نمای وبلاگ تو دوست داری... (۲) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو دوست داری... (۲)

شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 04:06 ق.ظ

سلام بر همگی!

سحرگاهتون بخیر :)

جاتون خالی دیروز رفتیم گردش و بعد شب اینقدر خسته بودم که گمونم هفت و نیم شب خوابم برد!! ساعت 3 بیدار شدم و شنگول و سرحال که حالا بریم نت گردی که یهو یادم اومد امروز شنبه است!! خلاصه که قسمت دوم رو تکمیل کردم و الان در خدمتتون هستم. 


پ.ن خاطرات شیطنت های نوجوانی تون جهت پربارتر کردن این داستان پذیرفته می شود :دی


پ.ن 2 این اپن آفیس چرا فونت دوازده رو ده کپی می کنه؟ شما هم کل نوشته مو ده می بینین یا فقط با اپرا اینطوره؟


مادربزرگ با دیدن سیما گفت: مادرجون قربون دستت یه سینی چایی بریز بیار.

_: چشم.

توی آشپزخانه سینی و استکانها را آماده کرد. اما قوری را خالی از چای یافت. با دلخوری قوری را شست و دوباره چای دم کرد. به کابینت تکیه داد و منتظر ماند تا دم بکشد. عمه سولماز وارد آشپزخانه شد و پرسید: چایی حاضر نشد؟

_: نه تموم شده بود. تازه دم کردم.

عمه ضربه‌ای دوستانه به پشتش زد و خواست بیرون برود، که سیما پرسید: عمه میگین یکی از بچه‌ها بیاد سینی چایی رو ببره؟

_: باشه عزیزم.

آهی کشید و دوباره به بخار سماور که دور قوری می‌نشست و سرد میشد و دوباره فرو می ریخت، چشم دوخت. بالاخره چای دم کشید. سینی که حاضر شد، صدای مردانه ای از پشت سرش گفت: بذار من می برم.

چهره ی سیما درهم رفت. این صدای ارسلان بود؟ یادش بخیر دو سال پیش چقدر به دورگه شدن صدایش می خندیدند.

چرخید. سر برداشت. ارسلان عینکش را جابجا کرد و پرسید: حالا به جا میارین؟

ریشش را تراشیده بود و عینک هم زده بود. منتها به جای عینک قاب کلفت قدیمی، یک عینک ظریف بدون قاب داشت.

سیما مات نگاهش کرد. ارسلان سینی را برداشت و در حالی که بیرون می رفت، گفت: عینک قدیمیم شکسته.

سیما بازهم حرفی نزد. اینطوری اگرچه کمی آشناتر بود، اما هنوز هم با ارسلان خودش دنیایی تفاوت داشت.

باهم وارد مهمانخانه شدند. مادربزرگ با لبخند به ارسلان گفت: خدا خیرت بده مادر این ریش سیخ سیخی رو زدی! حالا بیا درست ببو سمت.

ارسلان خندید و گفت: چشم. چایی می‌گیرم میام خدمتتون.

_: عینکتو چرا نزده بودی؟

_: لنز داشتم. یه چیزی رفت تو چشمم داشت اذیتم می کرد، عینک زدم.

سیما روی اولین صندلی نشست و به چاخانهای دست اول ارسلان لبخند زد. این همان ارسلان بود!

ارسلان چای را گرفت و جلوی پای مادربزرگ زانو زد تا صورتش را ببو سد.

مادربزرگ با مَحبت در آغو شش کشید و گفت: ماشاالله مردی شدی برای خودت! امروز و صبحه که برات آستین بالا بزنیم.

_: قربونتون برم شما عجله نکنین. من قبل از سی سالگی دم به تله نمیدم. که اونم هنوز خیلی مونده.

_: اوا این چه حرفیه؟! سی سال چیه؟ نمیگی من پیرزن آرزو دارم عروستو ببینم؟

_: الهی زنده باشین صد و بیست سال! به قول خودتون من قدی ورکندم. سنی ندارم. تازه هفده سالمه.

_: نه بابا. فکر کردم حداقل نوزده بیست داری.

_: شناس‌نامه بدم خدمتتون؟

_: نه دیگه من حرف خودتو قبول دارم. ولی نذار خیلی دیر بشه.

_: چشم. هرچی شما بفرمایین.

سیما سر بزیر انداخت و عصبی فکر کرد: بفرما. همه بزرگ می بیننش. اون وقت میگه چرا اینجوری به من نگاه می کنی؟

یک دانه پسته به پیشانیش خورد. سر بلند کرد. ارسلان با اشاره پرسید: چته؟

سیما شانه ای بالا انداخت. پسته را پوست کند و در دهان گذاشت. پسته برشته های خوشمزه ی مادربزرگ. کش رفتن های یواشکی و تقسیم دانه دانه با ارسلان.

لبش را گزید. ارسلان جلو آمد و نزدیکش نشست. حامد پسر عمه سولماز بلند پرسید: ارسلان باز چه توطئه ای می خواین بکنین؟

ارسلان پوزخندی زد و گفت: الان بگم که اسمش نمیشه توطئه!

مادربزرگ ملتمسانه گفت: فقط جون من و جون شما، هر شیطنتی می خواین بکنین، ولی خرابکاری نکنین. دیگه بچه نیستین.

ارسلان با لبخند گفت: الهی قربونتون برم. ما و خرابکاری؟ اصلاً به تریپ بچه مثبت من و سیما میاد که چیزی رو خراب کنیم؟ من که عمراً! همه شاهدن! من همیشه بچه ی سربزیری بودم. سیما هم حالا... اِی... حداقل وقتی باهم بودیم، بچه ی خوبی بوده. دیگه اگه وقتی من نبودم خرابکاری کرده، به پای من ننویسین.

همه غش غش خندیدند و هرکسی گوشه ای از شیطنتهای سابق آن دو به خاطر می آورد. زن عمو از چمدان پر از لباسی که لبریز از شیر گاو شده بود، می نالید و عمو از رانندگی بچه‌ها و کوبیدن ماشینش به دیوار حیاط. پدر سیما به خاطر جعبه ابزار آلمانی فرد اعلایش آه می‌کشید که طی ده روز قطعات گرانبهایش یکی یکی غیب شده بودند و هرگز پیدا نشده بودند. مادر سیما از گلدانهای زیبایی می‌گفت که چند سال وقت صرف پرورششان کرده بود و یک شبه با خاک یکسان شده بودند. مادربزرگ سرویس چینی گل سرخیش که بیشترش شکسته بود، را به یاد می‌آورد و قالیچه ی دستبافت خوش نقش و نگاری که با نوشابه از بین رفته بود. غیر از این‌ها هم هرکسی چندین خاطره از شیطنتهای سیما و ارسلان برای تعریف کردن داشت.

در آخر ارسلان به عنوان دفاع گفت: دستمون درد نکنه. اگه ما این کارا رو نکرده بودیم، شما امروز خاطره ای برای خندیدن نداشتین که!

عمو به طعنه گفت: یعنی واقعاً خدا خیرتون بده!

ارسلان رو به سیما کرد و گفت: سیما شیطونه میگه این دفعه یه کاری بکنیم همچین خوب خاطرشون بمونه و از ته دل دعامون کنن!

حامد پرسید: منظورتون نفرینه دیگه، بله؟

_: نخیر دعای خیر. تو این جمع هیچ‌کس مثل تو بددل و بدجنس نیست. دعامون می کنن، عاقبت بخیر بشیم، آدم بشیم... اینا...

_: خیلی خوش خیالی!

_: نه اتفاقاً خیلیم واقع بینم!

ورود حمیده خواهر حامد، بحث را قطع کرد. حمیده که تازه از راه رسیده بود با کلی ناز و عشوه با جمع سلام و علیک کرد. دایی و زن دایی و دختر دایی هایش را بو سید و در آخر جلوی ارسلان رسید. با لحن کشداری که می کوشید به شدت لهجه ی تهرانی داشته باشد، امانمی توانست لهجه ی کرمانی اش را بپوشاند، گفت: وااااااای ارسلان ای تویی؟!!! چقد بزرگ شدی!!

ارسلان به سادگی نگاهش کرد و گفت: سلام حمیده.

حمیده دستش را پیش آورد و گفت: مَدی صدام کن.

_: جاان؟!

_: مَدی! از حمیده خوشم نمیاد. خیلی وقته به همه گفتم مَدی صدام کنن. فکر می‌کردم می دونی.

_: ببخشید من اینجا نبودم.

_: تو همیشه اینقدر شل و ول دست میدی؟

_: حال ندارم. خسته ام.

_: اوه! هواپیما که خستگی نداره.

_: نه ولی بعضیا حال آدمو می گیرن.

حامد معترضانه گفت: دو تا متلک بهش گفتم، بهش برخورده. معذرت می خوام آقای تهرونی کم ظرفیت.

_: نه از تو اصلاً دلخور نیستم. کم ظرفیتم نیستم.

حمیده با عشوه پرسید: پس از کی دلخوری؟

_: از هیچ‌کس بابا ولم کن. بشین دیگه.

حمیده کمی جا خورد. اما به روی خودش نیاورد. کمی نگاه کرد، چون کنار ارسلان جا نبود، رفت کنار حامد نشست. ارسلان سرش را به طرف سیما کج کرد و در حالی که رویش به جمع بود، زمزمه کرد: این چشه؟

سیما شانه ای بالا انداخت.

ارسلان دوباره زمزمه کرد: حلقه ای دستش نمی بینم. خواستگار داره؟

سیما با دلخوری زیر لب جواب داد: نه. کاشکی داشت. منظورت چیه؟

_: نمی دونم. رفتارش یه جوریه که انگار می خواد بزرگ شدنشو به رخم بکشه! چند سالشه؟ بیست سال، نه؟

_: آره. بدجوری حس می کنه رو دست مامانش مونده.

_: به نظرت من کیس مناسبیم؟!

_: برای اون که فرقی نمی کنه.

_: من سه سال ازش کوچیکترم. چرا این عشوه ها رو برای من میاد؟

سیما با عصبانیت گفت: چه میدونم.

رو گرداند. حامد با خنده گفت: بمیرم براتون! دعواتون شده؟

ارسلان پوزخندی زد و گفت: نخیر.

حمیده برخاست و آمد بین ارسلان و سیما ایستاد. در حالی که تقریباً داشت پای ارسلان را له می کرد، به سیما گفت: راستی سیما این ایمیل من خراب شده.

سیما با بی‌اعتنایی پرسید: یعنی چی خراب شده؟

_: چه می دونم. دو هفته است باز نمیشه. همش میگه پسوردتون اشتباست. الان دوستم حتماً برام ایمیل زده. جواب ندم ناراحت میشه.

_: پسوردت 33815 بود دیگه.

_: نه! جدی؟ من 33816 می زنم. میگه اشتباهه.

_: طبیعیه.

ارسلان دستی زیر بینی اش کشید و پرسید: حمیده عطرت چیه؟

حمیده با ذوق رو به ارسلان کرد و گفت: مدی عزیزم.

_: اوه مدی! این اسم عطرته؟ یعنی دیوانه کننده است؟

_: چی داری میگی؟ نه اسم عطرم نیست. میگم مدی صدام کن.

_: آهان! چون mad در انگلیسی یعنی دیوانه فکر کردم یه ربطی به اون داره.

حمیده که از فرط جا خوردن نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد و زمین بخورد، با تته پته پرسید: سربسرم میذاری؟

_: من؟ نه. سربسر چیه؟ فقط فکر کردم یه کم عجیبه که وقتی آدم معنی اسمش کسی که ستایش شده باشه، اسمشو عوض کنه بذاره دیوانه.

_: تو نفرت انگیزی!

ارسلان ابرویی بالا انداخت و گفت: چه جالب.

حمیده با عصبانیت رو گرداند و رفت نشست.

سیما زمزمه کرد: کشتیش!

ارسلان اخم آلود گفت: حوصله ندارم تا آخر سفر آویزونم باشه.

_: ولی حقش نبود. خیلی تند رفتی.

ارسلان نگاهی مستأصل به سیما انداخت. لبهایش را فشرد. بعد برخاست. تا وسط اتاق رفت. یک خیار از ظرف میوه برداشت، در حالی که گاز می‌زد به طرف حمیده رفت. طوری که انگار دارد رد می شود، فقط چند لحظه جلویش توقف کرد و آرام گفت: من معذرت می خوام. شما بزرگترین. نباید بی ادبی می کردم. فقط می‌خواستم هیچ‌کس دیگه برداشتی که من کردم، راجع به اسم مستعارت نکنه.

حمیده خودش را جمع و جور کرد و با لبخند گفت: باشه. اشکالی نداره.

ارسلان هم به نرمی سر جایش برگشت و زیر لب پرسید: ادب و احترام و شخصیتم سر جاش برگشت؟

_: عالیه. تو عذرخواهی هم طعنه می زنی!

_: اگه خیلی مؤدب باشم روش کم نمیشه.

_: خیلی مطمئن نباش که متوجه ی توهینت شده باشه.

_: هوم. تأسف برانگیزه! ولی همینطور به نظر میاد.

با صدای زنگ در حامد برخاست و بیرون رفت. چند لحظه بعد برگشت و ورود آقای نباتی پسرخاله ی مادرش را اعلام کرد.

آقای نباتی ضمن عذرخواهی از بی‌خبر وارد شدنش، توضیح داد که چون مسافر بوده است، عیددیدنی را پیش انداخته است. ضمناً می‌خواست امیرجان (پدر ارسلان) را هم ببیند.

خانواده اش هم بودند. دو پسر و یک دختر همه بالای بیست سال و همه مجرد بودند.

نگاه خیره ی حمیده چنان روی نوه خاله های مادرش چرخید که ارسلان زیر گوش سیما گفت: به خاطر تو عذرخواهی کردم. ولی داره حوصلمو سر می بره!

_: ولش کن. این هرکی بهش گفت سلام فکر می کنه عاشقشه.

ارسلان با حرص گفت: تازه جواب سلامم نمیده.

_: بیخیال.

_: نه دیگه. باید حالشو بگیرم.

_: می خوای چکار کنی؟

_: آدرس اون ایمیل کذایی رو به من بده.

_: می خوای چکار؟

_: می خوام براش نامه ی فدایت شوم بنویسم.

سیما ملتمسانه نگاهش کرد. ارسلان موبایلش را به طرفش گرفت و پرسید: آدرسش چیه؟

سیما نگاهی به حمیده انداخت. حمیده داشت بلند بلند با همان لهجه ی ضایع با دختر آقای نباتی حرف میزد.

سیما آهی کشید. گوشی را از دست ارسلان گرفت و آدرس را یادداشت کرد.

ارسلان نگاهی به آدرس انداخت و پرسید: وی فی تون اینجا آنتن میده؟

_: فقط تو حموم کنار اتاق مامان بزرگ.

_: آوو! تو اتاق مامان بزرگ چی؟

_: فقط تو حموم. اونجا دیوارش به خونه ی ما نازکتره، آنتن داره.

_: پسوردتون چیه؟

سیما دوباره گوشی را گرفت و پسورد را هم یادداشت کرد.

آقای نباتی تازه خداحافظی کرده بود که ارسلان برخاست و گفت: مامان بزرگ با اجازتون من یه دوش بگیرم و برگردم خدمتتون.

_: ولی می خوایم ناهار بخوریم.

_: فقط چند دقیقه. زود میام.

پدرش گفت: بذار من اول برم.

_: خب شما این طرف برین. من میرم کنار اتاق مامان بزرگ.

بعد هم خیلی سریع از اتاق بیرون رفت. سیما با نگرانی شاهد رفتنش بود که مادرش صدایش زد تا سفره ی ناهار را حاضر کند.

سیما بی حوصله برخاست. حواسش پیش نامه‌ای که ارسلان می‌خواست بنویسد، بود. مامان و عمه ها هم مدام یادآوری می‌کردند که این را فراموش کردی، آن را یادت رفت... قاشق، چنگال، نان، سبزی، ترشی، خرما و و و و ...

عصبانی بود. هیچ کدام از بچه‌ها هم آن دور و بر نبودند. وقت کار که شده بود، همه ناگهان غیبشان زده بود. حمیده هم چنان پا روی هم انداخته و توی مهمانخانه نشسته بود که انگار یک شاهزاده است!

بالاخره سفره آماده شد؛ عمه ها غذاها را کشیدند و سیما سر سفره گذاشت و همه نشستند.

ارسلان هم تر و تمیز و براق برگشت و کنار سیما نشست. گوشیش را به طرف سیما گرفت و نجوا کرد: بخون ببین به اندازه ی کافی شاعرانه هست؟

سیما با چهره ای درهم گوشی را گرفت. حمیده از آن طرف سفره با هیجان پرسید: بلوتوثه؟ برای منم بفرست.

ارسلان با چهره ای سخت و جدی گفت: نه یه متن ادبیه.

_: خب...

_: خب. چیز جالبی نیست.

عضلات صورت سیما هر لحظه منقبض تر می شدند. ارسلان که داشت برای خودش غذا می کشید، پرسید: سیما برات خورش بریزم؟

_: بریز.

_: چلو چقدر می خوری؟

_: نصف کفگیر.

بالاخره چشم از گوشی برگرفت. نگاهی گیج به بشقابش انداخت و گفت: ارسلان تو اینا رو نفرستادی!

_: چرا فرستادم. تیترشو نگاه کن. سنت میله.

_: دروغ میگی.

_: دروغم چیه؟ میگم تیترشو نگاه کن. سنت میله به همون آدرسی که گفتی.

_: متنشو از کجا آوردی؟

_: من در آوردی بود. هرچی که به فکرم رسید.

_: از ته دلت؟

_: یعنی چی؟

_: یعنی واقعاً عاشقشی؟

_: حالت خوبه سیما؟!

_: اگه عاشقش نیستی این همه جمله ی عاشقانه چیه نوشتی؟

_: پاک ازت ناامید شدم بچه! من که بهت گفتم می خوام حالشو بگیرم.

_: اینجوری؟!

_: نامه ی اولیش اینه. کم کم ادبش می کنم.

_: به تو چه؟ زنته یا خواهرت؟

_: سیما اینقدر درس اخلاق نده. غذاتو بخور.

_: نمی خوام.

_: اوففف بدم میاد از این اداهای دخترونه. نیم مثقال برات کشیدم، همونم نمی خوری؟

_: نه.

لیوانش را برداشت و از جا بلند شد. از آن طرف سفره برای خودش آب ریخت و جرعه ای نوشید. مادربزرگ با تعجب پرسید: اوا سیما چرا بلند شدی؟ بشین غذاتو بخور. ارسلان براش مرغم بذار. بشین سیما. ارسلان بیشتر بذار. مال بابات نیست که ننگی می کنی!

همه خندیدند. عموامیر گفت: اتفاقاً اگه مال من بود که مشکلی نداشت. مال خودش بود یه حرفی.

ارسلان غرغر کنان گفت: من هر ایرادی داشته باشم، خسیس نیستم.

تقریباً نصف مرغ را توی بشقاب سیما گذاشت. سیما نشست و همه را به دیس برگرداند. مادربزرگ دوباره گفت: آخه مادر چرا هیچی نمی خوری؟

_: قبل از ناهار پسته خوردم سنگینم.

خاله طلا یا همان زن عمو با لبخند گفت: اونم پسته های مامان بزرگ که واقعاً خوشمزه است!

همه مشغول تعریف از آشپزی مامان بزرگ شدند. سیما به زور لقمه‌ای خورد. کمی با غذایش بازی کرد و بالاخره هم تا کسی حواسش نبود، بشقابش را برداشت و به آشپزخانه برد. برای اینکه سر خودش را گرم کند، مشغول مرتب کردن آشپزخانه شد. بالاخره هم دوباره یک سینی چای ریخت و به اتاق برگشت.

حمیده در حالی که از کنارش رد میشد، با غیظ گفت: اینقدر خوش خدمتی نکن. ارسلان عاشقت نمیشه.

_: می خوام صد سال سیاه نشه. من به خاطر اون چایی نریختم.

سینی را روی میز گذاشت و پرسید: حامد اینو دور می گیری؟

حمیده دوباره گفت: پس برای داداش من کیسه دوختی!

_: میشه دست برداری حمیده؟ من فقط شونزده سالمه.

از او دور شد و کنار خواهرش ستاره نشست. ستاره پرسید: چرا اینقدر عصبانی هستی؟

_: عصبانی نیستم. خسته ام.

_: عصبانیم هستی.

ارسلان جلو آمد و پرسید: سینماها چی دارن؟

سیما با غیظ گفت: من چه می دونم.

ستاره گفت: ولش کن اعصاب نداره.

_: دارم می بینم.

سیما با عصبانیت پرسید: پس چرا ولم نمی کنی؟

_: من واکسن ضد هاری زدم، مشکلی نیست!

_: گمشو!

ارسلان لبش را گاز گرفت و گفت: زشته سیما، عیبه. نگو. این حرفا از یک دخترخانم محترم بعیده.

بعد رو به ستاره کرد و پرسید: ستاره خانم ببینم تو اینقدر بزرگ شدی که یه چایی لیوانی فرد اعلا برای من بریزی؟

ستاره از جا برخاست و پرسید: توش نخود سیاهم بریزم؟

ارسلان سر جایش نشست و با خنده گفت: قربون آدم چیزفهم!

_: پس چایی نمی خوای.

_: بدی که می خورم!

سیما رو گرداند و خواست برخیزد که ارسلان بازویش را گرفت و زیر لب غرید: بشین بچه همه دارن نگامون می کنن.

_: دقیقاً به همین دلیل می خوام پاشم! تو چته مثل کنه چسبیدی به من؟

ارسلان جدی شد و پرسید: چرا شلوغش می‌کنی سیما؟ اه! بدتر از حمیده!

_: گیر سه پیچ دادیا!

_: گیر سه پیچ کدومه بچه جان؟ اگر الان دو سال پیش بود من و تو اینجوری نشسته بودیم جلوی خلق الله داشتیم دعوا می کردیم؟ موضوع ا ینه تو هنوز باورت نشده که من خودمم.

_: من باورم شده. ولی ما دیگه بچه نیستیم سربسر ملت بذاریم.

_: چه ربطی به سن و سال داره؟ مثل اینکه یادت رفته اولین شریک شیطنتامون بابابزرگ بود! یادت نیست یه بار می‌خواستیم بریم رو پشت بوم، سفارش کرد رو سقف اتاق مامان بزرگ سروصدا کنیم فکر کنه دزد اومده؟ یادته با چماق اومد رو پشت بوم که مثلاً برای مامان بزرگ قهرمان بازی دربیاره و دزد بگیره، سه تایی نشستیم چقدر خندیدیم؟ یادت رفته قایم شدنامون پشت صندلیش؟ یادت میاد چند بار ضمانتمون کرد که باباها کتکمون نزنن؟ بابابزرگ نیست، ولی ما هنوزم همون بچه هاییم. گیرم هیکل من یه کم گنده، اینقدری که پشت صندلی بابابزرگ جا نمیشه. ولی خودم که خودمم!

سیما که از یادآوری خاطرات بابابزرگ بغض کرده بود، سر بزیر انداخت و گفت: تمومش کن.

_: تو عادی باش منم تمومش می کنم. نیومدم که برات روضه بخونم! تو رو به روح بابابزرگ آبغوره نگیر!

سیما نفس عمیقی کشید. سر برداشت و با حرص گفت: نمی گیرم.

ارسلان لبخندی زد و پرسید: آشتی؟

سیما از گوشه ی چشم نگاهش کرد. لبخند کمرنگی روی لبش نشست. ستاره با لیوان چای رسید. ارسلان لیوان را برداشت و با خوشرویی گفت: ووووه! مرسی!

_: خواهش می کنم.

سیما کلی به خودش فشار آورد تا مثل قبل با لحنی عادی بگوید: سُلی بسه اینقدر قند نریز.

ارسلان که چای را فراموش کرده بود، برگشت و با شگفتی گفت: اِه علیک سلام! خوب هستین شما؟

_: دیوونه!

ستاره با بی حوصلگی گفت: این چایی رو بردارین دستم شکست!

_: چشم! این چایی خوردن داره.