X
تبلیغات
نماشا
رایتل

لبخندی به رنگ امیدواری (۱)

شنبه 12 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 08:05 ب.ظ

سلاااامممم 


خوب هستین انشااله؟ منم خوبم. باز برگشتم. بازم هفته ای یک بار. این بار شنبه ها. ساعتم نداره. ببینیم با این روزگار پرمشغله به کجا می رسم.


نوشتن یادم رفته. چند هفته طول کشید تا این چند صفحه رو بنویسم. حالا انگار وبلاگمم آپ شدن یادش رفته! هرچی می زنم انتشار، نمیره!


یه صاحبنظر گفتن اسم داستان اگر باشه "لبخندی به رنگ امید" طنین قشنگتری داره. نظر شما چیه؟


یه کمی انتقاد کنین بی زحمت. دارم در جا میزنم.


غروب شد. التماس دعا



 

 

لبخندی به رنگ امیدواری

 

 

آسمان چشمهایش را بست و آرزو کرد. برای همه ی دوستان و اطرافیانش بهترین ها را آرزو کرد. چشمهایش را باز کرد و بار دیگر شعله های رقصان شمعهای کوچک رنگی جلویش را تماشا کرد. در دل گفت: بیست سالتم تموم شد. هنوز تکلیفت با خودت روشن نیست!

آهی کشید و یکباره شمعها را فوت کرد. صدای سوت و جیغ و کف زدن اتاق را پر کرد. لبخندی به جمع زد و شمعها را یکی یکی از کیک بیرون کشید و توی بشقاب کنارش گذاشت. یکی از بچه ها با شیطنت پرسید: راستشو بگو، چی آرزو کردی؟

یکی دیگر گفت: لابد برای قبولی دانشگاه.

آن یکی گفت: نه بابا لابد برای یه شوهر پولدار!

صدایی از آن طرف اتاق داد زد: شایدم برای سفر دور دنیا!

نفر اول گفت: آسمان خودت بگو.

سر برداشت نگاهی طولانی به او انداخت. بعد متفکرانه گفت: هیچ کدوم، شایدم  همشون. در واقع آرزوم اینه که بفهمم از این دنیا چی می خوام!

_: بازم می خوای کنکور بدی؟

_: نه به نظرم سه بار کنکور دادن کافی باشه. شاید بهتر باشه برم دنبال یه کاری، هنری، حرفه ای... نمی دونم.

_: چی دوست داری؟

_: نمی دونم دلم می خواد یه کار بزرگ بکنم. مثل فتح کردن یه قله، رفتن به یه سفر عجیب، کشیدن یه نقاشی موندگار، نوشتن یه داستان، شایدم دوباره کنکور بدم، این بار نه فقط برای قبولی، برای غلبه از نفرتم از تست زدن!

چند نفر خندیدند. هرکسی پیشنهادی می داد:

_: میگم بیا عکس منو بکش! هم من مشهور میشم هم تو.

_: میای دو نفری بزنیم به کوه و دشت؟ حال میده ها!

_: داستان شیطنتای تو مدرسمونو بنویس.

 

آسمان لبخندی زد و گفت: همه ی اینا خوبه. ولی الان نه. دلم می خواد یه درآمدی داشته باشم. یه کم مستقل بشم. بعد یه سفر تنهایی برم، بعد...

_: هی چه خبره؟ چرا داری وداع و وصیت می کنی؟ بعدش چی؟ سرتو بذاری بمیری؟

_: نه بابا، واسه چی بمیرم؟ تازه بیست سالم شده ها! هزار تا آرزو دارم! نه... بعد از این که به آرزوهام رسیدم تازه می خوام ازدواج کنم. بچه دار بشم. من عاشق بچه کوچولوهام!

_: یه پیشنهاد میدم نگو نه.

_: خب بگو.

_: یه بچه هست... یعنی یه خانوم هست از فامیلای دورمونه، خیلی خونواده ی محترمی هم داره. خودشم مدیر یه شرکته. بعد الان بچه اش چهارماهشه. یه دختر کوچولوی ملوس و دوست داشتنی. دنبال یه پرستار خوب می گرده که بیاد خونه ی مامانش مواظب بچه باشه. مامانشم خیلی خانم خوبیه. چطوره؟ اینجوری هم حقوق خوبی میگیری، هم آدمای خوبین، و هم سر و کارت با یه بچه است. کاری که دوست داری.

_: خب از نظر من که عالیه، ولی باید با مامان بابا هم صحبت کنم.

_: پس تا فردا خبری به من بده که منم به این خانوم زنگ بزنم.

_: باشه.

 

 

 

آسمان بار دیگر نگاهی به آدرسی که در دست داشت انداخت. دوباره نگاهی به در آلمینیومی روبرویش انداخت و با تردید از تک پله ی جلویش بالا رفت. همه از هر نظر به او اطمینان داده بودند؛ همه ی تحقیقاتش نشان می داد که با خانواده ی خوبی طرف است. مادر و مادربزرگ بچه را روز قبل خانه ی دوستش دیده بود. هر دو خانمهای مهربان و محترمی به نظر می رسیدند. مامان هم همراهش بود و تاییدشان کرد. بابا هم موافق بود. با خود گفت: پس این همه تردید برای چیه؟!

بدون این که دیگر فرصت فکر کردن به خود بدهد، زنگ خانه را فشرد. چند لحظه بعد صدای پاشنه های کفش های زنانه ای را شنید که به در نزدیک میشدند، لحظه ای مکث و بالاخره در باز شد. آسمان نفسی به راحتی کشید. فرشته بود. مادر گلبهار کوچولو.

با لبخند گفت: سلام آسمان جون. خوش اومدی. چقدر وقت شناس! عالیه! بفرما.

آسمان سلامش را پاسخ گفت و آرام وارد شد. پریناز خانم مادربزرگ گلبهار هم به استقبالش آمد و با خوشرویی به نشیمن راهنمایی اش کردند.

گلبهار کوچولو توی صندلی مخصوصش کنار پنجره بود. با دیدن مادربزرگش خنده ای کرد و آغوش به رویش گشود. فرشته پرسید: می تونی بغلش کنی؟

آسمان به سرعت گفت: البته.

ولی تردید تمام وجودش را گرفت. زیر سنگینی نگاه مادر و مادربزرگ بچه احساس می کرد امتحان سختی پس می دهد. با دستهایی لرزان بندهای صندلی را باز کرد و دست زیر بغلهای گلبهار برد. دخترک با دیدن چهره ای غریبه زیر گریه زد. آسمان دستپاچه شد و سعی کرد با کلمات محبت آمیز آرامش کند.

فرشته گفت: یه مدت طول می کشه تا بهت عادت کنه.

آسمان با تشویش لبخندی زد و گفت: بله همینطوره.

فرشته گفت: پس من دیگه برم.

با احتیاط طوری که گلبهار خروجش را نبیند از در بیرون رفت. تمام طول روز پریناز خانم کنار آسمان نشست و آسمان سعی می کرد زیر سنگینی نگاهش با بچه ارتباط برقرار کند. فقط چند بار برخاست و سری به آشپزخانه زد و باز برگشت. بالاخره ساعت دو و نیم بعدازظهر فرشته برگشت و آسمان توانست از آن نشیمن باروح و قشنگ که زیر نگاههای سنگین پریناز خانم خفه و تاریک به نظر می رسید، بیرون بیاید.

 

روز بعد با تردید بیشتری سر کار رفت. آن خانه چی داشت که او نمی فهمید؟ ظاهراً یک خانه ی معمولی بود در یک محله ی معمولی. هرچند طرح و نقشه اش با آن تاقی های آجرنما و ورودی هشت ضلعی که با یک قالیچه ی هشت ضلعی فرش شده بود، کمی اشرافی و باابهت به نظر می رسید. نسبتاً بزرگ هم بود، شاید حدود هزار متر مربع، اما نه مثل یک قصر! سی یا چهل سال قدمت داشت. وسایل هم اغلب مربوط به همان دوره بودند. ظاهراً هیچ نکته ی خاصی نداشت. اما توی فضای ساکت و گرفته اش حسی بود که آسمان را مشوش می کرد. دلش می خواست بداند پشت درهای بسته ی اتاقها چه خبر است. اما به خود نهیب زد: چرا شلوغش می کنی دختر؟ تو فقط اومدی مراقب این کوچولوی خوشگل باشی! تو هستی و پریناز خانم و زن و شوهر سرایدارشون. خبری نیست!

 

مثل روز قبل به دنبال پریناز خانم وارد نشیمن شد. این بار با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد. دیوارها نخودی رنگ بودند. پرده ها و روکش مبلهای راحتی اتاق هم نخودی با گلهای درشت رنگی بودند. دخترک خواب بود. کنار صندلیش روی زمین نشست. پریناز خانم با ملایمت پرسید: چرا رو مبل نمی نشینی؟

آسمان نگاه کوتاهی به او انداخت. دوباره سر به زیر انداخت و گفت: ممنون. همینجا راحتم.

عصمت زن سرایدار برایش آبمیوه آورد. آبمیوه را روی میز کنار گلدان برگ سبزی گذاشت و به برگهای تمیز گردگیری شده نگاه کرد.

پریناز خانم پرسید: گفتی دیگه نمی خوای کنکور بدی؟

_: نه فکر نمی کنم.

_: چرا؟ تو هنوز سنی نداری. حیفه که تحصیلاتتو ادامه ندی.

_: شاید از یه راه دیگه اقدام کردم. پیام نور مثلاً... نمی دونم.

_: خوبه. حتماً یه فکری بکن. حالا چه رشته ای می خواستی بخونی؟

_: روانشناسی.

_: برای چه شغلی؟

_: نمی دونم. همه ی شغلای مربوط بهش رو دوست دارم. چه مشاوره، چه مددکاری...

_: ولی کار سختیه. کم کم روت اثر میذاره. مردم که از شادیاشون نمیان برای مشاور بگن. هرچی هست غم و غصه اس.

_: ولی اگه بتونم یه نفر رو خوشحال و امیدوار کنم برام یه دنیا ارزش داره.

_: این خیلی خوبه. آبمیوه تو بخور... گرم شد.

_: ممنون.

جرعه ای نوشید. پریناز خانم برخاست و بیرون رفت. آسمان نگاهی به دخترک که هنوز خواب بود انداخت و آهی کشید. چه همه کتاب روانشناسی خوانده بود. چقدر این رشته را دوست داشت و حالا اینجا چه می کرد؟

آرام گونه ی گلبهار را نوازش کرد و زیر لب گفت: مهم نیست قبول نشدم. این مسیری بود که برای آشنا شدن با تو باید طی می کردم. کوچولوی قشنگ تو ارزششو داری!

لبخندی زد و به نوشیدن ادامه داد.

 

چند روز بعد، وقتی آسمان وارد شد، فرشته که هنوز نرفته بود گفت: آسمان جون می تونم چند دقیقه باهات حرف بزنم؟

آسمان با دستپاچگی فکر کرد: یعنی چه خطایی کردم؟!

به تعارف فرشته لب مبل نشست، انگشتهایش را درهم گره کرد و چشم به گلهای قالی دوخت. فرشته لبخندی زد و پرسید: چه می کنی روزا با این دختر ما؟

آسمان سر بلند کرد و با کمی نگرانی گفت: هیچی... دختر خوبیه. باهم دوست شدیم.

_: آره مامان میگه حسابی بهت عادت کرده. ببینم عصرا چیکار می کنی؟

_: عصرا؟! هنوز هیچی... دلم می خواست کلاس ایروبیک ثبت نام کنم.

_: می تونی تا عصر بمونی؟ من سعی می کنم تا چهار و نیم خودمو برسونم. اینجوری فکر می کنم به کلاسی هم که می خوای می تونی برسی.

_: من... من نمی دونم... یعنی...

_: آخه من چهارماه سر کار نرفتم. خیلی کارام عقب افتاده. البته همکارا خیلی زحمت کشیدن، اما خب... خیلی کارا هست که خاص خودمه. فکر کردم اگه صبح تا عصر بمونم خیلی بهتره. نهایتش وقت نهار بیام خونه، نهار بخورم و به گلبهار شیر بدم و برگردم سر کارم.

_: یعنی منم نهار برم خونه و برگردم؟

_: وای نه!!! اینجوری که خیلی زحمتت میشه. نه نهار مهمون مامانی. با مامانم حرف زدم. هیچ مشکلی نیست.

_: لطف دارن. ولی من باید تو خونه با مامانم اینا صحبت کنم.

پریناز خانم همان موقع وارد اتاق شد و در حالی که می نشست، گفت: البته. حتماً باهاشون حرف بزن. برای رفت و آمدتم اگر مشکلی داری، از این به بعد می تونی با رفیع بری و بیای.

آسمان آب دهانش را قورت داد. رفیع شوهر عصمت، سرایدار و راننده ی خانه بود. اگر میشد هرروز حیران تاکسی و نگران رفت و آمدش نباشد که عالی بود!

با لکنت گفت: نمی خوام مزاحمتون بشم.

فرشته خندید و گفت: چه زحمتی؟ من و مامان که عاشقت شدیم. نمی دونی تو این چهار ماه چقدر نگران بودم که پرستار نااهلی پیدا کنم.

آسمان سر به زیر انداخت و گفت: شما لطف دارین.

 

مامان در حالی که ظرفهای شسته را جا میداد، گفت: این چند روز که بدی ازشون ندیدی، چه اشکالی داره تا عصر بمونی؟

_: نه همشون آدمای خوبین. پریناز خانم، فرشته،  شوهراشون، حتی عصمت و رفیع هم خیلی مهربونن. گلبهارم که قربونش برم، عاشقشم!

بابا که داشت روزنامه می خواند، پرسید: حقوقتم اضافه می کنن؟

_: نمی دونم. فرشته در موردش حرفی نزد. ولی همین الانم حقوقم خوبه. من که اونجا عین مهمونم. مرتب که پذیرایی میشم. صبح تا عصرم فقط دارم با این بچه بازی می کنم. هروقتم خوابه کتاب می خونم و سرم گرمه. از فردا هم که قراره راننده بفرستن دنبالم!

_: چطوره که مادربزرگ خودش بچه داری نمی کنه؟  یا اون کلفتشون؟

_: خونه بزرگه. کارش زیاده. پریناز خانمم دستش خیلی درد می کنه. نمی تونه بچه بغل کنه.

بابا نگاهی از بالای روزنامه به آسمان انداخت و گفت: باشه. فعلاً برو ببین چی میشه.

آسمان با خوشحالی تشکر کرد و به اتاقش رفت.

صبح روز بعد رفیع به دنبالش آمد و آسمان که احساس ملکه بودن بهش دست داده بود، فاخرانه سوار ماشین شد.