X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (قسمت آخر)

شنبه 5 دی‌ماه سال 1388 ساعت 07:58 ب.ظ

سلام 

عزاداریاتون قبول 

می خواستم همینجور ادامه بدم، اما مخ نم کشیدم دیگه همکاری نکرد، شرمنده فعلاً همینو داشته باشین تا چند روز دیگه با یه قصه ی جدید برگردم انشااله...


آزاد هنوز کنار جاده منتظر ماشینی بود که او را خارج از شهر ببرد. با احتیاط عرض جاده را طی کردم و بدون حرف کنارش ایستادم. در حالی که نگاهش به جاده بود، گفت: یه روز تحمل کنی و جوابشونو بدی، همه چی تموم میشه.

_: تو اگه تحمل می کردی و جواب نمی دادی، این حرفا پیش نمیومد. الان همه فکر می کنن ما از اول دانشگاه باهم دوست بودیم.

_: حالا دیگه چه فرقی می کنه؟

_: وجهه ی منو خراب می کنه. من همیشه سعی کردم خیلی معقول باشم.

_: الانم معقول باش. بهشون بگو نامزد بودیم.

_: گفتن من تا باور کردن اونا...

از پنجره ی یک ماشین عبوری خم شد و آدرس را داد. راننده رضایت داد و سوار شدیم. آزاد جلو نشست. دلم گرفت. دلم می خواست کنارم بنشیند، دستم را بگیرد و آرامم کند. رادیوی ماشین روشن بود. هیچ کدام حرف نمی زدیم. هرکسی غرق افکار خودش بود.

بالاخره رسیدیم. آزاد در حالی که در باغ را باز می کرد، پرسید: به بابات زنگ زدی؟

_: نه.

_: نگران میشه. بهش زنگ بزن. امشب می مونیم.

آهی کشیدم. موبایلم خیلی شارژ نداشت. زنگ زدم و بعد از توضیحاتم موبایلم خاموش شد. پرهام و سوگل آنجا بودند. خوشحال شدم که تنها نبود.

آزاد در اتاق را باز کرد. وسایلش را گذاشت و به دنبال باغبان که خانه اش همان نزدیکی بود، رفت و چند دقیقه بعد با او برگشت. رفتم توی اتاق و گوشه ای چمباتمه زدم. از پنجره آزاد را می دیدم که با باغبان حرف می زند. نیم ساعتی بعد آمد. از دم در پرسید: حالت خوبه؟

اخم آلود پرسیدم: به نظر خوب میام؟

خندید و گفت: پاشو بابا تو هم شلوغش کردی! پاشو دیگه. گفتم باغبون بره برامون نون و پنیر تازه بیاره. پاشو کتری رو بذار جوش بیاد.

از جا برخاستم. هنوز دلگیر بودم. کتری را آب کردم و گاز را روشن کردم. دست و صورتم را شستم و سفره را انداختم. باغبان نان و پنیر را آورد و آزاد گرفت و توی سفره گذاشت. کنارم نشست. مشتی به بازویم زد و با لحن شادی گفت: تمومش کن دیگه. اصلاً بیا فکر کن برای مجلس عقدکنون چکار می خوای بکنی؟ کیا رو دعوت کنی؟ منم میشه بیام؟ قول میدم پسر خوبی باشم!

بالاخره خنده ام گرفت. سر بلند کردم و نگاهش کردم. با رضایت گفت: حالا بهتر شد. یه چایی به ما میدی؟

چای ریختم و دوباره کنارش نشستم. بعد از خوردن عصرانه سفره را باهم جمع کردیم. آزاد دوباره سراغ باغبان رفت و من هم از پله های پشت بام بالا رفتم. روی قوس گنبد لم دادم و به تماشای غروب نشستم. چند دقیقه بعد، آزاد هم بالا آمد. کنارم نشست و زانوهایش را در بغل گرفت. نگاهم کرد و پرسید: بهتر شدی؟

_: اینجا با این غروب قشنگ با این هوای عالی با این همه آرامش، هر مشکلی داشته باشم حل میشه.

_: حضور منم که اصلاً مهم نیست!

_: باید باشه؟!

_: پرستو!!!

خندیدم. سرم را روی بازویش گذاشتم و گفتم: بهشت هم کنار تو معنی پیدا می کنه.

دست دور بازوهایم انداخت و باهم به عظمت زیبای غروب خیره شدیم.

 

                                                                       تمام شد.

                                                شنبه شب پنجم دی ماه هشتاد و هشت