X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دوباره باهم (پایان)

شنبه 20 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 10:52 ق.ظ

سلامممم


خوب و خوش و سلامتین انشاالله؟ منم خوبم خدا رو شکر. 

عزاداریاتون قبول باشه. التماس دعا...



این قصه رو بیشتر از این نتونستم ادامه بدم. در واقع فقط توصیف یه حس بود. یه داستان کوتاه. فعلا می خوام رو داستان بعدی کار کنم. یه داستان خیلی متفاوت! خدا کنه خوب در بیاد. 




راه افتاد. بخاری ماشین را زیاد کرد و پرسید: کدوم آدم عاقلی تو شب به این سردی خونه ی گرمشو ول می کنه میاد بیرون شام بخوره؟!

_: آدمی که با خاطره هاش اینقدر درگیر شده باشه که نتونه تو خونه بمونه.

مرد متفکرانه گفت: همینطوره.

سها سرش را به عقب تکیه داد و چشمانش را بست. به آرامی گفت: خوشحالم که باهم کنار اومدیم.

_: با من؟

_: نه خاطره ها. می خوام از حالا زندگی کنم. شاید... شاید برم یه کلاس ورزش ثبت نام کنم.

_: خوبه. چیزی می خوری؟ یه قهوه ی داغ یا...

_: یه بستنی یخ!

_: این یکی اصلاً عوض نشده! تو سرمای منهای ده هم بستنی می خوای!

_: مزه اش به همینه! والا تابستون که همه بستنی می خورن!

_: خوبه. خوشحالم. اشتباه نگرفتم. خودتی!

_: انتظار داشتی کی باشه؟

_: با اون توصیفی که از زندگیت می کنی، انتظار یه آدم کسل و بی حوصله رو داشتم.

_: تقریباً همینطورم.

_: نه بابا اینطوری نیست.


از جلوی یک لباس فروشی رد شدند. سها لبخندی زد و گفت: اینجا بستنی فروشی بود.

_: یادته؟ حتماً اون بستنی ای که روی شلوار جین نوی منم ریخت یادت میاد.

_: وای آره... لکه اش هم پاک نشد. ای خدا...

_: یه کم جلوتر یه بستنی فروشیه. بشین میگیرم میارم.


مرد یقه ی کتش را بالا کشید و به سرعت به طرف بستنی فروشی دوید. سها آرام نشسته بود و رفتنش را نظاره می کرد. به شور و حالش، به دلتنگیش به تمام خوشیها و ناخوشیهای قدیم فکر می کرد. خاطراتی که خیلی وقت بود که مرورشان عذابش می‌داد اما الان لبخندی از مهر بر لبش می نشاند.

در ماشین باز شد. مرد در حالی که نفسش یخ می زد، یک بستنی به طرف همسر سابقش گرفت و گفت: یک بستنی دوبل با قیف بیسکوییتی مخصوص عیال مربوطه!

با دو کلمه ی آخرش دست سها روی بستنی ثابت ماند و متحیر چشم به مرد دوخت. مرد هم بلافاصله متوجه ی اشتباه لفظیش شد. چند لحظه چشم در چشم سها دوخت. بعد بستنی را که سها گرفته بود، رها کرد؛ با حرکتی سریع سر به زیر انداخت، سوار شد و در حالی که در ماشین را می بست، زمزمه کرد: معذرت می خوام.

سها با ناآرامی بستنی را به لب زد. اما حتی متوجه ی سردیش هم نشد. حواسش به مرد بود که از بروز بی هوای حرف دلش، ناگهان پریشان شده بود و در حالی که چشم به خیابان دوخته بود، به شدت سعی می‌کرد حواسش را متمرکز کند. سها می‌دانست در چه حالست، حالت چشمانش را می شناخت. به دنبال کلامی می‌گشت که آرامش کند و به نوعی مقرون به حیا هم باشد.

سر به زیر انداخت و کمی بستنی خورد. از سرمایش لرزید. بعد از چند لحظه پرسید: ملوس هنوزم پیشته؟

مرد بدون اینکه چشم از روبرویش برگیرد، جواب داد: آره. می خوایش؟

_: شاید...

مرد نیم نگاهی به او انداخت و پرسید: شاید؟! منظورت چیه؟

_: نمی دونم.

لقمه‌ای بزرگ از بستنی را بلعید تا التهابش را کم کند.

مرد دوباره چشم به روبرو دوخت. برف ملایمی می بارید. دقایق در سکوت به کندی طی می شدند. مرد بدون مقصد رانندگی می کرد. دلش نمی‌خواست این راه پایان یابد.

سها قیف بیسکوییتی را با تانی خورد. بعد آرام گفت: باید برم خونه.

مرد سریع و با نفرت تأیید کرد: هوم. باید بریم خونه.

سها نگاهش کرد و لبخند زد.

مرد به تندی پرسید: به چی می خندی؟

_: نمی دونم.

مرد عصبی پرسید: چرا حرفتو نمی زنی؟ چرا نمیگی چی تو ذهنت می گذره؟ بگو. تعارف نکن. خوشحالی؟ خوشحالی از اینکه با من روبرو شدی و فهمیدی که من یه دیو دو سر نیستم؟ حتی یک شاهزاده ی رویایی هم نیستم؟ حالا با خیال راحت می تونی بری دنبال زندگیت! بگو آخرین حرفم بزن. گاهی دلسوزی بیجا ضربه رو سخت‌تر می کنه.

سها با خنده پرسید: تو از چی داری حرف می زنی؟ زیادی تو سرما موندی تب کردی گمونم!

_: من دارم هذیون میگم؟ پس چرا روشنم نمی کنی؟

_: چی بگم؟ حرفی ندارم بزنم!

_: بگو چی فکر می کنی؟ تو نخوای حرف بزنی آدمو دیوونه می کنی!

_: باشه. هر جور تو بخوای... درسته، تو نه دیو دو سری نه شاهزاده ی رویایی. ولی تنها مردی هستی که من کنارش احساس آرامش می کنم. حتی وقتی عصبی میشی، نگرانم نمی کنی. می دونم زود فروکش می کنه و دوباره آفتاب درمیاد. پسرک دوست‌داشتنی ای که من ازش جدا شدم، هنوز معنی مسئولیت رو نمی فهمید. منم نمی فهمیدم. منی که تو ناز و نعمت بزرگ شده بودم، از کجا می دونستم که چه‌جوری میشه آتیش یه دعوا رو خاموش کرد و دوباره به آرامش رسید؟ من می جنگیدم، تو هم می جنگیدی و این وسط مَحبت فراموش میشد. ولی الان هر دومون قدرشناسیم. اینقدر کشیدیم که می دونیم اون مَحبت و آرامش همه ی زندگیه.

مرد آهی از سر آسودگی کشید. پرسید: برمی گردی؟

_: برمی گردم.

سر به زیر انداخت. اشکهایش جاری شدند. پشت دستش را محکم به دهانش فشرد تا بغضش نترکد. مرد خندید و پرسید: ممکنه نشونی خونتونو بدین؟ می خوام در اولین فرصت برای امر خیر مزاحم بشم.


آن شب تا صبح سها از شوق نخوابید. صد بار برخاست و نشست و راه رفت و دوباره خوابید اما خوابش نبرد. عجیب آنکه صبح روز بعد سر حال تر از همیشه برخاست و با وجود سردی هوا پیاده سر کارش رفت.

وقتی رسید، مردی را دید که پشت به در، رو به میز او ایستاده بود. با ورودش مرضیه سلامی کرد و گفت: آقا منتظر شما هستن.

مرد هم به طرف او برگشت و سلام گفت. سها با خوشرویی جواب هر دو را داد و پرسید: با من امری داشتین؟

_: من نیما احمدی هستم.

_: امرتون؟

_: برادرزاده ی همکارتون، خانم احمدی.

مرضیه داشت با چشم و ا برو و اشاره از پشت سر نیما احمدی، خودش را هلاک می کرد.

سها که از حرکات او خنده‌اش گرفته بود، نیم نگاهی به او انداخت. دوباره رو به مخاطبش کرد، پوزخندی زد و پرسید: خانم احمدی در مورد شرایط من به شما گفتن؟

_: بله. من روش خیلی فکر کردم. گرچه به نظر عمه و بقیه ی اطرافیانم این موضوع تموم شده است، اما من فکر می‌کنم چیزی که مهمه رضایت و تفاهم طرفینه.

_: و من فکر می‌کنم رضایت خانواده‌ها هم در این امر، وزنه ی سنگینیه. به هر حال از لطفتون متشکرم. ولی من قصد دارم با همسر سابقم ازدواج کنم.

_: ولی... شما... من رضایتشونو جلب می کنم...

_: احتیاجی نیست. من تصمیمم قطعیه.

_: ولی... دیروز حرفی از ازدواج قریب الوقوعتون نبود...

_: دیشب با همسرم صحبت کردم. من هنوزم به هم علاقمندیم.

_: هان... بله...

چند لحظه به سها نگاه کرد. بالاخره سر به زیر انداخت و گفت: براتون آرزوی خوشبختی می کنم.

_: متشکرم. امیدوارم شما هم در کنار کسی بهتر از من خوشبخت بشین.

مرد با زمزمه ای نامفهوم تشکر کرد و بیرون رفت. سها پیروز و خوشحال سر میزش نشست.

مرضیه با ابروهایی بالا رفته نگاهش کرد و گفت: مبارکه. کبکت خروس می خونه. این یه بهانه بود برای پروندن خواستگار سمج، یا یه حقیقت انکار ناپذیر که سور دادنش واجبه؟

_: یه حقیقت انکار ناپذیر! اگه شام عروسی داشتیم تو هم توش شریک.

_: مگه آدم بار دومم عروسی می گیره؟

_: چرا که نه؟ کار که از محکم کاری عیب نمی کنه!

خندید. مرضیه هم خندید و سر تکان داد.


همسر سابق سر قولش ماند. همان روز عصر با خواهرها و پدر و زن پدرش برای خواستگاری آمدند. مادرش شش سال پیش فوت کرده بود و دو ماهی میشد که پدرش زن دیگری اختیار کرده بود تا مونس تنهایی اش باشد.

دیدارها تازه شد، حرفهای معمول زده شد و قول و قرارها گذاشته شد. یک مجلس کوچک عقد توی محضر و یک شام نسبتاً مفصل در رستوران.

پیشنهاد اجاره ی خانه را هم داماد داد. سوئیت کوچک خانه ی پدری اش برای یک زندگی رسمی کوچک و ناخوشایند به نظر می رسید. دفعه ی قبل هر دو نوجوانانی بودند که احتیاج به حمایت بزرگترها داشتند، ولی حالا می توانستند مستقل بشوند.


بعد از تمام حرفها و برنامه ریزیها، پدر داماد گفت: حالا اگه اجازه بدین عروس داماد باهم کمی صحبت کنن. شاید حرفی باشه که نخوان پیش ما مطرح کنن.

پدر سها لبخندی از سر رضایت زد و گفت: باشه. بفرمایین.

سها برخاست و داماد را به اتاقش راهنمایی کرد. در این ده سال سه چهار بار پیش آمده بود که خواستگارهایی داشت که به صحبت کردن رسیدند. همیشه گوشه ی هال را انتخاب می کرد، پیش چشم بزرگترها. حتی یکی از آن‌ها پررویی کرده بود و در خواست جایی خلوتتر داده بود که همین هم باعث شد بلافاصله رد شود.

اما این بار فرق می کرد. سها با خشنودی در اتاقش را گشود و گفت: بفرمایید.

انگار مرد چیزی حس کرد. نیم نگاهی به او انداخت و با لحنی بین شوخی و جدی پرسید: همه ی خواستگاراتو با همین روی باز به اتاقت راهنمایی می کنی؟

_: فقط یکیشون، فقط یک بار، اونم یازده سال پیش بود. تازه اون موقع روز خواستگاری نبود. گمونم روز نامزدیمون بود.

مرد با شوق گفت: روز قبلش! اومدم لباسی رو که خریده بودی ببینم.

سها خندید و گفت: چقدر مامان دعوام کرد. قرار بود برات سورپریز باشه.

_: اگر مامانت خوشحال میشه حاضرم الان هرچند با یازده سال تأخیر براش توضیح بدم که لباسی که من روی چوب لباسی دیدم با فرشته‌ای که فردا شبش دیدم و هوش از سرم ربود خیلی فرق می کرد. من کاملاً سورپریز شدم!

_: عجب فرشته ی آفتاب مهتاب ندیده ای! می خوای بگی تا روز نامزدی منو ندیده بودی!

_: با آرایش و لباس شب ندیده بودم.

_: طفلکی! نود و نه درصد قرارهای عاشقانه ی ما با بلوزشلوار خونه ی گل گلی و موهای به زور شونه زده سر دیوار بود.

_: به همونم راضی بودیم. اون وقتا دعوامون نمیشد. یادته؟

_: کم بود. قدر می دونستیم.

_: آره...

_: مثلاً اومدیم حرفامونو بزنیم، غرق شدیم تو خاطرات.

_: والا من فقط یه بار دیگه خواستگاری رفتم که اونم بچه بودم و حرفی نزدیم. بلد نیستم چی باید بگم.

سها شانه ای بالا انداخت و گفت: منم نمی دونم. مردم در مورد معیارها و توقعاتشون حرف می زنن.

_: فکر می‌کنم این در مورد کسائیه که روز خواستگاری باهم آشنا میشن. ولی اگه لازمه بپرسم، می پرسم، خانم ببخشید معیار شما برای ازدواج چیه؟

_: معیار... نمی دونم. شاید باید بپرسی کیه، اون وقت می تونم بگم یه مرد سرد و گرم چشیده ی مهربان که با شقیقه های جوگندمیش از بچگیشم خوش تیپ تر شده.

مرد بلند خندید و گفت: تعارف نکن. بگو خیلی پیر شده.

_: هنوزم عاشق خنده هاتم.

ابروهای مرد بالا رفت. با نگاهی خندان گفت: جدی؟ رو نکرده بودی تا حالا.

_: واقعاً بهت نگفته بودم؟ چه بد!

_: خیلی بد! بعد از این جبران کن.

_: قول میدم.

_: متشکرم. این از توقعات من، توقعات شما چیه؟

_: خودت باشی. پشت و پناهم.

_: قول میدم.

بعد با خوشحالی افزود: فردا میام دنبالت بریم دنبال خونه.

_: باورم نمیشه. انگار خواب می بینم. کاش بیدار نشم.

_: راحت باش. بگیر بخواب. فردا کلی کار داریم. راستی مرخصی که می تونی بگیری؟

_: هرطوری باشه جورش می کنم.



سها سر بلند کرد و به نمای استیل آپارتمان نوساز روبرویش نگاه کرد. به نظرش روبات بزرگی رسید که مقابلش قد علم کرده بود. سخت بود اسم این روبات را خانه گذاشت. محل کار شاید، اما قطعاً خانه‌ای گرم و دوست‌داشتنی نبود.

به خود نهیب زد: از روی نما قضاوت نکن. از اون گذشته مگه چقدر می خوای بمونی؟ حداکثر یک ساله اجاره میدن.

مرد با لبخندی پرسید: چطوره؟

سری تکان داد، لبخندش را پاسخ داد و گفت: خوبه.

_: بیا تو.


کارمند معاملات املاک توضیح داد: فقط طبقات اول و دوم کامل شدن. این شانس خوبیه اگر دوست داشته باشین پایین باشین. وگرنه یکی دو ماه صبر کنین. هرکدوم از واحدهای بالایی رو که بخواین براتون آماده می کنن. آسانسورم آماده است. بفرمایین.

در آسانسور و تزئینات ورودی ساختمان هم استیل و مرمر بود. سها احساس سرما کرد.

کارمند در اولین واحد طبقه ی اول را باز کرد. وارد راهرویی کوچک با دیوارهای زرشکی تیره شدند. پذیرایی باریک و بلند بود و آشپزخانه ی اپن با کابینتهای زرشکی تیره، سمت چپ راهرو و رو به پذیرایی قرار داشت. ساختمان رو به شمال بود و در آن روز سرد و ابری خیلی تاریک و دلگیر می نمود.

سها احساس خفقان کرد.

کارمند معاملات ملکی داشت از طراحی منحصر بفرد خانه و دکورش داد سخن می داد. سها آرام به طرف در رفت و گفت: نه متشکرم.

کارمند با تعجب گفت: خانم اتاق خوابها رو ندیدین. اینجا نوسازه، صاحبخونه لطف می کنه که داره اجاره میده. باید می فروخت! واقعاً ارزش داره.

اما مرد مهربان لبخندی زد و گفت: نه. ما دنبال یه جایی هستیم که به «خونه» شبیه تر باشه. می دونین چی میگم؟

کارمند معاملات ملکی با حیرت سرش را تکان داد و گفت: نه نمی دونم. خب اینجام خونه است. یه خونه ی خیلی شیک.

_: نه نه. منظور من یه چیز دیگه است.

سها پوزخندی زد. از اینکه او نگفته منظورش را درک کرده بود، احساس لذتی عمیق می کرد. نگاهش کرد. ده سال گذشته بود! چطور هنوز درکش می کرد؟!

کارمند معاملات ملکی بازهم سعی کرد قانعشان کند. می‌خواست واحدهای آماده شده ی دیگر را نشان بدهد که زوج جوان مخالفت کردند. بیرون آمدند. باهم به دو سه مورد دیگری هم که معاملات ملکی سراغ داشت، سر زدند. اما هیچ کدام چنگی به دلشان نزد.

تا ظهر به دو سه معاملات ملکی دیگر هم سر زدند که نتیجه‌ای عایدشان نشد. برای ناهار به یک رستوران رفتند.

مرد با خنده گفت: من اینقدر با عجله دنبال خونه بودم که حتی ازت نپرسیدم تو دلت می خواد چه شرایطی داشته باشه؟

سها متفکرانه جمله ی او را تکرار کرد: دلم می خواد شبیه خونه باشه.

_: و خونه چی هست؟

سها دستهایش را زیر چانه زد. در حالی که به نقطه‌ای نامعلوم چشم دوخته بود، گفت: خونه جاییه که آدم توش احساس آرامش می کنه. جایی که وقتی از یه روز کاری خسته برمی گرده، هواش خستگی آدمو برطرف کنه. خونه قطعاً فضای دلنشینی داره. حس داره. حس زنده بودن. جایی که وقتی اول صبح آدم پرده ها رو باز می کنه روح زندگی توش جاری میشه، و وقتی که غروب پرده ها رو میبنده، احساس گرما و امنیت به آدم هدیه می کنه. قطعاً آشپزخونه ی دنج و باصفایی داره. جایی که صبحانه ی اول صبح به راحتی صرف میشه، نه یه حالت عصبی که انگار همیشه دیر شده. حتی بیرونشم حالت دعوت کننده داره. از دم درش مهربونه.

_: رؤیای قشنگیه و دلم نمی خواد بیدارت کنم. ولی مجبورم! غذاتو بخور سرد نشه. از همه ی اینا گذشته ما داریم دنبال یه خونه ی معمولی می‌گردیم برای اجاره. فکر نمی‌کنم پول من این روزا به خرید برسه.

_: ولی من خونمونو پیدا می کنم.

_: بسیار خب. اگه پیداش کردی حتماً بهم بگو.


باهم بیرون آمدند. هوای ظهر زمستانی سرمای قابل تحملی داشت. مرد پیشنهاد کمی قدم زدن داد. باهم راه افتادند. کمی جلوتر دو کودک با نرمه برفی که از دو شب قبل باقی‌مانده بود، برف بازی می کردند.

قدم زنان از جلوی یک مغازه ی لوازم التحریر گذشتند و به گل فروشی رسیدند. مرد با خوشرویی گفت: بیا...

باهم وارد شدند. سها دو سه شاخه رز رنگی برداشت. او حساب کرد و باهم بیرون آمدند. مغازه ی بعدی نانوایی بود. مرد با خنده پرسید: نون می خوری؟

سها ا برویی بالا انداخت و گفت: الان که خیلی سیرم. ولی خیلی دوست دارم سر کوچمون نونوایی باشه. بیا...

_: کجا داری میری؟

سها بدون جواب توی کوچه پیچید. تا آخر کوچه رفت و خانه‌ها را یکی یکی نگاه کرد. بالاخره هم ناامیدانه آهی کشید و گفت: بریم.

_: چی فکر کردی؟ فکر می‌کنی خونمون وایساده و صاحبخونه ی قبلی درو به رومون باز می کنه میگه بفرمایین؟!

_: مسخره کن. ولی من پیداش می کنم.


روزهای بعد هم به دنبال خانه بودند. همینطور بقیه ی مقدمات عروسی. با محضر قرار گذاشته بودند و ساعت سعدی را برای عقد انتخاب کرده بودند. سالن یک رستوران را هم برای شب عروسی رزرو کرده بودند. لباس خریدند و با آرایشگری که سها مشتریش بود صحبت کردند. سفارش گل و شیرینی و کیک دادند...

همه ی مقدمات آماده شده بود، اما هنوز خانه نداشتند. سها اصراری نداشت که با عجله انتخاب کند. حاضر بود مدتها به دنبال خانه ی دلخواهش بگردد.

_: فوقش یه مدت میریم تو سوئیت تو! اتفاقی نمیفته. خب جاش کوچیکه. عوضش می‌گردیم تا خونمونو پیدا کنیم.

_: اون آپارتمان تو خیابون سپه هم بد نبود ها. قیمتشم مناسب بود.

_: همه چیزش خوب بود، ولی بالکن نداشت. تازه اون حس رو هم نداشت.

_: این حسّت منو کشته! میشه زودتر بگردی پیداش کنی؟ من می خوام داماد شم!

_: گفتم که. می تونیم یه مدت بریم تو سوئیتت.

_: بالاخره اش که چی؟ الان که پیدا کنیم خیلی بهتره. یه اسباب کشی کم میشه.

_: چه فرقی می کنه؟ اجاره هم یک ساله است. زود باید اسباب کشی کنیم.

_: خب شاید بتونیم یه جا رو پنج ساله رهن کنیم مثلاًَ. هوم؟ اینجوری خیلی بهتره.

_: آره بهتره. بیا بریم بازم بگردیم.

_: بعدازظهر روز تعطیل کجا رو بگردیم؟ حداقل بذار عصر.

_: نه دیگه بیا. عصر باید بریم دیدن خاله ات. مگه یادت رفته؟

_: اوه آره. یادم نبود. ولی الان گشتن هم بی‌فایده است. تو یه کمی کوتاه بیا، فردا بعدازظهر پیدا می کنیم.

_: الان که کاری نداریم. بیا بریم. اصلاً می خوایم بریم پیک نیک. شاید این وسط خونه هم پیدا کردیم.

_: پیک نیک تو شهر؟

_: آره. وقت نداریم بریم بیرون شهر. باید تا عصر برگردیم.

_: هی... باشه.


سوار ماشین شدند. کمی دور شهر چرخیدند. معاملات ملکی ها بسته بودند. توی کوچه پس کوچه‌ها زدند. تا اینکه به یک نانوایی رسیدند.

مرد با خنده گفت: هنوزم قراره سر کوچمون نونوائی باشه؟ ازش بپرس خونه ی ما رو ندیده؟

_: یه لحظه وایسا...

_: می خوای چکار کنی؟

_: می خوام بپرسم.

_: حالت خوبه؟ این نونوائه نه معاملات ملکی.

_: فقط سؤال می کنم.

مرد خندید. سها پیاده شد و از نانوا سراغ خانه‌ای در آن نزدیکی گرفت. یکی از مشتریها که توی صف بود، به سرعت گفت: شما حتماً دنبال آپارتمانهای آقای رضایی هستین؟ منظورتون همون ساختمون آجرقرمزه، نه؟

سها نگاهی به ساختمان مذکور انداخت. بی‌اختیار لبخندی بر لبش نشست و پرسید: اجاره میدن؟

_: نه گذاشته برای فروش. ولی شرایطش عالیه. بنده خدا کفگیرش خورده به ته دیگ، خیلی آسون گرفته. منم اصلاً امیدی نداشتم که بتونم بخرم، ولی الان قرارداد بستم. هفته ی پیشم اسباب کشی کردیم. درسته حالا حالاها باید قسط بدم، ولی سند به اسم خودمه. بذارین الان نونمو می‌گیرم میام خونمو نشونتون میدم. بعد اگه خواستین شماره میدم به خودش تلفن کنین.

سها با لبخند تشکر کرد. می‌دانست این خانه را می پسندد. باهم خانه را دیدند. نوساز بود و دلنشین. رنگ دیوارها زرد روشن بود که گرمای مطبوعی را تداعی می کرد. آپارتمان کوچک ولی جادار و دوست‌داشتنی بود.

به جای رهن و اجاره، خانه را خریدند. همانطور که همسایه ی جدیدشان گفته بود، سالها باید قسط می دادند، ولی بالاخره مال خودشان میشد. خیالشان راحت بود که سر سال کسی بیرونشان نمی کند.

روز بعد در محضر ثبت اسناد، مرد قرارداد را امضا کرد. نیمی از خانه را به نام همسرش کرد.

سها با حیرت پرسید: ولی آخه چرا؟

_: به عنوان مهریه ی پیش پرداخت شده از من قبولش کن.

_: ولی این خیلی بیشتر از مبلغیه که توافق کرده بودیم.

_: می خوام این زندگی کاملاً مشترک باشه!

سها خندید و گفت: ولی چیزی که من و تو رو کنار هم نگه می داره این سند نیست.

_: می دونم. ولی دلم می خواد غیر از سند ازدواج و شناسنامه، این سندم گواهی باشه بر باهم بودن ما برای همیشه.


تمام شد.

شاذّه

18 آذر 1389