X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بگذار تا بگویم (2)

شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 12:55 ق.ظ

سلام سلام برهمه ی دوستان مهربان

صبح شنبه تون به خیر البته ساعت میگه صبح. ولی به نظر من که هنوز جمعه شبه، صبح نشده!

اینم از قسمت بعدی. امیدوارم خوشتون بیاد


آبی نوشت: مسألۀٌ! این قسمت بالاش چرا فونتش درست نمیشه؟ شما یه دست میبینین یا این بالای قصه ریزه؟ برنامه ی ورد و اپن آفیسم همچنان منهدم هستن به ناچار آنلاین می نویسم. حالا نمی دونم چشه.


بابا جلوتر آمد. مائده به عمرش او را اینقدر عصبانی ندیده بود! صورتش سرخ شده و چشمهایش به رنگ خون درآمده بود. اینقدر که مائده ترسید که نکند سکته کند!

جلو آمد. چند لحظه به مائده نگاه کرد. انگار مردد بود که خشمش را کنترل کند یا همه را با فریاد بیرون بریزد. در آخر فقط پرسید: چرا؟

ولی این چرا بدتر از تمام آن فریادهایی که مائده انتظار داشت. می خواست از خجالت و غصه بمیرد.

خانم ثقفی جلو آمد و گفت: آروم باشین آقای نمازی. خدا رو شکر که زنده است.

_: با این خجالتی که برای من به بار آورده... لااله الالله...

رو گرداند. خانم ثقفی دوباره گفت: چه خجالتی؟ ما باید ناراحت بشیم که اینطور نیست. من کاملاً درک می کنم. براش سخت بوده که با ما روبرو بشه. حساب ارتفاع و اینا رو نکرده. فقط می خواسته بره. یه مدت آفتابی نشه تا آبا از آسیاب بیفته. اینطور نیست مائده جون؟

مائده با ناراحتی سری به تایید تکان داد. بابا نفسش را با حرص بیرون داد. ولی معلوم بود کمی آرام گرفته است.

خانم ثقفی دوباره گفت: دخترتون از گل پاکتره. کار بدی نکرده که باعث خجالت باشه. فقط نمیدونسته چه جوری با ما روبرو نشه. درسته کافی بود تو اتاقش بمونه که ما خودمون بریم. ولی فکر کرده نمیشه. بچه است نفهمیده. حالام که حسابی چوب اشتباهشو خورده. خب آخه مگه این طفلکی چند سالشه؟

بابا غرید: باید عقلش می رسید. بچه دو ساله که نیست از طبقه سوم خودشو پرت کرده پایین!

_: خودشو پرت نکرده. سعی کرده با دقت بیاد پایین. اشتباه کرده. ملافه باز شده. شما هیچوقت به خاطر اشتباه تو محاسبه ی فاصلتون با مانع و سرعتتون با ماشین تصادف نکردین؟

بابا نگاهش را برگرداند. بعد از چند لحظه از مائده پرسید: میخواستی کجا بری؟

مائده با ترس گفت: پیش نیلوفر. به آقافؤادم گفتم. ولی گفت حالت بده باید بری اورژانس.

خانم ثقفی گفت: دخترتون به حمایت شما احتیاج داره. خواهش می کنم دعواش نکنین.

عمو هم دستی سر شانه ی بابا زد و ضمن تایید اشاره کرد: آروم باش.

نوبت مائده رسید. با مادرش و عالیه و خاله منیره وارد مطب دکتر کشیک شدند. مائده خیلی دلش می خواست خاله منیره نیاید. ولی گویا او از بقیه نگرانتر بود!

به هر حال دکتر با دقت معاینه اش کرد و دستور چند عکس رادیوگرافی داد.

وقتی عکسها آماده شد، دوباره آنها را پیش دکتر بردند. خوشبختانه مشکلی نبود. فقط خیلی کوفته شده بود. دکتر گفت با استراحت خوب میشود و نیازی به گچ گرفتن نیست. یک آمپول مسکن هم داد که همانجا زدند تا درد شب اول را بتواند تحمل کند. برای بعد از آن قرص داد.

همه ی اینها نزدیک دو ساعت طول کشید. خانواده ی فؤاد تا آخرین دقایق آنجا بودند. خانم ثقفی تا پدر و مادر مائده را قسم نداد که دعوایش نکنند، ول نکرد. بالاخره وقتی خیالش راحت شد با خانواده اش رفت.

عمو و منیره خانم هم رفتند و بالاخره مائده هم با خانواده اش به خانه برگشت. مامان و بابا که قول داده بودند دعوایش نکنند، با اخمهای درهم او را راهی اتاقش کردند تا استراحت کند.

شب با کمک مسکن خوابید، اما صبح زود از درد بیدار شد. باز قرص خورد و سعی کرد استراحت کند. مامان برایش صبحانه آورد. از شب قبل حالش بهتر شده و دیگر عصبانی نبود. مائده با ناراحتی عذرخواهی کرد. مامان هم فقط سری به تایید تکان داد.

بابا تنبیه نکرد. اما گفت ای دی اس ال را که دو سه روز پیش شارژش تمام شده بود، تا اطلاع ثانوی شارژ نمی کند. همچنین تاکید کرده بود که مائده حق استفاده از دایال آپ را هم ندارد! (هم پالکی های عزیز میدونن تنبیه از این دردناکتر نمیشه نیشخند)

ساعت نزدیک ده بود که خانم ثقفی که مائده حالا می دانست اسمش فروغ است، زنگ زد و احوالش را پرسید. گفت اگر مزاحم نمیشود می خواهد از محل کارش مرخصی ساعتی بگیرد و به دیدنش بیاید. مائده با شرمندگی اجازه داد. این خانم اینقدر بهش محبت کرده بود که واقعاً نمی دانست چطور جبران کند.

نیم ساعتی بعد فروغ خانم با یک دسته گل و چند تا قوطی کمپوت به دیدنش آمد. مائده با خجالت پذیرایش شد. فروغ خانم کنار تختش نشست، صورتش را بوسید و به گرمی احوالپرسش شد.

مامان هم نشست و با خوشرویی گفت: فروغ جون خیلی زحمت کشیدین. ما توقع نداشتیم شما از کارتون بزنین و به عیادت بیاین.

_: خواهش می کنم. این چه حرفیه؟ حقیقتش اینه که منیره جون همیشه میگفت فرهنگ خانوادگی شما به ما شبیهه. ولی من فکر می کردم تا حدودی اغراق می کنه. ولی دیشب واقعاً لذت بردم از این همه تفاهم و درک متقابل. هرچند که بچه ها علاقمند به این وصلت نیستن، ولی دلیلی نداره که ما باهم معاشرت نکنیم. هان؟ به نظرم می تونیم دوستای خوبی باشیم.

_: والا چی بگم؟ ما که خیلی شرمنده ی شماییم.

_: دشمنت شرمنده لیلی جون. دیگه از این حرفا نزن که ناراحت میشم. ما نمی خوایم بچه ها رو مجبور به ازدواج کنیم. من میگم ما فقط باهم معاشر باشیم. همین. حرف بدی می زنم مائده جون؟

مائده با شرم گفت: نه...

_: پس برای جمعه ظهر میاین خونه ی ما؟

لیلی مادر مائده من و منی کرد و بعد گفت: والا چی بگم؟ ببینم باباش چی میگه.

فروغ دستش را روی دست او گذاشت و گفت: راضیشون کنین. خواهش می کنم. دخترخانمهای گلم که حتماً باید بیان. میای که مائده جون؟

_: والا...

_: امروز یکشنبه است. انشاالله تا جمعه خوب خوب شدی. منتظرتم. باید بیای. نگران نباش گلم. هیچ اجباری نداری که با فؤاد ازدواج کنی. عصر حجر که نیست. نظر خودت مهمه. آخ قربون صورت عروسکیش برم من قلب

مائده فکر کرد: عروسکی؟ بیشتر به بچه های دو ساله شبیهم تا عروسک! دو تا لپ گنده که هرکی میبینه فکر می کنه 100 کیلو هیکل زیر این کله است!

در واقع این طور نبود. فقط لپهای پر و صورتی اش لاغری اش را پنهان می کردند. نه این که به نظر بیاید خیلی چاق است! چشمهای گرد و درخشان سیاه با مژه های پر و برگشته ، بینی کوچک و لبهای غنچه ی صورتی، از او عروسکی دوست داشتنی ساخته بودند.

فروغ خانم کمی دیگر ماند. بازهم اصرار کرد که برای جمعه حتماً دعوتش را بپذیرند.

عصر باز زنگ زد. می خواست مطمئن شود که پدر مائده هم موافق است. مامان با او صحبت کرده بود و به فروغ خانم گفت که مشکلی نیست و می آیند.

تا روز جمعه مائده بین دو راهی رفتن و نرفتن دست و پا میزد. از یک طرف به شدت نسبت به فروغ خانم، که این روزها به تقلید از مامان به او فروغ جون میگفتند، احساس دین می کرد؛ از طرف دیگر از ترس این که خاله منیره هم باشد و باز حرف و حدیثی پیش بیاید دل توی دلش نبود. تقریباً مطمئن بود که خاله منیره هم دعوت دارد. هرچند که جرأت نداشت بپرسد. ولی حتماً دعوت داشت! به هرحال او مسبب آشنایی دو خانواده بود.

روز جمعه با هزار تردید لباس ساده ای پوشید و آماده شد. وقتی رسیدند تازه فهمید که تقریباً همسایه هستند و خانه هایشان فقط دو کوچه باهم فاصله دارند!

از حیاط آب پاشی شده و باغچه ی کوچک ولی سرسبزشان گذشتند و به اتاق رسیدند. همه ی خانواده به استقبالشان آمدند. فروغ جون و آقای ثقفی، فؤاد و فائزه و رضا برادرشان که ده ساله بود.همه با خوشرویی پذیرایشان شدند و به مهمانخانه راهنمایی شان کردند.

فروغ جون خواهرش فرشته، و همسر او، همینطور نامزد فائزه را معرفی کرد و همه باهم آشنا شدند.

مائده با بدبینی دورش را می پایید. ظاهراً خاله منیره هنوز نیامده بود. با ناراحتی سر جایش نشست. هنوز جا نگرفته بودند که فائزه با یک سینی محتوی چادرنماز سفید گلدار وارد شد و فروغ جون گفت: بفرمایین تو اتاق فائزه چادر عوض کنین راحت باشین. اینجا رو خونه ی خودتون بدونین.

مامان هم تعارف و تشکری کرد.

فائزه جلوی مامان خم شد و اولین چادر را او برداشت. بعدی را هم عالیه برداشت. وقتی جلوی مائده رسید، مائده با شوق به آخرین چادر که توی سینی مانده بود نگاه کرد. از همه قشنگتر بود. گلهای درشت رنگی با رنگهای شاد و زیبا داشت. دست زیر چادر برد و برش داشت. ولی بلافاصله آه از نهادش برآمد. البته خیلی تلاش کرد که حالت صورتش عوض نشود! ولی چادر آخری خیلی سُر و سنگین بود! امیدوار بود حداقل کش یا بندی داشته باشد که نگه داشتنش خیلی سخت نباشد. ولی وقتی به اتاق فائزه رفتند و آن را باز کرد متوجه شد که هیچی ندارد!

مامان و عالیه چادرهایشان را عوض کردند و رفتند، اما مائده همچنان درگیر ثابت کردن چادر روی شال نخی پهنی که مدل عربی دور سرش پیچیده بود، بود. بعد از مدتی بالاخره شرمنده از تاخیرش، هرطوری بود چادر را نگه داشت و وارد هال شد. همان موقع فؤاد هم با سینی چای از آشپزخانه آمد تا به مهمانخانه برود. مائده با دیدن او هول کرد و خواست چادر را پیشتر بکشد که پایش توی چادر گیر کرد و بعد از این که میز عسلی کنار پایش را انداخت، خودش هم چهار دست و پا زمین خورد! چادر هم مثل چادر مسافرتی رویش افتاده بود. بیشتر از شوک و درد، خجالت زده بود. فؤاد با حیرت پرسید: مائده زنده ای؟!

مائده بدون دلیل خاصی از شنیدن اسمش و تکرار سقوطش خنده اش گرفت. سر بلند کرد و در حالی که دوباره سعی داشت چادر را مرتب کند و برخیزد، گفت: آره خوبم.

_: تو روزی چند بار سقوط می کنی؟

_: خیلی!

خندید. فؤاد هم خندید.سری تکان داد و به آشپزخانه برگشت. مقداری از چای توی سینی ریخته بود.

مائده دوباره سعی کرد چادر را درست کند اما تلاشش بی نتیجه بود. چادر به هیچ صراطی مستقیم نمیشد. به اتاق فائزه برگشت. فائزه هم که نگران تاخیرش و صدای زمین خوردنش شده بود، به اتاقش آمد و پرسید: حالت خوبه مائده جون؟

_: آره خوبم. یه گیره دارین من بزنم زیر گلوم؟ این چادر هی سر می خوره.

_: وای طفلکی! بذار یکی دیگه برات بیارم.

_: نه همین خوبه. خیلی خوشگله. فقط گیره میخوام.

فائزه بین خرت و پرتهای جلوی آینه اش را جستجو کرد و چند لحظه بعد گیره ای به او داد.

این بار خیلی سخت نبود. چادر با گیره زیر گلویش محکم شد. از فائزه پرسید: خاله منیره هم میاد؟

فائزه که داشت بیرون میرفت، با تعجب نگاهی به او انداخت و پرسید؟ خاله منیره؟ آهان منظورت منیره خانم همکار مامانه؟ نه ما معاشرت خونوادگی نداریم باهم. فقط فؤاد با پسرشون دوسته. فامیلتونن دیگه نه؟

_: زن عموم.

فائزه سری تکان داد و بیرون رفت. مائده نفسی به راحتی کشید. کمی بعد بالاخره توانست خورده های اعتماد به نفسش را جمع و جور کند و با صورتی گلگون به اتاق برگردد.

فرشته خواهر فروغ جون، گفت: فروغ داره تعریف آشپزیتو میکنه. لازم شد یه بار دستپختتو بخوریم!

_: لطف دارن. اینطورام نیست. ولی منزل خودتونه.

نفسی کشید. حداقل توانسته بود بدون دستپاچگی و قاطی کردن جواب بدهد. فرشته باز پرسید: چه غذایی رو بهتر از همه درست می کنی؟

_: فسنجون.

_: وای فسنجون؟! شوخی می کنی! مگه بچه های این دور و زمونه غیر از فست فود غذایی رو می شناسن؟

_: من آشپزی رو با غذاهای سنتی شروع کردم.

_: چه جالب! من اصلاً فسنجون بلد نیستم. همیشه به نظرم میاد که خیلی سخته.

_: نه خیلی سخت نیست. مثل قورمه سبزی، بادمجون... فقط جا افتادنش مهمه.

حالا که بحث به آشپزی کشیده بود، اعتماد بنفسش را بازیافته بود و راحتتر حرف میزد.

چند دقیقه بعد فائزه وارد اتاق شد و گفت: مائده جون میتونم چند لحظه مزاحمت بشم؟

_: خواهش می کنم.

_: مامان میگه خورش خوشمزه نیست. میشه یه سری بهش بزنی؟ ما هرچی بلد بودیم ریختیم توش!

عالیه با خنده زمزمه کرد: نکشن ما رو با این همه تحویلگیری!

مائده زمزمه کرد: تا کور شود هر آن که نتواند دید!

هر دو خندیدند. مائده برخاست و از اتاق بیرون رفت. وارد آشپزخانه شد و بعد از کمی تعارف، خورش را چشید. با دقت چاشنی اش را اضافه کرد و بعد پرسید: دارچین و زیره دارین؟

_: آره ولی چه ربطی به خورش قیمه دارن؟

_: یه سر قاشق چایخوری از هرکدوم می خواد. خوشمزه میشه.

فروغ جون با تعجب دارچین و زیره سیاه را داد و مائده بعد از اضافه کردن، کمی خورش را هم زد و مزه اش را امتحان کرد. بعد گفت: حالا چند دقیقه صبر کنین تا مزه اش جا بیفته.

فروغ جون با تردید قاشقی چشید و گفت: اوممم نه... واقعاً بهتر شد. باید بگم عالیه!

مائده با لبخند شانه ای بالا انداخت و گفت: دستپخت خودتونه.

_: نه بابا... من اینا رو دیگه بلد نبودم!

شروع به کشیدن غذا کردند. عالیه و فرشته هم برای کمک آمدند. مائده به خواهش فائزه چاشنی سالاد را هم زد و با هم مشغول ظرف کردن و تزئین غذاها شدند.

سر میز باز فروغ جون کلی از مائده تعریف کرد. مائده کم کم از خجالت می خواست برود زیر میز!

بدتر از آن این بود که هربار چشمش به فؤاد می افتاد خنده اش می گرفت. اشکال اینجا بود که فؤاد هم سر بزیر می انداخت و خنده اش را فرو می خورد و مائده هر بار مطمئن میشد که به او و شیطنتهایش می خندد، انگار می خواهد بگوید: اینی که اینقدر تعریفشو می کنین یه بچه ی تخس و شیطونه! همچو تعریفی هم نیست!

بالاخره نهار تمام شد و مائده که همیشه روی مزه ی غذاها حساس بود، اصلاً نفهمید چی خورد!

بزرگترها به اتاق پذیرایی رفتند و جوانان مشغول جمع کردن سفره شدند. رضا و پسرخاله اش هم که خیلی سریع زیر آبی رفتند و چند ثانیه بعد از نهار جلوی بازی تلویزیونی میخکوب شدند.

فؤاد سری به مهمانخانه زد. بعد برگشت و گفت: فائزه... مامان میگه یه سینی چایی بریز ببرم.

_: میبینی که دستم بنده. خودت بریز.

_: من از چایی ریختن بدم میاد. میدونی که. هیچوقت اونی که مردم می خوان درنمیاد.

_: خب همه رنگ بریز، هرکس هرچی دوست داشت برداره.

_: من بلد نیستم.

_: آسونترین کار اینه که بگی من بلد نیستم.

_: بریز می برم دیگه!

هنوز داشتند بحث می کردند که مائده در سکوت کنار سماور رفت و یک سینی چای آماده کرد. فائزه به او اشاره کرد و به فؤاد گفت: ببین! خجالت بکش. مهمون باید این کارو بکنه؟

_: منم می تونم اینو به تو بگم، ولی چیزی رو حل نمی کنه.

جلو آمد و سینی را از روی کابینت برداشت. به سادگی از مائده تشکر کرد و بیرون رفت.

مائده ایستاد و رفتنش را نظاره کرد. پوزخندی روی لبش نشست. از این پسرک لاغر سبزه رو خوشش می آمد. نه این که عاشقش باشد و یا او را به عنوان همسرش بتواند بپذیرد. ولی کلاً همصحبتی اش برایش جالب بود.

فائزه و عالیه از آشپزخانه بیرون رفتند. عالیه گفت: می خوایم بریم عکسای سفر شمالشونو ببینیم. فائزه میگه خیلی قشنگن.

مائده به دنبالشان بیرون آمد. فؤاد با سینی خالی چای از اتاق بیرون آمد. فائزه اطلاع داد: فؤاد ما داریم میریم تو اتاقت عکس ببینیم.

فؤاد لحظه ای متعجب نگاهش کرد. بعد گفت: بذار اقلاً من یه کمی سر و سامونش بدم. خیلی مرتب نیست.

فائزه خندید و گفت: یعنی این آقایون شاهکارن! هیچوقت دیدین اتاق یه پسر مرتب باشه؟ حالا خیلیم نه... فقط قابل تحمل باشه!

عالیه خندید و گفت: ولی شلوغی هم عالمی داره ها! من وقتی درس می خونم دوست دارم همه ی وسیله هامو پخش کنم دورم و با خیال راحت بخونم. بعد این مائده چپ میره راست میره، این کاغذا رو دسته میکنه، قلما رو یه جا میذاره و خلاصه کلاً تمرکز منو به فنا میده!

فائزه با خنده گفت: وای مائده واقعاً اینجوریه؟ پس طفلک فؤاد چقدر بدشانسه که تو ردش کردی! البته تو شانس آوردی ها! اگه قبول کرده بودی سر دو روز دعواتون میشد. چون فؤاد هم شلوغه هم خوشش نمیاد کسی به وسائلش دست بزنه!

مائده در جواب فقط لبخند یک وری کم رنگی زد و نگاهی به در بسته ی اتاق فؤاد انداخت.

چند دقیقه بعد فؤاد بیرون آمد و گفت: بفرمایین.

اتاق تقریباً مرتب شده بود. فقط روی همه چی یک وجب خاک بود. البته جابجا رد چیزهایی که از روی میز برداشته و معلوم نبود کجا جا داده بود، تمیز بود!

عالیه و فائزه پشت میز نشستند و فائزه مشغول جستجو توی یوزرش شد. اما هرچه پوشه ها را می گشت عکسهای شمال را پیدا نمی کرد. بالاخره صدا زد: فؤاد؟ عکسای شمال کجاست؟

فؤاد توی تاقی در ایستاد و گفت: تو یوزر من. دادی من بریزم. منم رمز تو رو نمی دونستم.

_: خیلی خب. پس بیا بزن تو یوزر خودت میخوایم عکسای شمال رو ببینیم.

فؤاد لبهایش را با زبان تر کرد و نفسی کشید. مائده می خواست بگوید: بیخیال بابا... بگو نمیشه. خلاصمون کن.

ولی فؤاد حرفی نزد. قدمی تو گذاشت. فائزه گفت: ما کاری به برنامه هات نداریم. تو فقط پوشه ی عکسا رو باز کن و برو.

فؤاد هم رمز ورودش را زد. مائده با کنجکاوی عکس بک گراندش را نگاه کرد. یک ماشین آخرین سیستم بود. لبخندی زد. کاملاً همان برداشتی که از شخصیت فؤاد کرده بود!

فؤاد پوشه ی عکسها را باز کرد و از اتاقش بیرون رفت. فائزه و عالیه با هیجان مشغول تماشا و بحث در مورد عکسها بودند. مائده اما حوصله ی عکس نداشت. نگاهی دور و بر اتاق انداخت. کتابخانه ی شلوغی داشت که با کلی خرت و پرت و کتاب پر شده بود. نیمی از کتابها درسی و بقیه انواع و اقسام کتب داستان و علمی و روانشناسی بودند.

مائده همانطور که نشسته بود با تعجب و لبخند به کتابها نگاه کرد. بعد به طرف دیگر برگشت. یک چراغ مطالعه ی چوبی معرق کاری زیبا روی پاتختی اش بود. که البته کلی خاک داشت!

مائده انگشتی بین چوبهای تراش خورده کشید. عالیه گفت: وای مائده این عکسو ببین!

یک عکس زیبا از جاده ای جنگلی در مه بود. مائده لبخندی زد و گفت: خیلی قشنگه.

بعد دوباره به چراغ خیره شد. بالاخره از جا برخاست و بیرون رفت. فؤاد توی هال داشت با دستگاه بازی ور میرفت تا بازی مورد نظر بچه ها را پیدا کند. بالاخره موفق شد و پسرها فریادی از شوق کشیدند. فؤاد پوزخندی زد و از آنها جدا شد. به طرف مائده که منتظرش ایستاده بود، آمد و پرسید: چی شده؟

_: این چراغ مطالعه ات رو از کجا خریدی؟

_: اصفهان... دو سال پیش.

مائده که ناامید شده بود، گفت: هوم. خیلی قشنگه.

_: قابلی نداره.

مائده نیم چرخی زد و در حالی که به طرف اتاق برمیگشت، گفت: ممنون.

یک نیمه ی مزاحم از گوشه ی ذهنش گفت: اگر الان نامزد بودین، چراغ رو واقعاً میداد به تو! الکی تعارف نمی کرد.

مائده با دلخوری به آن نیمه ی مزاحم یادآوری کرد: زندگی شیرین تو یه چراغ مطالعه خلاصه نمیشه!

بعد مشغول تماشای کتابهایش شد. ظاهراً عکسها تمام شد چون عالیه و فائزه برخاستند. فائزه گفت: اِ مائده تو حتماً از اون طرف خوب نمی دیدی که پا شدی. بیا بشین جای من از اول ببین. می خوای؟

مائده سری کج کرد و گفت: باشه. ممنون.

فائزه گفت: خب ما بریم به درسمون برسیم. وای عالیه جون نمی دونی چقدر ممنونتم که می خوای کمکم کنی.

عالیه خندید و گفت: هنوز که کاری نکردم.

باهم بیرون رفتند و مائده پشت کامپیوتر نشست. یک لحظه به عکسی که جلویش بود خیره شد و بعد بلافاصله نگاهش به پایین صفحه چرخید. عکس را بست و نگاه کرد. آیکون دوست داشتنی اینترنت آن گوشه روشن و سرحال می درخشید. بیشتر از یک هفته بود که شارژ ای دی اس ال تمام شده بود. مثل تشنه ای که به آب رسیده باشد، روی یکی از مرورگرها کلیک کرد و به سرعت وارد مدیریت وبلاگش شد. وای چقدر کامنت! از شوق نزدیک بود جیغ بکشد. در حالی که با نگرانی یک چشمش به در بود، آنهایی که جواب لازم داشتند را کوتاه جواب داد و همه را تایید کرد.

نگاه دیگری به در انداخت. ظاهراً کسی کاری به کارش نداشت. صفحه ی ارسال مطلب جدید را باز کرد و هیجان زده نوشت:

یه کاری کردم شبیه خودکشی! ولی زد و نمردم! بعدش بابا می خواست بکشتم تا دیگه از این غلطا نکنم! شانسم اون شب خیلی بلند بود که هم نمردم و هم یه عزیز مهربون واسطه شد که بابا دعوام نکنه. ولی از نت محروم شدم. اینم نمیشدم بابای بیچاره دلش میپکید!

حالا از خونه ی همون عزیز مهربون دستپاچه دارم آپ می کنم که بهتون بگم به یادتون هستم. ولی فعلاً دارم تنبیه میشم!


احساس کرد صدای پایی شنید. به سرعت روی انتشار کلیک کرد و دوباره به در نگاه کرد. خبری نبود. ولی درست نبود که بیش از این توقف کند. صفحه را بست، کامپیوتر را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت.

به اتاق پذیرایی رفت و سعی کرد خیلی مؤدب و موقر بنشیند. بالاخره موفق شد! تا آخر مهمانی نه میزی را چپه کرد و نه حرکت عجیب دیگری از او سر زد!