X
تبلیغات
نماشا
رایتل

اولین بوسه (8)

دوشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 05:26 ب.ظ

سلااااااااام

خوبین؟ من که خوبم. مهمترین دلیلشم اینه که برای بار هزارم بهم ثابت شد یه عالمه دوست خوب دارم که همه جوره همراهمن 


اینم از قسمت بعدی. امیدوارم خوشتون بیاد 



آقای سکته کرده! بعد از نوشتن آخرین جمله، دفترم را گرفت و گفت: بریم فیلم ببینیم!

چشمهایم را گرد کردم و گفتم: همون فیلم وحشتناک؟ نه مرسی!

_: همش که ترسناک نیست. بچه‌ها خیلی تعریفشو کردن!

_: خب این نظر دوستاته.

بازویم را گرفت و گفت: همین یه دفعه! هرجا ترسیدی نگاه نکن.

_: چه کاریه؟ من همین جا می مونم، شما هم تو اون اتاق فیلمتو ببین.

_: باز میگه شما!!! پاشو دیگه! چقدر می‌خوابی! زخم بستر گرفتی!

_: هی از زخم بستر یاد همستر افتادم!

_: چه ربطی داشت؟

_: خب تلفظشون شبیهه دیگه! من می تونم یه همستر داشته باشم؟

چند لحظه عاقل اندر سفیه نگاهم کرد. بالاخره دوباره بازویم را کشید و گفت: باشه. همسترم می خریم. حالا بیا.

_: نه من وعده سر خرمن نمی خوام. می خریم؟

_: فعلاً که رئیس تویی! باشه عصر میریم می خریم.

_: جدی میگی؟

_: مگه من با تو شوخی دارم؟

_: هوراااااااااااا!!!

_: شرط داره.

_: باید فیلمو ببینم؟ باشه.

به گونه اش اشاره کرد و گفت: اول اینجا رو ببو س، بعد فیلم رو می بینیم، بعد میریم همستر می خریم.

نگاهی خجالت زده به گونه اش انداختم. اول نیم خیز شدم. بعد دوباره نشستم و گفتم: حالا خیلی هم... همستر دوست ندارم.

از جا برخاست و در حالی که از اتاق بیرون می‌رفت گفت: اونی که خیلی دوست نداری همسره نه همستر!

از پشت سر نگاهش کردم. حقیقت خیلی تلخ بود!

صدای فیلمش را می شنیدم. صداهای ترسناکی که باعث شد دراز بکشم و بالش را روی سرم بگذارم تا کمتر بشنوم. چند دقیقه بعد دوباره آمد و لبه ی تخت نشست. بالش را آرام از روی سرم برداشت و گفت: پاشو. خاموشش کردم.

نشستم. نگاهش نمی کردم. به دیوار تکیه داد. زانوهایش را بالا آورد و بالش را روی پاهایش گذاشت. تلخ و گرفته به روبرو خیره شد. بالاخره آرام گفت: معذرت می خوام. من واقعاً فکر می‌کردم یه کم که فیلم رو ببینی، خوشت میاد.

همانطور که با لحاف بازی کردم، گفتم: مهم نیست.

چشمم به ساعت پشت دستش افتاد. چقدر به دستش می‌آمد و چقدر دوستش داشتم! یاد روزی که آن را پشت ویترین دیده بودم، افتادم. با مامان رفته بودیم خرید. دم ظهر بود. خسته شده بودم و مقصدمان هم خانه ی خاله فرح بود. داشتم دنبال مامان لخ لخ کنان می‌رفتم که ناگهان جلوی ساعت فروشی ایستادم. با هیجان گفتم: وای مامان نگاه کن! چه ساعت خوشگلی!!! بیا برای تولد بابا بخریم!

مامان جلو آمد. نگاهی به ساعت انداخت و گفت: آره قشنگه. می خریم.

رفتیم تو مغازه و خریدیم. فروشنده پرسید: کادوش کنم؟

جیغ جیغ کنان گفتم: بله لطفاً خیلی خوشگل کادوش کنین!

و الحق بسته بندیش واقعاً زیبا بود. وقتی بیرون آمدیم، مامان آن را دستم داد و گفت: بابات سه چهار تا ساعت داره. از این مدلام خوشش نمیاد. بدش به سعید.

_: مامااااان!!! من نمی خوام بدمش به سعید.

_: چرا نه؟ داریم اونجا. بده بهش.

_: آخه به چه مناسبتی؟

_: مناسبت نمی خواد. هدیه دادن باعث ایجاد مَحبت میشه؛ تازه بدون مناسبتش خوشحال کننده تره!

کلافه گفتم: ولی من اصلاً دلم نمی خواد سعید رو سورپریز کنم!

_: من نمی‌فهمم چه لجی داری باهاش! تو این ساعت رو بهش هدیه میدی.

_: نمیشه بریم پسش بدیم؟

_: نخیر نمیشه.

وقتی هم رسیدیم مامان کلی از هیجان و ذوق زدن من پشت ویترین ساعت فروشی تعریف کرد و مرا با ساعت به طرف سعید هل داد. با چنان قیافه ی بیزاری ساعت را به طرفش گرفتم، که به نظرم اگر به جای ساعت، فحش می‌دادم مودبانه تر بود! ولی سعید مثل همیشه ندیده گرفت. با ذوق و شوق بسته را باز کرد و ساعت را پشت دستش بست. حتی همان موقع هم فهمیدم خیلی به دستش می آید!

و حالا بعد از دو سال هنوز هم دستش بود. در حالی که من هدیه های او را اگر مجبور به مصرفشان بودم، با اکراه مصرف می کردم. آهی کشیدم و کمی جابجا شدم. سعید خیلی گرفته و درهم بود. دیگر تحمل افسردگی اش را نداشتم. احساس خفگی می کردم. خودم هم دیگر نمی خواستم غمگین باشم. از مبارزه خسته شده بودم.

برخاستم. جلوی آینه نشستم و مشغول بافتن موهایم شدم. همانطور که از توی آینه می دیدمش، گفتم: من دوست ندارم زنت باشم. ولی می تونیم این مدت باهم دوست باشیم، مگه نه؟

چهره اش شکفت. بالش را کناری پرت کرد و بلند شد. جلو آمد. موهایم را نوازش کزد و گفت: البته که می تونیم دوستای خوبی باشیم! راستی چرا داری موهاتو می بافی؟ باز باشه ناراحته؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: نه. بیشتر از روی عادت. تو خونه هروقت باز بذارم مامان گرمش میشه! دادش در میاد که یا اینا رو بباف یا کوتاهشون کن.

کش را از دستم گرفت و جلوی آینه گذاشت. بعد همانطور که موهایم را نوازش می کرد، آرام آرام بافته را باز کرد. وای چه لذتی می بردم! تمام تلاشم را می‌کردم که چهره ام عادی باشد و نقطه ضعفم را دستش ندهم D:

یک دسته مو را مثل روبنده جلوی صورتم گرفت. دو تایی خندیدیم. گفت: نگهش دار، دوربینمو بیارم.

رهایش کردم و با خنده گفتم: چه کاریه!

دوربین را از توی کمد آورد و مشغول تنظیمش شد. توی آینه نگاه کردم و گفتم: عکس اینجوری با چشمای آرایش کرده قشنگ میشه.

همانطور که مشغول دوربینش بود، گفت: خب آرایش کن.

_: خوب بلد نیستم.

_: همونقدر که بلدی.

خنده ام گرفت. سعی کردم خط چشم بکشم، اما خط چشم مایع بود و هرکار می‌کردم خوب نمیشد.

سعید گفت: چیکار می کنی؟

با حرص گفتم: مثل هم نمیشه. بالاش باید نازک باشه و آخرش یه کم پهن بشه، ولی هی خراب میشه.

_: بذار ببینم من می تونم؟ چشماتو ببند.

چشم بسته پرسیدم: بلدی؟

_: آره چه جورم! بذار ببینم اینو چه‌جوری پاک کنم؟

پنبه و شیر پاک کن را دستش دادم. با رضایت مشغول شد.

_: نزنی کورم کنی!

_: زبونتو گاز بگیر. اینقدرم تکون نخور!

بعد از چند دقیقه تلاش گفت: خیلی خب. ببین چطوره؟

_: اوووه عالیه! مرسی! قبلاً این کارو کرده بودی؟

دوباره آن نگاه عاقل اندر سفیهش را تحویلم داد و پوزخند زد.

لبهایم را غنچه کردم و رو گرداندم. ضربه ای دوستانه به بازویم زد و خندید. جعبه ی سایه چشم را باز کردم و گفتم: اوممممم چه رنگی بزنم؟

سه درجه سبز زدم و بعد هم ریمل و فر مژه.

سعید که حوصله اش سر رفته بود، گفت: کشت منو! این عکس رو نمی خوام واسه مجله ی مدبفرستم!

خندیدم و گفتم: تموم شد!

بعد دسته ی مو را جلوی صورتم گرفتم و پرسیدم: خوبه؟

دستهایش را توی جیبهای شلوار سفیدش فرو برده بود. نگاهم کرد. عاشقانه لبخند زد. طاقت این نگاهش را نداشتم. سر به زیر انداختم. فهمید. دوربین را برداشت و سعی کرد دوباره عادی باشد. مشغول میزان کردن ژستم شد.

_: خب صاف بشین. نه نه منو نگاه نکن. تو آینه نگاه کن. یه کم کج بشین.

_: بالاخره کج یا صاف؟

_: پشتت صاف، پاهات رو به دست چپ من، اون طرف نه... دست چپ من اینه!

_: ولی دست چپ من اینه!

_: شوخی می کنی! اینجوری که پشتت شد به آینه! ببین روت به آینه، فقط یه وری بشین.

_: اینجوری خوبه؟

_: شونه هاتو بده عقب. آره خوبه. زانوهاتو جفت کن. بذار ببینم. حالا بدون اینکه برگردی تو آینه نگاه کن. عالیه! تکون نخور. یک... دو... سه! وَه ببین چه کردم!!!

_: سوژه اش خوب بوده!

_: اون که البته! بیا بریم چند تا تو تراس بگیریم.

_: پس بذار آرایشمو تکمیل کنم.

_: خیلی طولش نده.

_: بقیش آسونه.

سریع آماده شدم و باهم توی تراس رفتیم. کلی ژست و ادا و مسخره بازی و عکسهای تک نفره ی من.

کنارم توی تاب نشست و مشغول تماشای عکسها روی دوربین شدیم. داشتیم غش غش به مسخره بازیهایمان می خندیدم که وسط خنده گفتم: وقتی می‌خواستم برم خونمون، اینا رو بدی به خودم ها. پیشت نمونن.

خنده روی لبش خشکید. دوربین را بینمان گذاشت و رو گرداند. با اخم گفت: اینقدر وجدان دارم که اگه بری عکستو نگه ندارم.

_: من... من نمی خواستم ناراحتت کنم.

دست روی بازویم گذاشت و آرام گفت: بی خیال... مهم نیست. من میرم یه کم درس بخونم.

بلند شد و رفت. من هم دفترم را توی تاب آوردم و دارم می نویسم.