نمای وبلاگ لبخندی به رنگ امیدواری (4) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

لبخندی به رنگ امیدواری (4)

شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 02:02 ب.ظ

سلام سلام سلاممممم

خوب هستین انشااله؟ منم خوبم خدا رو شکر. 


اینم قسمت چهارم به همراه مقداری توضیحات. عرض به حضورتون که با راهنمایی چند نفر از دوستان مخصوصا شیوای عزیز، دو پست قبلی ویرایش شد که امیدوارم خوشتون بیاد. جهت سهولت خواندن قسمتهای ویرایش شده با قرمز به آخر قسمت شماره سه و اول قسمت شماره دو اضافه شده. لطفاً نگاهی بندازین که گیج نشین.



خیلی از توجهتون ممنونم. لطف دارین که همیشه همراهم هستین :**********



تا ظهر گرم بازی با گلبهار بود. برایش با عروسک نمایش اجرا می کرد و سربسرش می گذاشت. ظهر قبل از نهار قرصهای فرّخ را از عصمت گرفت و به طرف اتاقش رفت. ضربه ای به در زد. لای در را باز کرد. سرش را تو برد و با لبخند گفت: وقت داروهاتونه!

فرّخ بی تفاوت نگاهش کرد که همین هم خودش کلی توجه بود! آسمان با خوشنودی در را کامل باز کرد و بدون این که ببندد، وارد شد. جلو رفت. بشقاب را به طرف فرّخ گرفت. فرّخ بدون مقاومت قرصها را خورد و لیوان خالی را توی بشقاب گذاشت. آسمان با خوشحالی اعلام کرد: میرم نهار بیارم.

روی یک پا چرخید و بیرون رفت. سینی نهار را آماده کرد و یک گلدان کوچک گل هم کنارش گذاشت و به اتاق فرّخ رفت. فرّخ کنار پنجره نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. توجهی به ورود او نکرد.

آسمان در حالی که میز غذا را می چید، با سرخوشی پرسید: بازم کشتیاتون غرق شده؟ آخه شما چند تا کشتی داشتین؟ اصلاً کشتیا رو بی خیال. شما بگین من تو وانفسای بی پولی چه خاکی تو سرم بریزم؟ هان؟ برم به فرشته بگم حقوقمو زودتر بده؟ آخر ماه میشه روز عروسی. بعد باید لباسمو زودتر بخرم که! هیشکی رو هم نمی شناسم که بهم نسیه بده. گذشته از این شلوار جینو چکار کنم؟ تازه دارم می پزم یه مانتوی خنک می خوام. اوف! چقد لباس می خوام. شما نمی دونین پولامو کجا گذاشتم؟ اصلاً گیرم پول داشتم. خرید رفتنش چی؟ یکی بیاد منو ببره خرید!

فرّخ آرام و مطمئن مشغول نهار خوردن شد. آسمان توی قاب پنجره نشست و در حالی که بیرون را نگاه می کرد، به فکر فرو رفت. بعد از چند دقیقه گفت: دفعه ی آخری با ثمینه رفتیم خرید. خیلی دوسش دارم. اصلاً از سر آرمانم زیاده. نمی فهمم چرا آرمان زده به کله اش!

آهی کشید و افزود: تو دنیا دیوونه زیاده.

رو گرداند و نگاهی به فرّخ انداخت. فرّخ دست از خوردن کشید و خشمگین نگاهش کرد. آسمان برخاست و با دلخوری گفت: با شما نبودم که!

به طرف در رفت و گفت: میرم که راحت غذاتونو بخورین. میگم رفیع نیم ساعت دیگه بیاد جمع کنه.

وقتی بیرون رفت فرشته تازه رسیده بود و به همراه پرینازخانم و آقای بختیاری سر میز نشستند و مشغول غذا خوردن شدند. فرشته به شدت سعی می کرد با حرف و سر و صدا فضا را شاد و زنده نگه دارد. ولی هربار که ساکت میشد، سکوت مرده ای اتاق را پر می کرد.

آسمان گرفته و پکر بود. عصر به مادرش زنگ زد و گفت می رود خرید و دیرتر می آید. یکی دو ساعت بی هدف مغازه ها را گشت و بدون آن که انتخاب کند به خانه برگشت.

 

شب مامان خانواده ی ثمینه را دعوت کرده بود تا باهم با آرمان صحبت کنند. هر دو خانواده از تصمیم آرمان عصبانی بودند. آسمان مدتی در کنارشان نشست، ولی کم کم دید تحمل بحث و جدل را ندارد. به اتاقش گریخت. دراز کشید. بالش را روی گوشش گذاشت و سعی کرد بخوابد. قبل از این خواب برود یادش آمد که پولهایش را کجا گذاشته است. اما حوصله نداشت برخیزد. خوابش برد.

 

صبح هنوز هم دلخور و عصبانی بود. چهره ی مامان و بابا و آرمان هم گرفته بود. پرسیدن نداشت. بدون آن که صبحانه بخورد به طرف در رفت. مامان با ناراحتی گفت: اقلاً یه چیزی بخور.

در حالی که بند کفشش را می بست، گفت: همونجا می خورم.

رفیع توی راه توقف کرد و بدون آن که آسمان در خواستی بکند، نان تازه خرید و با حرص دست آسمان داد. آسمان پوزخندی زد و گفت: ممنونم.

وقتی وارد شد، پرینازخانم مثل هرروز به استقبالش آمد. آسمان لبخندی به لب نشاند و سعی کرد به گرمی حال و احوال کند. کیفش را توی نشیمن گذاشت و به آشپزخانه رفت تا سینی صبحانه را حاضر کند. عصمت بازهم عصبانی بود. آسمان نمی فهمید مشکل عصمت با او چیست. ولی اهمیتی هم نمی داد. ذهنش درگیرتر از آن بود که فرصت رسیدگی به عصمت را هم داشته باشد.

چای تازه دم کرد و سینی را آراست و به اتاق فرّخ برد. در را که باز کرد، وحشت کرد، اتاق تاریک و ویلچر نزدیک در خالی بود. آسمان به سینی چنگ انداخت که آن را نیندازد. چند لحظه ی طاقت فرسا طول کشید تا فرّخ را روی مبل تشخیص داد. آه بلندی کشید و گفت: سلام.

وارد شد. در را پشت سرش بست. سینی را روی میز جلو مبل گذاشت و گفت: ترسیدم! چرا اتاق اینقدر تاریکه؟ رفیع امروز از دنده ی چپ پا شده پرده ها رو نکشیده؟

زیر پایش صندلی گذاشت. در حالی که پرده های رو به کوچه را باز می کرد، پرسید: چرا این پرده ها اینقدر پررنگن؟ آدم دلش می گیره. خیلی اعصاب دارین؟ از شیشه ی ماتم بدم میاد. حالا اینا رو به کوچه ان نمیشه شفاف باشن. ولی اقلاً رفلکسشون کنین!

پایین آمد. نگاهی به فرّخ انداخت. فرّخ به روبرو نگاه می کرد. نگاهش سرد و ثابت بود. آسمان پرده های رو به حیاط را هم کشید و پنجره ها را باز کرد. برگشت. روی مبل نشست و پرسید: ترسیدین میزتونو بشکنم امروز اینجا نشستین؟ خیلی خب بابا، نزنین. دیگه نمی شینم رو میز. ولی خدایی این میز کار با این عظمت چیزیش میشه من روش بشینم؟ خط میشه لابد!

اخم کرد و مشغول ریختن چای توی فنجانها شد. سر به زیر ادامه داد: باشه نمی شینم.

با لبخند یک لقمه آماده کرد و به طرف فرّخ گرفت. فرّخ در حالی که به دست او چشم دوخته بود، لقمه را گرفت. آسمان چند لحظه نگاهش کرد. بعد برای خودش قند انداخت و پرسید: چایی رو همیشه تلخ می خورین؟ چایی نون پنیر که باید شیرین باشه.

به امید جوابی دوباره به چشمان فرّخ نگاه کرد. نگاهش سرد و خالی بود. آسمان گرفته و پکر شانه ای بالا انداخت و گفت: خیلی خب. هرجور دوست دارین. یه وقت زبونتونو تکون ندین به من جواب بدینا! ممکنه از خوشی غش کنم خطرناکه! اصلاً این روزا همه مواظبن من از خوشی غش نکنم. اون از بابا که جلوی ثمینه و مامانش اینا برداشته میگه من چون با آرمان مخالفم، قرضشو تقبل نمی کنم، اونم از آرمان که عینهو هاپو پاچه می گیره. شمام که اینجوری آدمو تحویل می گیرین. موندم ثمینه ی بیچاره این وسط گناهش چیه که نباید مهرشو بگیره. کاش آرمان یه کاری پیدا می کرد. اه! اصلاً می خوام امروز به بهانه ی خرید تا شب نرم خونه. اینقدر دیر برم که همه خواب باشن. ببینم میشه یه شب بدون جنگ اعصاب سرمو رو بالش بذارم؟

لقمه توی گلویش گیر کرد. به ضرب چای آن را فرو داد و از جا برخاست. غمگین به میز کار فرّخ تکیه داد. فرّخ نگاهش کرد. آسمان دلخور گفت: تکیه دادم، روش ننشستم.

رو گرداند. می خواست گریه کند. توی خانه صدایش در نیامده بود، چون مامان ناراحت میشد. اینجا هم که جایش نبود. به زحمت اشکهایش را پس زد.

فرّخ ویلچرش را پیش کشید. از روی مبل به زحمت بلند شد و روی ویلچر نشست. آسمان با اندک توجهی نگاهش کرد. داشت فکر می کرد که می خواهد چه کند؟ خیلی منتظر نشد. فرّخ به طرف میزش آمد. کشوی پایینی که قفل داشت را با کلید باز کرد و کمی محتویاتش را جابجا کرد. بالاخره یک چک پول درآورد و روی میز به طرف آسمان سر داد.

آسمان با تمام غمش خنده اش گرفت. به تلخی خندید و از میز دور شد. وسط اتاق چرخید و رو به فرّخ گفت: خیلی از لطفتون ممنونم. پولام پیدا شد. ولی دیگه دل و دماغی نیست. دل و دماغ تو کشوتون پیدا نمیشه؟ اگه هست یه دونه به من بدین، دو تاشم خودتون بندازین بالا. بلکه یه دستی به سر و روتون بکشین، از رو این صندلی پاشین و به زندگی برگردین.

از کنار سینی قرصها و لیوان آب را برداشت و جلو آمد. گفت: قرصاتونو نخوردین.

فرّخ نگاهی به او و نگاهی به قرصها انداخت. قرصها را گرفت و به گوشه ای پرت کرد. آسمان پکر رو گرداند و گفت: باشه نخورین. مهم نیست. اصلاً به من چه.

پشت به فرّخ روی مبل نشست و پرسید: صبحونه نمی خورین؟

فرّخ جلو آمد و آرام مشغول خوردن شد. آسمان غرق فکر بود و نمی خورد. بالاخره تکانی به خود داد. قیافه ی افسرده اش به درد فرّخ نمی خورد. لبخند شادی روی لبش چسباند و در حالی که برای خودش چای می ریخت گفت: ولللش!! عصر میرم برای خودم یه شلوار جین می خرم ماه! حالا می بینین. کاش یه لباس شب جالبم گیرم بیاد. نمی خوام عجق وجق و براق و گل گلی باشه. می خوام یه مدل خاص و جالب باشه. ساده و شیک! یعنی میشه؟ شما جایی رو سراغ ندارین؟

سر بلند کرد. نگاه فرّخ می خندید؟ آسمان ناباورانه چشم به آن چشمانی که برای اولین بار کمی گرمی داشت، دوخت. فرّخ سر خم کرد و فنجان چایش را به لب برد. آسمان هم سر به زیر انداخت و لبخند زد. لبخندی به رنگ امیدواری.

چند دقیقه بعد هر دو صبحانه خورده بودند. آسمان برخاست و سینی را برداشت. با لبخند گفت: با اجازه. من برم سراغ گل گلی ملوسم. باید یه بار بیارم ببینینش. شما از بچه کوچولوها خوشتون میاد؟

فرّخ اخم کرد و ویلچرش را چرخاند. آسمان شانه ای بالا انداخت و گفت: خیلی خب. نمیارمش.

 

توی نشیمن روی فرش کنار گلبهار نشسته بود و عروسک را بالای سرش تکان میداد که پرینازخانم وارد شد. روی مبل روبرویش نشست و پاهای کشیده اش را رویهم انداخت. آسمان سر بلند کرد و لبخندی به پرینازخانم زد. پرینازخانم پرسید: فرّخ چطوره؟

آسمان سر به زیر انداخت. آرام گفت: بهترن. آرومترن. امیدوارم موفق بشم.

پرینازخانم آهی کشید و گفت: امیدوارم.

آسمان خواست بگوید که قرصش را نخورده است، اما نتوانست. بعد از چند لحظه پرسید: میشه نسخه ی آخری داروهاشونو ببینم؟

_: داروهاشو؟ برای چی؟

_: اممم. همینجوری.

_: باشه.

دفترچه بیمه ی فرّخ را آورد و کنار آسمان نشست. آسمان معذّب نسخه را پیدا کرد. دلش می خواست اسم داروها را یادداشت کند. ولی رویش نمیشد. بالاخره پرینازخانم برای کاری بیرون رفت. آسمان با دستپاچگی آنچه که از کپی نسخه که قابل خواندن بود توی موبایلش تایپ کرد و دفتر را کناری گذاشت. شماره پرونده ی پزشکی اش را هم از روی کارتی که لای دفتر بود، یادداشت کرد.

پرینازخانم برگشت. دفترچه را برداشت و پرسید: خب؟ چی شد؟

_: فقط یکی شونو می شناختم. آرامبخشه. بقیه رو نمی دونم.

_: بقیه شونم لابد آرامبخشن.

_: لابد.

با احساس کودکی گناهکار نگاهش را از پرینازخانم دزدید.

دم ظهر توی آشپزخانه رفت. از غیبت عصمت استفاده کرد و اسم داروها را از روی داروهایی که توی سبد کوچکی روی میز بودند، تصحیح کرد. دوز و نحوه ی استفاده شان را درست نوشته بود. قرصهای ظهر را آماده کرد و به طرف اتاق فرّخ رفت. سعی کرد شاد و سرحال باشد. دو سه ضربه ی آهنگین به در زد و در را گشود. با خنده گفت: سلام!

جلو رفت. فرّخ به قرصها نگاه کرد. آسمان دستش را عقب کشید و گفت: خواهشاً پرتشون نکنین. صبح نخوردین. دیگه نمیشه دو وعده پشت هم نخورین. عصری می خوام برم با دکترتون حرف بزنم. ازش می خوام که داروهاتونو کم کنه. خوبه؟ آفرین. حالا بخورین.

فرّخ قرصها را برداشت و خورد. آسمان هم برای آماده کردن نهارش بیرون رفت. همین که با سینی غذا برگشت صدای گریه ی گلبهار بلند شد. از فرّخ عذر خواست و سراغ گلبهار رفت. دخترک دلدرد بود و آرام نمی گرفت. تا عصر دیگر به اتاق فرّخ نرفت.

وقت برگشتن از رفیع خواست جلوی یک لباس فروشی پیاده اش کند. همین که پیاده شد به 118 زنگ زد و آدرس و شماره تلفن مطب دکتر فرّخ را پرسید. به مطب زنگ زد. دکتر بود. با یک تاکسی دربست خودش را به آنجا رساند. یک ساعت و نیم نشست تا نوبتش رسید.

وقتی در را باز کرد، دکتر از بالای عینکش نگاهی به او انداخت و سلامش را پاسخ گفت. آسمان پرونده ی فرّخ را که از منشی گرفته بود، روی میز دکتر گذاشت. دکتر نگاهی به پرونده انداخت و پرسید: حال مریض ما چطوره؟

_: فکر می کنم بهتره. می خواستم خواهش کنم داروهاشونو کم کنین.

_: بهتره یعنی چی؟ از اتاق اومده بیرون؟

_: نه. ولی عکس العملاش خیلی بهتر شده.

_: حرف می زنه؟

_: نه ولی به حرفام توجه می کنه.

_: شما چه نسبتی با ایشون دارین؟

_: من سعی دارم به عنوان یه مددکار کمکشون کنم.

_: مددکارین؟

_: نه ولی...

زیر نگاه منتقدانه ی دکتر نگاهی به اطراف انداخت و بالاخره گفت: کتابای زیادی در این مورد خوندم.

_: فکر نمی کنم اطلاعات شما برای این کار کافی باشه. این مریض باید بستری بشه، اون وقت شما می خواین داروهاشو کم کنم؟ اگر کم کنم که می زنه خودشو می کشه! با کمک این داروها یه کم آرومه.

_: ولی اشتباه می کنین. اون اینجوری نیست.

_: احساساتی قضاوت نکن دخترم. من می دونم اون در چه حاله. همتون احساساتی برخورد می کنین. اگر می خوای بهش کمک کنی، خانوادشو راضی کن که بستریش کنن.

آسمان از جا برخاست. دلش می خواست داد بزند. با ناراحتی پرسید: چرا همتون می خواین زنده به گورش کنین؟

دکتر تبسمی کرد و گفت: اشتباه نکن. ما فقط می خوایم کمکش کنیم.

آسمان به سختی آب دهانش را قورت داد و از مطب بیرون آمد. از عصبانیت می لرزید. مامان تلفن زد و پرسید: معلوم هست کجایی؟ چرا موبایلت خاموش بود؟

با ناراحتی چهره درهم کشید و گفت: اشتباهی خاموش شده بود. اومدم خرید.

_: هیچیم پیدا کردی؟

_: هنوز نه.

_: دیر نکنی. قبل از این که هوا تاریک بشه بیا خونه.

_: چشم.

گوشی را قطع کرد. به طرف مطب دکتری که خودش می شناخت و دو سه باری برای تحقیقاتش از او کمک گرفته بود، راه افتاد. منشی سرش پایین بود و کتابی می خواند. پنج شش نفر هم دور مطب نشسته بودند. دستهایش را روی میز منشی ستون بدن کرد و خم شد. منشی سر بلند کرد و پرسید: بله؟

_: یه وقت می خواستم.

_: امروز نمیشه.

_: یه مورد اضطراریه. مریضم خیلی بدحاله.

منشی با اکراه گفت: باشه بشینین ببینم چکار می تونم براتون بکنم.

_: ممنون.

این بار زیاد معطل نشد. یک نفر زنگ زد و وقت آن روزش را کنسل کرد. حاضرین در مطب هم دو سه نفرشان باهم بودند و نیم ساعت بعد نوبت آسمان رسید. یک بار دیگر ویزیت آزاد دکتر را پرداخت و با خودش گفت: اشتباه کردم پولتو قبول نکردم آقافرّخ!

تبسمی کرد و وارد مطب شد. با خوشرویی سلام کرد و جواب گرفت.

دکتر او را به خاطر آورد و پرسید: بازم دارین تحقیق می کنین؟

آسمان نشست و گفت: به نوعی بله. یه مریض هست که سعی دارم بهش کمک کنم.

_: خب؟

آسمان ما وقع را باز گفت و افزود: دکترش حاضر نشد داروهاشو کم کنه. این لیست داروهاشه. من معتقدم این داروها هوشیاریشو کم می کنه. ولی دکترش فکر می کنه اگر آرامبخشاشو کم کنه ممکنه دست به خودکشی بزنه.

دکتر اسامی داروها را خواند و گفت: خب البته ایشون از همکارای خیلی خوب ما هستن و نمیشه به کارشون خورده گرفت...

آسمان با ناراحتی گفت: ولی اینجوری فرّخ خوب نمیشه.

دکتر با تبسم پرسید: بهش علاقه داری؟

آسمان با بی حوصلگی گفت: نه. من به چی این مرده ی متحرک علاقمند باشم؟ فقط چند روزه که باهاش آشنا شدم.

دکتر خندید و گفت: باشه عصبانی نشو. خب ما یکی یکی داروهاشو کم می کنیم. ولی پدر مادرشو در جریان بذار. اگر می خوان با دکتر قبلی ادامه بدن، من حق دخالت ندارم.

آسمان سری تکان داد و گفت: باشه. بهشون میگم.

_: پس فعلاً به منشی بگو براش تشکیل پرونده بده.

_: چشم. خیلی ممنون.

دکتر توضیحاتی در مورد کم کردن دوز داروها به او داد و آسمان ضمن تشکر از مطب بیرون آمد. آهی کشید. داشت غروب میشد. به خانه برگشت. مامان با تعجب پرسید: دو روزه داری خیابون وجب می کنی، هنوز هیچی نخریدی؟ راستشو بگو. چیکار می کنی؟

_: خیابون وجب می کنم.

_: با کی؟

_: تنهایی.

آرمان برخاست و گفت: از فردا خودم میام دنبالت.

آسمان شانه ای بالا انداخت و گفت: اگه حوصله داری لباس فروشیا رو همرام بگردی، بیا.

بعد هم بدون آن که منتظر جواب شود به اتاقش رفت.

صبح روز بعد وقتی وارد خانه ی آقای بختیاری شد، آقای بختیاری و پرینازخانم هنوز داشتند صبحانه می خوردند. سر میزشان نشست و ضمن عذرخواهی ماجرای دیروز را تعریف کرد. آقای بختیاری پرسید: برای چی این کارو کردی؟ دکتر روز اولم گفت حداقل شش ماه طول میکشه تا حالش بهتر بشه.

پرینازخانم گفت: این بهترین دکتر شهره.

آسمان با حرارت گفت: من حرفی تو خوب بودنش ندارم. ولی آقافرّخ نمی خواد باهاش همکاری کنه. اگر می خواست تا حالا تلاشی برای خوب شدن کرده بود.

آقای بختیاری گفت: اگر داروهاشو کم کنی، قول میدی خودت مرتب بهش رسیدگی کنی تا حالش بدتر نشه؟

_: قول میدم.

_: و اگه ظرف دو ماه آینده پیشرفتی نکرد برمی گردیم پیش همین دکتر.

_: بله حتماً.

_: بسیار خب.

پرینازخانم با ناراحتی برخاست و گفت: هر کار می کنی مواظب باش.

_: چشم. حتماً.