X
تبلیغات
رایتل

آرد به دل پیغام وی (2)

شنبه 26 دی‌ماه سال 1388 ساعت 10:28 ق.ظ

سلام سلام سلام

سلامت باشید انشااله. اگر از احوال ما خواسته باشید ملالی نیست جز دوری از نت! که اونم رفع شد به حمداله. فکر کن شب تا دو و نیم بعد از نصفه شب تحت هجوم بی رحمانه ی الهام بانو پونزده صفحه نوشته باشی و صبح با سر و صدای سه فروند کودک از شیش و نیم بیدار باشی و تاااااازه نت قطع باشه و نتونی حداقل زحماتت رو ارسال کنی! یعنی بدبختی از این بالاتر!!!! کم کم داشتم فکر می کردم لپ تاپ رو کول کنم ببرم خونه ی اقوام آپ دیت کنم بیام خونه! خدا رحم کرد وصل شد!

و دیگر این که حواشی این داستان خیلی وقت بود از سر و کول من بالا می رفت. اما دست مایه ی اصلی نداشت که به لطف سوژه ی آقای ... یعنی همون پسر همسایه و نوه ی عمه جانم مشکل حل شد. جا دارد در اینجا تشکر وافر بنمایم!

دیگه این که ساراخانم نظرتونو خوندم. ممنونم. جواب دادم و تا حد امکان اصلاح کردم. پست قبلی ویرایش شده. اگر حوصله داشتین بعد از مطالعه ی جوابتون نگاهی بهش بندازین. بازم متشکرم و منتظر انتقاداتتون هستم.

بی ربط نوشت: برم پستامو بکنم چهار تا صفحه سبک شه بالا بیاد. من که طاقت نمیارم نصفشو بذارم فردا. اصلاً از کجا معلوم که فردا بتونم بیام؟


تمام طول روز بهاره با خودش در جدل بود که چرا اینطور دل باخته است. کلاسها را به دنبال فرزانه شرکت می کرد؛ اما فکر و ذهنش خیلی از درس دور بود.

بعد از آخرین کلاس باهم بیرون آمدند. بهاره متفکرانه گفت: فری هرچی حساب میکنم، این عشق یه عشق الکی نیست. انگار هزار ساله که میشناسمش. عاشق چشم و ابروش نشدم. نه... یه جور دیگه دوسش دارم. می دونی مثل عشق چهل ساله ی مامان و بابام. انگار همیشه می شناختمش و طبیعیه که دوسش داشته باشم. مطمئنم که اون نیمه ی گمشده ی منه!

فرزانه که از این که برای بار هزارم فری خوانده شده بود، حرصش گرفت. با بی حوصلگی گفت: ببین بی بی خانم! عشق که حساب کتاب برنمی داره. حساب کتابو من دارم می کنم که دارم می بینم تو دیوونه شدی. هیجان زیادی برات خوب نیست! امیدوارم دو روز بگذره عادت کنی حالت خوب بشه.

_: اه تو هم که فقط بزن تو ذوق آدم!

_: آخه چرت و پرت میگی! اگه می گفتی از یارو خوشم اومده می خوام برم مخشو بزنم، یه حرفی! ولی عاشقشم و دارم میمیرم و اینا، اونم همون نظر اول، بی معنیه!

بهاره با اخم رو گرداند. تمام راه در سکوت گذشت. جلوی شرکت تبلیغاتی ای که میتی در آن کار می کرد، پیاده شد.

میتی به شدت مشغول بود. طرح می کشید، اسکن می کرد. توی کامپیوتر اصلاحش می کرد، پرینت می گرفت و با اخم بررسی اش می کرد. بهاره به شدت احساس زیادی بودن می کرد، ولی خیلی دلش می خواست با او حرف بزند.

میتی بین کارش جرعه ای چای نوشید و بدون این که به او نگاه کند، پرسید: دانشگاه چه خبر بود؟

بهاره با بی قراری پرسید: میتی تو به عشق تو یه نگاه اعتقاد داری؟

میتی خطی روی کاغذ پرینت شده اش کشید. متفکرانه به طرحش نگاه کرد و گفت: نه.

_: به نیمه ی گمشده چطور؟

_: ببینم رشته ی تو صنایع دستیه یا عشق و عاشقی؟ چی تو کله ات فرو کردن؟

_: هیچی. خودمم نفهمیدم چی شد. یکی از استادا...

میتی طرحش را کنار گذاشت. عینک نزدیک بینش را برداشت و با دقت به بهاره نگاه کرد. حرف او را قطع کرد و گفت: ببین عزیز من، عشق تو یه نگاه بی معنیه. نیمه ی گمشده مال قصه هاست. ایده آل وجود نداره. همه ی ما آدمایی هستیم با اشتباهات فراوون. تو اگه می خواستی سیندرلا بخونی، غلط کردی رفتی دانشگاه. حالا که خودتو کشتی و رسیدی به اینجا، پاش وایسا و درستو تموم کن. تازه هیجده سالته. دنیایی پیش روته. خودتو اسیر عشق نکن. درست که تموم بشه، یه کار درست و حسابی که شروع کنی، بعدش کلی وقت داری که به آیندت فکر کنی.

_: ولی میتی... تو که اونو ندیدی... نمی دونی من چی میگم...

_: چرا نمی دونم؟ مگه من نوجوون نبودم؟ مگه من کله خراب و عاشق نبودم؟ ولی بلایی سرم اومد که تا عمر دارم دور این چرت و پرتا رو خط کشیدم.

_: چه بلایی؟ تو کی عاشق شدی؟ چرا هیچ وقت به من نگفتی؟

_: چه گفتنی داشت؟ یه بچه بازی احمقانه بود، نه یه داستان شیرین عاشقانه. دو روز عاشق بودیم، بعدم دعوامون شد و همه چی تموم! ولی ضربه ی بدی خوردم. خیلی طول کشید تا حالم خوب شد. بیا و الان تمومش کن. بهم قول بده که دیگه بهش فکر نمی کنی.

_: نمی تونم. برام مهم نیست که هیچ وقت بهش نرسم. من فقط دوسش دارم. همین!

میتی شانه ای بالا انداخت و گفت: خود دانی. امیدوارم قبل از این که شکست عشقی بخوری، مهرش از دلت بره.

بهاره با ناراحتی سر به زیر انداخت. مهتاب یا همان میتی، دوباره مشغول کارش شد. چند دقیقه بعد، بهاره برخاست و با آرامی خداحافظی کرد. مهتاب بدون این که سر بلند کند، گفت: صبر کن می رسونمت.

بهاره دوباره نشست. فضای دفتر میتی که همیشه خوشایند و مملو از خاطرات شیرین بود، ناگهان تنگ و خفقان آور شده بود. خیلی حرف بود که میتی اینطوری حرفش را رد کند. هرچند باید فکرش را می کرد. میتی سی و چهار ساله، مجرد، جدی و کاری بود. به شدت به خودش تکیه داشت و هرگز به ازدواج فکر نمی کرد.

بهاره لبش را گزید. سر بلند کرد و نگاهش کرد. با میتی همیشه خوش می گذشت. تمام شیطنت های نوجوانیش زیر نظر میتی بود. همینطور تمام بازیهای کودکیش. پدر و مادر بهاره بیشتر از چهل سال با او فاصله ی سنی داشتند. سالها بچه دار نشده بودند تا بالاخره خدا بهاره را به آنها داده بود. یک سال و نیم بعد از بهاره هم به طرز باورنکردنی ای صاحب یک دوقلو به نامهای بهنوش و بهرام شده بودند. بهاره طبق عادتش که اسمهای همه ی اطرافیان را کوچک می کرد، خواهر و برادرش را هم نوشی و رامی صدا می کرد. ولی خیلی بیشتر از خواهر و برادرش با میتی صمیمی بود.

مهتاب بالاخره دست از کار کشید. برخاست و باهم بیرون رفتند. سوار ماشینش شدند. قبل از این که ماشین را روشن کند، برگشت و نگاهی به قیافه ی درهم بهاره انداخت. خم شد، چند لحظه در آغوشش کشید و گفت: می دونم عزیزم، می فهمم. از سنگ که نیستم. دوست داشتن قشنگ و رویاییه. اما برات زوده. اونم اینطور ناگهانی. بذار با خیال راحت درستو بخونی. بعد از اون هم عاقلانه تر انتخاب می کنی و هم بیشتر قدرشو می دونی. باشه جوجوی من؟

بهاره با بی میلی سری به تایید تکان داد و گفت: باشه.

چند قطره اشک روی صورتش سر خورده بود، که پاک کرد و راست نشست. هرچه بود، دلش نمی خواست میتی عزیزش را ناراحت کند. نمی توانست به این راحتی فراموش کند، اما به خودش قول داد که دیگر نه با میتی و نه هیچ کس دیگر از این عشق ناگهانی حرف نزند.

جلوی در خانه پیاده شد. تو ماشین خم شد و پرسید: میای تو؟

قبل از این که میتی جواب بدهد، فکر کرد: کاش قبول نکنه. دلم می خواد تنها باشم. باید فکر کنم.

خوشبختانه مهتاب گفت کار دارد. بهاره هم بدون اصرار تایید کرد و به خانه برگشت. همه با خوشرویی پذیرایش شدند. اما بهاره خستگی را بهانه کرد و به اتاقش رفت. در را که پشت سرش بست، متحیر به اطراف نگاه کرد. اتاق هیچ تغییری نکرده بود. همانی بود که صبح ترکش کرده بود، اما خودش...

نگاهش توی آینه روی چهره اش ثابت ماند. جلو رفت. دستی به صورتش کشید. واقعاً شبیه استاد افروز بود؟ یعنی به خاطر شباهت ظاهری عاشقش شده بود؟ به یاد آورد که جایی شنیده است، آنهایی که در یک نگاه به هم علاقمند می شوند، قطعاً شباهت ظاهری دارند. چون آدمیزاد خودآگاه یا ناخودآگاه خودش را دوست دارد.  

اگر این فرضیه صحت داشت، این عشق کاملاً توجیه پذیر بود؛ اما مساله اینجا بود که بهاره نمی توانست این را بپذیرد. احساس می کرد علاقه اش ورای این حرفهاست.

با بیچارگی لب تخت نشست. مقنعه اش را درآورد و دستی به موهای پریشانش کشید. با عصبانیت به خود گفت: قوی باش دختر! خوبه هیچ زمزمه ی عاشقانه ای نشنیدی و اینطور از خود بیخود شدی!

از اتاق بیرون آمد. یک دوش آب گرم حالش را بهتر کرد. توی ذهنش شروع کرد به انکار کردن: خیالاته دختر! خیالات محض! بهت گفتن بهش شبیهی باورت شده! خیال کردی اون واست تره خورد می کنه؟ ززرشک! بشین تا صبح دولتت بدمد!

وقتی سر میز شام نشست حالش بهتر بود. با قدرشناسی به چهره ی تک تک افراد خانواده اش نگاه کرد. همه را دوست داشت. همه دوستش داشتند. چه خوب!

شانه ای بالا انداخت و با لبخند مشغول خوردن دستپخت خوشمزه ی مادرش شد.

صبح روز بعد با فرزانه راهی دانشگاه شد. تمام راه مثل همیشه می گفت و می خندید. خیال فرزانه هم راحت شد که دوستش از هوس زودگذرش دست برداشته است. اما همین که پا توی دانشگاه گذاشتند با استاد افروز روبرو شدند. خنده روی لبهای بهاره خشکید و مات و متحیر به استاد خیره شد. استاد که سنگینی نگاه او را حس کرد، به طرف آنها برگشت. چند لحظه چشم توی چشمهای بهاره دوخت، بلکه از رو برود، اما نرفت. فرزانه بازوی بهاره را کشید و غرید: باز شروع نکن دیوونه!

اما فایده ای نداشت. بهاره میخکوب شده بود. استاد چند قدم فاصله ی بینشان را طی کرد و جلوی بهاره ایستاد. فرزانه با ترس و لرز گفت: سلام استاد.

استاد بدون این که چشم از بهاره برگیرد، جواب داد: سلام.

اما بهاره نه سلام کرد و نه تکان خورد. تمام انکارها و دلایلش مثل پر کاه کنار آتش، دود شد و به هوا رفت.

استاد همان طور سرد و جدی به او خیره شده بود. بالاخره به حرف آمد و پرسید: مشکل شما چیه خانم برومند؟

بهاره بالاخره سر به زیر انداخت و گفت: هیچی. معذرت می خوام استاد.

فرزانه با ناراحتی بازویش را کشید و گفت: چیزیش نیست استاد. تازه وارده، هول کرده.

استاد نگاهی به فرزانه انداخت. انگار می گفت: خودتی!

بعد بدون حرف رو گرداند و رفت. بهاره به سختی پاهایش را از زمین جدا کرد و همراه فرزانه راه افتاد. تمام راه فرزانه داشت غر می زد: دیوونه! آبرو برام نذاشتی! اون از دیروز، این از امروز! آخه خل مشنگ ما اقلاً چهار سال دیگه اینجا مهمونیم. از روز اول اینجوری شروع کردی، بقیشو می خوای چکار کنی؟

بهاره گیج و منگ پرسید: مگه من چیکار کردم؟

_: چیکار نکردی؟ استادم به عقلت شک کرد!

بهاره آهی کشید. با خود گفت: تو قول دادی خودداری کنی. پس چی شد؟

بقیه ی روز به آرامی گذشت. با استاد افروز دیگر روبرو نشدند. عصر هم باهم برگشتند. به دیدن میتی نرفت. می ترسید نتواند مقاومت کند و دوباره داستان را پیش بکشد. میتی هم ناراحت میشد هم نصیحت می کرد. بهاره نه می خواست ناراحتش کند نه حوصله ی نصیحت شنیدن داشت.

ولی شب عمه و دایی برای شام مهمانشان بودند. میتی سومین و آخرین فرزند عمه و دایی بود. دو برادر داشت که هر دو ازدواج کرده بودند. همه آمدند. مجلس مثل همیشه گرم و صمیمی بود. بهاره با بهنوش و بهرام مشغول پذیرایی بودند و به شدت سعی می کرد که ظاهرش طبیعی و آرام باشد. اما درونش غوغا بود. مادرش ناآرامیش را به حساب محیط جدید می گذاشت و پیگیری نمی کرد، اما مهتاب تمام شب با نگرانی مراقبش بود. چیزی نگفت. فقط آخر بار دست روی شانه ی بهاره گذاشت و دوستانه گفت: مراقب خودت باش عزیزم. خواهش می کنم.

_: هستم. مطمئن باش.

مهتاب آهی کشید و گفت: امیدوارم.

صبح روز بعد ساعت ده با استاد افروز کلاس داشتند. تمام طول کلاس گلیم بافی را فرزانه مثل زنبور بیخ گوش بهاره وزوزو می کرد و التماس می کرد که سر کلاس طراحی آبروریزی نکند. بهاره اعصابش خورد شده بود. با حرص قول داد آرام باشد. ولی دلش می پیچید و نگران بود. تا وقتی که استاد گلیم بافی ختم کلاس را اعلام کرد، آرام و قرار نداشت. اولین نفر از کلاس بیرون زد و شروع به دویدن کرد. فرزانه از پشت سرش داد زد؟ هووووی! کجا میری؟

بهاره به طرف او برگشت و با نگرانی گفت: الان کلاس شروع میشه!

_: بله شروع میشه. ولی از این طرف!

_: اوه!

به دنبال فرزانه رفت. همین که به در کلاس رسیدند، با تصمیم قبلی سر به زیر انداخت. فرزانه جلویش بود. زیر لب پرسید: استاد اومده؟

_: نه هنوز.

بهاره آهی کشید و سر بلند کرد. صدایی از کنارش گفت: خانم ببخشید.

واااااای! استاد بود. با عزمی راسخ نگاهش نکرد. سر به زیر انداخت و از سر راه استاد کنار رفت. تمام عضلاتش برای سر برداشتن و چشم دوختن به استاد، تقلا می کردند. دستهایش را مشت کرد و ناخنهایش را کف دستهایش فرو برد. به سختی وارد شد و سر جایش نشست. تخته شاسی و کاغذ را جلویش گذاشت و چشم به کاغذ سفید دوخت. استاد حضور و غیاب می کرد. چند لحظه بعد اسم او را خواند. بهاره می دانست اگر سر بلند کند، عنان اختیار از کف میدهد. مداد را توی مشتش فشرد. زبانش نمی چرخید جواب بدهد. استاد بدون حرف اسم نفر بعدی را خواند. فرزانه به پهلوی بهاره زد و پرسید: چه مرگته؟

بهاره از بین دندانهای بهم فشرده گفت: دارم آبرو داری می کنم.

استاد دو سه مکعب را روی میز گذاشت و مشغول توضیح دادن در مورد طرح اولیه و خطوط اصلی شد. بعد هم از دانشجویان خواست که کارشان را شروع کنند. بهاره از گوشه ی چشم فرزانه را دید که به دقت نگاه می کرد و خط می کشید. بهاره بدون این که سر بلند کند، شروع کرد. هر خطی فرزانه می کشید او هم می کشید. استاد توی کلاس قدم میزد. بالای سر یکی یکی می ایستاد و توضیحی می داد. اما کنار بهاره نایستاد.

بالاخره دو ساعت مبارزه ی سخت بهاره با خودش سپری شد. استاد همانطور که قدم میزد، کنار بهاره ایستاد و رو به جمع گفت: خب خسته نباشید. برای جلسه ی بعد چند تا طرح مشابه رو تمرین کنین.

بهاره فقط گوشه ی کتش را میدید و بوی ادکلنش را حس می کرد. احساس شکنجه می کرد. چرا اینجا ایستاده بود؟ می دانست چه بلایی سر بهاره می آورد؟

فرزانه کمی به طرفش خم شد و زمزمه کرد: عالی بود! پاشو بریم نهار.

بهاره عصبی گفت: تو برو.

فرزانه وسایلش را جمع کرد. نگاهی به بهاره انداخت. با کفش ضربه ی ملایمی به ساق پای او زد و گفت: پاشو دیگه.

_: بهت گفتم برو.

استاد همان طور ایستاده بود. تقریباً پشت به بهاره داشت. دانشجوها، یکی یکی خداحافظی می کردند و می رفتند. فرزانه هم از لاعلاجی خداحافظی کرد و رفت.

کلاس خالی شد. بالاخره استاد به طرف او برگشت و پرسید: شما با من کاری دارین خانم برومند؟

بهاره بدون این که سر بلند کند، با صدای گرفته ای گفت: نه.

_: پیشرفت کردین! امروز کار کردین! ولی چرا از روی دست دوستتون؟

بهاره به سختی برخاست. درحالی که وسایلش را جمع می کرد و هنوز هم با چشمانش می جنگید، گفت: هنوز اول کارمه. بلد نیستم از روی مدل بکشم. ببخشید استاد.

استاد مکثی طولانی کرد. بهاره زیر سنگینی نگاهش بیتاب بود. از جا کند و به طرف در دوید و استاد را متفکرانه بر جای گذاشت.

دو هفته طول کشید تا بهاره توانست کمی آرام بگیرد و با عضلات آرام سر به زیر بیندازد. دلش آشوب بود، اما خیال فرزانه راحت شده بود که آبروریزی نمی کند. مهتاب هم دیگر نگران نبود. این روزها بازهم بهاره مرتب به دیدنش می رفت و مثل سابق با هیجان اتفاقات روزش را برایش تعریف می کرد. میتی نمی فهمید که بهاره با ظرافت تمام اتفاقات کلاس طراحی را فاکتور می گیرد.

آن روز عصر بهاره وارد مغازه ای شد که استاد آدرس داده بود تا مقداری لوازم طراحی بخرد. داشت مدادهای مختلف را نگاه می کرد. کلمه کلمه توضیحات استاد، توی ذهنش مرور میشد. صدای پا را نشنید. اما بوی ادکلن بیچاره اش کرد. دستش لحظه ای دور چند مداد محکم شد، بعد همه را روی پیشخوان ریخت و گفت: ببخشید.

سر به زیر به سرعت برگشت. تنه ی محکمی به استاد زد، بدون ایستادن با ناراحتی عذر خواست و بیرون رفت.

استاد به دنبالش بیرون آمد و صدایش زد. چندین قدم دور شده بود، اما نمی توانست وقتی صدایش می زند، مقاومت کند. ایستاد. بغض گلویش را می فشرد. سر به آسمان بلند کرد و نالید: خدایا چرا؟؟؟

استاد پشت سرش رسید. نیازی نبود پشت سرش را ببیند تا بفهمد به او رسیده است.

_: حالتون خوبه؟

خدایا! خوب؟ چه بگوید؟

استاد چون جوابی نشنید، پرسید: می تونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟ فکر می کنم لازمه که جدی باهم صحبت کنیم.

بازهم بهاره چیزی نگفت. شل شده بود. می ترسید نقش زمین بشود. استاد آرام شروع به قدم زدن کرد. بهاره هم بی اراده همراهش راه افتاد. کمی بعد جلوی یک سوپر توقف کوتاهی کردند. استاد یک آبمیوه خرید. نی را درون آن فرو کرد و دست بهاره داد. بهاره مثل کسی که هیپنوتیزم شده باشد، بدون حرف آن را گرفت و مشغول نوشیدن شد.

چند دقیقه بعد، استاد پرسید: حالتون بهتره؟

بهاره با صدایی خش دار که برای خودش هم ناآشنا بود، جواب داد: خوبم.

_: شما از من چی می خواین؟

_: از شما؟ هیچی.

_: پس چرا اینجوری می کنین؟

_: من خیلی سعی می کنم که مزاحمتون نباشم. چکار کردم که ناراحت شدین؟

_: چرا سعی می کنین؟ مگه قراره چکار کنین؟ چی از جون من می خواین؟

_: گفتم که! هیچی.

_: فکر کردی من چند سالمه؟

_: سن شما برام هیچ اهمیتی نداره.

_: ولی سن تو برای من اهمیت داره. چند سالته؟

_: هیجده سال.

_: من درست دو برابر تو سن دارم. برو با همقد خودت بازی کن.

بهاره با ناباوری گفت: من که کاری با شما ندارم. چرا دروغ می گین؟ شما سی و شیش سال ندارین.

_: خوشم میاد که مشاعرت اینقدر کار می کنه که هیجده رو با هیجده جمع کنی! جهت اطمینانت می تونی کارت شناساییمو ببینی. من واقعاً دو برابر تو سن دارم.

بهاره همانطور که به آسفالت پیاده رو خیره شده بود، پرسید: اهمیتی داره؟

_: پوه ه ه! نه در مقام استاد و شاگرد اهمیتی نداره.

بهاره پوزخندی زد و پرسید: مگه رابطه ی دیگه ای هم موجوده؟

_: اونی که تو دیوانه وار دنبالش هستی. چرا از نگاه کردن به من می ترسی؟ چرا وقتی نگام می کنی دیگه نمی تونی رو تو برگردونی؟ دختر بیدار شو! منو ببین! یه آدم معمولی. نه شاهزاده ام، نه اسب سفیدی دارم. حتی خیال ازدواجم ندارم.

_: چه اهمیتی براتون داره که من چی فکر می کنم؟ مگه مزاحمتون شدم؟ من که حتی نگاهم نمی کنم. به فرض که می کردم، نمی خوردمتون!

استاد کلافه دست توی موهایش فرو برد. آهی کشید و گفت: می خوای واقعاً بدونی؟

_: نه. مجبور نیستین حرف بزنین.

_: ولی بهتره بدونی. داری بدجوری رو اعصاب من راه میری. سر کلاست تمرکز ندارم. دارم یه مطلب رو توضیح میدم، وسط جمله یادم میره چی دارم میگم.

_: شما دیگه چرا؟

_: خواسته یا ناخواسته پا گذاشتی تو زندگیم. مثل یه خواهر کوچیکتر. ازم توقع نداشته باش بیشتر از یه خواهر بهت توجه داشته باشم، ولی می تونم به اندازه یه خواهر واقعی دوستت داشته باشم.

بالاخره بهاره با ناباوری سر بلند کرد. متحیر به او چشم دوخت و گفت: باورم نمیشه.

_: به شرطی که هیچ دخالتی با رابطه ی استاد و شاگردی نداشته باشه. درس و دانشگاه سر جای خودش.

_: چشم استاد!

استاد لبخندی زد و گفت: نه قاطیشون نکن.

_: چشم داداش!

استاد خندید و گفت: خیلی خب. اینجوری خیلی بهتره. گرچه هنوزم نمی فهمم منظورت چیه. ولی ازت خوشم میاد.

بهاره خندان نگاهش کرد. کیهان نگاهی به آسمان انداخت و گفت: هوا داره تاریک میشه. حتماً خونه منتظرتن.

_: نه خونه نمیرم. با میتی قرار دارم.

_: میتی کیه؟

_: دخترداییم. خیلی ماهه! بهترین دوستمه. یه روز باید ببینینش.

_: نه مرسی! ما همین یکی رو دیدیم بسمونه!

با خنده خداحافظی کردند. بهاره روی ابرها بود. نفهمید چطور خودش را به شرکت رساند و وارد دفتر میتی شد. مهتاب مشغول صحبت با یکی از همکارانش بود. با دیدن او به آرامی گفت: عزیزم بیرون منتظر باش تا کارمون تموم بشه.

بهاره با لب و لوچه ی آویزان بیرون رفت. توی راهرو به دیوار تکیه داد. اما دو ثانیه نگذشته، دوباره خوشحال بود، خیلی خوشحال.

نفهمید چقدر طول کشید تا مهتاب به شانه اش زد و پرسید: کارتت برنده شده دختر؟ کجایی تو؟

خندید. در حالی که به دنبال مهتاب از شرکت خارج میشد، گفت: از اونم بهتر. فکر نمی کنم اگه الان چندین ملیون برنده شده بودم، به اندازه ی این خبر خوشحالم می کرد.

_: چه خبری؟

_: باورت میشه میتی؟ اون استاده که گفتم...

رنگ از صورت مهتاب پرید. بریده بریده پرسید: تو چکار کردی؟

بهاره با حالت بچه ای که از تنبیه می ترسد، گفت: من هیچی. قسم می خورم کار بدی نکردم. اصلاً نگاشم نمی کردم. ولی امروز گفت... ازم خوشش میاد.

مهتاب پشت رل نشست. بدون این که به او نگاه کند، طوری که انگار با خودش حرف می زند، گفت: نکن بهاره. نکن. خواهش می کنم. آیندتو خراب نکن. بچگیتو از خودت نگیر. همین فردا برو بهش بگو نمی خوای باهاش باشی. بگو غلط کردم. ... خوردم. بگو دست از سرت برداره.

_: تو از کجا می دونی که اون آدم خوبی نیست؟ تو که اونو نمی شناسی!

_: عزیز دلم! تو رو که می شناسم. بچگیتو با این عجله مچاله نکن. بذار همه چی سیر طبیعی شو طی کنه.

_: خب منم گذاشتم سیر طبیعی شو طی کنه. دنبالش که نرفتم.

_: تو نمی فهمی چی میگم. نمی خوای بفهمی.

_: نه نمی خوام بفهمم. اگه هزار سال پیش یه نامرد به تو نارو زده، چه دلیلی داره که امروز همون اتفاق برای من پیش بیاد؟ اصلاً چه ربطی داره؟

مهتاب که دیگر جوابی نداشت با بیچارگی نگاهش کرد و نالید: بهاره بهم قول بده... بهاره مراقب خودت باش.

بهاره لب و لوچه برچید. با اخم سر به زیر انداخت و گفت: خب مراقبم دیگه! بچه که نیستم.

_: اتفاقاً خیلی بچه ای. خیلی نفهمی. منم بچه بودم. ولی اینقدر دردونه و لوس بودم که هیچ کس دلش نیومد دستمو از آتیش بیرون بکشه. دیدن خوشم میاد، اجازه دادن بسوزم!

_: رطب خورده منع رطب چون کند؟ کیفشو کردی عزیز من. چرا نمیذاری منم امتحان کنم؟ نگران نباش. من نمیذارم بسوزم.

مهتاب با ناامیدی سری تکان داد. سوئیچ را در جایش چرخاند و ماشین را روشن کرد.

حسابی توی ذوقش خورده بود. ولی نه اینقدر که از روی ابرها با دماغ به زمین بخورد. نه... اینقدر بود که آرام و طبیعی وارد خانه بشود. شب خوبی بود. در جمع گرم خانواده خوش گذشت. با بهنوش و بهرام شام درست کردند و در کنار پدر و مادر با شوخی و خنده خوردند. بعد هم یک فیلم ملایم خوشایند را خانوادگی تماشا کردند. یک شب ایده آل!

روز بعد هم جمعه بود. مثل خیلی از تعطیلات دیگر با خانواده ی دایی راهی گردش و تفریح شدند. نزدیک غروب به خانه برگشتند. بهاره تازه وسایل طراحی اش را پهن کرد. برای اولین بار بدون عذاب مشغول انجام تکالیفش شد.

شنبه صبح هم اولین روزی بود که راحت و شاد قبل از فرزانه وارد کلاس شد و سر جایش نشست. فرزانه که پشت سرش می آمد، با تعجب نشست و گفت: بزنم به تخته امروز حالت خوبه!

_: عالیه. شما چطورین؟

_: اتفاقی افتاده؟

_: حتماً باید اتفاقی افتاده باشه؟

_: نه... نمی دونم... هی استاد اومد.

بهاره با نیش باز برگشت و ورود استاد را نظاره کرد. استاد سلام و علیک گرمی با همه کرد. نگاه و لبخندش لحظه ای روی بهاره ثابت ماند و بلافاصله به طرف بقیه چرخید. ولی همان هم برای بهاره کافی بود. با شوق سر بزیر انداخت و مشغول خط خطی کردن گوشه ی کاغذش شد.

استاد مشغول حضور و غیاب شد. به اسم بهاره که رسید، بهاره بدون این که سرش را بلند کند، بلند گفت: غایبه استاد!

همه ی کلاس خندیدند. استاد گفت: وقتی کنار اسمتون غیبت گذاشتم، یاد می گیرین اینجور وقتا شوخی نکنین.

بهاره ناگهان سر بلند کرد تا جواب دستپاچه ای به استاد بدهد؛ اما توی نگاه مهربانش ذوب شد. چند لحظه بعد آرام سر به زیر انداخت و بدون جواب به خط خطی اش ادامه داد.

درس شروع شد و بهاره خودش را در خطوط سیاه غرق کرد.

 

 

مهتاب مشغول مرتب کردن کاغذهای روی میزش بود. بدون این که نگاهش کند، پرسید: از دوستت چه خبر؟

_: دوستم؟ فری؟

_: نه. استادت.

_: هااان! هیچی. یه کمی خورده تو ذوقم. می دونی؟ البته اسمش شکست عشقی نیست نگران نباش. فقط اونم مثل تو فکر می کنه من بچه ام و بهتره به درسم برسم.

_: خوشحالم که از اونی که فکر می کردم بهتره.

_: خوشحال باش. من نه شماره تلفنشو دارم، نه حتی یه بار باهم بیرون رفتیم. فقط همون یه دفعه که اونم اتفاقی بود. تازه جایی نرفتیم. سر و تهش ده دقیقه بود که باهم قدم زدیم. ولی خیلی خوب بود. عوضش الان دیگه سر کلاسش عذاب نمی کشم. خیالم راحته که از من خوشش میاد.

میتی تبسمی کرد و گفت: نمی خوام بزنم تو ذوقت، ولی شاید دروغ گفته باشه.

 _: اگه دروغ بود سر کلاس اینقدر مهربون نبود.

_: فقط با تو مهربونه؟

_: نه. کاری نمی کنه که جلب توجه کنه.

_: خب؟

_: به جمالت! منتظره من بزرگ بشم دیگه.

_: اوهوم.

_: اینقدر نفوس بد نزن!

_: من که چیزی نگفتم.

_: نگو دروغ میگه. من کیا رو دوست دارم.

_: اسمش کیاست؟

_: نه من بهش میگم کیا...

تلفن روی میز میتی زنگ زد. گوشی را برداشت. صحبت به درازا کشید. بهاره یک مجله را برداشت و مشغول تماشا کردن شد.

 

بهاره و فرزانه جلوی در دانشگاه منتظر سرویس ایستاده بودند. آسمان ابری بود. باران گرفت. بهاره با شوق گفت: بارون!

فرزانه نگاهی خسته به آسمان انداخت و گفت: خدا کنه سرویس زودتر بیاد. اولین بارون پر از خاک و دوده. ژاکت سفیدمو کثیف می کنه.

_: اهه فری! چقدر تو بی ذوقی! بعد بوقی بارون اومده ها! همین ناشکری ها رو می کنی که دیگه نمیاد!

_: از غرغر گربه سیاه بارون بند نمیاد! نگران نباش.

_: ضرب المثل اختراع می کنه واسه خودش! من که می خوام تو بارون بدوم. اونجا سر چارراه تاکسی می گیرم.

_: دیوونه ایییییین همه راه رو می خوای بدوی؟ خیس میشی.

_: می خوام خیس بشم دیگه!

_: خل نشو! سرویس اومد. بیا بریم.

_: تو برو به سلامت.

_: بی بی دیوونه بازی درنیار.

_: ببین تکلیف منو معلوم کن! یا هشتاد و پنج سالمه اسمم بی بیه، یا هیجده سالمه و این بازیا ازم بعید نیست.

_: تقصیر خودته.

_: آخه فری باکلاسه! بی بی سنمو می کنه هزار سال.

_: تا تو باشی. ببین من نمی خوام جا بمونم. خداحافظ.

بهاره شانه ای بالا انداخت و برای او که حالا سوار شده بود، دست تکان داد. بعد وسایلش را روی دوشش مرتب کرد و شروع به دویدن کرد. باران به سر و صورتش می خورد و وجودش را لبریز از شادی می کرد.

صدای بوق یک ماشین را می شنید. از گوشه ی چشم آن را میدید که پا به پایش می آید و سعی می کند توجهش را جلب کند. سر بلند کرد. نگاهی به آسمان و چراغهای خیابان انداخت. هوا زودتر از معمول تاریک شده بود. یک مزاحم خیابانی؟ جدا از مزاحم بودنش، دلش نمی خواست هیچ چیز و هیچ کس حال خوشش را خراب کند. تا چهارراه خیلی راهی نبود. حداکثر پنج دقیقه دیگر می رسید.

ماشین مزاحم کمی به سرعتش افزود. جلوتر از او، کنار جوی آب پارک کرد و راننده پیاده شد. بهاره ترسید و بی وقفه به دویدن ادامه داد.

صدای آشنایی داد زد: بهاره... وایسا!

باورش نمیشد. کمی از سرعتش کم شد. برگشت و نگاهی به راننده که حالا فقط دو سه قدم جلوتر از او ایستاده بود، انداخت. خودش بود. نگاهی به اطراف انداخت. پس مزاحم کی بود؟

نفس نفس زنان جلو رفت: سلام استاد.

_: علیک سلام! مامانت گفته وقتی یکی بوق می زنه واینستی؟

بهاره خندید و گفت: یه همچین چیزی. خیلی ببخشید، ولی فکر کردم مزاحمه.

_: زحمت نگاه کردنم به خودت ندادی. سوار شو.

_: ولی خیسم! ماشینتون...

_: دیوونه ای! برو سوار شو.

خودش نشست و در کنارش را باز کرد. بهاره ذوق زده ماشین را دور زد. قبل از سوار شدن نگاهی به آسمان انداخت و خندان شکر کرد.

_: حالا چی دنبالت کرده بود که می دویدی؟

_: هیچی! بارون گرفت، ذوق مرگ شدم!

_: دوستت کجاست؟

_:اون به اندازه ی من دیوونه نیست! با سرویس رفت.

_: آهان! از اون لحاظ.

پره های بخاری ماشین را به طرف او میزان کرد و درجه را تا آخر بالا برد. بهاره با وجود باد گرم، به خاطر لباسهای خیسش لرزید. محکم بازوهایش را فشرد و عطسه زد.

کیا جعبه ی دستمال را به طرف او گرفت و گفت: عافیت باشه.

_: ممنون.

_: یه هات چاکلت می خوری؟

_: البته!

جلوی یک کافی شاپ نگه داشت. ولی قبل از آن که پیاده شوند، موبایلش زنگ زد. بهاره با بی قراری فکر کرد: امیدوارم کار فوری پیش نیاد.

کیا مشغول صحبت شد: سلام پسر. خوبی؟ _ من نه خونه نیستم _ اه؟ چه خوب! دستت درد نکنه _ ببین اگه دیرت میشه بیار جلوی کافی شاپ گل سرخ _ آره آره. یه هات چاکلتم بهت میدم. _ از سرتم زیاده! _ پس اومدی. _ آره من دارم میرم تو. می بینمت. _ خداافظ

بهاره لب برچید. دلش نمی خواست بار اولی که چنین شانسی نصیبش شده است، با حضور یک مزاحم عیشش خراب شود. ولی هنوز هات چاکلتشان آماده نشده بود که مزاحم رسید. یک پسر بیست و یکی دو ساله با موهای خوش حالت کمرنگ و چشم و ابروی گرم قهوه ای.

جلو آمد. با دیدن بهاره با شیطنت ابروهایش بالا رفت و گفت: سلام. ببخشید که مزاحم شدم.

_: سلام. تو اصولاً مزاحمی! معرفی می کنم برادرزادم شایان و... خواهر کوچیکم بهاره.

بهاره لبخند خجولی زد. شایان نشست و گفت: از آشناییتون خوشوقتم. عمو این عمه ی ما رو کجا قایم کرده بودی تا حالا؟!

بهاره خنده اش را فرو خورد و سر به زیر انداخت. کیا نگاهی عمیق و مهربان به او انداخت که تا عمق وجود بهاره را گرم کرد. بعد دوباره به طرف شایان برگشت و گفت: حالا بماند. ببینم چی آوردی؟

شایان پوشه ی کیفی ای را روی میز گذاشت و یک دسته کاغذ آچهار از آن بیرون کشید. طرحهای نقاشی پرینت شده بودند. کیا نیمی از آنها را جلوی بهاره گذاشت و گفت: ببین چطوره؟ خوشت میاد؟

شایان گفت: حالا یعنی اگه عمه خانم خوشش نیاد، ما باید بریم کشکمونو بسابیم دیگه!

_: تو فعلاً تغارتو تهیه کن تا ببینم نظرش چیه.

بهاره با لبخندی شرمگین نگاهش کرد. کیا با مهر لبخندش را پاسخ گفت.

پیش خدمت فنجانهای داغ را روی میز گذاشت. بهاره فنجانش را کناری گذاشت و مشغول تماشای طرحها شد. روی یکی که زیباتر بود، مکث کرد. کیا پرسید: چطوره؟

_: خیلی قشنگه.

_: آره. پرسپکتیوش مشکله. فاصله ها رو ببین. کاملاً سه بعدی دیده میشه. البته یه چیزیم هست. احتمالاً از رو عکس کشیده.

بهاره منتقدانه به طرح چشم دوخت. بالاخره گوشه ی کادر کمی ناهمواری یافت. انگشت رویش گذاشت و گفت: اینجاش یه کم مشکل داره.

_: عالیه! دستم درد نکنه! می بینی شایان؟ استاد یعنی این!

_: نه بابا. اگه عمه خانم با شما یه ژن داشته باشن، لزومی نداره حضرت عالی خودتونو کشته باشین!

بهاره فکر کرد: اون از بی بی، اینم از عمه خانم!

کیا گفت: نه بابا ژنتیک دخالت نداره. همش زحمات خودمه و بس!

بهاره خجولانه پرسید: پس من چی؟

_: تو که قربونت برم تمام کلاس مشغول مداد تراشیدنی، تکلیفاتم یه خط در میونه!

_: ولی خودتون طرحمو بالا گرفتین و گفتین از همه بهتر کشیدم.

شایان گفت: حالا خوشش اومده تحویلتون گرفته. شما باور نکن. عموجان عادت نداره محض تشویق به شاگردا هات چاکلت بده!

کیا از بالای فنجانش به شایان نگاه می کرد. جرعه ای نوشید و بعد گفت: نه اون حسابش جداست. خداییش کارشو قبول دارم. درسته که خیلی کم کاره. اما اونی که می کشه خوب می کشه!

بهاره با لبخندی تشکرآمیز نگاهش کرد و گفت: خب شمام همینو می خواین دیگه! عوضش وقت می کنم به بقیه ی درسام برسم. به من باشه که فقط دوس دارم نقاشی کنم.

کیا خندید و گفت: به خودم رفتی!

بهاره خندید. موبایلش زنگ زد. مهتاب بود. گوشی را برداشت و با شوق گفت: سلام میتی جونم!

_: سلام به روی ماهت! کبکت خروس می خونه. کجایی؟

_: زیر سایه ی شما.

_: امروز عجیب سایمون بلند شده! نمی بینمت. میگم من دارم میرم خونه. نیومدی.

_: نه. تو برو.

_: کجایی بیام دنبالت؟

بهاره کمی چهره درهم کشید. به آرامی گفت: کافی شاپ گل سرخ.

مهتاب با بدبینی پرسید: تنها؟

_: نه.

نگاهی به کیا انداخت. حواسش به شایان بود. شایان داشت در مورد طرحها توضیح میداد.

مهتاب پرسید: با جناب استاد؟

_: آره. خودت بیا ببین.

_: میام!

قطع کرد. بهاره با ناراحتی به صفحه ی گوشی خیره شد. کیا به گرمی پرسید: چی شده بهاره؟

بهاره بدون این که سر بلند کند، با بدخلقی گفت: هیچی.

بعد فنجانش را برداشت و مشغول مزه مزه کردن شکلاتش شد. ماشین مهتاب را که دید، برخاست.

_: ببخشید خان داداش. من باید برم.

شایان غش کرد از خنده. میان قهقهه گفت: بابا حسابی باورتون شده ها!

ولی هیچ کس به او توجهی نکرد. کیا با اخم های درهم، نگران به بهاره نگاه می کرد. بهاره هم با بی قراری تشکر کرد. خداحافظی کوتاهی کرد و به طرف مهتاب که حالا توی قاب در ایستاده بود، رفت. مهتاب هم عصبانی بود. اما هیچی نگفت. بدون حرف سوار ماشین شدند و راه افتادند. چند دقیقه طول کشید تا مهتاب نفس عمیقی کشید و گفت: خب مبارکه! یکی کم بود با دو تا قرار میذاری. تو خجالت نمی کشی؟

_: ولی... میتی تو اشتباه می کنی.

_: من اشتباه می کنم؟ تو با دو تا مرد جوون سر یه میز چه غلطی می کردی؟ هان؟

_: من... میتی من...

_: ساکت باش. نمی خوام هیچی بشنوم. این دفعه رو هم به عمه هیچی نمی گم. ولی بهاره، عمه مامان من نیست که بذاره بچه اش خودشو بندازه تو آتیش. پس عاقل باش و قبل از این که پته هاتو بریزم رو آب دست و پاتو جمع کن.

_: باشه.

سکوت کرد و به موزیک ملایمی که از رادیو پخش میشد گوش سپرد.