نمای وبلاگ راز نگاه (4) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

راز نگاه (4)

شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 03:59 ب.ظ
سلام سلاممممم
اول که این ایام رو تسلیت میگم و از خدا می خوام این روزهای آخر ماه بلا به خیر و عافیت بگذره.
بعدم بالاخره ده صفحه نوشتم. انشاالله که لذت ببرین.

بعداً نوشت: داشتم قیافه ی ثنا رو توضیح میدادم، تو یه سایت چشمم افتاد به این عکس دیدم شبیه تصوریه که از ثنا دارم. گفتم لینکشو برای شما هم بذارم.

بعد بعداً نوشت! اینم عکس حامی. البته چشماشو آبی تر تصور کنین. این تقریباً عسلیه. ولی اگه black skin blue eye رو تو گوگل سرچ کنین یه بچه هست با چشمای خیلی آبی! خیلی نازه. 
بازم بعدش! امیدوارم الان دیگه مشکل عکس حامی حل شده باشه.



ثنا همانطور که به استاد چشم دوخته بود، با خودکار به پیشانیش میزد. مریم و آیدا که حوصله شان سر رفته بود مشغول نقاشی بودند. خیلی باهم جور شده بودند. ثنا نگاهی به آن دو انداخت. هنوز هم صمیمی بودند ولی انگار آیدا با مریم راحتتر بود. ثنا هم سعی می کرد در حاشیه بماند.

آهی کشید و رو گرداند. حامی اشاره کرد: چیه؟

ثنا شانه ای بالا انداخت و توی کیفش به جستجو پرداخت. یک بسته آدامس درآورد. حامی نگاهش کرد. ثنا هم بی حوصله یکی برداشت و نگاهی ته جلد کاغذی انداخت. هنوز یکی بود. بدون این که برگردد، آن را روی میز حامی گذاشت. حامی خندید و زمزمه کرد: مرسی.

کلاس خیلی خواب آور شده بود. طعم تند آدامس کمی بیدارش کرد. دقیقه ها کش می آمدند و خیال تمام شدن نداشتند. بعد از هزارسال بالاخره استاد گفت خسته نباشین.

این را گفت و قبل از بقیه بیرون رفت. ثنا بی حوصله و پکر کولی اش را باز کرد. آیدا به پایش زد و گفت: خانم سدّ معبر کردی. بوق بوق. پاشو.

_: خب بذار جمع کنم.

_: نمیشه. کار داریم باید بریم.

_: خب باهم میریم.

_: پیر میشم تا تو جمع کنی.

_: خیلی ننری.

پاهایش را جمع کرد. آیدا و به دنبال او مریم با خنده ی ریزی رد شدند.

حامی در حالی که وسایلش را جمع می کرد، گفت: بابات گفت می خوای گوشیتو عوض کنی.

نگاهی به او انداخت. دیگر به قیافه اش عادت کرده بود. جا نمی خورد. ولی هنوز هم وقتی نگاهش به چشمانش می رسید، به سختی می توانست رو بگرداند.

چند لحظه چشم در چشمش دوخت. بعد دوباره سر بزیر انداخت و در حالی که دفترش را توی کیفش جا میداد، گفت: آره. خیلی داغونه.

_: گفت باهات بیام.

ثنا برخاست و پرسید: کجا؟

حامی هم پشت سرش بلند شد و گفت: موبایل فروشی.

ثنا پشت به او با اخم گفت: اگه بخوام تنها برم چی؟

با خود فکر کرد: آیدا هم که دیگه بعیده باهام بیاد. هم درسا سنگینه، هم انگار با مریم بیشتر بهش خوش میگذره.

حامی گفت: نمی دونم. مشکلی داری با خودش صحبت کن.

ثنا ناگهان به طرف او برگشت و به تندی گفت: همین کار رو می کنم.

حامی که انتظار این حرکت ناگهانی را نداشت، تکانی خورد. بعد از مکثی پرسید: کسی تا حالا بهت گفته چشمات سگ داره؟

ثنا چشمهایش گرد شد. با تعجب و غیظ گفت: نخیر.

حامی پوزخندی زد و گفت: گفتم که بدونی.

بعد از کنارش رد شد و از کلاس بیرون رفت.

ثنا که انگار ضربه ای به سرش خورده باشد، گیج و منگ بیرون آمد. متفکرانه راه اولین دستشویی را پیش گرفت و توی آینه به خودش خیره شد. کسی تا حالا چنین حرفی به او نزده بود. دستی به چشمهای میشی اش کشید و دوباره نگاه کرد. چشمهایش به نظر خودش کاملاً معمولی بودند. نه خیلی ریز نه خیلی درشت با مژه های پر و مرتب. ابروهایش پر ولی کوتاه بودند. مدلشان بود. همینطوری هم مرتبشان کرده بود. بینی اش هم متوسط بود. نقطه ی قوت صورتش به گمان خودش لبهای خوش فرمش بود.

لبهایش را بهم فشرد و دوباره به چشمهایش خیره شد. صبح دیر بیدار شده بود و همان مختصر آرایش معمولش را هم نداشت. دختری که کنارش ایستاده بود و داشت با دقت رژ لب میزد، پرسید: چیزی شده؟

ثنا چند لحظه نگاهش کرد. بعد سری به نفی تکان داد. دستهایش را شست و بیرون آمد.

توی محوطه آیدا و مریم داشتند بستنی می خوردند. آیدا گفت: می خواستیم برای تو هم بگیریم، ترسیدیم تا پیدات کنیم آب شه.

_: نوش جون. نمی خوام.

_: چته؟ روبراه نیستی.

_: نه یه کمی...

سر بلند کرد. آن طرفتر حامی با دوستانش ایستاده بود. قیافه ی متفکر، چشمان آبی، نگاه جدی...

ثنا با حرص فکر کرد: به چی فکر می کنی؟

آیدا گفت: چشم آبیه...

_: دیگه اگه دربارش حرف بزنی من می دونم و تو. بین من و اون هیچی نیست. اون فقط یه کم عجیب غریبه که خودتم قبول داری. همین. می فهمی؟

_: خیلی خب! چته پاچه میگیری؟

مریم گفت: اگه من مزاحمم...

آیدا بازویش را گرفت و گفت: نه بشین این تکلیفش با خودشم معلوم نیست. کاری به تو نداره.

ثنا سری به تایید تکان داد و دور شد. به طرف بوفه رفت. یک کافی میکس گرفت و نشست. دستهایش را دور لیوان کاغذی حلقه کرد و متفکر به روبرو چشم دوخت.

حامی و دوستانش در حال شوخی و خنده وارد شدند. حامی بلند گفت: آقا من سور میدم. نفری یه شیرکاکائو مهمون من.

یکی از دوستانش گفت: حاتم بخشی می کنی! فقط یه شیرکاکائو؟

_: آره دیگه دانشجوئیه و جیب خالی و هزار تا مصیبت. همینم ناز کنی نمی دم بهت.

_: بده بابا. پُتی از خرس غنیمته!

_: من خرسم؟! دارم برات! آقا به این نده.

_: بیخود کرده. بده. خودشم حساب می کنه.

_: با من شاخ به شاخ نشو فرشید. صرف نداره برات!

_: تو اصلاً بلدی دعوا کنی؟

_: زورم می رسه.

_: می دونم. ولی اهلش نیستی.

_: از کی تا حالا آدم شناس شدی؟

_: بودم! همیشه.

_: اوه! نه بابا...

ثنا غرق فکر به آنها چشم دوخته بود. بقیه ی روز هم ذهنش درگیر بود. بالاخره بعدازظهر کلاسهایشان تمام شد و سوار اتوبوس شدند.

باز نزدیک حامی ایستاد. این بار عمدی بود. ولی خودش هم نمی دانست چرا. فقط ترجیح میداد که نزدیکش باشد. آیدا بلند گفت: ثنا میای بریم خوابگاه پیش مریم اینا؟

حامی زمزمه کرد: بگو نه. دارم میرم خونه.

اخمی به حامی کرد و زیر لب پرسید: به شما چه؟

نگاهی به آیدا انداخت. با احساساتش درگیر بود. دلش می خواست بداند که آیدا هنوز هم به اندازه ی قبل دوستش دارد یا نه؟ احساس می کرد تغییر کرده است. اما هرچه بود امروز دلش می خواست تنها باشد. باید فکر می کرد.

دوباره نگاهی به حامی انداخت. بین لجبازی و نظر خودش گیر کرده بود.

آیدا گفت: بیا دیگه خوش میگذره. می خوایم باهم درس بخونیم و بعدشم کلی بگیم و بخندیم. هم اتاقیش یه عالمه فیلمم داره.

فکر کرد: حالا چرا وسط اتوبوس داد می زنی؟ قرار نیست که همه بدونن.

بعد سر برداشت و گفت: نمیام. کار دارم.

_: یعنی چی که کار دارم؟ چرا ناز می کنی؟ این روزا حالت خوب نیستا.

اخم کرد. چرا نمی فهمید؟ چه ربطی به بقیه داشت که حالش خوب نیست؟ سر بزیر انداخت بلکه دیگر ادامه ندهد. خوشبختانه یک نفر آیدا را صدا زد و او هم مشغول حرف زدن با پشت سری اش شد. ثنا آهی کشید و پیشانیش را روی میله ی خنک فشرد.

حامی پرسید: سرت درد می کنه؟

بدون این که سر بلند کند، آرام گفت: یه کمی.

اتوبوس ایستاد. ثنا پیاده شد و خسته راه افتاد. کمی بعد حامی خودش را به او رساند و گفت: کلاً اعصاب نداری.

_: نه ندارم. شما مشکلی دارین؟

_: چی شده؟

_: باید به شما بگم؟

_: می تونین بگین.

_: چرا؟

_: شاید بتونم کمکی بکنم. شایدم فقط یه گوش بخواین برای شنیدن.

_: آقای مشعوف، شما کی هستین؟

_: مهمه؟

_: خیلی.

_: خانم میلادی... دونستنش خوشحالت نمی کنه. پیگیر نشو.

_: میشه بسه؟ شبا خوابم نمیبره از بس که فکر و خیال می کنم.

_: چه فرقی می کنه؟ منم یه آدمم. مثل بقیه.

_: می خوام بدونم.

_: باشه برای بعد.

_: نه همین الان.

بعد بدون این که منتظر جواب حامی بشود، به طرف پارکی که توی مسیرشان بود چرخید و روی یک صندلی سیمانی، زیر سایه ی چند درخت نشست، کولی اش را روی یک صندلی دیگر گذاشت و با حالت منتظر، ساعدهایش را روی میز ستون بدنش کرد.

نگاه خیره اش اینقدر عصبانی بود که حامی با خنده گفت: نزن بابا. میگم.

او هم کیفش را گذاشت و خودش روبروی ثنا نشست. چند لحظه بدون حرف با نگاهی پرمهر چشم به او دوخت. ثنا برای اولین بار خیلی زود شرمنده شدو سر بزیر انداخت.

حامی آرام گفت: چیزی رو که می خوای بدونی، من نباید بهت بگم.

ثنا با حرص گفت: می دونم. ولی بابا هیچی بهم نمیگه.

_: می تونی از مامانت بپرسی.

ثنا با تعجب پرسید: از مامانم؟ اون اگه از کارای بابا خبر داشت، اینقدر همیشه جنجال راه نمینداخت.

حامی با لحنی شمرده پرسید: سر این که نمی دونه بابات چیکار می کنه، دعوا راه میندازه؟

_: من چه میدونم. سر همه چی. اصلاً دلیلش مهم نیست. کلاً دعوا دارن.

_: می دونم. ولی این یه موردم صحبتش هست؟

_: چی بگم؟ شما از کجا می دونی؟

حامی پوزخندی زد و سر بزیر انداخت. بعد آرام سر برداشت و دوباره گفت: از مامانت بپرس.

_: نمی تونم. لابد باز باهام دعوا می کنه. هیچکس تو اون خونه منو آدم حساب نمی کنه.

_: حالا یه امتحان بکن.

ثنا بی حوصله برخاست. کولی اش را برداشت و گفت: خیلی از کمکتون ممنونم.

_: خواهش می کنم. فقط یه سؤال...

_: نه این که شما خیلی به سؤالای من جواب دادین!

حامی باز خندید و گفت: فقط می خوام بدونم برای گوشی چقدر پول می خوای بدم. ظاهراً که خوش ندارین من باهاتون بیام.

_: باید خوشم بیاد؟

_: نه فقط حمل پول نقد کار جالبی نیست. من می خواستم بیام کارت بکشم.

_: شما که اینقدر روی بابا نفوذ دارین، میشه ازش خواهش کنین، یه حساب بانکی برای من باز کنه؟

_: من نفوذی ندارم. ولی چشم. میگم بهش.

_: ممنون.

_: خواهش می کنم.

رو گرداند که برود. ولی حامی آرام گفت: ثناخانم...

ایستاد. بدون این که برگردد. دلش نمی خواست دوباره اسیر نگاهش بشود.

حامی قدمی پیش آمد و گفت: اگر به هر دلیل باعث ناراحتیتون شدم معذرت می خوام. عمدی نبوده.

ثنا با حرص برگشت و پرسید: پس سهویه که حاضر نیستین حرف بزنین؟

چشمانش تر شدند. از این که ضعفش را نشان بدهد متنفر بود. رو گرداند که حامی اشکش را نبیند.

_: قبول کنین که قشنگ نبود که مسئله ای که به من ربطی نداره رو بهتون بگم.

_: من فقط پرسیدم شما کی هستین.

_: و واقعاً اهمیت داشت؟ شما نمی خواستین اینو بدونین. اگر واقعاً مشکلتون فقط اینه می تونم شجره ناممو براتون زیر و رو کنم.

_: نه متشکرم. خداحافظ.

_: خداحافظ.

پریشان تر از قبل به خانه رسید. سهیل داشت فیلم می دید و مامان با تلفن حرف می زد. سلام و علیک کوتاهی کرد و به اتاقش رفت. لباس  عوض کرد و دست و رویی صفا داد. به هال برگشت. مامان نبود. کمی چرخید. توی اتاقش بود. دراز کشیده بود و مجله می خواند. ثنا چند لحظه فکر کرد. اصلاً نمی دانست چطور باید مقدمه چینی کند و به سؤالی که می خواست بپرسد برسد. به آرامی وارد شد و لب تخت نشست. مامان از پشت مجله پرسید: طوری شده؟

_: نه.

_: نهار خوردی؟

_: نه.

_: برو گرم کن بخور.

_: میل ندارم.

_: میوه هم هست.

_: نه نمی خوام.

چند لحظه سکوت کرد و بالاخره دل به دریا زد. با تردید پرسید: مامان، بابا زن داره؟

دست مامان که داشت صفحه ای را ورق می زد، چند لحظه بی حرکت ماند. بعد ورق زد و بدون این که حالتش عوض شود پرسید: چرا می پرسی؟

_: کمی... کنجکاو شدم. این همه وقت قشم چکار می کنه؟

_: خب تجارت...

_: می دونم ولی بقیش چی؟

_: اهمیتی داره؟

_: یعنی نداره؟

_: نه.

_: مامان! اون شوهرته! حتماً مهمه. شاید به خاطر همینه که باهم اینقدر مشکل دارین.

_: نه به خاطر این نیست.

_: مامان خواهش می کنم.

مامان آهی کشید و مجله را کنار گذاشت. عینکش را برداشت و پرسید: تو چت شده؟ کسی چیزی بهت گفته؟ خواب نما شدی؟

_: نه. فقط ... فقط خودم به این نتیجه رسیدم.

_: فراموشش کن. برای من که مهم نیست. تو سنگ چی رو به سینه می زنی؟

_: خب بابامه!

_: این همه سال جنگیدم که بابات بمونه. بابای تو و سهیل. دیگه چه طلبی داری؟

_: من... من طلبی ندارم. فقط می خوام بدونم تو جزیره چکار می کنه؟

_: خودت می دونی که تجارت می کنه.

_: یعنی یه لقمه نون تو شهر خودمون نبود؟

_: خودش می خواست بره. ماجراجوییش اینجا نمی گنجید.

_: ولی من فکر می کنم اونجا زن داره. شمام هرچی ادعا کنی که برات مهم نیست، برای اینه که منو آروم کنی. مگه میشه مهم نباشه؟

مامان آهی کشید و بالشش را پشت سرش گذاشت. کمی عقب رفت و نیم خیز دراز کشید. بعد آرام گفت: مثل این که دست بردار نیستی.

_: نه.

_: درو ببند. سهیل تو این باغا نیست. ولی بشنوه هم براش خوب نیست. تو سن بدیه و ممکنه فکرای بیخودی بکنه.

ثنا با خوشحالی در را بست و خودش را روی تخت پرت کرد.

_: هی! یواش! شکستیش.

ثنا خندان چهارزانو نشست و گفت: نه. طوری نشد. بگین دیگه. همه چی رو.

مان سری تکان داد و با ملایمت گفت: من بچه ی طلاق بودم. سالها زیر دست نامادری بزرگ شدم. وقتیم می رفتم خونه ی مامان وضع بهتری نبود. شوهر اونم دل خوشی از من نداشت. می دونی اونا آدمای بدی نبودن. ولی خب... بچه های خودشونو بیشتر دوست داشتن. مامان و بابا هم بعد از شکست اولشون دلشون نمی خواست یه بار دیگه زندگیشونو بهم بزنن. تازه نامادری و ناپدری دشمنی علنی ای با من نمی کردن که پدر و مادرم ببینن و ازم دفاع کنن. ولی پشت سر همه جور نیش و آزار بود.

برای همین با اولین خواستگارم عروسی کردم که از خونه ی پدری فرار کنم. خدا خواست که بابات آدم بدی نبود. ولی ما زمین تا آسمون باهم فرق داشتیم. همه چیزمون از فرهنگ خونوادگی تا علایق و عادتهامون باهم فرق داشت و هیچکدومم نمی خواستیم تغییر کنیم. سعی کردم اونی که می خواد باشم، ولی پاک بهم ریختم. مثل اون کلاغ که نه تنها راه رفتن کبک رو یاد نگرفت، راه رفتن خودشم یادش رفت. منم همونطوری... بعدشم خیلی زود تو و سهیل پیدا شدین.

همون وقتام این کار قشم جور شد و بابات رفت. با دو تا بچه ی کوچیک تنهایی سخت بود برام. داغون بودم. ولی همین قدر که خرجیمو می داد راضی بودم. وقتیم می رسید که دعوا داشتیم. تا یه وقتی گفت بیا طلاقت بدم هر دومون راحت شیم. تا که گفت طلاق، مو به تنم راست شد. محال بود بذارم بچه هام گذشته ی منو تکرار کنم. گفتم طلاق نه. ولی اگه می تونی زندگی بهتری برای خودت بسازی بساز. فقط بذار اسمت بالای سر بچه هام بمونه. بچه ی طلاق نباشن.

اونم فقط به این شرط که از طلاق بگذره و خرجیمونم سر جاش باشه ، ازم اجازه ی عقد گرفت. یه شرط دیگه هم کردم. گفتم زنشو نیاره اینجا. فامیل هیچی ندونن. دوست و آشنا فقط من و شماها رو بشناسن. اونم قبول کرد. الانم زن داره. می دونم. ولی نه هیچوقت پرسیدم زنش کیه، نه میدونم ازش بچه داره یا نه. خودمو عادت دادم به این فکر که برام مهم نباشه. سرنوشت شماها برام از همه چی مهمتره. وقتی رفتین سر خونه زندگیتون، اگه عمری بود طلاق میگیرم.

ثنا دستش را گرفت. با بغض بوسه ای بر آن نشاند و گفت: چرا اینا رو به من نگفته بودین؟

_: نمی خواستم بدونی. قرار نبود بدونی. می خواستم با آرامش به درست برسی. حالا هم بهش فکر نکن. چیزی عوض نشده. برو. حالا که همه چی رو فهمیدی. برو نهارتو بخور.

ثنا با بی میلی برخاست. به نظر می رسید اگر بماند مامان ناراحت شود. به آرامی به اتاقش رفت و در را بست.

گوشی اش زنگ زد. آیدا بود. حوصله اش را نداشت. بدون جواب ردّ تماس کرد.

 

 

روز بعد وارد کلاس شد. حامی صندلی جلویش را هل داده بود و پاهایش را جلویش دراز کرده بود. مچهایش را رویهم انداخته بود و روی کاغذی خط خطی می کرد. ثنا همانطور که نگاهش می کرد، جلو رفت و نشست. حامی از گوشه ی چشم نگاهش کرد و گفت: سلام.

_: سلام.

کولی اش را روی پشتی صندلی جلویش گذاشت. گوشی اش را به حالت سکوت درآورد و جزوه و کتابش را آماده کرد.

نفس عمیقی کشید. نگاهی به حامی انداخت و آرام پرسید: عصری وقت داری بریم گوشی بخریم؟

_: مطمئن نیستم.

یک کارت از جیبش درآورد. پشتش شماره تلفنی نوشت و گفت: عصرا تو این مغازه کار می کنم. فرصت کردی سری بزن. دور و برش موبایل فروشی زیاده. اگه بتونم باهات میام.

کارت را گرفت و توی جیب کولی اش گذاشت. آیدا و مریم وارد شدند. در حالی که می خندیدند، از جلوی پایش رد شدند و نشستند. آیدا گفت: دیشب جات خالی بود.

_: واقعاً؟

_: آره بابا. دروغم چیه؟ خیلی خوش گذشت. مگه نه مریم؟

_: آره. کلی خندیدیم. نبودی فیلم ترسناک نگاه کردن آیدا رو ببینی. داستان کمدی شده بود کلاً! وای چقدر خندیدیم.

_: بدجنسا هی بهم میگن بی جنبه. اگه اینقدر جیغ جیغ نمی کردن که من داشتم تماشا می کردم!

_: تو داشتی تماشا می کردی؟ با اون کوسن جلوی چشمت؟

مریم این را گفت و غش غش خندید. با ورود استاد خنده اش را فرو خورد و از گوشه ی چشم به ثنا که بی تفاوت نگاهشان می کرد، نگاه کرد. ثنا رو گرداند و به استاد چشم دوخت.