X
تبلیغات
رایتل

اولین بوسه (5)

سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 10:01 ب.ظ

سلام سلام سلاااااااااااامممممممممم

آخ که چقدر دلم برای همتون تنگ شده بودددددد 

خییییییییییییییلی دلم می خواست دوستای اینترنتی رو ببینم. ولی هم خیلی کار داشتم، هم این که تو این شهر بی در و پیکر گم می شدم!! هیچ جا تنهایی نرفتم. اصلاً نمی تونستم. باید یکی دو ماه می موندم تا می فهمیدم چی به چیه!!! 

تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به نگار زنگ بزنم! دو سه تا تلفن و اس ام اس. آخرشم هرچی فکر کردم کجا باهاش قرار بذارم که بتونم برم نفهمیدم!! به غزل هم هرررررررررررچی زنگ زدم وصل نشد که نشد :((( نه با ایرانسل نه همراه اول :(((( شماره ی ندا رو هم نداشتم. به دوستای قدیمی غیر اینترنتی که همون تلفن رو هم نزدم خیر سرم!!! همه شون یکی یکی اس ام اس دادن و تلفن زدن و کلی گله گذاری که اومدی اینجا و یه سرم نمی زنی! حق دارن به خدا.  دلم می خواست همتون همشون! رو ببینم. خیلیم دلم می خواست. ولی هرچی فکر کردم چه جوری باید برم هیچ راهی نداشت! همه کلی کار داشتن و هیچ کس نمی تونست برای همراهی من بیاد. 

ببخشید. قسمت نبود.


پ.ن خونه ای که توش ساکن بودیم، یه خونه ی قدیمی خیییییییلی خوشگل دو طبقه با بیش از شصت سال قدمت بود با یه حیاط جنگل مانند پر از پاپیتال و کاجهای قدیمی و یه تاب بزرگ سفید! خدا وکیلی عینهو قصه هام بود!! مثل خونه ی جن عزیز من، مثل خونه ی بهشت مینو....

روز اولی همه اش ذوق مرگ بودم. هی از این اتاق به اون اتاق و هی می دیدم هیییییی مثل تمام رویاهامه!!! اینقدر بهش فکر کردم تا واقعی شد!



پ.ن 2 جمعه ظهر مهمون یکی از آشناها خونوادگی رفتیم مجموعه ورزشی چهارباغ کردان. عجب جای خوشگلی بود!!!!!!! هوا هم بارونی و خییییییییلی دو نفره! حیف که یه نفره بودم :دی


پ.ن 3 بقیشم دود و دم و نم و ترافیک!!! صبحی که برگشتم آفتاب چشممو زد! تا نیم ساعت گیج می زدم که چرا اینجا اینقدر خشکه؟ چرا اینقدر تو هوا خاکه؟ چرا دود نیست؟ چرا آفتاب اینقدر تنده؟!! بالاخره عادت کردم و یادم اومد که چقدر دلم برای آفتاب اینجا تنگ شده بود!



الان غروب است. دارم از خستگی می میرم، ولی می‌خواهم اول بنویسم، بعد بروم بخوابم. بعد از ده روز امشب تب ندارم. صبح ساعت 9 بود که با سعید به خانه ی خودمان رفتیم. هرچه می‌خواستم برداشتم. سعید می‌گفت حتی اگر بخواهم تخت و میزم را هم می‌توانم بیاورم؛ که البته احتیاجی نبود. تمام عروسکهایم را برداشتم و لباسها و وسایلی را که دوست می داشتم.

وسایلم را که جمع کردم، با خجالت پرسیدم: اشکالی نداره برم حموم؟

_: نه چه اشکالی داره؟ خونه ی ما راحت نیستی؟

زیر لب گفتم: هنوز نه.

حمام کردم. شلوار جینی که دوست داشتم با پولور نرم زردم را پوشیدم و بیرون آمدم. سعید توی هال نشسته بود. نگاهی به سر تا پایم انداخت. نگاهش روی مچ ریش شده ی شلوارم ثابت ماند و پرسید: این همون شلواره؟

با خجالت گفتم: آره... خیلی ضایع اس؟

_: نه بابا مده! مردم میرن پول میدن شلوار اینجوری می خرن.

خندید. منم خندیدم.

از اتاقم برسم را آوردم. حوله ی دور موهایم را باز کردم و روی دوشم انداختم. موهای بلندم که تا نزدیک کمرم می‌رسید را روی حوله رها کردم. برس را توی موهایم فرو کردم و نالیدم: آخ نه... از روز عقد به این طرف دیگه موهام درست شونه نشده. وایییی همه‌اش گره خورده.

دستم را با بیچارگی رها کردم. نگاهش کردم و گفتم: اگه کاری دارین می تونین برین. حداقل دو سه ساعت طول می کشه تا من حریف این موها بشم.

به نرمی بلند شد. روی مبل کنارم نشست. دستش را به طرفم دراز کرد و آرام پرسید: اجازه میدی؟

دستم را عقب کشیدم و گفتم: نه خودم می کنم.

بدون جواب نگاهم کرد. با شرمندگی سر به زیر انداختم. چشم به دستهای خسته‌ام دوختم. بعد از ضعف بیماری، کلی هنر کرده بودم که این همه مو را شسته بودم. بدون اینکه نگاهش کنم، برس را توی دستش گذاشتم. از گوشه ی چشم، لبخند رضایتمندش را دیدم. عینکش را روی میز گذاشت. بعد شروع کرد؛ دسته های باریک مو را کف دستش می‌گرفت و کم کم شانه میزد.

نیم ساعت طول کشید. هردو سکوت کرده بودیم. با ناراحتی فکر کردم: چه زود حرفهایمان تمام شد!

بالاخره تمام شد. گفت: سشوار بده خشکشون کنم.

نگاهش کردم. حسی تازه زیر پوستم می دوید، گرمم می کرد. سر به زیر انداختم. می‌دانستم دارم سرخ می شوم. زیر لب گفت: هانیه... به من نگاه کن.

نتوانستم. صورتم داغ و دستهایم یخ شده بودند. لرزیدم. چانه ام را گرفت و صورتم را بالا آورد. با لبخند گفت: دوباره تب نکن. باشه؟

فکم توی دستش می‌لرزید و نفسم بالا نمی آمد. رهایم کرد. ناگهان برخاست و پرسید: توی کشوی میز آینه ات سشوار داری؟

سر به زیر انداختم. با صدایی لرزان گفتم: نه... تو کمدمه...

از توی اتاق گفت: پیداش نمی کنم.

به زحمت برخاستم و به طرف اتاقم رفتم. به درگاه در تکیه دادم و گفتم: شاید تو چمدونم باشه، خونه ی شما...

_: شاید. بیا خودت یه نگاهی بنداز.

عطسه ای کردم. گفت: عافیت باشه. دیگه سشوار تو خونه ندارین؟

_: نه مامان مال خودشو برده.

ولی مال خودم توی کمد بود. آن را به سعید دادم و جلوی آینه نشستم. در حالی که شانه میزد و خشک می کرد، گفت: این موها رو که انشاالله کوتاه نمی خوای بکنی!

_: خودم دلم نمی خواد. مامان و خاله فرح خیلی اصرار دارن. از وقتی یادم میاد همیشه موهامو از بیخ کوتاه می‌کردن که قدم کوتاه نمونه و چشمام ضعیف نشه. نمی دونم واقعاً موثره یا نه؟ ولی الان سه چهار ساله که با کلی اصرار موهامو بلند نگه داشتم. هر دفعه خاله فرح می خواد پایینشو مرتب کنه، التماس می‌کنم که از پنج سانت کوتاهتر نکنه.

دسته ی موی خشک شده‌ای را روی شانه ام ریخت و با لبخند گفت: این دفعه خودم باهاش حرف می زنم.

_: مرسی!

با ذوق خندیدم.

بالاخره موهایم شانه زده و خشک شدند. ظهر بود. پرسید: ناهار چی می خوری؟

بدون اینکه متوجه ی منظورش بشوم، با شوق گفتم: نیمرو!

با تعجب پرسید: نیمرو؟!!

خودم را جمع و جور کردم و با خجالت پرسیدم: اشکالی داره؟

_: نه نه. چه اشکالی داره؟ فقط منظور من این بود بریم بیرون.

گردنم را کج کردم. کمی منتظر شد و بالاخره پرسید: تخم مرغ هست یا بگیرم؟

نگاهی توی یخچال انداختم. مامان به خاطر سفر طولانیش خالی و خاموشش کرده بود. گفتم: نه هیچی نیست. نون، تخم مرغ با یه کم کره می خوام.



یک سلام نظامی داد و با لبخند جذاب و شیطنت آمیزی گفت: اطاعت میشه. امر دیگه ای ندارین؟

از رو رفتم. سر به زیر انداختم و گفتم: همین. ممنون.

رفت و منم مشغول آماده کردن ماهیتابه و اسباب ناهار شدم. وقتی برگشت کیسه ی محتوی خریدش را دستم داد و گفت: اولین خرید متاهلی!

سر به زیر انداختم. توی کیسه آدامس و شکلاتهای مورد علاقه ام هم بود. با خجالت پرسیدم: آدامس و شکلاتم جزو خریدهای متاهلیه؟

_: چه عیب داره؟ مگه قراره به خاطر من با بچگیات خداحافظی کنی؟ تازه منم آدامس شکلات دوست دارم. حتی مامانمم دوست داره!

به سختی پرسیدم: نمی خوای بگی مارکای مورد علاقه ی منو اتفاقی خریدی؟

خنده‌ای کرد. نان داغ را روی میز گذاشت و گفت: آدامس که همیشه تو جیبته، همیشه هم همینه. خیلی سخت نیست که آدم حدس بزنه چی دوست داری. شکلاتم چند بار ازت شنیدم که از اینا خوشت میاد.

خندیدم و گفتم: ممنون.

چانه ام را بالا گرفت. نگاهم را پایین انداختم. رهایم کرد. زیر لب گفت: راحت باش.

بعد پرسید: نیمرو درست می کنین، یا باید خودم بپزم؟ بلد نیستما! گفته باشم!!

به طرف آشپزخانه رفتم و بدون جواب مشغول شدم. سعید کنار در ایستاده بود و بدون حرف نگاهم می کرد. دستم لرزید و تخم مرغ از دستم افتاد توی ماهیتابه. خندید و گفت: من میرم بیرون. دستپاچه نشو.

جلوی تلویزیون لم داد و مچ پاهایش را روی میز رویهم انداخت. بالاخره تخم مرغها را نیمرو کردم و باهم خوردیم. داشتم ظرفها را می‌شستم که موبایلش زنگ زد. توی هال بود؛ داشت حرف می زد. از دم در آشپزخانه پرسید: حالشو داری بریم باغ بابابزرگ؟ بچه‌های عمو عمه هام دارن میرن.

باغ پدربزرگش را خیلی دوست داشتم. جمع بچه‌های عمو عمه هایش هم بسیار گرم و دوست داشتنی بودند. هرچند من همیشه سعی کرده بودم نزدیکشان نشوم. ولی آن‌ها خیلی سعی کرده بودند، با من صمیمی بشوند.

لبخندی زدم و گفتم: میام.

چند دقیقه بعد حاضر شدیم. توی ماشین پرسید: ناراحت نمیشی اگه دنبال زیبا و رضا و رؤیا هم بریم؟ البته اصراری نیست. اگه نخوای تقسیم میشن تو ماشینای بقیه.

_: نه نه بریم!

راستش خوشحال شدم. دلم نمی‌خواست تنها باشیم. چند دقیقه بعد پسرعمو و دختر عموهایش را سوار کردیم. دنبال سایه هم رفتیم و بالاخره رو به سوی باغ راه افتادیم.

بقیه ناهار نخورده بودند. وسایل ساندویچ خریده بودند و آورده بودند. نان باگت، سوسیس، کالباس، خیارشور و گوجه و چند جور سس. به ما هم اصرار کردند که بخوریم. سعید یک ساندویچ درست کرد. دو سه گاز خودش می‌زد و به زور یک لقمه به من می داد.

بعد از ناهار دو گروه شدیم و مشغول بازی دست رشته شدیم. توی گروه سعید بودم. هوایم را خیلی داشت و بچه‌ها هم کلی بهمان خندیدند. با وجود آنکه حال دویدن نداشتم و بیشتر ایستاده بودم، ولی بعد از نیم ساعت حسابی نفسم برید. ناگهان چهار دست و پا روی زمین افتادم و مشغول نفس نفس زدن شدم. سعید خودش را با یک جهش به من رساند و داد زد: یکی یه آب قند درست کنه!

زیر بغلم را گرفت و گفت: بیا بریم تو اتاق دراز بکش.

نفس نفس زنان گفتم: نه بذار نفسم جا بیاد.

مشغول مالیدن شانه هایم شد. همه نگران دورمان جمع شده بودند. هرکسی پیشنهادی می داد. رؤیا آب قند را آورد. یک جرعه که خوردم، برخاستم و دوان دوان خودم را به لبه ی باغچه رساندم و هرچه خورده بودم برگرداندم. سعید با یک قوطی دستمال کنارم ایستاد و با ناراحتی گفت: همه‌اش تقصیر منه. نباید اصرار می‌کردم دوباره ناهار بخوری.

دستمال را از او گرفتم و بعد از اینکه دهانم را پاک کردم، گفتم: نه نه حالم خوبه. الان خیلی خوبم.

صورتم را شستم. کمی آب خوردم. یک آدامس خوردم. و بالاخره نگاهی به جمع نگران انداختم و گفتم: حالم خوبه. باور کنین. تقصیر خودمه. ده روزه غذای درست حسابی نخوردم. حالا یه دفعه نیمرو و سوسیس کالباس و بزن بدو. خب نمیشه دیگه! ببخشید حال همتونو گرفتم. خیلی معذرت می خوام.

بالاخره همه نفسی کشیدند و دوباره مشغول بازی شدند. البته من نشستم. سعید بازی می کرد، ولی یک چشمش به من بود. حالم خوب خوب شده بود. انگار به تمام اتفاقات امروز نیاز داشتم. تا عصر بودیم. بعد با تلفنهای پی در پی مامان باباها که تأکید می‌کردند که زودتر برگردیم که به شب نخوریم، راه افتادیم. بازهم رؤیا و زیبا و رضا توی ماشین ما بودند. آن‌ها را رساندیم و با وسایل من که توی صندوق عقب بودند، به خانه ی خاله فرح برگشتیم. خیلی خسته، ولی خوشحالم. می‌روم بخوابم.