نمای وبلاگ گلهای صورتی (1) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

گلهای صورتی (1)

جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 09:59 ب.ظ

سلام بر همه ی دوستان گل و مهربانم

انشاالله که خوب و خوشحال و سالم باشین

اینم قصه ی جدید. با سبک جدید. زمان حال تا حالا ننوشته بودم. امیدوارم بتونم خوب پرداختش کنم. شروع قصه برداشت آزادیه از داستان خوبتر از آن که واقعیت داشته باشد، نوشته ی کریستین هیگینز و ترجمه ی آیدا از کاربران سایت نودهشتیا. بقیشم که دیگه زحمت رفیق قدیمی الهام بانو و یه دوست عزیز که خودش می دونه و این داستان رو بهش تقدیم می کنم

امیدوارم که لذت ببرین


آبی نوشت: هنوز جمعه است. ولی این قسمت آماده بود و منم فردا خیلی کار دارم. انشاءالله شنبه ی آینده با قسمت بعدی میام.


بنفش نوشت: شدیداً امیدوارم قبل از نصف شب خوابم ببره! یعنی ممکنه؟!


گلهای صورتی

 

به دیوار تکیه داده ام و دارم به کفشایم نگاه می کنم که خانم دکتر میگوید خانم صبحی یه دستمال بذار اینجا. اون چراغم روشن کن. این دریل رو استریل کردی؟

دستمال را کنار دستش میگذارم و می گویم بله تمیزه.

سر راه چراغ را هم روشن می کنم و فکر می کنم کاش میشد کارم را عوض کنم.

از صدای دریل چندشم میشود. چشمهایم را می بندم و فکر می کنم کاش اقلاً به جای یک خانم دکتر اخموی پنجاه ساله با یک آقادکتر جوان تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده طرف بودم.

همانطور چشم بسته قیافه ی دکتر جوان را مجسم می کنم که از بالای ماسک با نگاه نافذی نگاهم می کند و میگوید حواست کجاست خانم صبحی؟

البته این را آقای دکتر خوش تیپ نگفت. خانم دکتر خودمان گفت. نفس عمیقی می کشم و دو واحد آمالگام آماده می کنم. توی سرنگ مخصوص می کشم و به دکتر میدهم. تو خیالم به آقای دکتر خوش تیپ میدهم و یک لبخند هم می زنم. البته لبخند را در واقعیت هم زدم و باعث شد خانم دکتر بدبینانه ابرویی بالا ببرد و بپرسد تو حالت خوبه؟

لبخند روی لبم ماسید. سری به تأیید تکان دادم و گفتم بله خوبم.

رو برگرداندم و تقویم روی میز را بدون این که چیزی بخوانم ورق زدم. اگر آن دکتر خوش تیپ بود، شاید کم کم عاشقم میشد و یک روز همینطور که سرش پایین بود و خیلی جدی مشغول بررسی کردن فرزها و دریل ها بود، می پرسید: تو قصد ازدواج نداری خانم صبحی؟

آن موقع یک چیزی توی دلم می ریخت پایین و می گفتم امم... چی بگم... راستش قصد ادامه تحصیل دارم.

او هم ابرویی بالا می انداخت و با شیطنت می پرسید واقعاً؟

خب واقعاً! کتابهایم را با خودم می آورم و هروقت فرصت کنم درس می خوانم. گرچه علاقه ای به درس و دانشگاه ندارم. اگر داشتم توی این چند سال بالاخره یک ده کوره ای قبول شده بودم. موضوع اینست که بیشتر دخترهای فامیل دانشگاه دیده اند و قبول نشدن من برای مامان باعث سرشکستگیست. خواستگار درست و درمانی هم که ندارم. پس قصد ادامه تحصیل دارم! آن هم نه دانشگاه های بدون کنکور. فقط سراسری!

خانم دکتر میگوید یه وقتی برای همین هفته براشون بذار.

به مریض که بلند شده و به طرفم می آید نگاه می کنم و می پرسم ببخشین اسمتون؟

سعی می کنم صفحه ی امروز را پیدا کنم و اسم مریض را بخوانم که خودش میگوید افخمی هستم.

سری تکان میدهم و باز ورق می زنم. بعد میگویم چهارشنبه صبح خوبه؟ ساعت ده؟

خوبه...

به کفشهای راحتی اش نگاه می کنم و فکر می کنم راستی اسم دکتر خوش تیپه چیه؟ افخمی خوبه؟ بهش میاد؟ شاید از اقوام این خانم باشه. نه اگر قوم و خویششون بود که نمیومد پیش خانم دکتر! شایدم باشه ولی خانم افخمی ترجیح میده پیش یه دکتر با تجربه بره. یا کلاً هم جنساشو بیشتر قبول داره.

اسم خانم افخمی را در صفحه ی چهارشنبه یادداشت می کنم و کنارش می نویسم ده صبح. تشکر می کند و میرود. و من دوباره غرق رویایم درباره ی آقای دکتر افخمی می شوم. اسم کوچکش چیست؟

مریض بعدی ناله کنان رویایم را برهم می زند. دارد به دکتر میگوید از دیشب دندانش یکسره درد دارد.

برایش پیش بند می بندم و دور و بر دکتر را مرتب می کنم. مریض میگوید افشین گفت همون دیشب بیام، اما راستش فکر کردم خوب میشه.

افشین؟ نه دوست ندارم. ولی خوب میشه ها! افشین افخمی. آخه افشینم شد اسم؟ بیشین بابا. خوبه دیگه. واقعی که نیست حرص می خوری!

تا بعدازظهر با تجسم کار کردن برای افشین افخمی می گذرانم. اینطوری تحمل کارم آسانتر میشود. وقتی بیرون می آیم هوا اینقدر خوبست که ترجیح میدهم پیاده بروم. سر راه جلوی گل فروشی می ایستم و به دسته های گلهای رنگارنگ خیره میشوم. همه رنگ هست. ولی من گلهای صورتی را ترجیح میدم. رزها، میخک ها، گلایل ها و بقیشان که اسمشان را بلد نیستم. افشین افخمی همیشه برایم گل صورتی می خرد. می دانید... آخه قرمز به نظرم خیلی تند است. البته گل در هر صورت زیباست و علامت محبت، اما خب... من ترجیح میدهم صورتی باشد. این را افشین خوب می داند. مثل امروز که وقتی وارد مطب شد و یک شاخه گل صورتی گذاشت روی میزم!

وارد گل فروشی میشوم و یک شاخه رز صورتی برمی دارم و بو می کشم. لعنتی هیچ بویی ندارد. باز میخک ها بهترند. کمی عطر دارند. میخک برمی دارم. ولی یک شاخه میخک خیلی رویایی نیست، هست؟ هست آقای افخمی؟

تو خیالم بهم یک لبخند جذاب می زند و میگوید مهم حسیه که پشتشه.

سری به تأیید تکان میدهم. نگاهی به فروشنده می اندازم که دارد فوتبال تماشا می کند. این مردها همه ی زندگیشان فوتبال است؟ فوتبال و اخبار! افشین هیچ وقت فوتبال نگاه نمی کند. خوشش نمی آید. اخبار هم گهگداری. بالاخره نمی شود از دنیا بی خبر بود.  

گل را روی پیشخان می گذارم و توی کیفم دنبال کیف پول می گردم. در همان حال می پرسم چقدر شد؟

می پرسد همین یه شاخه؟

پ ن پ... پوه! خب می بینی که همین یک شاخه است! درست است که افشین افخمی خیلی دست و دلباز است و دلش می خواهد دنیا را به پای من بریزد ولی خب بنده خدا اول کارش است. تازه کلی هم قرض و وام برای راه انداختن مطبش دارد. نمیتواند که هرروز برای من دسته گل بخرد!

لب برمی چینم و با دلخوری میگویم بله همین یکی. لطفاً بپیچین ولی شلوغش نکنین. فقط یه کم برگ بذارین. بله همینا خوبه.

پول را روی پیشخان می گذارم و سر به هوا بیرون می آیم. آفتاب چشمم را می زند. چشمهایم را می بندم و بینیم را توی گل فرو می کنم. نفس عمیقی می کشم و میگویم مرسی آقای افخمی.

به یک نفر تنه ی محکمی می زنم. در کسری از ثانیه که طول می کشد تا چشمهایم را باز کنم و عذرخواهی کنم، فکر می کنم افشین افخمی؟ آیا واقعاً همانقدری که فکر می کنم خوش تیپ است؟

هنوز توی تجسم موهای مجعد زیبایش بودم که واقعیت مثل سیلی تو صورتم خورد. روبرویم مرد اخموی سبیل کلفت ترسناکی بود که با صدای نخراشیده اش داد زد: حواست کجاست خانم؟

چی میشد به جای این مردک نخراشیده، افشین افخمی بود؟ لابد الان خنده اش می گرفت و می گفت: هی تو که باز تو هپروتی!

چقدر خنده اش رو دوست دارم! ولی در واقع باعجله عذرخواهی می کنم و بر سرعت قدمهایم هم اضافه می کنم. از قیافه ی آن مرد ترسیده ام. ولی نه... افشین افخمی شانه به شانه ام می آید و نمی گذارد هیچ کس کوچکترین جسارتی به من بکند! اوه خدایا چقدر دوستش دارم!

به خانه رسیدم. ولی هیچ افشین افخمی ای در کار نیست که برایم کلید بیندازد و در را باز کند، بعد کنار بایستد و با لبخند بگوید بفرمائید.

کلیدم را به زور از لای خرت و پرتهای ته کیفم پیدا می کنم و در را باز می کنم. دوباره نگاهی به اطراف می اندازم بلکه افشین افخمی همین دور و بر باشد. اما نیست. آهی می کشم و وارد می شوم.

خب... من می دانم او وجود خارجی ندارد. ولی تجسمش حالم را بهتر می کند. پس چرا این کار را نکنم؟ خواهش می کنم بهم انگ دیوانگی نزنید. حتماً شما هم رویایی برای خودتان دارید.

بی حوصله از حیاط رد می شم و به اتاق می رسم. بلند سلام می کنم. همه سر میز هستند. جوابم را می دهند. مامان میگوید امروز دیر کردی. بیا بخور تا یخ نکرده.

تقریباً نهارشان را خورده اند. بابا بلند می شود و جلوی تلویزیون می نشیند. ساعت دو است. اخبار شبکه یک.

دستهایم را می شویم. گل را توی گلدان سر میز می گذارم و می نشینم.

مامان میگوید نصف حقوقتو میدی گل می خری.

یک کفگیر چلو می کشم و می گویم نصف حقوقم نیست. چند روز یه بار یه شاخه می خرم.

مامان برایم خورش می ریزد و میگوید تو باغچه که گل هست. اگه ذوق داشته باشی و یه کم زحمت بکشی خیلی بیشتر از اینم میشه.

سری تکان میدهم و ترجیح میدهم بحث نکنم. گرسنه تر از این حرفها هستم. نهارم را می خورم و گل را به اتاقم می برم. کنار کامپیوتر می گذارم. کامپیوتر را روشن می کنم. تا راه بیفتد لباس عوض می کنم و می نشینم. هنوز درست بارگیری نشده است که وارد اینترنت میشوم و با بی حوصلگی به آن دایره ی چرخان نگاه می کنم. بعد فکر می کنم نه... من خیلی هم خوشحالم. الان می خواهم با افشین چت کنم و بهش بگویم که چقدر دلم براش تنگ شده است!

پوزخندی می زنم و می گویم چقدر مسخره! هنوز یک ساعت نشده که از مطب آمده ام. اگر واقعی بود هم دلم برایش تنگ نشده بود. بی خیال بابا... ول کن این افشین افخمی را. وبلاگ را عشق است!

مدیریتم را باز می کنم. سه تا کامنت. کلیک می کنم و چشمهایم را برای چند لحظه می بندم. حدس می زنم. اولیش تبلیغاتیه، دومیش فروغ، سومیش... اوممم... بهراد.

چشمهایم را باز می کنم. از اسم افشین نفسم بند می آید. سریع کامنتش را می خوانم. مسخره... یک کامنت تبلیغاتی! به سایت ما بیایید و با چند کلیک پولدار شوید! اهه... حالمو گرفتی. اصلاً افشین افخمی هم بره بمیره. اصلاً از دندان پزشک جماعت خوشم نمیاد.

وا رفته و درهم میروم سراغ بعدی. اما با دیدن اسم بهراد لبخند می زنم و نفس عمیقی می کشم. از اسم بهراد خوشم می آید. می دانم اسم واقعیش نیست. ناسلامتی قوم و خویشیم. ولی اولین و آخرین بار که دیدمش هشت سال پیش بود. آخه اینجا زندگی نمی کردند. قوم و خویش نزدیک هم نیستیم که سالی یک بار همدیگر را ببینیم. پدرش می شود پسردایی مادربزرگم یا یک همچین چیزی. اسمش رضاست. وقتی دیدمش داشتم با دختر خاله اش حرف می زدم. قبل از این که از این شهر بروند، تو خانه شان یک مهمانی بود. به چه مناسبت بود اصلاً یادم نیست. با تنها دختر نوجوانی که نزدیکم نشسته بود سر صحبت را باز کردم. صحبت رسید به وبلاگ و گفتم تازه وبلاگ باز کردم.

نسرین هم با هیجان گفت رضای ما هم وبلاگ داره.

گفتم خب تو هم یکی باز کن.

گفت نه بابا من حوصله ی خوندنشم ندارم. چه برسه نوشتن. رضا بیا. آدرستو به گلنوش بده.

رضا که داشت پذیرایی می کرد، با ظرف شیرینی جلو امد و پرسید آدرس چی رو بدم؟ گلنوش کیه؟

نسرین کلافه گفت آدرس وبلاگتو دیگه! گلنوش اینه. دختر آقای صبحی. قوم و خویش شماست. من باید معرفی کنم؟

رضا هم گفت معذرت می خوام.

بعد هم آدرس وبلاگش را طبق دستور نسرین روی کاغذ نوشت و به من داد.

از آن موقع شدیم دوست وبلاگی. الان بعد از هشت سال که من هفت تا وبلاگ و او هم سه تا وبلاگ عوض کرده ایم، هنوز هم برای هم کامنت می گذاریم. دیگر هم ندیدمش. شنیده ام که دوباره ساکن اینجا شده اند. ولی خب معاشرتی نداریم.

راستش را بخواهید علاقه ای هم به دیدنش ندارم. یعنی به دیدن هیچ دوست وبلاگی ای علاقه ندارم. نمی دانم چطور توصیف کنم. ولی من همین حالت مجازی رو دوست دارم. دلم نمی خواهد تصویر ذهنیم بهم بریزد. مثلاً آن پسربچه ی لاغر سبزه حالا بعد از هشت سال حتماً عوض شده است. یا بقیه ی دوستهای مجازی که اصلاً ندیدمشان. مثلاً همین فروغ که خیلی هم جون جونی هستیم، به فرض اگر ببینمش اصلاً نمی دانم بهش چی بگویم. یا سمیرا... اگر خیلی زشت باشد چکار کنم؟ یا آفرین... یا نوشا... یا...

بی خیال... فعلاً برویم سراغ کامنتها. کامنت تبلیغاتی افشین را پاک می کنم و کامنت بهراد را با لبخند می خوانم.

سلام زیتونی (اسم مستعارم زیتون است)

ببین می گویم اگه سر خانم دکتر رو بکنی زیر آب خیلی بهتره ها (نیشخند)

می خندم. پستم گلایه از کار و خانم دکتر بود. کامنت بعد مال نوشاست که کلی همدردی کرده است. جواب میدهم و فکر می کنم دوستی وبلاگی در همین حدش عالیست. برای چی میروند قرار وبلاگی میگذارند؟ دلم نمی خواهد با دیدن طرف حسم نسبت بهش عوض بشود. ندیده راحتترم. خب بابا خجالت می کشم. توضیح واضحتر از این؟!

میروم وبلاگ بهراد. عید نوروز کیش بوده اند. سفرنامه با عکس گذاشته است. توضیحانش جالبست. از لحن طنز و زاویه دید خاصش خوشم می آید. یک عکس بانمک از دستش روی نرده ی راه پله گرفته است. نوری که روی دستش افتاده با برگی از گلدان کنار راه پله، ترکیب جالبی درست کرده است.

درباره ی دانه دانه ی عکسها و حرفایش نظر میدهم. مجبور میشوم سه تا کامنت بگذارم. می آیم بیرون. به بقیه ی وبلاگها سر می زنم. دوباره برمی گردم وبلاگ بهراد. معمولاً این ساعت آنلاینست و احتمالاً الان جواب داده است.

نامرد عوضی! تأیید کرده و به جای جواب فقط زیر کامنت سومی نوشته است به اندازه ی سه تا پست کامنت گذاشتی. چقدر حرف می زنی تو!

ای بدجنس! می نویسم تو لیاقت نداری! خجالت بکش! این به جای تشکرته که وقت گذاشتم و به این دقت خوندم و نظر گذاشتم؟ زود عذرخواهی کن. زووووود!

یک آیکون خنده و بعد هم ارسال... می خندم و فکر می کنم اینجوری خیلی خوبه. شوخی می کنیم سربسر هم میذاریم، ولی هیچی پشتش نیست. هیچی...

کمی دیگر توی نت می چرخم. درباره ی مشاغل تحقیق می کنم. واقعاً دلم می خواهد کارم را عوض کنم. البته مامان حتماً اجازه نمیدهد. باید بازم کنکور بدهم. پوووف!

 

 

صبح لای چشمهایم را باز می کنم و یادم می آید پنج شنبه است و تعطیل. هوراااا... با لذت دوباره چشمهایم را می بندم. اما عادت ندارم و خوابم نمی برد. یک کم دیگر سعی می کنم. اما فایده ندارد. بی حوصله بلند می شوم. چشمم به کامپیوتر می افتد. به شوق می آیم.

صبحانه ام را می آورم جلوی کامپیوتر و مدیریت وبلاگم را باز می کنم. یک پست درباره ی این که عاشق پنج شنبه ها هستم می نویسم. چایی می خورم با ساندویچ نان و پنیر... برای بر و بچه ها کامنت میگذارم. به همه سر می زنم و صبح بخیر میگویم. برمی گردم مدیریت وبلاگم. فقط بهراد کامنت گذاشته است.

"آفتاب از کدوم طرف دراومده روغن زیتون؟ خیلی سرخوشی! خواستگار پیدا کردی به سلامتی؟"

جواب می دهم خواستگار کجا بود؟ فکر می کنی من اینقدر رو دست مامانم موندم که فقط خواستگار می تونه صبحمو قشنگ کنه؟ نخیرم. صبح خیلی عالی ایه. بدون خواستگار، بدون خانم دکتر، بدون بوی مطب، با بوی میخک صورتی دیروزی!

ده دقیقه بعد دوباره کامنت میگذارد نه بابا... کاش یکی واسه ما هم گل می خرید.

+: من که خودم برای خودم گل می خرم. دستتو بکن تو جیبت برای خودت گل بخر خسیس!

_: خودتی خسیس! زورش میاد هیجده تومن شلوار جین بخره، اون وقت من خسیسم؟

+: معلومه که تو خسیسی! من اگه مثل تو حقوق ملیونی می گرفتم، شلوار هیجده تومنی که سهله، هرروز برای خودم دسته گل می خریدم.

_: ملیونی؟ خواب دیدی روغن زیتون سر صبحی؟ خیر باشه! چپ نزنه از کار بیکار بشم.

+: تو اگه به جای کامنت بازی به کارت برسی از کار بیکار نمیشی. سر کار که جای وبگردی نیست! روغن زیتونم خودتی.

_: تعریف کردم بابا. مثل روغن نرم و لطیف شدی! آخی نازی و اینا! بعدم الان عجالتاً کاری ندارم. پنج شنبه اس. خلوته.

+: برو بابا دلت خوشه.

 

میروم وبلاگش آپ نکرده است. ولی همه ی کامنتهایم را دور از جانش مثل آدم! جواب داده است. باز براش کامنت میگذارم و یک کم دیگر اینطوری چت می کنیم.

 

خب متوجه شدید؟ من اصلاً دلم نمی خواهد با این پسر رودررو بشوم. خوبیت ندارد! درست است که از این حد صمیمی تر نمیشویم و تمام حرفایمان عمومی است ولی با تمام اینها اگر ببینمش چی بگویم؟ از خجالت می میرم!

مامان میگوید بیا بریم خرید. شب مهمون اکرم خانمیم. عروس پاگشا کرده. برم کادوشو بخرم همونجا بهش بدم.

به بهراد میگویم میخوایم بریم برای عروس کادو بخریم.

میگوید ایشالا عروسی خودت

جواب می دهم برو بابا...

 

با مامان کلی راه میرویم. کلی ظرف و وسیله بالا پایین می کنیم، تا بالاخره یک ظرف میوه خوری انتخاب می کنیم. می خریم. توی راه برگشتن برای خودم یک تونیک می خرم و خوشحال و راضی به خانه می رسم.

امروز فعال شده ام. بعد از نهار باز وبلاگ آپ می کنم. از خرید و مهمانی میگویم و کلی دخترانه ذوق می کنم. بهراد سربسرم میگذارد و بقیه ی بچه ها هم کامنت میگذارند. خوش می گذرد. با فروغ توی مسنجر چت می کنیم. عکس تونیکم را نشانش میدهم. تبریک میگوید.

دیگر کم کم باید بروم حاضر بشوم.

تونیک نو را با شلوار جین میپوشم. خوب است. آستینهایش بلندند و همه چی مرتب است. یک شال بزرگ آبی بنفش هم دور سرم می پیچم و کاملاً موهایم را می پوشانم. تو آینه به خودم لبخند می زنم و میگویم آفرین دختر خوب!

به خل بازی خودم می خندم. برمی گردم می پرسم افشین تو آماده ای؟

اککهی! مگر افشین نمرده بود؟! حالا شده شوهرم؟ بی خیال. افشین برو بمیر!

دوباره می خندم و افشین خیالی را رها می کنم. مانتویم را برمی دارم و در حالی که می پوشم از اتاق بیرون میروم.

مامان می پرسد نمی خوای یه رژ بزنی؟ ناسلامتی دیگه بیست و چهار سالته.

نفسم را با حرص بیرون میدهم و به اتاق برمی گردم. نالان فکر می کنم افشین من همینجوریشم خوشگلم مگه نه؟ تازه اصلاً دلم نمی خواهد بیست و چهار ساله باشم.

رژ صورتی را کمی روی لبهایم می کشم. همین قدر که برقی بزند و خیال مامان راحت بشود. به مهمانی نرسیده همش را خورده ام می دانم. ولی مهم نیست. الان حس آرایش ندارم.

خیلی خب! به خودم که نمی تونم دروغ بگویم. عروسی که امشب پاگشاش کرده اند هجده ساله است. نه خوشگل است نه پولدار. ولی شوهرش هم خوشگل است هم پولدار! شانس را می بینید؟ ما که بخیل نیستیم. خدا کند خوشبخت باشند کنار هم.

کفشایم پاشنه سرخود با تزئین کنفی هستند. رویه شان هم جین است. دوستشان دارم. با شلوار جین ست میشوند. خوب است. جورابهایم هم اسپرت سفید.

مامان میگوید کاش دامن می پوشیدی و کفش پاشنه بلند.

همونطور که به کفشایم نگاه می کنم، می گویم دامن بلند با تونیک خوب نمیشه. می خواستم تونیکمو بپوشم.

_: عین بچه ها تا یه لباس نو پیدا می کنی می خوای بپوشی.

نفس عمیقی می کشم و دوباره افشین بدبخت را از گور بیرون می کشم. اگر الان با افشین داشتیم می رفتیم مهمانی... خب افشین خیلی خوب است. اصلاً کاری به سر و لباس من ندارد. هرچی بپوشم میگوید عالیه. خب البته من خیلی هم ایده آلیست نیستم. افشین هم مثل بقیه ی مردها نمی تواند خیلی درباره ی لباسم نظر بدهد. اگر من گونی بپوشم یا لباس شب، در هر صورت میگوید عالیه و اصلاً نگاه نمی کند چی پوشیده ام. خب چه میشود کرد؟ همشان سر و ته یک کرباسند!

بابا از تو راهرو داد می زند نمیاین؟ دیر شد. مگه نباید دنبال گیتا هم بریم؟

گیتا خواهرم است. ازدواج کرده و دو تا بچه داره. رادین و رامتین.

یک برادر هم دارم که الان کنار بابا تو راهرو است و دارد با کامپیوتر دستیش بازی می کند. اسمش احمد و سیزده ساله است. گیتا هم پنج سال از من بزرگتر است. توی دانشگاه با شوهرش آشنا شد و بعد از لیسانسش عروسی کردند.

بالاخره می رسیم مهمانی. وای چه جمعیتی! احساس خفگی می کنم. بعد از جمعیت چشمم می افتد به کتابخانه ای که به جای کتاب با اشیاء تزئینی پر شده است. بعد از سلام و علیک کوتاهی می خزم کنارش تا کمی خودم را پیدا کنم و بعد با جمع همراه بشوم.

اعظم دختر اکرم خانم همسن منست. سه سالست ازدواج کرده و یک پسر یک ساله دارد.

پوووه! اینقدرها هم برایم مهم نیست که کی چند سالش است  و کِی ازدواج کرده است. ولی امان از حرف مردم و حرفهای مامان... حوصله ام سر رفته است. ولی لبخند می زنم و با اعظم سلام و علیک می کنم. اعظم هم با خوشرویی بهم خوشامد میگوید.

از گوشه ی چشمم یک کت شلوار تیره می بینم که اتفاقاً یک آدمم وسطش است!

اعظم برمی گردد و میگوید به سلام آقارضا! خوش اومدین!

رضا؟ اولش هیچ زنگ خطری برایم روشن نمی شود. اعظم میگوید گلنوش جون رو که می شناسین؟

سرم را بالا می برم و هم زمان نفسم بند می آید. اسم بهراد تا پشت لبهای بسته ام می آید. رضا یک لحظه نگاهم می کند بعد سرش را میندازد پایین و میگوید بله. سلام.

حتی نمی توانم جواب سلامش را بدهم. به زحمت نفس میکشم و نمی دانم به کجا نگاه کنم. برمی گردم و از پشت سرم الکی یک مرغ بلوری برمی دارم و فکر می کنم افشین کمک!

ولی افشین همچنان در مرگ بسر می برد و خبری ازش نیست. خیلی خب. آب دهنت را قورت بده. قوی باش. حداقل جواب سلامش را بده!

سرم را بالا می آورم و در حالی که مرغ بلوری را توی دستم فشار میدهم می گویم سلام.

به خودم می گویم این مرغ جادوی اعتماد بنفس داره. الان اعتماد بنفست می چسبه به سقف. آره. خوبه. سلام کردی.

بهراد یا همان رضا، همان طور که سرش پایینست می خندد و انگشتش را زیر بینیش می کشد. بعد سرش را بالا می آورد و میگوید ساعت خواب زیتون خانم.

وای خدا! گمانم پنج دقیقه طول کشیده است تا جواب سلامش را بدهم. می دانید پنج دقیقه یعنی چقدر؟ خب از همین الان زمان بگیرین. به خودتان سلام کنید و بعد از پنج دقیقه هم جواب بدهید. آن وقت می فهمید که چقدر ضایع شدم!

حتی مرغ بلورین هم فایده نکرد. دارم آب میشوم. دارم فکر می کنم مرغ مردم را بذارم سر جایش.

رضا سری تکان میدهد و میگوید مزاحم نمیشم.

برمی گردد میرود پیش بقیه. منم همینطور تنها و بی هدف ایستاده ام. مرغ را به دقت کنار جوجه هایش می گذارم و برمی گردم. میروم کنار مامان می نشینم.

مامان میگوید چرا نشستی اینجا؟ برو پیش همسنات بشین.

همسن هایم؟ اعظم که کار دارد و اصلاً نمی نشیند. فریده که کنار شوهرش نشسته است. بقیه هم هرکدام یک جوری. هرکی هرکیست و منم اصلاً حالم خوش نیست. چشمم به رضا می افتد و دوباره از حرص و خجالت خیس عرق میشوم.

به خودم می گویم آخه ضایع بازی تا کجا؟ فقط سلام می کردی و می رفتی. دیگه لازم نبود پنج دقه اون جوری بهش زل بزنی تا یک کلمه از دهنت دربیاد!

ای افشین کجایی که یادت بخیر. اگر بودی حداقل مثل فریده الان یک جایی داشتم بنشینم و یک کسی که وقتی اینقدر حالم بد است یواشکی دستش را بگیرم و اعتماد بنفسم را جمع و جور کنم.

صاف می نشینم و خودم دست خودم را می گیرم. خیلی هم حالم خوب است. سعی می کنم لبخند بزنم اما موفق نمیشوم. سرم را پایین می اندازم و به دستهایم که توی هم گره خورده اند نگاه می کنم.

یک نفر جلویم چایی می گیرد. اما با حرکت سر رد می کنم. نمی توانم گره دستایم را باز کنم و چایی بردارم. میترسم. از چی؟ نمی دانم.

شیرینی را هم رد می کنم. حتی میوه. مامان ابرویی بالا می برد و با شک می پرسد خوبی؟

با بغض سری به تأیید تکان میدهم. معلوم است که خوبم. عالیم. فقط نمی دانم چرا هیچ حرفی از دهنم در نمی آید که به مامان بزنم. فقط سر تکان میدهم و دوباره دستایم را نگاه می کنم.

شام سر یک میز بزرگ سرو میشود. هرکسی برمیدارد می آید می نشیند. بعضیها هم همان دور و بر ایستاده اند.  

مامان که بلند می شود دنبالش راه میفتم. سایه به سایه. مثل نی نی کوچولوها.

مامان میگوید اه چرا به من می چسبی؟ چی شده؟

هیچی نمی گویم. چی بگویم؟

فقط سرم را کج می کنم و کمی دور می شوم. به ستون تکیه میدهم و به میز شام نگاه می کنم.

صدایی از کنارم میگوید نمیری شام؟

از گوشه ی چشم به دکمه ی براق کتش نگاه می کنم. آب دهانم را به سختی فرو میدهم. خب این نهایت تلاشم است. دیگر نمی توانم جواب بدهم.

چند لحظه صبر می کند و بعد می پرسد میخوای برات بکشم؟

سرم را به نفی بالا می برم و به زحمت می گویم نه ممنون.

دهانش را باز می کند که حرفی بزند، اما انگار پشیمان میشود. بدون حرف دور میشود و کنار همان کتابخانه ای که بار اول دیدمش، می ایستد. یکی دو لقمه می خورد. سعی می کنم مستقیم نگاهش نکنم. ولی بی اختیار از گوشه ی چشم می پایمش. خیلی عوض نشده است. هنوز هم لاغر و سبزه روست. فقط کمی مردانه تر. خجالت زده سر به زیر میندازم. کاش مهمانی تمام میشد. کاش می رفتیم خانه.

سرم را کمی بالا می آورم. باز نگاهم به آن طرف کشیده میشود. بشقابش را کنار مرغ بلورین میگذارد و به طرف میز میرود. یک بشقاب دیگر برمی دارد و از روی شانه های مهمانها روی میز سرکی می کشد. حالا پشتش به من است. دارد چکار می کند؟ با دقت از هرچیزی کمی برمی دارد. آخر بار یک سون آپ باز می کند. یک برش لیمو از کنار یکی از دیسها برمی دارد و توی نوشابه میفشارد. می داند که سون آپ با لیمو دوست دارم.

بشقاب را برمی دارد و با بطری نوشابه به طرفم می آید. بدون این که نگاهم کند، آنها را روی عسلی کنارم میگذارد و میگوید یه چیزی بخور.

هنوز دارم تلاش می کنم که تشکر کنم، اما او رفته است. به کتابخانه تکیه داده و دارد شامش را می خورد.

به بشقاب نگاه می کنم و فکر می کنم تمام خاطرات مرا می داند. نمی خواستم ببینمش. نمی خواستم...

 

وارد اتاقم می شوم. به صفحه ی خاموش مانیتور نگاه می کنم و می گویم بد اشتباه کردی. حتی اگر فامیل هم نبود، حتی اگر آن طرف کره ی زمین زندگی می کرد، باز هم توی دنیای به این کوچکی، امکان داشت یک روز باهم روبرو بشوید. اگر نمی خواستی زندگیت را بداند، نباید می گفتی.

سری تکان می دهم و فکر می کنم حالا که اتفاقی نیفتاده است... باهم مهمانی بوده اید. حتی حرف خاصی هم بینتان رد و بدل نشده است. چرا شلوغش می کنی؟

کامپیوتر را روشن می کنم. مانتویم را روی تخت میندازم. به صفحه ی در حال بارگذاری چشم می دوزم و فکر می کنم وبلاگم را ببندم؟ خیلی احمقانه است. مثلاً وبلاگت را ببندی، خاطرات هشت ساله اش را می خواهی چه کنی؟ منطقی باش. تو این پسر را می شناسی. آزاری ندارد که اینقدر حرص می خوری.

اما هنوز چیزی قلبم را می فشارد و حرص می خورم. لباس عوض می کنم و می نشینم. مثل همیشه اول وارد مدیریت وبلاگم می شوم. ولی هم زمان صفحه ی وبلاگ بهراد را هم باز می کنم. به امید این که از امشب نوشته باشد؟ نمی دانم. اصلاً نمی دانم دنبال چه می گردم. نگاهی به کامنتهایم می اندازم. خبری نیست. ولی چرا... یک کامنت خصوصی. بازش می کنم. اسم بهراد را که می بینم دلم می ریزد. چرا خصوصی؟

نوشته است سلام. امشب اساسی سورپریز شدم! اصلاً فکرشم نمی کردم اونجا باشی! ولی غرض از مزاحمت... درباره ی مهرداد پسرعمه ات چی می دونی؟ چند سالشه، چکارست، چی خونده، چه جور آدمیه... لطف می کنی اگه کمی بهم اطلاعات بدی و ضمناً به کسی هم چیزی نگی.

انگار آب سردی روی تمام نگرانیهایم ریخت. لبخندی می زنم و فکر می کنم مهرداد؟

وبلاگش باز شده است. پست جدیدی ندارد. کامنت هایش را باز می کنم و خصوصی می نویسم مهرداد اومده خواستگاریت؟ آخی چقدر بهم میاین!

گذشته از شوخی مهرداد همسن منه. بیست و چهارسالشه. مهندس عمرانه، بچه ی سربراهیه. شغلشم تو دفتر ساختمانی باباشه. باباش داره یه مجموعه آپارتمان میسازه که یه واحدش مال مهرداده. ماشین نداره. دیگه همینا! مبارکت باشه.

بلند می شوم. دور و بر اتاقم را مرتب می کنم و کم کم آماده می شوم که بخوابم. دوباره مدیریتم را چک می کنم.

بهراد می گوید ممنون. پس از من سه سال کوچیکتره. نه مرسی! من قصد ادامه تحصیل دارم. حالا شاید خواهر کوچیکه ازش خوشش بیاد. ولی نامردیه ها... خیلی حس بدیه. به من باشه عمراً بذارم. شیدا فقط بیست سالشه!

لبخندی عمیق رو لبهایم می نشیند. حسهای مختلف باهم قاطی می شوند. به شیدا غبطه می خورم. بیشتر از همیشه دلم برادر بزرگ می خواهد. اگر من یک برادر بزرگ داشتم... مثلاً الان ماوس را از زیر دستم می کشید و میگفت نصف شبه بگیر بخواب!

من هم می گفتم اهه بذار یه دقه...

شاید میگفت نه دیگه بخواب فردا بریم کوه.

وای آن وقت ذوق زده کامپیوتر را خاموش می کردم و می گفتم آخ جوووون!

احتمالاً از شوق تا دیروقت خوابم نمی برد و صبح با پارچ آب داداش بزرگه بیدار می شدم و با جیغ و داد و شوخی راه میفتادیم. هی... داداش کجایی آخه...

دوباره چشمم به صفحه ی مانیتور می افتد. از کجا به کجا رسیدم! پس مهرداد رفته خواستگاری شیدا...

انگشتم را به پرهای گل میخک صورتی ام می کشم و می گویم چه شود! حتی مهرداد هم نامزد شد. مامان خانم سر به تنم نمیذاره!