رفتن با کفش پاشنه بلند بکند، بالاخره برگشتند.

هنوز درست با اهل خانه سلام و علیک نکرده بودند که امیرعلی دوباره قرارشان را یادآور شد. شبنم کفشها را پوشید و در حالی که نزدیک بود اشکهایش جاری شوند با کمک امیرعلی تلوتلوخوران مشغول تمرین شد.

در طول چند ساعت بعد که جیغ جیغ شاد شبنم و غش غش خنده های امیرعلی خانه را پر کرده بود، بالاخره مریم خانم قانع شد که به دخترک صبور و بی سروصدای مهمانشان چندان هم بد نمی گذرد!

وقت شام شبنم با کفش پاشنه بلند تا کنار میز آمد و در حالی که از آن همه تلاش صورتش گلگون شده بود با خنده گفت: دیگه یاد گرفتم به خدا!

امیرعلی مصرانه گفت: شام می خوریم ادامه میدیم. هنوز خیلی محکم نیستی. پات بپیچه تو عروسی من نمی تونم جواب بدم.

شبنم آهی بین خنده و گریه کشید. کفشها را کنار گذاشت و پشت میز نشست.

مریم خانم به امیرعلی گفت: بدون اذیت کردن نمی تونی نفس بکشی!

امیرعلی ابروهایش را بالا برد و با لحنی حق به جانب پرسید: اذیت کردن؟! بده دارم یه هنر یادش میدم؟

_: راه رفتن با کفش پاشنه بلند هنره؟

_: به نظرم هرچی که به زیبایی مربوط باشه هنره.

آقامجید گفت: کیفشو تو بکنی درد پاشو اون بکشه؟

امیرعلی لقمه ای خورد و گفت: اگه واقعاً اینقدر درد داشت که همه نمی پوشیدن. درد داری شبنم؟

شبنم خنده ای کرد و سری به نفی تکان داد. مریم خانم گفت: خدا به دادت برسه با این اوامر زور این!

شبنم خندید و گفت: من مشکلی ندارم.

_: بفرماین مامان خانم. کاسه داغتر از آش نشین دیگه. شبنم سالادو بده.

شبنم ظرف را برداشت و به طرف او چرخید. توی نگاه خندان و گونه های گلگونش برقی بود که دل امیرعلی فرو ریخت. شبنم ظرف را گذاشت. سرش را حرکتی داد و بافته ی مویش را به عقب پرت کرد. امیرعلی نفسش را بلند بیرون داد و با حرص فکر کرد: اگه باباش موافقت نکنه دیوونه میشم.

به شدت به سالاد چشم دوخت و عصبانی دو سه قاشق کشید. اینقدر تغییر ناگهانی اش واضح بود که آقامجید زیر لب پرسید: چی شده بابا؟

امیرعلی سرش را محکم تکان داد و گفت: هیچی!

شبنم آرام مشغول خوردن بود. با یک پا مچ پای دیگرش را ماساژ میداد و اعتراف نمی کرد که درد دارد. فقط امیدوار بود که بعد از شام بهانه ای پیدا شود که تمرین را ادامه ندهد.

بعد از شام آقامجید تلویزیون را روشن کرد. شبنم که داشت میز را جمع می کرد با هیجان گفت: من این سریال رو خیلی دوست دارم!

بهانه پیدا کرده بود. امیرعلی هم فهمید ولی حرفی نزد. حالش خوش نبود. دو سه تا ظرف را به آشپزخانه برد و گفت: تو برو تماشا کن. خودم جمع می کنم.

شبنم لبخندی زد و گفت: حالا هنوز تیتراژه.

_: نه برو.

شبنم از دم در آشپزخانه برگشت و آرام پرسید: چیزی شده؟

امیرعلی در حالی که نگاهش را می دزدید گفت: نه.

شبنم دست روی بازوی او گذاشت و با نگرانی پرسید: امیر؟...

امیرعلی کلافه نگاهش کرد و گفت: هیچی نیست برو شروع شد.

+: تو خوب نیستی. یه چیزی شده. از حرفای مامانت ناراحتی؟

_: نه بابا. حرف تازه ای نبود که.

+: پس چی شده؟

_: هیچی.

+: من کار بدی کردم؟

_: نه بابا.

+: از من دلخور نیستی؟

_: نه. برو.

شبنم لبهایش را بهم فشرد و در حالی که هنوز قانع نشده بود از آشپزخانه بیرون رفت. جلوی تلویزیون نشست و پاهایش را جمع کرد. می ترسید ناراحتی امیرعلی تقصیر او باشد.

امیرعلی میز را جمع کرد و مشغول شستن ظرفها شد. شبنم به آشپزخانه رفت و گفت: بذار من بشورم.

امیرعلی پشت به او با اخم گفت: لازم نیست. برو فیلمتو ببین.

+: چون گفتم می خوام فیلم ببینم ناراحتی؟

_: نه برو.

شبنم آهی کشید و غصه دار به اتاق برگشت. امیرعلی ظرفها را شست و توی اتاق پذیرایی پشت لپ تاپش نشست و مشغول کارهای حسابداری عقب افتاده اش شد.

فیلم که تمام شد شبنم کفشهایش را پوشید و در حالی که سعی می کرد مسلط و مطمئن راه برود به اتاق پذیرایی رفت. امیرعلی بدون این که سر بلند کند گفت: خسته شدی. برو بگیر بخواب. من یه خورده کار دارم.

+: دیگه یاد گرفتم. خوب خوب.

_: آفرین.

+: بشینم اینجا حواست پرت میشه؟

_: آره. برو بیرون.

شبنم از این جواب اینقدر ناامید شد که کم مانده بود همانجا بزند زیر گریه. خیلی خودش را کنترل کرد که تا اتاقش تحمل کرد. کفشها را گوشه ای گذاشت. روی تخت نشست و به اشکهایش اجازه داد جاری شوند. امیرعلی به این زودی حوصله اش سر رفته بود؟ دیگر دوستش نداشت؟

برای تنبیه خودش برخاست. در را بست. لباس عوض کرد. دراز کشید و به تاریکی چشم دوخت. تمام تلاشش را می کرد که صدای گریه اش بلند نشود و به گوش مریم خانم نرسد. اگر می رسید هم می گفت دلش برای خانواده اش تنگ شده است که خیلی هم دروغ نبود.

در اتاق باز و بسته شد. امیرعلی آرام جلو آمد و زمزمه کرد: چرا تو تاریکی؟

دیگر می دانست که شبنم از تاریکی می ترسد. هرچند شبنم مستقیماً اعتراف نکرده بود!

امیرعلی دوباره زمزمه کرد: خوابیدی؟

شبنم جوابی نداد. امیرعلی کنار تخت روی زمین نشست. توی نور کمی که از پنجره به اتاق می تابید، صورت شبنم را پیدا کرد و خم شد گونه ی خیسش را بو*سید. با تعجب دستی به گونه اش کشید و پرسید: گریه می کنی؟

شبنم با بغض گفت: مگه برات مهمه؟

امیرعلی پوزخندی زد و گفت: نه مهم نیست الکی پرسیدم!

شبنم رو گرداند. امیرعلی لب تخت نشست و با خوشرویی پرسید: به خاطر بدخلقی منه؟

شبنم بینیش را بالا کشید. به دیوار روبرویش دست کشید و گفت: دیگه منو دوست نداری.

امیرعلی خندید و پرسید: کی گفته؟

+: لازم نیست کسی بگه. حوصلت سر رفته.

امیرعلی گفت: آره از اولشم اصلاً راضی نبودم.

شبنم بیشتر به دیوار نزدیک شد و گفت: خب چرا اومدی؟ برو بیرون.

امیرعلی خندید و گفت: این چرندیات چیه شبنم؟ خب کار دارم. چکار کنم این دو روزی اصلاً به کارای خودم نرسیدم. قبلشم که همش مغازه بودم. اینجوری پیش بره صاحبکارام عذرمو می خوان.

+: آره کار داری. فقط من مزاحمم.

_: آخه خوشگل من، تو مثل مجسمه هم بشینی کنار من بازم نمی تونم فکر کنم که نیستی. چکار کنم عزیزم؟

+: هیچی. برو به کارات برس.

_: مگه میذاری؟

+: من که کاری بهت ندارم. خب برو.

_: شبنم؟...

شبنم لبخندی زد. دلش گرم شده بود. ولی ظاهراً هنوز قهر بود. امیرعلی به عادت این دو سه روزش بافته ی موهای او را باز کرد و همه را بهم ریخت. بعد به آرامی گفت: خیلی خب... بسه دیگه. آشتی. هان؟

شبنم بازهم رضایت نداد از دیوار دل بکند. امیرعلی شانه ی او را فشرد و گفت: اذیت نکن دیگه.

شبنم به پشت خوابید و نگاهش کرد. امیرعلی توی تاریکی خندید و گفت: بگیر بخواب.

اینقدر موهایش را نوازش کرد تا خوابش برد. بعد پاورچین از اتاق خارج شد و پشت لپ تاپش برگشت. چشمهایش را مالید و سعی کرد روی کارش تمرکز کند.