نمای وبلاگ آرد به دل پیغام وی (6) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

آرد به دل پیغام وی (6)

پنج‌شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 07:51 ب.ظ

سلام سلام خیلی سلاااام 

مرسییییییییییییی الان دیگه فول آف انرژی شدم از این همه تعریف! بعد یه جورایی از فرط اعتماد به نفس فکر کردم چرا من لینک ندارم در وبلاگ دوستان که بازدید کننده هام زیاد شن؟! بعد از اونجایی که دیوار موش داره و موشم گوش داره به هرحال این محل لو رفته و اشخاصی که مایل نبودم هم از اینجا سر درآوردن (با شما نیستم. به خود نگیر دوست عزیز!) باز تو پرانتز (اون شخصی هم که به بعضیا گفتم نه! چند نفر دیگه!) خلاصه این که هرکی دوست داشت لینک کنه، تبلیغ کنه، اسم سابق رو ببره، اصلاً هرچی :) ضمن این که اجباری نیست. هیچ قانونی وجود نداره که هرکی من لینکش کردم باید منو لینک کنه یا برعکس! 

دیگه این که بازم ممنون. این پست بعد از چند تا پست طولانی، یه پست سه صفحه ای شده. فعلاً داشته باشین تا فرداشب یا شنبه صبح ببینم چه بلایی سر بقیش بیارم :)


بهاره خوش و خندان بود. انگار هیچ غمی در دنیا وجود نداشت. از خوشی خوابش نمی برد. کیهان هم که بدتر از او نخورده مست بود. تمام فیلمها و عکسهایی که مهتاب از بهاره داشت را گرفته بود و تا صبح با بهاره سرگرم بودند. تماشا می کردند، حرف می زدند، می خندیدند، عکسهای بچگی بهاره را اسکن می کردند و با عکسهای همان زمان کیهان مونتاژ می کردند. سر نامتناسب شدن عکسها کلی مسخره بازی می کردند و خلاصه شبی به یادماندنی را گذراندند.

صبح روز بعد بهاره در کنار پدر و مادربزرگ و پدربزرگی که تا به حال به این عناوین نمی شناخت، صبحانه خورد. بعد از صبحانه با وجود بی خوابی شب گذشته، هنوز کلی انرژی داشت و سر حال بود. کیهان یک بوم بزرگ برداشت تا تصویری از دو سالگی بهاره نقاشی کند. باهم مشغول شدند. هیچ کدام خیال دانشگاه رفتن نداشتند. دانشگاه و وظایف روزانه و عادات همیشگی، بعد از این اتفاقات جدید، بی معنی به نظر می رسیدند.

بهاره می خندید و می کشید. هیچ لذتی بالاتر از این که در کنار کیهان نقاشی کند، برای آن لحظه متصور نبود. با سرخوشی پرسید: کیا یه چیزی بپرسم راستشو بهم میگی؟

_: من هیچ وقت بهت دروغ نگفتم، الانم نمی گم.

_: اون روز اول... که من دم در ماتم برد، تو هیچ حسی داشتی؟ هیچ فرقی با بقیه داشتم؟

کیهان چند لحظه عاشقانه نگاهش کرد. بعد دوباره رو به بوم کرد و در حالی که ماهرانه قلم میزد، گفت: لحظه ی اول منم ماتم برد. فکر کردم مهتابه. یه لحظه رفتم تا عرش و برگشتم. درست که نگاه کردم، شباهت چندانی هم نداشتی. اون لحظه نفهمیدم چرا اشتباه گرفتم. گذاشتم به حساب هزاران باری که افراد مختلف رو می دیدم و فکر می کردم مهتاب برگشته تا دوباره باهم باشیم. ولی بعدها هر بار بیشتر متوجه می شدم، که چقدر حرکات و سکنانت، حالت حرف زدنت، خندیدنت، قهر کردنت شبیه مهتابه. نوزده سال گذشته بود ولی هنوز عاشقش بودم. حتی تو رو با تمام شباهتی که بهش داشتی، نمی تونستم به جاش بذارم. اصلاً تو رو از همون اول مثل بچه ام دوست داشتم. یا ساده تر مثل خواهر کوچیکه که همیشه بهت می گفتم.

_: پس میتی  رو از من بیشتر دوس داری!

کیهان خندید و گفت: حالا من حسودترم یا تو؟

_: خب....اه... تو!

_: ای قربون اون خنده ات برم من! فدات بشم که به مامانت حسودی می کنی.

_: کیا شما دو تا که همدیگه رو گم نکرده بودین. هنوزم همدیگه رو دوست دارین. پس چرا این همه سال صبر کردین؟

_: چرا؟ چی بگم؟ وقتی که از خونشون رفتم تا یه مدت حال خودمو نمی فهمیدم. مامان میگه شده بودم عین همون موقع که مهتاب بهم گفت تو دخترمی. کم کم که حالم بهتر شد، دلم براش تنگ شد. رفتم سراغش، اما حالش خوب نبود. حاضر نشد آشتی کنیم. حتی حاضر نشد باهام حرف بزنه. یکی از ناراحتیهای مهتاب از من این بود که اهل درس نبودم. فقط نقاشی می کشیدم که نون و آب نمیشد، کلیم خرج داشت. مهتاب خودش همیشه درس خون بود. به خاطر مهتاب خوندم و دانشگاه هنر تهران قبول شدم. رفتم تهران. تصمیم گرفتم لیسانسمو بگیرم و برگردم سراغش. لیسانس گرفتم و برگشتم. اما اون با چنان ترس بی معنی ای باهام برخورد کرد که انگار یه مزاحم خیابونیم و می خوام بدزدمش! اون موقع که نفهمیدم. ولی الان می دونم دلیلش تو بودی. می ترسید هم تو رو بگیرم، هم از خودش دلزده بشم. احتمالاً همینطورم میشد. مهتاب می دونست من عاشق بچه ام. دیده بود چه جوری برای شایان پرپر می زنم. حتی تو خیابونم یه بچه ی خوشگل میدیدم دست و پام شل میشد.

از مهتاب ناامید نشدم. فکر کردم حتماً مشکلی داره. خوندم برای فوق و دوباره رفتم تهران که حداقل بتونم تو دانشگاه درس بدم. که مهتاب خوشحال باشه که شغل آبرومندی دارم. فوقمو خوندم و برگشتم. با خودش نتونستم حرف بزنم. پیغوم دادم می خوام ببینمت. پیغوم داد که من نامزد دارم و خیلیم دوسش دارم و دیگه از من سراغ نگیر.

دنیا رو سرم خراب شد. من هفت سال کفش آهنی پوشیده بودم و کلی راه رفته بودم تا دوباره به مهتاب برسم، اما به همین سادگی تموم شد. بعد از اون خیلی سعی کردم فراموشش کنم. خیلیا بهم پیشنهاد شدن. اما... نمیشد. یه امیدی همیشه گوشه ی ذهنم می گفت که مهتاب برمی گرده. می گفت هنوزم دوسِت داره.

قلم را کناری گذاشت. بهاره را در آغو ش گرفت و گفت: تمام این مدت عشقی از این بالاتر برام متصور نبود. اما وجود داشت و من خوشحالم که برام پیش اومده. حسود کوچولوی من، عشق به همسر توقعاتی در پی داره، اما عشق به فرزند صددرصد بی قید و شرطه. نمی دونی چقدر قشنگه!

بهاره با بغض نگاهش کرد. اثر آرامبخش کم کم زایل میشد، و به جای آن شادی بی دلیل، غمی عمیق می نشست. سر به زیر انداخت. با ناراحتی گفت: کیا ولم کن!

کیهان با تعجب رهایش کرد و پرسید: چی شده عزیزم؟ به جایی فشار آوردم؟ دردت اومد؟

_: چرا با من اینجوری می کنی؟

_: چه جوری؟!

بهاره از جا برخاست. عرض اتاق را پیمود. به دیوار روبرو تکیه داد و کف دستهایش را از پشت روی رادیاتور گذاشت. حالا بغض نداشت. غمی تلخ توی نگاهش بود. به آرامی پرسید: وقتی مهتاب گفت دخترتم، یه لحظه هم شک نکردی؟ فکر نکردی مهتاب به من حسودیش شده که اینا رو گفته؟

_: حسودی؟ به تو؟ چرا باید حسودیش بشه؟

_: چرا که نه؟ من داشتم عشق قدیمیشو ازش می دزدیدم. درسته که غرورش اجازه نمیداد برگرده پیش تو و اعتراف کنه؛ اما قطعاً چشم دیدن کسی که داره تو رو اسیر می کنه رو هم نداشت. پس چه راهی بهتر از این که برات حرومش کنه که مطمئن بشه مال خودشی!

کیهان با رگه ای از تمسخر در کلامش، گفت: اون که نمی دونست استاد تو کیه، این داستان ناب رو همون لحظه ای که منو دید اختراع کرد؟ منطقی باش عشق من! نمیشه.

_: چرا نمیشه؟

_: به فرض که دروغ گفته بود. دیشب دو تا خانواده جمع شدن و این قصه رو برای تو تعریف کردن. اونام حسودیشون شده بود؟ همه شون باهم؟

خندید. از جا برخاست و به طرف بهاره آمد. دست به طرفش دراز کرد. اما بهاره با حالتی عصبی گفت: به من دست نزن. برو عقب. عقب تر. برگرد بشین.

کیهان با تعجب سر جایش نشست و گفت: هرچی تو بگی فدات شم.

_: ساکت باش! دیگه اینجوری با من حرف نزن. همینجوری حرف زدی که باورم شد. به همین راحتی خر شدم. فکر کردم عاشقمی. فکر کردم منو می خوای!

_: آروم باش عزیز دلم. البته که عاشقتم!

_: کدوم پدری با دخترش اینجوری حرف میزنه؟ این یه لحن پدرانه اس؟ نه کیا نه... من باور نمی کنم. تو پدر من نیستی. تو نمی تونی اینجوری منو کنار بذاری و برگردی پیش مهتاب!

_: عزیز دلم، من که شکی ندارم، ولی برای این که تو هم خیالت راحت بشه می تونیم آزمایش DNA بدیم گلم!

_: باشه. تو شک نداری. ولی این چه طرز حرف زدنه؟

_: عزیزم من تا حالا دختر نداشتم، یعنی داشتم و نمی دونستم، بالطبع نمی دونم باید با دخترم چه جوری حرف بزنم. ولی باور کن تو ابراز احساساتم غلو نکردم! ولی بازم هرچی تو بگی. از این به بعد همون جوری حرف می زنم که تو می خوای.

بهاره نگاهی تلخ و طولانی به او انداخت. بعد به سرعت از اتاق بیرون رفت. مانتو و روسری اش را از روی جالباسی برداشت و تند تند مشغول پوشیدن شد.

_: چکار می کنی بهاره؟ کجا میری؟

_: خودمم نمی دونم. از همتون بدم میاد. از این همه دروغ متنفرم. از تو ، از مهتاب، از همه تون متنفرم.

_: بذار برسونمت.

_: لازم نیست.

_: پس بیا سویچو بگیر. یه بار بهت گفتم ماشین مال خودته.

_: نمی خوام.

بیرون رفت و دوان دوان از حیاط گذشت و کیهان را متحیر بر جا گذاشت.