X
تبلیغات
رایتل

دلم تنهاست (1)

چهارشنبه 9 دی‌ماه سال 1388 ساعت 05:01 ب.ظ

سلاممم 

خوبین انشااله؟ 

منم خوبم خدا رو شکر 

اینم داستان جدید که امیدوارم خوشتون بیاد. سوژه اش رو چند ماه پیش سحرجونم داده بود. که به دلایل مختلف نشد که مهمترینش عدم همکاری الهام بانو بود، نشد زودتر بنویسم. الان هم با یه سوژه ی قدیمی خودم ترکیبش کردم و امیدوارم نتیجه خوب از کار دربیاد. اسمش قرار نبود اینقدر غمگین باشه. ولی از صبح تا حالا یه لنگه پا حیرون این اسمم. اگه اسم امیدوارکننده تری سراغ دارین، پیشنهاد بدین. 

این آقای دکتر داستان با توضیحاتی که سحر داد (کچل و خوشتیپ) و تصوری که من کردم شبیه کیهان ملکی در اومد. شما هرجور دوست دارین تجسمش کنین :) 

پ.ن هرچی گشتم یه عکس خوش تیپ از این بنده خدا پبدا نکردم. منظورم جوونیاش بود تو اون سریال دانشجوی پزشکی بود. اسمش یادم نیس!


دلم تنهاست

 

مرجان در حال بهم زدن سوپ روی گاز از پنجره بیرون را نگاه کرد. برف می بارید و زیر نور چراغ کوچه منظره ی قشنگی داشت. از لیوان چایش که کنار گاز گذاشته بود، جرعه ای نوشید. برف و سوپ و چای ترکیب نوستالوژیکی به وجود آورده بود. لبخندی رویایی بر لبش نشست.

مادرش پشت میز آشپزخانه نشسته بود و سبزی پاک می کرد. با دلسوزی گفت: بیچاره چه سرفه ای می کنه!

مرجان کمی از سوپ چشید. خوش طعم بود. پرسید: کی سرفه می کنه؟

مادر شاخه ای جعفری برداشت. برگهایش را جدا کرد. در همان حال گفت: دکتر خیراندیش. بیا یه کم سوپ براش ببر. بنده خدا گناه داره.

_: نمیشه بیاد پایین بخوره؟

_: نخیر نمیشه. از راه رسیده می خواد بره استراحتشو بکنه. یه کم سوپ براش ببر. راه دوری نمیره.

مرجان قابلمه ی لعابی کوچکی برداشت و مقداری سوپ توی آن ریخت. کنار گاز کمی جعفری تازه ی خورد شده گذاشته بود تا بعد آماده شدن سوپ به آن اضافه کند. کمی روی سوپ دکتر خیراندیش ریخت و در قابلمه را بست. غرغرکنان گفت: تا برسم بالای پله ها حتماً می ریزه روی لباسم!

_: خب مراقب باش نریزه! کی می خوای دست از این ادا اصولات برداری؟ بچه که نیستی.

 

جوابی نداد. بیرون رفت. با حرکت سر، موی بافته ی کلفت و سیاهش را پشتش انداخت. چهره اش گندمگون و چشمهای بادامی اش مشکی بود. پولور دست باف بنفش با یقه ی بزرگ و برگشته و شلوار جین به تن داشت. نسبتاً استخوان درشت بود.

نیم طبقه را بالا رفت و جلوی در همسایه ایستاد. نگاهی به سوپ و لباسش انداخت. بر خلاف پیش بینی اش نریخته بود. از بس مراقبت کرده بود که نریزد کلافه بود و حالا نمی دانست چطور زنگ بزند. بالاخره یک دستش را آزاد کرد و زنگ را زد. ملودی کوتاه و خوشایندی نواخته شد. و در پی آن دکتر که تازه کتش را درآورده بود، در را باز کرد. جلیقه ی بافتنی ظریفی روی پیراهنش به تن داشت. چهره اش مثل همیشه کمی دستپاچه و سردرگم بود. این حالتش حوصله ی مرجان را سر می برد. به نظرش مثل بچه ها بی پناه می نمود. و البته مرجان هم بر خلاف مادرش احساس مادرانه ای در خود سراغ نداشت که بخواهد از او حمایت کند.

سرد و جدی سلام کرد و قابلمه ی سوپ را به طرفش دراز کرد. دکتر سر خم کرد. دست جلوی دهانش برد. سرفه ای کرد و در حالی که قابلمه را می گرفت، گفت: سلام خانم. چرا زحمت کشیدین؟

_: زحمتی نبود. شبتون بخیر.

بدون این که منتظر جواب شود از پله ها پایین رفت. دکتر جویده جویده  چیزهایی به عنوان تشکر گفت که مرجان نشنید. باز ذهن نافرمانش سراغ شوهر سابقش برگشته بود. مردی بلند بالا و خوش تیپ و زبان باز که همیشه او را سرگرم می کرد. البته گاهی هم خیلی بد میشد. وقتی که شک مثل خوره به جانش می افتاد و هزار سوال نامربوط می پرسید یا از آن بدتر به محل کارش می آمد و از رییس و همکارانش بازپرسی می کرد، مبادا کسی نظر سوئی به همسرش داشته باشد. جدا از اینها عادت دروغگوییش بود. خیلی حرف می زد، ولی نصف حرفهایش دروغ محض بود. دیگر این که خیلی حسابگر بود و روی هر ریال حقوق زنش حساب می کرد. مرجان بعد از سه سال زندگی مشترک برید و تقاضای طلاق داد. او هم از خدا خواسته بدون دادن مهریه طلاقش داد تا به دنبال سرگرمی جدیدی برود.

نزدیک دوسال از جداییش گذشته بود، اما هنوز گاه و بیگاه یاد او میفتاد. یاد مهربانیهایش، نامهربانیهایش... هزاران بار از خودش پرسیده بود: اشتباه نکردم؟

خانواده همیشه حمایتش کرده بودند. چه وقتی که تلاش می کرد زندگیش را حفظ کند، چه آن وقت که تصمیم گرفت جدا شود.

غرق فکر بود. نفهمید کی وارد خانه شد و روی مبل هال افتاد. دستی شانه اش را تکان داد.

_: هی آبجی باز رفتی تو هپروت؟ پاشو بیا شام.

سر بلند کرد. لبخندی به روی برادر کوچکش زد و با بیحالی برخاست. سر میز آشپزخانه پدر و برادر دیگرش نشسته بودند. به آرامی پشت میز نشست و مشغول شد.