X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دلم تنهاست (4)

یکشنبه 13 دی‌ماه سال 1388 ساعت 08:51 ب.ظ

سلامممم 

خوبین انشااله؟ منم خوبم خدا رو شکر. 

دو روز نبودم. عوضش با دست پر اومدم. امروز شیش صفحه نوشتم. امیدوارم دوس داشته باشین.

نفری یه دونه صلوات بفرستین برنامه ی فردام مرتب بشه. باید برم بازار و چند تا کار دارم. متقاضیان جهت همراهی کامنت بذارن :دی


به در خانه رسیده بودند. دکتر در را باز کرد و کنار کشید تا مرجان وارد بشود. مرجان قدمی تو گذاشت. بعد رو گرداند و   منتظر شد تا او در را ببندد و همراهش شود. مودبانه به نظر نمی رسید که خداحافظی کند و با شتاب از پله ها بالا برود. دکتر به آرامی در را بست و برگشت و باهم به طرف ساختمان رفتند. برای اولین از حضور دکتر، حس گرمی مثل موجی خوشایند زیر پوستش دوید. حس گرم همراهی یک مرد، تحت حمایت او وارد خانه شدن، تنها نبودن. ولی نیمه ی لجبازش نهیب زد: نیشتو ببند دختر! این دکتره ها! همون همسایه ی دست و پا چلفتی!

چهره اش دوباره غمگین شد. از گوشه ی چشم نگاهی به دکتر انداخت. ساکت و جدی بود. مرجان لبش را گزید. راه پله چقدر طولانی شده بود. دکتر هم با آن متانت و وقارش هیچ شتابی به خرج نمیداد. بعد از چند دقیقه سکوت، دکتر گفت: ولی من و شما همدیگه رو می شناسیم. این یه ریسک نیست. فکر نمی کنم دلیل شما این باشه، حداقل دلیل اصلی تون.

_: دو تا آدم هر چقدرم که همدیگه رو بشناسن، تا زیر یه سقف نرن، خود واقعی شون رو نشون نمیدن. اون موقع هم راه برگشت خیلی سخته.

_: من همیشه سعی کردم یه رنگ باشم. فکر نمی کنم اخلاق تو خونه ام با بیرون فرقی بکنه. شمام همیشه به نظرم خیلی روراست بودین. از همین صداقتتون خوشم میاد.

به طبقه ی سوم رسیده بودند. مرجان زنگ در را فشرد و گفت: خواهش می کنم اصرار نکنین.

دکتر سر به زیر انداخت و تسلیم شد. گفت: باشه.

بعد سر بلند کرد و گفت: براتون آرزوی خوشبختی می کنم.

مکثی کرد و گفت: ببخشید که مزاحم شدم. خداحافظ.

مرجان سر به زیر انداخت و گفت: خواهش می کنم. خداحافظ.

دکتر از پله ها بالا رفت. مرجان هنوز به پیش پایش چشم دوخته بود، تا بالاخره در باز شد و مرجان وارد شد. با خستگی سلام کرد. نیش مامان تا بناگوش باز بود. با خوشرویی جوابش را  داد. مرجان متعجب پرسید: چی شده؟

_: با دکتر اومدی نه؟ از پنجره دیدم تو کوچه باهم میومدین.

_: آره از سر کوچه رسیدیم بهم. بهش گفتم جوابم منفیه.

مامان آشکارا وا رفت. نان را گرفت و بدون حرفی به آشپزخانه رفت. مرجان توی قاب در ایستاد و گفت: من که بهتون گفتم ازش خوشم نمیاد. چه انتظاری داشتی؟

مامان پشت به او گفت: نمی دونم. فکر کردم حالا که داری باهاش حرف می زنی، شاید می خوای در موردش فکر کنی.

_: نه.

چرخید و به اتاقش برگشت. در را بست و به دیوار تکیه داد. بار دیگر حس تلخ تنهایی به گلویش پنجه کشید. حس زیادی بودن. مامان و بابا هیچ وقت به او حرفی نزده بودند که او احساس کند توی خانه ی خودش نیست، اما گاهی همراه با بقیه ناراحتی ها، این حس هم اذیتش می کرد. دلش می خواست جایی برای خودش داشته باشد. اما محال بود بابا اجازه بدهد که تنها زندگی کند. هرچند می دانست تنهاتر شدن هم دردی به دردهایش اضافه می کند.

به سختی جلوی اشکهایش را گرفت. نمی خواست مامان او را گریان ببیند. اشکهایش را پس زد، اما هرچه کرد نتوانست لبخندی روی لبهایش بچسباند. با چهره ای درهم بیرون آمد بلند گفت: میرم دوش بگیرم.

زیر دوش میشد کمی اشک ریخت و قرمزی چشمها را کف شامپو بهانه کرد. وقتی بیرون آمد حالش کمی بهتر شده بود. بابا از سر کار آمده بود. دور هم شام خوردند.

 

روز بعد عروسی دختر دوست مامان بود. مامان از صبح به کمک دوستش رفته بود و تا عصر هم نمی آمد. بابا هم صبح زود به یک مسافرت کاری رفته بود و پسرها هم طبق معمول خانه نبودند.

مرجان جلوی در خانه دست توی جیبش برد تا کلیدش را بیرون بیاورد. اما ناگهان به خاطر آورد که آن را توی خانه جا گذاشته است. غرغرکنان نالید: بین این همه روز خدا، همین امروز که هیچ کس خونه نیست، باید کلیدتو جا بذاری؟

نگاهی به زنگها انداخت. ساعت دو ونیم بعدازظهر زنگ کدام خانه را می توانست بزند؟ از آن گذشته، به فرض که درش باز میشد، باید توی راه پله می نشست تا یکی از برادرهایش دلش بسوزد و از برنامه هایش بزند و به خانه برگردد تا درش را باز کند، آن هم چند ساعت دیگر خدا می داند! هوا هم ناجوانمردانه سرد بود!

از این کار متنفر بود، ولی زنگ خانه ی دکتر را زد. چند لحظه بعد صدایش را شنید: بله؟

_: ببخشید دکتر، مرجان هستم. کلیدمو جا گذاشتم. میشه درو باز کنین؟

_: بله حتماً...

در باز شد و مرجان آهی از سر آسودگی کشید. حداقل توی کوچه اسیر نبود. پله ها را بدون عجله بالا رفت. بر خلاف هرروز خانه و نهار گرمی منتظرش نبود. با خود فکر کرد: نتیجه ی این همه ناشکریته! تنهام تنهام! حالا معنی واقعی تنهایی و دربدری و گرسنگی رو برای چند ساعت امتحان کن، بلکه عقل به کله ات بیاد و بعد از این شکر نعمت کنی!

بالاخره وقتی بالای پله ها رسید، روی سنگ یخ کرده ی اولین پله نشست. دکتر از بالای پله ها سلام کرد. مرجان با دستپاچگی برخاست. سر بلند کرد و جوابش را داد. دکتر پایین آمد و گفت: اینجا ننشینین. بفرمایین بالا.

_: نه نه خوبه. الان بچه ها برمی گردن. ببخشید که بی موقع مزاحمتون شدم.

_: زحمتی نبود. اینجا سرما می خورین. تا وقتی برمی گردن بیاین بالا.

نگاهی به او انداخت. داشت یخ می زد. جای تعارف نداشت. به آرامی گفت: مزاحمتون نباشم.

_: نه اصلاً.

دوباره همراهش شد. بالا رفتند. در خانه اش باز بود. مرجان وارد شد و پرسید: مادرتون هستن؟

دکتر در را بست و گفت: نه. نهار مهمون یکی از اقوام بودن.

_: اینجا قوم و خویشی هم دارین؟!

_: دختر خاله ی عزیز. یه خانم مسن تنها. بچه هاش ازدواج کردن و شوهرشم چند سال پیش فوت کرده.

_: که اینطور.

_: بفرمایید خواهش می کنم.

_: ممنون.

وارد شد. جلوی شومینه زانو زد و مشغول گرم کردن دست هایش شد. دکتر به آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با یک لیوان شیرکاکائوی داغ برگشت.

_: اوه متشکرم. چرا زحمت می کشین؟

_: اختیار دارین.

این را گفت و دوباره به آشپزخانه برگشت. مرجان لیوان گرم را بین دستهای یخ کرده اش گرفت و به آتش خیره شد. به برادرهایش زنگ نزده بود. فکر نمی کرد که به این زودی برگردند. صبر می کرد تا مامان بیاید. ولی آیا درست بود تا عصر اینجا بماند؟ حداقل دو سه ساعت طول می کشید. اگر مامان لباس مجلسی اش را با خود برده بود و همان جا عوض می کرد، چی؟ باید به بچه ها زنگ میزد. موبایلش را درآورد و اولین شماره را گرفت که در دسترس نبود. دومی هم تا گوشی را برداشت، گفت: الان سر کلاسم آبجی. یه ساعت دیگه زنگ بزن.

با بیحالی قطع کرد. آتش جلوی چشمش خوشحال می رقصید. دکتر از پشت اپن آشپزخانه گفت: بفرمایید نهار.

سر به زیر انداخت و خجالت زده گفت: خیلی مزاحمتون شدم.

دکتر با لاقیدی بی سابقه ای گفت: چه مزاحمتی؟ عزیز به اندازه ی یه گُردان غذا پخته! تشخیص داده که من ضعیف شدم و علاجشم پرخوریه!

مرجان لبخندی زد و برخاست. بالاخره گرم شده بود. به طرف راهرو رفت. پالتویش را آویزان کرد و رفت تا دست و صورتش را بشوید. نگاهی به حلقه های سیاه دور چشمهایش انداخت. دیشب باز هم بد خوابیده بود.

بیرون آمد. دکتر روی اپن سفره ی رنگینی چیده بود. آش رشته و مخلفات کامل که توی سس خوری های کوچک دور کاسه ی آش چیده شده بودند. به علاوه چلو و خورش و سالاد و شیره ی انگور و ترشی خانگی.

مرجان با شگفتی گفت: قرار بود همه ی اینا رو تنهایی بخورین؟

دکتر نشست و گفت: واقعاً مصیبتی بود! اونم من که اغلب نهار نمی خورم.

مرجان برای خودش آش کشید و بدون این که به او نگاه کند، پرسید: برای سلامتی؟

دکتر پوزخندی زد و گفت: نه بر اثر کمبود حوصله. از سر کار برسم، بدو بدو آشپزی کنم، واسه کی؟ خودم؟ معمولاً خسته تر از این حرفام، می گیرم می خوابم.

مرجان یه قاشق خورد. واقعاً عالی بود! در حالی که دوباره یاد خاطرات بیشتر تلخش افتاده بود، گفت: من غذای شب و نهار فردا رو باهم می پختم. کی وقتی از راه می رسه حوصله ی آشپزی داره؟

_: گاهی این کارو می کنم. ولی سه شب در هفته کشیکم. چهار شب باقی مونده هم یه جوری می گذره دیگه.

مرجان بدون هیچ قصد و فکری پرسید: چرا جدا شدین؟

بعد سر بلند کرد و با دستپاچگی اضافه کرد: البته مجبور نیستین جواب بدین.

دکتر سر به زیر انداخت و گفت: نه. چه اشکالی داره بدونین؟

کمی کشک توی آشش ریخت و درحالی که آرام آن را هم میزد، گفت: وقتی ازدواج کردیم من بیست و هفت سالم بود و دخترداییم پونزده سال. منو که می شناسین، اولدوزم یه دختر شاد دردونه ی امروزی که تو رفاه کامل بزرگ شده بود. طرحمو گوشه ی جنوب شرق ایران نزدیک چابهار می گذروندم. دایی اجازه نداد تا پایان طرحم نامزد بمونیم. عزیزم دلش نمی خواست من تو اون بیغوله تنها باشم. سعی کردم مخالفت کنم. نشد. اشتباه کردم بیشتر اصرار نکردم. در حق اولدوز ظلم کردم. با خودم بردمش و ظرف چند روز مثل یه غنچه ی نشکفته که از شاخه جدا شده باشه، پژمرد. خواستم برش گردونم، بازم دایی مخالفت کرد. گفت این اداشه. زن باید پیش شوهرش باشه. فقط شیش ماه از طرحم مونده بود. گفتم طاقت میاره. دوباره برگشتیم. ولی افسردگی از پا درش آورد. وقتی طرحم تموم شد با التماس ازم جدا شد و برگشت خونه ی دایی. شیش ماه بعدم با یکی از خواستگارای قدیمیش ازدواج کرد و خدا رو شکر الان خوشبخته. خدا کنه منو ببخشه.

دکتر آهی کشید و سر تکان داد. مشغول خوردن شد. مرجان سکوت کرده بود. یادش رفته بود کجاست. یادش رفته بود که دکتر چه موجود خسته کننده ایست. یادش رفته بود که بودنش در آنجا درست نیست. غرق رویای دختربچه ای شده بود که مجبور شد کنار دکتر سرد و جدی در دهکده ای دورافتاده زندگی کند.

بالاخره فکر کرد اظهار نظر کند. لقمه ای خورد و بعد گفت: افسردگیش که خوب شده. عوضش آبدیده شد. حتماً حالا قدر زندگیشو بیشتر می دونه.

دکتر سری تکان داد و گفت: نمی دونم. امیدوارم.

مرجان با ملایمت و به صورت خبری گفت: هنوزم دوسش دارین.

دکتر سر بلند کرد. تو چشمهای مرجان نگاه کرد و با لبخندی گفت: مثل یه پدر! بچه اس! و تو ذهن من همیشه همون قدی می مونه.

پارچ آب را برداشت و پرسید: آب می خورین؟

مرجان لیوانش را جلو برد و دکتر برایش آب ریخت. پرسید: شما چی؟ البته شمام مجبور نیستین توضیح بدین.

مرجان کمی آب خورد و گفت: فکر می کردم مامان برای شمام تعریف کرده.

_: یه چیزایی راجع به بدبینیش گفت، اما دلم می خواد نظر خودتونو بدونم.

_: بدبین در حد مریضی. آبرومو تو محل کارم برده بود. وای به روزی که مثلاً رییس یا یکی از همکارای مرد زنگ می زد و یه سوال می پرسید. گوشی رو می گرفت و هرچی از دهنش در می اومد نثارش می کرد. بعدم برمی گشت با قربون صدقه بهم می گفت همه ی این کارا رو به خاطر تو می کنم. منم اوائل خر می شدم. یا این که به خاطر زندگیم، ترجیحاً باور می کرد. بالاخره با همین کاراش مجبورم کرد تا استعفا بدم. بازم گلی به جمال رییسم که با تمام توهینهایی که بهش شده بود، یه معرفی نامه ی محترمانه برای محل کار بعدیم نوشت. نمی خواستم دیگه برم سر کار. اینجوری نه. ولی دو روز بعدش افتاد به ننه من غریبم. پول نداریم و اگه تو کار نکنی اموراتمون نمی گذره و تو خوبی و ماهی و محل کار قبلیت بد بود و حالا برو یه جای دیگه. خودش سر هیچ کاری بند نمی شد. هزار تا بهانه می آورد. بعد از کلی این در و اون در زدن، کار فعلیمو پیدا کردم. با همه طی کردم که هر کار واجبی هم بود، به من زنگ نزنین. خودشم چند بار اومد و اولم قبول کرد که کارت خوبه. ولی سر ماه که میشد، تمام حقوقمو ازم می خواست. می گفت ولخرجی می کنی. به فکر زندگیمون نیستی. تا قرون آخرشو نمی گرفت راحت نمیشد. اون وقت کجا خرج می شدن اینا خدا می دونه. من که هر وقت می خواستم نداشت و من ولخرج بودم که می خواستم بعد از هزار سال یه تیکه گوشت بخورم. لباسمو مامانم یواشکی می خرید و من چقدر خجالت می کشیدم. تازه تمام زندگیمو نمی دونست. فکر می کرد واقعاً پول نداریم. بعد از چند وقت دوباره شروع شد. دیر میای و با همکارات سر و سر داری و معلوم نیست به اسم کار میری بیرون چکار می کنی و... خیلی سعی کردم باهاش راه بیام... خیلی... راستش سرشکستگی بود که برگردم و بگم اشتباه کردم. خواستگار خوب داشتم، اما خودم اینو به خاطر خوش تیپی و خوش زبونیش انتخاب کرده بودم. بابا راضی نبود. مامانم همینطور. ولی لج کردم. فکر می کردم زندگی کنار یه همچین خوش تیپ بی خیالی که همیشه یه لبخند شیک گوشه ی لبش داشت، بهشته! دو سال طاقت آوردم. وقتی بریدم افتاد به التماس کردن. گذشت کردم نشد. دوباره اومد سر کارم و شروع کرد تهدید کردن. تقاضای طلاق دادم. از همکارا استشهاد گرفتم. هفت هشت ماه دوندگی کردم، تا بالاخره طلاقنامه رو امضا کرد.

 

دکتر آرام گفت: متاسفم.

مرجان جرعه ای آب خورد که بغضش را فرو دهد.

دکتر گفت: نباید الان می پرسیدم. نتونستین غذاتونو بخورین. بدین گرمش کنم.

مرجان نگاهی به بشقابش انداخت. یادش رفته بود. سری به نفی تکان داد. برخاست و گفت: نه زحمت نکشین.

دستمالی از قوطی دستمال بیرون کشید. به ستون کنار اپن تکیه داد و اشکهایش را پاک کرد. دکتر از آشپزخانه بیرون آمد. دستش را سمت دیگر ستون به دیوار تکیه داد و کمی به طرف مرجان خم شد. با لحنی ملایم ولی محکم گفت: گریه کنین. چرا اینقدر مقاومت می کنین؟ چی رو می خواین ثابت کنین؟ که از فولاد محکمترین؟ هرکی باور کنه من نمی کنم. پس به من دروغ نگین. بذارین این بغض دو ساله بشکنه و راحت بشین. من مادرتون نیستم که مقاومتتونو تحسین کنم و دلم برای یه ذره اشک بسوزه. ترجیح میدم الان عربده بزنین، ولی بعد بتونین چند روزی با لبخند واقعی زندگی کنین.

مرجان که هنوز داشت با بغضش می جنگید، فقط نگاهش کرد. دوباره از آشپزخانه بیرون آمد. کتش را از روی جالباسی برداشت و گفت: تنهاتون میذارم تا راحت اشک بریزین. خونه ی پدرتون که خالیه، همسایه پایینیام مسافرتن. پس داد بزنین. هیچ کس نگرانتون نمیشه. پیشنهاد می کنم موبایلتونم خاموش کنین. به هرچیم احتیاج داشتین بگردین پیدا کنین. من یه ساعت دیگه با مادرم برمی گردم.

بارانی و شال و کلاهش را پوشید و رفت. مرجان ناباورانه به دری که پشت سرش بسته شد نگاه کرد و به صدای پایش که از پله ها پایین می رفت گوش داد. واقعاً رفت!

با گامهای لرزان به طرف شومینه رفت و نشست. موبایلش را خاموش کرد و کناری گذاشت. اشکهایش آرام آرام می ریخت و بالاخره بغضش شکست. صدای گریه اش بلند شد ولی اهمیتی نداشت. برای اولین بار مهم نبود. نه کسی می شنید که نگران شود و نه کسی که آبرویش برود. تا توانست گریه کرد. بالاخره برخاست. صورتش را شست. احساس سبکی می کرد. گرسنه اش بود! غذایش را گرم کرد و با اشتها خورد. موبایلش را روشن کرد. همان موقع زنگ خورد. برادرش بود.

_: سلام آبجی. شرمنده جواب ندادم. تو هم دیگه زنگ نزدی. کاری داشتی؟

_: سلام. الان کجایی؟

_: خونه. چطور مگه؟

_: هیچی. منم دارم میام. کلید نداشتم. می خواستم یکی خونه باشه.

_: هان! آره من هستم.

_: تو ساختمونم. الان میام.

_: باشه. بیا. درتو باز کردم.

_: ممنون.

قطع کرد. آه بلندی کشید. دنیا چقدر قشنگتر شده بود. کنار تلفن دسته ای کاغذ یادداشت با یک قلم بود. یکی را برداشت. روی اپن گذاشت و نوشت: تشخیص و تجویزتون عالی بود. یک دنیا ممنون. از مادرتون هم به خاطر نهار خوشمزه تشکر کنین.

امضا کرد. کاغذ را تا زد و به صورت هشت روی اپن گذاشت. قلم را سر جایش گذاشت و بیرون رفت. در خانه شان باز بود و برادرش با یک کاسه تخمه آفتابگردان محو فوتبال بود. جواب سلامش را با حواس پرتی داد و متوجه ی چشمهای قرمز و متورمش نشد. مرجان لباس عوض کرد و دراز کشید. خیلی زود خوابش برد. خوابی آرام و بدون کابوس.

مامان که در اتاقش را باز کرد، بیدار شد. آرام نشست. مامان گفت: نمیای عروسی؟

_: شاید خوب ندونن که یه بیوه تو عروسی شرکت کنه.

_: این چه حرفیه؟ عروس خودش اصرار کرده که حتماً بیای. پاشو دیگه.

_: باشه.

مامان در را بست. مرجان بازوهایش را در آغوش گرفت و لبخند زد. احساس مستی می کرد. الکی خوش بود. توی این چند سال عروسی رفتن برایش کابوس بود. قبل و بعدش اینقدر غصه می خورد و الکی نگران عروس میشد که آیا خوشبخت می شود یا نه، که همه ی شادی را بر خود زهر می کرد. مخصوصاً اگر خرافات بعضی ها به خاطر شرکت یک بیوه توی عروسی به داستان اضافه می شد. ولی الان حال خوشی داشت. برخاست. لباس پوشید و آرایش کرد. وقتی مامان او را آماده دید، با رضایت لبخند زد.

توی عروسی حالش خوب بود. غیر از عروس و مادرش کسی را نمی شناخت و طبعاً کسی از گذشته ی او خبر نداشت که نیشی بزند. عروس و داماد، عاشق و خوشحال بودند. پذیرایی عالی، موزیک ملایم و جشن منظم خوب بود. کم کم با کناریش سر صحبت را باز کرد و بر خلاف انتظارش، خوش گذشت.