X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (24)

یکشنبه 22 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 01:33 ب.ظ

به قول کرمونیا یه کمویی می گیرم جلو صورتم و میگم سلام!

توضیحاً این که کِمو یعنی الک. قدیما وقتی خجالت می کشیدن می گفتن یه کمویی بگیر جلو روت صورتت دیده نشه. حالا مایم همطو!

دو روز نبودیم. جمعه که در خدمت خانواده، شنبه هم از صبح تا عصر هفت ساعت تمام برق نداشتیم! اون هم با کلی لباس شستنی و یه کوه اطویی و یه عالمه خرده کار خیاطی! یعنی بسی خوشوقت شدم. می خواستم صبح تا ظهر تند تند کارامو بکنم و بعد بیام بشینم به نوشتن که برق رفت و ما هم مشغول کارای بی برقی شدیم. خیاطیا رو هر کدوم میشد با دست کردیم. شستنیهایی که میشد با دست شستیم و اینا.... وقتیم که چهار بعدازظهر برق اومد من بدو کارا بدو!

یه حدیث هست که می فرماین خدا رو شناختم به فسخ عزائم.

خدا شناس شدیم اساسی. همش فکر می کردم خداوند عالم می خواد من الان چکار کنم که این بی برقی اینقدر طولانی شد؟ به جایی هم نرسیدم. همش مشغول بودم. نفهمیدم چی شد آخرش!

گفتم نصف شب می نویسم. خسته بودم. گفتم یه کم کتاب می خونم ذهنم باز شه. یه کتاب چند وقت پیش دانلود کرده بودم. نازکترین حریر نوازش. نوشته ی ر اکبری. از  نود هشتیا.اینقده ناااااز بود که یه وقت دیدم ساعت پنج و نیم صبحه و کتاب تموم شد! سالها بود که به خاطر کتاب بیدار نمونده بودم. خلاصه تند تند پست بعدی رو نوشتم. نت نداشتم.گرفتم خوابیدم. صبحم که نبودم و شد الان....

این پستم دایلوگ کم داره. بیشترش توضیحاتیه که لازم بود. انشااله پست بعد با صحبتهای اساسی عشقولانه خدمت می رسم. شایدم تمومش کردم. الان میرم می نویسم که بدقول نشم.


آبی نوشت: ببخشین که خیلی وراجی کردم.

سبز نوشت: اگه فونتش بازم ریز شد کنترل و + رو باهم بگیرین زوم شه.


روزهای بعد حسابی گرفتار مامان شدم. همانطور که آزاد می گفت، او مثل بچه ها شده بود، همانقدر وابسته و ترسان. توقع داشت تمام روز کنارش بنشینم و بهش توجه کنم. خیلی سخت بود. به زحمت کلاسهای ضروریم را می رفتم و شتابان به خانه برمی گشتم. کلی برایش حرف می زدم. موهایش را شانه می زدم، شامش را می دادم و او را به رختخواب می فرستادم. وقتی خیالم راحت میشد به خانه ی بابابزرگ تلفن می کردم. آن ساعت دیگر بابابزرگ تلفن را از پریز کشیده و خوابیده بود. سالها بود از دست مزاحمهای شبانه ساعت حدود ده شب تلفن را می کشید. ده و نیم که من زنگ می زدم فقط آزاد جوابگو بود، که او هم اینقدر خسته بود که یا از زور خستگی بعد از چند دقیقه خداحافظی می کرد و یا وسط مکالمه خوابش می برد!

من درگیر مامان و درسها بودم و او هم درگیر باغ و درسها.... کلاس مشترکی نداشتیم و توی دانشگاه هم کم می دیدمش. ضمناً به روال سابق برگشته بودیم و توی دانشگاه باهم حرف نمی زدیم. ولی چقدر دلتنگش بودم. هرروز بعد از دانشگاه می رفت بیرون از شهر و به باغ می رسید و شب خسته برمی گشت. روزهای تعطیل هم از صبح زود می رفت.

من هم که اینقدر گرفتار بودم که فقط با مامان می توانستم گاهی آنهم به مدت کوتاه به بابابزرگ سر بزنم. آن ساعتی هم که میتوانستم مامان را از خانه بیرون ببرم، آزاد برنگشته بود.

پرهام هم درگیر کارهای عروسی اش بود. بابا برایش خانه ای اجاره کرده بود و خودش به شدت در تدارک کارهایش بود. پرهام ازدواج می کرد و بابا طلاق میداد. این روزها از همیشه مطمئن تر بودم که هیچ زن دیگری در زندگی بابا نبود.

مامان بالاخره راضی شد دکتر برود. اما لج می کرد و داروهایش را نمی خورد. هر وعده با کلی قربان صدقه و وعده و عید داروهایش را به خوردش می دادم تا کمی حالش بهتر شد و مختصری وقت پیدا کردم تا به پرهام برای تدارک مجلسش کمک کنم.

دیگر نه معنی ساعت را می فهمیدم و نه روز و هفته. هفته ها به سرعت می گذشت و ماهها هم می آمد و می رفت. امتحانات پایان ترم را دادم. عروسی پرهام برگزار شد و به خانه ی خودش رفت. من ماندم و مامان که این روزها ساز تازه ای کوک کرده بود. یکی از دوستان قدیمیش که ساکن سوئد بود برایش دعوتنامه فرستاده بود و مامان می خواست برود. شرایط مامان را برای دوستش گفتم، اما او خندید و قول داد مراقبش باشد. از دکترش پرسیدم و او هم گفت این سفر برایش مفید است. اما مامان نمی خواست به سفر برود. می خواست اقامت بگیرد. عقده های قدیمی رهایش نمی کردند. خیلی می ترسیدم. در این بین شوهر خاله ستاره هم همراهش شد. خانه مان که به اسم مامان و مهریه اش بود، را خرید تا خرج رفتنش بکند. یک وکیل هم برایش گرفت تا اجازه ی اقامتش را بگیرد. دوستش هم مدام اصرار می کرد که زودتر بیاید. و مامان فقط به رفتن فکر می کرد.

خسته بودم. خیلی خسته بودم. نمی خواستم برود، ولی این تنها آرزویش بود. کاش می دانستم در آن سرزمین سرد چه استقبال گرمی وجود دارد که اینطور به طرفش می دود؟

آزاد درگیر برداشت محصول و بسته بندی و فروش بود. خیلی از شبها هم توی باغ می ماند. دو اتاق مخروبه ی باغ را تعمیر و قابل سکونت کرده بود. خرده خرده وسیله برده بود و حالا با خیال راحت می ماند و به باغ می رسید تا هرچه زودتر قرضش را بدهد. خیلی وقت بود که حتی صدایش را نشنیده بودم.

قرار بود بعد از رفتن مامان، توی خانه ی بابا ساکن شوم. اما نمی خواستم. آپارتمان بابا یک سوئیت کوچک تک خوابه بود. جایی برای من نداشت.

تابستان داشت به آخر می رسید. دو سه روز بیشتر به رفتن مامان نمانده بود. بیشتر وسایل خانه را یا به این و آن بخشیده بودیم و یا فروخته بودیم. مانده بود وسایل من که باید به خانه ی بابا می بردم. دست و دلم پیش نمی رفت.

آن روز مامان به دیدن دوستانش رفته بود تا خداحافظی کند. نمی خواستم بگذارم تنها برود. اما بعد فکر کردم که از دو سه روز دیگر فقط حمایت معمولی دوستش را خواهد داشت، باید عادت کند.

خانه ماندم. اما خسته و کلافه بودم. برای دیدن بابابزرگ رفتم، اما او هم خانه نبود. پربساخانم تنها بود. با خوشرویی به استقبالم آمد و مثل همیشه مفصلاً پذیرایی کرد. بعد آمد و توی هال کنارم نشست. دستم را گرفت و با لبخند نگاهم کرد. لازم نبود حرفی بزند. با بغض گفتم: مامان بره خیلی تنها میشم.

_: بابات هست عزیزم... پرهام، زنش... من و بابابزرگت. تنهات نمیذاریم.

_: ولی من هیچ وقت مامانمو اینجوری ندیده بودم. همیشه ازش دلخور بودم. ولی الان دوسش دارم. خیلی مامان پریسا... خیلی.

_: می دونم عزیزم. می دونم. مامانت دل مهربونی داره، اگه با بابات نمی ساخت، دلیل بد بودنش نیست.

_: کاش بابا میذاشت بیام اینجا. تو خونه اش راحت نیستم. جاش خیلی کوچیکه. مزاحمشم. اما حتی جرات نکردم حرف اینجا رو بزنم. معلوم بود از این که مجبورم باهاش زندگی کنم خوشحاله.

_: اون پدرته! حق داره از این که کنار دخترش باشه خوشحال باشه.

_: ولی آخه چه جوری مامان پریسا؟ من اصلاً بلد نیستم با بابا حرف بزنم. چه برسه که بخوام تو وجب جا باهاش زندگی کنم. پدرمه. منم دوسش دارم. اما اون هیچ وقت نتونسته منو درک کنه. اصلاً نمی فهمه من چی میگم.

_: ولی تو تونستی با مادرت کنار بیای. با بابات که آسونتره.

_: آره. ولی یه تلاش تازه می خواد. من خسته ام پریساجون. نمی کشم. دلم می خواد این ترم رو مرخصی بگیرم، فقط بخوابم.

_: اینجا راحتی؟

_: می دونم مزاحم شمام، ولی آره. اینجا از هرجای دیگه بیشتر احساس تو خونه بودن و راحتی می کنم.

_: و همش به خاطر بابابزرگته؟

لحنش معنی دار بود. جا خوردم. در آن لحظه به آزاد فکر نمی کردم. تکانی خوردم و جویده جویده گفتم: من اینجا بزرگ شدم، پیش بابابزرگ...

مکثی کردم. گریزی نبود. پریسا خانم بدون این که بعد از اولین اعتراف من، کوچکترین اشاره ای کرده باشد، همه چیز را می دانست و به خاطر داشت.

بدون این که نگاهش کنم، شانه ای بالا انداختم و گفتم: اینجا عاشق شدم و آره می خواین بدونین بهتون میگم، خیلی دلم براش تنگه. شما که درک می کنین. نه؟

در آغوشم کشید و گفت: تو دختر خودمی. هر کار بتونم برات می کنم.

سرم روی سینه اش بود و اشکهایم می ریخت. با صدای نگران بابابزرگ عقب کشیدم. نگاهش بین من و پریسا خانم می چرخید: چی شده باباجون؟

از راه رسیده بود. کتش توی دستش بود و توی قاب در حیران مانده بود. اشکهایم را به سرعت پاک کردم و با لبخند گفتم: سلام باباجون.

پریسا خانم برخاست و کتش را گرفت. آرام سلام و خوشامد گفت. بابابزرگ با اشاره سوالش را تکرار کرد. پریساخانم با لبخند زیر لب گفت: چیزی نیست. دلش تنگه.

بابابزرگ آهی کشید و کنارم نشست. دست دور شانه هایم انداخت و گفت: مامانت از همون بچگیش می خواست بره. دلم نیومد. نذاشتم. عاشق شد. گفتم این بارم تو روش وایسم حق پدری رو به جا نیاوردم. خواست بعد از عروسیش بره که بابات نخواست. دعواهاشون شروع شد. تفاوت خونواده ها هم بهش دامن زد. حالا داره بعد از سی سال همون حرف اولیشو می زنه. دل من می گیره، دل تو هم... اونم به آرزوش می رسه. این همه سال مال من و تو بوده، حالا میره مال خودش باشه. امیدوارم بهش خوش بگذره. تو هم غصه نخور بابا. اینجا خونه ی خودته. اگه خونه ی بابات ناراحتی، بیا همین جا. تعارف نکن.

سرم را روی شانه اش گذاشتم. پریساخانم برای بابابزرگ چای آورد و به من لبخند زد. لبخند گرم آزاد. چند وقت بود ندیده بودمش؟ دیگر حسابش را هم نداشتم.

نیم ساعت بعد به خانه برگشتم. سه روز آخر را هم فول تایم مشغول بودم تا مامان رفت. از فرودگاه به خانه ی بابا رفتم. مقدار کمی از وسایلم را به آنجا برده بودم. باقی همه خانه ی بابابزرگ بود، اما حرف رفتن را نزده بودم.

با بابا توی هال کوچکش نشسته بودیم. حرفی نمی زد. اما احساس می کردم او هم به اندازه ی من دلش گرفته است. از وقتی وارد شده بودم، فقط پرسید: رفت؟

و وقتی جواب مثبتم را شنید، سکوت کرد. سکوت تلخ و گزنده ای که هیچ حرفی برای شکستنش پیدا نمی کردم. نمی دانستم پشیمان بود؟ هنوز هم دوستش داشت؟ و یا حسرت سالهای تلخی که کنار او گذرانده بود را می خورد؟ جرات پرسیدن هم نداشتم.

بالاخره بعد از نزدیک یک ساعت، پرسید: شام چی می خوری؟

_: فرقی نمی کنه.

_: من معمولاً شام حاضری می خورم.

دلم سوخت. نهار غذای بیرون، شام حاضری... پس کی یک وعده ی گرم و حسابی می خورد؟

از جا بلند شدم. به بهانه ی خودم به آشپزخانه رفتم و شام مختصری آماده کردم. باهم خوردیم. بابا می خواست توی هال بخوابد، اما من وادارش کردم به اتاقش برود و خودم روی مبل خوابیدم.