X
تبلیغات
رایتل

راز نگاه (7)

شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 03:30 ب.ظ
سلامممممممم

هرچقدر افسار این قصه رو می کشم اینقدر با عجله پیش نره نمیشه! آب بستن هم که کلاً بلد نیستم. به هر حال امیدوارم لذت ببرین. غصه هم نخورین. همه اش قصه اس.

حامی وارد کلاس شد و سر جای همیشگی اش نشست. در نگاهش غمی عمیق موج میزد. ثنا از گوشه ی چشم نگاهش می کرد. کم مانده بود اشکهایش جاری شوند.

آیدا دستی به شانه اش زد و پرسید: چیه ثنا؟ حالت خوب نیست؟

ثنا به سختی رو گرداند تا نگاهش به آیدا رسید. سری به نفی تکان داد و گفت: نه. خوب نیستم.

_: چی شده؟

_: مشکلات خانوادگی. ولش کن. خواهش می کنم. نمی خوام دربارش حرف بزنم.

آیدا با تردید نگاهش کرد. ثنا سر به زیر انداخت و بغضش را فرو خورد. آیدا آرام نوازشش کرد. چقدر به مهربانی اش احتیاج داشت. ولی نمی توانست حقیقت را برایش بگوید. نه حالا که هنوز برای خودش هم تازه بود و هضم نشده بود.

بعد از اتمام درس، دانشجویان یکی یکی می رفتند. آیدا و مریم برخاستند. ولی ثنا نشسته بود. حامی هم نشسته بود. هر دو به روبرو نگاه می کردند و توجهی به اطراف نداشتند.

آیدا آرام گفت: ثنا بیا بریم.

ثنا پاهایش را جمع کرد و بدون این که نگاهش کند، گفت: رد شو. بعدش میام.

آیدا نگاهی به مریم انداخت. لبهایش را بهم فشرد و نفسی کشید. بعد آرام از جلوی ثنا گذشت و از کلاس بیرون رفت. مریم هم به دنبال او رفت. کلاس کم کم خالی میشد. کسی به آنها توجهی نداشت. حامی بدون این که به ثنا رو کند، گفت: نباید بهت می گفتم. فقط همه چی رو خرابتر کردم. اونم درست بعد از این که داشتم به خاطر این که به مامانت گفتی بازخواستت می کردم. اما اعتراف خودم خیلی بدتر بود. حالا همه چی پیچیده تر شد.

از جا برخاست که برود. ثنا عصبانی غرید: چرند نگو. هر اتفاقی که بیفته بازم از این که بهم گفتی ممنونم.

حامی لبخند تلخی زد و زمزمه کرد: دخترک احساساتی کله شق!

ثنا لبخند عمیقی زد و از جا برخاست. حالا حالش خیلی بهتر بود. باهم از کلاس بیرون آمدند؛ ولی حامی گفت: بهتره بری پیش دوستات.

ثنا برای چند لحظه به چشمانش چشم دوخت. احساس سبکی عجیبی می کرد. هر اتفاقی که می خواست بیفتد. این که حامی هم دوستش داشت به تمام دنیا می ارزید.

رو گرداند و با آرامش به طرف دوستانش رفت. همین که به آنها رسید، آیدا ضربه ی دوستانه ای به سرش زد و گفت: خاک تو سر عاشقت بکنن! به همین راحتی وا دادی؟

دلش برای شوخیهای آیدا تنگ شده بود. خندید و گفت: کی؟ من؟ عمراً!

_: پس من بودم که با اون نگاه و لبخند آرزومندددد محو جمال اون هرکول شده بودم!

_: تو غلط می کنی محو جمالش بشی. یه نگاه بهش بندازی پودرت می کنم.

_: هی ثنا تو این روزا کجا بودی؟ پاک مرده بودی! ببینم حالا چی شد برگشتی از اون دنیا؟ خوب بود؟ خوش گذشت؟ با ارواح جد و آبادتم دیدار کردی؟

مریم داشت ریسه می رفت. ثنا هم خندید و گفت: ای بد نبودن. ارواح جد و آباد تو رو دیدم که تن و بدنشون بدجور داشت تو گور می لرزید از دست دیوونه بازیهای نوه نتیجه شون. آبرو براشون نذاشتی.

_: من به این خوبی! گلی! بلبلی! شاخ درخت سنبلی! سیر و سرکه و سمنو....

_: دیووونه!

 

عصر هوا خنک شده بود. ثنا توی اتوبوس نشسته بود و با آیدا شوخی می کرد. ولی هرچه به خانه نزدیکتر می شدند، احساس نگرانی و دلشوره اش بیشتر میشد. دلش نمی خواست با مامان روبرو بشود. حالا نه...

_: آیدا من میام خونه ی شما. مریم تو هم بیا بریم.

_: دیگه چی؟ موش تو سوراخ نمی رفت، مریم به دمبش می بست! خودتو راه دادم که مهمونم دعوت می کنی؟

_: مگه دست توئه؟ خودم میام. مریم تو هم که میای؟

مریم خندان گفت: هرچی تو بگی.

آیدا گفت: د د د اینا رو! بابا کی دعوتتون کرده؟

ثنا گفت: خودمون!

آیدا گفت: آهان! همین نگران بودم بی دعوت بیاین. حالا که دعوت دارین اشکال نداره. ولی بی زحمت میوه و قاقالی لی سر راه خریداری فرمایید که من بضاعت مالی ندارم!

_: ای فقیر مفلس.

به مامان زنگ زد و گفت: دارم میرم پیش آیدا.

_: شب دیر نکنی.

_: نه زود میام.

_: قبل از ساعت هشت خونه باش.

_: چشم.

قطع کرد. آیدا به طرفش حمله برد و گفت: هی گوشیشو! چه خوشگله! این گوشی سور دادن داره. ما سور می خوایم یالا!

مریم خندید و گفت: آره. سهم قاقالی لی منم تو بخر.

ثنا خندید. دور اتوبوس را نگاه کرد. حامی با این خط نیامده بود. دلش برایش تنگ شد.

آیدا مشتی به شانه اش زد و گفت: هی چی شد؟ نکنه بزنی زیرش! از حلقومت می کشیم بیرون.

ثنا لبخندی زد و نگاهش کرد. ولی او را نمی دید. احساساتش باهم سر جدال داشتند. آرامشی که از اعتراف حامی پیدا کرده بود، با دلشوره ای که به خاطر آنچه پیش می آمد داشت و دلخوری اش از بابا و.... احساس دل آشوبه می کرد. چشمهایش را بست و آرام گفت: حالم داره بهم می خوره.

مریم با لحن حق به جانبی پرسید: از من؟

آیدا گفت: نه از اون یارو چشم آبیه!

ثنا نیشگون محکمی از بازویش گرفت و گفت: دست برنداری از سور خبری نیست ها!

_: خیلی خب بابا غلط کردم. اصلاً این بابا به چشم برادری یه فرشته اس! مَلِک آسمانی هلپی افتاده وسط دانشگاه ما. و البته لیاقتت همینه! آخه این اجنبی سیاه سوله غیر از یه جفت چشم آبی چی داره که عاشقش شدی خره؟! بذار چهار سال بگذره. هزار نفر میان تو این دانشگاه و میرن. اقلاً یه خوبشو گلچین کن.

_: میشه خفه شی لطفاً؟

_: خیلی خب بابا به من چه! من فقط میگم احمقانه اس آدم با یه نگاه عاشق بشه. ثنا زندگی خودته ولی من واقعاً نگرانم. معلوم نیست کیه؟ خونوادش چه جورین؟ خودش چه جور آدمیه؟ آدم که صرفاً عاشق چشمای آبی نمیشه که!

ثنا لبخندی زد. موجی از عشق و آرامش به قلبش جاری شد.

_: می دونی خیلی ماهی آیدا؟

_: آره بابا خودم می دونم. اینا مریمم شاهد!

ثنا در حالی که از اتوبوس پیاده میشد گفت: به روباه میگن شاهدت کیه، میگه دمم!

_: ببین بحث تعارف تکه پاره کردن رو بذاریم برای بعد. من می خوام جدی باهات حرف بزنم. چند روز ولت کردم ببینم چکار می خوای بکنی؛ دیدم نه بابا آدم بشو نیستی. می دونی داری چکار می کنی؟

ثنا لبخندی زد. وارد یک سوپرمارکت شد و گفت: آره می دونم. بستنی هم می خورین؟

آیدا با حرص آهی کشید و گفت: نخیر من رژیم دارم.

ثنا شانه ای بالا انداخت و پرسید: مریم تو چی؟

مریم لبخندی زد و گفت: می خورم. با طعم توت فرنگی لطفاً.

ثنا چند قلم خوراکی برداشت. برای خودش و مریم هم بستنی برداشت و گفت: اینا رو حساب کنین لطفاً.

آیدا یک بستنی روی بقیه گذاشت و گفت: هی منو حرص بده! گور بابای رژیم.

ثنا خندید. باهم بیرون آمدند. تا خانه ی آیدا راهی نبود.

_: ثنا؟ با تو ام. هی خره! عشق کور!

ثنا نگاهش کرد. تمام این روزها نگران بود که آیدا کنارش گذاشته است. ولی حالا آیدا اعتراف می کرد که او هم تمام این روزها نگران تب تند عاشقیش بوده است. حتی قبل از این که خودش بفهمد که واقعاً دل باخته است!

آیدا در حالی که کلید را توی در می چرخاند، گفت: می شنوی یا نه؟ با تو ام. چشاتو وا کن. اینقدر سریع پیش نرو.

ثنا وارد شد و گفت: من سریع پیش نرفتم. خودش پیش اومد. ضمن این که من هم می دونم کیه و هم این که بابام به اندازه ی من یا بیشتر باهاش آشناست.

مریم با تعجب پرسید: مگه میشه؟ تو اونو از قبل می شناختی؟

_: من نه. ولی بابام می شناخت. مثل چشماش بهش اعتماد داره. اینقدر نگران نباش آیدا.

آیدا لب برچید و پرسید: مطمئنی؟

_: مطمئنم.

_: پس باید بگیم مبارکه؟

_: چی مبارکه؟ هنوز که خبری نیست.

مریم با شوق گفت: ولی بابات که راضیه. پس میشه.

ثنا آهی کشید و گفت: ولی مامان راضی نیست. محالم هست که راضی بشه.

مریم با تعجب پرسید: چرا؟ باهاش حرف بزن. به بابات بگو راضیش کنه.

ثنا لبخندی زد و گفت: بیان بابا بستنیا آب شد. آیدا یه فیلم بدردبخور نداری؟

_: نوچ. از غول چراغ جادوت بگو.

_: التماس نکن. دیگه حرفی ندارم که بزنم. بسه!

مادر آیدا وارد شد و ورودشان را خوشامد گفت. برایشان میوه و چای آورد. بعد هم بیرون رفت.

ثنا دیگر حرفی نزد. آیدا سی دی آهنگی گذاشت و مشغول وراجیهای معمولی شدند.

 

ساعت کمی از هشت گذشته بود. ثنا با احتیاط وارد خانه شد. می دانست توبیخ میشود. ولی بیشتر از توبیخ نگران عکس العمل مامان درباره ی حامی بود. نمی دانست اگر مامان باز حرفش را پیش بکشد، چه بگوید.

اما هنوز از حیاط نگذشته بود که آه از نهادش برآمد. صدای فریاد مامان خانه را پر کرده بود. سهیل از اتاق بیرون آمد. با دیدن ثنا با عصبانیت پرسید: کجایی تو؟

_: چی شده؟

_: بابا اومده. معلوم هست چه دسته گلی به آب دادی؟

_: به تو چه جوجه؟ من کاری نکردم.

_: کاری نکردی؟ مامان داره دیوونه میشه.

_: چه خبره؟

_: خودت برو تو ببین چه خبره. من که دیگه تحمل شنیدن ندارم. با بچه ها میرم بیرون. شبم نمیام. هروقت سر و صدا خوابید بهم زنگ بزن.

وارد اتاق شد. مامان داد زد: من جنازه ی دخترمم رو دوش این نره غول نمیذارم.

_: دختر منه. اگه خودش خواست دستشو می ذارم تو دستش.

_: تو بی جا می کنی.

_: حامی پسر خوبیه.

_: معلومه که اینو میگی. از اون زنت مثل سگ می ترسی.

_: اینطور نیست. اینو به خاطر مادرش نمی گم.

_: به خاطر هرکی میگی. به پسره بگو تا جفت پاهاشو قلم نکردم از زندگی دخترم بره بیرون.

_: ثنا دختر منم هست.

_: اهه اون روزا و شبایی که ولش کردی و رفتی دختر تو نبود؟ حالا دخترت شده؟

_: من به خاطر تو رفتم. می خواستم راحت باشی. اگه رضایت داده بودی خیلی پیش از این طلاقت داده بودم و دخترمو خودم بزرگ می کردم.

_: دخترم دخترم... تو کی براش پدری کردی؟

ثنا گوشهایش را گرفت و توی راهرو کنار دیوار نشست. هنوز صدایشان به راحتی به گوش می رسید. همین طور صدای شکستن ظرف و شیشه ی میز جلوی مبلها. ثنا با نگرانی لرزید. اشکهایش روی گونه هایش جاری شد.

در اتاق را باز کرد و داد زد: بس کنین! زنش نمیشم. اینقدر دعوا نکنین. خواهش می کنم.

مامان نگاهش کرد. می لرزید و خیس عرق بود. زبانش بند آمده بود. کم کم شل شد و روی زمین افتاد. بابا پیش دوید و او را گرفت تا روی خرده شیشه ها نیفتد. بعد او را از زمین برداشت و ناله کرد: با خودت چکار می کنی؟

ثنا هم جلو رفت. با کمک هم او را به رختخواب رساندند. ثنا دوید تا شربتی آماده کند. وقتی برگشت دید بابا با اورژانس تماس گرفته است.

_: چی شده؟

_: فکر نمی کنم بتونه شربت بخوره. بیا تا اورژانس می رسه خورده شیشه ها رو جمع کنیم.

به سرعت خودش را بالای سر مادرش رساند. به سختی نفس می کشید و یک طرف صورتش کج شده بود.

بابا مشغول جمع کردن خورده شیشه ها شد. ثنا کلافه به او نگاه کرد. کنار مامان نشست و آرام صدایش زد. دستش را توی دستش گرفت. اما مامان بی حال افتاده بود.

کمی بعد اورژانس رسید. سرم و اکسیژن وصل کردند و او را به آمبولانس منتقل کردند. ثنا و پدرش هم با ماشین به دنبال آمبولانس رفتند.

دکتر بعد از معاینه گفت: علائم بالینی سکته ی مغزی رو نشون میده. این روزا استرس شدیدی داشته؟

حاج عبدالله سری تکان داد و با ناراحتی گفت: بله... داشتیم دعوا می کردیم... مثل همیشه...

دکتر عینکش را برداشت. ابرویی بالا برد و گفت: آقا یه کم رعایت کنین. دستم روشون بلند کردین؟

_: نه آقای دکتر. خدا شاهده هیچ وقت این کارو نکردم.

_: حالا معلوم میشه.

حاجی با حرص رو گرداند و از ثنا پرسید: من دست روی مادرت بلند کردم؟

ثنا سری به نفی تکان داد. نمی توانست حرف بزند. بغض داشته خفه اش می کرد. با تمام اینها از بابا متنفر نبود. هنوز هم دوستش داشت. هنوز هم قهرمان رویاهایش بود. بابا می توانست برود. می توانست دلسوز مادر نباشد. عاشقش نبود ولی اقلاً ثنا خوب می دانست که هر کمکی از دستش برآمده دریغ نکرده است. هیچوقت...

 

ثنا به سهیل زنگ زد. او هم آمد. طول راهرو را می رفت و برمی گشت. عصبانی بود ولی حرفی نمی زد. همه کلافه بودند. تا صبح هیچ کدام راضی نشدند به خانه برگردند.

صبح دکتر برای معاینه آمد. نتایج اسکن و ام آر آی سکته ی خفیف مغزی را نشان می دادند. نگاهی به عکسهای رادیولوژی انداخت و گفت: دو سه روزی باید بستری بشه. بعدش مرخص میشه. مشکلش شدید نیست. ولی به هر حال باید به دور از استرس باشه. پرستاری دائم و رسیدگی به داروهاش و کمی که حالش بهتر شد فیزیوتراپی برای این که دوباره بتونه راه بره و از دست راستش استفاده کنه.

دکتر که بیرون رفت، ثنا گفت: این ترم رو حذف می کنم.

بابا با عصبانیت گفت: ترم اولته. باید بری.

_: سلامتی مامان مهمتره.

_: براش پرستار می گیریم.

_: آخه پرستار کجا بوده بابا؟ هرکسی رو که نمیشه بیاریم. سهیل مدرسه اس، منم دانشگاه، مامانم که...

_: میگم مرضیه بیاد.

_: مرضیه کیه؟

_: زنم... پرستاره...

ثنا چشمهایش را رویهم گذاشت. مدتی طول کشید تا جواب بابا را درک کرد. زنش! تا بحال نشنیده بود که بابا اسمی از او ببرد.

بالاخره چشمهایش را باز کرد. برای این که بتواند بی تفاوت بماند، به دنبال سؤال بی ربطی گشت. به سردی پرسید: کار خودش چی؟ معلوم نیست که مامان تا کی مراقبت بخواد.

_: می تونه مرخصی بگیره. تو یه بیمارستان خصوصی کار می کنه. عموش یکی از سهامداراشه.

_: بچه هاش چی؟

نگفت بچه هایتان. هنوز باور نداشت که آنها خواهر و برادرهایش هستند.

_: خودم میرم پیششون. هم کار دارم و هم فکر نمی کنم مادرت از دیدن هرروزه ی من خوشحال بشه. کاری بود میام. می سپارمشون به خالشون.

_: فکر نمی کنم از دیدن مرضیه خانم هم خیلی خوشحال بشه.

_: بهش بگو یه پرستاره که بیمارستان معرفی کرده.

_: خب چرا واقعاً از بیمارستان سراغ یه پرستار رو نگیریم؟

_: ثنا... مرضیه به کارش وارده. منم بهش اعتماد دارم. خودت داری میگی. روزا نیستی خونه. نمیشه هرکسی رو آورد.

_: همه ی اینا درست. ولی این مرضیه خانم هم حتماً دل خوشی از مامان نداره. چرا باید قبول کنه؟

_: دیشب باهاش حرف زدم. قبول کرده. اون زندگیشو مدیون مادرته. ازش متنفر نیست. مطمئن باش.

_: می تونست با هرکسی ازدواج کنه. چرا شما؟

_: ثنا زندگیم داغون بود. مادرت نه راضی میشد با من زندگی کنه، نه طلاق بگیره. دلم براش می سوزه. جوونیشو گذاشت تو خونه ای که هیچ خیری ازش ندید.

_: حالا هیچی هیچیم که نه!

_: منظورت چیه؟

_: بالاخره من و سهیل دلخوشیش هستیم. نیستیم؟

_: البته که هستین.

_: بابا... واقعاً کسی نمی دونه زن داری؟

بابا زهرخندی زد و گفت: همه می دونن. فقط محترمانه به روی خودشون نمیارن. ما همه تو این زندگی به نوعی قربانی شدیم، من، مادرت، تو ، سهیل، مرضیه، حامی و بچه ها...


ثنا احساس تنگی نفس می کرد. از جا برخاست. نمی دانست چه کند. سهیل کمی آن طرفتر روی صندلی چرت میزد. بس راه رفته بود خسته شده بود. ثنا به سختی قدمی برداشت و سعی کرد نفس بکشد.

بابا گفت: برو خونه. یه کم استراحت کن. من هستم. بیا حامی هم امد. باهاش برو.

سر برداشت. حامی طول راهرو را پیش آمد. هر قدمی که نزدیک میشد، بغض ثنا سنگینتر میشد.

بابا از جا برخاست. حامی سلام علیک سریعی کرد و پرسید: چرا به من زنگ نزدین؟ مامان الان به من گفت.

بابا سری تکان داد و پرسید: چکار می تونستی بکنی؟

_: هرکاری. بالاخره از این که سر جام بیخیال بخوابم بهتر بود.

_: اشکالی نداره. ثنا رو ببر خونه. خیلی خسته اس. ثنا بابا کلید داری؟

ثنا دست توی جیب کاپشنش برد. وقتی که از خانه ی آیدا رسیده بود، فرصتی نشده بود لباس عوض کند. کلید هنوز آنجا بود. سری به تایید تکان داد.

_: برو خونه. یه کم استراحت کن. حامی براش یه آبمیوه بگیر. یه شیرینیم بگیر فشارش بیاد بالا.

_: چشم. خیالتون راحت باشه.

حاجی به طرف سهیل برگشت. دستی سر شانه اش زد و آرام گفت: سهیل بابا. تو هم بیا برو. من هستم اینجا.

سهیل لای چشمهایش را باز کرد و گفت: نه. راحتم. شما برین.

حاجی آه کوتاهی کشید و رو گرداند. به آرامی به ثنا گفت: برو باباجون.

خودش دوباره روی صندلی نشست.

ثنا مکثی کرد. واقعاً از خستگی سر پا بند نبود. حامی برایش شکلات و آبمیوه گرفت. بعد هم یک تاکسی گرفت و او را به خانه رساند. در خانه ثنا زمزمه کرد: همه جا پر خرده شیشه اس. ای خدا...

حامی در را باز کرد و گفت: فکرشم نکن. برو بخواب. تو اتاق تو که نیست.

_: نه.

_: من جمعش می کنم.

_: ولی...

_: ولی نداره. یه نگاه تو آینه بنداز. مرده رنگ و روش از تو بهتره. برو استراحت کن.

_: حامی.... به مامان گفتم...

_: بعداً دربارش حرف می زنیم. برو استراحت کن.

ثنا نگاهی دور هال انداخت. بابا شیشه های بزرگتر را یکجا کرده بود. ولی فرصتی نشده بود که درست جمع کند. حامی نگاهی کرد و پرسید: جارو برقی کجاست؟

ثنا با دست به انبار اشاره کرد و گفت: اونجا.

_: دست و روتو بشور بعدم برو دراز بکش. هدفونم بذار تو گوشت صدای جارو اذیتت نکنه. به هیچیم فکر نکن.

_: من... متشکرم حامی.

حامی لبخند تلخی زد و آرام گفت: بی خیال...

 

ثنا دراز کشیده بود. یک ساعتی بعد ضربه ی ملایمی به در اتاقش خورد. چشم باز کرد ولی حال جواب دادن نداشت.

_: ثنا خوبی؟ من دارم میرم. کاری نداری؟

به زحمت گفت: خوبم. ممنون.

_: خوب استراحت کن. شماره ی منو که داری. اگه کاری داشتی زنگ بزن. فعلاً خداحافظ.

ثنا جوابی نداد. صدای بهم خوردن در خانه را شنید و بعد همه جا در سکوت فرو رفت. کم کم خوابش برد.