نمای وبلاگ پروژه پرماجرا (5) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (5)

شنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 06:15 ب.ظ

سلام سلام سلام!

خوب و خوش و سلامتین انشااله ؟ منم خدا رو شکر خوبم.

اینم یه قسمت کاری باری هشت صفحه ای! امیدوارم خوشتون بیاد.


پ.ن میشه لطفاً نفری یه صلوات بفرستین من همت کنم به خیاطیام برسم؟ خیلی زیادن!


دوباره بعداً نوشت برای اونایی که اصلاحات پست قبل رو ندیدن. پست قبل یک صفحه اش اشتباهاً کپی نشده بود، بعداً اضافه کردم. اگر خواستین یه نگاهی بندازین. 


صبح روز بعد همین که توی دانشگاه مریم را دیدم، گفتم: جلو نیا، گازت می گیرم!!! یعنی چی رفتی شکایت منو به خاله‌ام کردی؟

گلنوش گفت: پیشنهاد من بود. چون از هیچ راه دیگه ای راضی نمی شدی. چند ساله مسافرت نرفتی بچه؟ می پوسی تو اون خونه. تو برای مراقبت از مادربزرگت احتیاج به انرژی و روحیه داری. باید به خودت برسی تا بتونی به اون برسی. یه کم زنده باش، زندگی کن، فقط به خاطر اون.

مریم تأیید کرد: راست میگه. یه نگاه به خودت بنداز. شدی آدم آهنی. خونه دانشگاه خونه دکتر خونه دانشگاه! آخر تفریحم خرید اونم از سوپر و نونوای سر کوچه! یه نگاه به ریختت بنداز! اگه خاله‌ات به زور واست لباس نخره، تو خودت عمراً بری دنبالش! باز خدا رو شکر سلیقه ی خاله‌ات خوبه! والا نمیشد تو روت نگاه کرد!

گیج و مبهوت نگاهشان کردم. حرفهایی می‌زدند که من هیچ وقت فکرشان را نکرده بودم. درست بود. دنیای من با آن‌ها خیلی فرق داشت. ولی من این تفاوت را پذیرفته بودم و راضی بودم.

مریم دست دور شانه هایم انداخت و دوستانه گفت: آوین جان، عزیز من، چرا نمی خوای مثل بقیه زندگی کنی؟ تو هم به اندازه ی همه حق زندگی داری.

با صدای تک سرفه و سلامی، هر سه برگشتیم. سهرابی و زارع بودند. ناگهان گل از گلم شکفت و با خوشحالی به زارع گفتم: سلام! حال پدرتون بهتره؟

_: سلام. خدا رو شکر خیلی بهترن. دیروز عصر بعد از رفتن شما آوردنشون تو بخش.

آهی از سر آسودگی کشیدم و زمزمه کردم: خدا رو شکر.

سهرابی با کمی تعجب پرسید: نسبتی باهم دارین؟

مریم گفت: آره منم داشتم به همین فکر می کردم.

زارع نگاهی به من کرد و گفت: نه.

سر به زیر انداختم و گفتم: من از اون بیمارستان و از اون بخش سی سی یو خاطرات خیلی تلخی دارم.

گلنوش دست روی شانه ام گذاشت. اما من عقب کشیدم و به سرعت پرسیدم: خب برنامتون همون دومه؟ من باید حداکثر عصر روز ششم خونه باشم.

سهرابی گفت: اه شما هم میاین؟ چه خوب! بله همون دومه. زنگ زدم دو تا اتاق دیگه هم رزرو کردم.

رو به گلنوش پرسید: شما با همسرتون صحبت کردین؟

گلنوش با خوشحالی گفت: بله میاد!

_: بسیار خب. به هر حال اتاقتون حاضره. و اگر همه موافق باشن، صبح زود راه بیفتیم.

با تردید پرسیدم: مثلاً چه ساعتی؟

_: من که میگم هرچه زودتر بهتر. ولی هرجور شما راحتین.

گفتم: چهار صبح خوبه؟ اینجوری روزمونو از دست نمیدیم.

گلنوش گفت: نهههه! من و پیمان نمی تونیم. چه فایده داره به اون زودی بریم، بعد اونجا برسیم خسته... به هر حال روزمونو از دست میدیم. ولی چه کاریه؟ خب تو تخت خودمون می خوابیم بعد میریم.

گفتم: بسیار خب. من تابع جمعم. ولی من که فرقی برام نمی کنه. به هرحال وقتی هیجان دارم نمی خوابم.

گلنوش سر شانه ام زد و با خنده گفت: طفلکی من! اینقدر سفر نرفته که هیجان‌زده شده!

با عصبانیت دستش را پس زدم و گفتم: میشه بسه؟

زارع گفت: ربطی به سفر رفتن یا نرفتن نداره. منم خوابم نمی بره. اتفاقاً سفرم زیاد میرم.

مریم گفت: منم فکر می‌کنم بهتره زود راه بیفتیم. فقط آوین جون متاسفم! من تمام راه رو می خوابم.

_: اگه صدای موزیک من مزاحمت نمیشه، اشکالی نداره.

_: نه عزیزم راحت باش.

سهرابی که کمی خنده‌اش گرفته بود، به گلنوش گفت: چهار به دو! ما بردیم!

گلنوش آهی کشید و گفت: باشه. به پیمان میگم.

سهرابی گفت: پس ساعت چهار روز دوم، اول جاده ی کمربندی.

سری به تأیید تکان دادم و رو به مریم گفتم: تو می تونی شب بیای خونه ی ما بخوابی، کله سحر اهل خونتونو بیدار نکنیم. مامان بزرگ من که اون ساعت بیداره.

مریم گفت: آره میشه. آخر شب میام اونجا.

قرارها گذاشته شد.


عید نوروز از راه رسید. روز اول مامان بزرگ، به عنوان بزرگ فامیل، صبح تا شب مهمان داشت. تمام مدت مشغول پذیرایی بودم. آخر شب بود که آخرین مهمانها رفتند و مریم هم با چمدانش از راه رسید. قبل از اینکه بخوابیم، با هم چمدان مرا آماده کردیم و وسایل را توی ماشین گذاشتیم. مامان بزرگ هم کلی خوراکی برای توی راهمان حاضر کرد و ده بار سفارش کرد که حتماً صبح از توی یخچال برشان داریم.

صبح هم یک یخدان برایمان آماده کرد و خوراکی ها را در آن چید. دو تا فلاسک آب جوش و فنجانها را هم همراهمان کرد. تمام صندلی عقب پر از خوراکی شده بود! مریم با حیرت گفت: آخه این همه رو ما کی می خوایم بخوریم؟!!!

_: اصلاً مهم نیست که می تونیم بخوریم یا نه. مهم آینه مامان بزرگ فکر می کنه اینا باید همراه من باشن. منم میگم چشم. چرا ناراحتش کنم؟

سری به تأیید تکان داد و گفت: هوم. باشه.

نزدیک ساعت چهار از زیر قرآن مادربزرگ رد شدیم و راه افتادیم. خیابانها خلوت و تاریک بود. خیلی زود به کمربندی رسیدیم. سهرابی و زارع منتظرمان بودند. آن‌ها هم تازه رسیده بودند. چهارتایی پیاده شدیم. مریم پرسید: به گلنوش زنگ بزنم؟

گفتم: آره زنگ بزن بیدارش کن. من دارم یخ می زنم.

زارع گفت: بشینین تو ماشین.

بعد رو به سهرابی کرد و پرسید: تو راه سوپری باز ندیدی؟

مریم در حالی که گوشی به دست، منتظر جواب گلنوش بود، گفت: خوردنی اگه می خواین عقب ماشین آوین هست. جان من تعارف نکنین که ما محاله بتونیم این همه بخوریم.

زارع نگاهی به من انداخت و گفت: فقط یه لقمه. معده‌ام داره می سوزه.

در عقب را باز کردم و گفتم: اگه فقط یه لقمه بخورین بهمون ظلم کردین! نه تو رو خدا یه نگاهی اینجا بندازین.

زارع جلو آمد و با دیدن آن همه خوراکی خندید. یخدان را جلو کشیدم و گفتم: از خودتون پذیرایی کنین. آقای سهرابی شما هم بفرمایین. اون فلاسک کوچیکه توش چاییه. بزرگه آبجوش. کافی میکس و قندم تو اون ظرفه.

زارع همه را روی کاپوت ماشینم چید. طوری که خودمم که صبحانه نخورده بودم و به مامان بزرگ قول داده بودم، تو راه بخورم هوسم شد! چهارتایی صبحانه ی مفصلی خوردیم.

ساعت چهار و نیم گذشته بود که گلنوش و پیمان هم بالاخره رسیدند و راه افتادیم. نیم ساعت بعد هم برای نماز توقف کردیم و بعد دوباره راه افتادیم. دفعه ی اولم بود که آن ساعت رانندگی می کردم. توی جاده هم که هیچ وقت رانندگی نکرده بودم. گیج می زدم. پیمان جلو می‌رفت و سهرابی وسط و من هم سعی می‌کردم عقب نمانم. ولی واقعاً نمیشد. هم خوابم گرفته بود و هم با آن سرعت و تسلط نمی‌توانستم برانم. بالاخره هم عقب ماندم. مریم خواب بود. ضبط را خاموش کرده بودم و ششدانگ حواسم به جاده بود. می‌ترسیدم خیلی دور شده باشند. اعصابم خورد شده بود. یک بار خواستم سبقت بگیرم، اما بوق بلند کامیونی که از روبرو می آمد، زهره ام را آب کرد! بالاخره هم یک پارکینگ دیدم و زدم کنار. سرم را روی فرمان گذاشتم. هنوز قلبم داشت از صدای بوق کامیون تند میزد. نمی‌فهمیدم من که دو سه سال بود توی شهر رانندگی می کردم، حالا چرا اینقدر ترسیده بودم!

با صدای زنگ موبایل مریم از جا پریدم. غریدم: لعنتی!

مریم خواب آلود سر برداشت. نگاهی به من انداخت و پرسید: چرا وایسادی؟

جوابش را ندادم. گوشی اش را جواب داد. نگاهی به ساعت انداختم. شش بود. دوباره سرم را روی فرمان گذاشتم. مریم داشت با گلنوش حرف می‌زد و توضیح می‌داد که حالمان خوب است. یک نفر به شیشه ام زد. با بی حالی سر بلند کردم. زارع بود. در را باز کردم و پیاده شدم. به ماشین تکیه دادم و خسته نگاهش کردم. پرسید: اتفاقی افتاده؟

به آرامی با لحنی تمسخرآمیز گفتم: آره یه اتفاق موحش! یه کامیون بوق زد ترسیدم!

سهرابی هم کنار ماشینش ایستاده بود. پیمان و گلنوش هم رسیدند. مریم هم پیاده شد. سهرابی جلو آمد و گفت: شما چرا عقب موندین؟ لطفاً یه شماره تلفن به ما بدین راحتتر همدیگه رو پیدا کنیم.

منگ نگاهش کردم و گفتم: آقا من کم آوردم. نمی تونم برونم.

مریم گفت: اه آوین مسخره کردی؟ اون سوئیچو بده به من.

_: عمراً! من جونمو دوست دارم. حوصله ی ژانگولر بازیای تو رو ندارم.

_: یعنی آدم باید مثل تو اینقدر ترسو باشه که عمراً نتونه از بیست تا بیشتر برونه؟!

زارع دست دراز کرد و مودبانه پرسید: به من اجازه میدین؟

سوئیچ را توی دستش گذاشتم. پیمان که تا حالا ساکت نگاهمان می کرد، خندید و گفت: بعضیا نخ میدن، بعضیام سوئیچ!

من و زارع با تعجب برگشتیم نگاهش کردیم. زارع با اخم پرسید: منظور؟

گلنوش خندید و گفت: هیچی یاد اون روز بارونی افتادیم که شما آوینو رسوندین. آغا بریم!

و خودش به طرف ماشین پیمان برگشت. زارع با حرص نفسش را بیرون داد و به بیابان نگاه کرد. سهرابی سر شانه اش زد و گفت: حرص نخور پسر. همش سه روزه.

چند قدم دور شدم و به مریم گفتم: همه ی این آتیشا از گور تو بلند میشه!

مریم گفت: ای بابا اعصابمونو بهم نریز اول راهی! پیمانو که میشناسی. رله! هرچی سر زبونش بیاد میگه. برو خدا رو شکر کن که زارع عاقلتر از این حرفاست که به روت بیاره.

_: اصلاً اینا که می خواستن برن ماه عسل، واسه چی با ما اومدن؟

_: تو که میدونی گلنوش بدون پیمان میمیره.

_: حیف گلنوش واسه این!

پیمان داد زد: نمیریم؟

زارع نگاهی به من و مریم که پشت ماشین خلوت کرده بودیم انداخت. سهرابی گفت: خانم صراحی شما با من میاین؟

مریم نگاهی به من انداخت. شانه ای بالا انداختم. مریم کیفش را از توی ماشین برداشت و رفت. صندلی پشت راننده را کمی خالی کردم و خوراکی ها را مرتب کردم. مقداری هم به مریم و گلنوش دادم. حتی از فکر اینکه دارم به پیمان تعارف می‌کنم لجم می گرفت. ولی سعی کردم دیگر فکر نکنم و سوار شوم. زارع هم سوار شد. پشت سرش نشستم و گوشیهای ام پی تری را توی گوشهایم گذاشتم. صدایش را بلند کردم تا فکرهایم را در صدایش گم کنم.

بعد از چند دقیقه از آن همه صدا حوصله ام سر رفت. گوشی ها را بیرون کشیدم و ام پی تری را توی کیفم انداختم. اخم آلود به بیابان چشم دوختم.

زارع با لحنی که بوی طنز میداد، پرسید: هنوزم عصبانی هستین؟ می خواین بپیچم جلوش حالشو بگیرم؟

به تلخی گفتم: نه مرسی. من جونمو دوست دارم.

بعد از چند لحظه پرسیدم: اصلاً چرا اون باید جلو بره؟

با لبخند گفت: چه فرقی می کنه؟ اگه اینجوری حس ریاستش ارضاء میشه بذار جلو بره.

_: هی میگم نمی خوام بیام، هی میگن نه باید بیای. هی میرن واسطه میشن به خاله پیغوم میدن، که چی؟ حالا اگه من می موندم خونه بعداً کارای تایپ و ادیت رو می کردم، به کجای دنیا برمی خورد؟

_: این رفیقایی که من دیدم، بدون شما روزشون شب نمیشه. مگه بده؟

_: آره بده. از انحصارطلبی بدم میاد. از این یارو هم بدم میاد. اصلاً من اعصاب ندارم!

سرم را تا روی زانوهایم خم کردم و بین دستهایم گرفتم.

_: خانم مهرنیا... حالا که اومدی. سعی کن خوش بگذرونی.

بدون این سر بلند کنم، پرسیدم: آخه چه جوری؟ با این مریم که دائم داره راهنماییم می کنه که باید چکار کنم، یا با اون پیمان که رابرا متلک میگه، یا اون گلنوش که هیچ اراده ای از خودش نداره و تمام مدت چشمش به دهن پیمان جونشه و بعدم مریم!

_: با هیچ کدوم. شما خودت به خاطر خودت خوش باش. اگر بی اراده بودن بده، چرا ارادتو نشون نمیدی؟ شما دارین میرین سفر برای تحقیق، برای تفریح، برای استراحت. هم سفریها هم اگر مثل من اعصابتونو بهم میریزن، قابل نیستن. شما به کار خودتون برسین.

کمی سرم را بالا آوردم و متفکرانه گفتم: شما اعصاب منو بهم نمی ریزین.

_: جای شکرش باقیه!

به عقب تکیه دادم و دوباره از پنجره به بیرون خیره شدم. بعد از چند لحظه گفت: به بابا گفتم اومدین عیادتش. خیلی دلش می‌خواست ببینتتون.

_: ممنون. مرخص شدن؟

_: آره پریروز صبح دیگه دکتر اجازه داد بیاد خونه. خدا رو شکر عید رو دور هم بودیم.

_: خدا رو شکر.

_: چند تا خواهربرادر دارین خانم مهرنیا؟

در حالی که از یادآوریش بغض به گلویم پنجه می انداخت، گفتم: من فقط یه برادر دوقلو داشتم که وقت تولدمون همراه مادرم فوت کرد.

_: آه متاسفم. ببخشید که پرسیدم.

_: خواهش می کنم.

بغضم را با یک لقمه نان فرو دادم و سعی کردم دوباره عادی باشم. خیلی معمولی پرسیدم: شما چند تا خواهر برادرین؟

با کمی ناراحتی گفت: هفت تا. من کوچیکه ام.

با تعجب خندیدم و گفتم: اوه عالیه! حتماً بچگی تون تو خونه خیلی خوش می گذشت!

از یادآوریش لبخندی زد و گفت: آتیش می سوزوندیم! بیچاره مامانم.

لبخندی زدم و پرسیدم: چند تا خواهر چند تا برادر؟

_: سه تا برادر دارم. سه تا خواهر. با خواهر کوچیکه و برادر بزرگه از همه بیشتر جورم.

_: چند تاشون ازدواج کردن؟

_: تقریباً همه شون. خواهر کوچیکه عقد کرده است. عروسی شون تابستونه. احمد برادر کوچیکم هم نامزد داره.

با شوق گفتم: پس حتماً یه عالمه خواهرزاده برادرزاده دارین.

_: هشت تا.

_: دردونه تون کدومشونه؟

_: دخترکوچیکه ی محمد... برادر بزرگم.

_: اسمش چیه؟

دستی به سرش کشید. نگاهی خجول از توی آینه به من انداخت و گفت: اگه منم نمیرم تو لیست سیاهتون...

دوباره چشم به جاده دوخت. نفسی عمیق کشید و گفت: آوین.

با تعجب پرسیدم: این معنی خاصی داره؟

_: نه. محمد دو تا پسر داره. آرش و آرین. آوین که دنیا اومد دنبال یه اسم قشنگ با آ می گشتن. منم سر کلاس تو حضور غیاب اسمتونو شنیده بودم. از آهنگش خوشم میومد. گشتم معنیشو پیدا کردم و بهشون پیشنهاد دادم.

سر به زیر انداختم و جوابی ندادم.

بعد از چند لحظه گفت: الان دو سالشه.

گوشی اش را روشن کرد و بدون آنکه چشم از جاده بردارد آن را به طرفم گرفت. از دستش گرفتم. عکس بک گراندش بود. یک دختر بچه ی خوشگل با موهای حلقه حلقه و چشمهای گرد فندقی و لپهای تپل خوردنی!

بی اراده گفتم: وووووووووی این چه خوردنیه!!

لبخندی زد و گفت: اگه محراب کتکم نمی‌زد با خودم میاوردمش!

_: ای جااان! کاش میاوردین!

_: مامان باباش رفتن کیش. پسرا رو بردن. ولی آوین پیش مامانم بود.

_: اووووخی!!! خیلی دلم می خواد ببینمش!

_: حتماً.


نگاهی به جلو انداختم. زارع گفت: بچه‌ها مثل اینکه وایسادن.

پیاده شدیم. کنار یک مسجد بودند. گلنوش حالش بهم خورده بود و رفته بود آبی به صورتش بزند. سهرابی و پیمان سر موضوعی که نمی شنیدم چی بود، بحث می کردند. مریم راه می‌رفت و با موبایلش حرف میزد. زارع هم کنار ماشین ایستاده بود و دست و پای خشک شده اش را می کشید.

فنجان تمیزی برداشتم و از پشت سرش پرسیدم: آقای زارع، چایی یا قهوه؟

برگشت. چند لحظه نگاهم کرد و بعد با لبخند گفت: اومممم.... چی بخوریم؟ چایی صبح خوردم. قهوه!

دو فنجان قهوه آماده کردم و روی سقف ماشین گذاشتم. سهرابی جلو آمد و گفت: داشتیم؟ حالا دیگه تنها خوری می کنین؟

فنجانم را به طرفش هل دادم و گفتم: بفرمایین.

_: نه این مال خودتونه. من یکی دیگه می خورم.

_: نه شما بفرمایید. من ازش نخوردم.

_: خب اشکالی نداره. من خودم میریزم.

اعتراف کردم: آخه فنجون تمیز نداریم. باید برم بشورم.

زارع گفت: تنبیه آدم پررو آینه که خودش بره فنجونا رو بشوره.

سهرابی گفت: پررو خودتی. ولی برای اثبات جوانمردی میشورم.

زارع تو ماشین خم شد و چهار فنجان کثیف را برداشت و به طرف او گرفت. گفت: بفرمایید رادمرد محترم! تو بشور اصلاً جنتلمنی تو!

مریم جلو آمد و گفت: اه منم قهوه می خوام!

سهرابی هم سریع فنجانها را روی کاپوت ماشین جلوی مریم چید و گفت: فنجون تمیز نداریم!

زارع با ابروهای بالارفته گفت: ای مردسالار عوضی!

سهرابی گفت: زز جان خودت بشور!

چهارتایی خندیدیم. فکر کردم اگر این حرف را پیمان زده بود، از عصبانیت منفجر میشدم!

پیمان هم با گلنوش از راه رسیدند. از دور صدا زد: برای ما هم بریزین!

حرصم گرفت. رو گرداندم و زیر لب غریدم: برای تو یکی نمی خوام بریزم.

فقط زارع شنید که خندید و گفت: سخت نگیر. قهوه تو بخور.

سهرابی فنجانها را به طرف پیمان گرفت و گفت: فنجونای کثیف دست تو رو می بوسه.

پیمان با اخم گفت: چرا من؟

گلنوش گفت: من می شورم.

پیمان گفت: نه عزیزم تو حالت خوب نیست.

سهرابی گفت: اککهی ظهر شد!

یک فنجان را برداشت و رفت. مریم هم یکی دیگر برداشت و به دنبالش رفت. بالاخره پیمان هم دو فنجان آخر را برداشت. زارع پوزخندی زد و سر به زیر انداخت. بعد چرخید و مثل من به ماشین تکیه داد و فنجان خودش را به لب برد.

پرسیدم: بازم از آوین عکس دارین؟

با لبخند گوشی را از توی جیبش درآورد که همان موقع زنگ زد. جواب داد: مامان سلام.

اما چند لحظه بعد به پهنای صورتش خندید و گفت: سلام عمو! قربونت برم!____ جون عمو؟___ چی؟ ____ آخ!! من که نمی‌فهمم چی میگی! ____ جونم... آره. هرچی تو بگی! ____ سلام! ____ خوبم. شما خوبین؟ _____ چی میگه این دختر؟

خندید و گفت: چشم!

بعد نگاهی به اطراف انداخت و گفت: هنوز نزدیک  دویست کیلومتر مونده. سرعتمونم زیاد نیست. شاید تا ظهر طول بکشه. شما نگران نباشین.

خاله هم همان موقع به من زنگ زد و همان توضیحات زارع را دادم. هنوز داشتم حرف می‌زدم که زارع حرفش تمام شد. از توی گوشیش عکسهای آوین را پیدا کرد و گوشی را دستم داد. در این بین بقیه از شستن فنجانها فارغ شده بودند و داشتند به نوبت برای خودشان قهوه و چای می ریختند. شروع به گشتن توی پوشه ی عکسهای خواهرزاده برادرزاده های زارع کردم، که بعضاً بقیه ی خانواده اش هم در عکسها بودند. یکی یکی را معرفی می کرد.

عکسها که تمام شد، سر بلند کرد و گفت: آقایون خانما اگه تغذیه تون تموم شد، بریم.

این بار خودم فنجانها را شستم و بعد راه افتادیم.