نمای وبلاگ پروژه پرماجرا (8) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (8)

شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 03:44 ب.ظ

سلام سلام سلاممممممممم

اوووووه صد ساله ننوشتم!!! دلم تنگ شده بود!!!


پنج شنبه و جمعه مهمون داشتم. با وجود این که هیچ کدوم خیلی رسمی و پرکار نبودن ولی خب بالاخره خیلی کار داشتم. امروزم همه جا رو مرتب کردم تا خونه تقریبا به وضعیت عادی برگشت. 


ای دی اس ال هنوز نداریم (پسر همسایه زود باش پلیز!) البته یه کارت دایال آپ نامحدود پیدا کردم. سرعتش بد نیست ولی خیلی خوبم نیست. 

بعداً نوشت: هورااااااا ای دی اس ال وصل شد!!!!! با تشکر فراوان از آقای همسر و پسر همسایه!


بعد از ناهار به اتاق پنجدری برگشتیم و نشستیم. نرگس چای آورد. همه غیر از من خوردند. میل نداشتم. غرق افکار خودم بودم. دایی و پسرها آرام آرام حرف می‌زدند و شرایط را بررسی می کردند. نرگس هنوز دستپاچه و نگران بود و می‌ترسید خطری پیش بیاید. مریم هم با لحنی ملایم حرف می‌زد و سعی می‌کرد آرامش کند.

و من به این فکر می‌کردم که ممکن است اصلاً ماجرا اینقدر جنایی نباشد! یک دعوای خانوادگی که منجر به شلوغی خانه و شکستن شیشه و در پی آن سر یکی از اعضای خانواده شده است. بعد هم همگی باهم رفته‌اند اورژانس تا سر مصدوم را بخیه بزنند و احتمالاً سرمی وصل کنند تا ضعفش برطرف شود. بعد از آن هم که نهاری باهم بخورند و شاید خرید عید به تأخیر افتاده‌ای که احتمالاً باعث دعوا بوده است!

بی‌اختیار لبخندی بر لبم نشست. همان موقع زارع سر برگرداند و با دیدن لبخند من، اشاره کرد: چی شده؟

لب برچیدم و گفتم: هیچی.

حوصله ام سر رفته بود. می‌دانستم با این جمع نگران، ارائه دادن نظریه‌ام بی‌فایده است. با خود گفتم اگر می‌خواهند نگران باشند، بگذار باشند!

از جا برخاستم که زارع باز اشاره کرد: کجا؟

با حرص رو گرداندم. با خود فکر کردم: عجب گرفتاری شدم!! دسشویی هم بخوام برم باید اجازه بگیرم!

بدون جواب از در بیرون آمدم. نگاهی دور حیاط بیرونی انداختم. جداً زیبا بود. دوربینم را از توی کیفم درآوردم و چند عکس از طاقیها و حوض و در و دیوارها گرفتم. سر خوشانه از دالان گذشتم و به حیاط اندرونی رفتم. آنجا هم چند عکس گرفتم و رفتم. بالاخره به حیاط خلوت رسیدم.

نگاهم روی شیشه‌های شکسته ثابت ماند. واقعاً چه اتفاقی افتاده بود و چرا؟

چرخیدم. کنار پایم روبروی اتاق خدمتکارها پنجره های یکی از زیرزمینها بود. سر پا نشستم و تو را نگاه کردم. انبار وسایل آشپزخانه بود. دیگهای بزرگ و خمره ها و وسایل دیگر. هوس کردم از نزدیک ببینم. چند قدم آن طرفتر از پله ها پایین رفتم و در را امتحان کردم. قفل نبود. با ناله ای باز شد. وارد شدم. همان موقع صدای زارع را شنیدم: خانم مهرنیا؟ خانم مهرنیا کجایی؟

_: اینجام! تو زیرزمین.

داشتم دیگها را نگاه می‌کردم که دستپاچه پایین آمد و پرسید: اینجا چکار می کنی؟

دیگ مس بزرگی را در آغوش گرفتم و گفتم: اینو ببین. منم توش جا میشم.

_: شوخی قشنگی نبود. بیا بیرون.

خنده ام گرفت. به طنز پرسیدم: نه یعنی آبگوشت آوین خوشمزه نیست؟

با اخم گفت: میشه تمومش کنی؟ بیا بیرون. اینجا خطرناکه.

با ابروهای بالا رفته پرسیدم: مثلاً چه خطری تهدیدم می کنه؟ مقتول که مرده، قاتلم که فرار کرده. حتی اگه مقتول رو گوشه کنار این زیرزمین قایم کرده باشه، فکر نمی‌کنم مرده بتونه به من حمله کنه!

_: میشه اینقدر همه چی رو به شوخی نگیری؟

_: باشه. جدی می گیرم. کسی نمی تونه به من حمله کنه. سلاح سرد دارم.

یک ملاقه ی بزرگ را برداشتم و پیروزمندانه بالا گرفتم. جلو آمد و همانطور که جدی و نگران نگاهم می کرد، به نرمی آن را از دستم گرفت.

_: برو بیرون. خواهش می کنم.

شانه ای بالا انداختم و گفتم: چشم! شما امر بفرمایید.

پله ها را بالا رفتم. به دنبالم آمد. داشت در را می بست که گفتم: راستی آقای زارع...

رنجیده نگاهم کرد. در را بست و دو سه پله ی آخر را هم بالا آمد. دست به طرفش دراز کردم و گفتم: میشه لطفاً سوئیچ منو مرحمت کنین؟

سوئیچ را از جیبش درآورد و همانطور که اخم آلود آن را کف دستم می گذاشت، پرسید: کجا می خوای بری؟

_: باید از شما اجازه بگیرم؟!

_: نه ولی تنها نرین. تو شهر غریب خطرناکه.

_: لازم نیست اینقدر نگران باشین. من می تونم از خودم دفاع کنم.

با تمسخر پرسید: با ملاغه؟

جدی گفتم: نخیر همرام ملاغه ندارم.

_: پس اگر یه لندهور اندازه ی من یا گنده‌تر از من بهت حمله کرد، می خوای چیکار کنی؟

_: واقعاً می خواین بدونین؟

_: واقعاً می خوام بدونم. چاقو دارین یا اسپری فلفل؟

_: هیچ کدوم.

صاف توی چشمهای شعله ورش نگاه کردم. با نوک کفشم ضربه ی حساب شده‌ای به ساق پایش زدم که تعادلش را از دست داد. داشت میفتاد که لب یک سکوی کوتاه کنار پنجره ی زیرزمین نشست و ساق پایش را توی دستش گرفت.

گفتم: خیلی معذرت می خوام. سعی کردم فقط تعادلتونو بهم بزنم. محکم نبود که؟

از جا برخاست و درحالیکه دیگر به من نگاه نمی کرد، گفت: نه. جایی که ضربه ی بدی خورد پام نبود.

پشت به من کرد و خواست برود، که گفتم: فقط می‌خواستم بگم من شکستنی نیستم. اینقدر نگران نباشین.

با حرص گفت: دیگه نگران نیستم. راحت باشین و هرجا دوست داشتین برین.

_: البته که میرم. یه نفر تو راه که میومدیم بهم سفارش کرد اگه من رو اعصابت راه رفتم اهمیت نده و به تفریح و تحقیق خودت برس.

_: من نمی خواستم رو اعصاب شما راه برم!

_: ولی رفتین. جهت اطلاعتون آقای محترم من الان شیش ساله تنهام. نه پدری دارم نه برادری که دائم مراقبم باشن. خیلی وقت پیش فهمیدم آموزش دفاع شخصی جزء واجبات زندگیمه و حالا خیلی وقته که گلیممو خودم از آب بیرون می کشم.

_: باشه. شما با دفاع شخصی و برادر خیالیتون زندگی کنین. منم میرم رد کار خودم. اشتباه از من بود که بعد از سه سال یک‌باره دهن باز کردم. من شما رو خوب شناخته بودم.

_: اشتباه می کنین. شما منو نمی شناسین.

_: همینقدر که می دونم که محاله به بی سروپایی مثل من توجه کنین، کافیه.

_: شما بی سروپا نیستین. فقط خیلی شکاکین.

_: من به شما شکی ندارم. فقط خیلی نگرانم. یعنی بودم، الان دیگه نیستم.

_: من به این میگم شک و بدبینی. شما فقط در صورتی خیالتون راحت میشه که منو تو یه چاردیواری حبس کنین.

_: این چه حرفیه؟ من کی شما رو حبس کردم؟

_: موقعیتشو پیدا کنین این کارم می کنین.

_: داری تهمت می‌زنی آوین!

اولین بار بود که به اسم کوچک صدایم میزد. مات و متحیر نگاهش کردم.

نفسی کشید و گفت: عاشق نیستی نباش. ولی شخصیتمو زیر سؤال نبر.

رو گرداند و رفت و مرا گیج و منگ برجا گذاشت. مدتی طول کشید تا بخود آمدم و به دنبالش از دالانها رد شدم و به حیاط بیرونی رسیدم. کارآگاه پلیس باز آمده بود و داشت با دایی حرف می زد. همه دور حیاط ایستاده بودند و آن دو را نگاه می کردند. من هم کنار زارع ایستادم تا ببینم موضوع چیست. کارآگاه به من و زارع نزدیک شد و گفت: از شما هم خواهش می‌کنم تا قبل از تموم شدن تحقیقات ما، از شهر خارج نشین.

معترضانه گفتم: ولی آقای پلیس ما مسافریم.

زارع با نوک کفشش آرام به پایم زد.

کارآگاه گفت: به هرحال این قضیه ممکنه خیلی جدی باشه. به نفع خودتونه اینجا بمونین.

در حالی که از اعتراض زارع حرصم گرفته بود، برای لجش دوباره به پلیس گفتم: یعنی چی آقا؟ به ما چه ربطی داره؟

پلیس گفت: همین که گفتم.

زارع دوباره به پایم زد. پلیس رو گرداند و رفت. همین که چند قدم دور شد، زارع با عصبانیت پرسید: معلوم هست چی میگی؟ اینا الان دنبال یه حرکت مشکوکن، اون وقت تو هی اعتراض کن!

_: شمام خوب تلافی می کنین! من یه ضربه زدم شما دوتا!

لبخندی پیروزمندانه زدم و از او دور شدم. به اتاق مشترکمان با مریم و نرگس برگشتم. مریم و نرگس هم آمدند. نرگس پریشانتر از قبل سعی داشت پسرش را بخواباند.

مریم با حرص به من گفت: آوین خیلی خودسر شدی!

_: یعنی چی خودسر شدم؟ به زور منو کشوندین اینجا که قاطی یه ماجرای جنایی بشم؟ بعد عمری اومدیم سفر، حالا اینجوری؟

_: ما نمی دونستیم اینجوری میشه!

_: آره نمی دونستین. ولی تو و زارع ننه بابا ی من نیستین که اینقدر به چپ چپ به راست راستم می کنین!

کیفم را برداشتم و محتویاتش را بررسی کردم. همه چی بود. موبایل و دوربینم را هم برداشتم. دوباره نگاهی به دوربین انداختم. شارژ داشت. با این حال باطریهای اضافه‌اش را هم برداشتم و از در بیرون رفتم.

مریم پرسید: حالا کجا میری؟

سر به زیر انداختم. خسته بودم و این‌ها رهایم نمی کردند. با احتیاط از حیاط بیرونی گذشتم تا بدون اینکه با زارع برخورد کنم، از در بیرون بروم. آنجا بود، ولی پشتش به در بود و فاصله اش زیاد. به سرعت از در خارج شدم و تا سر کوچه را دویدم. وقتی به کوچه ی اصلی رسیدم، خندیدم. احساس می کردم از قفس گریخته ام!

پارکینگ را راحت پیدا کردم. ولی مسئولش گفت باید قبض را نشان بدهم تا اجازه بدهد که ماشینم را بردارم! لعنتی!!! حالا زارع داشت به ریش من می خندید!!!

با عصبانیت گفتم: آقا این سوئیچو ببین! ماشین مال منه. این‌ام کارتش!

کارت را گرفت و با ماشین مطابقت داد. بعد گفت: ولی اگه اون آقا اومد...

_: اون آقا نمیاد. سوئیچ رو داده بودم بیاره پارکینگ، حالام بهم پس داده. میذاری برم یا نه؟

با تردید اجازه داد. اینقدر عصبانی بودم که سپرم را به در کوبیدم. خشمگین پیاده شدم. گوشه‌اش فرو رفته بود. لگدی به تایر زدم و دوباره سوار شدم.

دور میدان از پلیسهای نوروزی نقشه ی شهر و اماکن دیدنی را گرفتم و راه افتادم. از دو سه خانه ی قدیمی دیدن کردم و عکس گرفتم و یادداشت برداشتم. داشت هوا تاریک میشد. آدرس یک رستوران سنتی را گرفتم و رفتم تا غذای سبکی بخورم. نیم ساعتی گشتم تا رستوران را پیدا کردم. جای قشنگی بود. غذایش هم عالی بود. بازهم کلی از در و دیوار عکس گرفتم و شام خوردم و بیرون آمدم. همان اطراف یک عکاسی دیدم که می‌توانست عکسهایم را برایم روی سی دی بریزد. یک دختر خوش قیافه و خوشرو متصدی اش بود. کلی باهم رفیق شدیم. پشت کامپیوترش نشستیم و همه ی عکسها را تماشا کردیم و سر هر عکس بحث کردیم و خندیدیم. هرکدام را که نمی خواستم پاک کردم و بقیه را روی سی دی ریختم. پولش را دادم و بیرون آمدم. نگاهی به ساعت انداختم. حدود هشت بود. باید برمیگشتم. ولی کجا؟ تازه یادم آمد که هیچ نشانی ای ندارم!

موبایلم را درآوردم که به مریم زنگ بزنم، ولی باتری نداشت. شارژرش هم توی چمدانم بود. هرچه فکر می‌کردم شماره ی مریم را به خاطر نمی آوردم. همیشه با موبایل می گرفتم. شماره ی گلنوش را هم همینطور. خاله احتمالاً شماره ی مریم را داشت، ولی نمی خواستم به او زنگ بزنم. کلافه بودم. اسم مسافرخانه و پارکینگ را هم به خاطر نمی آوردم. وقتی بعد از کلی فکر کردن یادم آمد روی تابلو نوشته بود «مهمانپذیر گل گندم» تازه هیچ کمکی نکرد! هیچ‌کس جایی به این اسم نمی شناخت.

ناچار به دنبال پارکینگهای شهر راه افتادم. از هرکسی سراغ نزدیکترین پارکینگ را می‌گرفتم و می رفتم. ولی آن پارکینگ را پیدا نمی کردم. بیشتر از دو ساعت بود که داشتم می گشتم. خسته کلافه و عصبی بودم. گذشته از همه ی این‌ها ترسیده بودم. درست بود که دفاع شخصی می دانستم، ولی حالا که اینقدر خسته بودم چه کاری می‌توانستم بکنم؟ اگر دو نفر جلو می‌آمدند چه می کردم؟

ساعت نزدیک یازده شب بود که بالاخره پارکینگ را پیدا کردم، ولی درش بسته بود. مشتی روی فرمان کوبیدم. بالاخره گفتم: ماشین به درک! خودتو برسون خونه! بعد از چند دقیقه بالا پایین کردن خیابان، بالاخره پیاده شدم تا کوچه را پیدا کنم. وقتی تابلوی مهمانپذیر را دیدم، جان گرفتم و به طرف کوچه دویدم. هنوز توی خیابان بودم. نزدیکیهای کوچه زیر نور چراغ خیابان هیکل آشنایی را تشخیص دادم. از خستگی زمین افتادم و داد زدم: حامد!!!!

به طرفم دوید و جلوی پایم زانو زد. با عصبانیت پرسید: معلوم هست کجایی؟

نالیدم: گم شده بودم!

_: اونوقت بگو تو بدبینی! شکاکی! گیر الکی میدی! هزار بار مردم و زنده شدم. سه ساعته اینجا وایسادم و دارم فکر می‌کنم برم بیمارستانا رو بگردم، ولی دلم نیومد. هی گفتم برمیگرده!

داد میزد و من گریه می کردم. یک نفر از پشت سرش گفت: بسه دیگه آقای زارع. حالش خوب نیست، اذیت نکن.

رو گرداند و نگاهی به مردی که پشت سرش بود، انداخت. من هم سر بلند کردم و از پشت پرده ی اشک جوانک لاغراندام قدبلندی را دیدم که نمی شناختم. زارع برخاست و گفت: بلند شو.

هنوز چهار دست و پا روی زمین بودم. واقعاً توان برخاستن نداشتم. بالاخره گفتم: برو. هروقت تونستم بلند شم، میام.

زیر بازویم را گرفت و بالا کشید. شاخه ی درخت کنار پیاده رو را گرفتم که دوباره نیفتم. هنوز می لرزیدم و ضربانم بالا بود. نالیدم: ولم کن. دردم میاد.

مرد همراهش ضربه‌ای به شانه اش زد و گفت: آزار داری مرد؟ ولش کن!

رهایم کرد. هنوز خشمگین نگاهم می کرد. نمی‌توانستم خودم را نگه دارم. به شاخه ی درخت آویزان شدم. از اینکه اینقدر مقابلش خوار شده بودم عصبانی بودم. از اینکه آن غریبه همراهش بود، ناراحت شدم.

زارع بالاخره به آرامی پرسید: ماشینت کجاست؟

به تنه ی درخت تکیه دادم و گفتم: یه جایی پارکش کردم. اون طرف.

با دست به انتهای پیاده رو اشاره کردم. کیفم را که روی شانه ام سنگینی می‌کرد به طرفش گرفتم و گفتم: سوئیچ تو کیفمه.

کیف را به سرعت گرفت و تویش را گشت. سوئیچ را برداشت و دوباره به طرفم گرفت. بیحال نگاهش کردم. مرد غریبه کیف را گرفت. زارع دوان دوان رفت. نگاهی نامطمئن به غریبه انداختم. قدش خیلی بلند بود. چطور دلش آمد مرا با او تنها بگذارد؟! خسته‌تر از آن بودم که حتی بترسم. کنار تنه ی درخت لغزیدم و پایین آمدم.

مرد غریبه پرسید: کمکی از عهده ی من برمیاد؟

_: شما کی هستین؟

_: اسمم ارسلانه.

سری به تأیید تکان دادم و خواب آلود به روبرویم نگاه کردم. زارع با ماشین رسید. به هیچ کدامشان اجازه ندادم جلو بیایند. با کمک درخت برخاستم. حالم کمی بهتر شده بود. غریبه در ماشین را برایم باز کرد و نگه داشت. سوار شدم. زارع گفت: معذرت می خوام سرت داد زدم. باور کن بریده بودم.

با لبخند کمرنگی نگاهش کردم. دلم برایش تنگ شده بود.