نمای وبلاگ به کام و آرزوی دل (12) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

به کام و آرزوی دل (12)

شنبه 23 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 01:15 ب.ظ
سلام سلام به روی ماه دوستام
خوب هستین انشاالله؟ خوش می گذره؟ منم خوبم. خدا رو شکر. با جوجه داره بهم خوش میگذره ولی گفتم شاید حوصله ی شما سر رفته. واسه همین یه نظرسنجی گذاشتم این کنار، ببینم دوست دارین این قصه رو ادامه بدم یا یکی دیگه شروع کنم. هفته ی آینده بر اساس نتیجه ی این نظرسنجی تصمیم می گیرم. لطف کنین یه ثانیه وقت بذارین و هرطور که دلتون می خواد روی بله یا خیر کلیک کنین. مخصوصاً دوستان خاموش!

توی هواپیما با شوق پرسیدم: میشه کنار پنجره بنشینم؟

نگاهی به حروف روی کارتهای پرواز انداخت و گفت: نه. وسطیم.

با ناراحتی گفتم: ولی من می خوام کنار پنجره بشینم. کیان مهر خواهش می کنم.

نیم نگاهی به من انداخت. از آن نگاههای خندان که شرمنده ام می کرد. سر بزیر انداختم و نفس عمیقی کشیدم. به خودم یادآوری کردم که خودش اصرار داشته که به اسم کوچک صدایش کنم. نگاهم روی کف هواپیما مانده بود و با نوک پنجه داشتم بازی می کرد. حسابی دمغ شده بودم. فقط آن کفشهای خوشگلم که کیان مهر خریده بود در آن لحظه باعث دلگرمی بودند!

کیان مهر داشت با مهماندار حرف می زد. گوش نمی دادم. حدس زدم که مهماندار دارد راهنمایی می کند که زودتر ردیفمان را پیدا کنیم. ردیف آخر یک آقای میانسال با موهای کم پشت از روی صندلی اش که کنار پنجره بود، برخاست و به من لبخند زد. عرض راهروی باریک را رد شد و صندلی بعدی نشست. با آهی جانسوز به پنجره نگاه کردم.

کیان مهر گفت: بشین.

_: کجا؟

_: رو سر من!

پوزخند تلخی زدم و گفتم: چند روزی هست رو سرتونم.

به صندلی کنار پنجره اشاره کرد و گفت: بشین دیگه.

_: آخ جون! اینجا بشینم؟

از ترس این که جوابم منفی باشد، سریع نشستم و کمربندم را هم بستم. لبخندی زد و کنارم نشست. نگاهی به کناریش که با فاصله ی راهرو، روی صندلی بعدی نشسته بود، انداخت و تشکر کرد.

توضیح داد: جامون دو طرف راهرو بود. از اون آقا خواهش کردم جاش رو با تو عوض کنه.

_: وای چه آقای مهربونی!!

و با خوشحالی خم شدم تا مرد را یک بار دیگر ببینم. اما کیان مهر از بین لبهایی که تقریباً بسته بودند، غرید: بشین جوجه!

خندیدم و سرم را به پشتی کوبیدم. بعد به بیرون خیره شدم. هواپیما با کمی تاخیر راه افتاد. کیان مهر مرتب ساعتش را نگاه می کرد.

به آرامی گفتم: ساعت رو نگاه کنین زودتر نمی رسیم.  

سری به تایید تکان داد. باز گفتم: تازه تو هواپیما مرحوم گراهام بلم نمی تونه کاری براتون بکنه.

_: به همین خیال باش. من مردم، موندم، امشب تو رو عقد می کنم.

شانه ای بالا انداختم و خندیدم.

ناصحانه گفت: ببین اگه نگران نیستی، اقلاً یه کمی تظاهر کن داری جوش می زنی.

_: شما به اندازه ی دو سه نفر دارین جوش می زنین. گمونم کافی باشه.

_: یعنی هیچ فرقی برات نمی کنه؟

_: خب چرا! ولی فکر نمی کنم نگرانیم چیزی رو عوض کنه.

_: این حرفیه که من همیشه میزنم. ولی این بار نمی تونم بهش عمل کنم.

_: ولی ظاهرتون اصلاً نشون نمیده. یعنی من اگه نمی شناختمتون نمی فهمیدم.

_: جای شکرش باقیه.

_: سعی کنین یه کمی بخوابین. خسته شدین تو راه...

_: خواب نمیرم.

_: نه. ولی آروم باشین و چشماتونو ببندین.

_: باشه.

باورم نمیشد. ولی به توصیه ام عمل کرد. سرش را عقب داد و چشمهایش را بست. نگاهش کردم و فکر کردم هیچوقت در زندگی کسی را به این اندازه دوست نداشته ام.

هواپیما که نشست، دلم لرزید. نگاهی به کیان مهر انداختم. ردیف آخر بودیم. اولین نفر پیاده شدیم و از در عقب بیرون رفتیم. یک آقایی که نمی شناختم، جلو آمد و گفت: خوش اومدین.

با کیان مهر روبو سی کرد و به من تبریک و خوشامد گفت. کیان مهر که گیجی مرا دید، معرفی کرد: آقافرهاد شوهر مهرنوش هستن.

همان موقع فرهاد گوشی اش زنگ زد و با عذرخواهی کمی از ما فاصله گرفت.

ابروهایم را بالا بردم و گفتم: آهان! من فقط روز عروسیشون دیده بودمشون. اونم هزار سال پیش بود.

_: این واحد هزار ساله ی تو دقیقاً چه بُعد زمانی رو تعریف می کنه؟

_: نمی دونم. سؤالای سخت سخت می پرسین!

بارهایمان را که گرفتیم راه افتادیم. وقتی که جلوی آن در آشنای چوبی رسیدیم، ناگهان خاطرات به ذهنم هجوم آوردند. وارد راهرو شدیم. صدای هلهله و خوشامد، فضا را پر کرده بود. اولین نفر مامان بود که محکم در آغوشم کشید و گفت: خدا رو شکر که حالت خوبه.

بعد هم مادر کیان مهر که گفت: خوش اومدی عروس گلم.

خنده ام گرفت. یاد آن روزها افتادم که کنارم می نشست و سربسرم می گذاشت. در حالی که من به شدت مشغول نقاشی با خودکارهای رنگی کیان مهر بودم، می پرسید: چی میکشی عروس طلا؟

ته خودکار را می جویدم و می گفتم: من جواهرم.

کیان مهر آن طرفم می نشست و می گفت: نخیر تو جوجه ای. جوجه ی خودمی. جوجه طلایی.

مامان از آن طرف اتاق به تندی می گفت: جواهر خودکار رو نجو. خراب میشه.

و کیان مهر لبخندی می زد و با مهر اشاره می کرد اشکال نداره...

ازدحام جمعیت اجازه نداد، بیش از آن به رؤیاهایم بپردازم. کت و کلاهم را گرفتند و به حمام رانده شدم. جملات متعجب و متاسفی درباره ی کوتاهی موهایم شنیدم، اما فرصتی برای جواب نشد. به سرعت دوش گرفتم و با پولور و شلوار جین بیرون آمدم. توی اتاق مهمان که درش توی همان راهروی دم در باز میشد، روی تخت چند دست لباس شب بود. مهرنوش دستم را گرفت. لباسها نشانم داد و پرسید: از کدوم خوشت میاد؟

نگاهم روی لباسها چرخید. نیلوفر گفت: آبی بهت میاد.

نگاهم روی لباس ساتن آبی که بالاتنه اش سنگ دوزی شده بود، ماند. اما سری به نفی تکان دادم و گفتم: نه.

نیلوفر با ناراحتی گفت: زودباش دیگه انتخاب کن. ساعت هشت و نیمه! مهمونا یک ساعته که اینجان. عاقدم هست.

مهرنوش پرسید: قرمز دوست داری؟

پیراهن قرمز بالاتنه اش حریر پلیسه بود با دامن ساتن. بازهم سری به نفی تکان دادم. مهرنوش لباسهای آبی و قرمز را برداشت و گفت: خب. اونایی که نمی خوای بگو. انتخاب ساده تر میشه.

رفت که آنها را تو کمد آویزان کند. نیلوفر دستی زیر پیراهن س*بز زد و پرسید: این چی؟ اصلاً لباس عقد باید س#بز باشه. به خاطر بخت و اینا...

پوزخندی زدم و گفتم: من بختمو پیدا کردم. اینم خوشرنگ نیست.

_: اَه تو رو خدا جواهر! اینقدر سخت نگیر.

مهرنوش با لبخند پیراهن س@بز را هم برداشت و گفت: عروسه و نازش. بذار راحت باشه.

نیلوفر آهی کشید و گفت: اگه بهش سواری بدین بیچاره میشین.

ابروهایم بالا پرید: نیلو!!!

_: نیلو و مرض! انتخاب کن دیگه.

نگاهم بین سه لباس نقره ای و صورتی و سفید عروسی چرخید. بالاخره هم لباس سفید که طرحش از همه جذابتر بود را برداشتم. ساتن کلفت سفید بود. بالاتنه اش یک طرفش چند پیلی می خورد و یک طرف دامنش هم گلهای حرید و مروارید دوخته شده بود. یک جفت دستکش بلند هم داشت. دستی به پیلیهای بالاتنه کشیدم.

نیلوفر عجولانه پرسید: همین خوبه؟

لب برچیدم و پرسیدم: آخه روز عقده. زشت نیست سفید بپوشم؟

مهرنوش دلجویانه گفت: نه. چرا زشت باشه؟

با ناراحتی پرسیدم: نمیگن چقدر هوله؟

مهرنوش با مهربانی لبخند زد و گفت: اونی که هوله شاه دوماده.

نیلوفر هم گفت: نجنبی غیابی عقدت می کنه.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: بهتر!

نیلوفر کف دستش را به پیشانی اش کوبید و گفت: خدایا این چقدر خونسرده!

خندیدم. با مهرنوش کمکم کردند که لباس را بپوشم و جلوی آینه ایستادم. باورم نمیشد که این عروس لطیف من باشم! لبخندی زدم و آرام گفتم: خوبه.

نیلوفر تقریباً داد زد: خوبه؟ فوق العاده اس! اصلاً هیچکدوم به شیکی این یکی نبودند. و البته فقط رو تن تو به این قشنگی میشینه. خیلی خب زود باش. یه پارچه به من بدین. فرصت نیست لباس عوض کنه. یه پیش بندی، پارچه ای چیزی بندازین دور شونه هاش که لباسش کثیف نشه. من سریع آرایش کنم ببینم چی میشه.

مهرنوش پارچه ی نرمی دور شانه هایم پیچید و به دقت لباس را پوشاند. تا نیلوفر داشت آرایش می کرد، مهرنوش ناخنهای دستها و پاهایم را لاک زد و یک جفت کفش طلایی پایم کرد. توضیح داد: دوستم فقط همین یه جفت کفش مجلسی رو اندازه ی تو داشت.

لبخندی زدم و گفتم: خوبه.

نیلوفر روی صورتم خم شد و گفت: از خداتم باشه. چشماتو ببند.

چشمهایم را بستم. چقدر خوابم می آمد! نیلوفر مشغول سایه زدن و خم چشم کشیدن بود و من فکر می کردم کاش میشد دراز بکشم و خُرپف!

کارش را ظرف ده دقیقه تمام کرد. موهای کوتاهم را با ژل فرفری کرد و یک تاج زیبای نقره ای روی سرم گذاشت. مهرنوش یک چادر سفید با گلهای کمرنگ گلبهی و آبی روی سرم انداخت و گفت: خب عزیزم. بریم.

به آرامی از جا برخاستم. با آن کفشهای پاشنه ده سانتیمتری به زحمت می توانستم تعادلم را حفظ کنم. به سختی قدمی به جلو برداشتم. مهرنوش دستم را گرفت. شانه ی نیلوفر را هم گرفتم و آرام آرام به اتاق پذیرایی رفتم. لرزان پیش رفتم و روی مبل بالای اتاق کنار کیان مهر نشستم. از جمعیت هول کرده بودم. سرم پایین بود و هیچکس را نمی دیدم.

سروصدای ریزریز خندیدن دوستانم برایم مایه ی دلگرمی بود. دوستانم توری روی سرمان گرفتند و عاقد شروع کرد: دوشیزه ی مکرمه....

سردم بود. دستهای یخزده ام را بهم فشردم. چقدر خوابم می آمد!

بچه ها یک صدا گفتند: عروس رفته گل بچینه.

فکر کردم: گل بچینم؟ تو این سرما؟ الان فقط یه لحاف گرم میخوام.

عاقد دوباره پرسید و بچه ها این بار بلندتر داد زدند: عروس رفته گلاب بیاره.

فکر کردم: کاش اینقدر خوابم نمی آمد. اگر سر حالتر بودم کلی به این سروصدای بچه ها می خندیدم. کاش جوراب داشتم! پاهام گرم میشد. نه راستی بدون جوراب بهتر می تونم این کفشهای وحشتناک رو حمل کنم. تازه جوراب نازک چندان گرم هم نیست. چه بانمک میشد اگه جوراب گرم زیر این پیراهن مجلسی بپوشم!

عاقد گفت: برای بار سوم می پرسم. عروس خانم وکیلم؟

سر بلند کردم. اینجور وقتها چه می گفتند؟ یادم نمی آمد.

عاقد باز پرسید: وکیلم؟

ساده گفتم: بله.

بعد با دلخوری فکر کردم: باید می گفتم: با اجازه ی بزرگترها!

از گوشه ی چشم نگاهی به کیان مهر انداختم. لبخندی از سر آسودگی بر لبش نشسته بود. دوباره سر بزیر انداختم. عاقد خطبه ی عقد را جاری کرد و رفت. عموی بزرگم پیش آمد و دستم را توی دست کیان مهر گذاشت. دستش را محکم فشردم. دلم می خواست تا ابد نگهش دارم. دستم را به دست دیگرش داد و دست آزادش را دور کمرم انداخت. مست عشق نگاهش کردم.

بقیه ی مجلس منهای خمیازه های گاه و بیگاه من، خیلی خوش گذشت. مردها توی هال رفتند و ما توی پذیرایی ماندیم و دوستانم هر شلوغ کاری که می توانستند برای گرم کردن جشن کوچکم کردند.

پدر شوهرم برای شام به یک رستوران سفارش چلوکباب دادند. اینقدر خسته و خواب آلود بودم که نتوانستم بخورم. بقیه هم گذاشتند به حساب حجب و حیای عروسی :D

شب از نیمه گذشته بود که مهمانها کم کم رفتند. فقط مامان مانده بود و آقاحمید و جاوید، و خانواده ی کیان مهر. توی هال روی آن مبلهای نرمی که تمام بچگی ام در آرزوی فرصتی بودم تا حسابی رویشان بالا و پایین بپرم، نشستیم. کنار کیان مهر نشسته بودم و به سختی چشمهایم باز میشدند.

مامان گفت: بریم دیگه. جواهر داری خواب میری.

سرم پایین افتاد. خواب خواب بودم. کیان مهر دست دور شانه هایم انداخت و آرام گفت: الان خواب میری. پاشو آرایشتو پاک کن.

مهرنوش گفت: چکارش داری بابا؟ بذار هرجور راحته بخوابه.

_: نه. این آشغالا معلوم نیست چی هستن، شب تا صبح رو پوستش بمونن؟ پاشو جوجه.

نالیدم: صورتمو بشورم، خوابم می پره.

_: بمبم بترکه، خواب تو نمی پره. نگران نباش.

_: اذیت نکنین.

مامان دوباره گفت: جواهر پاشو بریم.

کیان مهر با ملایمت گفت: این راه نمیاد با تو. بذار باشه.

_: اوای نه نمیشه!

_: من فردا صبح کَت بسته تحویلت میدم. ولی الان بخوای ببریش باید کولش کنی. این دو قدمم راه نمیره.

سرم روی شانه ی کیان مهر افتاد. کمی کنار کشید و غرید: مهرنوش تو رو خدا بیا اینا رو پاک کن.

مهرنوش گفت: اوا مامانم اینا! کتت کثیف شد؟ نعیمه جون این داماده شما دارین؟

به زحمت سر برداشتم و خواب آلود پرسیدم: مگه چشه؟

کیان مهر گفت: هیچی عزیزم. تو بخواب!

مامان از جا برخاست و با ناراحتی گفت: نمیشه که بمونه.

کیان مهر بعد از این که مطمئن شد نمیفتم، از کنارم برخاست و گفت: می ترسی از زیر جشن عروسی شونه خالی کنم؟ نگران نباش.

مامان دوباره گفت: نه ولی...

خواب آلود فکر کردم: کیان مهر فقط چهار سال از مامان کوچیکتره! چه خنده دار!

مادرشوهر و پدرشوهرم مشغول وساطت شدند. می گفتند ظلم است که با وضع خسته و خواب آلوده مرا ببرند. بالاخره هم مامان رضایت داد. به زحمت سر پا ایستادم. در آغوشم گرفت و اشک ریزان خداحافظی کرد. جاوید فقط لحظه ای دستم را فشرد و بعد هم با آقاحمید رفتند.

مهرنوش با پنبه و شیرپاک کن کنارم نشست. کیان مهر صورتم را نگه داشته بود و او غرغر کنان پاک می کرد.

_: کیان خیلی بدجنسی! چرا نمیذاری بخوابه؟ اون از اون وضع که مثل گلوله این همه راه آوردیش، این از وسواسی بازیات. ولش کن!

بقیه هم نظرشان همین بود. ولی بالاخره کیان مهر حرفش را به کرسی نشاند و تا آرایشم کامل پاک نشد، ول نکرد. بعد روی دست بلندم کرد و در حالی که نیمه بیهوش بودم، از پله ها بالا رفت. داشتم فکر می کردم کاش می گذاشت روی همان مبل نرم بخوابم. اما به اتاقش رفت و مرا آرام روی تخت گذاشت.

به سرعت خودم را گلوله کردم و خواستم بخوابم که گفت: جوجه پاشو لباستو عوض کن.

چشم بسته غرغرکنان گفتم: لابد باید مسواکم بزنم!

_: اگه بزنی که خیلی بهتره. ولی به هرحال با این لباس نمیشه بخوابی.

_: بذار خراب شه. خواهش می کنم.

خنده ی کوتاهی کرد. در حالی که موهایم را نوازش می کرد، به نرمی گفت: لباستو عوض کن راحت بخواب. پاشو. کمکت می کنم.

راست نشستم و اخم آلود گفت: نخیر کمک نمی خوام. اگه نرین بیرون، عوض نمی کنم.

_: خیلی خب. چرا می زنی؟! اگه برم عوض می کنی؟ نیام ببینم با همین خوابیدی!

_: چشم. عوض می کنم.

از ترس این که برگردد، همین که در بسته شد، با آخرین سرعتی که تن خسته ام اجازه میداد، لباسی را که برایم روی تخت گذاشته بود پوشیدم و لباس سفیدم را وسط اتاق که حتی یک پرز هم روی قالی شیری رنگش نبود، پرت کردم.

دوباره دراز کشیدم و تا خود صبح به این عالم نبودم. صبح روز بعد با صدای زمزمه ی آوازش از خواب پریدم. داشتم فکر می کردم الان کجا هستم که ناگهان به خاطر آوردم. چشم باز کردم. تخت کنار دیوار بود. دستی به کاغذ دیواری کشیدم و با خوشی خواب آلوده ای به زمزمه اش گوش دادم. صدای تلق و تلوقی باعث شد بالاخره غلتی بزنم. اول چشمم به کف اتاق افتاد و یادم آمد که شب قبل لباسم را آنجا انداخته بودم که الان نبود. بعد هم نگاهم بالا آمد و تا جلوی آینه ی اتاق رسید. داشت موهایش را شانه میزد که همان موقع کارش تمام شد. شانه را جلوی آینه توی یک لیوان سفالی گذاشت و از جا برخاست. رو به من کرد و با لبخند گفت: سلام.

خواب آلوده گفتم: سلام. خوبین؟

لب تخت نشست. به موهای آشفته ام چنگ زد و گفت: از این بهتر نمیشم.

نالیدم: نکنین. درد می کنه. شکسته.

_: هرکی با موی ژل زده بخوابه از این بهتر نمیشه. پاشو. مامانت گفته نهار بریم اونجا.

_: حالا کو تا نهار؟

_: ساعت دوازده و ربعه.

_: اذیت نکنین.

نگاهم روی ساعت دیواری ماند. واقعاً دوازده و ربع بود. نیم خیز شدم. ساعت رومیزی کنار تختش هم دوازده و ربع بود! دستش را کشیدم و ساعت مچی اش را نگاه کردم. بیحال روی تخت افتادم و پرسیدم: چرا بیدارم نکردین؟

دستم را کشید و گفت: یه کمی رحم و مروتم حالیمه. حالا پاشو که مهربونی منم اندازه داره.

نشستم. سرم را روی شانه اش گذاشتم و بوی آشنای ادوکلنش را به مشام کشیدم. صورتم را به گردنش مالیدم. با ملایمت گفت: پاشو جوجو تا درسته قورتت ندادم.

خندیدم. از جا برخاستم و آماده شدم. پایین رفتیم. با پدر و مادرش خداحافظی کردیم و به حیاط رفتیم. همین در اتاق پشت سرمان بسته شد، آه بلندی کشیدم.

کیان مهر متعجب پرسید: چی شده؟

_: کاشکی هنوز هشت سالم بود.

با حالتی گرفته و استفهام آمیز نگاهم کرد.

چشمانم برقی زد و گفتم: آخه آرزو به دل موندم رو مبلای هالتون نپریدم! الانم اگه بپرم که خراب میشن. اون موقع کوشولو بودم.

آهی از سر آسودگی کشید و گفت: نه خراب نمیشن. این مبلا امتحانشونو پس دادن. هر چقدر دلت می خواد روشون بپر. فوق فوقش خرابم بشن، اشکال نداره بعد از چهل سال عوضشون می کنن.

با شوق پرسیدم: واقعاً می تونم؟

_: آره می تونی. ولی ترجیحاً وقتی مامان بابا خونه نباشن.

بلند خندیدم. چشمم به تاب کنار حیاط افتاد و جیغ کشیدم: آخ جون این هنوزم اینجاست!

دستم را کشید و گفت: آره سر جاشه. خیالت راحت. بیا بریم. فرصت بسیاره. هروقت دلت خواست بازی کن.

_: فقط یه کم! مامان می تونه چند دقیقه دیگه هم صبر کنه. خواهش می کنم.

_: ببین این تاب از اینجا تکون نمی خوره. عصر بیا بازی. بذار روز اولی بدقول نشیم.

_: کــــیان مــــهر!

با تاسف سری تکان داد و گفت: گوشای منم که مخملی! فقط پنج دقیقه. بیشتر شد می زنمت زیر بغلم، میریم ها!

به ساعت پشت دستش نگاه کرد و گفت: بشین.

با شوق خندیدم. گونه اش را بو-سیدم و گفتم: متشکرم!

بعد به طرف تاب پرواز کردم و نشستم. با بیشترین سرعتی که میشد مشغول تاب خوردن شدم. بعد از پنج دقیقه از بس گفت بریم، با بی میلی دل کندم و به طرف گاراژ رفتیم.

با خوشحالی گفتم: ماشینتون از مال آقابهروز خیلی خوشگلتره!

_: ماشین بهروز یه ده تایی از مال من قیمتش بیشتره، ولی منم همینو ترجیح میدم.

_: مهم خوشگلیشه.

_: مهم جوجشه.

خندیدم. بالاخره راه افتادیم. چشمهایم را بستم و فکر کردم: حتی بهترین رؤیاهایم اینقدر زیبا نبوده اند.

کیان مهر پرسید: دوست داری عروسیت چه جوری باشه؟

چشمهایم را باز کردم و گیج نگاهش کردم. بالاخره گفتم: نمی دونم. تا حالا بهش فکر نکردم.

_: خب بهش فکر کن.

_: اومممم... دوست دارم عروسیم تو باغ باشه.

_: باشه. دیگه؟

_: ولی نمیشه که. هوا سرده!

_: عزیز دلم منم فردا نمی تونم عروسی بگیرم! هنوز باید خونه پیدا کنیم. مبله کنیم و کلی کارای دیگه. البته یه خونه دارم. ولی تو یکی از شهرکای اطرافه. راهش به خونه ی بابام و آقاحمید خیلی دوره. اگه بتونم بفروشم یکی این اطراف بخرم یا یه همچین چیزی...

_: واقعیتهای مزخرف زندگی.

_: تو خودتو درگیر نکن.

_: تمام مشنگیاش مال من، تمام مسئولیتاش مال شما. زندگی مشترک یعنی همین دیگه!

لپم را کشید و گفت: من این زندگی مشترک رو دوست دارم.