نمای وبلاگ خاطرات علیا مخدره (2) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

خاطرات علیا مخدره (2)

شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 08:48 ق.ظ

سلام سلامممم

اینم قسمت دوم و آخر خاطرات علیا مخدره. انشاالله شنبه ی آینده با یک قصه ی جدید خدمت می رسم.


از در مجلس که وارد شدیم دخترهایم با زن صاحبخانه که مادر عروس بود، روبوسی کردند. من هم می خواستم با او روبوسی کنم. مرا به یاد کسی می انداخت که فراموش کرده بودم. ولی سولماز تلفنش را گرفت دم گوشش و تند تند به من گفت که کجا بروم بنشیم.

سروصدا زیاد بود. تعداد زیادی کنیزک داشتند کار می کردند. به سولماز گفتم این کنیزها مال کجا هستند؟

نزدیک بود از تعجب قالب تهی کند!

_: کنیز؟! اینجا کنیز نیست. اینها قوم و خویشها و دوستهای ما هستند.

+: پس چرا سنگین نمی نشینند و اینطور بزک کرده اند؟

سولماز آهی کشید و گفت: راست می گوئید. ولی دیگر کسی نمی خواهد عاقل باشد. باب روز نیست.

کم کم رفتم و همه جارا نگاه کردم. سفره ی عقد عجیب و غریب بود. شمع های کوچک و بزرگ، نقره جات و بلور آلات و آینه، روی یک سفره ترمه که پهن کرده بودند روی میز، با سهل انگاری آویزان بود و حتی روی زمین هم گل و میوه و شمع های متعدد بود. می خواستم مرتبشان کنم که سولماز مانع شد و گف این هارا برای قشنگی چیده اند و آیا چقدر پول داده اند.

پرسیدم: و حالا قشنگ است؟

این دختر همیشه می خندد به عوض جواب. خدا حفظش کند.

سولماز با یک دوربین به غایت کوچک از عروس و داماد عکس می انداخت. من رفتم پشت سر عروس، از من هم گرفت. نفهمیدم که در عکس افتادم یا نه؟

از اتاق گرم و شلوغ خسته شدم. دری به ایوان باز بود. رفتم آنجا چند نفر روی صندلی های راحتی نشسته بودند. بانوی مجلّله ای روی یک صندلی عجیب که زیرش چرخهایی به بزرگی غربیل داشت، نشسته بود که می توانست بچرخ و برود. از ترس زبانم بند آمده بود! بعد دیدم آشناست. یک قدری دقیق شدم، ناگهان یادم آمد. شبیه عیال امین التجار بود ولی شکسته تر و فربه تر. ولی خودش بود. حالا یادم آمد، سفره ی عقد ترمه را کجا دیده بودم. در پنج دری امین التجار روی میز بود. خانم می گفتند هدیه ی شاه باجی است. بسیار مقبول بود، با مفتول دوزیهای طلا و نقره. حالا اینجا آویزانش کرده بودند لب میز و احتمال می رفت که شمعها خرابش کنند. داشتم آن خانم را تماشا می کردم ناگهان نگاهم کرد. اول خندید و بعد ترسید. دیدم دست روی قلبش گذاشت، اما نگاه از من برنمی داشت. من صدایش زدم: کوثرالسلطنه... منم حوریه بانو. مرا می بینی؟

همه دورش را گرفتند اما من هنوز می دیدمش. گفت من هم کوثر هستم، اما نوه ی آن کوثرالسلطنه، دوست شما. عکستان را دیده ام.

ظاهراً فقط من صدایش را می شنیدم. دیگران مرتب به او می گفتند چه می گوئید؟ بلند بگوئید.

و ما تعجب می کردیم. او کاملاً داشت بلند صحبت می کرد. بصورتش آب زدند و حبّی به او خوراندند و بعد دیگر نگاهم نکرد. همه نفسی براحتی کشیدند و من هم خودم را پشت پرده مخفی کردم. خدا رو شکر بخیر گذشت. اما غیر از دخترهایم اولین کسی بود که مرا می دید. از پله ها پائین رفتم و پا به حیاط گذاشتم. حوضی بود و آلاچیقی. چه عجب! اما زیاد آشنا نبود. چند دختر کوچک بازی می کردند. یکیشان هم سر حوض نشسته بود و دستش در آب بود. خیلی وجیه و ظریف بود. نشستم کنارش، دستی به سرش کشیدم، خواستم ببوسمش، تکانی خورد و نگاهم کرد. بعد کمی سرش را عقب برد و پرسید شما از کجا آمدید؟

گفتم همینجا. مگر تو مرا می بینی؟

جواب داد: آره یه کم.

+: اسمت چیه؟

_: فروزان. پنج سال دارم.

+: اسم دیگری هم داری؟

_: افشار.

+: آه خدای من... مادر و پدرت؟

_: هانی جون و هومان جون!

خدا به نسل ما رحم کند با این اسمهایشان!

همان وقت زن جوانی صدا زد: فرو فرو با کی حرف می زنی؟

دخترک دست مرا گرفت و گفت: من باید شما را به مامان نشان بدم. اگه نه فکر می کنه من دیوانه ام. منو می بره پیش دکتر روانشناس.

گفتم دکتر بداخلاق است؟

_: نه. ولی هیچ چیز نمی داند. فقط سؤال می کند.

دخترک کشان کشان مرا به نزدیک پله ها برد و به مادرش گفت: مامان ببین من با این خانم حرف می زنم.

مادر که صورتش بزک غلیظی داشت، به طرف من نگاه کرد و مات زیر لب گفت: خدایا دوباره...

و به زن دیگری گفت: همون دوستای خیالی. این دفعه یه خانمه.

هرچه به او گفتم بچه خیال نمی کند، من واقعاً وجود دارم، نمی شنید. بالاخره با دو دست تکانش دادم. (چون دخترش گریه می کرد که من دارم راست می گویم.) نزدیک بود از روی پله بیفتد که گرفتمش و خوب توی صورتش نگاه کردم و گفتم مرا ببین و دیگر هم این بچه را به دکتر نبر، ما که آزاری نداریم، شاید تو هم نوه ی من باشی. آخر من این بچه را خیلی دوست دارم. می دانی پدربزرگت کیست؟

با لکنت زبان گفت: امین التجار.

+: و مادربزرگت؟

_: انیس شوکت.

+: چه خوب! انیس نوه ی من بود. پس عاقبت به خیر شد.

چشمهای بزک کرده ی دخترک پر از اشک شد و روی پله نشست و دامن مرا گرفت و گفت: خدای من پس فروزان دیوانه نیست؟ خدا را شکر.

دور و اطراف او عده ای رفت و آمد می کردند، ولی خوشحالی من زیاد طول نکشید. احساس کردم از این به بعد هر دوی آنها را دیوانه می پندارند.

علی الظاهر حضور ما مجلس عروسی را دچار آشوب مضاعف کرده بود. خدا را شکر که کسی سولماز و والده اش را مقصر نمی دانست. طفلک هروقت می خواست با من حرف بزند آن تلفن عجیبش را کنار گوشش نگه می داشت و چیزی را که می خواست به من می گفت. گفت مادربزرگ شام آورده اند. بیئین برویم سر میز.

رفتیم. میزی به غایت طویل و مملو از ظرفهایی که انواع و اقسام اطعمه و اشربه در آنها بود. بلورجات اعلی. خوب نگاهشان کردم که برای میرزا ایوب توصیفشان کنم. البته توفیر زیادی با ظروف زمان ما داشت. یکی را وزن کردم. بسیار وزین بود. سولماز با وحشت آن را در هوا گرفت. دیدم که دختری با دهان باز داشت ما را نگاه می کرد. سولماز خندید و به او گفت: بند کیفم گرفت، خدا رحم کرد نشکست.

گفتم چقدر هم سنگین بود.

جواب داد قیمتش هم!

خواستم از غذاها امتحان کنم. شیرین پلو را شناختم. جوجه و ماهی را هم بد نپخته بودند. اما آنقدر چیزهای بیخود دور ظرف چیده بودند که حیوانات بیچاره به زندگیشان ندیده بودند.

و اما گل. همه جا گل بود. پرسیدم اینها را از کجا خریده اند؟

گفت از بازار می خرند.

سبحان اله... مگر گل هم خریدنی است فردا که خراب شد، دلشان برای پولشان نمی سوزد؟

سولماز می گوید: راست می گوئید مادرجان. روزگار ما جای پول حرام کردن است. اصلاً پول چیست؟ کاش من وقتی بودم که پولی در کار نبود.

میگویم عزیزکم، خدا غارها را هم ساخته. می توانی بروی آنجا.

_: اوه مادر جان! اونجا که برق نیست. این را کجا شارژ کنم؟

و غش غش می خندد. بانوی فربه ای می گوید: چی شد؟ چرا می خندی؟

می گوید مسیج آمده.

به در نگاه کردم. کی آمده؟

سولماز آن قدر خندید که اشک از چشمانش سرازیر شد.

دیگر خسته شده بودیم. بچه ها خداحافظی کردند و دوباره سوار کالسکه ی خودمان شدیم. در طول راه چرت زدم. آقاجانم را دیدم. پرسیدند: عروسی خوش گذشت؟

در منزل از شدت خستگی به فوریت خواب رفتم. وقتی بیدار شدم به سولماز گفتم برویم کنار دریاچه.

سرش را به یک طرف داد و پرسید: دریاچه؟ کدام دریاچه؟

گفتم: فرقی نمی کند. دلم چشم انداز آب می خواهد.

گفت خیلی راهست. منظورم تا شمال. ولی شما کجا می خواهید بروید؟

گفتم هیچ جا. مگر همین جا نمی توانم کنار دریا بنشینم؟

حیران شد. گفت: آخه دریایی نداریم!

یادم آمد. خواب مرا آشفته کرده بود. گفتم عزیزکم آنجا اگر ما خیال چیزی را بکنیم، آن را خواهیم داشت.

عمیق نگاهم کرد و آرزومندانه گفت: کاش اینجا هم میشد. ولی نمی دانم چرا اسباب کار اینجا سخت است. شاید برای این که قدرش را بدانیم، شکرش را بکنیم.

چند روزی که گذشت، پدر سولماز از سفر آمد. خدایا! معاینه دائی جانم بود. مشیردیوان، فقط نمی دانم این لباسها چیست که اینها می پوشند. داشت با عیال و اولادش سلام و علیک می کرد، گفتم: سلام. چه نسبتی با مشیرخان داری؟

اصلاً توجه نکرد. سولماز با سرعتی که از هر ذی وجودی بعید می نمود با پدرش حرف زد. قیافه ی مبهوت آن مرد مرا به خنده انداخت. اطرافش را ابلهانه نگاه کرد. بعد از زنش پرسید: این حالش خوب است؟

زنش مستأصل دستهایش را باز کرد ولی چیزی نگفت.

سولماز گونه های پدرش را بوسید و گفت: من از توی شجره نامه ی شما چیزهایی فهمیده ام که حدسش را هم نمی زنید.

ولی پدرش فقط صورتش را خاراند و در حالی که به عینه مثل دائی جان سرش را تکان می داد، گفت: من می خواهم بروم حمام. تو هم یک کم استراحت کن تا برگردم و سوقاتی ات را بدهم.

 

چند روز است که این مادر و دختر سعی می کنند مرا برای مرد خانه توجیه کنند، اما نمی شود. یک جای کار عیب دارد. وقتی به من نگاه می کند، توی خیال خودش را می بیند نه شکل و قیافه ی مرا.

از سولماز پرسیدم پدرت چکار می کند؟

گفت: شغلش؟ مهندس است. خانه های بزرگ می سازد.

گفتم: به قیافه اش نمی خورد که اهل آب و گل باشد.

خندید و گفت: نه کار او در حد نقشه و نظارت است. آن هم اغلب دیگران انجام می دهند.

+: پس آنها مهندسند نه او.

_: خب ببینید... او درس خوانده. می داند چطور می تواند ده تا خانه روی هم بسازد و خراب نشوند! دستور کار را می دهند و آنها می سازند. این روزها خانه ساختن خیلی با قدیم فرق کرده. راستی مادرجان میائین یک روز برویم و یک خانه ی خیلی قدیمی را ببینیم؟ البته الان خانه نیست، موزه است.

گفتم من از که از حرفهای توی چیزی نمی فهمم ولی برویم. راستی آنجا هم دست به آب جفت اتاقهایشان است؟

سولماز به صدای بلند خندید. پدرش با وحشت نگاهش کرد. گفتم چرا خوف کردی؟ ما باهم زیاد اختلاط می کنیم.

دیدم که عینکش را برداشت. کاغذی که به دستش بود را زمین گذاشت و به طرف ما آمد و با احتیاط پرسید: سولماز این صدا از دهان تو بود؟

سولماز به طرف من اشاره کرد و گفت: نه. مادربزرگ بودند. پدر شما را به خدا نگاه کنید. دقت کنید. شاید ببینیدشان. دستتان را به من بدهید.

دست پدرش را روی صورت من گذاشت. من توی چشمهای او نگاه کردم. آخر او نوه ی من بود. محرم بود. دقیق نگاهش کردم. ناگهان روی زمین نشست. دستهایش را روی زانوهایم گذاشت و سرش را روی آنها و شروع به گریه کرد. الله اکبر! این را دیگر چکار کنم؟

سولماز با گریه گفت: بابا بابا گریه نکنید. این مادربزرگ است.

گفت می دانم. و همچنان می گریست.

مادر سولماز هم با چشمهای گریان ایستاده بود. نگاهش کردم. اشاره کرد که بعداً توضیح می دهد.

بعد لیوان آبی برای شوهرش آورد. سرش را نوازش کردم و رویش را بوسیدم و آنقدر برایش آرام آرام حرف زدم تا حالش بهتر شد. بعد نهار آوردند و خوردند. من هم امتحانی کردم. از این همه چیزهای رنگارنگی که به آنها سالاد می گویند سردرنمی آورم ولی قشنگند.

پدر سولماز (که اسمش شاهرخ است) بعد از نهار خسته بود. انگار از سفر قندهار برگشته باشد. گونه ی مرا بوسید و رفت که کمی بخوابد.

شیرین مادر سولماز آمد روبروی من نشست و گفت: از رفتار شاهرخ تعجب کردید، حق دارید. میدانید طفلک وقتی که خیلی کوچک بود مادرش را از دست داد. و با خواهر بزرگش و خاله هایش بزرگ شده. من همیشه می دانستم چقدر کمبود مادرش را حس می کند. امروز او حسابی عقده ی سالیان سال را خالی کرد. چقدر خوشحالم که شما اینجائین، خیلی!

سه تایی همدیگر را بغل کردیم تا بیشتر از باهم بودن لذت ببریم.

 

قرار است امروز به آن خانه ی بزرگ برویم. پناه برخدا. سولماز می گوید بلیط خریده.

می پرسم: چی خریدی؟

می گوید برای تماشای آن خانه باید پول داد و اجازه ی ورود گرفت.

خدایا به همه مان رحم کن! کدام بیچاره پول داده خانه ساخته، حالا که از دنیا رفته، کسان دیگر پول می گیرند که خانه اش را نشان مردم بدهند.

پدر و مادر سولماز و من سوار شدیم و به طرف آن خانه حرکت کردیم. جایی که پیاده شدیم مثل کالکسه خانه بود و ما از آنجا مبلغی راه رفتیم تا به دری رسیدیم که کمی شباهت به در خانه می داد. ولی کاغذهایی را قاب گرفته و به در و دیوار آویزان کرده بودند.

پرسیدم اینها چی هستند؟

سولماز گفت تاریخ بنا. بنّای آن و بعضی از صاحبان آن.

مردی آنجا پشت میزی بود و به خاطر اجناس مختلفی که جلویش بود، تقریباً پنهان از نظر بود. سولماز با او حرف زد و او با کمال بی اعتنایی، کلامی گفت و رقعه ای به دست او داد و فوراً به کارش برگشت.

پرسیدم آیا او منتظر کس مهمی است؟

از در که خارج شدیم و به صحن حیاط رسیدیم، سولماز انگشتهایش را بالا آورد و گفت: یک! مادرجان او که نمی داند که چه خانم باحشمتی الان از جلویش رد شده، دو! هرروز صدنفر مثل من به اینجا می آیند، او هم کار زیادی دارد؛ نمی تواند که با همه چای نبات بخورد و خوش و بش کند!! ولی اگر شما را می دید چی میشد!! ولی آسایش شما قطع میشد.

حیاط یک چشم انداز عالی و دلنواز بود. چمن های قشنگی که مسلماً در قدیم اینجور نبودند، ولی درختهای کاج و سرو و شمشادهای هرس کرده، حتماً خاطرات طولانی ای از صاحبخانه ها داشتند.

از باغچه ها که رد شدیم و به فرش انداز جلوی عمارت رسیدیم. حوضی به غایت نظیف و بزرگ جلوی پله ها بود. پله هایی سفید با لبه های گرد و گلدانهایی که از پائین تا بالا دو طرف را مثل تارمی گرفته بودند.

چیزی مرا مشغول به فکر می کرد. قیل و قال اطرافیان را دیگر نمی شنیدم. دفعتاً احساس کردم که یک بچه ی ده ساله ام. از پله ها بالا رفتم و وارد ارسی سه دری شدم. خان بابا به پشتی لم داده بودند و قلیانی میل می کردند. کنیزک سیاهشان که اسمش یادم نمی آمد، داشت انگشتان پایشان را که همیشه درد می کرد با روغن بنفشه می مالید. مرا که دیدند، نی پیچ را از لب برداشتند و خندیدند: باباجان کجا بودی؟ مادرت داشت صدایت می زد.

خودم را در پوستین خان بابا جا دادم و گفتم: قایمم کنید. می خواهند به من روغن کرچک بدهند.

خان بابا مرا پنهان کردند و به قلیان ادامه دادند.

صدای مادرم را شنیدم: حوری، حوری...

و بعد ناگهان دیدم سولماز می گوید: مادربزرگ مادربزرگ نروید. اگر بروید من دق می کنم.

دیدم روی ایوان هستیم. با شاهرخ و شیرین و سولماز. سولماز نفس بلندی کشید و گفت: خدا رو شکر. پررنگ تر شدید. داشتید محو می شدید. کجا بودید؟

نگاهی به سه دری کردم. به دیوار تصاویر قدیمی آویزان کرده بودند که معلوم نبود کی بوده اند. نه خان بابایی، نه کنیزکی، نه مادرم...

همه را برای بچه ها گفتم. سولماز گفت: چه جالب! دِژاوو!! پس اینجا هم مال اجداد خودمانست!

+: بله. خان بابا پدر خانم جان من بودند. در این خانه به روی صد نفر بسته میشد.

سولماز پرسید: یعنی چی؟

+: اهل خانه، با خدمه که توی زیرزمین و عمارت پشت سکنی داشتند. با این جمعیت خان بابا هیچ وقت سرشان خلوت نبود. ولی در واقع اگر هم بود خسته می شدند و احوال همه را می پرسیدند.

تمام عمارت را گشتیم. به غایت نظیف و پاکیزه و مرمت شده. ولی مثل یک جنازه ی مومیایی بود. آن روحی که ما می خواستیم در آن نبود. در راه پله ای که به پشت بام می رفت، ایستادم. صدایی بود. گوش دادم. بچه ی کوچکی به نجوا مرا می خواند: حوری، حوری...

پله را بالا رفتم. صورت خندان پسرکی که کلاه به سر داشت، از بالا به من نگاه می کرد. گفتم آخان آنجا چکار می کنی؟ یک وقت می افتی!

گفت نمی افتم. تو بیا بالا... دستم را بگیر. خانم جانم این را دادند که به تو بدهم.

دستش را گرفتم. نرم و کوچک در همان سنی بود که از دستش داده بودیم.

گفت برویم پیش آقاجان؟

گفتم بله با تو می آیم.

از بالا دستم را برای سولماز و والدینش حرکت دادم و گفتم مجوز منست. باید بروم. راستی سولماز در جعبه ات عکس آخان را داری برادر کوچک من؟

 

تمام شد

2/2/91