X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۲۱)

سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 09:37 ق.ظ
 

سلام

خوبین؟

این چند روز به معنای واقعی کلمه سرم شلوغ بود! الانم دیرم شده باید برم. ایشالا فرصت کنم یه پست طولانی می نویسم.


یک مقاله را باز کرد و بلند مشغول خواندن شد، مثل آنوقتها که درس می خواندیم. با لحن جدی و صدای یکنواخت می خواند. مدتی گوش دادم. تمام صحنه های آن روزها پیش چشمم زنده شد. بدون این که به او نگاه کنم، ناگهان گفتم: دلم برات تنگ شده بود لعنتی!

با تعجب نگاهم کرد و پرسید: با منی؟

_: مگه غیر از تو کسی اینجا هست؟

_: نه... ولی چی شد یه دفعه جوگیر شدی؟

_: یاد اون وقتا که درس می خوندیم افتادم. می دونی... امتحانات پایان ترم اصلاً دل و دماغ نداشتم. کلی افتادم. تا مرز مشروط شدن رفتم.

_: بابا بیخخخیال! ما رو گرفتی ها!

_: آره فراموشش کن. داشتی می خوندی.

_: نه تو اینو فراموش کن. من می خوام بدونم واقعاً چرا اینقدر به من لطف داری؟ چی دارم کنار ملاحت و نجابت و متانت و زیبایی تو؟ سابقم خوبه؟ پول دارم؟ موقعیت؟ خانواده ی آنچنانی؟ مدرک؟ زیبایی؟ خونه؟ ماشین؟ نه واقعاً چی؟

سر به زیر انداختم و آرام گفتم: دوست داشتن دل می خواد نه دلیل.

_: برای لحظه ی اول شاید... ولی بعد از دو سال و با این سابقه ی درخشانم نه...

_: سابقه ات شاید از نظر قانونی مشکل داشته باشه، ولی از نظر من تو برای برادرت فداکاری کردی و فقط همین کافیه که عمق از خودگذشتگی تو نشون بده.

دستش را توی هوا تکان داد و گفت: جان عزیزت دست بردار. من تو رو می شناسم. یا حداقل فکر می کنم که بشناسم. تا حالام ندیدم به کسی اینقدر رو بدی.... آدمای خیلی بهتر از من!

_: به چی می خوای برسی آزاد؟ تو مهربونی، مسئولیت پذیری، پای قولت وایمیستی و کنار همه ی اینا...

با شرم اضافه کردم: خوش تیپ و خوش قیافه هم هستی.

هوای اتاق داشت سنگین میشد. از جا برخاستم و در حالی که به طرف در می رفتم، از بین دندانهای بهم فشرده غر و لند کردم: تو رو خدا نگاه کن آدمو مجبور به چه اعترافاتی می کنه!

آزاد خندید و گفت: اگه خودمو نکشم که محاله حرف بزنی!

در یخچالش را باز کردم. خالی بود. آن را بستم و عصبانی گفتم: یه قلپ آب خنکم اینجا پیدا نمیشه؟

بلند شد و به طرفم آمد. در حالی که در را باز می کرد، پرسید: فقط آب خنک یا چیز دیگه ای هم بیارم؟

همانطور پشت که به او رو به یخچال ایستاده بودم، به سردی گفتم: فقط آب خنک.

_: السّاعه!

در حالی که بیرون می رفت، با شیطنت گفت: حالا هرچقدرم سعی کنی مثلاً عصبانی بشی بازم از خوشگلی گل انداختن صورتت کم نمیشه.

_: پرروی بی ادب!

خندید و رفت. پشت سرش صدایش زدم و گفتم: صبر کن آزاد.

برگشت و پرسید: امرتون؟

_: میشه این بازی رو تمومش کنی؟

_: من شروع نکردم که تمومش کنم.

_: من فقط گفتم دلم تنگ شده بود. برای اون دوستی معمولی که کلی بهم اطمینان و آرامش می داد. الانم دنبال همون اومدم. اعصابم بهم ریخته تر از اونیه که وارد یه بازی تازه بشم. نمی تونم. آمادگیشو ندارم. می فهمی چی میگم؟

_: آره. می فهمم. باشه هر جور که راحتی. من به هیچ قیمتی نمی خوام از دستت بدم.

_: و یه مطلب دیگه... لپ تاپ پیشت بمونه. ظاهراً من خیلی مزاحم کارتم. میرم که بتونی به قولت وفا کنی.

_: چی داری میگی؟ من رو کمکت حساب کردم. هم درس بخونیم هم کار کنیم.

دستی به سرش کشید و با شرمندگی ادامه داد: البته می دونم توقع بیجاییه. قرض و قول منه و هیچ ربطی به تو نداره. همینم که لپ تاپتو گرفتم کار درستی نیست... اما...

_: منم اگه واقعاً به تحقیقاتت برسی نمی خوام برم.

با شادی پرسید: پس می مونی؟

مکثی کردم و گفتم: آره. می مونم.

_: عالیه!

 

عصر دوباره سیستم را جمع کردیم و بردیم پیش بابابزرگ تا نتیجه ی تحقیقاتمان را برایش توضیح بدهیم. او هم از تجربیات خودش می گفت و حسابی مشغول بحث بودیم. پریسا خانم هم گهگاه نظری می داد که بابابزرگ بدون فکر تایید می کرد و ما می خندیدیم! فرق نمی کرد پریساخانم چه بگوید یا چه بخواهد، بابابزرگ دست به سینه در خدمت بود. البته او هم اینقدر خانم و با ملاحظه بود که حد نداشت.

تحقیق و بررسیمان تا شب ادامه داشت. بعد از شام یک لیوان آب برداشتم و دوباره نشستم و مشغول خواندن آخرین مقاله ای که آزاد پیدا کرده بود، شدم. بابابزرگ پرسید: ببینم تو نمی خوای بری خونه؟

چشمهایم را گرد کردم و پرسیدم: دارین منو بیرون می کنین؟!!

موبایلم زنگ زد. مامان بود. ذوقم کور شد. با چهره ای درهم و لحنی سرد سلام کردم.

_: علیک سلام. معلوم هست کجایی؟

_: رفتم پارتی! خونه ی بابابزرگم دیگه، کجا میرم من؟

_: نمیای؟

_: نه.

_: پرهامم با دوستاش رفته بیرون، شب نمیاد. تنهام. بیا خونه.

دلم خیلی چرکین بود. آهی کشیدم. آزاد کنارم نشست. ظاهراً نگاهش به مانیتور بود، ولی از گوشه ی چشم مرا می پایید.

آرام گفتم: نمی تونم بیام. خداحافظ.

بدون این که منتظر حرف دیگری بشوم قطع کردم و با بغضی که دوباره داشت به گلویم فشار می آورد به مانیتور چشم دوختم.

بابابزرگ پرسید: بازم یه دعوای دیگه؟

در حالی که با اشکهایم مبارزه می کردم که جاری نشوند، حرکتی دال بر بی اهمیتی موضوع کردم. آزاد زیر لب گفت: آروم باش.

بالاخره موفق شدم بغضم را فرو بدهم. غریدم: گفتنش آسونه.

_: و عمل کردنش. تو می تونی.

هنوز هم به مانیتور نگاه می کرد. پرسیدم: چی پیدا کردی؟

اشاره ای به صفحه کرد و مشغول توضیح دادن شد.