نمای وبلاگ راز نگاه (6) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راز نگاه (6)

شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 04:29 ب.ظ

سلام به همگی

ببخشید دیر شد. امروز کار داشتم. نشد زودتر بذارم.



بیرون که آمدند، حامی با صدای شادی پرسید: دانشگاه رو که پیچوندیم. حالا بریم موبایل بگیریم؟

ثنا لبخندی زد و گفت: بریم.

_: انتخاب کردی؟

_: آره. بذار ببینم. اسم و کد مدلشو اینجا نوشتم.

گوشی اش را درآورد. یادداشتش را پیدا کرد و نشان حامی داد. حامی سوتی کشید و گفت: اشتهاتونو شکر. فکر نکنم اینقدر تو حسابم باشه. بذار یه زنگ به حاجی بزنم.

_: بابا خودش گفت هرچی میخوای انتخاب کن. حالش بد شد بس این گوشی رو دید. چهارساله دستمه.

حامی در حالی که شماره می گرفت، گفت: من که حرفی ندارم. میخوام بگم بریزه به حسابم.

_: نه صبر کن ببین...

_: تلفنش مشغوله. بگو. چیه؟

_: اگه خیلی گرونه... یعنی تو حتماً بهتر از من از وضع بابا خبر داری. اگه نمی تونه یه چی دیگه بگیرم.

_: مگه خودش نگفته هرچی می خوای انتخاب کن؟

_: خب چرا... اصلاً... اصلاً حالا که خیلی ازش دلخورم یه گرونتر می خرم!

_: اوه اوه صبر کن! اوقات تلخیتو قاطی گوشی خریدنت نکن! الان داغی. آروم که گرفتی یقه ی منو می چسبی که این گوشی چی بود! من اون یکی رو می خواستم.

_: چرا یقه ی تو رو بگیرم؟ تو فقط پولشو میدی که اونم باید از بابا بگیری.

_: بالاخره منم ناخواسته این وسط گیرم.

_: بیخیال... اصلاً امروز نمی خرم. این چهار سال گذشت این چهار روزم روش. ساعت دو کلاس داریم. یه سر برم خونه یکی دو ساعت بخوابم.

حامی بی حوصله نگاهش کرد و گفت: شب بخیر.

ثنا از لحنش شرمنده شد و گفت: خب... معذرت می خوام. می دونم. دو ساعته وقت گذاشتی، همرام اومدی، دیوونه بازیامو تحمل کردی که یه گوشی لعنتی بدی دستم و خلاص بشی.

سر برداشت و در حالی که جرات نمی کرد نگاهش را به نگاهش برساند، به چانه و دهانش چشم دوخت و گفت: به اندازه ی کافی امروز مزاحمت شدم. صبر می کنم بابا بیاد از خودش می گیرم.

_: چرا چرت و پرت میگی ثنا؟ بیا بریم گوشی رو قسطی می گیریم. ولت کنم میره تا صد سال دیگه، حوصله ی غرغر حاجی رو ندارم. بیا دیگه. این قیافه ی گناهکارت خیلی مضحکه.

_: قیافه ی گناهکار من چه شکلیه؟

_: خنده داره!

حالا داشت با قدمهای بلند پیش می رفت و ثنا باید می دوید تا خودش را به او می رساند.

_: میشه یه کم یواشتر بری؟

_: سر ظهره. تعطیل می کنه. بریم سر خیابون تاکسی بگیریم.

جلوی یک ماشین دست بلند کرد. عقب دو تا زن نشسته بودند. ثنا عقب نشست و حامی جلو سوار شد. وقتی رسیدند پول تاکسی را حساب کرد و دوباره پیاده راه افتاد. ثنا دوان دوان به دنبالش رفت.

_: بیا دیگه.

_: خب یواشتر برو برسم بهت.

حامی ایستاد و صبورانه نگاهش کرد. ثنا نفس نفس زنان خودش را رساند و پرسید: هنوز خیلی مونده؟

_: نه. همین روبروئه.

از خیابان رد شدند و وارد مغازه شدند. نگاه ثنا روی یک گوشی با جلد سفید ثابت ماند. حامی اسم گوشی ای که ثنا می خواست را گفت و فروشنده آن را آورد. ولی ثنا بدون این که به آن نگاه کند، گوشی جلد سفید را نشان داد و گفت: آقا اینو می تونم ببینم؟

فروشنده آن را هم در آورد و توضیحاتی در مورد هر دویشان داد. حامی گوشی اول را نشان داد و گفت: این یکی امکاناتش خیلی بیشتره.

_: این خوشگله.

_: آره ولی تو اینو به خاطر امکاناتش انتخاب کردی.

_: حالا اینم دوربینش بد نیست.

_: نه خیلی بد نیست ولی...

_: حالا حتماً سیستم عامل لازم دارم؟

_: چه عرض کنم!

_: نگاه کن پشتش سفیده. می تونم کلی برچسب بچسبونم.

_: من یه دفتر نقاشی برات می خرم توشو پر برچسب کن! آخه گوشی رو به خاطر برچسب چسبوندن می خرن؟

_: اه!

_: مگه دروغ میگم؟ خودت داری میگی.

_: گوشی رو برای تلفن زدن می خرن. اینم خیلی خوشگله. همینو می خوام.

فروشنده توضیح داد: در واقع اون دوربینش امکاناتش بیشتره. فلاش زنون داره و اتو فوکس و لبخند یاب. ولی این یکی پنج مگاپیکسله، اون سه مگا پیکسل.

بعد از کمی زیر و بالا کردن و امتحان دوربینها، بالاخره همان گوشی سفید را که نصف قیمت گوشی انتخاب اولش بود را خریدند و بیرون آمدند. ثنا همانطور که توی پیاده رو با گوشی بازی می کرد، گفت: خیلی خوشگله.

_: مبارک صاحبش باشه.

_: تو ناراحتی؟

_: ناراحت؟ نه. به من چه ربطی داره؟ من فقط میگم گوشی صرفاً زیباییش مهم نیست.

_: همتون همینو میگین. فقط نمی دونم چرا موقع زن گرفتن که میشه، گزینه ی اول میشه زیبایی!

تند رفته بود. دیر فهمید. از خجالت دهانش را با دست پوشاند و سر بزیر انداخت.

حامی به طرفش برگشت. چند لحظه نگاهش کرد. بالاخره پوزخندی زد و رو گرداند. بالاخره گفت: خیلی مضحکی ثنا.

ثنا که احساس می کرد، خطر گذشته است، با احتیاط دستش را پایین آورد و گفت: ولی تو اصلاً خنده دار نیستی. همش دعوا می کنی.

حامی با تعجب پرسید: من دعوا می کنم؟

_: زور میگی.

_: من زور میگم؟!

_: چه فرقی برات می کنه که گوشی من چی باشه؟ چه عیبی داره پشتشو پر از برچسب کنم؟

_: خب حالام که همونی می خواستی خریدی. دعوا سر چیه؟

ثنا سر بزیر انداخت. با بی حوصلگی کولی اش را روی دوشش جابجا کرد. نگفت دعوا سر خودش و دلش است و گوشی فقط بهانه ی بی خودیست.

حامی کولی اش را برداشت و گرفت.

_: کولیمو بده.

_: سنگینه. خسته ای. نهار چی می خوری؟

_: می خوام برم دانشگاه.

_: نهار بخوریم بعد بریم.

_: گرسنم نیست.

_: ثنا...؟ چت شده یهو؟ عین سُها داری لج بازی می کنی.

_: من هیچیم نیست. لج بازیم نمی کنم. میای تا دانشگاه پیاده بریم؟

_: می دونی چقدر راهه؟

_: آره.

_: وقتی میگم لج می کنی میگی نه.

_: خب. باشه. لج می کنم. می خوام پیاده برم.

_: معلوم هست چته؟ پشیمونی؟ می خوای بری گوشیتو عوض کنی؟

_: نخیر. خیلیم دوسش دارم.

_: پس چی؟

_: فقط گرسنم نیست. من الان بستنی و آب پرتقال خوردم.

_: اون که یه ساعت پیش بود.

_: خب تو برو نهار بخور. من خودم میرم.

_: مشکل سر این نیست. من می خوام بدونم تو از چی ناراحتی.

ثنا برای لحظه ای به چشمهایش نگاه کرد. بعد آرام سرش را پایین آورد و گفت: من... من ناراحت نیستم.

_: هنوز از بابات دلخوری؟

_: نباید باشم؟

_: برای تو کم گذاشته؟

_: نمی خوام دربارش حرف بزنم.

_: باید دربارش حرف بزنی. مشکلتو باز کن، دقیق ببینش، راه حل رو پیدا کن و تمومش کن. هی تو دلت حرص می خوری که چی؟

_: راه حلش چیه؟ این که بابام از مامانت جدا شه؟ یا از مامان من جدا شه؟ این موضوع حل شدنی نیست حامی. مشکل منم این نیست.

_: مشکل تو چیه؟

_: نمی تونم بهت بگم. اصرار نکن.

_: باشه. حالا گذشته از مشکلت بگو دلت می خواد چی برای نهار بخوری.

_: تو خونه کتلت داریم. می خوام برم خونه.

حامی آهی کشید و گفت: باشه. هرجور میخوای.

تا سر خیابانشان باهم رفتند. بعد حامی گفت: فعلاً خداحافظ.

_: نمیشه تا اینجا آوردمت بهت نهار ندم. بیا.

_: دست بردار ثنا. یه نگاه به هیکل من بنداز. به مامانت چی می خوای بگی؟

_: میگم این داداش داداشمه.

_: اونم میگه اه چه خوب! چرا زودتر دعوتش نکردی؟! بیخیال. تو بخور. نوش جان.

_: میارم برات دم در.

_: نه. متشکرم. مامانت می فهمه ناراحت میشه.

_: مامانم این ساعت تو اتاقش خوابیده. از کجا بفهمه کی دم دره؟

_: مطمئنی؟

_: خب آره. چرا اینجوری نگاه می کنی؟

_: تکون نخور. پشت سرتم نگاه نکن. هروقت بهت گفتم برمی گردی میری.

_: چی داری میگی؟

_: دِ بهت میگم پشت سرتو نگاه نکن. مامانت تو سوپره.

_: تو مامان منو از کجا می شناسی؟

_: قبلاً دیدمش.

_: تو رو می شناسه؟

_: اسممو می دونه. به عنوان همکار بابات یا یه همچین چیزی.

_: همونی که بابا به من گفت.

_: آره. برو. امد بیرون. رفت طرف خونتون.

_: بده اینجوری.

_: نه برو.

_: باشه. متشکرم که اینقدر زحمت کشیدی.

_: خواهش می کنم.

چند لحظه بعد در حالی که  کولی اش را روی شانه اش مرتب می کرد، به طرف خانه راه افتاد و حامی با نگاهش بدرقه اش می کرد.

وارد خانه شد. مامان داشت خریدهایی که از سوپر کرده بود، را جابجا می کرد.

_: سلام.

مامان بدون این که به او نگاه کند، جواب سلامش را داد. پشت به او کرد و کیسه ای را توی یخچال گذاشت.

_: مامان گوشی جدیدمو ببین!

مامان بدون علاقه گفت: مبارکت باشه.

یک نان باگت را باز کرد و وسطش کتلت و خیارشور و گوجه گذاشت.

ثنا با کمی نگرانی پرسید: طوری شده؟

_: نه. طوری نشده. چرا اومدی خونه؟ مگه امروز یکسره کلاس نداشتی؟

_: نه. ظهر آزاد بودم. میشد از سلف نهار بگیرم، ولی دلم می خواست کتلت بخورم.

_: بعد کی گوشی خریدی؟

_: وقتی داشتم میومدم.

_: حامی مشعوف پولشو داد؟

پس مامان او را دیده بود! نفس عمیقی کشید و گفت: بابا گفت ازش بگیرم.

_: باهم رفتین گوشی خریدین؟

_: آره. چون گفت صلاح نیست پول نقد تو جیبم باشه. اگه بابا برام حساب کارتی باز می کرد دیگه از این مشکلات نداشتم.

_: ولی به نظر نمیومد آقای مشعوف مشکلی باشه برات!

_: بابا خودش گفت. من که کار بدی نکردم.

_: خوشم نمیاد با این غول بی شاخ و دم بگردی.

_: اون یه غول بی شاخ و دم نیست!

مامان پوزخندی زد و پرسید: پس شاخ و دمم داره؟

_: مامان....

_: تمومش کن. بار آخرت باشه. این دفعه که بابات امد به قدر نیازت ازش بگیر که دیگه کاری با این یارو نداشته باشی.

ثنا با حرص گفت: این یارو پسرخونده ی باباس. بهش اعتماد داره!

بعد با دلخوری بیرون آمد و به حیاط رفت. مامان به دنبالش آمد. قبل از این که به در برسد، یک کیسه به طرفش گرفت و گفت: حداقل نهارتو ببر.

ثنا با شرمندگی سر به زیر انداخت. برگشت و آرام گفت: معذرت می خوام.

مامان کیسه را به طرفش گرفت و غضب آلود نگاهش کرد. ثنا نگاهی به چهار ساندویچ توی کیسه انداخت و پرسید: چرا این همه؟

_: آیدا از کتلتای من دوست داره. باهم بخورین.

ثنا  آهی کشید و گفت: ممنون.

_: قول میدی دیگه با این یارو جایی نری؟

_: قول میدم.

با بغض گونه ی مادر را بوسید و بیرون آمد. حوصله ی معطل شدن برای اتوبوس را نداشت. با تاکسی به دانشگاه رفت. وقتی رسید به دنبال آیدا چشم گرداند.

آیدا و مریم و دو تا دختر دیگر از سالن غذاخوری بیرون آمدند. داشتند غش غش می خندیدند. با دیدن ثنا، آیدا جلو آمد و پرسید: چطوری؟ مثل این که هنوز دپی!

ثنا سر به زیر انداخت و گفت: با مامانم بحثم شده.

آیدا خندید و گفت: این که چیز تازه ای نیست.

_: نه نیست.

_: نهار خوردی؟

_: تو خوردی؟

_: با بچه ها رفتیم سلف. غذاش خیلی مزخرف بود. ولی کلی خندیدیم. جات خالی. البته خوش بحال تو. حتماً رفتی خونه، غذای مامان پز زدی به معده اومدی.

_: نه. چیزی نخوردم. حسش نبود.

_: حس چی نبود خره؟ سر ظهر آدم گشنشه دیگه!

ثنا احساس کرد معده اش پیچ و تابی خورد. گرسنه اش بود اما میلی به آن ساندویچهای کتلت نداشت.

کولی اش را باز کرد. یکی را به طرف آیدا گرفت و پرسید: می خوری؟

آیدا ساندویچ را گرفت و گفت: دارم می ترکم. ولی به درک. بذار کتلت خورده از دنیا برم!

ثنا پوزخندی زد و رو گرداند. مریم آیدا را صدا زد. آیدا با دهان پر، دستی برایش تکان داد و به طرف او رفت.

ثنا چرخی زد. حامی پشت یک میز تنها نشسته بود و درس می خواند. ثنا جلو رفت و به سردی گفت: سلام. نهار خوردی؟

حامی سر برداشت. لحظه ای نگاهش کرد و با تبسم گفت: سلام. نه هنوز نخوردم. بچه ها گفتن غذاش خیلی مزخرف بود. گذاشتم برگشتن یه چیزی بخرم.

ثنا نگاهی به اطراف انداخت. کسی به آنها توجه نداشت. کیسه ی ساندویچ را روی میز گذاشت و به دنبال کلمات گشت. نمی دانست چه بگوید. کلافه بود.

حامی ابرویی بالا برد. با شگفتی گفت: اوه متشکرم. راضی به زحمتت نبودم.

_: زحمتی نبود. مامان داد. ضمناً ما رو باهم دید.

بغض کرده بود. حامی ساندویچ را که برده بود گاز بزند، پایین گذاشت و بدون این که نگاهش کند، پرسید: چی گفت؟

_: بهش قول دادم دیگه باهات جایی نرم.

صدایش می لرزید. به زحمت بغضش را فرو داد و رو گرداند که برود.

_: صبر کن. خودت نهار خوردی؟

_: آ... آره...

_: ثنا...؟

ثنا ایستاد و نفس عمیقی کشید.

_: انتظار داشتی مامانت چی بگه؟

ثنا بدون این که برگردد گفت: نمی دونم. ولی من از حرصم بهش گفتم که تو کی هستی.

_: گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

ثنا عصبانی به طرف او برگشت و گفت: باید چکار می کردم؟

_: لازم نبود بی خودی حساسش کنی. همون همکار بابات خوب بود. رفته بودیم موبایل بخریم. قرارم نیست دیگه باهم بریم بیرون. همین. اینجوری مامانت هزار تا فکر و خیال می کنه و همه چی براش سختتر میشه. اون نمی خواست چیزی بدونه.

_: بالاخره اش که چی؟ یه روز می فهمید.

_: چی رو می فهمید؟ می دونی منو کی دیده؟ اولین بار که اومدم اینجا. ده سال پیش. بابات گفت این پادومه. اومده کمکم جنس بیاریم. بعدها هم چون بابات خوش نداشت جواب تلفنشو بده هر بار زنگ میزد من جواب می دادم. اگه کاری بود که با پیغوم حل نمیشد، گوشی رو می دادم حاجی. مامانت تو تمام این سالها می تونست خیلی حساستر باشه و خیلی راحت بفهمه من کی هستم. ولی نخواست بدونه. نمی خواد کنجکاوی کنه. این نوع زندگی رو قبول کرده و نمی خواد از این پیچیده تر بشه.

ثنا احساس ضعف می کرد. با بیحالی روی صندلی سیمانی نشست و گفت: من نمی فهمم.

حامی یک ساندویچ را به طرفش گرفت و گفت: نهار نخوردی. بردار بخور.

_: از کجا می دونی؟

_: چشمات داره دودو می زنه.

_: کاش بابا زودتر میومد.

_: هفته آینده میاد.

ثنا سرش را روی میز گذاشت.

حامی گفت: یه چیزی بخور. ضعف می کنی. میرم از بوفه نوشابه بگیرم. برای تو چی بگیرم؟

_: سیاه.

تصویر مامان از پیش چشمش کنار نمی رفت. مامان حق داشت. هم برای این که نگران رفت و آمد او باشد و هم این که از حامی خوشش نیاید. اما ثنا باید با دلش چه میکرد؟

احساس می کرد راه گلویش بسته شده است. حامی با نوشابه برگشت و یکی را برایش باز کرد. ثنا جرعه ای نوشید و سعی کرد بغضش را فرو دهد.

حامی هم جرعه ای نوشید و گفت: سختش نکن. همینجا تمومش می کنیم.

ثنا ناباورانه سر برداشت. فهمیده بود؟ لعنتی! از این که نتوانسته بود احساسش را پنهان کند کلافه بود. از این که عاشق آن چشمها شده بود عصبانی بود. از این که دیوانه وار دوستش داشت...

با چشمهای تر به چشمهایش خیره شد. حامی ناباورانه زمزمه کرد: ثنا...

رو گرداند. انگشت به دندان گزید و غرید: من یه عوضی بدرد نخورم. پاشو برو رد کارت.

ثنا خنده اش گرفت. حامی نگاهش کرد و گفت: جدی گفتم. من به درد تو نمی خورم.

ثنا بازهم تبسمی کرد و به او خیره ماند.

حامی مشتی روی میز کوبید و گفت: جواب حاجی رو چی بدم؟ من نون و نمک حاجی رو خوردم. نمیشه! اصلاً من هیچی. خودت چی؟ منو چه جوری می خوای به فامیلتون معرفی کنی؟ بگی این کیه؟ می دونی چه جنگی راه میفته بین خونواده ی پدری و مادریت؟ می دونی زندگی خواهر برادرامون جهنم میشه؟ ثنا یه کم منطقی باش.

_: از صبح تا حالا دارم سعی می کنم منطقی باشم.

_: آفرین. بیشتر سعی کن.

_: کنار گود وایسادی میگی لنگش کن.

حامی رو گرداند و پرسید: از کجا میدونی؟

_: خب دارم می بینم.

حامی نگاهش کرد و پرسید: مگه آدم رو پیشونیش می نویسه عاشقم؟

ثنا جا خورد. نفسش بند آمد. با دهان باز ناباورانه به او چشم دوخت.

حامی آرام گفت: بچه که بودم مامان قصه ی خسرو و شیرین رو برام تعریف می کرد. قصه ی نقش زدن شاپور و عاشق شدن شیرین. همیشه فکر می کردم مثل من که عاشق عکس ثنائم! از همون موقعی که بابام زنده بود بابات میومد خونمون. همیشه هم عکستو نشونم میداد و میگفت دلش برات تنگ شده. من با عکسات بزرگ شدم. ولی وقتی که چپ و راستمو شناختم فهمیدم این عشق ممنوعه سهم من نیست. بذار برادرت باشم.

ثنا احساس می کرد دیگر قلبش گنجایش ندارد. می خواست فرار کند. برخاست و در حالی که کولی اش را روی دوشش می انداخت گفت: تو برادرم نیستی. خودت گفتی.

بعد با شانه های فرو افتاده به طرف کلاسش راه افتاد.