X
تبلیغات
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱۴)

سه‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 06:37 ب.ظ

سلام 

بعد از یه پست طولاااانی حالا یه پست کوتاه داشته باشین تا حس نوشتنم برگرده! 

 

 

 بعد از کلی تلاش برای تمرکز، تازه رفته بودم تو حس درس که پریسا خانم با دو لیوان آب پرتقال تازه وارد شد. با تعجب گفتم: پریسا خانم ما الان صبحونه خوردیم!

_: اون که نیم ساعت پیش بود. تازه آب پرتقال جایی رو نمی گیره. برای درس خوندنم ویتامین لازم دارین!

_: اوه مرسی!

آزاد گفت: این تازه اولشه!

به سرعت گفتم: و آخریش. ما فقط می خوایم درس بخونیم. نمی خوام مزاحم شما باشم.

_: چه زحمتی عزیزم؟

این را گفت و بیرون رفت. لیوان را برداشتم. کمی از آب پرتقال را روی زبانم مزه مزه کردم. آزاد پرسید: راستی این لپ تاپ گرانبهات چی بود؟

با شوق و ذوق عکسی را که توی موبایلم بود نشانش دادم و گفتم: اینه. البته همه اش مال لپ تاپ نیست. یه موبایلم هست تازه تو بازار اومده که الان خیلی گرونه. اگه لطف کنی چند ماه دیگه پولمو بدی، قیمتش میفته یه چیزیم گیرم میاد! بعد اگه اینا رو بگیرم یه فرستنده ی وی فی هم می خوام. الان اینترنتمون با سیمه.

_: بسیار هم عالی. مشخصات این لپ تاپ و گوشی رو بگو بنویسم.

_: میگم. ولی الان نمی خوام ها!

_: خیلی خب بابا اینقدر تهدید نکن می ترسم!

خندیدم و توضیحات کامل را دادم. او هم با دقت یادداشت کرد و گفت: خب برگردیم سر درسمون.

آخرین پاراگرافی که خوانده بود، را مطالعه کردم. بعد کتاب را به طرفش گرفتم و گفتم: من اینو نفهمیدم.

جرعه ای نوشید. دوباره مشغول توضیح دادن شد.

نیم ساعت بعد پریسا خانم با چای و شیرینی آمد و اعتراضات من البته به جایی نرسید. آزاد هم پوزخندی زد و گفت: خودتو خسته نکن. فایده نداره!

همین که بیرون رفت، ظرف شیرینی را به آزاد دادم و گفتم: اینو بذار رو بوفه پشت سرت من نخورم.

آزاد بدون حرف ظرف را گرفت و روی بوفه گذاشت. چای تلخ را به لب بردم و جرعه ای نوشیدم. کمی بیدارم کرد. این بار بدون استراحت ادامه دادیم. ولی تازه نیم ساعت شده بود که پریسا خانم با یک ظرف میوه ی پوست کنده و قاچ شده وارد شد و بدون این که اجازه ی هیچ صحبتی بدهد، آن را روی میز گذاشت و رفت.

خنده ام گرفته بود.

_: ببینم قیافه ی من مثل بچه شیر خوره هاست؟

_: نه. چرا؟

_: مامانت می ترسه ضعف کنم. تند تند تغذیه مو می رسونه. نه این که خیلی لاغرم! از اون لحاظ!

_: حالا چاقم نیستی این همه غرغر می کنی.

_: نهههه باربی!

_: فوق فوقش پنج شیش کیلو اضافه وزن داشته باشی.

_: هفت کیلو! تازه برسم به معمولی نه ایده آل!

_: ای بابا بیخیال... لپات تموم میشه حیفه!

خنده ام گرفت. کمی هم از رو رفتم. سرم را توی کتاب کردم و به شدت مشغول خواندن شدم.

تا ظهر می خواندیم. پذیرایی های پریسا خانم هم ادامه داشت. نسکافه و شکلات و آجیل هم خوردیم و روی همه ی آنها یک نهار خوشمزه. داشتم می ترکیدم! از آن بدتر ناراحت بودم که حتماً یک کیلویی که به آن زحمت کم کرده بودم برگشته است!

بعد از نهار به دانشگاه رفتیم. امتحان را نسبتاً خوب دادم. بعد از امتحان هم به خانه برگشتم. از دم در متوجه شدم، باز مشغول دعوا و مرافعه هستند. اما این بار فرق می کرد. پرهام داشت التماس می کرد که همراهش برای خواستگاری از دختر مورد علاقه اش بروند. اعصابم خورد شد. اگه یک دعوای عادی بود، از همان جا برمی گشتم و به خانه ی بابابزرگ می رفتم. اما می خواستم از پرهام دفاع کنم. پس رفتم تو و کنار پرهام نشستم. تا آخر شب اینقدر حرف زده بودم که فکم پیاده شده بود. ولی موفق شدیم! راضی شدند که به خواستگاری بیایند. نزدیک نصف شب بود. با این حال پرهام به سوگل اس ام اس داد که قرار خواستگاری را بگذارند. او هم گفت می توانیم فردا شب برویم.

تمام طول روز را دلهره داشتم. شب بعد از کمی بحث راه افتادیم. مامان و بابا هنوز خیلی راضی نبودند، ولی جواب نهایی را به بعد از ملاقات با خانواده ی سوگل موکول کرده بودند.

بالاخره رفتیم. بابابزرگ و پریساخانم هم آمدند. در همان اولین نگاه مهر سوگل به دلم نشست. خیلی مهربان به نظر می آمد. خوشم آمد. اما دیگر هیچی نفهمیدم. تمام حواسم به مامان و بابا بود که یک وقت مشکلی پیش نیاید. اما بابابزرگ به خوبی مجلس را اداره کرد و توضیحات لازم را داد؛ طوری با در مقابل چشمان ناباورم قرار بله برون را هم گذاشتند. وقتی بیرون آمدیم می خواستم از شوق فریاد بزنم. پرهام که کلاً گیج بود. انگار هنوز باور نکرده بود.