نمای وبلاگ تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۸) - ماه نو
X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۸)

سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1388 ساعت 02:17 ب.ظ

سلام سلام سلاممممم 

خوبین؟؟؟ آخیییییییی دلم براتون یه ذره شده بود :************* 

نتمون قطع بود :(((( بعد خودمم مشغولم حسابی. ماه محرم و روضه و اینا یه طرف... تغییر دکوراسیون اجباری هم یه طرف دیگه! این روزا شکر خدا بارون زیاد اومده و خونه ی ما هم قدیمی. از کنار نورگیر آب و گل مستقیم می ریخت رو موتور چرخ خیاطیم! بسی خوشنود بودم و اینا... دیگه برای جابجا کردنشم جا نبود. خلاصه این چند روز اثاثیه ی اتاق رو هی مثل پازل چرخوندم تا همه چی جا بگیره و سر راهم نباشن. از اون بدتر این که قشنگم بشه! کشتم خودمو.  

هر دفعه هم یه ذره بیکار می شدم و میومدم سراغ لپ تاپ می بینم اککهی هنوزم نت نداریم  پسر همسایه بسی شانس آورد که من شماره موبایلشو ندارم! فرصت پیدا کردنشم نداشتم! والا این چند روز گوشیشو می سوزوندم :دی  (نتمون مشترکه)  

و اما این قسمت... خب نمیشه بهش گفت قسمت! هرچی مخ سوزوندم نفهمیدم دیگه چی بنویسم. حالا اگه خیلی کم آوردم تمومش می کنم اگه نه هم که میام ایشالا... 

فعلاْ برم سراغ کامنتاتون. خیییییییییلی ممنونم :********** 

 

صبح روز بعد با کلی انرژی مثبت به دانشگاه رفتم. هوا خوب بود. همه چیز عالی بود. هیچ چیز جز جای خالی آزاد، آزار دهنده نبود. توی دانشگاه به هر طرف چشم گرداندم، ولی نبود. صبح تا ظهر کلاس داشتم. ظهر با یلدا و تهمینه داشتیم می رفتیم سلف که نهار بخوریم، که او را در کنار دوستانش دیدم. با هیجان گفتم: اومد!

یلدا و تهمینه باهم پرسیدند: کی؟

به سرعت نگاهم را از آزاد برگرفتم. از خودم عصبانی بودم. نمی خواستم لو بدهم. نگاهی به در دانشگاه انداختم. یکی از استادهایمان داشت وارد میشد. گفتم: دکتر سعادت.

یلدا پرسید: مگه قرار بود نیاد؟

به دست و پا افتادم و گفتم: آخه می خواستم کلاس بعدازظهر رو بپیچونم، حالا نمیشه... هوم.

شانه ای بالا انداختم و به طرف آزاد و دوستانش رفتم. یلدا از پشت سرم گفت: این دختره پاک خل شده!

وقتی نزدیکشان رسیدم، صدای آزاد را شنیدم که می گفت: من تا دو کلاس دارم. بعدش کاری ندارم، می تونیم بریم.

ذهنم به سرعت مشغول فعالیت شد: پسره خجالت نمی کشه. یه ذره وقت آزادشم با دوستاش قرار میذاره. انگار نه انگار زن داره! حالشو می گیرم.

پشت سرش که رسیدم، بلند طوری که آزاد به راحتی بشنود، به یلدا گفتم: ولی نه... من کلاس بعدازظهر رو نمیام. ساعت دو و نیم باید خونه بابابزرگم باشم. بهتره که برم.

یلدا نگاهی به من و بعد به تهمینه انداخت. بالاخره پرسید: با منی؟

_: خب با هر دو تاتون. چه فرقی می کنه؟

_: تو چت شده پرستو؟

_: هیچی. کار دارم باید برم. مگه چیه؟

_: از صبح تا حالا تو فکری. یهو الکی می خندی، یهو دلت می گیره. الانم که اصلاً زدی تو یه فاز دیگه.

_: خوبم بابا. نگران نباش.

تهمینه با اصرار گفت: ولی راست میگه. یه چیزیت میشه.

_: ای بابا... چه می دونم. فقط گشنمه. بیاین دیگه من یه نهار برسونم به بدن، خوب میشم.

بعد از نهار تا نزدیک دو سر کلاس بودم. کلاس تموم شده و نشده از استاد عذر خواستم و بیرون پریدم. تا دم در دویدم. وقتی آزاد را هم منتظر اتوبوس دیدم، لبخندی پیروزمندانه بر لبم نشست!

نزدیک خانه ی بابا بزرگ پیاده شدیم. شاد و سبکبال به طرف کوچه دویدم. آزاد دنبالم آمد و گفت: هی خوشگله وایسا!

خندان برگشتم: سلام!

_: علیک سلام. خوبی؟

در حالی که از خوشی روی پایم بند نبودم، پرسیدم: به نظر چه جوری میام؟

خندید. دست توی پشتم گذاشت و در حالی که باهم به طرف خانه می رفتیم، گفت: از من که بهتری!

_: اه؟ نکنه از این که قرارتونو بهم زدم ناراحتی؟ تقصیر خودته. می خواستی با این عجله زن نگیری!

_: نه بابا من مشکلی ندارم. فکر نمی کردم کلاستو کنسل کنی، و الا از اول قرار نمی ذاشتم.

خندیدم. کلید را درآورد و پرسید: این یکی کلید رو تو داری؟

از در پشتی وارد شدیم. نگاهی به در انداختم و گفتم: نه باید برام بسازی.

_: حتماً.

باهم به اتاقش رفتیم. کیفش را کنار میز کار و کتش را روی جالباسی گذاشت. نگاهی به من انداخت و گفت: ده دقیقه بشین من یه دوش بگیرم.

قبل از رفتن خم شد و قوس گردنم را بوسید. در اتاق سمت چپ را باز کرد. به دنبالش رفتم و گفتم: از وقتی که ساکن اینجا شدی، من این اتاق رو ندیده بودم.

خندید. در حالی که از توی کمد حوله و لباس برمی داشت، گفت: حالا سیر تماشا کن.

دستی به قاب زیبای آینه کشیدم و گفتم: چه خوشگله! جدیده؟

نگاهی به تخت و کمد و پاتختی ها که همه همان تراش را داشتند، انداختم.

_: آره خیلی جدیده. همین پنجاه سال پیش بابام واسه عروسیش خرید! زیاد که نیست. پیش بچه بذاری قهر می کنه.

رو گرداند و از در بیرون رفت. جلوی آینه نشستم. مقنعه ام را در آوردم و موهایم را مرتب کردم. لبخندی زدم. بی سر و صدا از حیاط خلوت گذشتم و به اتاق خودم رفتم. لباس عوض کردم. لوازم آرایشم را برداشتم و به اتاق آزاد برگرشتم. دوباره جلوی آینه نشستم. هوس شیطنت کردم. رژ لب سرخی زدم و محکم آینه را بوسیدم. همان لحظه آزاد وارد شد و با دیدنم، متعجب پرسید: داری چکار می کنی؟

خندیدم. جلو آمد و گفت: اه بدم میاد، پاکش کن.

کمی از رو رفتم. دستمال برداشتم که آینه را پاک کنم، گفت: اونو نمی گم. صورت خودتو گفتم.

در حالی که بیشتر متعجب و خجالت زده شده بودم، لبهایم را پاک کردم. آزاد داشت با حوله موهایش را خشک می کرد. نگاهی کرد و گفت: یه کم دیگه مونده.

منظورش را نمی فهمیدم. فکر نمی کردم، کمی رژ اینقدر ناراحتش کند. لبم خشک شده بود. کمی کرم زدم و دوباره دستمال کشیدم تا کاملاً تمیز شد. با ناراحتی دستمال را توی سطل انداختم. آزاد از پشت در آغو شم کشید و گفت: حالا خوب شد.

هنوز ناراحت بودم. نگاهش نکردم. اما او رویم را برگرداند و لب بر لبم گذاشت. چند لحظه بعد با لحن حق به جانبی گفت: خب نمی خواستم همون ردی که روی آینه گذاشتی رو لبای منم بذاری!