X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم (۳)

سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1388 ساعت 11:14 ق.ظ

سلام :) 

 

اینم از این قسمت. به نظرتون حال مهسا رو چه جوری میشه گرفت؟ 

 

وقتی رسیدم اولین کسی که دیدم آزاد شفقی بود. مات و متحیر از این اتفاق چند لحظه ای به او چشم دوختم، شاید هم کمی بیشتر. طبق عادت کیفم را با یک دست روی شانه ام نگه داشته بودم و با هزار جور فکر بی ربط و باربط ایستاده بودم و به او که چند قدم آن طرفتر با یکی از پسرها حرف میزد نگاه می کردم. تا این که مهسا سر شانه ام زد و با شیطنت گفت: حالا بگو دوسش نداری!

با حیرت برگشتم و گفتم: فقط از این که داشتی حرفشو می زدی و الان رسیدیم بهش تعجب کردم.

مهسا پشت چشمی نازک کرد و گفت: آره می دونم. این نگاه عاشقانه هم مال همونه!

_: می زنم فکتو پیاده می کنم مهسا! این چرت و پرتا چیه؟

_: هیچی بابا شوخی کردم.

چند لحظه با حرص چشم تو چشمش دوختم و بالاخره به طرف کلاسم رفتم. هنوز درست سر جایم ننشسته بودم که آزاد شفقی هم وارد شد و روی یکی از صندلی های خالی نشست. پوزخندی زدم و فکر کردم: بدبخت روحشم از این قصه های بی سروته مهسا خبر نداره!

آزاد ریلکس نشست. پاهایش را زیر صندلی جلویش دراز کرد و مچهایش را رویهم انداخت. قدش متوسط و نسبتاً لاغر بود. همین لاغری سنش را کمتر نشان میداد. رنگ پریده و چشم ابرو مشکی بود.

استاد وارد شد و دو ساعت نفس گیر مشغول درس دادن شد. بی وقفه نت برمی داشتم. دستم داشت از جا کنده می شد. وسط کار چند دقیقه ای به خودم استراحت دادم و به بغل دستیم که او هم داشت تند تند می نوشت گفتم: من این تیکه رو از تو می گیرم.

نفسی کشیدم و سعی کردم به مغز و دستم استراحت بدهم. دوباره بی اختیار نگاهم به طرف آزاد چرخید. با همان حالت راحت نشسته بود. گوشی موبایلش را روی ضبط گذاشته بود و نوک انگشتانش را زیر چانه زده بود و با خونسردی به استاد چشم دوخته بود. دو طرفش هیچ کس ننشسته بود که مانع دیدم باشد. این بود که با نگاهی حسرت بار تماشا می کردم و خونسردیش را می ستودم. گوشی خودم صدا را خوب پخش نمی کرد که ضبط کنم و بعداً گوش بدهم. از آن گذشته حوصله ی دوباره کاری نداشتم. همان یک دفعه را سعی می کردم مرتب بنویسم و تحویل استاد بدهم. به لطف آموزشهای اکید پدربزرگ در طول سالهای تحصیلم، حالا هم خطم خوب بود و هم منظم می نوشتم.

معصومه دختر بغل دستیم به شانه ام زد و پرسید: شفقی تیپ تازه ای زده که محو جمالش شدی؟

تکان خوردم. برگشتم و با عصبانیت به خودم فحش دادم. دفترم را پیش کشیدم و زیر لب به معصومه گفتم: نه بابا داشت خوابم می برد. کی می خواد تمومش کنه؟

در حالی که سعی می کردم دوباره حواسم را به درس بدهم به خودم نهیب می زدم که دیگر به شفقی یا هیچ همکلاسی مذکر دیگری توجه نکنم که آتو دست بعضیها ندهم!

بالاخره بعد از دو ساعت استاد دست برداشت. کتاب را بست و گفت: خسته نباشید.

از کلاس بیرون رفت و من هم مشغول جمع کردن وسایلم بودم. داشتم فکر می کردم بقیه ی کلاسهای صبح را بیخیال شوم و بروم خانه، دو ساعتی بخوابم. بعدازظهر باز هم کلاس داشتم.

گیج و خواب آلود جمع کردم و برخاستم. سعی کردم عجله کنم تا زودتر به اتوبوس برسم. شاید توی اتوبوس هم میشد چرتی بزنم. به یک نفر تنه ی محکمی زدم. کلاسور او و کیف من هر دو روی زمین افتاد و محتویاتش هم زیر صندلی ها ریخت. سر بلند کردم. تو چند صدم ثانیه ای که طول کشید تا متوجه بشوم که به کی تنه زده ام، فکر کردم: اگه بخت کچل من باشه....

_: اه لعنتی!!

آزاد شفقی با حیرت پرسید: بله؟!

خواب آلود فکر کردم: لابد پیش خودش میگه دختره دیوانه تنه زده دوقورت و نیمشم باقیه!

_: هی هیچی معذرت می خوام!

به سرعت سعی کردم وسایل را جمع کنم. او هم مشغول بود. کلاس خالی شده بود و فقط ما دو تا مانده بودیم. داشتم فکر می کردم چرا تا دیروز این اتفاقها نمی افتاد؟!!!

صدایی از دم در کلاس گفت: پرستو اینجایی؟

از زیر صندلی سر بلند کردم و گفتم: بله؟

مهسا به سرعت گفت: ا ؟ آقای شفقی شمام هستین؟ نه مزاحم نمیشم باشه بعد!

و رفت و مرا مات و عصبانی برجا گذاشت. شفقی چیزی نگفت. کلاسورش را مرتب کرد و برخاست. من هم در کیفم را بستم و کمی خاکش را تکاندم و به دنبال او از کلاس خارج شدم.

ترانه نزدیکترین دوستم جلو آمد و گفت: داشتیم پرستوجون؟

در حالی که با عصبانیت به دنبال مهسا توی راهرو چشم می گرداندم، پرسیدم: چی رو؟

_: نامزد می کنی و من آخر از همه باید خبر بشم؟

_: مزخرفه! نامزد کیلویی چند؟ این مهسا دیوونه رو ندیدی؟

_: نه ندیدم. پس باهاش دوست شدی؟ هان؟ بچه ها گفتن دوستین، گفتم نه پرستو اهل این بازیا نیست.

بالاخره دست از جستجو برداشتم و نگاهش کردم.

_: ترانه تو هم ما رو گرفتی ها!!! بابا تو دیگه چرا؟؟؟؟ مردم بیکارن به خدا!

_: پس دوتایی تو کلاس چیکار می کردین؟

محکم به پیشانیم کوبیدم.

_: ولم کن ترانه. تو رو خدا ولم کن.

ترانه با نگرانی پرسید: اذیتت کرده؟

_: کی؟ مهسا؟

_: نه بابا شفقی.

با دلخوری گفتم: آدم این حرفاست؟ ترانه یه چیزی بگو بگنجه.

_: خب پس یه دوستی سادست.

_: اه ترانه!!! دارم بهت میگم هیچی نیست. باز مهسا بیکار شده قصه ساخته. مگه گیرش نیارم...

_: مطمئن باشم؟

با کلافگی از او دور شدم. یکی از همکلاسیهای پسر جانماز آبکش، جلویم را گرفت و گفت: تبریک میگم خانم. آزاد پسر خوبیه.

با عصبانیت گفتم: دروغه چرنده شایعست. دست از سرم بردارین.

خون خونم را می خورد. دو سال بود می آمدم و می رفتم و این قدر همه چیز را ساده برگزار می کردم که هیچ حرفی پشت سرم نباشد. تا جایی که می دانستم آزاد شفقی از من هم ساده تر بود. رفتارش لباس پوشیدنش و روابط عمومیش اینقدر عادی بود که جای هیچ حرفی نداشت.

یکی از دوستانش جلویم را گرفت و با لبخند معنی داری گفت: مبارک باشه. من از بچه ها شنیدم. این آزاد خیلی توداره، هیچی نمیگه.

_: اهههههههه شما پسرا که از دخترام خاله زنک ترین! شایعه است!

دستهایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت: خیلی خب. من معذرت می خوام. داد نزن.

دستی محکم سر شانه ام خورد و صدای خندانی پرسید: کی شیرینی میاری خاااانوم؟

دستش را با عصبانیت پس زدم و داد زدم: ولم کنین. دروغه!

به سرعت دور شدم. توی دستشویی صورت داغم را شستم و به تصویر کلافه ام توی آینه چشم دوختم.

یکی از بچه ها با مهربانی پرسید: وقتش نیست یه کم آرایش کنی؟ این آزاد بیچاره دل داره ها!

دیگر نای تکذیب هم نداشتم. بیرون آمدم. بین درختها گوشه ی خلوتی پیدا کردم و وسط باغچه کنار درخت فرو ریختم. کیفم را روی پاهایم گذاشتم و زانوهایم را در آغوش گرفتم.

یک جفت پای مردانه کنارم ایستاد و صدای متین و ملایمی پرسید: می تونم بپرسم موضوع چیه؟

از خجالت می خواستم بمیرم. به آرامی گفتم: تقصیر من نیست. یکی از بچه ها سرش درد می کنه برای شایعه سازی.

روی جدول باغچه روبرویم نشست و گفت: تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. خلافی از من سر زده؟

با ناراحتی رو گرداندم. فکر کردم: دو سال حرف نزدیم، حالا ببین سر چی داریم بحث می کنیم!

_: نه. طرف تو اتوبوس به من گفت شما ازش خواستگاری کردین، مثلاً می خواست راجع به شما تحقیق کنه!

_: خواستگاری کردم؟ من؟ شما چی بهش گفتین؟

سر بلند کردم. لحظه ای نگاهم با نگاه مهربانش تلاقی کرد. دوباره سر بزیر انداختم و گفتم: هیچی. گفتم چیز زیادی راجع بهتون نمی دونم.

_: همین؟!

_: تقریباً همین. نمی دونم چرا برداشت کرد که من حتماً از شما خوشم میاد که حرف نمی زنم. بعدم هی گیر داد و منم رومو برگردوندم. فکر کردم تا برسیم داستان تموم میشه.

تبسمی کرد. برخاست و گفت: تموم شد. مگه این که بخواین حرف دیگه ای بزنین.

با نگرانی برخاستم و گفتم: نه نه حرف دیگه ای ندارم.

_: بسیار خب. قبوله. شمام اینقدر حرص نخورین. دو روز دیگه امتحانات میدترم شروع میشه، اینا دوباره سرشون گرم میشه. الان بیکارن حرف می زنن.

متفکرانه جواب دادم: بله...

کل کلاسها را بی خیال شدم و به خانه برگشتم.