X
تبلیغات
رایتل

دلم تنهاست (6)

چهارشنبه 16 دی‌ماه سال 1388 ساعت 10:37 ب.ظ

سلام! 

کیف حالکم؟ آیم وری ول تنکیو! 

اینم از این قسمت. جو گیر شدم اساسی! حسابی دارم با موضوعات روانشناسی اجتماعی حال می کنم :))) در مورد این قسمتم هرچه دل تنگتون می خواد بگین. رفتم حسابی تو حس نوشتم. دیگه نمی دونم طبیعی دراومده یا مصنوعی؟ منتظر نظرات پیشنهادات انتقاداتتون هستم! 

مرسی 



مرجان وارد خانه شد. بوی کلم پلو ساختمان را پر کرده بود. مامان داشت میز را می چید. مرجان در قابلمه را برداشت و گفت: اووووه مامان چه خبره؟ برای چند نفر غذا پختین؟

مامان با دلخوری گفت: ها خیلی شد. این پسرای نامردم نمی دونم کی زنگ زد که یه دفعه پا شدن رفتن و گفتن نهار بیرون می خورن.

مرجان ابرویی بالا انداخت و گفت: هر کی بوده از من خوشگلتر بوده!

مامان خندید. دیس کوچکی برداشت و گفت: بیا برای دکتر ببر. اون دفعه از کلم پلوهام خوشش اومد.

_: شما این دکتر رو خیلی لوسش می کنین!

_: اونم مثل پسرام. نمی فهمم تو چه مشکلی باهاش داری! بچه به این خوبی!

_: نی نی سی و چند ساله.

_: لوس نشو مرجان. بگیر ببر تا سرد نشده.

_: اطاعت قربان!

با سرخوشی خندید. دیس را گرفت و از پله ها بالا رفت. زنگ در را دوبار نواخت تا صدای موزیکش طولانی تر شود. چند لحظه بعد دکتر در را باز کرد.

مرجان با خوشرویی گفت: سلام!

_: علیک سلام! ببینم برای این که خدای نکرده از حرفتون برنگردین، به جای گل و شیرینی با کلم پلو اومدین؟

در همان حال با خنده دیس را گرفت. اما مرجان درهم رفت و با اخم گفت: نخیر. مامان گفت براتون بیارم.

بعد رو گرداند که برود. دکتر با عجله دیس را روی جاکفشی گذاشت و گفت: صبر کنین مرجان خانم، منظوری نداشتم.

مرجان مکث کرد. بدون این که رو برگرداند، گفت: می خواستم به عنوان یه دکتر بهتون اعتماد کنم. اما شما همتون مثل همین!

دکتر بیرون آمد و گفت: ولی اشتباه می کنین. من واقعاً قصدی نداشتم. از این که ناراحتتون کردم معذرت می خوام.

_: نه. نیازی به عذرخواهی نیست. ممنونم که خیلی زود خودتونو نشون دادین.

_: ولی... اما... ما دو ساله همسایه ایم. نون و نمک همو خوردیم. تا حالا از من بی احترامی دیدین؟

مرجان نگاهی غمگین به او انداخت. اما بدون جواب رو گرداند و از پله ها پایین رفت. دکتر آه بلندی کشید و به خانه برگشت.

مرجان تا شب با افکار ضد و نقیضش می جنگید. هنوز آنقدر به خودش اعتماد نداشت که بتواند زندگی مشترک را بپذیرد. حتی شوخی هم راجع به آن آزارش می داد. قصد دوست شدن با دکتر را هم نداشت. ولی می خواست به عنوان یک مشاور بی طرف از او کمک بگیرد. دلش می خواست دکتر این را درک کند و کمکش کند. حاضر بود حق ویزیتش را هم بپردازد. فکر مشاور دیگری را نمی کرد. به دکتر اعتماد داشت. همین دو سه جلسه صحبت کاملاً اعتمادش را جلب کرده بود. فقط اگر قبول می کرد...

سر شب مامان و بابا جلوی تلویزیون بودند که صدای زنگ در به گوش رسید. مرجان در را باز کرد. دکتر بود. دیس خالی را با یک شاخه گل پس آورده بود. خجول و سر بزیر سلام کرد. مرجان هم روی نگاه کردن توی چشمهایش را نداشت. دکتر گل را به طرفش دراز کرد و گفت: معذرت می خوام.

مرجان گل را گرفت و بدون این که سر بلند کند، گفت: من باید عذرخواهی کنم. نباید اینطور می رنجیدم. راستش من هنوز آمادگیشو ندارم. حتی شوخیشم عصبیم می کنه.

_: درک می کنم. باید ببخشین.

مرجان نگاهی پشت سرش انداخت. مامان و بابا توجهی به او نداشتند. برگشت و به دکتر نگاه کرد. با کمی تردید گفت: من خیلی فکر کردم. یه خواهشی ازتون دارم.

_: بفرمایین.

_: می خواستم به عنوان یه مشاور کمکم کنین. البته ویزتتونم حساب کنین.

_: این چه حرفیه مرجان خانم؟ جداً بهم برخورد! ویزیت؟! خوشحال میشم بهم اعتماد کنین و اگه بتونم کمکتون کنم. ولی حرف پول رو نزنین. من روانکاو نیستم، اینجا هم مطبم نیست. ولی در خدمتتون هستم. هر وقت و به هر صورت که بتونم.

_: متشکرم.

بابا پرسید: مرجان کیه؟

_: آقای دکتر.

_: اه؟ پس چرا تعارفش نمی کنی بیاد تو؟ بفرما دکتر.

_: نه دیگه مزاحمتون نمیشم.

_: بیا تو ناز نکن. یه دست باختن این حرفا رو نداره.

دکتر خندید و وارد شد. گاهی با پدرش توی کامپیوتر سنوکر بازی می کرد. این بار هم بعد از چند دقیقه گپ و گفت، مشغول بازی شدند. نیم ساعتی بعد، در فرصتی کوتاه که دکتر تنها شد، مرجان کنارش نشست و یواش گفت: اگه ویزیت نگیرین بهتون مراجعه نمی کنم.

دکتر همانطور که چشم به صفحه ی مانتور دوخته بود، شکلکی درآورد.

مرجان ادامه داد: جدی میگم. از این که همه تو ساختمان از لطفتون سوءاستفاده می کنن، متنفرم.

دکتر برگشت. نگاهی عمیق به او انداخت و پرسید: حالتون خوبه؟

_: اگه خوب بود احتیاجی به دکتر نداشتم.

_: من روانپزشک نیستم و نخواهم شد. اگه اینقدر اصرار دارین ویزیت بپردازین، یه متخصص براتون پیدا می کنم.

_: من متخصص نمی خوام. به یه مشاور احتیاج دارم.

دکتر شانه ای بالا انداخت و گفت: حالا هرچی. من بهتون گفتم در خونه ام برای کمک اونم تو عالم همسایگی به روتون بازه. دوست ندارین مشکل خودتونه.

بابا برگشت. دو تا لیوان قهوه دستش بود. یکی را جلوی دکتر گذاشت و گفت: بخور این مخلوط مرد افکن منو، حالشو ببر.

دکتر لیوان را برداشت. قهوه را بویید و لبخند زد. مرجان با ناراحتی رو گرداند و رفت.

 

 

صبح روز بعد تا بعدازظهر پکر بود. کارش را بیحوصله انجام میداد. حتی شوخیها و سروصدای ترانه هم نتوانست لبخند به لبش بیاورد. ساعت کاری به پایان رسید. ترانه برای نهار با دوستانش قرار داشت. مسیرشان یکی نبود. همان جا باهم خداحافظی کردند.

مرجان کنار خیابان ایستاد. هوا سرد بود. اعصابش هم بهم ریخته بود. دیروز دکتر پیشنهاد کرده بود قدم بزند، ولی الان برای لجبازی با او هم که شده، می خواست تاکسی بگیرد. رییس بخششان که مردی چهل پنجاه ساله بود، جلوی پایش ترمز کرد و گفت: هوا خیلی سرده. می رسونمتون.

_: مزاحمتون نمیشم.

_: چه زحمتی؟ تعارف نکنین. سوار شین.

مرجان در پشت سر راننده را باز کرد و نشست. رییسش آینه را روی صورت او میزان کرد و پرسید: مسیرتون؟

مرجان گفت: تا همین سر چهارراهم اگه لطف کنین خوبه. از اونجا ماشین راحت گیرم میاد.

_: نفرمایین خانم! حالا یه بار افتخار دادین، چرا تعارف می کنین؟

مرجان لبخندی زد و با عذرخواهی آدرس داد. رییسش راه افتاد و شروع به صحبت کرد. دخترش به تازگی زاییده بود و همسرش مشغول رسیدگی به او بود. از آن طرف مادر همسرش بود که این روزها سکته کرده بود و نیاز به مراقبت داشت.

مرد حرف میزد و مرجان سعی می کرد گوش بدهد. اما وسط حرفهایش دوباره حواسش به دکتر برمی گشت. تا این که شنید، که رییسش گفت: اینجوری هم برای شما خوبه، هم من. یه آپارتمانم تو یه جای دنج سراغ دارم...

_: ببخشید. متوجه نشدم.

_: بالاخره شمام احتیاج به سایه سر دارین. زن که نمی تونه بدون شوهر بمونه. منم با این وضع زنم، خدا می دونه تا کی تنهام. اگه قبول کنین یه مدت صیغه بشین...

مرجان داد زد: نگه دارین آقا!!! خجالت بکشین!!! شما زن و بچه دارین!!! وایسین!!! الان پلیس خبر می کنم...

مرد ترمز کرد و گفت: آروم باشین. من که قصد بدی نداشتم. فقط پیشنهاد کردم.

_: شما غلط کردین!

هنوز ماشین کاملاً ترمز نکرده بود که خودش را بیرون انداخت. پایش به جدول گیر کرد و تو جوی خشک افتاد. رییسش از پشت سرش پرسید: حالتون خوبه؟

برخاست و تلو تلو خوران دور شد. تمام تنش می لرزید. اشکهایش بی محابا بر صورتش جاری شد. افتان و خیزان خودش را به خانه رساند و از پله ها بالا رفت. دسته کلید توی دستش می لرزید و جرینگ جرینگ صدا می داد. نگاهی به کلید و به در انداخت. مامان اگر او را با این قیافه میدید، قبل از هر توضیحی، پس میفتاد.

نیم طبقه ی دیگر هم بالا رفت. با بیحالی زنگ را فشرد. دکتر که در را باز کرد، با بغض گفت: سلام.

دکتر با حیرت گفت: سلام. چی شده؟

_: می تونم بیام تو؟

دکتر از جلوی در کنار رفت و گفت: البته.

مرجان وارد شد. از روی صورتش دست زیر مقنعه برد و موهایش را چنگ زد. به زحمت سعی می کرد، صدای گریه اش بلند نشود. دکتر پشت سرش ایستاد و پرسید: کمکی ازم برمیاد؟

مرجان سری به نفی تکان داد و نالید: مرتیکه بی شعور...

دکتر با ملایمت پرسید: کی؟ همسر سابقت؟

مرجان دسته ای از موهایش را کند و گفت: نه.... رییس بخشمون.

لب مبل نشست و صورتش را توی دستهایش فشرد. شانه هایش می لرزید. دکتر با یک لیوان شربت برگشت و گفت: یه کم از این بخور.

مرجان دست از روی صورتش برداشت. از پشت پرده ی اشک به لیوان نگاه کرد و نالید: خجالت نمی کشه.... مرتیکه نفهم!

دکتر روی مبل کناری نشست و گفت: اینو بخور، بعد درست بگو چی شده.

مرجان با دست لرزان لیوان را گرفت. جرعه ای نوشید. لیوان را روی میز گذاشت. انگشتش را گاز گرفت و گفت: منو چی فرض کرده؟ حیوون؟

دکتر دستش را پس زد و گفت: نکن. اینقدر به خودت آسیب نزن. شربتتو بخور.

دوباره لیوان را به طرفش گرفت. مرجان سری به نفی تکان داد و گفت: واقعاً چی فکر کرده؟ احمق اسگل!

هنوز می لرزید و اشک می ریخت. دکتر مصرانه گفت: بخور. اینقدر خودتو عذاب نده.

جرعه ای نوشید و گفت: خیال کرده می تونه قصر در بره. آدرسشو گیر میارم. میرم در خونش، آبروشو می برم. به زنش میگم که چه موجود کثیفیه.

دکتر با خونسردی گفت: اگه تصمیم قطعی داری که از کار بیکار بشی این کارو بکن.

_: دیگه هرگز نمی خوام اونجا کار کنم!

_: هرجور میلته. فقط داد نزن. وگرنه همسایه ها منو با اون عوضی اشتباه می گیرن.

مرجان نگاهی به او انداخت و خنده ی تلخی بر لبش نشست. بعد دوباره غرق غم شد و نالید: نباید سوار می شدم. چرا فکر کردم داره بهم لطف می کنه که تو سرما میخواد سوارم کنه؟ چرا من اینقدر احمقم؟!

_: کشتی خودتو! بسه تقصیر تو نبود. اینقدر خودتو سرزنش نکن.

قوطی دستمال جلوی دستش گذاشت. مرجان دو سه ورق باهم کشید و صورتش را خشک کرد. اما بعد از لحظه ای دوباره خیس خیس شد. هق هق کنان گفت: چرا تقصیر خودم بود. باید معنی حرفاشو زودتر می فهمیدم. نفهمیدم چرا داره اینقدر از زندگیش شکایت می کنه. من خوش خیال فکر کردم داره درددل می کنه. چقدر احمق بودم که به خودم گفتم بذار حرف بزنه سبک شه!

دوباره دست زیر مقنعه برد و دسته ای دیگر از موهایش را چنگ زد. دکتر مچ دستش را محکم فشرد و با لحنی تهدید آمیز گفت: نکن مرجان.

پنجه اش شل شد. با گریه گفت: چی فکر کرده؟ چرا اینجوری فکر کرده؟ مگه من چکار کردم؟

دکتر دستش را رها کرد و گفت: تو هیچ کاری نکردی. تقصیر اون عوضی قبلیه.

_: میگم که تقصیر خودمه. خودم خرم! اگه از روز اول خودمو بدبخت نکرده بودم، این حال و روزم نبود. خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

دکتر پشت دستش را نشان داد و گفت: تمومش می کنی یا...

مرجان وحشت زده به دستش نگاه کرد. دکتر دستش را انداخت و نالید: لااله الالله.

مرجان گفت: آره بزنین. نمی فهمین که من چه حالیم! حق دارین. هیچ کس نمیاد به یه مرد پیشنهاد صیغه شدن اونم یواشکی بده. هیچ کس نمیاد شخصیت شما رو زیر پاش له کنه و بعدم سوت بزنه. شما نمی فهمین.

دوباره اشکهایش ریخت. دکتر گفت: ببین من کاملاً قبول دارم که بهت توهین شده، تو ناراحتی، منم ناراحتم. ولی اشتباه از اون نامرد بوده. به خاطر اشتباه یکی دیگه تو نباید خودتو تکه پاره کنی. اگه می تونی ازش انتقام بگیری، بگیر. منم هستم تا هرجا که بگی. ولی اگه می خوای به خودت آسیب بزنی نمیذارم.

مرجان با خستگی نگاهش کرد. ناگهان چشمش به ساعت افتاد و گفت: واییییی مامانم! الان نگران میشه. با این قیافه هم نمی تونم برم پایین.

_: خب زنگ بزن بگو اینجایی.

_: که هوار کشون بیاد بالا ببینه چه خبره؟

_: خوب می دونی که این کارو نمی کنه. ولی اگه نمی خوای بدونه اینجایی، بگو من دعوتت کردم به نهار، برای این که باهم حرف بزنیم.

نیشخندی زد و اضافه کرد: خوشحال میشه.

مرجان با عصبانیت گفت: گفتم که از شوخیشم بدم میاد.

_: خیلی خب اصلاً دکتر مُرد! با اون دوستت کی بود؟ ترانه؟ رفتین نهار بخورین. والا منم دارم از این قیافت وحشت می کنم!

مرجان خنده اش گرفت. قوطی دستمال را از روی میز برداشت و دوباره رها کرد. قوطی محکم روی میز خورد. دستی به موهای گره گره ای که از زیر مقنعه بیرون کشیده بود، کشید و سعی کرد آنها را مرتب کند. دکتر موبایلش را به طرفش گرفت و گفت: اول به مامانت زنگ بزن. الان خودش زنگ می زنه، هول می کنی.

_: ولی اگه بفهمه دروغ می گم چی؟

دکتر در حالی که برمی خاست با بی حوصلگی گفت: بمیرم برات که یه جمله دروغ گفتنم بلد نیستی! عاقله ی فاضله، تو دبیرستانم همینقدر دختر خوبی بودی؟

بدون این که منتظر جواب بشود، به آشپزخانه رفت. مرجان لبخندی زد. حالش خیلی بهتر بود. هرچند ظاهرش تعریفی نداشت. باقیمانده ی شربت را سر کشید تا گرفتگی صدایش برطرف شود. بعد به مامان زنگ زد و گفت برای نهار نمی آید. ولی نتوانست بگوید با ترانه است. نگاهی به دکتر انداخت. پشت به او کنار اجاق گاز ایستاده بود و چیزی را خورد می کرد. مرجان با صدای ملایمی که به گوش دکتر نرسد، گفت: مهمون دکترم. می خوایم باهم حرف بزنیم.

مامان ذوق زده خداحافظی کرد تا مزاحم صحبتشان نباشد. مرجان آهی کشید و موبایل را روی میز رها کرد. برخاست. پالتویش را آویزان کرد و توی دستشویی رفت. ظاهرش از آن که فکر می کرد بدتر بود. خدا را شکر کرد که به خانه نرفته بود. صورتش را شست و موهایش را مرتب کرد. به بینی و گونه های سرخ و متورمش پودر زد، اما برای سرخی چشمهایش کاری نمی توانست بکند. آهی کشید. دوباره مقنعه اش را پوشید و آن را مرتب کرد.

وارد آشپزخانه شد. دکتر داشت پیازداغ را هم میزد و یک تکه مرغ هم خورد می کرد. مرجان لبخندی زد و گفت: حسابی تو زحمت افتادین.

دکتر پوزخندی زد و گفت: خیلی. چطوری؟ بهتر شدی؟

_: آره خوبم. ممنون. فقط سرم درد می کنه.

_: بعد از اون فشار عصبی طبیعیه. بعد از نهار بهت یه مسکن میدم.

_: چی دارین درست می کنین؟

_: غذای فوری دانشجویی! از من انتظار آشپزی درست حسابی نداشته باش.

_: خیلی هم خوب. این هویجا رو پوست بکنم؟

_: آره. پوست کن توی کشوی بالاییه.

یک بسته قارچ از توی یخچال برداشت و با مرغ و پیاز کمی سرخ کرد. بعد هم هویج و سیب زمینی و قرص سوپ را اضافه کرد و در دیگ زودپز را بست. تا عذا حاضر شود، باهم سالاد خرد کردند و میز را چیدند. مرجان سس سالاد را زد و دکتر غذا را کشید.

مرجان نشست. ناگهان غرق فکر شد. قاشقش را بالا نگه داشته بود و یادش رفت بخورد. دکتر همانطور که سرش پایین بود، نگاهش را بالا گرفت و پرسید: باز چی شده؟

_: دارم فکر می کنم نمی تونم باهاش در بیفتم. بهتره محترمانه استعفامو تقدیم رییس کل کنم.

_: هوم. اینجوری کمتر به خودت ضربه می زنی. ولی بهتر نیست اول امکان جابجایی رو بسنجی؟

_: جابجایی؟

_: بری یه بخش دیگه. نگفتی رییس بخشتون؟

_: چرا... ولی... بالاخره همون جاست دیگه. نه نمی تونم باهاش روبرو بشم. استعفا میدم.

_: هر جور دلت می خواد.

_: ولی از بیکاریم می ترسم. دلم نمی خواد خرجمو بابام بده. خودمم زیادیم.

دکتر با عصبانیت دست توی موهایش فرو برد و گفت: تا کی می خوای به این افکار احمقانه ادامه بدی؟ خودم زیادیم یعنی چی؟ تو دخترشی!

_: آره. ولی اگه به حرفش گوش کرده بودم، الان داشتم عاقلانه زندگیمو می کردم.

_: ولی من خوشحالم که الان اینجایی. هرچند نه به قیمت اون مصیبتها!

مرجان قاشق را توی بشقاب رها کرد و با نگاهی ملامت بار به او خیره شد. دکتر لحظه ای پرسش آمیز نگاهش کرد. بعد دستهایش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت: غلط کردم. اصلاً از ریختت بیزارم. غذاتو بخور.

مرجان لبهایش را بهم فشرد و دوباره مشغول خوردن شد. چند لحظه بعد گفت: به هر حال نمی خوام بی کار باشم. اون طوری بیشتر فکر و خیال می کنم و افسرده میشم.

_: درسته.

_: ولی دیگه نمی خوام برم اونجا. کار پیدا کردنم که به این آسونی نیست.

_: ببین قبل از هر تصمیمی دو سه روز مرخصی بگیر. تو الان داغی. عصبانی هستی. یه کاری نکن بعدش پشیمون بشی.

_: هوم. به نظرم حق با توئه.

_: چه عجب!

_: چی رو چه عجب؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟

دکتر خندید. سر به زیر انداخت و در حالی که لقمه ای می گرفت، پرسید: چه جوری؟

_: مثل یه داداش بزرگه که خواهرکوچولوشو گیر انداخته!

دکتر پوزخندی زد و گفت: بهتره جوابتو ندم.

_: مثلاً اگه جواب بدی چی میگی؟

دکتر قاشق بزرگ توی ظرف خوراک را به طرف او گرداند و گفت: این ملاغه و این سر من و این که من دلم نمی خواد داداشت باشم!

مرجان بالاخره خندید. دکتر ناباورانه سر بلند کرد و پرسید: زلزله نیومد؟

مرجان با خنده گفت: هم بدجنسی هم بدقول! 


پ.ن یاد آخر فیلم معما افتادم که ادری هیپبورن به کاری گرانت می گفت: از همه بدجنسا و حقه بازا، بدجنس تر و حقه باز تری! 

آخ که من چقدر این فیلم رو دوست دارم هر وقت دلتون خواست به من کادو بدین یه دی وی دی از بهترین فیلمای این بانو بدین. خیلی ممنون