X
تبلیغات
رایتل

پروژه پرماجرا (1)

شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 12:51 ب.ظ

سلام علیکم!

حال همگی خوبه انشااله؟ آخر هفته خوش گذشته؟ منم خوبم. آخر هفته ام با مهمونی دادن و مهمونی رفتن گذشت. خوب بود خدا رو شکر.



الهام جان ناگهان نتیجه گرفت که داستان خاطرت خوش باد به پایان رسید! از اولم گفتم یه داستان ساده ی بدون فراز و نشیبه، تا وقتی که سوژه ای که تو ذهنم بود پخته بشه. خب هانیه هم عاشق شد و کدبانو شد و همه چی به خیر گذشت. و حالا داستان جدید که امیدوارم جالب باشه. این قسمت خیلی بلند نیست. از صبح تا حالا داشتم اسم پیدا می کردم و دایالوگها رو بالا پایین می کردم، تا شخصیتا برای خودم جا بیفتن و باهاشون آشنا بشم. انشااله زود و با دست پر برمی گردم.


بعداً نوشت: با این پایان ناگهانی داستان قبلی به پیشنهاد نرگس جون، اسم داستان قبلی به اولین بوسه تغییر یافت!




پروژه پر ماجرا


آن روز یک بعدازظهر ملایم اواخر اسفند بود. استاد بعد از درس، شروع به تعیین پروژه های تحقیقاتی مان کرد. بعضیها خودشان پیشنهادی داده بودند و بقیه را استاد تعیین می کرد. با آن صدای یکنواخت استاد، هوای مست کننده ای که بوی بهار میداد و بالاخره کمبود خواب شبهای گذشته‌ام به زحمت چشمانم را باز نگه می داشتم. گروه‌ها و پروژه ها یکی یکی معین می شدند. خواب آلود نگاهی به مریم و گلنوش انداختم و گفتم: خدا کنه پروژه مون خیلی سخت نباشه.

مریم لب برچید و گفت: من از اولش گفتم خودمون یه فکری بکنیم. الان معلوم نیست چی بهمون برسه!

گلنوش پیشنهاد کرد: تحقیق در مورد معماری غارهای دستکند!

غرغرکنان گفتم: بلند نگو، استاد همینو میگیره، میگه برین دنبالش.

گلنوش گفت: جالبه که! یه سر میریم میمند.

همانطور که خمار به استاد چشم دوخته بودم. از بین لبهای نیمه بازم گفتم: تو برو. خوش بگذره.

مریم نگاهی به ما کرد و گفت: دارم کم کم استرس می گیرم. همه تکلیفشون معلوم شد غیر از ما.

آهی کشیدم و زمزمه کردم: چه فرقی می کنه اول بگه یا آخر؟

مریم که داشت با ناراحتی کاغذی را خط خطی می کرد، گفت: می‌ترسم یادش رفته باشه.

گلنوش گفت: خب اینکه ترس نداره. بدون پروژه حالی به هولی! آخر ترمم میگیم استاد به ما پروژه نداده بودین.

از گوشه ی چشم نگاهش کردم و گفتم: یه یه یه... اون وقت نمره ی پروژه رو از کجا میاری؟ اگه نگفت، خودمون بهش می گیم.

مریم همانطور که سرش روی کاغذش بود، غرید: یه دقه ساکت باشین، ببینم بالاخره به ما می رسه یا نه؟

گلنوش گفت: اگه یادش رفت من پیشنهاد غارهای دستکند رو میدم ها!

با نوک کفش ورزشی ام به پایش زدم و گفتم: برو بابا تو ام!


استاد گفت: آقای سهرابی هم به پیشنهاد خودشون در مورد بناهای تاریخی یزد تحقیق می کنن. امیدوارم حرف تازه‌ای برای گفتن داشته باشید آقای سهرابی.

سهرابی گفت: الان که ندارم استاد. ولی حتماً پیدا می کنم.

استاد دستی به ریش پروفسوری اش کشید و گفت: انشااله. و هم گروه‌های شما...

سهرابی با حرکتی نمایشی دست دور گردن کناری اش که بهترین دوستش بود انداخت و با چشم و آبرو هم به او اشاره کرد.

استاد لبخندی زد و گفت: بسیار خب. آقای زارع هم با شما و خانمها...

نگاهی به دور کلاس انداخت. فقط ما سه نفر مانده بودیم که انتهای کلاس کنار هم نشسته بودیم. استاد نگاهش روی ما ثابت ماند و گفت: شما که پیشنهادی نداشتید.

گلنوش گفت: استاد... من...

نیشگون محکمی از پهلویش گرفتم که لحظه‌ای نفسش بند آمد.

استاد پرسید: بله؟

گلنوش نفسی کشید. از گوشه ی چشم نگاهی به من انداخت و گفت: نه استاد. ما هیچ نظری نداریم.

استاد نگاهی به پسرها انداخت و گفت: پس اگر موافق باشید، با آقایون همکاری کنید.

مریم که هنوز سرش پایین بود و کاغذش را خط خطی می کرد، بلند گفت: شرمنده استاد، من مخالفم. از این بابا خوشم نمیاد.

متعجب و عصبانی زمزمه کردم: این چه طرز حرف زدنه مریم؟

مریم سر بلند کرد و با نگرانی به من نگاه کرد. زیر لب پرسید: بلند گفتم؟

آهی کشیدم و رو گرداندم. کلاس منفجر شد از خنده.

استاد گفت: هرطور میلتونه. پس لطفاً باهم صحبت کنین و حداکثر تا پس فردا موضوع موردنظرتونو پیشنهاد بدین.

سهرابی گفت: د نه استاد!!! اگر خانوما نباشن، پس کی گزارش بنویسه؟ نه اصلاً زشت نیست ما دو تا گزارش بنویسیم؟ مردی گفتن، زنی گفتن!!

مریم این بار واقعاً عصبانی شد و گفت: استاد ایشون داره به شخصیت ما توهین می کنه!

استاد رو به‌ سهرابی کرد و گفت: درسته. خواهش می‌کنم از خانم عذرخواهی کنین.

سهرابی سرش را خاراند و گفت: ولی استاد...

نگاهی به استاد کرد. نگاه استاد جدی و تیره بود. نه راه پس داشت نه راه پیش. وسط ترم و چپ افتادن با استاد، اصلاً به صرفه نبود؛ از آن طرف هم دست گرفتن بچه‌ها سر عذرخواهیش وسط کلاس، خودش مقوله ای بود قابل بحث!

بالاخره نمره ی قبولی را ترجیح داد و با بی میلی از جا برخاست. گوشه چشمی به مریم انداخت و گفت: من معذرت می خوام خانوم.

مریم سری تکان داد و حرفی نزد. استاد ختم کلاس را اعلام کرد و بیرون آمدیم.