X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۱۰)

پنج‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 02:27 ب.ظ

سلاممممم 

خوبین؟ منم خوبم. نصف هال رو رنگ کردم. خیلی هم بد شده :)) ولی بیخیال. اصلاً حوصله ندارم غصه شو بخورم. مهم اینه که از قبلش روشنتر و یه کم تمیزتر شده. 

 

و اینک دنباله ی ماجرا: 

 

امتحانهای روز بعد را نسبتاً خوب دادم. تنها چیزی که حواسم را پرت می کرد، خاطره ی آزاد بود. هر سوال را که او برایم توضیح داده بود و باهم خوانده بودیم، سر امتحان مثل فیلم برایم تکرار میشد. تو عمرم اینقدر سر امتحان لبخند نزده بودم و به هپروت نرفته بودم!

فکر نمی کردم کسی متوجه شده باشد، اما وقتی بیرون آمدیم دوستم یلدا گفت: هی پرستو! وایسا ببینم. چت بود سر امتحان؟

_: من؟ هیچی!

_: هی سقفو نگاه می کردی و چشمات سبز آبی میشد.

_: ببین من چشمام گاهی با لباسای مختلف رنگ عوض می کنه، اما توی مانتو و مقنعه ی سورمه ای ساده، فکر نکنم!

_: به هر حال یه جوری بودی!

_: ببینم تو هم می خوای مثل مهسا قصه بسازی؟

_: اگه بلایی که سر اون اومد سر منم بیاد، نه هرگز! فقط می خواستم ببینم چته؟ سرخوشی.

_: چیزیم نیست.

ولی بود! یلدا که حرف را عوض کرد، چشمم به دنبال آزاد دوروبر را کاوید. نبود. آهی کشیدم و به طرف یلدا برگشتم. پرسید: به نظرت برم؟

نمی دانستم از چه حرف می زند. اما با خونسردی گفتم: ببین هرجور میلته. فکراتو بکن. اگه دوست داشتی برو.

امیدوار بودم خراب نکرده باشم. نه بد نبود. سری تکان داد و گفت: به نظرم بهتره برم.

_: آره. برو.

با شنیدن صدای خنده ی آشنایی رو گرداندم. بر خلاف تصورم تنها بود. داشت با موبایل حرف میزد. لحنش جدی شد و گفت: آره جمعه اس. میای که؟

یلدا با شیطنت زیر گوشم گفت: آره میام. کجا؟

خندیدم. می دانستم کجا، اما شانه ای بالا انداختم و گفتم: چه می دونم. عروسی بابابزرگ بنده! میای؟

_: نه بابا حال نمیده. می خوایم بزنیم بخونیم. جوون باشن بهتره.

_: همینه که هست. می خوای بیا. نمی خوای نیا.

_: من درس دارم. تشکر!

_: باشه. ایشالا عروسی خودت!

_: نه بابا تو آماده تری.

_: خیلی رو فرمم؟ تپل شدم اساسی! واییییییی یلدا باز چاق شدم.

_: معلوم نمیشه.

_: جداً؟

_: آره بابا اصلاً بهت نمیاد.

_: حالا خیلی نیست. یکی دو کیلو. ولی خیلی ناراحتم.

_: اون رژیم که بهت دادم نگرفتی؟

_: نوچ. بابابزرگم نذاشت.

_: ببین میگم جدی جدی بیا این بابابزرگتو داماد کن، سرش گرم شه اینقدر بهت گیر نده.

_: بیچاره بابابزرگ کی به من گیر داده؟

_: تولد منم که گفتی بابابزرگ تنهاست نیومدی.

_: این گیر بود مثلاً؟ تازه کادوتو که بهت دادم مشکلت چیه؟

_: اه ننر... به خاطر کادو نبود که. می خواستم دور هم باشیم.

_: خب نمیشد. تنها بود دیگه. ایشالا سال دیگه.

باهم سوار اتوبوس شدیم و گفتگویمان تا نزدیکی خانه ادامه داشت. سر کوچه از او خداحافظی کردم و به خانه رفتم. مامان و بابا لباس پوشیده بودند و عازم مهمانی بودند. با دیدن من مامان پرسید: اگه میای زود حاضر شو بریم.

_: نه مامان کلی درس دارم. میرم خونه ی بابابزرگ.

بابا با اخم پرسید: خونه ی خودمون خار داره؟ الان که کسی خونه نیست، خب بشین درستو بخون.

با شرمندگی گفتم: داره شب میشه. تنهایی می ترسم.

_: برو خجالت بکش دختر! اگه عروست کرده بودم بچه ات الان مدرسه میرفت! می ترسم! بهانه ی قشنگتری به ذهنت نرسید؟

مامان که کلاً باید ساز مخالف را میزد، طرف مرا گرفت و با عصبانیت گفت: چرا سربسرش میذاری؟ خب راست میگه بچه. امنیت نیست. یه دختر تنها رو ول کنیم بریم؟ زود باش مامان جون برو حاضر شو می رسونیمت.

گرچه این محبتهای ناگهانی و مصلحتی مامان برایم یک جو ارزش نداشت، ولی به هر حال خوشحال بودم. چون بابا ظاهراً خسته بود و حوصله ی بحث نداشت و عجالتاً تسلیم شد. به سرعت کوله پشتی ام را زیر و رو کردم. وسایل فردا را حاضر کردم و بعد لباس عوض کردم.

بابا از دم در غرغرکنان گفت: شب نمی مونی. آخر شب میام دنبالت.

صدا زدم: چشم.

و به دنبال آن خودم هم بیرون آمدم: من حاضرم.

سری تکان داد و راه افتاد. وارد که شدم بابابزرگ مشغول چیدن اسباب پذیرایی بود. با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت: می خواستم بهت زنگ بزنم، بعد فکر کردم محاله بابات بذاره بیای.

_: داشتن می رفتن مهمونی، گفتن آخر شب میان دنبالم. مهمون دارین؟

_: آره. گفتم با بچه های پریساخانم آشنا بشم. اول فکر کردم بچه های خودمم بیان، اما هم خیلی شلوغ میشد، هم ... نمی دونم عکس العملشون چیه؟ ریسک نکردم. عروسشو که ندیدم. دامادشم که اصلاً ساکن اینجا نیست. زن و بچه شو زودتر فرستاده بود، خودشم عصری اومده برای عقدکنون. کم کم پیداشون میشه.

_: پس ببخشین من سریع برم یه دوش بگیرم بیام.

_: برو عزیزم.

لباسهای توی کمدم را زیر و رو کردم. زیاد نبود. بیشتر لباسهایم خانه ی خودمان بود. فقط چند دستی برای موارد اضطراری از این دست، آنجا گذاشته بودم. با دیدن بلوز دامن آبیم نفس راحتی کشیدم. یادم نبود آنجاست. بلوز آستین سه ربع با یقه هفت بسته، و دامن بلندی که از زیر زانو فون میشد و کمی چین می خورد. هم روی بلوز و هم دامن یک شاخه ی بلند سبز کمرنگ با گل و غنچه ی صورتی داشت. یک شال آبی هم از زیر وسایلم بیرون کشیدم. خیلی دلم می خواست اتویش کنم اما هیچ فرصتی نبود. با حرص به طرف حمام دویدم. سریع دوش گرفتم و لباس پوشیدم. اما ظاهراً سرعتم کافی نبود. چون وقتی به دم اتاق پذیرایی رسیدم، آزاد با سینی ای که یک استکان چای تویش مانده بود، بیرون آمد.

دستپاچه سلام کردم. سلام کرد و با لبخند گفت: بفرمایین چایی.

_: آووو ببخشید. مثل این که با تمام تلاشم بازم دیر رسیدم.

_: نه خیلیم به موقع اس.

سری توی پذیرایی کشیدم و پرسیدم: همه اومدن؟

_: آره باهم اومدیم.

سینی را از دستش گرفتم و گفتم: خودتون بفرمایین.

لبخندی زد و استکان را برداشت. به تندی گفتم: یه دقه صبر کنین باهم بریم تو. من نمی شناسمشون روم نمیشه تنها بیام.

خندید و گفت: قوم و خویشای من آدم نمی خورن.

سینی را روی میز گذاشتم و همراهش شدم و باهم وارد شدیم. با خجالت سلام کردم. بابابزرگ مرا معرفی کرد و گفت: اینم پرستوخانم نوه ی من.

ولی در مورد بقیه چیزی نگفت. رو گرداند و مشغول صحبت با مردی که کنارش نشسته بود، شد. آزاد که اینطور دید، شروع به معرفی کرد. به مخاطب بابابزرگ اشاره کرد و گفت: ایشون شوهرخواهرم آقاسامان هستن.

سامان همان طور که به حرف بابابزرگ گوش می داد سری برای من خم کرد. آزاد ادامه داد: هایده رو که دیده بودی.

هایده لبخندی زد. آزاد گفت: اینم داداشم فرهاد.

نگاهی به فرهاد انداختم. با موهایی فلفل نمکی کنار همسرش نشسته بود. آزاد همسر او را شکیلاخانم معرفی کرد. لبخندی زدم و سری خم کردم. جلو نرفتم. همان جا روی اولین صندلی نشستم. آزاد هم با یک صندلی فاصله، نزدیکم نشست. هایده که طرف دیگرم نشسته بود، با خوشرویی سر صحبت را باز کرد و گفت: چطورین با زحمتای ما؟

_: چه زحمتی؟ کاری نکردم. شما خیلی خسته شدین.

_: نه... همین که می بینم مامان خوشحاله، از ته دلم ذوق می کنم.

آزاد نگاه تندی به او انداخت. هایده سری کج کرد و گفت: دست بردار آزاد. چرا نمی خوای واقع بین باشی؟

آزاد رو گرداند و جوابی نداد. هایده آرام گفت: کم کم عادت می کنه.

لبخندی زدم و تایید کردم. آزاد پرسید: تو اون کتابی که استاد گفت خریدی؟

با ناراحتی نالیدم: نه!!!! پاهام تاول زد بس که از این کتابفروشی به اون کتابفروشی دویدم. ولی پیداش نکردم. نمی دونم باید چکار کنم.

_: من دارم. می تونیم باهم بخونیم.

_: کِی؟ امشب که مهمونیه، فردام که امتحان داریم.

_: خب الان می خونیم.

_: همراته؟

رو گرداند و با لحن تلخی گفت: تو اتاقمه.

_: اینقدر سخت نگیر.

_: بیخیال. میرم بیارمش.

_: تو می خوای بری بخونی برو. ولی من باید نزدیک بابابزرگ باشم کمکش بدم.

هایده گفت: تو هم برو پرستوجون. من هستم.

_: ولی بابابزرگ به تو فرمون نمیده.

_: نگران نباش. حواسم هست. کاری داشت انجام میدم. تو برو.

آزاد کتاب را آورد. من هم جزوه ها و کتاب دیگرم همراهم بود. توی هال روی مبلها نشستیم. فکر نمی کردم توی آن سر و صدا بتوانم بخوانم. اما وقتی آزاد مشغول خواندن نکاتی که توی کتاب علامت زده بود، شد، دیگر هیچ صدای دیگری را نشنیدم. فقط آزاد را میدیدم و صدایش را می شنیدم. می خواندیم و می نوشتیم و یادداشت برمی داشتیم. هرجا که مشکلی بود صدای استاد را گوش می کردیم.

بعد از یکی دوساعت، هایده گفت: بچه ها بیاین شام.

سر بلند کردم و با شگفتی گفتم: وای هایده شرمنده ام! قرار بود مثلاً میز رو من بچینم!

_: نگران نباش. بچه ها چیدن. کلی هم سرگرم شدن. داشت حسابی حوصلشون سر می رفت.

آزاد کتابها را دسته کرد. موبایل را توی جیبش گذاشت و رفتیم شام خوردیم. بعد از شام هم مدتی خواندیم تا رفتند. آرمان برای خواب آمد. با دیدن من گفت: اِ نگفتی اینجایی!

برخاستم و در حالی که خواب آلود کش و قوس می رفتم، گفتم: نه نمی مونم. الان بابا میاد دنبالم.

وسایلم را جمع کردم. لباس عوض کردم و بابا که آمد رفتم.