نمای وبلاگ روزهای آلبالویی (6) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

روزهای آلبالویی (6)

پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 10:51 ق.ظ

سلام :)

عیدکم مبروک... 


این سایت رو ببینین. جای باحالیه. یه عالمه کتاب داره. فقط برای دانلود یا آپلود باید حتماً عضو بشین. میگه یا آدرس ایمیلتون رو بدین یا پسورد ایمیلتون. آدرس دادن رو امتحان کردم نشد. نتیجه این که یه ایمیل الکی ساختم بهش پسوردشو دادم. 


مجلس نامزدی اش خیلی مجلل تر از سمیرا برگزار شد. ستایش خیلی ناراحت بود. می ترسید سمیرا ناراحت باشد. اما سمیرا هزار بار گفت که اصلاً ناراحت نیست، برعکس از این که همسران آینده شان باهم قوم و خویش هستند، خیلی خوشحال است.

یکی دو ماه اول همه چیز رویایی و قشنگ بود. رفتار سیاوش عالی بود، هدیه های رنگارنگش چشمهای ستایش را خیره می کرد و خانواده اش پروانه وار دورش می گشتند. اما همه چیز با بازگشت هاتف عوض شد. سیاوش درست از روزی که شنید هاتف دارد برمی گردد، از این رو به آن رو شد. به همه چیز ایراد می گرفت، با همه دعوا می کرد و آرام و قرارش را از دست داده بود. ستایش نمی فهمید موضوع چیست. خیلی بعید بود که هاتف یا هایده ماجرای دوستی شان را به سیاوش گفته باشند.

روز بعد از ورود هاتف، مادرش یک مهمانی خانوادگی ترتیب داد. قرار شد ستایش با سیاوش برود. سیاوش تمام راه عصبانی بود و به زمین و زمان فحش می داد. فقط چند دقیقه ساکت شد، که ستایش جرات کرد و با احتیاط پرسید: هاتف چه جور آدمیه؟

سیاوش با عصبانیت غرید: هاتف؟ یه حسود عوضی! تمام عمرش به من حسودی کرده. همیشه به زور خودشو تو دل فامیل جا می کنه و کاری می کنه که منو از چشم همه بندازه. بایدم حسودیش بشه. همیشه خانواده ی من وضعشون بهتر بود. خود من ظاهرم خیلی چشمگیرتر از اونه. خب طبیعیه که همه خوششون بیاد. بعد اون عوضی هی پشت سر من بد میگه، هی سعی می کنه یه جوری منو ضایع کنه. آخرشم که دید خیلی کم آورده پا شد رفت یونان که مثلاً بگه من یه مدرک قلابی از یونان دارم. تازه به هزار جا نامه نوشت، راش ندادن. والا کدوم احمقی دانشگاه های امریکا و انگلیس رو ول می کنه، پا میشه میره یونان؟!! شم تجارت نداره، آداب معاشرت بلد نیست، حالا عوض این که بره یاد بگیره، هی می خواد منو خراب کنه!! ولی تا چشمش در بیاد. الان که اون بی کار و بی پوله، من هم کار دارم، هم پول، هم محبوبیت و البته دارم با یه دختر خوشگل ازدواج می کنم!

نگاهی خریدار به ستایش انداخت. ستایش با ناراحتی خودش را جمع و جور کرد. از لحن سیاوش اصلاً خوشش نیامده بود. حتی اگر سیاوش راست می گفت، ستایش دلش نمی خواست نامزدش با این صراحت از پسرخاله اش بد بگوید.

سیاوش جلوی در خانه ی خاله اش پارک کرد. ستایش زمزمه کرد: جلوی دَره ها!

_: اینا که مهمون دارن. جایی نمی خوان برن.

ستایش چیزی نگفت، ولی از لحن بی ادبانه ی سیاوش خیلی ناراحت شده بود. به دنبال سیاوش وارد شد. هادی و هاتف با خوشرویی به استقبالشان آمدند. ستایش با حیرت به هاتف خیره شد. هاتف شبیه عکسش بود. قد متوسط، پوست تیره، زمخت و خشن. ولی مهربانیش اینقدر طبیعی و دوست داشتنی بود که از پس ظاهر خشنش کاملاً مشهود بود. رفتارش خیلی بدون تظاهر و ساده بود. سیاوش را در آغوش گرفت و ورودش را خوشامد گفت. بعد هم خیلی دوستانه به هر دویشان نامزدیشان را تبریک گفت.

ستایش منتظر نگاهی یا حرفی حاکی از آشنایی قبلی بود، اما هاتف هیچ اشاره ای نکرد. فقط با خوشرویی آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. ستایش کلافه و گیج به دنبالشان روانه شد. تصاویر ذهنیش بهم ریخته بود. دیگر نمی فهمید چی درست و چی غلط است. دلش نمی خواست فکر کند سیاوش از خرفهایش غرضی داشته است. بخش خوش بین ذهنش می گفت "سیاوش دوستت داره. بهت اعتماد کرده و درددلشو گفته"

اما بخش واقع بین ذهنش می گفت "اون چه که تو ظاهر سیاوش غلط بود و تا حالا نمی فهمیدی چیه، همین تظاهر کردنشه. تلاش برای نشون دادن چیزی که نیست. در حالی که هاتف هرگز به هیچ چیز تظاهر نکرده. ظاهر و باطن همینیه که می بینی."

هایده سر شانه اش زد و گفت: هیییی ستایش کجایی؟

ستایش گیج و منگ سر بلند کرد. نگاهی به او انداخت و گفت: اِ سلام!

_: علیک سلام! ساعت خواب! دستم شکست. شیرینی می خوری یا نه؟

_: اوه معذرت می خوام. نه ممنون.

_: ریجیم دارین؟

_: چی؟ نه بابا نه.

_: داداشمو دیدی؟

_: آ... آره. چشمت روشن.

_: مرسی. اومدم مامان.

به سرعت به طرف مادرش برگشت و ستایش را با افکارش تنها گذاشت. همه دور هاتف جمع شده بودند. اما سیاوش مجلس را به دست گرفته بود و در مورد اقتصاد مملکت داد سخن می داد، آن هم با لحنی که انگار بقیه زیر دستانش هستند و وظیفه دارند حرفهایش را بشنوند. طوری حرف می زد که انگار زندگیش بسته به این سخنرانی و توجه اطرافیان است.

ستایش لبهایش را بهم فشرد. احساس شرمندگی می کرد. حسادت سیاوش خیلی بچگانه به نظر می رسید.

سمیرا کنار ستایش نشست و با خنده گفت: یه اس ام اس بزن به نامزدت، بگو بقیه هم حق حرف زدن دارن.

ستایش با ناراحتی نگاهی به سمیرا کرد و سر به زیر انداخت. سمیرا گفت: ناراحت نشو، من منظوری نداشتم. فقط نمی فهمم چرا امشب این جوش آورده و نمیذاره هیچ کس حرف بزنه. کاش اقلاً ولومشو میاورد پایین!

ستایش با ناراحتی دستهایش را بهم مالید. سمیرا دست روی شانه اش گذاشت و گفت: خیلی خب بابا غلط کردم. نامزدت معرکه اس. این همه اطلاعات اقتصادی عالیه! هیچ وقت تو زندگیش لنگ نمی مونه.

این را گفت و از جا برخاست. طوری که انگار با خودش حرف می زند، گفت: برم ببینم مامان شو تو آشپزخونه چکار می کنه.

ستایش بالاخره تبسمی کرد که البته سمیرا ندید. همیشه از این "مامان شو" گفتن سمیرا خنده اش می گرفت.

سر بلند کرد و دوباره نگاهی به سیاوش انداخت. نخیر! خیال پایین آمدن از منبر نداشت! ستایش از جا برخاست و به بهانه ی آب خوردن از اتاق بیرون رفت. دم در آشپزخانه به هاتف برخورد. هاتف دهان باز کرد که چیزی بگوید، اما لبهایش را بهم فشرد و بدون حرفی از کنارش رد شد. ستایش برگشت. تمام جسارتش را جمع کرد و از پشت سرش گفت: ببخشید...

هاتف ایستاد. رویش را به طرف او برگرداند و پرسید: بله؟

ستایش سر به زیر انداخت و پرسید: شما می خواستین حرفی به من بزنین؟

_: می خواستم بپرسم واقعاً احساس خوشبختی می کنی؟ بعد دیدم به من ربطی نداره.

ستایش قدمی به طرف او برداشت و در حالی که از فرط خجالت برای گفتن هر کلمه با خودش می جنگید، به زحمت گفت: اون موقع که گفتین باید در مورد سیاوش از شما می پرسیدم، چی می خواستین بهم بگین؟

_: فکر می کنم دیگه برای گفتن اون حرفا دیره. یه ضرب المثل فرانسوی میگه، قبل از ازدواج چشماتو خوب باز کن، اما بعدش نیمه باز نگهشون دار. حالا حکایت توئه. الان مهم نیست سیاوش چه جوریه. مطمئن باش عیبهای خطرناکی نداره که نتونی باهاش زندگی کنی.

_: ولی ما هنوز ازدواج نکردیم.

_: ببین تو ازش خوشت اومده، قبول کردی، تو یکی دو ماه گذشته هم مشکلی نداشتین. چه اصراری داری که من بیام ذهنیت قشنگتو بهم بزنم؟

_: چرا ازش دفاع می کنین؟ شما دوتا چه مشکلی باهم دارین؟ این مشکلتون چه ربطی به من داره؟

_: یکی یکی! من ازش دفاع کردم؟

_: گفتین عیب خطرناکی نداره.

_: اونوقت اسمش شد دفاع؟!! می خوای اسمشو بذار تعریف! راحت باش.

ستایش لب برچید و نگاهش کرد. درست مثل آن وقتها که چیزی می نوشت و او مسخره اش می کرد. آن موقع از آن فاصله حالش را می فهمید. رودررو که زحمتی نداشت. لبخندی دلجویانه زد و گفت: ما مشکلی باهم نداریم. اگر هم اختلاف سلیقه ای در بین باشه، قطعاً روی زندگی تو تاثیری نمی ذاره.

_: ولی اون خیلی ازتون بد میگه! میگه بهش حسودی می کنین!

_: حسودی؟ باشه. بذار اینجوری فکر کنه و اعتماد بنفسشو حفظ کنه.

_: ولی حقیقت چیه؟ شما که حسودی نمی کنین!

_: بهت گفتم چشماتو نیمه بسته نگه دار. مشکل من و سیاوش هیچ ربطی به تو نداره.

_: ولی من ناخواسته درگیرش شدم.

هاتف با حالت مهربان یک برادر بزرگتر نگاهش کرد و گفت: تمومش کن آلبالو. تو بیخودی حساس شدی. بهش فکر نکن.

ستایش با ناراحتی سر به زیر انداخت و گفت: یعنی دلت راضی میشه آلبالو بدبخت بشه؟

هاتف که داشت به طرف اتاق پذیرایی می رفت، دوباره ایستاد. لبهایش را بهم فشرد و بعد از چند لحظه گفت: سیاوش می تونه خوشبختت کنه، البته اگه تو بخوای.

ستایش مثل بچه ها پا به زمین کوبید و گفت: ولی من می خوام حقیقت رو بدونم.

هاتف خنده اش گرفت و گفت: چیز مهمی نیست که تو اینقدر شلوغش کردی.

هایده از مهمانخانه بیرون آمد و گفت: کجایی دختر نامزد بی قرارت ده بار پرسید ستایش کجاست؟

ستایش پایش پیش نمی رفت. نگاهی ملتمسانه به هاتف انداخت. هاتف با نگاهی خندان و مهربان گفت:  برو.

ستایش راه افتاد. کنار هاتف مکثی کرد. سر بلند کرد و نگاهش کرد. زمزمه کرد: خیلی نامردی.

هاتف به شوخی گفت: اوه کجاشو دیدی؟

با هایده وارد شد. هایده دست روی شانه اش گذاشت و گفت: بفرما. اینم خانم خوشگل شما. تو هال بود. داشت با هاتف حرف میزد.

سیاوش از جا برخاست. به طرفشان آمد و بدون این که چشم از ستایش بردارد، از هایده پرسید: داشت چکار می کرد؟!!!!

هایده با حیرت گفت: با هاتف حرف میزد. چیه مگه؟

_: بیخود می کرد با هاتف حرف میزد. حاضر شو بریم.

ستایش با تعجب پرسید: کجا بریم؟

_: ما باید باهم حرف بزنیم.

هایده گفت: ولی هنوز شام نخوردین.

_: ممنون. همه چی صرف شده. بدو ستایش!

_: اصلاً قرار نبود برگشتن با تو بیام. با بابام اینا برمی گردم.

_: ولی ما باید باهم حرف بزنیم. می خوای جلوی همه شروع کنم؟

_: نه نه... الان میام.