نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۹) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۹)

چهارشنبه 2 دی‌ماه سال 1388 ساعت 08:52 ب.ظ

و این داستان همچنان ادامه دارد...


داشتم دو لپی صبحانه می خوردم که پریسا خانم پرسید: شما نمی خواین عقدتونو رسمی کنین؟

چون جوابی نداشتم و دهانم هم پر بود، به آزاد چشم دوختم. آزاد لقمه ای نان کند و گفت: فعلاً فرصتشو ندارم. باشه بعد از امتحانا.

پریسا خانم با عصبانیت گفت: یعنی چی فرصتشو نداری؟ دو ماهه دختر مردمو علاف کردی و هنوز برادرتم درست نمی دونه که عقد کردین، اون وقت باشه بعد از امتحانا؟

اولین بار بود که پریسا خانم را عصبانی می دیدم. با حیرت نگاهش کردم. آزاد هم جا خورد. نگاهی به من کرد و با دهان پر پرسید: مشکلی پیش اومده؟

شانه ای بالا انداختم و دوباره به پریسا خانم چشم دوختم. پریسا خانم گفت: دو ماه حیرون تو شدم. دیگه معطلت نمیشم. یه مجلس رسمی می گیریم، عاقد دعوت می کنیم و عقدتونو محضری می کنیم.

_: قبول. ولی نمی خواین بگین چی شده که یه دفعه بهم ریختین؟ تا حالا که هیچ حرفی نبود!

پریسا خانم اخم آلود سر به زیر انداخت و خودش را با لقمه نانی سرگرم کرد. بابابزرگ گفت: واسه ات خواستگار اومده.

آزاد از جا پرید و تقریباً داد زد: واسه پرستو؟

بابابزرگ پوزخندی زد و گفت: نخیر برای تو! ظاهراً یکی از اقوامتون تو رو برای دخترشون در نظر گرفته بودن و به هر زبون سعی کردن به مامانت بفهمونن که تو رو می خوان. مامانتم عصبانی شده و میگه اگه اینا می دونستن اینجوری حرف نمی زدن.

آزاد شل شد و آرام روی صندلی نشست. لیوان چایم را روی میز گذاشتم و با ناامیدی نگاهش کردم. برگشت و نگاهی به من انداخت. غرغرکنان گفت: حالا چرا اینجوری نگام می کنی؟ دیدی که من روحمم از این جریان خبر نداشت.

سر به زیر انداختم و مشغول بازی با لیوانم شدم. پریساخانم گفت: پرستو که چیزی نگفت. تو خودت چرا اینجوری پریدی؟ اگر پرستو خواستگار پیدا کنه، که بعیدم نیست، فقط و فقط تقصیر خودته! چرا زودتر اقدام نکردی؟ همین امروز برین دنبال مقدماتش.

آزاد که حسابی روی نقطه ضعفش پیاده روی شده بود، گفت: چشم همین امروز میریم.

معترضانه گفتم: ولی من امروز تا عصر کلاس دارم. همین الانم حسابی دیرم شده.

آزاد به تندی گفت: یه روز غیبت داشته باشی هیچی نمیشه. همین الان میریم.

بهم برخورد. رو گرداندم و جواب ندادم. بابابزرگ گفت: دعوا نکنین. پاشو باباجون. پاشو حاضر شو برین.

بیرون که آمدیم هنوز ساکت بودم. آزاد بازویم را گرفت. دستش را پس زدم. آرام گفت: تو باید اعتراض داشته باشی که چرا تا حالا معطل شدیم نه این که چرا عجله دارم!

با ناراحتی گفتم: جلوی بابابزرگ سر من داد زدی.

_: من داد زدم؟ من اصلاً صدامو بلند کردم؟ آره اون موقع که پرسیدم واسه تو خواستگار اومده داد زدم. ولی روم به تو نبود. در واقع مخاطبم هر احمقی بود که چنین جسارتی بکنه. خیلی برام دردناکه اینو بفهم!

زیر لب گفتم: باشه.

ولی هنوز نگاهش نمی کردم. دستم را گرفت و با لحنی صلح جویانه گفت: پرستو؟

جواب ندادم. ولی دروغ چرا؟ نرم شده بودم. خودش هم می دانست. لبخندی زد. دستم را فشرد و گفت: آشتی دیگه. به من نگاه کن پرستو.

با اخم گفتم: وسط خیابون که جای این کارا نیست. زود باش بریم. بلکه به کلاس بعدازظهرم برسم، خیلی غیبت خوردم.

_: خوشم میاد این غیبتا تا دیروز فدای سرم بود، ولی امروز می خوای سر به تنم نباشه.

رو گرداند و تا مقصد دیگر حرف نزدیم. کارمان تا ظهر طول کشید. برای نهار برگشتیم خانه و بعد از نهار با عجله راهی دانشگاه شدیم. جلوی دانشگاه مثل دو تا غریبه از سرویس پیاده شدیم و دنبال کارمان رفتیم. سر کلاس یلدا خم شد و زیر گوشم گفت: اون پسره رو می بینی کنار شفقی نشسته...

بی اعتنا پرسیدم: خب؟

_: میشناسیش که...

_: باید بشناسم؟ اسمشو می دونم. چطور مگه؟

_: می خواد به قصد ازدواج یه مدتی باهات دوست بشه.

برگشتم و با چشمهای گرد عصبانی به یلدا نگاه کردم. یلدا خودش را جمع و جور کرد و گفت: تاکید کرده به قصد ازدواج. اونم میدونه تو هاپوتر از این حرفایی!

_: بیخود کرده.

برگشتم و این بار به آزاد نگاه کردم. مثل قدیمها روی صندلی لم داده بود و مچ یک پایش را روی دیگری انداخته بود. نوک انگشتانش زیر چانه اش را نوازش میداد. موهای مجعد مشکی اش تازه کوتاه شده بود و بیشتر از همیشه دلم را می برد. لبخندی عاشقانه روی لبم نشست.

یلدا به پهلویم زد و گفت: مثل این که خیلی بدتم نیومد. خوش تیپه. مگه نه؟ خیلیا چشمشون دنبالشه.

برگشتم و پرسیدم: کی رو داری میگی؟

_: ای بابا... بعد از سه ساعت قصه گفتن تازه می پرسه لیلی زنی بود یا مردی؟ معلومه دیگه همین شازده ای که دلتو برده! آق بیگلو. ترکم هست. بور و زاغیش از اون جهته.

_: اشتب گرفتی عزیز. من عاشق چشمای آبی نیستم. برعکس سیاه سوخته ها بیشتر به چشمم میان.

_: نکنه تو فکر می کنی شفقی از اون خوش تیپ تره؟ هان؟!!!

_: چرا که نه؟ من مرده ی این لم دادنشم!

_: بلندتر بگو بشنوه! اگه می دونست خاطرشو می خوای، اینقدر بی محلی نمی کرد!

_: نه بابا... این گوشت تلخ تر از این حرفاس.

_: نه این که تو خیلی شیرینی!

_: خیلی! به چشم آبیه بگو کور خونده. من به این راحتیا خر نمیشم.

_: به نظر نمیومد بخواد سر کارت بذاره ها!

_: همین که گفتم. از چشم آبی خوشم نمیاد. راه دورم نمیرم. قصد دوستی هم ندارم. مفهومه؟

_: بله...

مشغول جزوه برداشتن شدم. با خودم فکر کردم خدا کنه از جایی درز نکنه. اگر آزاد بفهمه خون بپا می کنه!

ولی از آنجایی که توی دانشکده ی ما هیچ حرفی توی دهان هیچ کس بند نمیشد، درست بعد از کلاس قضیه به گوش آزاد رسید. ناگهان دیدم غرش کنان برگشت و خواستگار بخت برگشته ی مرا گیر آورد و یقه اش را چسبید. ظرف سه ثانیه هم یک گروهان جمع شدند ببینند که قضیه از چه قرار است. از این طرف دوستان آزاد، از آن طرف هم دوستان آق بیگلوی از همه جا بی خبر آن دو را از هم جدا کردند. آزاد سرخ شده بود و رگ روی شقیقه اش به وضوح نبض می زد. دوستانش از دو طرف دستهایش را گرفته بودند و به او اجازه ی تکان خوردن نمی دادند. آزاد می لرزید و می غرید. بالاخره بعد از این همه جمع شدند، آزاد بلند گفت: همه تون بشنوین و شاهد باشین و به غایبین برسونین. خانم پرستو مهاجر همسر منه و اگه کسی نگاه چپ بهش بکنه با من طرفه.

آق بیگلو جلو آمد و مردانه گفت: من اگه می دونستم جسارت نمی کردم. معذرت می خوام.

بعد هم از وسط معرکه بیرون رفت. دوستان آزاد رهایش کردند. آزاد به طرفم آمد و زیر لب گفت: اگه می ذاشتی روز اول اعلام کنیم کار به اینجاها نمی کشید.

با دلخوری گفتم: اونی که باید جواب هزار تا حرف خاله زنکی رو بده منم نه تو.

_: هرچی باشه بهتر از این اتفاقه.

_: نمی خواست که منو بخوره! فقط سوال کرد منم ردش می کردم. اتفاقی نمیفتاد.

_: تو نمی تونی حال منو درک کنی.

_: تو هم نمی تونی منو درک کنی. از دعوا، از حرف، از همه ی این مسخره بازیا بدم میاد.

_: همه دارن تماشامون می کنن. جون میده واسه حرفایی که منتظرشونی. بهتره من برم.

_: کجا؟

_: میرم باغ. میای؟

_: من با تو هیچ جا نمیام.

شانه ای بالا انداخت و گفت: خداحافظ.

جوابش را ندادم. حواسم نبود. عصبانی و بهم ریخته بودم.

یلدا دست روی شانه ام گذاشت و پرسید: یعنی ما هم غریبه بودیم؟

نگاهی به او و تهمینه انداختم. نمی فهمیدم چه می گوید. یلدا که جوابی نشنید، گفت: منو بگو حیرون بودم که چطوره که آزاد رو به آق بیگلو ترجیح میدی!

_: میشه بسه؟ تمومش کن.

تهمینه گفت: جدا از همه ی این وقایع، ما تبریک می گیم و سور می خوایم!

یلدا تایید کرد: راست میگه. امشب باید شام بدی.

_: دست بردارین.

چند نفر دیگر هم برای تبریک گفتن و حرفها و گله هایی که از آنها گریزان بودم، جلو آمدند. بنابراین، با وجود کلاس بعدی، فرار را بر قرار ترجیح دادم و از دانشکده بیرون زدم.