X
تبلیغات
رایتل

دوباره باهم (1)

شنبه 13 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 11:20 ق.ظ

سلام دوستام :)

خوبین انشاالله؟ صبح شنبه تون به خیر و شادی! 

منم خوبم. خدا رو شکر.


این داستانم کمی سنگین و مبهم شده. نوشتن اینجوری برای اغلب نویسنده ها آسونتره. در واقع برای خودم زنگ تفریح زدم و به خودم اجازه دادم کمی بیشتر حس بگیرم و بذارم الهام جان هرچی دل تنگش می خواد بنویسه. اما سعی می کنم طولانی نشه و حداکثر تا دو سه قسمت دیگه جمعش می کنم. البته برنامه های این الهام بانوی ما اصلا قابل پیش بینی نیست. ولی خودم ترجیح میدم رو داستان بعدی کار کنم.


پ.ن- یک عدد کتاب به اسم سی بل گم شده است. اگر کتاب یا پی دی افش رو سراغ دارین ممنون میشم یه خبری بدین. 




دوباره باهم


سُها گرفته و پکر خودکار را روی میز رها کرد. دستی به صورتش کشید و بدون اینکه چیزی جز نور مانیتور درک کند، به صفحه ی آن چشم دوخت. مرضیه که پشت میز کناریش می‌نشست، نگاهی به او انداخت و پرسید: چطوری؟

_: چه می دونم. اعصاب ندارم.

_: چی شده؟

_: هیچی... دیشب خواب یه نفرو دیدم که ده ساله ندیدمش. پریشونم کرده.

_: خیره انشاالله. به دلت بد راه نده.


در اتاق باز بود. یکی از همکاران که زنی میانسال بود، ضربه‌ای به در زد و پرسید: خانم سلامی، می تونم چند لحظه وقتتو بگیرم؟

سها با بی حوصلگی دستش را از زیر چانه اش برداشت و گفت: خواهش می کنم.

_: خوبی عزیزم؟

_: به لطف شما... بد نیستم.

_: خدا رو شکر...

_: امرتون؟

_: والا چی بگم؟ من مقدمه چینی بلد نیستم. یه برادرزاده دارم، پسر خوبیه. بیست و پنج سالشه؛ لیسانس اقتصاد داره و وضعشم بد نیست. چند باری اینجااومده تو رو دیده، پسندیده. خلاصه منو قاصد کرده که نظرتو بپرسم.

_: به ایشون بگین من بیست و هفت سالمه و مطلّقه هستم. اگر بازم مشکلی نیست می تونیم در موردش صحبت کنیم.

_: منظورت چیه؟

_: منظورم همینه که عرض کردم. اگر باور نمی کنین فردا شناس‌نامه میارم خدمتتون.

_: نه نه خواهش می کنم. باشه بهش میگم. ممنون.

زن از جا برخاست و با دستپاچگی عذرخواهی کرد و از اتاق بیرون رفت.

مرضیه رو به سها کرد و به تندی گفت: اعصاب نداری قبول، ولی این مزخرفا چیه که میگی؟ بگو نمی خوام. یک کلام. الان میره پشت سرت کلی حرف در میاره.

_: چه حرفی؟ می‌خواست حقیقتو بدونه. منم بهش گفتم.

_:اون فقط می‌خواست نظرتو بدونه. چرا الکی گفتی مطلّقه هستی؟

_: الکی نگفتم. حقیقت داره.

_: یعنی چی؟

_: یه مدت شوهر داشتم بعد از هم جدا شدیم. این یه مسأله ی ساده است، اینقدر توضیح نمی خواد!

_: ولی تا حالا هیچی نگفته بودی!

_: خاطره ی خوشی نیست که دلم بخواد در موردش صحبت کنم.

_: تو امروز اصلاً حالت خوب نیست.

_: نه نیست.

_: نمی خوای زودتر بری خونه؟

_: چرا. ولی با این همه کار مگه میشه؟

_: نه... نمی دونم. امروز خیلی سرمون شلوغه.

_: هوم.


بعدازظهر از شرکت بیرون آمد. همین که قدم به خیابان گذاشت، سوز سردی به صورتش شلاق زد. دستهایش را توی جیبهای پالتویش فرو برد و سر به زیر راه افتاد.

غرق فکر بود. چرا بین این همه روز خدا امروز یادش افتاده بود؟ دیشب خوابش را دیده بود. فقط یک تصویر... یک لحظه... همان هم پریشانش کرده بود. و حالا آن خواستگار... می‌توانست به سادگی ابراز مخالفت کند، یا پای یک نامزد خیالی را وسط بکشد. اما نه گذاشته و نه برداشته گفته بود که طلاق گرفته است! حرفی که سالها توی شرکت مخفی اش کرده بود، تا حرف و حدیثی برایش نسازند. شاید چون از صبح به فکر او بود از دهانش پریده بود. دوباره یاد عصبانیتش از آن اتفاق و تلخیهای آن دوران افتاده بود. انگار با این اعتراف جلوی همکارانش انتقامی از او می گرفت. شاید می‌خواست ثابت کند که دیگر سایه ی نحس گذشته برایش مهم نیست و می‌تواند با اقتدار به پیش برود.

این روزها او چه می کرد؟ ده سال گذشته بود. شنیده بود برای ادامه ی تحصیل به تبریز رفته است. برگشته بود؟ ازدواج کرده بود؟ خوشبخت بود؟ چه می کرد؟ زنش چی؟ خوش قیافه بود؟ مهربان؟ جوان و دوست داشتنی؟ دوستش داشت؟ بیشتر از آن روزها که عاشق سها بود؟


سها بدون توجه به مسیرش پیش می‌رفت و فکر می کرد. سردش بود. خودش را بیشتر درهم کشید و قدم تند کرد. با صدای خنده ی آشنایی دلش فرو ریخت! واقعاً آشنا بود یا فقط رنگی از خاطره هایش داشت؟

از گوشه ی چشم، آستین خاکستری یک پالتوی مردانه را دید. ولی راهش را کج نکرد. قبل از اینکه بفهمد چه می کند، به مرد تنه ی محکمی زده بود.

خنده ی مرد قطع شد. سها سر بلند کرد تا دستپاچه عذرخواهی کند. نگاهش در نگاه مرد گره خورد. هردو جا خوردند. بعد چند لحظه که به اندازه ی یک قرن گذشت، نگاه سها به طرف زن همراه او برگشت. خوش قیافه و جوان بود. آرایش ملایمی داشت. خنده روی صورتش ماسیده بود. فکر سها سریع به کار افتاد: زنشه... دوستش داره... آشنایی نده...

به سرعت گفت: خیلی معذرت می خوام.

راهش را کج کرد و به تندی از کنار او گذشت. برف نم نم می بارید و هوا سردتر شده بود. زمین خیس و لغزنده بود. مرد به طرفش برگشت و صدایش زد: سها؟ وایسا... خانم سلامی... چند لحظه...

ایستاد. با خود فکر کرد: زنش ناراحت نشه! حتماً منو شناخته. اسم منم تو شناس‌نامه ی شوهرشه.

مرد خود را بهاو رساند و سلام کرد.

سها بدون اینکه سر بلند کند و به طرف او برگردد جواب گفت. جوابی به سردی برفهایی که به زمین نرسیده آب می شدند.

_: قصد مزاحمت ندارم. یه امانتی پیش من داری. آدرسی ازت ندارم. به کجا بفرستمش؟

_: چی هست؟

_: ملوس. پس دادنش بعد از ده سال یک کمی مسخره به نظر می رسه. ولی فکر کردم شاید هنوز برات عزیز باشه.

سها بلافاصله در ذهنش خاطره گربه ی پشمالویش زنده شد. آن عروسک نرم خوشبوی دوست‌داشتنی که بهترین همدم شبهایش بود. قبل از طلاقش او آن را برداشته بود. گفته بود آن عروسک مسخره را هرگز پس نمی دهد.

و حالا... شایداو هم می‌خواست از حلقه ی تنگ خاطره ها بیرون بیاید.

مرد چون جوابی نشنید، پرسید: چکار کنم؟

نگاه سها روی دست چپ او لغزید. دستکش داشت. آیا به انگشتش حلقه بود؟ چه اهمیتی داشت؟

جرأت نداشت دوباره به چشمانش نگاه کند. نگاهش روی دکمه ی بزرگ پالتویش ثابت ماند. به آرامی گفت: نه دیگه نمی خوامش. هرجور خواستی از شرش خلاص شو.

_: باشه. معذرت می خوام که تو این هوای سرد وقتتو گرفتم. خداحافظ.

_: خداحافظ.


سها دوباره راه افتاد.او هم با زن همراهش در جهت مخالف سها به راهشان ادامه دادند.

تمام مدتی که در ایستگاه اتوبوس به انتظار نشسته بود، یا وقتی که به خانه رسید، فکر او زندگیش لحظه‌ای رهایش نکرد. سرش از فرط فکر کردن به دَوَران افتاده بود.

وارد خانه شد. سلام کرد. مادرش مشغول بافتنی بافتن بود. با ورود او سر برداشت و گفت: سلام. خوبی؟ سرما که نخوردی؟

_: بد نیستم. یه کم سرم درد می کنه. میرم بخوابم.

_: هی میگم بیشتر بپوش، گوش نمی کنی. آخرم خودتو سرما میدی.

_: چشم. سعی می‌کنم بیشتر بپوشم.

_: چیزی می‌خوری برات بیارم؟

_: نه فقط می خوام بخوابم.

_: یه کم ناهار بخور بتونی مسکّن بخوری.

_: نه. متشکرم. استراحت کنم خوب میشه.

مادر با نگاهی نگران بدرقه اش کرد. سهابه آرامی در اتاق را پشت سرش بست. لباس عوض کرد و روی تخت دراز کشید. آرام و قرار نداشت. چند لحظه بعد برخاست و پایین تخت روی زمین نشست و به تخت تکیه داد. خاطرات آن روزها مثل فیلم پیش چشمش رژه می رفت. روزهای عاشقی... پسر همسایه... نامه پرانی از روی دیوار... آه های عاشقانه... گریه ها قهرها جنگ و جدال با خانواده اش.

هرچند زیاد طول نکشید. سها تک فرزند خانواده بود که بعد از سالها انتظار خدا او را به پدر و مادرش داده بود. به معنای واقعی کلمه عزیز دردانه بود. وقتی که دو سه روز به جای خواب و خوراک فقط گریه کرد، خانواده اش رضایت دادند.

او هم تک پسر بعد از چهار دختر بود. همه ی خانواده همیشه تلاش کرده بودند که راضی و خوشحال باشد، حالا هم که دختر همسایه را می خواست، مانعی نبود؛ هرطور میلش است.

جشن را چند ماه بعد در یک تالار آبرومندانه گرفتند. بعد از عروسی هم ساکن سوئیت او بالای خانه ی پدری داماد شدند. اوائل همه چیز رؤیایی و زیبا بود. آن موقع دختر شانزده سال داشت و پسر بیست سالش تمام شده بود. کمی قبل از تولد هفده سالگی نوعروس جدالشان جدی شد و از هم جدا شدند.

خانواده ی سها به خاطر دخترشان خانه را فروختند و گوشه ی دیگری از شهر ساکن شدند تا دختر با آن همه نفرتی که وجودش را پر کرده بود، با همسر سابقش رودررو نشود؛ و عجیب آنکه در این ده سال حتی یک بار هم باهم روبرو نشده بودند.


از جا برخاست. با بی‌قراری دور اتاق کوچکش چرخید. نگاهی توی آینه انداخت. چقدر بهم ریخته و پریشان بود. نشست. موهایش را شانه زد. دست و صورت سرما زده اش را کرم مالید. کمی آرایش کرد. اما فایده نداشت. نگاهش همانطور گیج و عصبی مانده بود. برخاست. چند لحظه کنار پنجره نشست. دوباره دراز کشید.

غرق فکر بود و متوجه ی گذر زمان نشد. وقتی به خود آمد مدتی بود که هوا تاریک شده بود. از جا برخاست. خسته و گرفته از اتاق بیرون رفت. نگاهش روی ساعت دیواری هال ثابت ماند. ساعت هفت شب را نشان می داد. تصویری پیش چشمش جان گرفت. او... جوان و سرحال با موهای مشکی براق، با نگاهی لبریز از شور و شیطنت، روبرویش ایستاده بود. پشت سرش ساعت دیواری هفت شب را نشان می داد.

سها با عشوه و نازی دخترانه می گفت: بریم بیرون شام بخوریم؟

_: الان؟!

_: من گشنمه!

_: ولی من سیرم. الان که وقت شام نیست. ساعت نه، نه و نیم میریم.

_: که ساعت ده شامی بخوریم و بعدم برگردیم تازه بشینی فیلم تماشا کنی تا دو سه ی صبح؟! نخیر آقا! من فردا مدرسه دارم.

_: تو عین مرغ می مونی! سر شب باید بری تو لونه!

_: مرغ قناری یا هرچی که تو بگی. من گشنمه!

_: به یه شرط حاضرم. بعد از شام میریم سینما.

_: وای من از این فیلمه خوشم نمیاد.

_: پس نه و نیم میریم شام می خوریم.

_: نه الان بریم!

_: میای سینما؟

_: آره میام.


آن شب هم رفتند همان پیتزافروشی مورد علاقه شان و سر میز محبوبشان نشستند. آن شب اولین بار نبود، ولی آخرین بار بود. بعد از آن هروقت سها گذارش از جلوی پیتزافروشی کذایی می افتاد، طوری رو می گرداند که انگار از هجوم خاطراتش می ترسید.

اما الان آنجا هم نبود. فقط ساعت هفت بود.

مادرش پرسید: حالت بهتره؟

به آرامی لب مبل نشست و گفت: بله خوبم. می خوام برم سری به نوشین بزنم.

_: این وقت شب؟!

_: چند شبه تنهاست. شوهرش مسافرته. چند بار گفته برم پیشش، نرفتم. امشب میرم. شاید شب هم موندم.

_: لباس گرم بپوش.

_: چشم.


به اتاقش رفت و آماده شد. چند دقیقه بعد بیرون آمد. به آژانس تلفن زد و به انتظار نشست.

مادرش گفت: اگر خواستی برگردی به بابات زنگ بزن. بگو از مغازه که میاد، بیاد دنبالت.

_: چشم.

_: مطمئنی که حالت خوبه؟

_: بله مامان خوبم.

_: سرما نخوری.

_: نه لباسم گرمه.

_: به نوشین سلام برسون.

_: چشم. خداحافظ.

_: به سلامت.


به راننده ی آژانس آدرس پیتزافروشی را داد. قصد پیاده شدن نداشت. فقط می‌خواست نگاهی به آن مغازه که هنوز کیفیت ده سال پیشش را حفظ کرده بود، بیندازد. انگار می‌خواست به خودش و او ثابت کند که می‌تواند خیلی عادی از جلوی آن مغازه بگذرد.

راننده نزدیک مغازه توقف کرد و پرسید: همینجا خانم؟

_: بله لطفاً چند لحظه نگه دارین.


برای چند دقیقه از پشت شیشه ی ماشین به آن چراغهای نئون که آن اسم آشنا را به نمایش گذاشته بودند، نگاه کرد.

راننده پرسید: پیاده نمیشین؟

نگاهی به نیم رخ او انداخت. در را باز کرد و گفت: چرا پیاده میشم. حساب من چقدر شد؟


هوا سوز صبح را نداشت، ولی سردتر شده بود. زمین نم دار، جابجا یخ زده بود. پا که می گذاشت یخها با صدای ملایمی زیر پایش می شکستند. صدای خنده ی خودش از عمق خاطره هایش توی گوشش پیچید.

_: بیا یخها رو بشکنیم. مثل بچگیام.

_: چیکار می‌کنی بچه؟ الان می‌خوری زمین! بیا بریم. مگه تو شام نمی خواستی؟

_: الان میام. تو برو سفارش بده میام.

_: ولت کنم کنار خیابون؟ دیوونه شدی؟ بیا بریم یخ زدیم.

_: خوشم میاد ها کنم یخ بزنه!

_: بعله. تفریح و بازیش مال توئه، تب و سرماخوردگی و مریض داری شب تا صبحش مال من!

_: حالا یه دفعه من تب کردم! مگه تو مریض نمیشی؟

_: بیا دیگه.


جلوی مغازه رسیده بود. دست روی دستگیره گذاشت و سر به زیر انداخت. آیا می‌توانست وارد شود؟

به خود نهیب زد: کار بدی که نمی کنی! یه دونه پیتزا سفارش میدی، فوقش از گلوت پایین نمیره، نخورده میای بیرون.

واقعاً به همین راحتی بود؟ فشاری به دستگیره وارد کرد. در باز شد. زنگوله ی بالای در ورودش را خوشامد گفت. فروشنده از پشت دخل نگاهی به او انداخت و گفت: سلام. خوش اومدین.

زیر لب سلامش را پاسخ گفت. در را رها کرد تا درحالی که بار دیگر به زنگوله می خورد، بسته شود. نگاهش دور مغازه چرخید تا به میزی که آخرین بار پشتش نشسته بودند، رسید. همه ی میزها غیر از این یکی خالی بودند. احساس کرد ضربانش بالا می رود.

آنجا یک مرد نشسته بود. نیم رخش رو به در بود. آرنجهایش را روی میز گذاشته و صورتش را روی دستهایش نهاده بود. خودش بود؟ سها حاضر بود سر زندگیش شرط ببندد که خودش است.

آیا در این ده سال مرتب به اینجا آمده بود؟ اگر آمده بود چرا؟ این همه غذاخوری خوب توی شهر پیدا میشد. چرا فقط اینجا؟ آیا به دلیل خاصی می آمد؟ باید می فهمید.

با گامهایی لرزان پیش رفت. پشت صندلی خالی کنارش ایستاد و در حالی که می کوشید صدایش از زمزمه بلندتر شود، سلام کرد.

مرد سر برداشت. ناباورانه نگاهش کرد. بعد از چند لحظه زمزمه کرد: سلام. اومدی؟

سها صندلی را عقب کشید و نشست. پیش خدمت جلو آمد و پرسید: خانم شما چی می خورین؟

_: هیچی.

_: هیچی؟

_: فقط آب.

پیش خدمت چند لحظه ناباورانه نگاهش کرد، بعد رفت. چند لحظه بعد با یک بطری آب و یک بطری نوشابه و یک پاکت سیب زمینی سرخ کرده برگشت. سیب زمینی و نوشابه را جلوی مرد گذاشت. سها چند لحظه صبر کرد تا پیش خدمت رفت.

تصمیم گرفت محکم باشد و دست پیش بگیرد. پرسید: تو این سالها... مرتب میومدی اینجا؟

مرد چند لحظه فکر کرد. بعد سری تکان داد و گفت: نه. تحمل فضاشو نداشتم. امروز که دیدمت... نمی دونم...

_: زنت چی شد؟ نیاوردیش؟

_: زنم؟!

نگاهش نمی کرد. هنوز داشت فکر می کرد. گیج بود.

سها با توضیحش کمکش کرد: همون خانمی که صبح همرات بود.

خنده ی کوتاهی برای دمی صورت مرد را روشن کرد. جواب داد: مهسا بود. خواهرزاده ام. می‌خواست پیش یکی از دوستام مشغول به کار بشه، باهاش رفتم معرفیش کنم.

_: مهسا اینقدر بزرگ شده؟!

_: نوزده سالشه. دیپلم کامپیوتر داره. به اندازه‌ای که دوستم احتیاج داشت بلده.

سها احساس کرد دیوار مقاومتی که عَلَم کرده بود، آرام فرو می ریزد. با ملایمت اظهار کرد: خوشگله.

مرد هم کم کم عادی میشد. با تبسم کمرنگی گفت: نوش جان شوهرش.

_: مگه ازدواج کرده؟!

_: عقد کرده.

_: بچه بود...

_: ده سال گذشته. توقع نداشتی که همون قدی بمونه.

_: نه...

مرد پاکت سیب زمینی را جلویش هل داد و گفت: بفرمایید.

سها بدون توجه یک سیب زمینی برداشت. داشت به موهای جوگندمی شقیقه های او نگاه می کرد. چند سالش بود؟ آه! امشب تولدش بود! سی و یک سالش تمام میشد.

پاکت سس را برداشت و سعی کرد بازش کند. نتوانست. مرد دست پیش آورد و گفت: بدش من.

پاکت را به طرفش گرفت و آرام گفت: تولدت مبارک.

مرد در حالی که به سس نگاه می کرد، خندید. پاکت را باز کرد، به طرف سها گرفت و گفت: تولد تو هم مبارک.

_: من جدی گفتم. تولدته. الان یادم آمد. لابد ناخواسته به یادت بودم که خوابتو دیدم.

ابروهای مرد بالا رفت. با نیشخندی آشنا پرسید: راستی؟ خوابمو دیدی؟

_: فقط یه لحظه... یه تصویر... تمام روز پریشون بودم. بعدم که خودتو دیدم. فکر کردم اگر بیام اینجا، می تونم با این کابوس ده ساله خداحافظی کنم. روانشناسا میگن، مشکلتو خط نزن. باهاش روبرو شو.

_: قدیما روانشناس نبودی.

_: هنوزم نیستم. فقط یه روایت بود.

_: ازدواج کردی؟

_: نه.

_: به خاطر همین کابوس؟

_: شاید.

_: از چی می ترسیدی؟ می‌ترسیدی بیام زندگیتو بهم بریزم؟ به چه حقی؟ تو منو اینجوری شناختی؟

_: نه... نه... خودمم نمی دونم. از همه چی فرار می کردم. از هرچی که به خاطره هام مربوط میشد. ولی دیگه خسته شدم. می خوام تمومش کنم. می خوام زندگی کنم.

_: تو آزادی. اینو ده سال پیش هم بهت گفته بودم. دلیلی نداشت که اینطور خودتو آزار بدی.

_: تو چی؟ چرا به زندگیت سر و سامون ندادی؟

مرد خندید. جرعه ای نوشابه نوشید و گفت: خر که مکرر نمیشه!

سها در حالی که بغض ده ساله‌اش را به سختی پس میزد، پرسید: یعنی تنهایی خیلی بهت خوش می گذشت؟

_: من یه ایده آلیستم. فقط یه بار تو زندگی دلم لرزیده. به کمترش راضی نمیشم.

سها سر به زیر انداخت. بطر آبش را پیش کشید و با نی جرعه ای نوشید. آب را با بغضش فرو داد و سعی کرد التهاب درونش را کم کند.

_: هنوزم آب با نی دوست داری؟

سها لبش را به نی زد و بدون اینکه سر بلند کند، پرسید: هنوزم به آب خوردن من گیر میدی؟ چه فرقی می کنه برات؟

_: هنوزم برام سواله، چه‌جوری با نی سیراب میشی؟

_: امتحان کن. غیرممکن نیست.

_: لذت نداره.

_: این یه قانون نیست. سلیقه است.

_: باشه. هرجور دوست داری.

_: چه عجب!

مرد خندید. یک سیب زمینی سس زده برداشت و خورد.

سها سر بلند کرد. نگاهشان برای چند لحظه درهم گره خورد. سها شرمسار لبخندی زد و سر به زیر انداخت. مرد آرام گفت: دلم برات تنگ شده بود.

_: نه به اندازه ی من.

_: حتماً بیشتر از تو! من آدرسی ازت نداشتم. ولی خونه ی ما نه جابجا شده، نه شماره تلفنش عوض شده. اگر اراده می‌کردی راحت پیدام می کردی.

_: تو گشتی و پیدا نکردی؟

مرد سر به زیر انداخت. بعد از چند لحظه گفت: همیشه موکولش می‌کردم به بعد. از ترس اینکه چیزی بشنوم که برای همیشه ناامیدم کنه.

_: شاید منم می ترسیدم.

_: نه بابا... من از این عرضه ها ندارم.

این بار بلند خندید.

سها هم خندید و گفت: بیست سالگیت شجاعتر بودی!

_: جاهلی کردم خانم. کوتاه بیا.


پیش خدمت یک بشقاب پیتزا جلوی مرد گذاشت. مرد هم آن را هل داد و وسط گذاشت. با خوشرویی پرسید: حالا چرا شام سفارش ندادی؟

_: میل ندارم.

مرد نگاهی به ساعت پشت دستش انداخت و گفت: خیلی دیر نیست ها! به خاطر تو ساعت هفت از خونه زدم بیرون.

_: ممنون. ولی من دیگه آدم سابق نیستم. معمولاً شبا شام نمی خورم.

_: حالا یه برش بخور، روم بشه بخورم!

یک برش را به طرفش گرفت. سها خندید و آن را گرفت. پرسید: هنوزم به اندازه ی سابق فیلم تماشا می کنی؟

_: نه بابا... کو فرصت؟ وقتی باید صبح کله ی سحر از خونه بیرون بزنم، مثل بچه ی آدم ساعت ده یا حداکثر یازده می خوابم.

_: چکار می کنی؟

_: تو کارخونه ی … مدیر داخلیم.

_: بابا پیشرفته! من بعد از شیش سال کار هنوز یه کارمند ساده ام.

_: تو؟! کار؟ کجا کار می کنی؟

_: تو شرکت …

_: بهت نمیاد پشت میز طاقت بیاری بشینی.

_: دنیا رو می بینی؟! روزی شیش ساعت پشت میز می نشینم.

_: کلاس ورزش... تحرکی کاری...

_: نه بابا. بعدش برمیگردم خونه میشینم ور دل مامانم بافتنی می‌بافم و گلدوزی می کنم.

مرد بلند قهقهه زد. بین خنده پرسید: اینا رو که جدی نمیگی؟

چشمان خندانش می درخشید. سها جدی نگاهش کرد. بعد از چند لحظه که خنده ی مرد فرو نشست، گفت: اگه می خوای بخندی اشکال نداره. ولی واقعاً اینطوره.

_: می خوای باور کنم که صبح تا صبح مثل بچه مثبتا صبحانه می‌خوری و میری سر کار، ساعت دو بعدازظهرم برمی‌گردی خونه و بعد از ناهار و خواب نیمروزی، تمام ساعتهای فراغتت رو با گلدوزی و بافتنی پر می کنی؟!!

گلدوزی و بافتنی را با تأکید خنده داری بیان کرد. دوباره خندید. سها هم خنده‌اش گرفت.

_: هرجور راحتی. می خوای باور کن، می خوای نکن.

مرد جدی شد و پرسید: و غیر از اینا؟

_: هیچ.

_: بابا تو که از منم بدتری! مطمئنی حالت خوبه؟

_: اگه تو هم تنها مصاحبین توی خونه ات پدر و مادری بالای هفتاد سال بودن، بهتر از این نبودی.

_: سر کارت چی؟ خوشحالی؟

_: خوشحال؟ از چی؟

_: از کارت لذت می بری؟

_: یه کار روزمره است. تنوعی نداره که لذت بخش باشه. چه گیری دادی به زندگی من! به خدا من بچه ی خوبیم.

مرد لبخندی زد و گفت: من تهمتی نزدم.

شامش را خورده بود. پرسید: مطمئنی چیزی نمی خوری؟

سها خندید و گفت: من که دو تا برش خوردم. نه دیگه واقعاً نمی خورم.

مرد ا برویی بالا انداخت و گفت: خرجم زیاد شد. خدا کنه ورشکست نشم.

_: والا بلا من شام نمی خورم.

_: باشه! تسلیم.

پول شام را حساب کرد و باهم بیرون آمدند. پرسید: ماشین داری؟

_: نه. بابا می ترسه من رانندگی کنم.

_: خب ترسم داره!

_: خیلی بدجنسی!

_: آره. این تازه خوبشه.

_: می دونم.

_: سوار شو.