X
تبلیغات
رایتل

افسون کوهستان (قسمت آخر)

جمعه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 10:32 ب.ظ

سلام سلام سلام دوستام


ببخشید که اینقدر دیر شد. برنامه به لطف آقای همسر چند روزیه دست شده، اما حس نوشتن من کم پیدا شده. طی چند روز بالاخره این قسمت رو نوشتم و الان هم بدون ویرایش براتون میذارم. شرمنده اگر بخوام اصلاحش کنم بازم طول می کشه و... بیخیال. به بزرگواری خودتون ببخشین.

این رو داشته باشین تا من یه مدت برم تجدید قوا و سوژه یابی. نمی دونم کی بیام.

همیشه خوشحال و سلامت باشین



مریم خانم با یک سینی محتوی یک قوری چای و فنجان و یک بسته شکلات برگشت. لبخندی زد. آنها را گذاشت و در حالی که به طرف در می رفت، با لحن معنی داری گفت: تنهاتون میذارم.

این بار همین که در بسته شد، تابان با دلخوری پرسید: اینجا چه خبره؟

سامان گفت: هیچی. اون دسته ی پایین تخت رو می چرخونی، یه کم پشت من بالا بیاد؟

تابان پایین تخت سر پا نشست و درحالی که دسته را می چرخاند، پرسید: مامانت درباره ی من چی فکر می کنه؟

_: مامان من در مورد هر دختری که من بهش سلام کنم، خیلی فکرا می کنه و رویا می بافه. ولی من شغل خطرناکی دارم. محاله با این شغل زن بگیرم. نمونه ی ساده اش اینه که اون لعنتیا فقط ما رو باهم دیدن و این همه اتفاق افتاد.

تابان برخاست و متفکرانه پرسید: بالاخره اش که چی؟

سامان با خنده گفت: داری از من خواستگاری می کنی؟ معذرت می خوام خانم. شما خیلی لطف دارین. ولی من آمادگی شو ندارم.

تابان با اخم گفت: مسخره! من دارم جدی حرف می زنم. منظورم خودم نبودم. کلاً پرسیدم که چی؟

_: که هیچی. مسئله ساده است. ولی برای مامانم قابل درک نیست. اونم وقتی که پسر دیگه ای نداره و تمام امیدش به منه.

_: تابان لب برچید و گفت: هوم.

خیلی دلش می خواست بپرسد: پس این همه توجه به خاطر چی بود؟چرا منو وابسته کردی؟

اما نتوانست. غرق فکر روی مبل نشست. سامان پرسید: مامانت اینا کی میان؟

بدون این که نگاهش کند، با لحنی بی تفاوت گفت: فردا.

ضربه ای به در خورد. سامان گفت: بفرمایید.

مسعود وارد شد و با لبخند گفت: سلام قهرمان! چطوری؟

سامان خندید و سلام کرد. تابان هم برخاست و با کمی دستپاچگی سلام کرد. مسعود نگاهی به او انداخت. چهره اش سخت و سنگی شد. زیر لب سلامی کرد و همان جا ایستاد.

سامان گفت: بشین.

مسعود به طعنه گفت: مزاحم نباشم.

در اتاق باز شد. مریم خانم بود. با لبخند گفت: اه سلام آقامسعود! خوش اومدی. ببخشید چند لحظه می تونم وقتتو بگیرم؟

سامان این بار معترضانه گفت: مامان!

مریم خانم به تندی گفت: می خواستم لطف کنن برن از داروخونه داروهاتو بگیرن.

تابان برخاست و گفت: بدین من بگیرم.

مسعود با لحنی دلخور گفت: نخیر خودم میرم.

سامان گفت: بشینین بابا. من نخود سیاه نمی خوام. مامان تابان جای خواهر من و مسعوده. میشه اینقدر شلوغش نکنین؟

_: تابان خواهر فرزانه! چطوره که همه شریک شدین؟

_: چون من و مسعود خواهر نداریم. این سفر هم باهم بودیم. صمیمی شدیم دیگه. همین!

مریم خانم با ناباوری و ناراحتی به هر سه ی آنها نگاه کرد، لبهایش را بهم فشرد، سری تکان و بیرون رفت. مسعود پرسید: اینجا چه خبره؟

_: هیچی مامان چشمش به یه دختر افتاده، باز توهم زده. اگه برای تو و تابان اینقدر عجیبه، برای من جزو امور روزمره است. دائم باید مامان رو از اشتباه دربیارم. اونم اصلا دلش نمیخواد حرف منو جدی بگیره. حالا این حرفا بیخیال... خودت چطوری؟ بشین.

مسعود روی مبل نشست. آهی کشید و گفت: خوبم.

تابان هم نشست. نگاهی به کبودیهای صورت مسعود که به زردی گرائیده بود، انداخت و پرسید: دیگه درد نداری؟

_: نه زیاد. خیلی بهترم.

_: خدا رو شکر.

_: فرزان با بچه ها رفت؟

_: آره.

_: چطور جرات کرد تنهات بذاره؟

سامان گفت: مسعود جان اگر تو خودتو آدم حساب نمی کنی، من اینقدر وجود دارم که بتونم از عهده ی مراقبت از این جوجه بربیام.

تابان گفت: تا حالا اقلاً بزغاله بودم! حالا از اونم کوچیکتر؟

_: حیوان حیوانست. جوجه و کرگدن نداره.

مسعود با تعجب به تابان نگاه کرد و زیر لب گفت: سامان...

ولی تابان با اعتماد بنفس گفت: نخیر خیلیم فرق می کنه. جوجه آزاری نداره. ولی کرگدن با اون شاخ بیرختش حمله می کنه.

مسعود سری تکان داد و گفت: هر دوتونم حالتون خوبه!

سامان گفت: آره... تو چطوری؟

_: شکر خدا... از شما دو تا که بهترم.

_: یه بار که گیر زبونش بیفتی... دیگه همیشه باید مواظب باشی... جواب ندی... سه سوت میذاره... توجیبش.

مسکن زده بود، و کم کم زبانش شل میشد و به شدت سعی می کرد با خواب مقابله کند. مسعود برخاست و گفت: تو استراحت کن. من تابان رو می برم.

سامان زیر لب گفت: مواظبش باش.

مسعود جلو رفت و پیشانیش را بوسید. تابان با ناراحتی لبخند زد و گفت: سعی کن زود خوب شی.

سامان تبسمی کرد و سری به تایید تکان داد. خداحافظی کردند و بیرون آمدند. مریم خانم با تعجب گفت: اِوا تابان جون تو کجا میری؟ فرزان تو رو دست ما سپرده!

_: با مسعود میرم خونه ی خاله ام.

_: پس باهم فامیلین شما!

تابان نگاهی به مسعود انداخت. شانه ای بالا انداخت و گفت: نه.

مریم خانم که کمی گیج شده بود، سری تکان داد و گفت: باشه. به هرحال به فرزان خبر بده، نگران نشه.

_: باشه. بهش زنگ می زنم.

چند قدم که دور شدند، تابان نگاهی به پشت سرش انداخت و غرغرکنان گفت: ول کنم نیست. تا ما رو به یکی نچسبونه خیالش راحت نمیشه. بابا من خودمم آدمم. می تونم از خودم دفاع کنم.

مسعود با ناراحتی گفت: میشه بس کنی تابان؟ همه خیالشون راحتتره که تو تنها نباشی، با اون سابقه ی درخشانت.

_: من از بدو تولد درخشان بودم! خب که چی؟

_: هه هه بامزه! دست بردار! یه روز نیست که خلاص شدی، اونوقت اینطور لج می کنی؟

_: سامانم همیشه میگه خیلی چشم سفیدم.

_: ولی اگه سامان بگه پیش چشمم بمون تکون نخور، می مونی.

_: خب که چی؟

_: می دونی سامان با این وضعیت شغلیش هیچ تعهدی، به هیچکس نمی تونه بده، حتی برای یه دوستی ساده؟

_: اینطوریام نیست.

_: هست!

_: میگم نیست.

_: می خوای برگردیم از خودش بپرس.

_: نخیر. منظورم اینه که اینطور مطلق هم که تو میگی نیست. سامان با من و تو و فرزان و بقیه ی دوستاش دوسته. به خیلی چیزام تو زندگیش متعهده و این منافاتی با شغلش نداره. فقط نمی تونه ازدواج کنه. که اونم اگه پستش عوض بشه... شاید بتونه.

_: به تو... قولی داده؟ حرفی زده؟

_: فکر نمی کنم مجبور باشم به تو توضیحی بدم. ولی برای این که خیالت راحت بشه، نخیر. اصلاً موضوعی بین ما نیست که اینقدر شلوغش کردی! من تازه هیجده سالمه. هنوز می خوام درس بخونم.

اخم کرده بود و به مسعود نگاه نمی کرد.

مسعود با رنگی پریده زمزمه کرد: ولی اگر سامان درخواستی کرده بود، حتماً قبول می کردی.

_: خب آره! ولی اینقدر میشناسمش که بدونم وقتی گفته من خواهرشم، یعنی خواهرشم.

_: آره. سامان خیلی یه دنده اس.

تابان جلوی مسعود چرخید. در حالی که رو به او عقب عقب راه می رفت، گفت: به من نگاه کن مسعود! فرض کن یه پسرم. یکی از هم دانشگاهیاتون مثلاً. یا اگر اینقدر سخته داداش کوچیکه ی فرزان مثلاً.

مسعود یقه اش را کشید و گفت: هی پشت سرتو نگاه کن. داشتی میفتادی تو جو.

تابان دلخور نفسش را بیرون داد. در حالی که دوباره هم قدم مسعود راه میفتاد، گفت: خوشم نمیاد یه دوستی ساده آلوده ی این حرفا بشه.

_: حرفای گنده تر از دهنت می زنی جوجه!

_: جوجه هم نیستم.

_: اگه سامان بگه که ایرادی نداره.

_: سامان مریضه. اگه حالش خوب بود، به موقعش حالشو می گرفتم. تازه منم بهش میگم کرگدن، به تو چی بگم؟ مثلاً بگم اسب؟ هان؟

_: حداقل اسب از کرگدن خوشگلتره!

_: خب تو خیلی از سامان خوشگلتری. این که حاشا نداره.

مسعود ناباورانه نگاهی به او انداخت. ابروهایش بالا رفت و چشمهایش درخشید.

اما تابان شانه ای بالا انداخت و گفت: البته زیبایی چیز خوبیه ولی...

مسعود رو گرداند و با ناامیدی گفت: ولی سامان خیلی باحالتره.

_: اه مسعود تمومش کن.

_: باشه. خونه ی خاله ات کجاست؟ ما همینجوری داریم میریم.

تابان آدرس را داد. مسعود تاکسی گرفت و تمام راه ساکت ماند. وقتی رسیدند، هنوز هم درهم بود. تابان زنگ زد. در که باز شد، نگاهی عذرخواهانه به مسعود انداخت. با ناراحتی زمزمه کرد: من واقعاً عاشقش نیستم. عاشق هیچکس نیستم.

مسعود سری تکان داد و گفت: باشه. مواظب خودت باش. کاری داشتی زنگ بزن.

_: باشه. ممنون.


خاله به گرمی از او استقبال کرد. تمام روز اینقدر دورش شلوغ بود، که فرصتی برای فکر کردن نداشت. شب هم به خواهش خاله همانجا ماند. بقیه ی دختر خاله ها هم بودند. تا چهار صبح حرف می زدند. هنوز مشغول وراجی بودند که تابان خوابش برد.

صبح با صدای خاله از خواب پرید. با عجله صبحانه خوردند و همه باهم راهی فرودگاه شدند. با رسیدن مامان و بابا، رفت و آمدها و مهمانی های عید تازه شروع شد. صبح تا شب همراه مامان و بابا یا این طرف و آن طرف بودند یا برایشان مهمان می رسید. از فرزان شنیده بود که سامان از بیمارستان مرخص شده است، اما نتوانسته بود به دیدنش برود. حتی اگر فرصتی داشت، نمی دانست بعد از حرفهای مسعود می تواند با سامان روبرو شود یا نه؟

روز سیزده بدر، مامان اعلام کرد، قصد پیک نیک رفتن ندارد و می خواهد کمی به خانه که بر اثر رفت و آمد مکرر مهمانان شباهتی به وضع عادیش نداشت برسد.

فرزان با ناراحتی پرسید: یعنی ما هم باید بمونیم خونه؟

مامان به تندی گفت: نخیر. لازم نیست. شما همینقدر که منو مجبور نکنین که باهاتون بیام، لطف کردین.

_: پس من با بچه ها میرم بیرون.

بابا گفت: دلم می خواست امروز برم کوه.

مامان گفت: خب با تابان برین. فقط من نمیام.

تابان با بی میلی گفت: من می مونم خونه.

_: لازم نکرده. می مونی ور دل من همش با قیافه ی عبوس و عصبانی که الان بابا رفته کوه و من اینجام! پاشین همین الان برین، به جاش نهار از بیرون، که من نگران این یکی نباشم.

بابا گفت: ای به چشم. شما امر بفرمایین.


تابان به سرعت حاضر شد و با پدرش رفتند. فرزان هم به دنبال دوستان خودش رفت.

کوهِ نزدیک شهر که همیشه با بابا می رفتند، شلوغ بود. خانواده ها همه جا بساط پهن کرده بودند. تابان و پدرش هم پا به راه گذاشتند و به طرف قله رفتند. هنوز چند قدمی بالا نرفته بودند که بابا یکی از همکارانش را دید. همکار پدر، یک بحث کاری را پیش کشید. همینطور بالا می رفتند و حرف می زدند. تا این که به اولین استراحتگاه رسیدند و همکار پدر پیشنهاد کرد یک چای باهم بنوشند. تابان اما، بیقرار بود. این اولین باری بود که بعد از ماجرا به کوه می آمد. تازه ده روز گذشته بود. هنوز خاطراتش خیلی زنده و روشن بودند. نمی توانست بنشیند و به بحث بی پایان پدر و همکارش گوش بدهد. پدرش که بی حوصلگی اش را دید، گفت: باباجون تو اگه حوصله نداری، پیش ما ننشین. برو بالا. ما کار داریم. تا هرجا خواستی برو، بعد برگرد باهم میریم.

تابان چند قدم دیگر بالا رفت. این کوه هیچ شباهتی به آن کوه نداشت. جابجا آدمها بالا و پایین می رفتند. می گفتند و می خندیدند و آشغال می ریختند و اصلاً آن حالت کوهستان را نداشت. اما تابان با خودش درگیر بود. ته دلش هنوز می ترسید. سعی می کرد به خودش بقبولاند که هیچ دزدی وسط این شلوغی آدم نمی دزدد، اما قانع نمیشد.

رو گرداند. نگاهی به پدرش انداخت. گرم بحث با همکارش بود.

لبش را گزید. نه آرام داشت که بماند، نه می توانست برود. سر برداشت. با دیدن مسعود، جان تازه ای گرفت. با قدمهای محکم به طرفش رفت. مسعود روی تخته سنگی کمی بالاتر نشسته بود و داشت، توی گوشی موبایلش دنبال چیزی می گشت.

تابان با شوق گفت: سلام. چرا نشستی؟

مسعود ناباورانه سر برداشت و گفت: علیک سلام.

برخاست. گوشی را توی جلدش گذاشت. نگاهی به اطراف کرد و با نگرانی پرسید: تنها اومدی؟

تابان نگاهی به پایین انداخت و گفت: نه بابام هست. اونجا نشست پیش همکارش. تو با فرزان اینا نرفتی؟

مسعود با چهره ای درهم گفت: نه حوصله نداشتم.

بعد قدمی به طرف بالا برداشت. تابان با احتیاط پرسید: میشه باهات بیام؟ یه کم می ترسم.

_: بیا.

دست توی جیبهایش فرو برد. در حالی که همچنان بی حوصله بود، اما کمی خوشحال شده بود.

تابان از گوشه ی چشم نگاهش کرد. واقعاً خوش تیپ بود. پیراهن کتان چهارخانه ی کرم و قهوه ای، با شلوار لی قهوه ای و کفشهای کوهنوردی پوشیده بود. کوله پشتی کوچکی هم به دوش داشت.

تابان پرسید: حالت بهتره؟

مسعود نیم نگاهی به او انداخت و پرسید: از چه نظر؟

تابان با حیرت از عدم درک منظورش گفت: از بعد از کتک خوردنت.

ته لبخندی صورت مسعود را روشن کرد و گفت: کتک خوردنم؟ کی بود؟ آره بابا خوبم. چیزیم نشده بود.

تابان خم شد. یک سنگ برداشت. رنگش به سرخی میزد. پرسید: این چیه؟ چرا قرمزه؟

مسعود نیم نگاهی به دست تابان انداخت. دوباره به بالا چشم دوخت. شانه ای بالا انداخت و گفت: سنگه دیگه. حتماً عاشقه.

تابان خنده اش گرفت. پرسید: مسعود تو حالت خوبه؟

مسعود به طرفش برگشت. او هم خندید و پرسید: این بار از چه نظر؟

تابان در حال خنده پرسید: مگه سنگام عاشق میشن؟

مسعود رو گرداند و با همان لبخند شادش پرسید: مگه سنگا دل ندارن؟

تابان سنگ را هوا انداخت و دوباره گرفت. گفت: دل سنگی شنیدم. اما سنگی که دل داشته باشه، نه!

دوباره آن را بالا انداخت. اما قبل از او، مسعود آن را گرفت و گفت: اتفاقاً خیلی حرفا تو دلشونه. اینقدر فرق می کنن باهم. بعضیاشون اینقدر دلشون نازکه! راحت می شکنن. پودر میشن. بعضیام ظاهرشون سخت و مقاومه. ولی اگه از لایه ی رویی رد شی، زیرشون ترده. بعضیام سیاه و زشتن. ولی یه ذره که صیقل بخورن، می رسی به یه الماس درخشان که مینشونن و رو انگشتر و بهش میگن نگین. کلی قیمت پیدا می کنه و همه یادشون میره که این یه سنگ سیاه و زشت بود. بعد همین نگین گرانبها و سخت، که شیشه رو خط می کنه، تو آتش به آنی خاکستر میشه و اثری ازش باقی نمی مونه...

مکثی کرد. بعد از چند لحظه سکوت گفت: تو اصلاً فهمیدی من چی گفتم؟ خودم که نفهمیدم!

_: فهمیدم که خیلی حالت خرابه. یه کم آب بریز رو سرت. آفتاب خوردی داغ کردی!


مسعود دستهایش را مشت کرد. اینقدر انگشتهایش را فشرد که بندهایش سفید شد. قدم تند کرد و کمی جلو افتاد. تابان گفت: معذرت می خوام. نمی خواستم ناراحتت کنم.

مسعود همانطور که پشت به او بالا می رفت، گفت: نه تو نمی خواستی منو ناراحت کنی. اونی که اشتباه کرده منم. قاطیم تابان. قاطیم... اصلاً چرا اومدی کوه؟

تابان ابروهایش را با تعجب بالا برد و گفت: فکر می کنم اینجا یه جای عمومی باشه. یه جوری میپرسی انگار به حیم خصوصیت تجاوز کردم!

_: به حریم خصوصی من خیلی وقته تجاوز کردی. از همون موقع که دل به سامان دادی. من خر هی چشمامو بستم. حالا هم که میدونم و می فهمم بازم دلم می خواد چشمامو ببندم.

تابان با عصبانیت چند قدم جلو رفت. رو به او ایستاد و گفت: نخیر. چشماتو باز کن. من بهت گفتم عاشقش نیستم. عاشق هیچکس نیستم. تو، فرزان و سامان، برام یه جورین.

_: چون سامان جوابت کرده، اینو میگی.

_: شاید اینطور باشه. ولی حقیقت داره.

_: تو نمی تونی به من دل ببندی.

تابان از گوشه ی چشم نگاهش کرد. صورتش توی آفتاب سرخ شده بود. مثل توی کوهستان...

نگاهی به اطراف انداخت. اینجا هم کوه بود. هرچند در قیاس با کوههایی که باهم بالا رفته بودند، تپه ای بیش نبود. اما همان حس و افسون را داشت. همان که خونش را به جوش می آورد و دلش را بیتاب می کرد.

سر به زیر انداخت. با شرم گفت: به من فرصت بده.

مسعود آه بلندی کشید. آرام گفت: باشه. تا هر وقت که بخوای.



تمام شد

شاذّه

9 اردیبهشت 90