X
تبلیغات
رایتل

دلتنگی (4)

سه‌شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 10:01 ق.ظ

سلام سلام سلاممممم

رسیدن این ماه عزیز و پربرکت بر همه ی دوستداران خاندان عصمت و طهارت (ص) مبارک باشه امید که همگی بتونیم بهره ی خوبی از این مهمانی ببریم...


و حالا میریم که داشته باشیم یک پست سیزده صفحه ای! امیدوارم لذت ببرین. لذت نبردین هم فحش ندین تو روزه خوب نیست


به خانه که رسیدند دیروقت بود. سلام و علیک سریعی با مریم خانم کردند و هرکدام به اتاق خود رفتند. شبنم با چادر و لباس بیرون روی تخت نشست. به دیوار پشت سرش تکیه داد و به دیوار روبرو چشم دوخت. خسته پکر عصبانی...

دستهایش را بو کشید. بوی ساندویچ میداد. با حرص گفت آش نخورده و دهن سوخته!

از جا برخاست. دستهایش را شست و دوباره برگشت همانجا نشست. غرق فکر بود. اعصابش بهم ریخته بود و نمی فهمید چه کاری درست و چه کاری غلط است. اگر آقای صباحی به بابا می گفت که او را با امیرعلی دیده است...

لب به دندان گزید و سرش را به دیوار کوبید. با خودش گفت حالا که چی؟ فوقش همه چی بهم می خوره. بدتر از این که نیست. بذار هر مزخرفی که می خوان فکر کنن. ولی اگه ندیده بودن چی میشد؟...

چشمهایش را بست. اگر امشب بیرون نرفته بودند، با آن نادیای دل شکسته روبرو نمی شدند. و همینطور با خانواده ی صباحی. آن وقت قضیه ی خواستگاری به قوت خودش باقی می ماند و بعد از سفر احتمالاً در اسرع وقت قرارش را می گذاشتند و برای مراسم رسمی می آمدند. می توانست سپهر را توی کت شلوار و گلی سر جیب سینه اش تصور کند. با آن صورت آفتاب سوخته و موهای کمرنگ و لبخند کج شبیه هنرپیشه های هالیوود بود. همیشه فکر می کرد اگر با سپهر ازدواج کند عکسهای عروسیش محشر می شوند!!! ولی حالا چی؟... به طور قطع الان نگران عکسهای از دست رفته نبود. نگران سپهر هم نبود. حتی کمتر از آن چه که فکر می کرد از این که خواستگاریش بهم خورده است ناراحت بود. انگار همیشه ته دلش از تفاوتهای دو خانواده می ترسید. پدرها باهم دوست و همکار بودند، اما خانواده ها خیلی تفاوت داشتند. شبنم همیشه می ترسید نتواند با وسواسهای سیمین خانم کنار بیاید. با سمیرا دختر کوچک سیمین خانم که هنوز ازدواج نکرده بود هم رابطه ی خوبی نداشت. سپهر هم که صرفاً خوش تیپ بود. تا به حال بیش از سلام و علیک با او حرفی نزده بود. ولی به طور کلی اخلاقش را نمی پسندید. آن همه بی خیالی و خونسردی که در بیست و هفت سالگی هنوز چند واحد برای گرفتن لیسانسش باقی مانده بود و پول توی جیبش را از پدرش می گرفت، سربازی نرفته بود و کلاً اهمیتی نمی داد که چه پیش می آید.

شبنم تازه متوجه شد که برای اولین بار به این چیزها فکر می کند! تا به حال فقط قیافه ی او را دیده بود و به عکسهای عروسی فکر کرده بود. جالب بود که هیچوقت به فکرش نرسیده بود خب بعدش؟...

از حماقت خودش خنده اش گرفت و رو به دیوار روبرو زمزمه کرد بهتر که بهم خورد!

اما بلافاصله چهره اش درهم رفت. اعتبارش خدشه دار شده بود. حالا پشت سرش چی می گفتند؟ به بابا چی می گفتند؟ نکند داستان یک کلاغ چهل کلاغ بشود و طوری به گوش بابا برسد که هرگز او را نبخشد!

دوباره بغض کرد. دیگر اشکی نمانده بود بریزد. فقط نفسش به سختی بالا می آمد.

لای در اتاقش باز بود. یادش رفته بود در را ببندد. ضربه ی ملایمی به در خورد. امیرعلی با کت پیژامه ی سفید چهارخانه ی آبی قدمی تو گذاشت و با کمی تعجب و عصبانیت گفت: تو که هنوز لباستم عوض نکردی! می دونی ساعت چنده؟ بگیر بخواب.

چراغ را خاموش کرد و رفت. شبنم آهی کشید. از تاریکی می ترسید و الان که حال خوشی نداشت بیشتر از همیشه می ترسید. گوشیش را روشن کرد. هر سی ثانیه یک بار کلیدی را میزد تا روشن بماند. اینطوری نمیشد. برای فردا شب حتماً از خانه چراغ خوابش را می آورد. این چند شب همیشه تا دم خوابش گوشی را روشن نگه داشته بود و خدا می داند که چقدر از باتری بدبختش کار کشیده بود.

با نور گوشی لباسش را عوض کرد و بلوز شلوار خواب نخی خنک آستین بلندی را که برای مکه دوخته بود، پوشید. دوباره روی تخت نشست و پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید.

الان اینجا بود. این چند روز هیچ مشکلی نداشت. کاملاً احساس راحتی می کرد. انگار واقعا خانه ی خاله اش بود. حتی خیلی راحتتر! مریم خانم مثل خاله اش بهش نزدیک بود. از بچگی هروقت پشت در خانه مانده بود یا زنگ خانه ی آنها را زده بود یا دوستش معصومه. با نرگس مشکلی نداشت. همیشه مثل خواهر بزرگش بود. و امیرعلی... امیرعلی همیشه پسر بد بود! بداخلاق از خودراضی و بسته به موقعیت هر لقب ناخوشیند دیگری به او تعلق می گرفت. ولی در حقیقت اینطور نبود! بدیهای امیرعلی هم مثل بدیهای یک برادر بزرگتر بود! می دانید؟ به امیرعلی اعتماد داشت. کاملاً اعتماد داشت. آنقدر که وقتی مامان گفته بود خطبه ی دو هفته ای صرفاً برای این است که راحت باشد، اصلاً بهش فکر هم نکرده بود. تنها چیزی که اهمیت داشت دلتنگی شدیدش برای پدر و مادرش بود و این که به دلایل نامعلوم از این سفر بزرگ محروم شده بود.

از این کشف بزرگ جا خورد. هیچوقت درباره ی احساسش به امیرعلی یا واقعیت زندگی با سپهر فکر نکرده بود! و حالا گیج و درمانده مانده بود. باورش نمیشد که قلباً علاقه ای به سپهر نداشته باشد و یا امیرعلی آنقدرها هم آدم بدی نباشد!

موبایلش خاموش شد. باتریش تمام شده بود. یادش رفته بود شارژرش را دم دست بگذارد. و حالا نمی خواست در کمد را باز کند. صدا می داد و می ترسید اهل خانه را بیدار کند.

دراز کشید و سعی کرد بخوابد. اما هنوز درست خوابش نبرده بود که در خواب یک موجود ترسناک دید که به طرفش حمله کرد. از خواب پرید. قلبش به شدت میزد. چند دقیقه طول کشید تا جرأت کرد به سختی از جا برخیزد و در نور کم چراغ کوچکی که توی هال روشن بود، یواش یواش تا آشپزخانه برود. کمی آب نوشید. تمام تنش می لرزید و سعی می کرد سروصدا نکند.

نوک پنجه به هال برگشت. از ترس و گرما صورتش خیس عرق شده بود. به راهرو رفت. آبی به صورتش زد. خواست برگردد که متوجه ی صدایی از اتاق پذیرایی شد. ساعت از یک ونیم گذشته بود. راهرو نیمه تاریک بود. نفسش بند آمده بود و صدای ضربان قلبش توی سرش چند برابر میشد. لای در مهمانخانه را باز کرد. نور عجیبی گوشه ی اتاق دید. نزدیک بود از ترس قالب تهی کند. همان جا روی زمین وا رفت. تنش به در خورد و کمی صدا داد. ترسید. با خود گفت باختی. همه چی تموم شد...

 

دستی سر شانه اش خورد. امیرعلی سر پا نشست و پرسید: شبنم خوبی؟

شبنم آهی کشید و زمزمه کرد: تویی؟ فکر کردم دزده یا روح...

امیرعلی پوزخندی زد و پرسید: بالاخره کدومشون بود؟

شبنم گیج نگاهش کرد.

امیرعلی پرسید: چرا نخوابیدی؟

+: اون نور چیه؟

_: لپ تاپم. فکر کردی فضاییا حمله کردن؟!

+: آره یه همچین چیزی.

_: پاشو برو بگیر بخواب.

+: خوابم نمیاد. می ترسم.

_: از چی می ترسی؟ از جن و پری یا شایدم نادیا و خانواده ی صباحی. خیالت راحت نصف شبی هیچ کدوم از اینجا رد نمیشن.

امیرعلی این را گفت و رو گرداند. خودش یادآوری کرده بود، اما دوباره سردی و حس بدی به قلبش پنجه کشید. آن پسرک خیلی جذاب بود! حتماً شبنم دوستش داشت.

پایش خسته شده بود. روی زمین جلوی شبنم نشست و به چهارچوب در تکیه داد. تمام این چند روز درباره ی شبنم فکر نکرده بود. یعنی هنوز هم به نظرش همان دختر بچه ی ننر همسایه بود. همین! هیچ اتفاق تازه ای نیفتاده بود. ولی حالا آن خوش تیپ از راه رسیده بود و به دخترک همسایه نظر داشت! همین دختر بچه ای که هنوز هم دستش می زدی اشکش در میامد و هربار برای خرید می آمد حتماً برای خودش تنقّلی می خرید. مضافاً این که شبها هم کابوس می شد و از جن و پری می ترسید. راستی چند سالشه؟

این را نپرسید. ولی قبل از آن که بتواند جلوی زبانش را بگیرد پرسید: دوسش داری؟

شبنم سر بلند کرد و توی تاریکی نگاهش کرد. خنده اش گرفت! چقدر تو یک ساعت گذشته بزرگ شده بود! اگر همان وقتی که از ساندویچ فروشی بیرون آمده بودند، امیرعلی این را می پرسید از خجالت میمرد. تازه جوابش هم مثبت بود! ولی الان... انگار امیرعلی درباره ی یک خوراکی صحبت می کند یا هر شئی بی اهمیت دیگری!

تو نور کمی که از چراغ بیرون در راهرو به در مهمانخانه می تابید، امیرعلی خنده اش را دید و برداشت دیگری کرد. از جا برخاست و با کمی غیظ گفت: به پای هم پیر شین.

اما شبنم با خنده ی خواب آلوده ای گفت: دوسش ندارم.

امیرعلی پشت به او چیزی گفت که نشنید و رفت و دوباره روی مبل نشست و لپ تاپش را روی پایش گذاشت.

شبنم جلو رفت و زمزمه کرد: چی گفتی؟

امیرعلی با اخم به جدول ارقامی که روبرویش بود نگاه کرد و گفت: اگه دوسش نداشتی اینجوری بهم نمی ریختی.

شبنم خندید. کنار مبل سر پا نشست و آرنجهایش را روی دسته ی مبل امیرعلی گذاشت. نمی دانست چرا اینقدر سر خوش است! همین چند دقیقه پیش داشت از ترس کابوسهایش میمرد!

صورتش را روی دسته ی مبل گذاشت و گفت: خیلی خلی!

_: من خلم یا تو؟ مشنگ معلوم هست به چی می خندی نصف شبی؟!

از لحنش بیشتر خنده اش گرفت. راحت نشست و به دسته ی مبل کناری تکیه داد. توی نور کم جان لپ تاپ صورتش را میدید. کلافه و استفهام آمیز نگاهش می کرد. دیگر نخندید. احساس آرامش عجیبی می کرد.

امیرعلی دوباره گفت: با تو ام. چته؟!

شبنم متفکرانه پرسید: به نظرت دربارم چی میگن؟

امیرعلی با اخم به لپ تاپش نگاه کرد و گفت: هرچی بگن خنده دار نیست.

+: مهم هم نیست. بالاترین حدش اینه که دیگه معاشرت نکنیم. هوم؟ حتی اگه مجبور بشیم قطع رابطه بکنیم مامان ناراحت نمیشه. بابا هم می تونه هروقت دلش خواست یه وعده با آقای صباحی برن بیرون غذا بخورن. والا! چقدر جوش زدم الکی!

_: حالا که حالت خوبه پاشو برو بگیر بخواب بذار منم به کارم برسم.

+: امیرعلی؟

_: بله؟

+: از اون آلوچه ترشای تیوپی هنوز دارین تو مغازه؟

_: واییییی... نی نی کوچولو اونا عین پستونک میمونن. حداقل لیوانیشو بگیر. ای خدا اینو می خوان شوهر بدن؟!!

+: من نمی خوام عروس بشم. اککهی! چه گیری افتادیم! حالا دارین یا نه؟ من لیوانیاشو دوست ندارم.

_: فکر کنم باشه. شکلات فندقیشم هست.

+: آخ جون فردا میام می گیرم. می خوام برم پیش معصومه. شکلاتشم می گیرم وقتی سردیمون کرد به جای چایی نبات بندازیم بالا! فقط سعی کن یه کمی صاحبخونگی به جا بیاری و به مهمونتون تخفیف بدی!

امیرعلی نگاهی عاقل اندر سفیه به او انداخت و پرسید: یعنی شما مهمونین الان؟!

شبنم که بالاخره کمی شرمنده شده بود، با خنده گفت: خب آره دیگه.

_: جان مادرت برو بگیر بخواب. بذار به کارم برسم.

شبنم از جا برخاست و گفت: باشه فقط یه چی...

_: پفک نمکیم داریم.میری بخوابی یا نه؟

+: نه یعنی خب... هیچی شب بخیر.

_: شب بخیر.

امیرعلی به او که آرام دور میشد نگاه کرد. هنوز از در بیرون نرفته بود که به آرامی صدایش زد: شبنم؟

شبنم نگاهش کرد ولی جوابی نداد. امیرعلی با اشاره پرسید: چی می خواستی؟

شبنم شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی.

رویش نشد بگوید از تاریکی می ترسد. در اتاقش را کامل باز گذاشت تا باریکه ی نوری از هال بتابد. دراز کشید و با آرامش بی سابقه ای خواب رفت.

صبح روز بعد که بیدار شد، امیرعلی رفته بود. شبنم با آقامجید صبحانه خورد. از این که او روزبروز پیشرفت می کرد و حالش از روز اول بهتر شده بود خیلی خوشحال بود. کلی با سرخوشی شوخی کردند و برایش از ماشینها و قیافه های عجیبی که دیشب توی خیابان دیده بود تعریف کرد. البته با دقت کامل قسمت رستوران و ساندویچی را فاکتور گرفت. در نهایت طوری شد که مریم خانم و آقامجید مطمئن شدند که با آن دو خیلی خوش گذشته است و حسابی باهم رفیق شده اند. خب شاید واقعاً رفیق شده بودند، اما قطعاً خوش نگذشته بود.

بعد از صبحانه سری به معصومه زد. معصومه توی خانه تنها بود. پدر و مادرش سر کار بودند، خواهرش کلاس زبان و برادرش با دوستانش توی کوچه بود.

شبنم بعد از نیم ساعت که وراجیهای اولیه را کردند و البته هنوز حرفی درباره ی شب پر ماجرایش نزده بود، ناگهان گفت: من یه سر میرم سر کوچه می خوام لواشک بخرم، الان میام.

معصومه خندید و با شیطنت گفت: بخری؟ روز روزش تنقّلت رو مهمون آقامجید بودی، حالا می خوای از امیرعلی بخری؟

شبنم لب برچید و گفت: نامرد عمراً به من مجانی بده! این خسیس تر از این حرفاس! روش بدم می خواد پول تمام اوناییم که مجانی خوردم از حلقومم بیرون بکشه.

_: خیلی خب بذار منم حاضر شم بیام.

وارد مغازه شدند. امیرعلی نبود. شاگرد مغازه هم جلوی در مشغول خالی کرد جنس از توی یک وانت بود. شبنم و معصومه تا انتهای مغازه ی خلوت و خالی رفتند. شبنم به پنیرهای مختلف توی یخچال نگاه کرد و گفت: میگم معصوم...  اگه وسایل چیپس و پنیرم بخرم یکی از اون چیپس پنیرای ناب معصومی برام می پزی؟ این چند روزی خفه شدم بس غذای رژیمی خوردم. ساندویچ دیشبم که کوفتم شد.

_: دیشب؟ مگه بالاخره رفتین بیرون؟

+: دست رو دلم نذار. چه رفتنی! فکر کن کی ما رو باهم دید؟! سپهر و خونوادش! آبرو برام نموند. ولی می دونی چیه؟ بهتر! پسره فقط به درد پشت جلد مجله می خوره.

معصومه با حالتی نمایشی دست روی پیشانی او گذاشت و پرسید: تو تب نداری عزیزم؟ تا دیروز که براش میمردی!

شبنم سر کشید. کسی آنجا نبود. با اینحال صدایش را کمی پایین آورد و گفت: می دونی اولش خیلی غصّم شد. ولی بعدش نشستم کلی دو دوتا چار تا کردم. زندگی فقط قیافه نیست. من با خودش و خونوادش نمی تونم کنار بیام.

معصومه آه بلندی کشید و گفت: خدا رو شکر بالاخره عقل به کله ات برگشت. بعد این پسره ی گند دماغ از خودراضی چی؟

خنده ای رویایی روی لب شبنم نشست. یک بسته پنیر پیتزا برداشت و گفت: اینجوری نگو. اینطوریام نیست.

_: الاغ این اصطلاح مؤدبانه ی خودته! من که همیشه میگم این بابا طوریش نیست. تو اصرار داری فقط تا جلوی دماغشو می بینه. خسیسه و نمی دونم چیه و چیه...

+: هیس! اگه بیاد می شنوه. حالا چه فرقی می کنه که نظرم دربارش چی باشه؟ خواستگارم که نیست. این دو روزم تموم میشه و هرکی میره سی خودش.

_: یعنی دوسش داری.

+: من چی میگم تو چی میگی. ببین پنیر رنده شده بهتره یا از این ورقه ایا؟

امیرعلی پشت ستون پوزخند زد. دفتر حسابهای مغازه را توی دستش جابجا و کرد و دوباره سعی کرد حواسش را متوجه ی درصدی کند که باید روی قیمت خیارشورها برای فروش می کشید. جالب این بود که ناراحت نشده بود! از این بچه هیچ توقعی نداشت. بیشتر به نظرش خنده دار آمد.

کمی جابجا شد. خسته شده بود. قصد گوش ایستادن نداشت. ولی در واقع آنجا گیر افتاده بود. وقتی خواسته بود خودش را نشان بدهد، شنید که درباره ی سپهر حرف می زنند. دلش می خواست حقیقت را از زبان شخص سومی هم بشنود. بعد هم که صحبت خودش شده بود و دیگر نتوانسته بود بیرون بیاید.

صحبت دخترها که به بحث درباره ی پنیرها رسید، امیرعلی سر پا نشست و روی نوک پنجه از پشت قفسه رد شد و خود را به جلوی مغازه رساند. یقه اش را صاف کرد و از عباس پرسید: همه رو خالی کردی؟

_: دو تا گونی مونده.

معصومه به او اشاره کرد و به شبنم گفت: صاحبش امد.

شبنم خندید. بسته ی پنیر و سوسیس و سس گوجه و آبمیوه و لواشک و شکلات تیوپی را برداشت و همه را روی دخل جلوی امیرعلی چید. هنوز سرخوش بود. با لبخند گفت: سلام.

بعد بدون این که منتظر جواب شود، برگشت و گفت: معصوم چیپس و پفکم بردار.

معصومه بسته های چیپس و پفک را کنار بقیه ی خریدها گذاشت. امیرعلی به دقت یکی یکی را توی ماشین حساب قیمت زد و توی کیسه گذاشت. بعد کیسه را جلوی شبنم گذاشت و پرسید: امر دیگه ای ندارین؟

شبنم سرش را کج کرد و گفت: عرضی نیست.

امیرعلی نفس عمیقی کشید و سر به زیر انداخت. خداخدا می کرد حالت چهره اش عوض نشود. نگاهی به عدد روی ماشین حساب انداخت. معصومه پشت سر شبنم پابپا می کرد که بروند.

امیرعلی کیسه را به طرف شبنم گرفت و گفت: بفرمایید.

شبنم با یک دست کیسه و با یک دست کیف پولش را گرفت و پرسید: چقدر شد؟

امیرعلی توی چشمهایش نگاه کرد و زیر لب گفت: برو.

شبنم هم که به قول معصومه شووووت! دوباره پرسید: خب چقدر شد؟

عباس جلو آمد و گفت: آقا گونیای برنج رو بچینم تو قفسه؟

امیرعلی سر بلند کرد و با اخمی که سعی داشت دستپاچگی اش را بپوشاند گفت: آره دیگه می خوای کجا بذاری؟

شبنم ماشین حساب را پیش کشید. اما قبل از این که عددش را ببیند، امیرعلی آن را صفر کرد.

+: چرا اینجوری می کنی؟ چند شد؟

امیرعلی نگاهی به پیرمردی که از مشتریهای ثابت مغازه و اهالی محترم بود، انداخت. به زحمت لبخندی زد و خوشامد گفت. شبنم بسته ی پنیر را بیرون کشید و سعی کرد قیمت مصرف کننده را بخواند.

همین که پیرمرد چند قدم پیش رفت، امیرعلی رو به معصومه به تندی گفت: اینو بردار ببر بیرون.

معصومه خندید. بازوی شبنم را کشید و او را به زور بیرون برد. شبنم عصبانی بسته ی پنیر را توی کیسه انداخت و گفت: چرا همچین می کنی؟ هنوز حساب نکردم.

_: بیخیال. نمی خواست حساب کنه.

+: یعنی چی نمی خواست؟ افه ی فروشندگی میومد! بذار برم پولشو بدم. از خرید نسیه بدم میاد.

_: باهوش! تو زنشی! می خوای این چارقرون و ده شه رو باهات حساب کنه؟

شبنم آستیش را از دست معصومه بیرون کشید و با اخم گفت: این مسخره بازی چیه شما دو تا راه انداختین؟ مگه من میمون معرکه ام سربسرم میذارین؟

معصومه قدمی عقب رفت و خیلی جدی او را برانداز کرد. بعد دوباره هم قدمش به راه افتاد و گفت: نه میمون از تو خوشگلتره!

+: زهرمار! من از این چیپس و پنیر نمی خورم گفته باشم!

_: حالا مگه من برات درست کردم که چونه می زنی؟ خب نخور.

شبنم با بیچارگی پرسید: واسه چی اینکارو کرد؟ بذار برم پولشو بدم.

معصومه در خانه شان را باز کرد و در حالی که او را به زور هل می داد تو، گفت: آی کیو نمی خواست ازت بگیره. اگه یه جو آبرو براش تو محل گذاشتی! ای تف تو روحت!

+: عفت کلام داشته باش معصومه!

معصومه خندید و گفت: چشم.

چادرش و روسریش را برداشت. توی آینه دم در موهایش را مرتب کرد و بعد نگاهی به شبنم که با همان حال نزار کیسه به دست دم در ایستاده بود انداخت. پرسید: تا ابد می خوای اونجا وایسی؟ خوش بگذره. من که میرم تو.

شبنم به دنبالش وارد شد. کیسه را روی اپن آشپزخانه گذاشت و گفت: خیلی مسخره بود. ظهر که اومد خونه باهاش حساب می کنم. فقط آقامجید باید خواب باشه. اگه بفهمه سر چی دارم بحث می کنم حسابی دلخور میشه. اصلاً بهش توهین میشه. ولی دلم نمی خواد زیر دین امیرعلی بمونم.

معصومه توی آشپزخانه رفت. روی اپن خم شد و پرسید: ناقلا نگفتی دوسش داری یا نه؟ هرچی باشه الان شوهرته!

+: دست بردار تو هم معرکه گرفتی شوهر شوهر راه انداختی. ای خدا کاش می خوابیدم و وقتی بیدار می شدم که این ده روز گذشته بود.

معصومه بسته ی سوسیس را باز کرد و گفت: بعدش چی میشه؟ بالاخره که نمیشه ولت کنه بره. نصف محل می دونن تو خونشونی. و خیلیام می دونن تو زنشی. نمیشه که بقول تو هرکی بره سی خودش. مردم کلی حرف درمیارن.

شبنم با وجود تهدیدهایش یکی از لواشکهای تیوپی را برداشت روی مبل نشست و در حالی که آرام آن را می مکید، گفت: مردم هرچی دلشون می خواد بگن. ملت عروسی می کنن با چار تا بچه طلاق می گیرن هرکدوم میرن پی زندگیشون. من برای این که دو هفته اونم از سر لاعلاجی مهمونشون بودم باید جواب پس بدم؟ اصلاً اگه بیاد خواستگاریمم قبول نمی کنم.

_: ولی از من می شنوی قبول کن. امیرعلی پسر خوبیه.

+: ارزونی خودت.

_: مطمئنی؟

معصومه این را پرسید و سرش را به خرد کردن سوسیسها گرم کرد. شبنم بعد از چند لحظه آرام گفت: فقط براش دعا می کنم خوشبخت بشه. همین.

معصومه سر بلند کرد و با غم به دخترک نگاه کرد. مطمئن بود امیرعلی دوستش دارد. چرا شبنم لج می کرد؟

آهی کشید و به کارش ادامه داد. مواد زیاد بود. یک بشقاب جدا آماده کرد و گفت: اینو ببر خونه برای امیرعلی گرم کن. بالاخره حساب که نکرده، اینجوری از خجالتش در بیا.

شبنم با اخم گفت: لازم نیست. پولشو بهش میدم.

_: لج نکن شبی! لابد اونم بدش نمیاد بعد از چند وقت یه غذای غیر رژیمی بخوره. اینو می ذارم تو یخچال. یادت نره ببری.

شبنم جوابی نداد. حمیده خواهر معصومه از کلاس زبان برگشت و دور هم چیپس و پنیر خوردند و کلی شوخی و سر و صدا کردند و بالاخره ساعت نزدیک یک بعدازظهر بود که شبنم عزم رفتن کرد. دم در که رسید، معصومه با بشقاب چیپس و پنیر جلو آمد و بدون حرف آن را به طرف او گرفت. شبنم نگاهی به بشقاب انداخت و گفت: میگم تو درست کردی.

_: داری بهش بد می کنی.

+: نه که اون خیلی خوش اخلاقه! توقع داری عاشقشم بشم.

معصومه آهی کشید و شبنم بالاخره رفت. دم در خانه به زحمت یک دستش را آزاد کرد. نگاهی به ساعت و نگاهی به آیفون انداخت. مشغول صحبت شده بودند یادش رفته بود که آقامجید سر ظهر نهار می خورد و می خوابد. اگر زنگ میزد از خواب می پرید. با خود فکر کرد: زنگ خونه ی نرگس رو می زنم، چیپس و پنیرم می برم براش! عالی شد!

کلی به فکر خردمندانه اش آفرین گفت، اما هنوز زنگ نزده بود که کلید توی در چرخید و امیرعلی از پشت سرش در را باز کرد. شبنم وحشتزده هینی کشید و گفت: تو چرا مثل روح میای؟!

_: والا من سلام کردم؛ ولی اینقدر حواست پرت بود که نشنیدی. حالا چرا وایسادی؟ برو تو.

شبنم با عجله وارد شد و صبر کرد تا امیرعلی هم آمد و در را بست. امیرعلی جلو آمد. یک چیپس از روی بشقاب برداشت و قاطعانه گفت: این دو هفته ای هرچی از مغازه برداری مجانیه. اینقدر منو جلوی ملت ضایع نکن.

+: تو منو ضایع نکن. برای چی مجانیه؟

امیرعلی که چند قدم دور شده بود برگشت و گفت: برای این که مهمونمونی. مراممون اجازه نمیده حساب کنیم. میگی نه عصر از بابا بپرس.

+: بابات که قربونش برم طول سالم زورش میاد حساب کنه.

_: یه شبنم جون که بیشتر نداره. چکااار بکنه؟

+: حسود نیاسود.

و خندید. امیرعلی یک چیپس دیگر برداشت و پرسید: اون همه چیپس و پنیر همینقدر شد؟

+: نخیر بقیشو خوردیم. این مال توئه. اینجوری نخور بذار گرمش کنم پنیراش آب شه.

امیرعلی خندید. دست دور شانه های او حلقه کرد و باهم وارد شدند. اما شبنم بلافاصله خودش را کنار کشید و با عصبانیت پرسید: چکار می کنی؟

_: می دونی خیلی خنده داری؟

+: نخیر نیستم.

_: هیسسس بابا خوابیده.

شبنم اخم کرد و رو گرداند. بی سر و صدا به آشپزخانه رفت. مریم خانم نبود. احتمالاً برای نرگس نهار برده بود و چند دقیقه ای همانجا میماند. شبنم بشقاب را توی ماکروفر گذاشت. چادرش را توی اتاقش پرت کرد و با چهره ای گرفته و درهم به آشپزخانه برگشت. اما با دیدن مریم خانم به ناچار اخمهایش را باز کرد و لبخندی زورکی زد. مریم خانم با خوشرویی پرسید: خوش گذشت؟

شبنم به آرامی تأیید کرد و در ماکرو را باز کرد. مریم خانم پرسید: این چیه؟

+: چیپس و پنیر. شمام بفرمایین.

_: نه عزیزم نوش جونت. من پنیر پیتزا اذیتم می کنه.

بشقاب را روی میز گذاشت. امیرعلی وارد آشپزخانه شد و در حالی که پشت میز می نشست گفت: به به دست معصومه خانم درد نکنه. حتماً از قول من ازش تشکر کن.

شبنم با غم نگاهش کرد. یاد وقتی افتاد که محکم به معصومه گفته بود "ارزونی خودت"

سر میز نشست و به دستهای امیرعلی خیره شد. امیرعلی با دهان پر اشاره کرد: چی شده؟

+: چرا دست معصومه درد نکنه؟

امیرعلی با تعجب پرسید: مگه اینا رو اون درست نکرده؟ خب باهم درست کردین. دست هر دوتون درد نکنه. دست تو بیشتر درد نکنه. خوبه؟

خندید و لقمه ی دیگری خورد.

شبنم متفکرانه گفت: نه من کمکش نکردم. هی رفت رو اعصابم باهاش قهر بودم. بشقابم خودش داد بیارم.

_: اگه گذاشتی دل راحت یه لقمه بخوریم... منظورت چیه؟

شبنم شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی. بخور.

امیرعلی چهره درهم کشید و به خوردن ادامه داد.

بالاخره هم بشقاب را کناری گذاشت و شکر خدا کرد. بعد از جا برخاست و گفت: به هرحال متشکرم.

شبنم بدون این که برخیزد یا نگاهش کند، زیر لب گفت: خواهش می کنم.

امیرعلی دوباره نشست و پرسید: چی شده؟

+: هیچی.

_: از چی دلخوری؟

+: هیچی.

امیرعلی لبخند زد. نمی توانست بگوید که قسمتی از حرفهایشان را شنیده است. دخترک نگفته بود دوستش دارد. حرف را عوض کرده بود. می توانست بگوید دوستش ندارد. ولی نگفته بود!

امیرعلی دست روی دست او روی میز گذاشت و پرسید: با معصومه حرفتون شده؟

شبنم دستش را از زیر دستش بیرون کشید و در حالی که برمی خاست گفت: چیز مهمی نبود.

بعد هم با عجله از آشپزخانه بیرون رفت. امیرعلی لبخندی زد و زمزمه کرد: من بالاخره ازت اعتراف می گیرم.

شبنم به اتاقش رفت و پریشان روی تختش نشست. همه چی قاطی شده بود. چند دقیقه گذشت ولی آرام و قرار نداشت. از اتاقش بیرون آمد. بی هدف به طرف راهرو رفت. دستهایش را شست. وقتی برمی گشت تقریباً با امیرعلی برخورد کرد. به سرعت پرسید: مگه امروز نمیرین فیزیوتراپی؟

امیرعلی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: هنوز یه ربع وقت داریم. بابا خوابه.

شبنم سری به تأیید تکان داد و خواست برود که مریم خانم رسید و توی درگاه ایستاد. به ناچار توقف کرد. مریم خانم از امیرعلی پرسید: تو بالاخره لباس خریدی؟

_: نه مامان یه چیزی می پوشم دیگه. مثل خانما نیست که واجب باشه لباسم نو باشه.

+: به هر حال اگه نو باشه عزتی گذاشتی به پسرعموت.

_: عزت و احترام سر جاش. کمکش می کنم برای کارای مجلسش. فکر می کنم این حرکت مناسبتر باشه.

+: لازم نیست تو منو تربیت کنی. ضمناً برای شبنم هم باید لباس بخری.

شبنم با تعجب به مریم خانم نگاه کرد. امیرعلی معترضانه گفت: مادر من! من از لباس زنونه چی سرم میشه؟ شما خودتون بخرین با من حساب کنین.

شبنم گفت: من اصلاً لباس نمی خوام.

مریم خانم گفت: نمیشه باید لباس بخری. جمعه عروسی پسر عموشه. تو هم مهمون مایی باید بیای.

+: آخه برای چی؟ من می مونم پیش آقامجید.

_: نه دیگه اگه خدا بخواد می خوایم آقامجیدم ببریم. دکتر گفته کم کم می تونیم مسکناشو کم کنیم. دیروز عصر که رفتیم از پیشرفتش خیلی راضی بود و من همه رو مدیون قدم خوش تو می دونم.

+: خدا رو شکر. ولی به من ربطی نداره ها! من اگه قدمم خیر بود خودم به نوایی می رسیدم.

و خندید. امیرعلی هم خندید و گفت: من برم بابا رو بیدار کنم.

اما مریم خانم بازویش را گرفت و گفت: هی زبل خان... در اولین فرصت با شبنم میرین لباس می خرین.

شبنم دوباره معترضانه گفت: من لباس نمی خوام. اصلاً میرم پیش معصومه.

مریم خانم گفت: نخیر شما رسماً دعوت داری. یعنی چی میرم پیش معصومه؟

شبنم بالاخره تسلیم شد و گفت: باشه میام. ولی لباس دارم. همونی تو عروسی مهسا پوشیدم می پوشم. اینا که قوم و خویش مشترک ندارن کسی لباسمو ندیده.

بعد نگاهی به امیرعلی که داشت پوزخند میزد انداخت و گفت: به فرض این که سیصد بارم پوشیده بودمش مهم نبود. طوریش نیست. قشنگه.

مریم خانم گفت: نه عزیزم اون لباس خیلی سادست. برو یه لباس مجلسی بخر. هدیه است. داشته باش.

+: نمی خوام. اصلاً نمی خوام برم بیرون.

امیرعلی کمی عقب خزید و طوری که مادرش نبیند اشاره کرد: کوتاه بیا.

شبنم کلافه گفت: همون خوبه دیگه.

مریم خانم گفت: آخه گلم چرا اینقدر تعارف می کنی؟ اینجا رو خونه ی خودت بدون. من که میشناسمت. اگه مامانت بود تو الان زمین و زمون رو بهم می دوختی که کفش و لباس تهیه کنی.

شبنم که کم مانده بود اشکهایش بریزند گفت: ولی الان لباس دارم.

مریم خانم قاطعانه گفت: داری تعارف می کنی و منم از تعارف خوشم نمیاد. یه دست لباس که اینقدر جر و بحث نداره.

شبنم سر به زیر انداخت و به ناچار گفت: چشم.

مریم خانم پیشانیش را بوسید و گفت: آفرین دختر گلم.

بعد به هال رفت تا آقامجید را بیدار کند. شبنم سر بلند کرد. امیرعلی قیافه ی درهم او را تقلید کرد و شکلک درآورد. شبنم بیشتر عصبانی شد و با اخم به اتاقش برگشت.

صدای بهم خوردن در را که شنید بازهم صبر کرد. اینقدر که سر و صدای رفت و آمد مریم خانم هم تمام شد و برای استراحت به اتاقش رفت.