X
تبلیغات
رایتل

آرد به دل پیغام وی (4)

سه‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1388 ساعت 02:05 ب.ظ

سلاممممممم

امیدوارم خوب و خوش باشین و از این قسمتم خوشتون بیاد :)


بهاره با اعتماد به نفس وارد کلاس طراحی شد. دلش پر می کشید تا دوباره کیهان را ببیند. روی صندلی جلویی اولین ردیف وسط کلاس نشست و وسایلش را پهن کرد.

فرزانه گفت: بیا بریم عقب. من ردیف جلو اعتماد بنفس ندارم.

_: هرجا دوس داری بشین. دلم براش تنگ شده. می خوام جلو بشینم.

_: بابا تو که پاک دیوونه ای! بعد از اون دعوای اساسی دیروزی، بازم دلت تنگه؟! تازه 24 ساعتم نیست که دیدیش!

_: الهی دلت گرفتار بشه، بفهمی چی می کشم!

_: خدا نکنه! من ترجیح میدم سنتی و منطقی ازدواج کنم.

_: خیلی خب. خودم یه خواستگار خوب برات پیدا می کنم با دسته گل می فرستم دم خونتون.

_: اوه مرسی!

با ورود استاد فرزانه عقب رفت و لبخندی لبریز از عشق روی لبهای بهاره نشست. استاد لبخند گرمی به همه زد و نشست. بعد از یک سلام و علیک دوستانه مشغول تدریس شد.

بهاره به شدت مشغول بود که موبایلش زنگ زد. با دیدن شماره ی مهتاب، آهی کشید و با صدایی یواش جواب داد: الو سلام.

_: سلام بهاره کجایی؟

_: سر کلاسم. رفتم بیرون بهت زنگ می زنم.

_: این استاد عزیزتم اومده؟

_: آره. کارش داری؟

_: عصر بعد از ساعت کاری بیارش شرکت. بذار ببینم حرف حسابش چیه.

_: البته بانو.

_: پس ساعت چهار منتظرتونم.

_: ok dear. Thanks

استاد کنار صندلی اش ایستاد. آه چقدر دوستش داشت. به شدت سعی کرد از لرزش دستش جلوگیری کند. استاد قلمش را گرفت و ضمن توضیحاتی کمی کارش را اصلاح کرد. بهاره به دست او خیره شده بود و به عصر فکر می کرد. امیدوار بود از امتحان مهتاب سربلند بیرون بیاید. استاد قلم را رها کرد و رفت.

بهاره دوباره مشغول شد. غرق فکر بود. نفهمید دو ساعت چطور گذشت. همیشه وقتی که گرم نقاشی میشد، گذر زمان را فراموش می کرد. فرزانه به شانه اش زد و گفت: پاشو دختر. پاشو. بسه. امضا کن بریم.

_: تو برو. من با استاد کار دارم.

_: استاد که اول از همه رفت.

_: جدی؟

با نگرانی سر برداشت. حقیقت داشت. برخاست و وسایلش را جمع کرد.

_: زود باش دیگه. باید بریم کلاس سفالگری.

_: اومدم بابا چقد تو هولی!

_: راستشو بگو با استاد چکار داری؟

_: می خواستم بپرسم از نقطه نظر زیبایی شناختی، من خوشگلترم یا تو؟

_: این که پرسیدن نداره!

هر دو خندیدند. بیرون آمدند. بهاره موبایلش را برداشت. شماره ای که دیروز سیو کرده بود، گرفت. چند لحظه بعد، صدای آشنایی دلش را لرزاند.

_: بله؟

_: سلام من بهاره ام.

ارتباط قطع شد. از پشت سرش گفت: سلام سرکار خانم!

بهاره و فرزانه هر دو برگشتند. فرزانه نگاهی به آن دو انداخت و بعد آرام گفت: تو کلاس می بینمت.

بهاره لبخندش را فرو خورد و سعی کرد توی جمع ظاهرش سنگین باشد. ولی از شوق داشت منفجر میشد. چند لحظه سر به زیر انداخت تا آرام بگیرد. بعد دوباره سر بلند کرد. چشم توی آن چشمهای مهربان دوخت و پرسید: عصری ساعت چهار وقت آزاد دارین؟

_: اگه تو بخوای حتماً!

واااایییییی!! کم مانده بود بهاره از خوشی ضعف کند! با تلاشی سخت لبخندش را که می رفت به فریاد شوق تبدیل شود فرو خورد و گفت: میتی می خواد باهات حرف بزنه. گفت بریم شرکتی که کار می کنه.

_: اوه چه خوب! بعدازظهر میرم گالری. بیا اونجا باهم میریم.

_: یک دنیا ممنون!

کیهان تبسمی کرد و دور شد. بهاره دوان دوان خودش را به کلاس سفالگری رساند. استاد کمی از بالای عینک نگاهش کرد، ولی بالاخره رضایت داد که دیر رسیدنش را ببخشد.

کنار فرزانه ایستاد. مشتی گِل روی میز گذاشت و مشغول ورز دادنش شد. چهره اش از شادی می درخشید. فرزانه زمزمه کرد: نه. از اونی که فکر می کردم زرنگتری. دو ماه نشده، قاپشو دزدیدی!

_: چیه؟ ما رو دست کم گرفتی!

_: نه آخه بهت نمیومد.

_: حالا دیگه...

_: ما که بخیل نیستیم. خوش باشین.

_: مرسی.

 

ساعت تازه دو ونیم بود که به گالری رسید. می ترسید زود باشد و کیهان هنوز نیامده باشد. با کمی تردید وارد حیاط شد. یک نفر دوربین به دست، سر پا نشسته بود و لنزش را روی رز نوشکفته ای تنظیم می کرد. بهاره ایستاد و با علاقه کارش را تماشا کرد. عکاس عکسش را گرفت و برخاست تا از زاویه ای دیگر بگیرد. اما با دیدن بهاره، هر دو جا خوردند. شایان بود. بهاره با کمی دستپاچگی سلام کرد.

شایان قدمی به طرف او برداشت و گفت: سلام! میبینم که قضیه داره جدی میشه عمه خانم!

_: کیا... کیهان.... به شما چیزی گفته؟

_: یعنی لازمه که حرفی بزنه؟ عمو تا حالا شاگرداشو کافی شاپ نمی برد که شما رو برد. حالا اونم بشه یه جوری ازش گذشت، آدرس گالری رو دیگه به هرکسی نمیده. فکر کنم باید بهتون تبریک بگم!

بهاره با لبخندی شرمگین گفت: هنوز که خبری نیست.... ببینم... اومده؟

_: هنوز نه. ولی کم کم پیداش میشه.

دوباره مشغول عکس گرفتن شد. بهاره مقداری سوال راجع به دوربینش پرسید و یکی دو تا عکس هم گرفت تا کیهان وارد شد. سلام و علیک گرمی کردند.

_: خیلی منتظر شدی؟

_: نه تازه اومدم.

شایان پرسید: عموجان کی باید تبریک بگیم خدمتتون؟

_: تبریک؟ به خاطر چی؟

_: اوای! پیدا شدن عمه جانم!

_: باید قبلاً می گفتی. دیگه الان گذشت.

_: یعنی قضیه جدی شده و ما نباید بدونیم؟

_: کدوم قضیه؟ بهاره شاگرد منه. جای خواهر کوچیک منه. خیلی هم دوسش دارم. اینا رو قبلاً بهت گفته بودم.

بهاره سر به زیر انداخت. دلش نمی خواست خواهرش باشد. خواهر شایان شاید، موجود بامزه ای بود. اما کیهان...

_: بریم عزیزم. دلت می خواد امروز یه کمی رو تابلوی من کار کنی؟

بهاره با تعجب پرسید: تابلوی تو؟! خرابش می کنم.

_: اگه فکر می کردم خراب می کنی، محال بود بهت پیشنهاد بدم.

باهم وارد شدند. از دیروز خلوت تر بود. پنج شش نفر اینجا و آنجا مشغول بودند. بهاره با تردید بسیار روی چهارپایه ی کیهان، جلوی بوم نشست. کیهان تو قاب پنجره نشست و مشغول آماده کردن رنگها و توضیحاتی در مورد آنها شد. بعد هم اولین قلم مو را دست او داد. بهاره قلم را گرفت. نگاهی به طرح هنرمندانه ی روی بوم انداخت و گفت: کیا خرابش می کنم.

_: فدای سرت!

_: یعنی چی فدای سرت؟ تو روی این کلی زحمت کشیدی. می دونم چقدر دوسش داری.

_: می دونی چقدر دوسِت دارم؟

اشکهای بهاره از شوق فرو چکید. کیهان با آرامی گفت: کاش می دونستم چرا؟ این با جنس تمام دوست داشتنهایی که تا حالا می شناختم فرق می کنه. خیلی فرق می کنه.

بهاره با سر تایید کرد و گفت: برای منم همینطوره.

کیهان لبخندی زد. قلم را از او گرفت و توی رنگ زد. بعد مشغول رنگ زدن گوشه ی نقاشی اش شد. کمی بعد دوباره قلم را به بهاره داد. بهاره این بار شروع به کشیدن کرد. نقاشی التهابش را فرو می نشاند. گذر زمان را فراموش می کرد. به نظرش فقط چند دقیقه گذشته بود، که کیهان نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: ساعت بیست دقیقه به چاره. پاشو. دلم نمی خواد این میتی خانمت روز اولی منو بدقول ببینه.

بهاره با بی میلی برخاست. دلم می خواست تا ابد نزدیک او بنشیند و نقاشی کند. ولی دستهایش را شست و راهی شدند. وقتی رسیدند نگاهی روی ساعت انداخت و گفت: کاملاً خوش قول! امیدوارم میتی هم همینقدر خوش قول و آماده باشه.

وارد شرکت شدند. نزدیک دفتر میتی که رسیدند، میتی بیرون آمد. اما با دیدن کیهان خشکش زد! چهارچوب در را گرفت که نیفتد. کیهان هم حال بهتری نداشت. مات و متحیر به او خیره شده بود. بهاره با تعجب نگاهی به این و آن انداخت و بالاخره پرسید: شما همدیگه رو می شناسین؟

کیهان بدون این که نگاهش را از مهتاب برگیرد، با صدای گرفته و ناآشنایی گفت: می شناختیم.

مهتاب که تمام تنش می لرزید، گفت: بهاره بیرون باش. ما باید باهم حرف بزنیم.

کیهان متعجب پرسید: یعنی حرفیم مونده بعد از این همه سال؟

_: خودت می دونی که تقصیر من نبود، کیهان.

_: البته! تو همیشه بی تقصیر بودی. تو دادگاهی که شاهدی نداشت، قاضیشم خودت بودی.

_: منصف باش. تو هم بی تقصیر نبودی. ولی همه ی اینا گذشته. بیا تو کیهان. باید باهات حرف بزنم.

_: حرفی نیست که نخوام در حضور بهاره بزنم. تو کافی شاپ من ندیدمت، ولی تو منو دیدی و اینطوری بهاره رو اذیت کردی.

_: نه ندیدمت. اگر دیده بودم، همون جا باهات حرف می زدم. کاش زودتر فهمیده بودم این استاد دوست داشتنی کیه.

_: مثلاً می خواستی چکار کنی؟

_: کیهان باید باهات حرف بزنم. بیا تو.

کیهان نگاهی به بهاره انداخت. بهاره با نگاهی پرمهر گفت: همین جا منتظر می مونم.

بعد لبخندی چاشنی کلامش کرد و گفت: سرتو که نمی بره. برو تو!

کیهان پوزخندی زد و بدون حرف به دنبال مهتاب رفت. مهتاب دوباره تاکید کرد: بهاره نمیای تو!

_: ای بابا! باشه نمیام! حالا مثلاً می خواد چی بهش بگه! اصلاً چه ربطی به من داره؟

روی یکی از صندلیهای راهرو نشست و مشغول تکان دادن پاهایش شد. نگاهش روی ساعت ثابت مانده بود. ثانیه ها پیش نمی رفتند. از جا بلند شد. پشت در اتاق ایستاد. کمی گوش داد، ولی یواش حرف می زدند. چند دقیقه بعد دوباره دعوا شد. اما حرفهایشان مفهوم نبود. بهاره شانه ای بالا انداخت و مشغول قدم زدن شد. دو سه تابلوی تبلیغاتی قد راهرو را کلمه به کلمه خواند. نگاهی به ساعت انداخت. نیم ساعت گذشته بود. جر و بحث همچنان ادامه داشت. بهاره دوباره نشست. کیفش توی ماشین کیهان مانده بود. با انگشت توی هوا مشغول نقاشی شد. باز برخاست و قدم زنان تا انتهای راهرو رفت. در همه ی دفاتر بسته بود. وارد دستشویی شد. دستهایش را با حوصله صابون زد و توی آینه ی دستشویی مشغول بررسی دقیق دو سه جوش روی صورتش شد.

با صدای باز شدن در دفتر مهتاب و غرش سهمگین کیهان، خودش را بیرون پرتاب کرد. یک ساعت گذشته بود. این دعوا هرچه بود، طرفین را داغون کرده بود.

کیهانی که یک ساعت پیش وارد شرکت شده بود، هیچ شباهتی به این مرد آشفته ای که از دفتر مهتاب بیرون آمد، نداشت. انگار کتک سیری خورده بود! نگاهی گنگ و گیج به بهاره انداخت و بعد بیرون رفت. بهاره با حیرت نگاهش کرد. بعد وارد دفتر مهتاب شد. میتی هم حال و روز بهتری نداشت. روی صندلی نشسته بود و به شدت می لرزید. صورتش سرخ و چشمهایش از فرط گریه متورم بود. بهاره با تعجب پرسید: همدیگه رو زدین؟

مهتاب گیج و منگ گفت: کاش میزد. کاش میزد و اینجوری نمی رفت. بهاره برو جلوشو بگیر. حالش بده. نذار رانندگی کنه. چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟ برو!!!

بهاره به سرعت بیرون رفت. ماشین کیهان جلوی شرکت نبود. مشتی به پیشانیش زد. اما ناگهان ماشین را دید. کمی جلوتر پارک کرده بود. بهاره خودش را به ماشین رساند. ظاهراً خواسته بود برود، اما نتوانسته بود. ماشین را با بی حواسی، کج کنار خیابان پارک کرده بود. سرش روی فرمان بود و ضجّه میزد. بهاره با ترس در ماشین را باز کرد.

_: کیا؟ کیا عزیزم چی شده؟

_: می کشمش. می کشمش بهاره. می کشمش.

بهاره نشست و گفت: آروم باش کیا. هرچی بوده، مال هزار سال پیش بوده. اینقدر خودتو آزار نده.

سوییچ را برداشت و پیاده شد. کیهان دست دراز کرد و گفت: اونو بده به من.

_: نمیدم. تو نباید با این حالت رانندگی کنی. می زنی خودتو می کشی.

_: بهاره میمیرم برات.

_: ولی من تو رو زنده می خوام. میرم برات آب بیارم.

اما وقتی برگشت، کیهان نبود. ماشین را با در قفل نشده، رها کرده بود و رفته بود. بهاره کمی دور وبر گشت. اما نبود. ماشین را درست پارک کرد و درهایش را قفل کرد و پیاده شد. به شرکت برگشت. مهتاب هم حال بهتری نداشت. کنارش نشست و لیوان را به او داد. مهتاب با صدایی گرفته و لرزان پرسید: چکار کرد؟

_: نمی دونم. ماشین رو ول کرده رفته. امیدوارم بلایی سر خودش نیاره.

_: خدا کنه منو ببخشه.

_: تو چکار کردی مهتاب؟

_: الان نپرس. یه روز بهت میگم.

_: آخه چی بوده که بعد از این همه سال، هنوزم مهمه؟

_: دعوای کیهان هم سر این همه ساله. حقم داره. حق داره. بهاره مراقبش باش. براش خواهری کن، همون طور که برای من خواهری کردی.

_: ولی من نمی خوام خواهرش باشم. بین تو و اون هرچی بوده تموم شده. مگه نه؟

مهتاب چنان فریادی زد که بهاره عقب کشید و گفت: باشه. اگه تو هنوز دوسش داری، من دیگه حرف نمی زنم. به تو که خیانت نمی کنم میتی جونم.

باهم بیرون آمدند. بهاره نگاهی به اطراف انداخت و پرسید: ماشینت کجاست؟

_: تو پارکینگ.

_: خیلی خب. ماشین تو تو پارکینگ چیزیش نمیشه. ولی ماشین کیا نمیشه اینجا بمونه. تو رو با ماشین کیا می رسونم، میرم بهش پس میدم. ببینم تو آدرس خونشونو داری؟

_: اگه جابجا نشده باشن، آره.

_: خوبه. اگرم نبود، به خودش زنگ می زنم. ولی فعلاً بهتره کاریش نداشته باشم.

_: فکر نمی کنم کیهان خوشش بیاد من سوار ماشینش بشم.

_: فعلاً من رییسم. سوار شو. قول میدم بهش نگم.

_: بزرگ شدی بچه!

_: وقتی شما دو تا اینقدر احمقانه رفتار می کنین، من بزرگ میشم. بشین دیگه.

بهاره پشت رل نشست و ماشین را روشن کرد. مهتاب سرش را عقب برد و چشمهایش را بست. در همان حال گفت: بهاره ازش بخواه منو ببخشه. اگه نبخشه دیگه هیچ وقت آروم نمی گیرم. التماسش کن که انتقام نگیره. من طاقت بلایی که سرش آوردم رو ندارم. میمیرم. بهاره خواهش می کنم.

_: باشه بابا. بهش میگم. ولی کاش می دونستم موضوع چیه!

_: بذار حالم خوب بشه، بهت میگم.

_: باشه. منتظر می مونم.

آدرس را گرفت. او را در خانه ی دایی پیاده کرد و رفت. خانه را راحت پیدا کرد. یک خانه ی آجری سی چهل ساله که در زمان خودش مجلل بود. ماشین را پارک کرد و پیاده شد. نگاهی به زنگ در انداخت. اسمی نداشت. زنگ را فشرد. زنی جواب داد: کیه؟

_: سلام خانم. منزل آقای افروز؟

_: بله.

_: ببخشید. آقای کیهان افروز تشریف دارن؟

_: هست ولی حالش خوش نیست.

_: مزاحم نمیشم. فقط سوئیچ ماشینشونو آوردم. لطف کنین بیاین بگیرین.

در خانه باز شد. بهاره آهی کشید و به انتظار صاحب خانه ماند. زن میانسالی با چهره ای نگران دم در آمد.

_: سلام خانم. بفرمایین اینم سوئیچ. ماشینشونم اینجاست. می خواین بزنم تو؟

_: سلام. نه زحمت نکش. بیا تو.

به زور بهاره را تو برد و در را پشت سرش بست. با نگرانی پرسید: تو می دونی چه بلایی سر بچه ام اومده؟ تصادف کرده؟

_: نه خانم. تصادف نکرده.

_: پس چی شده؟ دعوا کرده؟

_: یه جورایی آره. با مهتاب. مهتاب شاکری. می شناسینش؟

زن سر به زیر انداخت و گفت: البته که می شناسمش. بچه ام فقط یه بار دیگه حالش اینطور بد شده بود. اونم روزی بود که با مهتاب بهم زد.

صدای خورد شدن شیشه به گوش رسید. زن چنگ به صورتش زد و گفت: داره همه چی رو خورد می کنه. می ترسم بلایی سر خودش بیاره. رفته تو اتاق و درشو قفل کرده.

بهاره با نگرانی از کنار زن رد شد. وارد راهرو شد. اولین اتاق سمت راست. لزومی نداشت بپرسد. صدای نعره اش می آمد.

بهاره با مشت به در کوبید و داد زد: کیهان باز کن. کیهان! منم بهاره. کیا هر اتفاقی که افتاده دلیل نمیشه که خودتو بکشی. درو باز کن. به خاطر مادرت. به خاطر من. می خوای مادرتو بکشی؟ به چه جرمی؟ میشنوی کیا؟ به خدا اگه باز نکنی، درو با پتک می شکنم میام تو!

کلید توی در چرخید. بهاره در دل دعا کرد، با صحنه ی خونینی مواجه نشود. نه خون نبود. اما چشمانش سرخ، پیراهنش چاک خورده و وسایلش همه خورد شده بود.

در را گرفته بود و بهاره را نگاه می کرد. هرچند به نظر نمی رسید، آن چه میدید را درک کند. مادرش به سرعت رفت و با لیوانی شربت برگشت. آن را به طرف او که همانطور بی حرکت به بهاره چشم دوخته بود، گرفت و التماس کرد: بخور مادرجون. بخور آروم بگیری.

با صدایی که هیچ شباهتی به صدای خودش نداشت، گفت: بده بهاره بخوره.

بهاره لیوان را گرفت و گفت: من حالم خوبه. اینو می خوری و بعدم به من میگی چی شده. مهتاب چکار کرده؟

کیهان چنان نعره ای زد که بهاره با دستپاچگی گفت: خیلی خب، خیلی خب. آروم باش. هیچی نگو. فقط اینو بخور.

کیهان لیوان را گرفت. جرعه ای نوشید و بعد دوباره چند لحظه مات نگاهش کرد. زمزمه کرد: میمیرم برات بهاره.

بلافاصله نعره زد: مهتاااااااااااب! مگه دستم بهت نرسه.

_: آروم باش. آروم باش.

_: از اینجا نرو بهاره. تنهام نذاری.

_: نه تنهات نمی ذارم. آروم باش. بیا بشین.

کیهان لب تخت نشست. لیوان را دو دستی گرفت و به نقطه ای نامعلوم خیره شد. بهاره کنارش نشست و گفت: بخور عزیزم.

لبخند بی رنگی بر لب کیهان نشست. برگشت و عاشقانه به او چشم دوخت.

نیم ساعتی طول کشید تا شربت را خورد و کمی آرام گرفت. نگاهی به اتاق بهم ریخته اش انداخت و گفت: حالا یه لشکر لازمه تا همه چی دوباره مرتب بشه.

بهاره برخاست و گفت: کمکت می کنم.

_: بشین عشق من. محاله بذارم دست بزنی. اونم با این همه خورده شیشه. نه کار خودمه. بشین.

_: نه. حالت بهتره. منم باید برم. هوا داره تاریک میشه. خونه منتظرمن. سوئیچتو دادم به مامانت. ماشینم دم دره. می خوای بزنمش تو؟

_: فسقلی تو رانندگیم می کنی؟

_: یه شیش ماهی هست گواهینامه دارم. آب نیست. والا شناکردن بلدم.

_: قربونت برم. ماشین چه قابل؟ مال تو.

بهاره خندید و گفت: کیا تو اصلاً حالت خوب نیست. میارمش تو گاراژ. با اینحال بخوای رانندگی کنی یا خودتو له می کنی یا ماشینو.

_: هیچ وقت به این خوبی نبودم بهاره. تعارف نکردم. مطمئن باش پشیمون نمیشم. میای بریم یه دوری بزنیم؟ احتیاج مبرمی به هواخوری دارم.

_: باشه. ولی زیاد طول نکشه.

_: زیاد طول نکشه؟ فکر می کنی به این راحتی میتونم دل بکنم؟ بهاره هرجوری هست باید اجازتو بگیری. اگه امشب با من شام نخوری میمیرم. حداقل تا ساعت ده. ببین دارم انصاف میدم.

_: باشه. تو لباس بپوش من یه کاریش می کنم.

از اتاق بیرون رفت و به خانه زنگ زد. بهرام گوشی را برداشت.

_: رامی سلام.

_: سلام.

_: مامان خونه اس؟

_: نه با بهنوش رفتن خرید.

_: من دارم میرم پیش فرزانه درس بخونم. شام هم همون جا می خورم. به مامان بگو نگران نشه.

_: باشه.

قطع کرد. مکثی کرد و بعد به فرزانه زنگ زد.

_: الو فری؟

_: فری هفت جد و آبادته! سلامت کو دختر؟

_: سلام.

_: به روی چرک و سیاهت!

_: لوس نشو فری. ببین یه زحمتی بکش. اولاً امشب خونه ی ما زنگ نزن، بعد از اونم این که اگه احیاناً مامان زنگ زد اونجا سراغ منو گرفت...

_: الان رفتی دسشویی! وقتی اومدی بهش زنگ میزنی.

_: آی قربون دهنت!

_: حالا دسشویی کجاست؟

_: جانم؟

_: جانم و برگ چغندر. چه غلطی می خوای بکنی؟

_: هیچی بابا شام مهمونم.

در همین حین کیهان بیرون آمد و در اتاقش را قفل کرد. مادرش که همان جا ایستاده بود، گفت: حالا چرا درو قفل می کنی. بازش کن برم تمیزش کنم.

_: چون می خواستم شما زحمت نکشین قفلش کردم. قول میدم وقتی برگشتم تمیزش کنم.

فرزانه پرسید: مهمون کی اونوقت؟!

بهاره نگاه پرمهر کیهان را پاسخ گفت و در حالی که از مادرش خداحافظی می کرد، از در خارج شد.

فرزانه غر زد: هی کجا؟ اگه جواب ندیدی، الان زنگ می زنم به مامانت!

_: با تو که نبودم!

_: خب؟

_: با جناب استاد! اینم پرسیدن داره آی کیو؟

کیهان خندید. فرزانه گفت: نه کارت درسته! شیرینی فراموش نشه.

_: سهم تو محفوظه. مطمئن باش.

_: مرسی.

بهاره سوئیچ را گرفت و پشت رل نشست. با اعتماد به نفس ماشین را از پارک خارج کرد و دور زد. کیهان چشم از او برنمی داشت. بعد از چند دقیقه بهاره پرسید: آقا شما مشکلی دارین؟

_: مشکل؟

_: بذارین یه جور دیگه بپرسم. من شاخ یا چیز عجیب دیگه ای دارم؟

هر دو از یادآوری روز اول خندیدند. کیهان در بین غش غش خنده گفت: میمیرم برات بهاره!

_: نه. نمیر. خواهش می کنم.

_: هرچی تو بگی. هرچی تو بخوای.

_: هرچی؟

_: هرچی که بتونم.

_: مهتاب رو می بخشی؟

کیهان در حالی که به سختی جلوی فریادش را می گرفت، گفت: اینو ازم نخواه بهاره. نمی تونم.

_: چرا؟ اگه برعکس بود، دلت نمی خواست از گناهت بگذره؟ خودتو بذار جای اون. ببین چی داره می کشه!

_: من.... هرگز.... همچو ظلمی به غیر دشمن خونیم نمی کردم. من و مهتاب تو اوج اون دعوا همدیگر رو دوست داشتیم. یه دعوای احمقانه ی بچه گونه بود، خودمونم می دونستیم. هر دومونم مقصر بودیم. یا به اعتقاد مهتاب من بیشتر. ولی نه اونقدر که اینطوری از من انتقام بگیره!

_: چرا هیچ کدوم حاضر نیستین بگین چی شده؟

_: نپرس. نپرس بهاره. بذار با این قضیه کنار بیام. همه چی رو برات میگم. تا جایی که می دونم میگم.

_: مهتاب هنوزم عاشقته.

_: عاشق؟؟؟ عاشق اینجوری زیر پای معشوقشو خالی می کنه؟؟؟ تازه خدا خیری به اطرافیان بده که بدتر از این نکرد!

_: من نمی دونم. ولی اون بهت حق میداد. التماس می کرد ببخشیش.

_: نمی تونم. نخواه از من.

بهاره ساکت شد. به آرامی دور شهر می چرخید. شام را در یک رستوران دنج و خلوت خوردند. طبق قرار سر ساعت ده به جلوی در خانه ی بهاره بودند.

_: مطمئنی می تونی رانندگی کنی؟

_: آره. حالم خوبه. نگران نباش قربونت برم.

_: وقتی رسیدی به من زنگ بزن.

_: فدات شم. باشه. حتماً.

بهاره پیاده شد. برای آخرین خداحافظی توی ماشین خم شد که کیهان گفت: بهاره در مورد ماشین شوخی نکردم. یا همینو بردار یا می فروشمش هر ماشینی با قیمت مشابه بخوای برات می خرم. الان بیشتر از این موجودی ندارم.

_: بیخیال کیا! ما رو گرفتی نصف شبی؟ نگران نباش. وقت برای هدیه دادن بسیاره.

بالاخره به خانه برگشت. عذاب وجدان مثل خوره وجودش را می خورد. نباید به مهتاب خیانت می کرد. شاید اگر می فهمید گناه مهتاب چه بوده است، راهی برای پادرمیانی پیدا می کرد. ولی کیهان چی؟ عاشق بهاره بود. انتخاب سختی بین عزیزترینهایش بود.