X
تبلیغات
رایتل

راز نگاه (2)

شنبه 10 دی‌ماه سال 1390 ساعت 12:31 ق.ظ
سلام سلام دوستام
باز شنبه رسید و باز من خیییییییلی سرم شلوغه. حداقل برای فردا که برنامه ام خیلی سنگینه. دعا کنین از عهده اش بربیام. با کلی تلاش باز فقط تونستم 5 صفحه رو حاضر کنم. هفته ی آینده هم باز کار دارم و قول نمیدم بشه ده صفحه. ولی به هرحال سعی می کنم حتماً آپ بشه. خیلی ممنونم از لطف و همراهی همیشگیتون

ثنا دوباره سر به زیر انداخت. بین شرمندگی و لجبازی گیر کرده بود. خیلی دلش می خواست این غول بی شاخ و دم را از رو ببرد. این نبردی بود که از صبح شروع کرده بود. حالا چرا؟ خدا می دانست. شاید فقط به خاطر قد و قیافه ی متفاوتش بود.

در ذهنش به دنبال جمله ای می گشت که بتواند بگوید. حالا هرچی. اگر می توانست حرف بزند، کم کم نقطه ضعفش را پیدا می کرد. یک بار زمین خوردنش کافی بود. ثنا به خودش قول داد، همین که یک بار او را از رو ببرد، دست بردارد. ندای وجدانش، آنهم با صدای آیدا، در ذهنش بدجوری آزارش می داد. تا به حال با هیچ پسر غریبه ای کل کل نکرده بود. ولی این یکی با این رنگ پوست تیره و چشمهای آبیش، بدجوری وسوسه انگیز بود.

نگاهش را دور چرخاند. حقیقت داشت. بقیه ی پسرها با قیافه های مختلف ولی معمولیشان، اصلاً قابل توجه نبودند. اما این یکی...

اینقدر سرش را بالا برد تا دوباره به چشمهای دریایی اش رسید. لبهایش را بهم فشرد و اولین سؤالی که به ذهنش رسید را بر زبان راند: قدتون دو متره؟

حامی یک ابرویش را بالا برد. پوست تیره اش چین کلفتی خورد. با لحنی جدی پرسید: دو متر؟ نه خانم این چه حرفیه؟ درسته قدم یه ذره بلنده. ولی خیلی باشم 199. باقیش هرچی هست زیر سر این دو سه سانت پاشنه ی کفشه، من بی تقصیرم.

ثنا خنده اش گرفت و گفت: دیدین خودتونم با قدتون شوخی می کنین!

حامی ملایم و جدی گفت: این فرق می کنه. نمی کنه؟ ممکنه شما یه بار به رفیقاتون بگین اوف چقدر خوردم! بعد بشنوین مثلاً من نوعی به دوستام بگم دیدین چقد شکموئه!

ثنا با بی حوصلگی رو گرداند. فکرش را نمی کرد که روز اول دانشگاه، یک همکلاسی درس اخلاق به او بدهد. این بازی را شوخی شوخی شروع کرده بود. اصلاً هم قصد نداشت طولانیش کند. اصلاً تقصیر خود این پسر بود که آنطور بهش خیره شده بود با آن چشمهای آبیش! هرچقدر قیافه و تیپش جدید و خاص بود، حرف زدنش عادی و آشنا بود. انگار سالها بود که او را می شناخت.

از پنجره به مناظری که با عجله از آنها می گذشتند، خیره شد. اتوبوس از یک دست انداز گذشت. دستش از میله رها شد و به طرف حامی پرتاب شد. تنها چیزی که در صدم ثانیه از ذهنش گذشت این بود که همین یکی را کم داشتم!

اما حامی دست برد و کوله پشتی اش را به عقب کشید، طوری که ثنا هم با آن به عقب کشیده شد و تا وقتی که توانست تعادلش را حفظ کند و دوباره میله را بگیرد، آن را نگه داشت. نفسش را به سختی تازه کرد و گفت: متشکرم.

_: خواهش می کنم.

خجالت زده شده بود و احساس بی قراری می کرد. دائم سر می کشید و خیابان را نگاه می کرد. بالاخره قبل از این اتوبوس توی ایستگاه توقف کند، از بین جمعیت به طرف در رفت. آیدا با تعجب پرسید: مگه نگفتی میای خونه ی ما؟

_: نه. معذرت می خوام. باید برم خونه. الان یادم اومد... کار دارم. مامان کارم داره.

_: طوری شده؟

_: نه. خداحافظ.

آیدا ابرویی بالا انداخت و با تردید گفت: خداحافظ.

همین که در باز شد، ثنا پایین رفت و نفس عمیقی کشید. دود گازوئیل شامه اش را پر کرد. ولی مهم نبود. احساس آزادی می کرد. فقط کمی ضعف داشت. به طرف بستنی فروشی نزدیک ایستگاه رفت و گفت: یه بستنی قیفی لطفاً.

بعد توی جیب کولی اش مشغول گشتن دنبال پول خرد شد. اما همان موقع دست بزرگی پول دو بستنی را روی پیشخان گذاشت و گفت: دو تا لطفاً.

ثنا با حرص به طرف او برگشت و گفت: این کارتون چه معنی میده؟

بعد هم پول مال خودش را روی پیشخان گذاشت و با عصبانیت گفت: مال منو جدا حساب کنین.

دوباره به طرف حامی برگشت و با خشم به چشمهای آبیش خیره شد. حامی با ملایمت به فروشنده که داشت بقیه ی پولش را پس می داد، گفت: دو تا برای خودم می خوام.

بعد به طرف ثنا برگشت و گفت: من با دو متر هیکل، یه دونه بستنی به کجام می رسه؟

ثنا وا رفت و با خجالت گفت: معذرت می خوام.

می خواست از خجالت آب شود و به زمین برود. با دست لرزان بستنی اش را از فروشنده گرفت و چرخید. مغازه فقط دو میز پشت سر هم داشت. به طرف میز دوم رفت و روی آخرین صندلی، رو به در نشست.

حامی هم دو بستنی اش را گرفت و روی اولین صندلی میز اول، پشت به در و رو به ثنا نشست. بدون این که به او نگاه کند، به سرعت هر دو را خورد. دستمالی از جعبه ی روی میز کشید. دستهایش را پاک کرد. دستمال را توی سطل مغازه پرت کرد و ضمن تشکر کوتاهی از فروشنده بیرون رفت.

ثنا به بستنی نیمه کاره اش که داشت آب میشد نگاه کرد. دیگر نه میلی داشت و توانی برای خوردن. از جا برخاست. بستنی نصفه را توی سطل انداخت. دستهایش را شست و سر بزیر و شرمگین از در بیرون رفت. چندان راهی تا خانه شان نبود. ولی حال رفتن نداشت. جلوی یک تاکسی دست بلند کرد و یک کورس را رفت. سر خیابانشان پیاده شد. نگاهی به خیابان صاف و دراز و یک طرفه انداخت و فکر کرد: کاش اقلاً یه مغازه ای چیزی اینجا بود و اینقدر منظره ها تکراری نبود.

کولی اش را روی دوشش جابجا کرد. هنوز دو قدم نرفته بود که منظره ی غیر تکراری هم از راه رسید. حامی از پیچ گذشت و به طرف او آمد. ثنا اینقدر جا خورد که قدمی عقب رفت و نزدیک بود تو جوی کنار خیابان بیفتد. حامی اما اینقدر تعجب نکرد. یا اقلاً نشان نداد. فقط به تندی اشاره ای به پشت سرش کرد و گفت: نیفتی.

ثنا پایی را که داشت می رفت توی جو بگذارد، دوباره برگرداند و به سختی نفسی تازه کرد. با ناراحتی پرسید: تعقیبم می کنین؟

_: نه. مسیرم از این طرفه.

نگاهی به اطراف انداخت. بعدازظهر گرمی بود و توی خیابان پرنده پر نمی زد. دوباره رو به حامی کرد و گفت: تا حالا شما رو اینجا ندیدم.

_: تا حالا مسیرم از این طرف نبود.

کلافه شده بود. نمی دانست چه کند یا چه بگوید. بدون حرف دیگری راه افتاد. حامی هم قدم به قدمش می آمد. کمی بعد هم از او پیش افتاد و قبل از ثنا توی کوچه شان پیچید. ثنا با نگرانی پشت سرش را نگاه کرد. حالا جرأت نمی کرد پا توی کوچه بگذارد. کاش لجبازی نکرده بود و با آیدا رفته بود.

قدمهایش سست شد. با تردید سر کوچه ایستاد. حامی تا ته کوچه رفته بود و جلوی در گاراژی سبز خانه شان ایستاده بود. ثنا مات ماند.

اینجا چه می خواست؟ چند لحظه ای با موبایلش حرف زد. در خانه باز شد و پدر ثنا بیرون آمد.

ثنا نفس عمیقی کشید. به پشت گرمی پدر می توانست برود. قدم سریع کرد تا قبل از بسته شدن در به انتهای کوچه برسد. وقتی رسید، نفس نفس زنان سلام کرد. پدر با مهربانی جوابش را داد. حامی هم زیر لب سلامی گفت.

بسته ای توی دستش بود. ثنا با تردید به بسته و بعد به پدرش نگاه کرد. خواست تو برود که پدرش از حامی پرسید: باهم دانشگاه بودین؟

ثنا سر جایش میخکوب شد. ظاهراً خیلی چیزها بود که او نمی دانست. حامی بسته را توی دستش زیر و بالا کرد و آرام گفت: بله.

پدر با لبخند پرسید: ثنا رو شناختی؟

_: بله. خیلی بهتون شباهت دارن.

همه همین را می گفتند و پدر هربار از شنیدنش خوشحال میشد. این بار هم با خوشی دست روی شانه ی دخترش گذاشت و گفت: گفته بودم می شناسیش.

حامی سری به تایید تکان داد و گفت: بله.

ثنا نگاهی پرسشگرانه به پدرش انداخت. پدر لبخندی زد و گفت: با حامی تو قشم همکاریهایی داریم. گفت همین دانشگاه تو قبول شده.

ثنا هم سری خم کرد و بدون جواب تایید کرد. نمی دانست برود یا بماند. زیاد معطل نشد. حامی خداحافظی کرد و با پدر به داخل خانه رفتند. اما هنوز به اتاق نرسیده بودند که شروع شد. باز دوباره جر و بحثهای بی پایان زن و شوهری. باز بابا قرار بود برود و این رفتن و نماندنش پایه ی دعوا بود. قشم کار می کرد. دو هفته می رفت، دو یا سه روز می آمد. تمام این دو سه روز به دعوا می گذشت. مگر مهمانی می آمد یا مهمانی می رفتند که آن هم فقط غر و لندها شکل مؤدبانه تری به خود می گرفتند. تمام نمی شدند. هر دو به همه کار هم حساس و ایرادگیر بودند. بابا به ظرف شستن مامان ایراد می گرفت، مامان به جوراب درآوردن شوهرش غر می زد. آن یکی حرف دیگری می زد، این یکی چیز دیگری می گفت.

ثنا هر دو را عاشقانه دوست داشت. ولی وقتی بابا نبود، جوّ خانه خیلی آرامتر بود. سهیل خیلی کمتر از او اهمیت می داد. شاید هم نشان نمیداد. باهم آنقدر صمیمی نبودند که حرفهایشان را برای هم بگویند.

در آن موقع هم که ثنا به دنبال پدر وارد اتاق شد، سهیل پشت کامپیوتر مشغول یک بازی اکشن بود و ظاهراً هیچ اهمیتی به بحثی که در اطرافش جریان داشت، نمی داد.

ثنا به اتاقش رفت و نشست. تمام سر و صدایی که می شنید یک طرف، هم کلاسی عجیبش یک طرف دیگر. یعنی چه جور آدمی بود؟ اینقدر با بابا صمیمی بود که از قبول شدنش بگوید و بابا برایش تعریف کند که با دخترش همکلاس می شود. یعنی قرار بود راپورت او را هم به بابا بدهد؟ شاید بابا تشویقش کرده بود که رشته و دانشکده ی او را انتخاب کند! آیا اینطور بود؟

اینقدر با خودش درگیر شد که سردرد گرفت. وقتی از اتاق بیرون آمد که بابا رفته بود. همینطور سهیل. مامان دراز کشیده بود و خانه در سکوت فرو رفته بود.

صبح روز بعد همین که وارد دانشگاه شد او را دید. پیدا کردنش بین جمعیت مختصری که توی محوطه در حال رفت و آمد بودند، کار سختی نبود. آن قد بلند و پوست تیره اش به راحتی از بقیه مجزّایش می کرد.

ثنا با ناراحتی رو گرداند. آیدا پرسید: چی شده؟ آقا خوش تیپه تحویلت نمی گیره؟

ثنا با حرص گفت: آقا خوش تیپه خیلی پرروئه.

بعد به طرف کلاسشان راه افتاد. این بار ردیف آخر نشست. آیدا گفت: ببین مریم ردیف سومه. بریم پیشش بشینیم.

_: اگه تو دوست داری برو پیشش بشین.

_: خب تو هم بیا.

_: نمیام.

_: از کجا معلوم اون باز بیاد ردیف سوم بشینه؟

_: معلومه که از اون ردیف خوشش میاد که از اول انتخابش کرده.

_: نخیر با تو لج کرده بود.

_: نخیر با من لج نکرده بود. فقط خیلی دلش می خواست ضایعم کنه.

_: این با لجبازی چه فرقی می کنه؟

_: نمی دونم. بشین آیدا. هرجا دلت می خواد.

حامی آرام وارد شد. انتهای ردیف سوم نشست و به روبرو چشم دوخت. آیدا نگاهی به او انداخت و شانه ای بالا انداخت. ثنا با حرص پرسید: نگفتم؟

آیدا سری تکان داد و نشست. مریم هم آمد و کنار آیدا نشست.

ثنا به پشت سر حامی نگاه کرد. نمی دانست از این که توجهی به او ندارد، خوشحال است یا نه؟ ولی می دانست که خیلی دلش می خواهد کم آوردنهای روز قبلش را تلافی کند. رو گرداند. ولی بیشتر از درس حواسش به او بود تا آتویی به دست بیاورد که نیاورد البته!

تا کلاس بعدی دو ساعت بی کار بودند. مریم پرسید: بریم کتابخونه؟

ثنا گفت: نه بریم بوفه.

آیدا با خنده گفت: تو که فقط به فکر شکم باش.

_: گشنمه خب. صبحونه نخوردم.

_: می خواستی بخوری.

_: حالا که نخوردم. سرم داره گیج میره.

_: خب برو بخور. ما میریم کتابخونه. بعدش بیا.

_: باشه.

قبل از رسیدن به بوفه سر کشید که آن اطراف نباشد. با خودش غرّید: نمی ذارم این دفعه این یه لقمه رو کوفتم کنی.

صدای آشنایی از پشت سرش پرسید: با منین؟

ثنا دو دست به صورتش کوبید. روی پاشنه چرخید. هنوز دستهایش را کامل پایین نیاورده بود که با ناراحتی پرسید: آقا شما جنّین؟!

برای اولین بار خنده ی بلند حامی را دید. ردیف دندانهای سفیدش بین آن لبهای تیره، جلوه ی قشنگی داشت. صدای خنده اش هم زنگدار و جالب بود. مات و متحیّر نگاهش کرد.

حامی پاکتی را به طرفش گرفت و گفت: این بار واقعاً داشتم تعقیبتون می کردم و منتظر بودم تنها بشین. حاج عبدالله گفتن دیروز با عجله رفتن و نشده این رو بهتون بدن. ریختن به حساب من و گفتم برسونم به دستتون که لازمش دارین.

ثنا آهی کشید و گفت: ممنون.

_: بااجازه.

البته بدون این که منتظر اجازه بشود، با قدمهای بلند دور شد. ثنا به پاکت چشم دوخت و آرام درش را باز کرد. همان مبلغی که خواسته بود. پاکت را توی کولی اش جا داد و به پدرش تلفن زد.

_: سلام بابا.

_: سلام عزیزم. زود بگو کار دارم.

_: خیلی ممنون. امانتی تون رسید.

_: خواهش می کنم.

_: نمیشه من خودم حساب بانکی داشته باشم؟

_: نه بابا هنوز زوده.

_: آخه چرا؟

_: کار دارم بعداً حرف می زنیم. خداحافظ.

_: خداحافظ...

با ناراحتی به طرف بوفه رفت. یک قوطی شیرکاکائو گرفت و در حالی که می نوشید، به کتابخانه پیش دوستانش رفت.