X
تبلیغات
رایتل

رویای سفید (2)

شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:07 ب.ظ
سلام سلام سلامممم
حالتون خوبه؟ دماغتون چاقه؟ سرحال؟ قبراق؟ انشاالله که سلامتین

اینم از قسمت بعدی. امیدوارم که لذت ببرین.
خداوندا ماجرایی نوشتن کار بسی سختی می باشد. کمکم کن این لقمه ی گلوگیر را به سلامت فرو بدهم!


آبی نوشت: هرکی می خواد لینکش کنم، آدرس بذاره، انشاالله اضافه میشه.

روی تخت فلزی بیدار شد. به سختی غلتی زد. تخت ناله ای کرد. با تعجب به لبه ی تخت زیر تشک دست زد. فلز سرد و ناآشنا. اینجا کجا بود؟ چند وقت بود که اینجا بود؟ سر برداشت. دیوار روبرویش تا نصفه سنگ بود، بالای سنگ هم سفید ساده. بوی مرگ میداد.

چشمهایش را بست. سعی کرد به خاطر بیاورد که چرا اینجاست؟ اما ذهنش خالی خالی بود. آهی کشید و چشم باز کرد. یک تخت خالی کنارش بود. یعنی مال کی بود؟ اهمیتی نداشت. دلش می خواست بخوابد. برای همیشه...

اما قبل از این که خواب برود در اتاق باز شد و یک مرد با روپوش سفید و لبخندی که انگار برای مهربانی روی لبش چسبانده بود، وارد شد. یک زن هم همراهش بود. با مانتو شلوار ساده ی مشکی و مقنعه. قیافه ی دانشجویی داشت. چشمهایش را بست و فکر کرد: یعنی چی قیافه ی دانشجویی؟

زن با خوشرویی گفت: سلام کیاناجون.

خم شد و پیشانیش را بوسید. کیانا با بیحالی زیر لب گفت: سلام.

مرد سرحال و بشاش پرسید: امروز حال مریض ما چطوره؟

زیر لب گفت: خوبم.

_: بله. معلومه که خوبی. می خوای بری با دوستت تو باغ گردش کنی؟ نگاه کن چه آفتاب قشنگیه!

رو گرداند و از پنجره بیرون را نگاه کرد. خدایا چقدر نرده داشت! انگار زندان بود.

برگشت و به زن جوان نگاه کرد. زن لبخندی زد و گفت: آره خانم گل. پاشو. باهم میریم حسابی گردش می کنیم.

_: باشه بعد. خوابم میاد.

_: نمیشه که همیشه خوابت بیاد. بیا بریم.

زیر بغلش را گرفت و کمک کرد، برخیزد. پشتش خیس عرق بود. لرز کرد. زن جوان، ژاکتی روی دوشش انداخت و گفت: بیا بریم.

چقدر باغ دور بود! کلی تلاش کرد تا بالاخره رسیدند. زیر درختی نشستند. ولی سردش بود. دلش می خواست توی آفتاب بنشیند. به سختی خواسته اش را به زبان آورد. زن به سرعت برخاست و کمکش کرد تا روی نیمکتی توی آفتاب بنشیند. زن یکسره حرف میزد. از زمین و زمان و دانشگاه و استاد و مهران. هیچ کدام از حرفهایش هیچ حسی را در کیانا برنمی انگیخت. تمام مدت بی عکس العمل به روبرو چشم دوخته بود. بالاخره وقتی زن جوان مکثی کرد، آرام به طرف او برگشت. زن لبخندی زد و پرسید: چیه عزیزم؟

_: تو کی هستی؟

_: من میترا ام. همسایتون. از دو ماه پیش همسایه ایم.

_: اوه.

_: مهران خیلی سلام رسوند.

_: مهران؟

_: شوهرت. گفت امروز نمیتونه بیاد. خیلی معذرت خواست. تو راه پله دیدمش.

_: اوه... شوهرم... عشقم...

_: آره اونم عاشقته. به خاطر اونم که شده باید خوب بشی. هرکاری بتونه برات می کنه. هم اون هم دوستش دکتر فرزاد.

_: دکتر فرزاد؟

_: همین دکتری که اومد تو اتاقت. می دونی دیوارای آپارتمان که مثل کاغذ نازکن. منم که تنهام سر و صدایی ندارم. شبا گاهی صداشونو می شنوم. دکتر دائم داره تحقیقات تازه ای درباره ی بیماریت می کنه. هرشب به مهران سر می زنه و کلی باهم بحث می کنن که چکار کنن که هرچه زودتر حالت خوب بشه. وقتی هنوز بستری نشده بودی هم مرتب به دیدنت می اومد.

_: چند وقته... اینجام؟

_: حدود یک ماه و نیم.

_: هوم.

_: خوب میشی. دکتر فرزاد همه ی سعیشو داره می کنه. همه اینجا میدونن که تو مریض مخصوصشی.

_: پدر و مادرم کجان؟

میترا لب به دندان گزید. چشم گرداند و نگاهی به اطراف کرد. بعد بالاخره تصمیم گرفت بگوید. شمرده ولی با تردید گفت: مهران میگه پارسال اونا رو تو تصادف از دست دادی.

_: تو با مهران دوستی؟

_: وای نه... چی داری میگی؟ اون عاشقته!

_: هان.

میترا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: باید برم. بعدازظهر کلاس دارم. چیزی میخوای فردا برات بیارم؟

_: فردا هم میای؟

_: البته. هرروزی که بتونم میام.

_: خواهرمی؟

_: نه عزیزم. من همسایتونم. تو خواهر نداری.

_: خاله چی؟

_: خاله ات سوئده. مرتب زنگ می زنه از مهران احوالتو می پرسه.

_: هان.

_: من دیگه برم.

_: به مهران بگو... دوسش دارم.

میترا خندید. خم شد و گونه اش را بوسید. با خوشرویی گفت: البته که دوسش داری. اونم عاشقته. خیلی وقته که منتظره که خوب بشی.

_: خوب میشم.

_: البته! خداحافظ.

_: خداحافظ.

 

صندلی چوبی سرد و سفت بود. کمی سر جایش جابجا شد. میترا به مردی که روبرویش نشسته بود، گفت: حدود دو ماهه که همسایه ایم. من شاهد بودم که شوهرش و دکترش همه ی تلاششونو برای بهبودیش کردن.

مرد دستی به ریشش کشید و از مهران پرسید: شما چکار کردین؟

_: من هرکاری که از عهده ام برمیومد انجام دادم.

_: نظر شما چیه دکتر؟

_: مهران دوست منه. من هم به خاطر دوستی و هم به خاطر وظیفه ام، از هیچ تلاشی فروگذار نکردم. تحقیقات ویژه ای فقط برای بهبودی این خانم انجام دادم.

_: و نتیجه؟

_: متاسفانه بیماریهای روانی از بیماریهای جسمی خیلی پیچیده ترن.

_: این فقط نظر شماست یا با اساتیدتون هم مشورت کردین؟

_: البته که مشورت کردم. اونام می تونن شهادت بدن.

_: فعلاً نیازی نیست. ادامه بدین.

_: ما نتونستیم درمان قطعی پیدا کنیم. به نظر می رسه حافظه ی ایشون برگشت ناپذیره.

_: دیگه؟

_: بعضی از ساعتای روز به شدت پرخاشگر میشن.

_: تحت تاثیر دارو؟

_: نه دقیقاً. ما داروهاشونو عوض کردیم. ولی تغییری حاصل نشد.

_: ساعت خاصیه؟

_: نه همیشه. ولی به نظر می رسه ظهرها، وقتی بیرون باشن از آفتاب خیلی ناراحت میشن. ولی اینم قطعی نیست. ما هنوز دلیل قطعی ای برای پرخاشگری شون پیدا نکردیم.

_: ولی با دارو می تونین کنترلش کنین.

_: نه... به نظر می رسه عوارض داروهای کنترل خشم، روی داروهایی که ما برای حافظه شون در نظر گرفتیم، خوب نباشه. البته ما تلاشمونو می کنیم. ولی احتمالاً در نهایت باید به برش مغزی فکر کنیم.

_: عوارض این جراحی چیه؟

_: خب عوارض عادی هر عمل جراحی ای رو داره. ولی در نهایت از این که هستن بهتر میشن. حداقل پرخاشگریشون کنترل میشه و می تونیم مطمئن باشیم که به خودکشی و یا دیگر آزاری منجر نمیشه.

مرد سری به تایید تکان داد. کیانا مات و مبهوت به روبرو چشم دوخته بود. به نظر می رسید که اوضاع خوب نباشد. آنها می خواستند چکار کنند؟ از جا برخاست. صندلی را برگرداند و داد زد: نمیذارم منو بکشین.

به موهای دکتر چنگ زد و مشتی حواله اش کرد. مهران از جا برخاست و شانه هایش را گرفت. با ملایمت گفت: عزیزم هیچ کس نمی خواد به تو آسیبی بزنه. عزیزم آروم باش. خواهش می کنم.

میترا هم برخاست و در حالی که نوازشش می کرد، او را سر جای خودش نشاند. ولی کیانا می خروشید و با عصبانیت می خواست دکتر را بیرون بیندازد.

سوزش سوزنی را حس کرد و کمی بعد به خواب رفت.

 

وقتی بیدار شد، می دانست باید برود. اما نمی دانست چرا و به کجا؟

مثل یک حیوان زخمی از اتاق بیرون آمد. خودش را در پناه دیوار می کشید و می رفت. به همه با چشمانی خون گرفته نگاه می کرد و آماده ی حمله بود. ولی کسی جلویش را نگرفت.

فقط یک زن درشت هیکل با ژاکت بافتنی سعی داشت به او آبنبات بدهد. او را از خودش دور کرد و از در بیرون رفت.

در حالی که پشت همه ی درختهای باغ پناه می گرفت، با عجله خود را به نزدیک در خروجی رساند. پشت یک بوته نشست.

یک ماشین وارد شد. راننده، نگبان را صدا زد. نگهبان چند لحظه ای پستش را ترک کرد و رفت تا ببیند، راننده ی ماشین چه می گوید. نگهبان دومی هم توی باجه نشسته بود و همراه موزیک رادیو برای خودش می خواند.

کیانا به سرعت و نرمی یک گربه بیرون رفت و پشت دیوار نشست. نگاهی به اطراف کرد. کسی نبود. دیوارها کوتاه و نرده دار بودند. اگر می ایستاد دیده میشد. چهاردست و پا راه افتاد.

میرفت و نمی دانست به کجا می رود. وقتی به خیابان رسید، ایستاد. حالا باید کجا می رفت؟ اصلاً اینجا کجا بود؟ توی ذهنش نه کلمه ای بود، نه تصویری. فقط صدایی می گفت: فرار کن. فرار کن. فرار کن.

شروع به رفتن کرد. به ایستگاه اتوبوس رسید. نگاهی به مسیرهای اتوبوسها انداخت. نمی دانست می تواند بخواند یا نه. ولی به طرف یکی از اتوبوسها رفت و بین جمعیت سوار شد. خودش را گلوله کرد و گوشه ای نشست. گره روسری اش را محکم کرد و از پنجره به بیرون خیره شد. اتوبوس هر ایستگاهی می ایستاد و پر و خالی میشد. ولی او فقط می لرزید و بیرون را نگاه می کرد. تا این که احساس کرد باید پیاده شود.

پیاده رو شلوغ و پر رفت و آمد بود. نگاهش روی ویترین مغازه ها نشست. نمی شناخت. نمی دانست کجاست. عدم آشنایی و تلخی گم شدن آزارش میداد. خواست برگردد و سوار اتوبوس شود، اما اتوبوس رفته بود. دو سه قدم برداشت و بعد حس کرد باید برگردد. برگشت و در جهت مخالف به سرعت راه افتاد. توی اولین کوچه پیچید و تا انتهای کوچه رفت. جلوی آخرین ساختمان ایستاد. انگشتش را روی زنگها کشید و به اسمها نگاه کرد. ولی هرچه کرد، نتوانست نوشته ها را بخواند.

بالاخره یکی را فشرد و با نگرانی به دوربین چشم دوخت. چند لحظه بعد صدایی به گوشش رسید: تویی کتی؟ اینجا چکار می کنی؟

لبخندی از آسایش بی انتها بر لبش نشست. درست آمده بود. برای چند لحظه به دیوار تکیه زد و به دری که باز شده بود، چشم دوخت. صدای پایی را توی راه پله شنید. آرام و مطمئن وارد شد و در را پشت سرش بست. مرد جوانی از پله ها پایین آمد و گفت: سلام. چی شده؟

با لبخند فقط نگاهش کرد. دلش برایش تنگ شده بود.

صدای رد شدن ماشینی را از توی کوچه شنید. با وحشت به در بسته نگاه کرد و با صدایی خش دار گفت: اومدن. می خوان منو بکشن. کمکم کن. درو باز نکن. خواهش می کنم. بذار قایم شم.

_: چی داری میگی کتی؟ کی دنبالته؟ بیا تو. نگران نباش. درو باز نمی کنم.

به سرعت به طرف آسانسور دوید و دسته اش را کشید.

مرد جوان گفت: خرابه. ولش کن. با پله بیا. خوبه. دیگه از آسانسور نمی ترسی.

با حالتی وحشی به مرد چشم دوخت. برای چند لحظه وحشت قبلی را فراموش کرد. ناگهان گفت: چرا هنوزم می ترسم.

بعد به طرف راه پله دوید و بالا رفت. مرد پشت سرش بالا آمد و گفت: آروم باش کتی. اینجا دست کسی بهت نمی رسه.

ناگهان به طرف مرد چرخید و گفت: کتی کیه؟ من کیاناام.

مرد غش غش خندید و گفت: کیانا؟! اوه چه باکلاس! چی شد؟ کتایون دلتو زد یا اون شوهر قلچماقت تصمیم گرفت اسمتو عوض کنه؟

برگشت. ذهنش بهم ریخته بود. این مرد چه میگفت؟

مرد جوان جلوی یک در باز ایستاد و گفت: کجا میری؟ بیا تو.

چند پله را زیادی بالا رفته بود. چرخید و به مرد نگاه کرد. پرسید: تو کی هستی؟

_: چاکر شما شریف هستم. تو کی هستی؟

_: من؟ من نمیدونم.

صدای پایی را توی راه پله شنید. ناگهان به سرعت خودش را توی خانه ی شریف پرتاب کرد و داد زد: درو ببند.

شریف وارد شد و آرام در را بست. کتایون به انتهای اتاق دوید و مثل یک گربه ی کتک خورده زیر میز چهارنفره ی غذاخوری پناه گرفت.

شریف در حالی که می کوشید، حالت چهره اش عوض نشود، گفت: کسی دنبالت نیست کتی.

_: چرا هست. اون بیرون. نگاه کن. تو کوچه اس.

شریف پرده را کنار زد و توی کوچه را نگاه کرد. در همان حال گفت: نه نیست. تو فرار کردی، نه؟

_: آره می خواستن منو بکشن.

پرده را رها کرد و به طرف میز برگشت. نزدیک میز روی مبل نشست و آرام پرسید: از آسایشگاه اومدی؟

_: منظورت چیه؟

_: این لباسا مال تو نیست.

_: نه. لباس خودمه! اونا میخوان منو بکشن.

شریف نفس عمیقی کشید و گفت: بیا بیرون. هیچکس نمی خواد تو رو بکشه. بیا بشین.

_: تو هم با اونا هم دستی. تو هم می خوای منو بکشی.

غمگین نگاهش کرد و گفت: نه نمی خوام تو رو بکشم. من بهت پناه دادم. مگه نه؟ بیا بیرون. بشین برات یه شربت بیارم. حتماً تشنته.

_: توش دوا نریزی.

_: من هیچ دوایی خطرناک تر از استامینوفن ندارم. خیالت راحت باشه.

از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. با یک لیوان شربت شیرین برگشت و جلوی میز روی زمین نشست. شربت را به طرفش گرفت و گفت: بیا بخور.

کیانا به لیوان نگاه کرد. تشنه اش بود و ضعف داشت. با حالتی وحشی لیوان را چنگ زد. کمی روی زمین ریخت. ولی بقیه را لاجرعه سر کشید. با پشت دست دهانش را پاک کرد و پرسید: نمی خوای منو بکشی؟

_: نه نمی خوام. بیا بیرون.

_: نه نمیام. اونا منو از پنجره می بینن.

_: اینجا طبقه ی سومه. هیچ کس از روی زمین تو این اتاق رو نمی بینه.

_: ولی می دونن اینجام. الان پیدام می کنن.

_: اونا کین؟

_: نمی دونم.

_: چرا می خوان بکشنت؟

_: نمی دونم.

_: شوهرت کجاست؟

_: نمی دونم.

_: هرجور راحتی. همون جا باش.

از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. با یک سینی غذا برگشت و پرسید: گرسنت نیست؟

کیانا سینی را پیش کشید و با عجله مشغول خوردن شد. غذایش که تمام شد سینی را پس زد. از زیر میز سر کشید و پنجره را نگاه کرد. پرده ی نازک آبی، توی نسیم تکان می خورد.

_: اونا پشت پنجره ان.

_: نه هیچ کس اونجا نیست.

_: پنجره رو ببند.

_: باشه. بیا. بستم. حالا بیا بیرون.

آرام بیرون آمد. هنوز هم دور و برش را می پایید. اما وحشتش کم شده بود.

_: بیا اینجا. می خوای رو مبل دراز بکشی؟

برایش روی کاناپه بالشی گذاشت و گفت: بیا استراحت کن.

هنوز هم می ترسید بایستد و از پنجره دیده شود. چهار دست و پا از مبل بالا رفت و دراز کشید. به پهلو خوابید و پاهایش را توی شکمش جمع کرد.

مرد گوشی موبایلش را برداشت و به اتاق خواب رفت. صدایش را می شنید که با یک نفر حرف می زد. گوش نمی داد. صحنه ای توی ذهنش جان گرفت. همین مرد، در حال حرف زدن با تلفن، با لبخندی بر لب داشت نگاهش می کرد و به حرفهای مخاطبش گوش میداد. او هم می خندید.

رشته ی خاطراتش پاره شد. نمی دانست بعد چه اتفاقی افتاد. این مرد که بود؟

صدایش را شنید که می گفت: آره اصلاً حالش خوب نیست.

نمی دونم باید چکار کنم.

نه بابا آرامبخشم کجا بوده؟

من که چیزی مصرف نمی کنم.

نمی تونم ولش کنم.

نه خودت بیا.

آره. باشه. بپرس ببین کجا بوده.

آره حتماً فرار کرده. لباسش معلومه مال بیمارستانه.

نه شماره ای از شوهرش ندارم.

نه نمی دونم. خونشونم جابجا شده. آدرس جدیدشو ندارم.

خبری پیدا کردی زنگ بزن.

مرسی قربونت. آره یه آرامبخشی چیزی بخر بیار.

باشه باشه.

 

کیانا روی مبل نیم خیز شد و فکر کرد: داره لوم میده. آره... باید برم. قبل از این که بفهمه.

دمپاییهای پلاستیکی آسایشگاه را به پا کشید و به طرف در خیز برداشت. شریف اما سریعتر از او خودش را به در رساند و گفت: آروم باش کتی. الان دکتر می رسه.

_: نه نمی خوام. دکتر منو می کشه. می خواد مغزمو پاره کنه. بذار برم.

_: نه کتی این اون دکتر نیست. یکی دیگه اس. دوستمه.

_: دوستت میخواد منو بکشه. دوستت می خواد منو بکشه.

_: نه هیچ کس نمی خواد تو رو بکشه. آروم باش.

شانه هایش را گرفت و او را به طرف اتاق خواب هدایت کرد. روی تخت بهم ریخته اش را مرتب کرد و او را وادار کرد بخوابد. بعد دسته کلیدش را که روی پاتختی بود، برداشت و رفت در را قفل کند.

کیانا نیم خیز شد. شریف همانطور که چشمش به او بود در را قفل کرد. به زحمت لبخندی زد و گفت: بگیر بخواب. آروم باش. هیچ کس نمی خواد بهت آسیبی برسونه.

_: ولی تو درو قفل کردی.

_: به خاطر خودت این کارو کردم. نمی خوام به خودت آسیب بزنی. آروم باش. الان کمک می رسه.

نگاهی به ساعتش انداخت و دستی به صورتش کشید. این بلای نامنتظره چی بود؟

توی اتاق کنار در روی زمین نشست و به کیانا چشم دوخت.

کیانا روی تخت نشست و از در التماس درآمد: خواهش می کنم بذار برم.

_: تو حالت خوب نیست. نمی دونم چرا اومدی اینجا. ولی نمی تونم اینجوری ولت کنم.

_: تو منو زندانی کردی.

_: نه من فقط می خوام ازت مراقبت کنم.

_: تو می خوای منو بکشی.

_: به خاطر خدا کتی! چرا باید تو رو بکشم؟

_: چون بهم میگی کتی. چرا میگی کتی؟ اسمم کیانائه.

_: باشه کیانا. آروم باش. بگیر بخواب.

_: نه نگو کیانا. تو نباید بگی کیانا. فقط مهران باید بگه کیانا. بذار برم. مهران منتظرمه. اگه نرم پلیس خبر می کنه.

_: شماره تلفنشو بده. بهش زنگ می زنم.

_: من نمی دونم شمارش چیه.

_: پس آروم بگیر و بذار کمکت کنم.

_: نه می خوام با مهران حرف بزنم. باید باهاش حرف بزنم.

_: شماره ی خونتونو بلدی؟

_: نه.

_: پس من چکار کنم؟

_: بهش زنگ بزن.

_: ببین آروم باش. دوستم دکتره.

_: نههه دکتر میخواد منو بکشه. دوستت می خواد منو بکشه.

_: نه نه. کسی نمی خواد تو رو بکشه. آروم باش.

کیانا دراز کشید. پاهایش را توی شکمش جمع کرد و آرام شروع به گریه کردن کرد.