نمای وبلاگ دلم تنهاست (7) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

دلم تنهاست (7)

شنبه 19 دی‌ماه سال 1388 ساعت 08:12 ب.ظ

سلامممممم 

خوووووووووب باشین انشااله. منم خوبم خدا رو شکر. ببخشین این چند روز فول تایم مشغول بودم. فقط دیشب نصف شب وقت داشتم که از خستگی خوابم نمی برد. ولی الهام بانو خواب خواب بود! 

منم نشستم کار هرگز نکرده قصه ی هفت رنگ نگار رو ویرایش کردم! خیلی بده که من اینقدر از ویرایش بدم میاد :( 

صد سال بود که هر بار این قصه رو می خوندم فکر می کردم چرا این دایلوگهاش رو به جای این که توضیح بدم کی و در چه حالتی گفته، فقط نوشتم فربد:... نگین:... مروارید:.... بالاخره دیشب درست شد! هرکی نسخه ی ویرایش شده رو می خواد، ایمیل بذاره براش بفرستم.

بعد از نهار مرجان به خانه برگشت. مامان با خوشحالی به استقبالش آمد و پرسید: خب؟ چی شد؟

مرجان نگاهی به او انداخت. چه بگوید؟ شانه ای بالا انداخت و گفتم: بهش گفتم فکر می کنم. می خوام دو سه روز مرخصی بگیرم و درست فکر کنم.

_: این عالیه!

_: آره ولی نتیجه رو ازم نپرسین. بذارین به حال خودم باشم.

_: باشه باشه. هرجور راحتی. چیزی می خوری برات بیارم؟

_: نه مامان من نهار مهمون بودم!

مامان آهی کشید و دیگر چیزی نگفت. مرجان هم به اتاقش رفت و غرق مشکل خودش شد.

صبح روز بعد تلفنی تقاضای دو روز مرخصی کرد که بعد از کلی التماس، موافقت شد. صبح تا ظهر روی تختش نشسته بود و به روبرو نگاه می کرد. مامان چند دقیقه یک بار نگاهی توی اتاقش می انداخت و هر وقت که دیگر نمی توانست سکوت کند، می پرسید: چیزی می خوری؟

هر بار که می پرسید، مرجان عذاب وجدان می گرفت. مامان چه شوقی داشت!

سر ظهر از جا برخاست و به قصد پیاده روی بیرون رفت. یکی دو ساعت هوای آزاد حالش را خیلی بهتر کرد. وقتی برمی گشت، سر کوچه به دکتر برخورد کرد، که داشت بیرون می رفت.

_: سلام دکتر!

_: سلام. چطورین؟

_: خوب. شما خوبین؟

_: به مرحمتتون. میگم... میشه یه لطفی بکنین، وقتی واسه چاخان کردن، از من مایه میذارین، قبلش یه خبری بدین، اینجوری سوتی ندم؟

_: وای خدای من! مامان چی گفته؟

_: هیچی بابا. درست شد. ولی اول فکر کردم راستشو گفتی و داشتم می گفتم هر کمکی بخواد برای مقابله با اون نامرد، من هستم و اینا... که گیج شد. دیگه چهار دست و پا جمعش کردم و خدا رو شکر حل شد.

_: آخه دیروز... بالاخره گفتم مهمون شمام. همونی شما گفتین. بعدم می خواستم مرخصی بگیرم، این بهترین بهانه بود. فکر نمی کردم بیاد بذاره کف دستتون!

_: پس حرفمو قبول کردی! خوبه... ولی تو مامانتو که میشناسی. پس لطفاً با من هماهنگ کن.

_: باشه چشم.

منتظر بود دکتر باز قضیه ی خواستگاری را پیش بکشد، اما فقط با آرامش توضیحش را شنید؛ سری به تایید تکان داد و رفت.

مرجان آهی کشید و به راهش ادامه داد. چند دقیقه بعد وارد خانه شد. مامان به استقبالش آمد و بعد از سلام و علیک پرسید: خب؟

_: به جمالتون. چی؟

_: فکراتو کردی؟

_: هنوز نه.

_: بیا نهارتو بخور.

_: باشه الان میام.

 

روز بعد هم همچنان در سکوت فکر می کرد. تصمیمش را گرفته بود، ولی از عواقبش مطمئن نبود. شب همه مردان خانه مشغول تماشای فوتبال بودند و مامان بافتنی می بافت. مرجان هم شام می پخت و آشپزخانه را مرتب می کرد. گوش به زنگ صدای پای دکتر بود. می ترسید آمده باشد و او در بین هیجانات فوتبال، نشنیده باشد. اما در یک لحظه ی نفس گیر که همه ساکت شده بودند، صدای پایش را شنید. به سرعت بیرون آمد و در را باز کرد. برگشت نگاهی توی اتاق کرد. مامان با لبخند نگاهش کرد و دوباره سر به زیر انداخت. بقیه اصلاً متوجه نشدند. مرجان قدمی بیرون گذاشت.

دکتر خسته بود و کشان کشان پله ها را بالا می آمد. چشمهایش از بیخوابی سرخ شده بود. با لبخند بی رمقی سلام مرجان را پاسخ گفت. کنار مرجان که رسید، به دیوار تکیه داد و پرسید: چه خبر؟

_: می خوام فردا برم استعفا بدم. یه مدت از جیب می خورم. امیدوارم زود یه کار خوب پیدا کنم.

_: بالاخره به مامانت گفتی یا نه؟

_: نه. گفتم فردا برم ببینم چی میشه، بعداً بهش میگم.

_: چه ساعتی می خوای بری؟

_: رییس ساعت هشت نشده تو دفترشه. بهتره اول وقت برم.

_: باشه. پس هفت و ربع آماده باش، منم میام باهم بریم.

_: ممنون میشم... ولی.... برای چی؟

_: می خوام امکانات جانبی رو هم باهم بسنجیم. شایدم بهتر باشه یه مرد همراهت ببینن.

_: به هر حال نمی خوام بمونم. مگر این که رییس بخشمون اخراج بشه!

_: با اونم می خوام یه صحبتی بکنم.

_: دعوا راه نندازی دکتر!

_: من اگه می خواستم به خون و خونریزی بکشه، نمی گفتم دو روز صبر کنی. مطمئن باش خشم من اگر از تو بیشتر نبوده، کمترم نبود.

مرجان با ناباوری گفت: ولی خیلی آروم بودی.

_: این جزو تمریناتمه. مریض نباید نگرانی رو تو صورت دکتر ببینه.

_: موش آزمایشگاهیم که شدم!

دکتر خندید و گفت: خانم موشه، من دارم از خواب میمیرم. فردا می بینمت. شب بخیر.

مرجان هم خندید و خداحافظی کرد.

صبح روز بعد با صدای پای دکتر که پایین می آمد، در را باز کرد و باهم روانه شدند. تمام راه راجع به کارش و کارهایی که می توانست بعد از این انجام دهد، صحبت می کردند. بالاخره رسیدند. دوش به دوش هم وارد شدند. نیم ساعت بعد، رییس آنها را پذیرفت. مرجان استعفا نامه را روی میز گذاشت و توضیح داد که می خواهد برود. رییس تعجب کرده بود. اصرار داشت که دلیلش را بداند، اما مرجان طفره می رفت. بالاخره بعد از اصرار زیادش، مرجان گفت: راستش یکی از همکارا برام مزاحمت ایجاد کرده.

_: ولی خانم، چاره اش استعفا نیست. شما بگین کی بوده و چکار کرده، ما توبیخش می کنیم.

مرجان نگاهی مستاصل به دکتر انداخت. دکتر پرسید: شما تضمین می کنین که این توبیخ باعث دشمنی این شخص، با ایشون نشه؟

_: البته. شما بگین کی بوده و چکار کرده؟ اصلاً شما چه نسبتی با ایشون دارین؟

مرجان سر به زیر انداخت. دکتر از بین دندانهای بهم فشرده، غرید: ما نامزدیم. رییس بخششون از ایشون خواسته درخواستشو برای عقد موقت، اونم پنهانی بپذیره.

رییس کل آشکارا جا خورد. برای چند لحظه با حیرت به آن دو نگاه کرد. بعد از جا پرید و غضبناک داد زد: غلط کرده. می کشمش! به خاک سیاه می نشونمش. خانم شما خیالتون راحت باشه. من نمیذارم دیگه آب خوش از گلوش پایین بره. مطمئن باشین دیگه بالا دستتون نیست که نگران باشین. اصلاً از امروز خودتون رییس بخش هستین. امیدوارم لیاقتشو داشته باشین و از عهده اش بربیاین.

مرجان با حیرت نگاهش کرد و گفت: من بله چشم. ولی پس آقای...

_: اون بی لیاقت اخراج میشه. بیچاره خواهرم...

مرجان نگاهی به دکتر و بعد به رییسش انداخت و پرسید: چی شده؟

رییس نشست و گفت: این نمک نشناس شوهر خواهرمه. اینقدر خواهر بیچارم التماس کرد که استخدامش کردم. هزار تا اشتباه کرد و به خاطر خواهرم چشم پوشی کردم. ولی این دیگه قابل بخشش نیست. دندم نرم، خرجی خواهرمو خودم میدم و نمیذارم یه ذره اش به این مرتیکه برسه. شما بفرمایین خانم.

گوشی را برداشت و به منشی گفت که رییس بخش سابق را احضار کند. مرجان برخاست که برود. نمی خواست با او روبرو شود. اما دکتر نشست و گفت: آقای رییس اگه اجازه بدین، منم چند کلمه با ایشون حرف دارم.

رییس با حرص تایید کرد. مرجان التماس کرد: دعوا نکنی ها!

_: نه قول میدم. تو برو.

صدای داد و فریاد رییس اداره را از جا برداشته بود. چند نفر برای جدا کردن آنها رفتند. بالاخره کارمند متخلف با خفت و خواری اخراج شد و رییس اعلام کرد که مرجان یک ماه به طور آزمایشی جای او را بگیرد و اگر کارش خوب بود، رسماً سمت ریاست را بر عهده بگیرد. ترانه که موضوع را فهمید، با خنده گفت: ای کلک! اگر طبق مراحل عادی می خواستی رییس بشی، چند سال طول می کشید. حالا خوب همه ی ما رو دور زدی ها!!!

مرجان شانه ای بالا انداخت و گفت: من فقط می خواستم استعفا بدم.

_: به هر حال باید به همه ی بخش سور بدی.

_: اگه رییس فردا پشیمون نشد این کارو می کنم.

دکتر جلو آمد و گفت: تبریک میگم.

_: خیلی بهتون زحمت دادم.

_: نه اصلاً. خوشحالم که به خیر گذشت.

ترانه به میان حرفش پرید: از خیرم بیشتر! رییسم شد این وسط.

_: لیاقتشو دارن. من مطمئنم.

دکتر که رفت ترانه گفت: آقا رو معرفی نکردی.

مرجان چند لحظه نگاهش کرد. متفکرانه گفت: نامزدمه. دکتر خیراندیش.

_: ببینم این همون مرتیکه دست و پا چلفتی همسایتون که می گفتی نیست؟

مرجان با خجالت سر بزیر انداخت و گفت: من اشتباه می کردم.

_: البته که اشتباه می کردی! من اگه یه همچو تکه ای همسایمون بود، امونش نمی دادم!

_: تو نگفتی ترجیح میدی نصفه بمونی؟

_: احمق جون این هم دکتره، هم یه پارچه آقاست! دیگه چی می خوای تو؟

_: هیچی.

پشت میز نشست و مشغول مسئولیتهای جدیدش شد.

 

عصر وقتی برمی گشت، دو دسته گل و دو جعبه بزرگ شکلات خرید و وارد خانه شد. مامان با تعجب به استقبالش آمد. مرجان خندید و گفت: ارتقاء مقام گرفتم. شدم رییس بخشمون. البته هنوز آزمایشیه.

_: خب چرا دو سری؟ آهاااان! هنوز نیومده. تا دوش بگیری و یه کم به خودت برسی از بیمارستان برمی گرده.

مرجان خندید. گل و شکلات را روی تختش گذاشت و به حمام رفت. چند دقیقه بعد مامان در زد و گفت: رفت بالا.

بیرون آمد. لباس پوشید. کمی آرایش کرد و آماده شد که برود. مامان گفت: برای شام دعوتش کن. امشب باید یه شام ویژه دور هم بخوریم. می خوام همه ی همسایه ها رو دعوت کنم!

قبل از رفتن، مادرش را در آ غوش کشید. بعد با قدمهایی لرزان از پله ها بالا رفت. قبل از این که دستش به زنگ برسد، در باز شد.

مرجان با خنده ی خجولی سلام کرد.

_: سلاااام! خوش اومدین.

_: نمیام تو. اومدم اینا رو بدم و برای شام دعوتتون کنم.

_: به مناسبت ریاست؟

_: شام بله. مامان داره سور میده. می خواد به همه ی همسایه ها بگه. ولی...

دکتر گردنش را کج کرد و با شیطنت نگاهش کرد. مرجان داشت از خجالت آب میشد. به سختی آب دهانش را قورت داد و گفت: دکتر، من...

اما نتوانست حرفش را ادامه بدهد. سرخ شده بود و نمی دانست چه بگوید. امیدوار بود دکتر کمکش کند.

_: چرا نمیای تو؟

_: باید برم به مامان کمک کنم. فقط... من...

با بیچارگی نگاهش کرد. دکتر با شیطنت گفت: من زیر قولم نمی زنم. دیگه یک کلمه هم از من نمی شنوی.

مرجان آهی کشید. سر به زیر انداخت و پرسید: نمی خواین که سر کار بذارینم؟

_: اتفاقاً تو داشتی امروز استعفا میدادی، گذاشتمت سر کار!

مرجان خندید. سر بلند کرد و قبل از این که دوباره شرم مانعش شود، به سرعت گفت: پس درخواستمو می پذیرین!

_: درخواست؟ چه درخواستی؟

مرجان نالید: دکتر...

_: رییسسسسس. خوبه؟ خوشت میاد؟ ناسلامتی اسم دارم. از تو قنداق دکتر نبودم.

مرجان لبش را گاز گرفت. بالاخره گفت: باشه. شمام ما رو سر کار بذار. شب تشریف بیارین. مامان منتظره.

بعد بدون این که به او نگاه کند از پله ها پایین رفت.

مهمانی به خوبی برگزار شد. تمام طول مهمانی از هم کلام شدن با دکتر می گریخت. دکتر هم سر لج بود و اصلاً نگاهش نمی کرد!

مرجان نگذاشت مادرش حرفی از نامزدی بزند. می خواست اول خانواده ی دکتر خیراندیش بیایند و همه چیز رسمی شود، بعد اعلام کنند.