X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دلم تنهاست (2)

پنج‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1388 ساعت 03:51 ب.ظ

سلام 

هنوز تو عمق داستان نرفتم که پستاش طولانی بشه. ایشالا کم کم...


ساعت کاری تازه تمام شده بود. مرجان کامپیوتر را خاموش کرد و سرش را بین دستهایش گرفت. ترانه که پشت میز کناری اش می نشست، پرسید: سرت درد می کنه؟

این روزها بیش از همیشه باهم صمیمی شده بودند. مرجان برخاست و گفت: نه.

کیفش را برداشت و به طرف در رفت. ترانه به دنبالش آمد و پرسید: پس چته باز غمبرک زدی؟

_: هیچی. فقط خسته ام.

_: سه روز داری مثل برج زهرمار میای و میری. هی ملاحظه تو کردم چیزی نپرسیدم. باز چی شده؟ اون مرتیکه برگشته؟

مرجان عصبی و غمگین گفت: نه.

_: ولی یه چیزیت میشه.

_: دلم تنگه. همین.

_: برای کی دلت تنگه؟ اون مرتیکه نامرد که داشت زندگیتو ازت می گرفت؟

_: برای خودش نه... برای شونه هاش. خسته ام. می خوام به یکی تکیه کنم.

_: خدا عقلیت بده. ننه و بابا و دو تا داداشات و از همه مهمتر رفیق به این ماهی رو ول کردی و می خوای به اونی که زندگیتو از هم پاشیده تکیه کنی؟

_: همه ی شماها خوب، اما هیچ کدوم جای همسر رو نمی گیرین. من نمی گم اون خوبه. اگه خوب بود که جدا نمی شدم. نه... ولی یه تکیه گاه می خوام. کسی که وقتی می ترسم پناهم باشه، وقتی گریه می کنم اشکامو پاک کنه...

_: این حرفا از تو بعیده مرجان! تو همیشه مثل یه صخره محکمی!

_: فقط یه ماسکه. ولی ماسکم داره می ریزه پایین و من نمی خوام فرو ریختنم رو هیچ کس ببینه. بخصوص خونوادم که این همه نگرانمن.

_: تو نباید بشینی یکی دیگه بیاد آرومت کنه. شادی درون توئه نه یه جایی کنار یه مرد.

_: تو خیلی خوشی. موهبت بزرگیه که هنوز این آرامش رو نچشیدی و درک نمی کنی چی رو از دست دادم.

_: نه درک نمی کنم. نمی خوام هم درک کنم. خیلی به تو خوش گذشته، منم برم تست کنم! چقدر بهت گفتم دست از این ازدواج بردار. تاهل یعنی اسارت! گوش نکردی که!

_: ازدواج موفق اسارت نیست، کماله.

_: خیلی خری. من که ترجیح میدم نصفه بمونم!

مرجان لبخندی زد و گفت: آره خطرش کمتره.

_: معلومه که کمتره. خودتم خوب میدونی. وگرنه تو دو سال بالاخره دو سه تا خواستگار داشتی که عزب اوغلی نمونی.

_: آخه می ترسم. رو پیشونی هیچ کس ننوشته این آدم تو رو خوشبخت می کنه. ولی عیبش اینه که همونقدرم از تنهایی می ترسم. احساس پوچی می کنم.

_: خانم توخالی! سعی کن این خلاء رو با چند تا سرگرمی مفید پر کنی، به جای این فکرای چرند! مثلاً می تونی امروز منو به نهار مهمون کنی و کلی سرگرم بشی و منم بهت نصایح مفید بکنم!

_: نه باید برم. مامان منتظرمه. الان بگم نمیام خوشش نمیاد.

ترانه شانه ای بالا انداخت و گفت: به هر حال از ما گفتن. خودت نخواستی.

مسیرشان جدا شده بود. دوستانه خداحافظی کردند و هریک به راه خود رفتند.